جواب یک دوست
خوب معلومه دوست عزیز که منظورم شیطان و هر موجود شیطان صفته
تو تمام زندگیها کسی پیدا میشه که نقش شیطان رو به عهده داره ،
خود شیطان هم همیشه نقشه اش گرفتن همه چیز انسانه,
شعر وادبیات ومتون ادبی
خوب معلومه دوست عزیز که منظورم شیطان و هر موجود شیطان صفته
تو تمام زندگیها کسی پیدا میشه که نقش شیطان رو به عهده داره ،
خود شیطان هم همیشه نقشه اش گرفتن همه چیز انسانه,
تو مرگ رویاهایی که یک روز می ایی
در اخرین لحظه از زندگی یک انسان
تو یک مرگی برای یک برگ
بعد ازسقوط برگ از درخت می ایی
تو ان شیطان تنهایی که دور مانده از دنیای انسان
یک روز می ایی برای بردن ابرو ی انسانها
تو همان طاووس نگهبانی که ره دادی به شیطانی
برای فریب ادم وحوا برای خوردن ان سیب در باغ عدن
تو همان تاریکی وظلمت تو می ایی برای
خاموش کردن نوری که تابیده به قلب انسانها
تو می ایی یک روز دیر وقتی که رفت برباد
همه عمر و وقت وزیبایی که خوابیده گرد پیری برسر انسان
نفس گیری می دهی وقت بر باد فنا
بی هیچ عار وننگی از رفتن عمر وجان انسانها
لب برای بوسیدن نیست تن برای بوییدن
تو گل را نمی شناسی ازگل
تو نمی دانی که زیبایی چیست
مانند مرگی که دنبال پیر زنهایی چروکیده
برای بردن جانی می ایی ان هم یک پیرزن تنها
تو نمی دانی که عمر چیست جوانی چیست
زیبایی چیست عشق چیست
زهر ظرفی در می ایی به ظرفی دیگر میروی .
مانند غذایی که میرود در دیگ
به دنبال چه ای نمی دانم تو پیر وفرتوتی
به درون جان تو نمانده جوانی وزیبایی
پیر جان و پیر احساسی
نداری درک از جوانی وزیبایی
به چشم تو دشمن است انچه خدا داده
میروی و می افرینی یک موجود دیگر با بازیچه انسانی
لبانت سیاه است سخنهایت مزه مرگ میدهد
نیا این سمت بوسه نمی خواهم زلبهای شیطانی
که هزاران لب بوسیده و مانند یک هرزه تنهای بسیاری چشیده
تو یک روز می ایی که نمانده جرعه ای جوانی وزیبایی
به دنبال چروکی تو برای زیباترین اندام
تو می ایی ولی خیلی دیر بعد از مرگ
بر سر گوری و تا بوتی
ان هم نمی خواهم بیایی برو دیگر
تا ندادی بر باد زندگانی را از تن وجانم
نفس هایم نفس هایم بوی دنیایی ندارد
تو با من چه کار داری
برو دنبال زنهایی که اندازه تو باشند
دچار سیاهی و ننگ وعار دنیایی
منم سیمرغ تنهایی که دارم لانه در قافی
که پای تو هرگز نرسیده تا پای ان
نمی گردم به گرد دامی که بنهادی
برای قلب تنهایم
تو می ایی ولی بسیار دیر
تو میگیری همه چیز یک انسان
مانند ایوب
دوباره نقشه ای تازه کشیدی
اما که روشده دستت که چه داری در چنته
ای شیطان
نداری ره نداری ره برو دیگر نمی خواهم قالب شیطان
پهنای بی کرانه ی دریا را می نگرم
خورشید رشته های نورش را دارد در دریا غرق میکند
بعد یکروز روشن باز غروب ساحل به غم نشسته
وبه تاریکی لباس سیاه فرو رفتن خورشید را پوشیده
باز امشب ساحل غرق غم فراق خورشید است
چشم های ساحل اشکبار از این فراقهاست
اینجا ساحل کدامین دریاست جنوب یاشمال
شاید ساحل همه ی دریاهای جهان باشد
انگاه که کشتی های جنگی از بندرها لنگر میکشیدند
روانه جنگ میشدند جوانان بسیار با لباس و پوتین
