نوشته های من
یک روز دیگه از تیرماه در حال به پایان رسیدن است .
گرچه حوصله نوشتن ندارم ولی بازم مینویسم .
یک روز جمعه است که یک روز تقریبا گرمی بود با هوای صاف و آفتابی .گرچه نیم ساعتی آفتاب گرفتم تا رگهای وجودم به جنبش در بیاد .
امروز هم در سکوت و خلوت وتنهایی گذشت .هر کس مشغول کارهای خودش بود .
تنها کاری که کردم خواندن مطلب در مورد شعر سپید بود .
ولی نمیدونم آیا در ذهنم ذخیره میشه یانه .
دوتا شعر سپید هم نوشتم .
البته اینها هم در مورد همون هاست در مورد مطالب در مورد شعر سپید در سبک های مختلف .
نمیخوام توضیح بدهم .
با این حال که چند دقیقه پیش خودم رو دوباره با آب سرد شستم بازهم احساس میکنم یک حرارت در اطرافم وجود داره .
شاید همه چیز اینجا ذخیره بشه و بمونه چون خیلی وقته که دفتر خاطره ندارم و هیچ چیز رو در دفتر ننوشتم .
هیچ چیز برای فکر کردن وجود نداره .
نه گذشته نه اینده .
به فردا هم فکر میکنم تواین مدت که به خاطر جنگ ومشکلات که وجود آوردن هنوز باشگاه نرفتم .باید برم کلاس ثبت نام کنم این طور حالم بهتر میشه .فقط باید صبح زودتر بیدار شم .
یعنی ساعت هفت صبح پاشم .
منشی گفت ساعت هشت ونیم کلاس تی ارایکس جا دارم بیا .
این همه خوابیدن به چه دردم میخوره حداقل با ورزش کردن اعصابم آروم میشه .
انرژی های ناراحت کننده ام از بین میرن ولی اون کسانی که اون انرژی ها رو بوجود آوردن نه .
در مورد تهدیدات اون آقای مثلا محترم نوشته بودم .نمی دونم باید بنویسم یانه ولی این تهدیدات برای سالهای پیشه گرچه اهمیت ندارهدولی دلیلش به خاطر این بود که اون یک برادر سندرم داون داشت که درسن بیست و چهار سالگی بود که پدرش فوت شد .
گرچه همه آرامش و همه سکوت وحرف نزدن های من و اینکه همه اشاره خودم بود
وقتی پدرش فوت شد شاید هم من عجله کردم .البته شاید نپخته عمل کردم ولی باید میفهمیدم که من خوب بودم نه اون .
برادر اون تو سن بلوغ بود ونامادریش در مورد رفتارهای جنسیش بهم گفته بود که اون به حیوانات تجاوز کرده و در خونه رفتارهای جنسی داره جلو چشم بچه ها .
من هم فقط گفتم نمیتونم برادرت رو در خونه نگه دارم همین .
البته بیشتر ترسم تو افکار و ذهنم به خاطر بچه ها بود همیشه می ترسیدم به بچه ها تجاوز کنه یا رفتارهایی بکنه تا بچه هارا یک جورایی بالاخره دیگه .
ولی اون رفتار های خیلی بدتری کرد با تهدید به مرگ وقتل من فکر کن برای خانواده اینها یک بچه سندرم داون و یک دختر دیوانه از زیباترین زن دنیا یا دختر دنیا هم که باشی با ارزش تره .
یعنی من هیچ ارزشی برای این خانواده نداشتم و بچه هام هم فقط یک گروگان بودن .
و بعد برام کلی تهدید و حرف و حدیث و هزار جور برچسب .
همون موقع هم به خاطر برادرش من رو تهدید کرد و زنگ زد مادرم .
و بعد ها فهمیدم که اصلا خوبی در کار نیست فقط شاید هیچ چیز نبود در پشت پرده .
شاید هم اونها رو نوشتم باید اینها رو هم بنویسم .
شاید هم من از زندگیم به اندازه کافی راضی نبودم شاید هم نباید زودتر مخالفت میکردم .
ولی بالاخره این مشکلات بوجود می آمد .البته اون بچه مرد ولی شاید بیشتر دشمنی خانواده اش با من بخاطر اون پسره هم بیشتر شد و بخاطر اینکه خواستم جدا شم برام کلی برچسب زدن .
البته باید از اول یکجا نشون میداد ولی من خیلی ساده وبساز بودم که خیلی دیرتر فهمیدم .
البته همه چیز رو دیرتر میفهمیدم .
البته اون رفتارهایش اصلا عاقلانه نبود و بیشتر مثل روانیها رفتار کرد .
بعد از اون همه فشار و اذیت فکر کن برای ازدواج دخترم هم رفتند به یکی از خواستگاران دخترم اطلاعات غلط دادن .
شاید هم اونها هیچ وقت از ابتدا هم با من خوب نبودن چون تو گذشته هم فقط در حال بازی کردن نقششون بودن و در قلبشان هیچ خوبی نداشتند .
شاید باید زودتر در جاهایی مقاومت کرده بودم تا جوهر اصلیشون رو بشناسم ولی تا جایی که فهمیدم کسی که نمی تونه جدا شه فقط یک گروگان هست و بچه هایش هم گروگان هستند .
تا اینکه مسایل ومشکلات برای پسرم درست کردن و هنوز هم نمیدونم سوختن دست پسرم با اسید کار کی بود .
البته گذشته تموم شده .
بهتره فعلا به چیزی فکر نکنم و با کسی حرف نزنم .