احساس دیشبم
داستانی که دلم میخواد بنویسم .
هیچی نیست .
دلم چی میخواد .
هیچی
کی رو دوست دارم
تقریبا نباید هیچ کس رو دوست داشته باشم .
حتی مجبورم از اول عاطفه نسبت به بچه هام رو پنهان کنم .
انگار همه زندگی من روی پلها ساخته شده
و هیچ عاطفه از دواج خانواده وبچه ای وجود نداره
واقعا از اولش تا امروز فقط حسی که پیدا کردم اینه که این بچه ها هم اهرم فشار روانی اذیت وازار و یک چیزی برای انتقام از من هستند .
مجبورم سکوت کنم .
همشون همیشه در حال خراب کردن همه چیز هستند و روابط قلابیه .
هیچ رابطه واقعی وجود نداشته .
دیشب هم از اون شبهایی بود که صبحش من رو تو مارکت گذاشته رفته معلوم نیست کجا رفته بوده که موقع شب باز دیوانه شده بود و با پسر دعواش شد .
این قدر به پروپاش پیچید وفحش ونفرین داد و خواست از خونه فرار کنه .
تقریبا قبلا همه شبها طی همه سالها میرفته مسافرخونه مواد میزده با یک مشت کارتن خواب الانم فرصت کنه حتما باز میره .
اون موقعها همیشه کارش همین بود .
شاید دیشب یا هرشب ویا هرموقع میخواد جیم شه بره دنبال مواد زدن و کثافت کاری
از قصد دعوا راه میندازه اذیت میکنه .
فحش میده نفرین میکنه تا راحتتر فرار کنه تا ما کارش نداشته باشیم تا بهش زنگ نزنیم ببینم کدوم قبرستون کفه شو گذاشته .
دقیقا راهش روبلده
چون بایپ جیم شه یه جای خلوت پیدا کنه با چند کارتن خواب معتاد ولگرد بی پول و ندارتا اونها رو با خودش ببره مسافر خونه
وباهاشون همه کاری بکنه از مواد زدن تا همجنس بازی یا غیره و حتما باید خرج این خوش گذرونیها وظرفهای یک با مصرف
برای عیاشی ارزون یه احمق معتاد بی وپدرومادر رو کی باید تامین کنه .
من باید کاشته بشم تو مارکت کار کنم
پسر باید کار کنه تمام چند سال گذشته رو
مارو تحت بدترین فشارهای روانی مالی قرار داده
و خودش با مواد خودشو به خواسته هاش رسونده
چه میدونم گمونم اگه ادامه بده باید برم شکایت کنم ازش بفرستم کمپ دولتی .
چون با پسر بدجوری دعواش شد و اون این قدر درگیرشدند
من میترسم اخرش به زندان برسه کارشون .
البته این جاش زندان یا کمپه .
ارزش مردن هم نداره .
همچین ادمی مرده اش چند می ارزه .
هیچی
زنده اش هم مصیبته
انگار یک نقش از تو فیلمهای چند سال پیش در اوردن فرستادن
نه شخصیت داره نه زندگی نه ابرو
برای منم دیگه روان نگذاشته
گاهی فکر میکنم خیلی محکمم جلوی این همه ادم عوضی یک عالمه بی عاطفگی
وهمه محرومیت ها وایستادم
چیزهایی که باید می بود ونیست
از این مثلا ادم چی گیرم امده
تنهایی رنج ،عذاب روان ،،یک عالم فشار مالی روحی و در همه امور در حال ازار دیدن .
دوتا بچه که مثل گروگانی دست اونها هستند برای انتقام گیری و زیر فشار قرار دادن من .
واینکه یک روز دختر باکره ام فردا نه
یک روز اونها بچه منند فردا میگن نه
همه چیزشون دروغ وکلک بازی
اصلا یارو هم همه چیزش یکبار مصرف
یعنی هرکی این گوه رو فرستاده وقتی دیده
این اشغال هیچ پل درست وحسابی نیست
همه چیز رو خراب کرده
اینم همیشه در حال بازی در اوردن
پسر بهش میگفت بابا شیطون رفته تو جلدت بعد یک مدت پشیمون شد .
حتی ارزش نداشتی شیطون بره تو جلدت
واقعا انگار گوشت هم ندارن شبیه اجنه ان همشون که
دوست دارم بهشون بگم خیلی وقته
گوشت خواستی بخری یا بگیری بهتره بری قصابی
وقتی ادم نیستی
خیلی حرفها هست
همه چیزشون بازیه
انگار خود ابلیس اینها و اون ابجی دو دره بازش رو فرستاده .
هر چیه هر کی اینها رو فرستاده همه چیز رو خراب کرده
وهمه چیز از اول فروشی بوده
یعنی کلا هیچ چیز درستی وجود نداره
یعنی باید بگیرم جرشون بدم
ولی دقیقا زورم نمیرسه
والا این قدر میزدمش تا تموم استخوناش خرد شه .
اگه بیمارستان رفتن من در کار نبود و نبودش و بیماریش گردن من نبود .
دقیقا کسانی که همچین اشغالی میفرستندحساب کتاب همه چیز رو دارند .
و بهشون میگن که باید چه رفتاری داشته باشند
.
زندگی درست نکنند که طرف احساس خوشبختی غرور داشته باشه .
خیلی وقته دارم به خیلی چیزهافکر میکنم .