ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

ماهی دلم .سپید .شعر .ساحل

از جانب تو شده بیدادها

از سوی دل من فریاد ها

ای دادها ای دادها

تا شده ابی این ابها

ارزوی دل من همچو ماهی زیر ابها

ای ابهاای ابها دریاها دریاها

ای گل این مردابها مردابها

این دل من بازیچه ی این بیدادهابیدادها

خاموش گشته دگر از دل من فریادها فریادها

برده مرا کشتی غم در ابها در ابها

ماهی دلم فتاده زغم در ابها در ابها

میترسد دل من از مرغ ماهیخوار این ابها

به روی اب نمی ایم چو ماهی ابها

به قعر دریا هم نشسته به کمین نهنگان ابها

گرچه هر دم میکند سیلاب غم ویرانه قلبها

ارام نمینشینم تا شود ویرانه خانه قلب من از سیلابها

کاش کسی بودی می دانستی که گشته ام اسیر طوفانها

بی کس دل من که روزی به تو کرده بود عادتها

نفسم رفته زغم کم مانده شود دل من غرقه ی این ابها

دیگر مبری طوفان کشتی مرا میان این گردابها

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
پنجشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۳
10:45

یک روز معمولی

چیز خاصی که هست .

اینه هیچی

دلم میخواد بنویسم فقط همین .

در گذشته یادم میاد همه چیز رو وقتی خیلی کوچک بودم .

الانم دلم میخواست برم تحقیق کنم در مورد زندگی ادمهای مشهور و بزرگ و بتونم مطالبی بنویسم .

باید این قدر کتاب خونده باشی که بتونی نویسنده خوبی از اب در بیایی .

کسی که اطلاعات کافی نداره نمی تونه نویسنده عالی باشه .

و تنها چیزی که میدونم باید همیشه در حال بالا بردن اطلاعاتت در مورد زمان خودت ،گذشته وحال واینده باشی .

دیروز اتفاق خوبی نیفتاد و شاید بدهم نبود .

ولی در کل جریان خوبی هم نبود .

مطمینم همه این بازیها زیر سر اونهاست .

کسانی که دایم میخواند اعصابم رو خرد کنند .

اونها نمی تونند خودشون رو درست کنند ادم هم نمیشوند .

روح وعقل وافکار وفیزیکشون قابل تغییر نیست ولی همیشه در حال صدمه زدن هستند .

من سالهاست اینها رو میشناسم و نسبت به حرفهاشون بی اعتنام .

شاید اصلا نباید اهمیت بدهم .

چیزی که میدونم اینه که اونها شبیه جادوگرهان

همیشه میخواند انرژی های منفی وازار دهنده جمع کنند دورم .

اونها قادر به بهتر بودن نیستند ولی میتوانند به اعصاب و روان وارامش و زندگی وامنیت روانی من صدمه بزنند یا بخواهند درکی که از خودم دارم رو ازبین ببرند .

در کل اونها همیشه در حال تغذیه از انرژی من هستند و با پرخاش عصبانیت و بدوبیرا

وکلمات منفی یا ازبین بردن شادی های کوچک من صدمه بزنند .

من سالهاست میشناسمشون و کلا دیگه برام اهمیت ندارند .

توی زندگی فعلی تصمیم به گفتگو یا رابطه با کسی رو ندارم .

میخوام بیشتر فکر کنم وتنها باشم .

میخوام وقتهامو به جای حروم کردن واسه همچین جونورهایی یا گفتگو باهاشون صرف کارهایی که دوست دارم بکنم .

هفته پیش خواستم برم وسایل نقاشی بخرم .

یک اقایی میان سال سوارم کرد .

از میدون تا مقصد .

وقتی بوم رو دید ازم پرسید شما نقاشی میکشی

گفتم :بله

گفت ،،مردم الان دنبال کار و در امد وماشین مدل بالان .

فکر کنم خیلی مردم عادی ومعمولی زیاد به هنر ارزش قایل نیستند.

گفتم ،من نقاشی دوست دارم .

گفت ،فکر کنم شما داری از چیزی فرار میکنی .

گفتم ,نقاشی رو دوست دارم و دوست دارم به ارامش برسم .

میخوام با اینکار به خیلی چیزها فکر نکنم .

یعنی دقیقا در زمان گذشته هم باید یک هدف خاصی رو دنبال میکردم .

اون اقا گفتند برو خدا رو بکش .

من رو برگردوند دم در خونه کرایه هم نگرفت .

فقط چند بار گفت خدا رو بکش خدا روبکش .

منظورش چی بود .

گفت بچه محله است .

خیلی معمولی بود و قیافه وظاهرش ساده بود .

نمی دونم چرا فکر کرد من باید خدا رو بکشم .