سوار کشتیها میشدند و برای آخرین بار از خانواده خدا حافظی میکردن
شاید ساحل هزاران بار اشک ریخته باشد
شاید برای رفتن ادمها و نبودنشان
برای جنگهای عظیم برای همه ماجراهای دریا ساحل
وقتی غم و طوفان دریا را به هم میکوبد و کشتیهای شکسته به ساحل می رسد
جنازه های غرق شده به ساحل میرسند و زنها یشان شیون کنان بر فرق میکوبند
ماهیگیری که میمیرد وبیوه زنی تنها بی نان اور میماند
نمی دونم ساحل به کدام غم گریه میکند
به غم تاریکی که آز فراق آفتاب اورا حاصل میشود
یا فراقهای بسیار و زنهای شوی مرده در دریا
و کشته های جنگها
نمی دانم برای گرسنگی مردم گریه میکند
یا برای غم های مردمی که هزاران کیلومتر از دریا دورتر غمگین میشوند
دریا وساحل را وادار به طغیان و جنگ میکند
و آشوب به ساحل میرسد آنگاه که موجهای بزرگ شبها در
ان تاریکی ظلمت به شدت به ساحل می کوبید
ساحل را ترسناک میکند
ساحل خود از این همه موج خروشان دچار ترس میشود
وقتی دریا بالا می آید و ساحل را به عمق میبرد
با آن همه اب میترسید که دیگر هیچ وقت کشتیها را نبیند و
وهیچ زن یا مردی دیگر پا بران نگذارد
شاید دیگر آبها فروکش نکند
واینجا یک اقیانوس بشود
انگاه چه اگر بازهم آبهای بیشتری پهنای ساحل را بگیرد
و فردا دیگر آفتابی برنیاید و تاریکی ساحل را به زیر اب ببرد
غم رفتن آفتاب یکی دوتا ونیست
غم رفتن ناخدا هم
ناخدایی که آشنای ساحل است شاید برود و یک روز برنگردد
همان پیرمردی که همیشه با کشتی و تور می رود و با یک عالمه ماهی برمیگردد
اگر یک روز طوفان اورا بگیرد چه
ساحل همدهمای دیرینه آش را میشناسد
موهای سپید را میشناسد
ساحل ساحل ساحل
من غم نمی خورم فردا هم آفتاب بر خواهد آمد ومن دوباره ساحل خواهم شد
حتما باز آبها خواهند رفت
و من کشتیها را خواهم دید
و ناخدا را
شاید باز هم بخندم
این اشک را پاک کنم
دوباره لبخند بزنم به دریا و به آفتاب
دوستان ساحل آفتاب و دریا و ناخدا کشتیها هستند
من امید دارم به روز فردا
حتما فردا من باز یک ساحل زیبای زیبای زیبا خواهم بود
وخواهم درخشید
من خواهم خندید
چه تو بخواهی چه نخواهی
دیر وقته خوابم نمیاد .
مارکت بودم تا ساعت هشت .
وخیلی شلوغ نبود امروز ولی مشتری تک وتوک بود .
زیاد نیاز نشد فاکتور بنویسم .
می خواستم برم سالن آرایش نرفتم .اصلا حوصله ندارم برم صف بشینم ،اعصاب ارایشگاه ندارم .دوست دارم همه کارامو خصوصی انجام بدن .از بچگی میرفتم صف حالت تهوع میگرفتم .
یادمه بچه بودم مادرم میفرستاد صف نونوایی کوچه پشتی کوچه عموش
میرفتم نون از اونها بگیرم این قدر حالم بدمیشد که نگو .اون موقع نون اون کوچه تنوری بود .
کلا از صف متنفرم .
ازاینکه برم با مردم هم حرف بزنم بدم میاد .کلا دوست ندارم جاهای شلوغ باشم .از بیمارستان که بی نهایت بدم میاد .
یه شب مادرم بیمارستان بود مجبور شدم تا صبح اونجا باشم این قدر حالم خراب بود که دوست داشتم از بیمارستان فرار کنم .آخر ش رفتم نصف شب رو حیاط موندم نصفشو خوابیدم کله سحر هم پاشدم رفتم پارکهای همدان رو گشتم .
نفرت اورترین جا برام بیمارستانه
غذای هیچ احدی رو هم دوست ندارم بخورم .از غذای بیمارستان بدم میاد .
