چیز خاصی که هست .
اینه هیچی
دلم میخواد بنویسم فقط همین .
در گذشته یادم میاد همه چیز رو وقتی خیلی کوچک بودم .
الانم دلم میخواست برم تحقیق کنم در مورد زندگی ادمهای مشهور و بزرگ و بتونم مطالبی بنویسم .
باید این قدر کتاب خونده باشی که بتونی نویسنده خوبی از اب در بیایی .
کسی که اطلاعات کافی نداره نمی تونه نویسنده عالی باشه .
و تنها چیزی که میدونم باید همیشه در حال بالا بردن اطلاعاتت در مورد زمان خودت ،گذشته وحال واینده باشی .
دیروز اتفاق خوبی نیفتاد و شاید بدهم نبود .
ولی در کل جریان خوبی هم نبود .
مطمینم همه این بازیها زیر سر اونهاست .
کسانی که دایم میخواند اعصابم رو خرد کنند .
اونها نمی تونند خودشون رو درست کنند ادم هم نمیشوند .
روح وعقل وافکار وفیزیکشون قابل تغییر نیست ولی همیشه در حال صدمه زدن هستند .
من سالهاست اینها رو میشناسم و نسبت به حرفهاشون بی اعتنام .
شاید اصلا نباید اهمیت بدهم .
چیزی که میدونم اینه که اونها شبیه جادوگرهان
همیشه میخواند انرژی های منفی وازار دهنده جمع کنند دورم .
اونها قادر به بهتر بودن نیستند ولی میتوانند به اعصاب و روان وارامش و زندگی وامنیت روانی من صدمه بزنند یا بخواهند درکی که از خودم دارم رو ازبین ببرند .
در کل اونها همیشه در حال تغذیه از انرژی من هستند و با پرخاش عصبانیت و بدوبیرا
وکلمات منفی یا ازبین بردن شادی های کوچک من صدمه بزنند .
من سالهاست میشناسمشون و کلا دیگه برام اهمیت ندارند .
توی زندگی فعلی تصمیم به گفتگو یا رابطه با کسی رو ندارم .
میخوام بیشتر فکر کنم وتنها باشم .
میخوام وقتهامو به جای حروم کردن واسه همچین جونورهایی یا گفتگو باهاشون صرف کارهایی که دوست دارم بکنم .
هفته پیش خواستم برم وسایل نقاشی بخرم .
یک اقایی میان سال سوارم کرد .
از میدون تا مقصد .
وقتی بوم رو دید ازم پرسید شما نقاشی میکشی
گفتم :بله
گفت ،،مردم الان دنبال کار و در امد وماشین مدل بالان .
فکر کنم خیلی مردم عادی ومعمولی زیاد به هنر ارزش قایل نیستند.
گفتم ،من نقاشی دوست دارم .
گفت ،فکر کنم شما داری از چیزی فرار میکنی .
گفتم ,نقاشی رو دوست دارم و دوست دارم به ارامش برسم .
میخوام با اینکار به خیلی چیزها فکر نکنم .
یعنی دقیقا در زمان گذشته هم باید یک هدف خاصی رو دنبال میکردم .
اون اقا گفتند برو خدا رو بکش .
من رو برگردوند دم در خونه کرایه هم نگرفت .
فقط چند بار گفت خدا رو بکش خدا روبکش .
منظورش چی بود .
گفت بچه محله است .
خیلی معمولی بود و قیافه وظاهرش ساده بود .
نمی دونم چرا فکر کرد من باید خدا رو بکشم .
دقیقا میشه گفت همون چیزهایی که کشیدم هم همه از وجود خدا خلق شدند .
وچیزی در جهان وجود نداره که بگه من از خدا نیستم .
حالا هر چی بود اون اقاهه رفت .
من هم امدم ولی اولین کلاس امسال امروز برگزار شد ومن یاد حرفهای اون اقا افتادم که گفت خدا رو بکش .
ولی دقیقا مدلی که باید از سبک امپرسیونیسم کشیده بشه بالرین هست .
یک خانم بالرین در حال رقص
تو دین اسلام رقص زیاد مقبولیت نداره ولی در اقوام وملل مختلف رقص به عنوان یک نوع عبادت یا حتی امادگی برای جنگ هست .
یک سری مطالب که خوندم این بود که در رقص مغز انسان در حالت الفا قرار میگیره .
دقیقا نمیدونم دلیل ضدیت دین با رقص چیه .
و تو جاهایب خوندم که حالت الفا خیلی برای مغز وانسان خوبه .
ولی دلیل ضدیت دین با موسیقی های غنایی هم شاید همون خروج از یک حالت هست .
مثلا در حالت هیپنوتیزم یا حالتهایی ماورایی بخواهی قرار بگیری دقیقا باید در سکوت باشی .
هیچصدایی نباید باشه .
صدا های زیاد هواس ادم رو پرت میکنه .
شاید هم شادی خیلی الکی وزیاد ادم رو در دنیا غرق میکنه .
ولی اصلا خوب نیست ادم همیشه در حالت خلسه قرار بگیره وهمیشه فکر مردن و اخرت باشه .
حداقل چند سال که عمر داری باید زندگی کنی .
اونهایی که فکر اخرت و ابنکه بهشت بسازن در جهان اخرت دنیا رو برای انسان تبدیل به یک جهنم بدون لذات دنیایی میکنند .
شاید دقیقا خودشون ضد عمل میکنند .
یعنی در پنهان خوش گذرونی خودشون رو دارند .
دقیقا از ادم مبخواندیک برده بسازن یک برده غمگین تنها بدبخت بی پول و بی قدرت .
حتی بدون شادی .
شاید خوب نیست که ادم همیشه سیاه بپوشه و دایم عزا بگیره و نوحه گوش کنه .
هر چیه تو دنیا خیلی چیزها هست که گناهش بیشتر وبدتر از رقصیدنه و موسیقی گوش دادنه .
مثل دزدی .
خیلی کارهای دیگه .
مثلا از بین بردن روابط ادمها
تو زندگی مردم دعوا انداختن
حتی جادو گرفتن واسه مردم
و خیلی کارهای دیگه
ولی در کل شاید موسیقی گوش دادن و حتی رقص اونقدر ها بدنباشه .
ادم مزاحم زندگی مردم نباشه و اسیب نزنه به دیگران .
البته شاید هم جزو لهو ولعب حساب بیاد و از نظر شخصیتی و یک ادم رو سبکتر جلوه بده .
شاید هم حفظ وقار و متانت خیلی خوب باشه .
ولی داشتن شادی های کوچک خیلی خوبه .
شادی هایی که ادم احساس کنه داره زندگی میکنه .نه داره تو یک زندگی خفه میشه وچال میشه .
چه میدونم
حالا حوصله ندارم بنویسم چیزهایی رو
ولی مطمینم که حفظ شخصیت و متانت و وقار خیلی خوبه .
مدتهاست دارم به خیلی چیزها فکر میکنم .
امروز هم بد نبود ناهار با دلارام خوردم سالاد سزار و فیله مرغ .
اون کار داشت رفت دنبال کارش ومن هم رفتم دنبال کلاس .
بهم گفت میخوام بعدش برم کلاس زبان.
حالا در مورد بعضی موضوعات بعدا خواهم نوشت .