دقیقا میشه گفت همون چیزهایی که کشیدم هم همه از وجود خدا خلق شدند .

وچیزی در جهان وجود نداره که بگه من از خدا نیستم .

حالا هر چی بود اون اقاهه رفت .

من هم امدم ولی اولین کلاس امسال امروز برگزار شد ومن یاد حرفهای اون اقا افتادم که گفت خدا رو بکش .

ولی دقیقا مدلی که باید از سبک امپرسیونیسم کشیده بشه بالرین هست .

یک خانم بالرین در حال رقص

تو دین اسلام رقص زیاد مقبولیت نداره ولی در اقوام وملل مختلف رقص به عنوان یک نوع عبادت یا حتی امادگی برای جنگ هست .

یک سری مطالب که خوندم این بود که در رقص مغز انسان در حالت الفا قرار میگیره .

دقیقا نمیدونم دلیل ضدیت دین با رقص چیه .

و تو جاهایب خوندم که حالت الفا خیلی برای مغز وانسان خوبه .

ولی دلیل ضدیت دین با موسیقی های غنایی هم شاید همون خروج از یک حالت هست .

مثلا در حالت هیپنوتیزم یا حالتهایی ماورایی بخواهی قرار بگیری دقیقا باید در سکوت باشی .

هیچ‌صدایی نباید باشه .

صدا های زیاد هواس ادم رو پرت میکنه .

شاید هم شادی خیلی الکی وزیاد ادم رو در دنیا غرق میکنه .

ولی اصلا خوب نیست ادم همیشه در حالت خلسه قرار بگیره وهمیشه فکر مردن و اخرت باشه .

حداقل چند سال که عمر داری باید زندگی کنی .

اونهایی که فکر اخرت و ابنکه بهشت بسازن در جهان اخرت دنیا رو برای انسان تبدیل به یک جهنم بدون لذات دنیایی میکنند .

شاید دقیقا خودشون ضد عمل میکنند .

یعنی در پنهان خوش گذرونی خودشون رو دارند .

دقیقا از ادم مبخواندیک برده بسازن یک برده غمگین تنها بدبخت بی پول و بی قدرت .

حتی بدون شادی .

شاید خوب نیست که ادم همیشه سیاه بپوشه و دایم عزا بگیره و نوحه گوش کنه .

هر چیه تو دنیا خیلی چیزها هست که گناهش بیشتر وبدتر از رقصیدنه و موسیقی گوش دادنه .

مثل دزدی .

خیلی کارهای دیگه .

مثلا از بین بردن روابط ادمها

تو زندگی مردم دعوا انداختن

حتی جادو گرفتن واسه مردم

و خیلی کارهای دیگه

ولی در کل شاید موسیقی گوش دادن و حتی رقص اونقدر ها بدنباشه .

ادم مزاحم زندگی مردم نباشه و اسیب نزنه به دیگران .

البته شاید هم جزو لهو ولعب حساب بیاد و از نظر شخصیتی و یک ادم رو سبکتر جلوه بده .

شاید هم حفظ وقار و متانت خیلی خوب باشه .

ولی داشتن شادی های کوچک خیلی خوبه .

شادی هایی که ادم احساس کنه داره زندگی میکنه .نه داره تو یک زندگی خفه میشه وچال میشه .

چه میدونم

حالا حوصله ندارم بنویسم چیزهایی رو

ولی مطمینم که حفظ شخصیت و متانت و وقار خیلی خوبه .

مدتهاست دارم به خیلی چیزها فکر میکنم .

امروز هم بد نبود ناهار با دلارام خوردم سالاد سزار و فیله مرغ .

اون کار داشت رفت دنبال کارش ومن هم رفتم دنبال کلاس .

بهم گفت میخوام بعدش برم کلاس زبان.

حالا در مورد بعضی موضوعات بعدا خواهم نوشت .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳
20:17

۲۹/1/1403

امروز خیلی روز خوبی بود .

کار خاص یا متفاوتی انجام ندادم .فقط صبح زود بیدار شدم .

یه چیز ساده خوردم .بلند شدم اماده شم برم باشگاه .

لباس ورزشی قرمزمو با نیم تنه ودستکش و زیر انداز همیشگی و یک ادکلن گذاشتم کیفم .

قمقمه رو قبلا پرازاب جوشیده کرده بودم و داخل یخچال بود برداشتم .برنامه وکتونی داخل باشگاهم گذاشتم توی یه کیسه گذاشتم داخل ساک .خدا بخوادموهامو شونه کردم بعدم دم اسبی بستم وبعد بافتم .

کمی خودمومرتب کردم و لباسمو تنم کردم .

خواستم برم که زنگ خورد .

گفتند بیا مارکت کار داریم دوساعت وایستا بعد برو .

