دنیای جادوگران ،۳ ،ساحل
### شهر سایهها، جادوی سرنوشت
**فصل سوم: رقص سایهها و آتش**
**(صحنه: میدان بزرگ شهر، شب. یک ساعت بعد از نیمهشب)**
میدان بزرگ شهر، که زمانی محل جشنها و گردهماییهای آرمانشهر بود، حالا زیر سایهای از ترس و ناامیدی فرو رفته است. فوارههای سنگی خاموش شدهاند و مجسمههای باستانی، با لایهای از گرد و غبار پوشیده شدهاند. هوا سنگین و سرد است، بوی باران قریبالوقوع و جادوی سیاه در فضا معلق است.
**آریا** (با صدایی مصمم، رو به لیانا): "اینجا قرار بود قرار بگذاریم؟ مطمئنی که کای به ما کمک خواهد کرد؟" چهرهاش در نور مشعلهای دور، مضطرب به نظر میرسد. گونههایش از سرما سرخ شده و نفسش به شکل ابرهای کوچک سفید در هوا پخش میشود.
**لیانا** (با آرامش، دستش را روی شانه آریا میگذارد): "کای همیشه در زمان مناسب ظاهر میشود. صبور باش. او به این شهر مدیون است." چشمان خاکستریاش، درخشش خاصی دارند، گویی رازهای زیادی را در خود پنهان کردهاند. چروکهای اطراف چشمانش، داستان سالها تجربه و مبارزه را بازگو میکنند.
ناگهان، صدایی در گوششان میپیچد. صدایی که هم آشناست و هم ترسناک.
**سورن** (با لحنی تمسخرآمیز): "چه جمعیتی! لیانا، باز هم در حال جمعآوری متحدان هستی؟ فکر میکنی با این دخترک میتوانی جلوی من را بگیری؟"
سورن، در انتهای میدان ظاهر میشود. او یک شنل بلند مشکی پوشیده است که با رگههای طلایی تزئین شده است. موهای طلاییاش، در باد شب میرقصند و چشمان آبی یخیاش، با نگاهی تحقیرآمیز به آریا و لیانا خیره شدهاند. در کنارش، زن نقابدار ایستاده است، سکوتی مرموز اطرافش را فرا گرفته است.
**لیانا** (با صدایی قاطع): "سورن، تو داری شهر را نابود میکنی. این راه رسیدن به قدرت نیست."
**سورن** (با خنده): "قدرت بدون نابودی، بیمعنی است. من میخواهم آرمانشهر را از نو بسازم، شهری که فقط لایقترینها در آن زندگی کنند."
**آریا** (با صدایی بلند): "تو داری دروغ میگویی! تو فقط میخواهی خودت را به قدرت برسانی. به قیمت جان مردم!"
**سورن** (نگاهش به آریا خیره میشود): "تو هنوز خیلی جوانی که بفهمی قدرت واقعی چیست. اما من به تو نشان خواهم داد."
سورن، دستش را بالا میبرد و شعلههای آتش از انگشتانش زبانه میکشند. آتش، به رنگ سیاه و بنفش است و بوی گوگرد از آن بلند میشود.
**لیانا** (با نگرانی): "مواظب باش آریا! این جادوی سیاه است."
لیانا، طلسمی را زمزمه میکند و یک سپر محافظتی در اطراف خود و آریا ایجاد میکند. سپر، به رنگ آبی کمرنگ است و با نقوش هندسی پیچیدهای تزئین شده است.
**زن نقابدار** (با صدایی آرام و سرد): "اجازه ندهید طلسمش پایدار بماند."
زن نقابدار، دستش را به سمت لیانا دراز میکند و یک پرتو سیاه از انگشتانش شلیک میشود. پرتو، به سپر محافظتی برخورد میکند و آن را به لرزه در میآورد.