اصلا رستوران هم دوست ندارم .
خونه هیچ کس هم دوست ندارم غذا بخورم دست پخت هیچ کس هم دوست ندارم .
عروسی برم اشتهام بسته میشه .یعنی میرم تالار یک عالمه غذاهست اشتها بسته میشه نمی تونم بخورم .
کلا تو مهمونی اشتهام بسته است .کلا همه چیزم بسته شده .
خیلی اخلاق خاص دارم از همه چیز چندشم میشه یه حالت هایی از وسواس دارم نسبت به همه چیز .
تو عمرم به حیوانات اهلی وخاک دست نمیزنم .
ولی راجع به خودم وهمه چیز فکر میکنم به اینکه واقعا باید روی همه چیز کنترل داشته باشم حتی غذا خوردنم .گاهی فکر میکنم کسی که نتونه یه هیکل خوب برای خودش بسازه یا نتونه روی اشتها ش مدیریت کنه چطور میتونه جهان رو اداره کنه یا حکومت کنه .
همیشه فکر میکنم که اگه من آدم زرنگی باشم وعرضه داشته باشم باید یه اندام عالی برای خودم بسازم .وخودمو اول بسازم .کسی که خودشو نتونه درست کنه چطور میتونه جهان رو کنترل کنه .البته اینها یک جور مثاله
واسه همه سیاستمدارها ی چاق .
شاید هم اونها جور دیگه فکر میکنند و من روی خودم خیلی وسواس به خرج میدم .
در حالیکه فقط برای خودمم :
البته حتما برای خودم بودن هم یعنی اینکه من هیکلی رو که خودم دوست دارم رو درست میکنم
حتما برای اینه و اعتماد به نفس خودموسلامتیم خوبه .
البته اینها افکار منه که کلا خیلی حساس و اصلا یک جورایی ام
وخودم نمی دونم
خیلی زیاد دنیایی مادی نیستم
ولی گاهی فکر میکنم شبیه یه گروگانم
هر چیه خودم سر درنمیارم
شاید اگه بیشتر فکر کنم یا تحقیق کنم بفهمم که چرا گروگانم
وچرا بقیه چیزا حالا ولش کن
خیلی دیره دستم خسته شده بگیرم بخوابم
شب بخیر
می گفت زترس گرگ سگ بغل کرده ایم
راست میگفت
زگرگهای زمانه به کنج تنهایی خو کرده ایم
پشت وپناه نیست بجز تنهایی
زغمهای زمانه به تنهایی پناه آورده ایم
ز بدتر ها گریخته به بدهای عالم خو کرده ایم
از هزاران بتر گریخته ام به یک بدتر پناه آورده ایم
در این عالم کسی یار نیست
زهزاران دشمن به کنج تنهایی و غم خلوت گزیده ایم
سخن نیست با هیچ کس دگر
مهر و وفا نیست در مردم دگر
از همه راههای عالم عمری بریده ایم
راه سوی آسمانها کشیده ایم
مگر کهکشان راه شیری مدد کند
که ما از زمین ومردمش خیری ندیده ایم
مگر یک ستاره به نوری دل ما خوش کند
در بیابان هم مسیر راه را به امید ستاره ها آمده ایم
راه را گم نکردیم با پناه استار گان
در بیابان خاکی جر غول بیابان کسی نیست
تا ره نشان ما دهد
گم نگشتیم در میان سیل خلق
کس نتو اند که پنهان کند
مهر مادر به فرزند نیست هیچ جای دگر
گرچه زیبا رخان در جهان بسیارند
اما که مادر کجا و زنهای عالم کجا
هیچ کس عشق مادر ندارد در جهان
چه مرده چه زنده گم شده مادرش پیدا کند
ستاره مادر است ومن فرزند او
من ستاره و فرزند من راهجو
هم فرزند من جوید مرا از کل خلق جهان
هم من اورا پویم تا ابد
گم نشد خون ونصب در میان سیل خلق
که میگویند خون خون را میکشد
خسته ام فعلا
گوشم گرفته
برم دنبال کارام .