منم رفتم مارکت و بعد تشریف بردم باشگاه .

امروز تمرین پا داشتم مربی جدید برنامه هاش فعلا سبکتره .

واقعا افتضاحه پریا رفته و جاش مربی جدید که البته قبلا تو باشگاه بود امده .

این خانم فرمودند متدشون با پریا فرق داره .

برنامه تمرینی که نوشته کلا فرق داره .برنامه رژیمی هم فرق داره .

هر چیه بیشتر برنامه ها سوپره .

یعنی دوتا حرکت رو ست به ست باید بزنم ترتیبی .

امروز از پرس پا شروع کردم .

جلو پا و پشت پا نشسته

بعد هم خیاطه پشت پا خوابیده .

بعدشم لانچ اسمیت و سوپر ددلیفت جفت دمبل .

اخرتمرین هم دوچرخه زدم هفت دقیقه حوصله ام نمی گیره بیشتر دچرخه تر دمیل بزنم .

بعدشم بارفیکس .

و در اخر سرد کردن بدن با حرکات کششی .

این تمرین بود و رفتم داخل رختکن لباسهامو تنم کردم و امدم بیرون .میخواستم برم خونه بعد گفتم بگذار برم مارکت چیزایی که لازم دارم بگیرم بیارم ناهاربپزم .

سبزی فروشه هم بود ازش کرفس خریدم باسبزی خوردن .

میوه و کاهو گوجه وسیب زمینی .همه رو خریدم .

گفتم ناهار واستون چی بپزم دیرم شده گفتن کوکو سیب زمینی .

منم امدم اب کرفس ها رو گرفتم وبعدشم کوکو پختم امدند بردند .

البته پختن کوکو راحتتر از پلو نیست .

خودش کلی کار داره .

برای من پختن پلو خورشت و غذاهای پلوی راحتتره .

ولی نمیشه همیشه پلو خورد چون برنج ادم رو خسته میکنه باید تنوع غذایی داشته باشی .

هر چیه ناهار قصه اش تموم شد ورفت .

عصری هم خواستم بخوابم ولی یادم نمیاد خوابم برد یانه .

کتابم نخوندم .

شامم هم پختم دادم خوردن تموم شد رفت .

الانم دارم مینویسم .