**(کشمکش آغاز میشود)**
سورن، به سمت آریا حمله میکند و شعلههای آتش را به سمتش پرتاب میکند. آریا، با ترس، از قدرتهایش استفاده میکند و سعی میکند از خود دفاع کند. او گویهای نورانی کوچک را به سمت سورن پرتاب میکند، اما سورن به راحتی آنها را نابود میکند.
**آریا** (با ناامیدی): "من نمیتوانم... خیلی قویتر از من است."
**لیانا** (در حالی که با زن نقابدار مبارزه میکند): "تسلیم نشو آریا! تو قدرت بیشتری داری که خودت فکر میکنی. از قلبت استفاده کن."
ناگهان، کای در وسط میدان ظاهر میشود. او یک شمشیر بلند نقرهای در دست دارد که با نور آبی میدرخشد.
**کای** (با صدایی رسا): "بس کنید! این جنگ باید تمام شود."
سورن و زن نقابدار، از مبارزه دست میکشند و به کای نگاه میکنند.
**سورن** (با خشم): "کای! تو همیشه مزاحم من بودهای. چرا نمیتوانی بگذاری من کارم را انجام دهم؟"
**کای** (با صدایی آرام): "کار تو، نابودی است. و من اجازه نمیدهم تو آرمانشهر را نابود کنی."
**زن نقابدار** (با کنجکاوی): "تو طرف کدام طرف هستی کای؟"
**کای** (لبخند میزند): "من طرف تعادل هستم. و تعادل، به معنای نابودی نیست."
**(تغییر صحنه: نگاهی به ذهن زن نقابدار)**
در ذهن زن نقابدار، تصاویری از گذشتهای تاریک و دردناک نقش میبندد. او زمانی یکی از اعضای شورای جادوگری بوده است، اما به خاطر خیانت، از شهر تبعید شده است. حالا، او به دنبال انتقام است و میخواهد قدرت را به دست بگیرد.
**(تغییر صحنه: ادامه مبارزه)**
کای، به سمت سورن حمله میکند و شمشیرش را به سمت او میچرخاند. سورن، با جادوی آتش پاسخ میدهد و یک دیوار آتشین بین خود و کای ایجاد میکند.
آریا، از فرصت استفاده میکند و به سمت زن نقابدار حمله میکند. او با تمام قدرتش، گویهای نورانی را به سمت او پرتاب میکند.
**آریا** (با خشم): "تو داری از سورن حمایت میکنی؟ چرا؟"
**زن نقابدار** (با صدایی سرد): "تو نمیفهمی. قدرت، تنها چیزی است که اهمیت دارد."
زن نقابدار، یک طلسم سیاه را زمزمه میکند و یک سایه تاریک به سمت آریا حمله میکند. سایه، به سرعت به سمت آریا حرکت میکند و او را در بر میگیرد.
**آریا** (با وحشت): "نه! کمکم کنید!"
لیانا، از پشت سر به زن نقابدار حمله میکند و یک چاقوی نقرهای را به سمت او پرتاب میکند. چاقو، به شانه زن نقابدار برخورد میکند و او را زخمی میکند.
**زن نقابدار** (با درد): "آه!"
زن نقابدار، از آریا دور میشود و به سمت سورن فرار میکند.
**سورن** (با نگرانی): "حالت خوبه؟"
**زن نقابدار** (با صدایی ضعیف): "باید... باید فرار کنیم."
سورن، زن نقابدار را برمیدارد و با استفاده از جادوی انتقال، از میدان دور میشوند.
کای و لیانا، به سمت آریا میروند.
**کای** (با نگرانی): "حالت خوبه؟"
**آریا** (با صدایی لرزان): "من... نمیدانم. سایه خیلی قوی بود."
**لیانا** (با مهربانی): "نترس. ما ازت محافظت میکنیم. تو باید یاد بگیری چطور قدرتت رو کنترل کنی. وگرنه سورن نابودت میکنه."
**(پایان فصل)**
**.