نمی خوام فعلا قصه مو بنویسم فقط خواستم شروع کنم یه قصه ای رو که به خودم کمک کنه .قصه ای که توش همه ادمهای که بدردم نمی خورن رو حذف کنم کاراشونم توی همون قصه قایم کنم و برای همیشه همچین شخصیت های بدی رو که باعث ناراحتی من هستند ازبین ببرم .همین شاید هم نیاز نباشه قصه ای بنویسم .نمی دونم فعلا فکر میکنم .ولی توی زندگی نوشتن خیلی بهم کمک کرده البته گاهی هم باعث مشکل بوده .
ولی کلا یک سری احساسهایی که آدم توی عصبانیت داره وقتی مینویسی از جسمت خارج میشه .
احساس بد خوب
تازه کمک میکنه
هرچیه امروز اوضاع افتضاح بود ولی البته هیچ وقت اوضاع عالی نبوده ولی واقعا اعصابم خرد نباید بشه .
چون من موجود خطرناکی میشم .اصلا ربطی به جنسیتم نداره
هر چیه امروز خوب نبود .
دوست ندارم اسم هیچ کس رو بیارم یا در مورد کسی حرف بزنم حوصله ندارم خصوصیتر بنویسم .
ولی یکی دوروز دیگه آروم میشم .
البته چند روزه انرژی های خاصی رو احساس میکنم .
مثلا چند شبه نمیتونم راحت بخوابم .همه آش پاهام انگار یه انرژی خاص رفته باشه توش می خواد یکجا بره که مغزم خبر نداره .
مثلا پاهام به زور بهم میگه الان باید بری روی تراس یا سرم به زور وادارم میکنه اسمون رو نگاه کنم. بدون اینکه اراده یافکری داشته باشم .
چند شب خیلی حالم بد بود و هی پاهام اذیتم میکرد نمی گذاشت بخوابم .با خودم فکر کردم روی اینه رو بپوشونم .بعدش فکر کردم باید یه چیز فلزی نزدیک خودم نگه دارم یا لباسم رو برعکس بپوشم این انرژی کمتر بشه .
واقعا خیلی مزخرفه که معلوم نیست این چه انرژیه اذیتم میکنه .
دیشبم نصف ش رو خوابیدم بقیه شو بیدار بودم .
الان آرومترم چون گریه هامو کردم .
دعوامو کردم یک کم چرت و پرت هم شنیدم .
ولی حرف اون چه اهمیتی داره .
الانم تنهای تنهام .
هیچ کس اینجا نیست جز خودم .
اون اقا که با اکبر دوست نازنینش وچند دوست همکارش رفتن خوشگذرونی
هر کی دنبال کارهای خودشه
منم تنهام
اون همیشه یه عده آدم عوضی داره باهاشون بگرده
بره باهاشون مواد بزنه یا قلیون بکشه
آدم لنگه اون زیادن
که باهاش میگردن
فقط من تنهام همیشه .
مثل اون شبهایی که جیم میشد
مثل اون شب که تا اون افغانی ها آمدن این جیم شد و تا صبح خبری ازش نشد صبحش هم پسر یه بسته مواد پیدا کرد اونم باز شیشه .
بعد پیدا شدن شیشه دوباره شب از خونه فرار کرد که مبادا بفرستنش کمپ ،
باز هم داره میکشه
ولی خوشیهاش با مردمه و بدبختیهاش مال ما
مواد و مشروب و کثافت کاریش با دوستای ولگردش بود
عصبانیت و چرت و پرت و فحشها وتهمتها ش مال ما
حتی یه سری به من میگفت تو با پسرت ریختی روهم
چقدر موجود بدیه
گرچه من اصلا به حرفهاش اهمیت نمیدم و عادت کردم میدونم شخصیت وابرو نداره و براش چیزی مهم نیست و
چون خودش هر کاری آمد کرده فکر میکنه من اندازه خودش پستم .
منم بهش گفتم من اگه با پسرم مثل تو رفتار کنم مطمین باش پسرم بامن بدتر. از تو رفتار خواهد کرد دلیل اینکه پسرم با من بهتر رفتار میکنه فقط بخاطر اینکه من باهاش خیلی خیلی خوب رفتار میکنم .
چون نمی خوام صدمه ببینه یا به من صدمه بزنه .
البته الان خودش رو با اکبر و چند افغانی مشغول کرده و دیگه در مورد ما حرف نمیزنه .