ساحل
سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳
23:37

دلنوشته خدا

صدایم کن ،صدایم کن صدایت بی نظیر است

صدایم کن صدایم کن ،گرچه دیر است

از این رفتنهای بی برگشت مگر ندیدی

صدای زاری قلب مرا هرگز نشنیدی

من از بیچارگی ره میخانه گرفتم

به دست تقوی پیشه ام پیمانه گرفتم

بجز تسبیح قبل از این در دستم نبود

سرم در سجاده ها هرروز برزمین بود

نمی نالیدم ز روزگار بی کسی ها زمانی

نمی دانستم من ره دیوانگی ها زمانی

زبس غم امد و زد اتش به قلبم

زبس سیخ جگر سوز ی بسوزاند دلم

از این دنیا بریدم که بریدم

بجز غمها در این عالم ندیدم که ندیدم

هر یاری که امد مدعی شد به یاری

چندی نگذشت که شد دشمن جانی

بجز جداییها نبود در این راه چاره

اگر دل به درد عشق دچاره

منم چاره ندارم جز بریدن ز عالم

تنهایی گزیدن گوشه نشستن زعالم

کمی خاک از زمین بریزم برسر عشق

که خاک راه یاران وعزیزان بردر عشق

همه یاران برفتند و من تنها ی تنها

لب بستم ز گفتن ز ناکامیهای دنیا

به اندازه سر سوزن در دل او محبت نبودش

به جز تیغ و سنان در دست نبودش

همه جنگی منم احساس را ناخدایم

چگونه سازم سازشی با یاران بی خدایم

خداها هم به هر قومی شبیهند

که هرکس خدایش را ببیند همچو خویشند

خدایان در اینه پنهان

همه رفته اندر دل وجان

گفتند خدا حافظ خداحافظ

با این یاران بی خداخداحافظ

نه چشم تر شناسند نه دل نه دلدار

نه از حق ترسی دارند نه از دادار

به هر اسمی صدا کردم خدارا

نمی شناسند مالک ملک وجزارا

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳
19:9

بازار عشق .ساحل .شعر .غزل

گفتند توبه کن ،توبه کن از عشق

روزی رسوامیشوی برسر بازارعشق

گفتند شیرین نماند زنده در کوی عشق

لیلا مرد از شدت غمها و ازار عشق

گفتند مجنون در به در واواره بود

سالها رفت از عمر قیس بی لیلا در کارعشق

گفتند فرهاد مرد در بیستون در غم شیرین

شیرین مانده بود سالها زیر اوار عشق

گفتند مجنون و دیوانه میخواهد تو را معشوق

وصلتی نیست لیلا وشیرین در انتظار عشق

گفتند کم نیست در جهان قصه های عاشقی

اماکه هیچ کس کامی نیافت در کارعشق

گفتند دست بردار وبرو این راه را تارسی

جایی که ایمنی یابی از فتنه وازار عشق

گفتند دهان ببند و هیچ مگو عشق وعشق

دور از معشوق هم به سر میشود روزگار عشق

گفتند چشم بر لیلاهای این عالم ببند

همچو مجنون به دیوانگی نزن خود را در گذار عشق

گفتند مدتیست این همه عشق را نشانه ها

چون بگذرد مدتی از سر افتد اثار عشق

گفتند کام دل از دنیا و لذتهایش بگیر

ویرانه ایست این قصه ها که ساختند از یار عشق

گفتند شبانگاهان در کوی معشوقه مرو

بر لبت اهی مکش حسرت مبر از نبود یار عشق

گفتند روزگار به سر می اید بی عشق

لب گز وهیچ مگو هیچ مجو در بازار عشق

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل
ساحل
پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۳
0:2

مستی کنی یانه

راز رمضانهایم تقوی پیشه کنی یا نه

در خور ودر خوابت کم خوری یانه

این هم رمضان دیگر رفت و پیوست به تاریخ

در این ره پر پیچ وخم شکری کنی یانه

ساده بگویم من از دل تنهایم از تاریکی شبهایم

این همه غم را بر دل تنهایم باوری کنی یانه

سحر گاهان که خالی شد پیمانه ای از می

بی باده به روی سجاده روزه رمضانی کنی یانه

کاش بدانی که در دل چه بی پروا در پی عشقم من

در این ماهی که رفت عشق ازلی کنی یانه

تسبیح وسجاده نشان تقوی نیست

بی پیمانه وخمره ومی هم مستی کنی یانه

ساحل
چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳
23:40

رها کن .

حرف نزن باهاشون .

سعی کن فاصله تو‌حفظ کنی .

ساحل
سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳
2:3

احساس دیشبم

داستانی که دلم میخواد بنویسم .

هیچی نیست .

دلم چی میخواد .

هیچی

کی رو دوست دارم

تقریبا نباید هیچ کس رو دوست داشته باشم .

حتی مجبورم از اول عاطفه نسبت به بچه هام رو پنهان کنم .

انگار همه زندگی من روی پلها ساخته شده

و هیچ عاطفه از دواج خانواده وبچه ای وجود نداره

واقعا از اولش تا امروز فقط حسی که پیدا کردم اینه که این بچه ها هم اهرم فشار روانی اذیت وازار و یک چیزی برای انتقام از من هستند .

مجبورم سکوت کنم .

همشون همیشه در حال خراب کردن همه چیز هستند و روابط قلابیه .

هیچ رابطه واقعی وجود نداشته .

دیشب هم از اون شبهایی بود که صبحش من رو تو مارکت گذاشته رفته معلوم نیست کجا رفته بوده که موقع شب باز دیوانه شده بود و با پسر دعواش شد .

این قدر به پروپاش پیچید وفحش ونفرین داد و خواست از خونه فرار کنه .

تقریبا قبلا همه شبها طی همه سالها میرفته مسافرخونه مواد میزده با یک مشت کارتن خواب الانم فرصت کنه حتما باز میره .

اون موقعها همیشه کارش همین بود .

شاید دیشب یا هرشب ویا هرموقع میخواد جیم شه بره دنبال مواد زدن و کثافت کاری

از قصد دعوا راه میندازه اذیت میکنه .

فحش میده نفرین میکنه تا راحتتر فرار کنه تا ما کارش نداشته باشیم تا بهش زنگ نزنیم ببینم کدوم قبرستون کفه شو گذاشته .

دقیقا راهش روبلده

چون بایپ جیم شه یه جای خلوت پیدا کنه با چند کارتن خواب معتاد ولگرد بی پول و ندارتا اونها رو با خودش ببره مسافر خونه

وباهاشون همه کاری بکنه از مواد زدن تا همجنس بازی یا غیره و حتما باید خرج این خوش گذرونیها وظرفهای یک با مصرف

برای عیاشی ارزون یه احمق معتاد بی وپدرو‌مادر رو کی باید تامین کنه .

من باید کاشته بشم تو مارکت کار کنم

پسر باید کار کنه تمام چند سال گذشته رو

مارو تحت بدترین فشارهای روانی مالی قرار داده

و خودش با مواد خودشو به خواسته هاش رسونده

چه میدونم گمونم اگه ادامه بده باید برم شکایت کنم ازش بفرستم کمپ دولتی .

چون با پسر بدجوری دعواش شد و اون این قدر درگیرشدند

من میترسم اخرش به زندان برسه کارشون .

البته این جاش زندان یا کمپه .

ارزش مردن هم نداره .

همچین ادمی مرده اش چند می ارزه .

هیچی

زنده اش هم مصیبته

انگار یک نقش از تو فیلمهای چند سال پیش در اوردن فرستادن

نه شخصیت داره نه زندگی نه ابرو

برای منم دیگه روان نگذاشته

گاهی فکر میکنم خیلی محکمم جلوی این همه ادم عوضی یک عالمه بی عاطفگی

وهمه محرومیت ها وایستادم

چیزهایی که باید می بود ونیست

از این مثلا ادم چی گیرم امده

تنهایی رنج ،عذاب روان ،،یک عالم فشار مالی روحی و در همه امور در حال ازار دیدن .

دوتا بچه که مثل گروگانی دست اونها هستند برای انتقام گیری و زیر فشار قرار دادن من .

واینکه یک روز دختر باکره ام فردا نه

یک روز اونها بچه منند فردا میگن نه

همه چیزشون دروغ وکلک بازی

اصلا یارو هم همه چیزش یکبار مصرف

یعنی هرکی این گوه رو فرستاده وقتی دیده

این اشغال هیچ پل درست وحسابی نیست

همه چیز رو خراب کرده

اینم همیشه در حال بازی در اوردن

پسر بهش میگفت بابا شیطون رفته تو جلدت بعد یک مدت پشیمون شد .

حتی ارزش نداشتی شیطون بره تو جلدت

واقعا انگار گوشت هم ندارن شبیه اجنه ان همشون که

دوست دارم بهشون بگم خیلی وقته

گوشت خواستی بخری یا بگیری بهتره بری قصابی

وقتی ادم نیستی

خیلی حرفها هست

همه چیزشون بازیه

انگار خود ابلیس اینها و اون ابجی دو دره بازش رو فرستاده .

هر چیه هر کی اینها رو فرستاده همه چیز رو خراب کرده

وهمه چیز از اول فروشی بوده

یعنی کلا هیچ چیز درستی وجود نداره

یعنی باید بگیرم جرشون بدم

ولی دقیقا زورم نمیرسه

والا این قدر میزدمش تا تموم استخوناش خرد شه .

اگه بیمارستان رفتن من در کار نبود و نبودش و بیماریش گردن من نبود .

دقیقا کسانی که همچین اشغالی میفرستندحساب کتاب همه چیز رو دارند .

و بهشون میگن که باید چه رفتاری داشته باشند

.

زندگی درست نکنند که طرف احساس خوشبختی غرور داشته باشه .

خیلی وقته دارم به خیلی چیزهافکر میکنم .