ولی واقعا باخودم فکر میکنم چرا گذاشتم همچین موجودی تو زندگیم بمونه واین همه بهم صدمه بزنه
ایا چاره ای داشتم ؟
نه
شاید اگه بچه هامو ول کرده بودم الان اونها هم از این بدبخت تر بودن
من موندم مواظب اونها شدم .
ولی شاید منم قربانی بودم
قربانی خانواده
قربانی تعصبات فرهنگی وقومی
تعصبات الکی
یا کس دیگر باعث قربانی شدن زندگی من بود
امروز با خودم فکر میکردم چرا من اینجام
اون همیشه همون موجود بد هست
دقیقا مثل اینکه آز اول با نقشه وارد زندگی من شده تا بیچاره ام کنه .
چون دقیقا تمام سالها رفتارش و فکر کردم به گذشته و دیدم واقعا اون با یک نقشه وارد زندگیم شده تا بیچاره ام بکنه
هیچ دلیل دیگه نداره
اون واقعا همجنس بازه معتاده
شیشه ای مشروب مصرف میکرده و همیشه همه چیز رو به باد میداد بد اخلاق و ضد زنه
دلیلی نداره اصلا زن داشته باشه
اون شخصیت حقیقی وانسانیت نداره و انگار بک موجود یه که ساختنش و بهش القا میکنن که چطور رفتار کنه با ما .
کلا یه عده بهش هدف و برنامه وحرف میدن یعنی دقیقا یادش میدن بیاد اذیت کنه
اون از خودش هیچی نداره
فقط یه مهره و بازیچه گذاشتن این وسط
من هم اصلا به حرفهاش اهمیت نمیدم با اینکه میدونم مواد میکشه یا همجنس بازه
چون اصلا دیگه باهاش کار ندارم
امروز و همه روزها هزار تا بازی در آورده
اون بدترین موجوده ولی فکر کن با خودم فکر میکنم من چطور این رو تحمل کردم
دقیقا دلیلش چی میتونه باشه .
ایا میتونم بگم مادرم پدرم
نه چون اونها هم با من نبودند .
نمی دونم اون کسی که میگه اون حرفها رو راست میگه یا دروغ
ولی به من کفت کهدهمیشه این میرفته دنبال مادرم و باهم میرفتن بیرون
بعد فهمیدن و لو رفته و دلیل خیلی چیزها همینه
دلیل دشمنی این با من هم شاید هزار دلیل داره
مثلا مادرم وادارش کرده یا کسای دیگه که تو محلن یا جای دیگه وادارش کردن به زور وتهدید من رو نکهداره و تامیتونه مارو اذیت کنه و بگذاره زیر فشار وبا تهمت ناروا باعث بشه کارهایی که اونها منتظرشان رو انجام بدم .
هرچیه ادمهای بد مواد فروش و قاچاق فروش و مشروب فروش توی این محل زیادن ولی یه سری هم هستن
مثلا یه ادمهای دیگه خارج از این منطقه
هر چین هیچ کدوم آدم نیستن همشون یک مشت اراذل و اوباش هستن
بعضی هم به ظاهر متشخصن در باطن موجودات بدین
تازه اصلا به شهرت و خوبی ظاهری مردم نباید اعتماد کرد .
هر جیه خسته شدم .
به نام خدا
یه اپارتمان تو منطقه وسط شهر آتش گرفته و آتش نشانی سر میرسه وشروع به خاموش کردن آتش و نجات دادن اشخاص داخل ساختمون میکنه .ولی فقط با یک جنازه سوخته روبرو میشه .
هیچ کس دیگه ای توی اون ساختمون حضور ندارن .
پلیس جنایی هم وارد عمل میشه و برای نمونه برداری و آزمایشات وارد ساختمون میشن .
کلیه کارهای لازمانجام میشه و بعد از طی مراحل جسد که یه مرد سوخته هست به پزشک قانونی انتقال داده میشه .
پلیس دنبال پیدا کردن نشانی خانواده جسد و فهمیدن اینکه چرا جسد آتش زده شده از همسایه ها پرس وجو میکنه و میفهمه که اسم اقا ی جسد سهراب هست و همسرش افسانه هم چند هفته ای که به مسافرت شمال رفته پیش مادر وپدرش .
باید بعد از این مراحل و قصه مو توضیح بدم ولی فعلا باید استراحت کنم .