ساحل
سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳
1:24

چرخ وفلک

هیچ نیست غم این روزگار

من اهنم من اهنم نمیشکنم

ازاین همه غم خم به ابرو نمی اورم

گرچه جهان ندارد جز غم

هر لحظه که میگذرد دارد نیرنگ

من که رنگ نمیشوم از نیرنگ روزگار

نه به باده خوش است دلم نه به نوبهار

گرچه که برشاخه های تر زده جوانه ها

مینگرم ولی ندارم از روزگار انتظار

به غم ها جواب رد داده ام نمیشوم عروس غم

نمیشنینم‌به عزای غم نمی پوشم سیه روزگار

لبم دارد ترانه ها می خوانم به اوار خوش

چو بلبل مست به میان چمن

که از صداکنم مست چرخ وروزگار

تا که دگر بردزیاد که غم دهدبه ما

چو اهو میدوم میان کوه ودشت

نه ان که هستم نشینم به غم کنم ناله

ز روزگار

زنم گردن چرخ که میکند فتنه ها به کار

همه عالم به هم زنم اگر دهد غمم

ویرانه ای نماند از جهان اگر کند بر خلاف میل من

مگر من انم که کشم ستم‌ز روزگار

روزگار وچرخ چه باشد که دهد غمم

منم نکرده ام خو به غم به غم

بگو بخوان ترانه ها بریز می به رگهای تنم

به لرزه اید از اهنگ این ترانه ها تنم

چه باشد غمی که میرقصم

ببین لرزش تنم دگر نده غمم

منم به این چرخ مدتی مهمان

بیا ای روزگار نکن نامردی با دلم

کدام مرد میدهد به مهمان ماتم وغمی

که گرده ای به ما این همه ستم

به این چند صباح که میگذرد از عمر ما

نکرده ای دمی به این دلم وفا

ولی منم که نمینالم از تو ای فلک

اگر کشی تیر وکمان سوی این دلم

کشم به خاک وخون این جهان

برو ببر ستم به جای دگر

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳
22:48

خمره نهادند

خمره نهادند به دوش خری

مست نگردد زحمل خمره هیچ خری

گرچه که باشد جمال از حور وپری

عاشق نگردد بر حور وپری هیچ خری

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳
1:18

هوای مستی.غزلر.سپید .ساحل

دیشب به سر هوای مستی داشتم

دوصد پیمانه و خالی خمره ها داشتم

اتش و پیمانه ومی وایینه ها

در جان اتش و در تن پیمانه ها داشتم

انگور ومی و انگبین وشهد وشکر

در سر هوای انگورهای شیراز را داشتم

درکنار اتش و جوی کنار وهوای یار

اما با اتش دل هوای سوختن نداشتم

برچسب‌ها: ساحل، غزل، سپید ‌
ساحل
شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳
23:53

قصه عشق.ساحل .غزل

مهربانا مهر بانی کی اغاز کنی

مهر ووفا رابا دلم کی بازکنی

بر لشگر طوفانزده قلب من

نوازشگری و نازکی اغاز کنی

کی ببری از یاددشمنی دیرینه

لب برلب نهی بوسه کی اغاز کنی

نوش بود از لب تو انچه نوشیدم

گفتن قصه ی عشق کی اغاز کنی

مهلت این عشق به سر امد و‌رفت

دیگر قصه این عشق گفتن کی باز کنی

همه ایام به سر امد ورفت بی عشق

دوباره بعد از هزاره ها مگرعشق اغاز کنی

مهر را مبر از یاد که بی مهر زهر شد

ایام ،دوباره زسر مستی اغاز کنی ‌

نیست این دلم در سینه تهی شد از دل

خدا گشت همه، کی عشق باز کنی

عشق رفت زندگی رفت هر چه بود

مگر زندگی نو از دوباره اغاز کنی

نمی دانم دلم دیگر کجارفت که برد

بی دل شده قصه عشق چگونه اغاز کنی

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل
ساحل
دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳
0:46

من پریدار از ان گشتم که نبودی تو بادلم یار

پری وار وپری دار با پری نشستم که تو نبودی دلدار

دشمنم گشت بشر زده تیغ جهل بر دلم

چون جز پری نیست در این راه همراهم

همه شب به جدایی زبشر رسید دلم

گرچه جز خدا در این جهان ندید دلم

گهگاهی پری ای امد ورخ نشان داد به دلم

گفتم که زادمیان یار نیامد زناجنس کجا یار گزینم

زده ام برلب دایما بسم الله

گرچه چون سلیمان گزندی نیست از پریا

گفتم به پری گرکه غلامی وکارگر بیا

اما که یار نگزینم تا هستم از پریا

در بند اسارتی قفل زنجیر زنم بر دست وپا

جز برای کار نخواهم تورا .

ساحل
دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳
0:29

سپرده ای به راهزنان گنج.ساحل ‌سپید .شعر .

روزگاری که گذشت

چه خوب چه بد گذشت

دگر برنمی گردد انچه که رفت

خوش یا ناخوش همه رفت

به هر که دل سپردی یا نه

پروبال گشودی وپرزدی

یا که فتادی به چاه غم

حسرت ایام گذشته نمیکند افاقه

دوای درد نبود این و راه معالجه

غم چاره نمی کند در بستر ناخوشی

دل ، شد پار ه پاره در غم گذران روزگار

چه خون ها چکید از دل در این میانه

تو ندانستی غم وخون دل را

تو را نمی شود که دوست نامید

ونامت نمی شود یار نهاد

که به این همه حسرت داده ای راه به روزگارم

فتاده ای مرا به چاه غم در این ایام

تو چون برادران یوسف فروشی

که فروخته ای مرا واحساس مرا به هیچ روز گار

دگر چه بود سهم تو از این زندگی

دگر رفته‌زدست تو روزگاری که بوده انچه در دست تو

بیهوده رنج مده بیخود رنج مکش

هیچ مگو برو دگر نمانده هیچ به این روزگار ازعشق

بگو که داده ام به تاراج به دست راهزنان سپرده ام گنج

تو خود سرزنش کن از هر چه امده برسرت

گناه زجانب من نبوده است .

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳
22:15

ذهنم چقدر بازیم میده .

من رو بر میگردونه عقب و بهم یاد اوری میکنه همه چیز رو .

تو اون گذشته هایی که نمی دونستم دارم با یه چاه دستشویی ازدواج میکنم .

به اون خواهرش که دم به دقیقه در خونمون بود .

اصلا معلوم نبود از زندگیمون چی میخواد ‌.

همه چیز رو دروغ میگفت .

تمام قضیه خواستگاری همه اش یه فیلم بود .

اصلا برادرش زن نمی خواست .

اون رو معلوم نبود کی مامور کرده بود تا من رو بکشونه تو این زندگی .

در اصل اصلا برادرش زن دوست نداشت .

فقط داشت نقش خواستگار رو بازی میکرد .

اون ابجیش معلوم نبود کی فرستاده بود

وقتی جواب رد شنیده بودن هرروز به دروغ هزار تا حرف از خودش در میاورد .

اونها داشتن برای خودشون یه اشپز میگرفتن و یه نقش که جلو مردم فقط فیلم بازی کنند .

هیچ وقت برادرش هیچ زنی رو دوست نداشت

شاید کسی دیگر پاش در میون بود .

وقتی جواب رد شنیدن هرروز یکی رو میفرستادن حتی پیشنهاد یک کیلو طلا و مهریه زمین تو تهرون در حالیکه نه طلایی تو کار بود نه زمینی .

هی زنه میومد میرفت مثل اتیش گرفته ها .

داداشم گریه کرد .

دقیقا میرفتن جای دیگه خواستگاری بهشون دختر نمی دادن و باز میومدن در خونه ما .

چقدر دروغ گفت اون ابجیش .

منم چهارده سالم بود .

فقط بهم گفتن مجبوری باید از دواج کنی .

دونفر پیشنهاد دادن گفتن ما نمی تونیم تورو نگه داریم .

گفتن مجبوری باید ازدواج کنی .

ولی هیچ راه دیگه نبود .

ولی وقتی وارد شدم دیدم این فقط از روز اول میخواست اذیت کنه .

هیچ وقت اوایل نفهمیدم که چرا این همه بد رفتاری میکنه .

دلیل خشونت رچ نفهمیدم و اینکه این اصلا ازدواج نکرده .

بلکه فقط داره نقش کس دیگه رو بازی میکنه وقتش فراذبرسه اصلا هیچ کاره است .

بعد از سالها اذیت وازار وفشار روانی دوسال پیش بهم گفت من هیچ کاره ام .

یعنی کلا هیچی نداره .

یعنی اصلا یه ادم عوضیه وقتی کلی بهم اسیب زده .

خوب ه که تو سرزمین ها غربی مردها یا زنها گرایش خودشون تو ظاهره

در ضمن اصلا ار اول هم وقتی برمیگردم تمام رفتار ها رو بررسی میکنم میفهمم که همه چیز سوری بوده .

ساحل
جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳
6:39

خستگی

روز بیست وهفتم اسفند رو یادم نرفته .

وقت ناخن داشتم .باید میرفتم پیش ناخنکار از یکماه پیش وقت گرفته بودم

بیعانه اشم داده بودیم .

ساعت شش صبح با سروصدا وداد وبیداد پاشدم .

اقای پسر یک میلیون مثلا پول برداشته بود .

و اون خودشو زد به دیوانگی تا میتونست فحش داد وبعد فرار کرد .

هیچ کدوم نرفتن مارکت .

من موندم تنها وکارگر .فکر کن پنجاهدوپنج سالشه مارکت رو رها کرد بخاطر یک میلیون پول .

سرمایه مارکت هر چقدر باشه

در برابر یک میلیون

اونم به امید یه کارگر که شیشه مصرف میکرده و شناخت صددر صد نداری .

پسر جان هم رها کرد پول رو به کارت برگردوند و باقیمانده رو برداشت رفت خرید .

دم عیدی جفتشون رفتن

خدا میدونه این اقا اون روز با گسی قرار داشت که فرار کرد

بهش زنگ زدم گفتم پولتم بر گردوند بیا مارکت منم کار دارم باید برم

ولی گفت من برای همیشه دارم میرم .

میرم دهات زندگی کنم .

منم قطع گردم گفتم باشه برو .

گفت خدا حافظ برای همیشه گفتم خدا حافظ برای ابد .

به جهنم

خودم تا ساعت یازده موندم مارکت

هیچ گدوم نیومدند.

نصف شب پسر از خریددامد

اقای خ هم پسر زنگ زد تهدیدش کرد صبح مجبور شد برگرده .

البته اون همیشه همین کارها رومیکنه

یعنی وقت موادش که میشه هرچند وقت چند روزی میگه دارم برای همیشه میرم خداحافظی میکنه

میره دنبال مواد و معلوم نیست با کدوم د معتاد میره همه اریاش میکن سیر که شد بر میگرده

چند روز هر هر میکنه

تازه فکر میکنه ادم نباید ناراحتم باشه .

من اصلا به کاراش عادت کردم

میدونم که همیشه کارش همینه

نقش بازی کردن .

منم خیلی وقته فقط واسه خودمم

همه چیز رو مرور میکنم .

یادم میاد با بچه هام چه روزها وشب هایی گذروندیم .