جنازه مرد قصه مو آتش زدم از شرش خلاص شم .
دوست دارم داد بزنم برسر زمین
تا که تموم بشه زندگی دیرینه اون
دیگه حرفی از عشق به زبون نمیارم
محبت چیزی که دیگه این دوروبرا گیر نمیارم
کار دنیا تمومه با این کاراش
کاری میکنه که همه چیزو تموم کنم باهاش
حرفی ندارم با مردم دنیا بزنم
نمیدونم کی به سرمیاد این عمرم
وتوی دنیا به جز از غم گیر نمیاد
هر چی گشتم چیز دیگه نمیاد
نه شبش نه روزش
دنیا خوشه واسه کودک دیوانه و بی عقل
هر کی عقل وشعوری داره روز خوش نداره
باید خودتم بزنی به کوچه علی چپ
هر چی هم غم اومد خم به ابرو نیاری
برو بازو میخوان مثل رستم
یه عقل میخواد همسن عمر آدم
هزار پیامبر هزار هزار مرسل
امدن و رفتن چی دیدن از این عالم
نفس گیره کاراش خون میکنه در جگر آدم
اما نمیشه خون بباری از کار عالم
من که منم من که منم
ادم هم ندید از عالم جز غم
کی دیده از این دنیا جز ماتم
اگه اون هم آدمی پیدا بشه
عمرشم قلیل و کس وکار ی نمیشه
اخرش باید رفت
کی دیده جز مرگ از عالم آخر بهتر
هر کی گفت دنیا خوبه
اره میگم منم خوبه
اماتاکی
وهمه کاراش فیلمه بازیه
واز کاراش سر در نمیاری
قصه پردازیه
هیچ کی خوش ندید تااخر
هیچ پادشاهی نمونده روی تخت
هر که تاج شاهی برسر بنهاد
اخرش از روی اسب شاهی افتاد
کلاه شاهان مانده اما کو شاهان
نظر کنی میبینی خفته اند در خاک همه شاهان
از شاه وگدا خیر ندیدیم
اخ ولش کن بابا بقیه شو بعد مینویسم
این فقط واسه ادمهای بد زندگی که همه آش اذیت میکنن .
من مانده ام در دین تو
مسلمانی نبود آیین تو
کافر تویی
مشرک تویی
دیگر نمی خواهم داد تو
نمی خواهم فریاد تو
کردی با دلم بیدادها
هی هر کی میاد تو فضای مجازی به دینها فحش میده میره .
یکی میاد به مسلمانی فحش میده .
ولی اصلا ربطی به دین نداره .آدمی که خودش همیشه مشکل رفتاری داره .اولها پشت نقابه ونقش آدم خوب رو بازی میکنه .بعدش میفهمی که نه بابا همه آش فیلمه .
کلا یارو هر کاری که ضد دین انجام میده بعد نقاب مذهب میزنه تا خودشو بیگناه و خوب جلوه بده .
اصلا دین این وسط چیه فقط چند تا کتاب .و حرف و یه سری رفتار که خیلی ها هم انجامش نمیدن .
دین که خودش کاره ای نیست فقط بعضی ها ازش سواستفاده میکنن .
هر کی به نفع خودش بعد اوضاع که خراب وافتضاح شد همه چیز رو گردن دین می ندازن .
دین از خود ش چیزی نداره .این مردم هستند که با رفتارهای اشتباه به انسان صدمه میزنند .هر کسی میتونه عقل داشته باشه .
میکده از مسجد جدا نیست
هر چه میگویند مردم روا نیست
انکه می جویند در آسمان هم خدا نیست
در جام بجز دشمن ما نیست
هر چه کردند حرام هم از آن مانیست
بتخانه گرچه جدا از ملک خدا نیست
سر بجز سوی کعبه در سجده ها نیست
تن را بجز از او به که وا گذاریم
که جز کسی صاحب تن ما نیست
خنده برکه کنیم و شادی سوی که بریم
که جر او کسی باعث شادی ما نیست
بی اب عنب هم خوش میگذرد دوست
بیهوده گی خمری در کوزه ی ما نیست
شب شد و ماه آمد و بی دوست نشستیم
با ماه وپروین نشستن و قصه گفتن کمتر از یار مانیست
روی وریا را نخرد کس
دوست رفته بی دوست نشستن که خطا نیست
گر چه شمع محفل ما خاموش گشت
خالی شده جمع من از طرب وغم در دل مانیست
جای شمع ماه و پروین دهندم به هدیه
شمع چیست که ماه پروین کمتر از چراغ ما نیست
خانه روشن زنور او گشت
ماییم که بنده ی نوریم و تاریکی در دل ما نیست
گفتند برو از ملک کنه و تاریکی بیرون
که بنده ی نوری و در ملک گناه جایی برای ما نیست
شب مرا میخواند به طلوع پنجره به روی ماه
باز دعوتم دوباره به عروسی ستاره
من خریدار ماهم که شبها نور میفروشید
نه آن قورباغه که شبها قور قور میفروشد
نه جیر جیر جیرجیرک به شبها که جیر جیر میفروشد
جیر وکتان را بگذار کنار
مخمل بردار که زیر شست ناز میفروشد
روی خیال بکش ململ احساس
که احساس شب ها شعر ناب میفروشد
ناز شستم
که احساس من ناب است
و شراب ناب میفروشد
خریدار شراب ناب نبودی
تنگ شراب من را مشکن به دست
وخیال من پر شراب است
واحساس تو همه سراب
سراب بودی برایم
من کوزه پر شراب کرده بودم
برای یک سراب
واه حسرت از زندگی که طی شد وحرام
برای این همه سراب
برو که نمی خواهم دگر هیچ سراب
فعلا هیچ سرگرمی ندارم .
چند وقته ننوشتم .چون دوست نداشتم بنویسم .
چیز خاصی نیست حال خودمو خوب میکنم .ماه گذشته رو فقط باشگاه رفتم نقاشی کشیدم کار حسابداری مارکت رو انجام دادم آشپزی کردم .
البته سعی کردم با نوشیدن قهوه خوابمو کم کنم ولی باز هم خستگیم زیاد بود .
صبح به زور پامیشدم .بعضی صبحها همه آش به خودم میگفتم کله سحر پامیشم میرم باشگاه تمرین میکنم بعد برمیگردم ناهار میپزم ولی هنوز نتونستم ساعت هشت یا هفت یا حتی نه برم تمرین .
همه آش ساعت یازده ونیم دوازده رفتم سر تمرین بعضی وقتها هم ساعت دوازده و نیم
واقعا دیر میش باید ناهار بپزم .
عصر باید میرفتم مارکت
تمرین ها هم قبلا اصلا اذیتم نمیکردن ولی باشگاه جدید که رفتم وقتی میام بیرون خیلی احساس فشار تو پاهام دارم .
دلیلش رو نمی فهمم .
قبلتر ها انگار سبکبالتر بودم شاید محل قرار گیری که زیر زمینه باعث این همه فشاره
چون من همیشه طبقات بالا تمرین کردم .
شاید تو ذهن خودم مثل پسر بچه ها فکز میکنم می تونم مثل سوپر من یا ارنولد باشم .
گاهی فکر میکنم میتونم با حرکت دست کاری کنم که یک ماشین پرتاب شه عقب
یا مثل اسباب بازی ماشینها رو پرت کنم .
ولی نمی دونم شاید زمانی که ماشینها رو دیدم که وقتی عابر پیاده میبینند شتابشوبیشتر میکنن تا عابر پیاده بترسه شاید هم پشت را نشستن به اونها غرور کاذب میده که میخوان عابر پیاده رو مسخره کنن و بترسوننش .
ولی من هم فکر میکنم می تونم ماشین اونها رو بترکونم با با ضربه اونها رو به عقب پرت کنم شاید هم مثل ماشین اسباب بازی بهشون کنم .
هر چیه این ماهم باز ثبت نام کردم و برنامه جدید گرفتم و تمریناتمو انجام میدم .
در نقاشی هم درحال پیشرفتم و امیدوارم که در آینده بتونم موفقتر و بهتر باشم .
اشپزی هم میکنم گرچه گاهی اصلا تمایل ندارم و گاهی خسته باشم چیزی نمیپزم و لی سعی میکنم به اینها رسیدگی کنم .
مارکت هم میرم هر روز بیشتر مواقع .
حداقل از تنهایی و خونه بودن بهتره
فعلا که میخوام صد در صد نقاشی رو ادامه بدم ولی گاهی فکر میکنم سخته
ولی یاد میگیرم چیز سختی نخواهد بود .
حتما میتونم
برای روزهای آینده نقاشی حتما برام سرگرمی مناسبی خواهد بود .
فعلا که باید مسیرمم ادامه بدم .
برنامه جدید ورزشی حرفه ای تره .
وباید با دقت بیشتر کار کنم .
شاید باید صبحها زودتر بیدار بشم و روی رژیم غذایی کار کنم و هر چیزی رو نخورم تا به هدفم برسم .
هم زودتر برم سر تمرین تا برای تمرین عجله نکنم .
شاید باید تنبلی رو کنار بگذارم صبحها به جای زیاد موندن تو رختخواب باید سحرخیز باشم تا به اهدافم برسم .
حتما باید با تنبلی وخواب زیاد خداحافظی کنم .
به نام خدا
اه خدا
خیلی خسته ام
تنم پاهام درد میکنه
حتی روحم درد میکنه .باید خستگیهامو از تنم بیرون کنم .
هی به خودم میگم باید خودمو درمان کنم .
باید انرژیمو افزایش بدم .باید به خودم تلقین کنم که حالم خوبه .
هی باید خودمو گول بزنم خودمو بفریبم .چاره نیست
دنیا خیلی مزخرفتز از اونیه که آدم فکرشو بکنه .
تموم رنجها و درداش به خوشیهاش نمی ارزه .
درد نیستی و مرگ به خوشحالی زاده شدمش نمی ارزه
و بی مهریهاش از مهربونیش بیشتره .
فقرش از ثروتش بیشتره
اصلا دنیا جای خیلی خوبی هم نیست .
یادمه مادربزرگم میگفت که نون گندم خوردن روشکر ش بجا نمیشه آورد .
بعد همیشه به ما میگفت باید قناعت کنید .
ولی من حوصله قناعت ندارم .من قناعت دوست ندارم .
مگه من چقدر عمر دارم که بخوام بدبختی بکشم برای کدوم مبادا
یادمه چه ادمهایی از زندگی ما رفتند که خیلی جوان بودند .
قناعت در برابر عمر کوتاه بشر پاسخگو نیست .
تو این زندگی با این ادمها یه عمر نوح میخواد .
کلا یک جوری بازی میکنن با زندگیت و عمرت و جوانیت که دقیقا فکز میکنند که تو عمر نوح و یه قدرت جادویی و ماورایی داری .
مثلا نمیمیری مثل اشیل که مثلا خودشو رویین تن کرده بود
یا مثل زیگفرید که باخون اژدها خودشو شست تا رویین تن بشه .
ولی حتی اونها هم از مرگ نرستند
امتحان وتست چیز مزخرفیه
وکسی که به خدا اعتقاد داره قلبا و باورش داره نیازی به امتحان نداره
وکسی که در قلبش کافره اون هم با تست درست نمیشه .
اصلا چه امتحانی .
یک عمر آدم رو به بازی میگیرن
واقعا نیازی به امتحان نیست
زندگی خیلی کوتاهه
خیلی
ومرگ نزدیکه
مثل زیگفرید که مرد مثل اشیل که کشته شد .
حتی پاریس وهلن هم از عشق جز زنجوجنگ چیزی گیرشون نیومد .
واون پادشاه که با اون دختر ازدواج کرده بود و زیگفرید کمکش کرد که دختروتصاحب کنه هم به جایی نرسید .
چه داستانهایی زیادی تو دنیا هست .
ولی عزراییل زیاد دور نیست یک روزهمه رو با خودش میبره .
واقعا قصه مزخرف خنده داری مرگ
اخ
قبلا وقتی کسی قرار بود بمیره از خیابون چندین روز پیش صدای لا اله آلالله میشنیدم و میدونستم که قراره کسی بمیره
و بعد چند روز کسی رو میبردن
واین عزراییل همه رو میبره
دنیا این قدر هم طولانی نیست
بهدرداش نمی ارزه
کشور پول ثروت دنیا
تست گناه خطا درستی
همشون تموم میشن
مهر بونیش نامهربونی
بدی وخوبی
وغصه هاش هم تموم میشن
اه
دنیا چیزی نداره
هیچی
هیچی
هیچی
اخرش باید رفت