چقدر دخترم ار همه چیز ناراحته وهمیشه گریه میکنه .

حتی پسرم از دست کارای باباش رگشو زد بردم بیمارستان بخیه زدن

چقدر بهم برچسب زدن .

دلم به لبخند اینا خوش نمیشهدیگه به روی گرگها لبخند نمیزنم .

ساحل
جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳
1:27

افتضاحه

کسی نیست

دلم ناراحت نیست ,غمگین هم نیستم .

هیچ کس راهم نبخشیده ام۱

فقط مجبورم سکوت کنم .

در زندگی هیچ وقت دلم نمیخواست انسانهای اشتباهی را اویزان نگهدارم .

دوست نداشتم اشتباه را تکرار کنم .

هیچ وقت دلم نمیخواست با ادمهای اشتباهی زیر یک سقف باشم .

دوست ندارم دوباره مسیر رو با ادمهای اشتباهی به اشتباه برم .

به نظرم ادمهایی که ثابت کردن بدردمون نمی خورن دیگه جایی تو زندگیمون ندارند .

ادم تنها بمونه خیلی بهتره .

با هیچ گس حرف نزنه

شبم تنها باشه تنها هم بمیره حتی هیچ کس سر گور ادم نیاد .

اصلا چه اهمیتی داره .

اصلا فاتحه هم ندن خرما هم مردی پخش نکنند .

من خودم قبل از مرگ حلوا وخرماها و پولشو میدم فقرا بعد میمیرم .

هیچ وقت منتظر کسی نمی مونم .

ادم با مال کم با غذای کم و تنهایی ولی با اعصاب اروم میتونه زندگی کنه ولی با ادمهایی گه با اذیت ادم رو روانی میکنند نه .

با ادمهایی که ثابت شده بدن .

دارن بازی میدن اهل زندگی نیستند به هیچ چیز مقید نیستن .

اصلا هیچ ارزشی برای زندگیت جوانیت خواسته هات احساست قایل نیستند

اصلا نه فکر شو گن نه هیچی .

برای ابد رهاشون کن .

ارزش حرف زدن ندارن .

فقط گفتگو باهاشون سلام وخداحافظ .

البته دوری ازشون خیلی بهتره .

چقدر اوضاع همیشه مرخرف بوده توی دلم میخواستم بکشمشون

ولی مجبور بودم همه چیز روتحمل گنم .

چقدر افتضاحه تحمل کردن .

ساحل
جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳
1:7

معجزه

به یک معجزه معتقد باش

وبه یک اتفاق

شاید تورا انتخاب کرده اند

باور من است که معجزه را میسازد

من معجزه ام

معجزه ای که افریده شدم از

خاک ،زمین وگیاه روییده‌ ام

وقتی خودم معجزه ام چرا بترسم

از معجزه چرا منتظر معجزه

معجزه هر لحظه در حال رخ دادن است

تولد نوزادی وروییدن یک گیاه دردل خاک

ودانه های رشد نکرده از دانه ای سفت وسنگی

حتی از هسته ی یک هلو

یا یک جوانه گندم

یا از بستر چوبین گیاهی میروید

زمین معجزه است وهستی در حال گردش

و بارانی که از مادر دریا میبارد

همه ی زندگی معجزه ای در حال رخ دادن است

رویش یک کوه از دل زمین

چه چیز این جهان معجزه نیست

معجزه همینهاست که میبینی

معجزه کودکیست که از دانه ی کوچکی

در جای تاریکی میروید

به دنبال معجزه نگرد

معجزه همینجاست

وقتی در یابی که هستی

وقتی بیابی

معجزه متولد در درون من است

من می توانم

من می توانم

من می توانم

معجزه کنم

من خود معجزه هستم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳
19:42

۱۴۰۳

به نام خدا

بهار اغاز شد و نوروز فرارسید.

عید نوروز مبارک .

الانی که مینویسم ،توی مارکت نشستم .

فقط اولین روز نوروز رو رفتیم رستوران شام خوردیم.

فعلا جایی نرفتم .

اولین روز عید رو هم تنها بودم .

دومین روز روهم تنها بودم وسومین روز هم .

فقط با بعضی تلفنی گفتگو وتبریک گفتم .

دیروز رومهمون داشتم واخرشب همه رفتن .

میخوام مدتهای زیادی روصرف کار و ورزش وهنر کنم .

میخوام ببینم چند سال بعد چطور خواهد بود .

فکر کنم این طوری بهتره .

شاید هم مدتی هم صرف نوشتن و خواندن کتاب وشعر ویادگیری بکنم .

ومدتی هم صرف شعر و کار کنم روخودم .

هر چیزی که دوست داشتم انجامش بدم انجام بدم .

ساحل
یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳
13:13
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />