ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

نیمه شب ,سپید .ساحل .

شب است وهیچ شب همرنگ شب دیگر نیست

گرچه هزاران شب رود در پی یکدیگر

ولی هیچ کدام شبیه یکدیگرنیست

گرچه هزاران شب را ماه هست

اما تکرار یکدیگر نیست

شبان می روند در پی یکدیگر

اما هیچ شب شبیه شب دیگر نیست

گر چه در نیمه شبها میپیچد صدای عشق

اما هیچ عشقی شبیه عشق دیگر نیست

صدای بوسه های شب میانه شب گم میشود

وسخنهای عاشقانه زیاد است نیمه شبها

لیک هیچ سخن شبیه حرف دیگر نیست

در تلاطم روح و موج دریایی روح

همچو نوح هرشبی نجاتی دیگر است

وهیچ نوح شبیه نوح دیگر نیست

توبه از گناه و بی گناهی و بودونبود

که هیچ بودی شبیه بود دیگر نیست

نجاتی گر مرا باشد همین شبهاست

نگاه کن به سرچشمه ی تقدیر

که توفیق و فضل رب جز در نیمه شبها نیست

غمی بی پایان که میگفتی مرا گرفت

رهاییش جزمیانه ای از همین نیمه شبهانیست

اشکهایت را به در گاه او بر،که رهایی از بند

همه دردها جز به اشک نیمه شبها نیست

میپیچد صدای ناله واهی به چاهی

زمزمه دل اگاه در میان چاه بجز نیمه شبها نیست

منم حیران از این عالم که اگاهی به غمهای من ندارد

رها ییش بجز اگاهی در میانه دل شبها نیست

شراب وصل را که دلداران نیمه شب نوشند

مکانی جز میانه نیمه شبها نیست

ادب را که میبخشند در نیمه شبها

مکانش جز در میانه نیمه شبها نیست

دل دلداران به رنج امد ز غمهای ایام

دلداران را دلداری به جز نیمه شبها نیست

اگررندی اگر عاشق اگر گرفتار هربندی

اتصالیت جز در میانه نیمه شبها نیست

زجام وصل اگر باده میخواهی متصل شو

که وصال یار جز در میانه ی نیمه شبها نیست

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲
4:38

این رو ولش کن .

خودش هم میگه بامن حرف نزن .

میگه لعنت به پدرت بامن حرف بزنی .

میگه بگذار برو .

توهم در موردش حرف نزن .

اون که رفته واسه خودش هر کار دلش میخواد میکنه .

از اول هم هر کار دلش خواسته کرده .

تو هم فراموش کن و در موردش حرف نزن .

همه کاراش شبیه ادم نیست .

اصلا همه ولش کردن حتی برادراش باهاش حرف نمیزنن .

بچه ها ولش کردن .

فقط خودش مونده و دوستای مردش .

توهم در موردش حرف نزن .

ولش کن ولش کن ولش کن .

اعصابتو خرد نکن .

کارهای اون اصلا ارزش گفتن نداره .

ساحل
جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲
6:58

بادوقتی وزیدن اغاز کرد

قاصدکها را خواهد اورد

روی برگ برگ گلها خواهد نوشت

عشق

بیا باهم بدویم این راه را

خسته ام از نرسیدن

دوست دارم تمام تاریخ را بدوم

وهمه ی تاریخ را پشت سر بگذارم

و به جایی برسم

شاید به ان میگویند پایان دنیا

شاید اگر پایان دنیا را تجربه نکنم

روزی باز خواهم گشت

برای باز پس گرفتن جهان وقدرت

شاید در اخرین روزهای جهان برگشتم

شاید وقتی روزی خوابیدم وخستگی های این زندگی

وازارها واسیبهایش را از یاد بردم

برای بار دیگر بیایم

ان وقت لشگر خواهم اورد

شاید بشود جهان را گرفت

وروزی که ارماگدون وجنگ جهانی بر پابشود

دوست دارم باشم

حتما باید بیایم

دوست دارم ببینم چه خواهد شد

اکنون خیلی خسته ام وتوان ندارم

نه کمک کنم ونه توان دارم جهان را به سمت

پایان ببرم

شاید زیادی اسیب دیده ام

ولی اگر در این زندگی نشد

حتما بعد از مرگ و پایان خستگی بشود برگشت .

این زندگی به من بیش از حد اسیب زده و مردم واطرافیان به روحم اسیب زده اند .

اکنون نمی خواهم فعلا کشتار راه بیندازم .

به مردم کار ندارم .

جهان را گذاشتم خودش ادامه دهد .

همه را رها کن

میخواهم مثل خودم زندگی کنم

بدون اینکه دلواپس کسی باشم .

بدون اینکه ناراحت کسی باشم

یا منتظر محبت جنس مذکری باشم

که بدترین روزها را برایم ساخته وتا توانسته به من اسیب زده وهر کار دلش خواسته کرده

انها هیچ چیز من نیستند .

نگران هبچ چیز نیستم .

نمی ترسم

اکنون غمگین نیستم .

ولی حتما همه چیز در مورد اخرالزمان و برگشت خیلی ها به جهان وحکومت جهانی واقعیت باشد .

ولی فعلا من هستم وباید زندگی کنم .

تا من هستم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .

معلوم نیست ظهور هم کی خواهد بود .

هیچ کس نمی داند .

ان علایم که گفته اند خدا میداند کی خواهد بود و ارماگدون واقعی کی خواهد بود .

هر چه هست هیچ دولتی دوست ندارد ظهور و ارماگدونی در کار باشد .

حتی شیعه ها هم دوست ندارند مهدی در کار باشد .

ایت الله دوست دارد زمام مملکت در دست او باشد و پرده غیبت همیشه باشد .

نمی دانم .

یکی میگوید اصلا امام زمانی در کار نیست .

ولی فکر کنم امام زمانی در کار هست و اخر الزمانی هم در کار خواهد بود .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲
1:24

یک چهارشنبه سوری سال هزار وچهارصد ودو

اخرین چهارشنبه هم داره میاد .

من تنهام

هیچ کی خونه نیست جز خودم .

شام هم گذاشتم ولی هرکی رفت پی رفیقای خودش .

منم که دوستی ندارم .

خیلی ساله دوستی ندارم .

بیشتر اوقاتمو تنهایی سپری میکنم .

فعلا احساس نیاز نکردم بخوام دوستی داشته باشم .

امروزو از خونه بیرون نرفتم .موندم خونه .

تمام سالهای گذشته هیچ وقت به هیچ کدوم از سنتها اهمیت ندادم .

یعنی کلا هیچ وقت چهارشنبه سوری اتیش روشن نکردم .

از بچگی تا حالا .

هیچ ترقه ای هم نداختم .

کلا فقط برای خودم زندگی میکنم .

وکارهایی که تقریبا دوست دارم انجام میدم .

البته مراسم نوروزشاید مراسم زیبایی باشه .

وسفره هفت سین هم شاید زیبا باشه .

البته همیشه سفره هفت سین داشتم .

ولی صددرصد بهش پایبند نبودم .

الان همه رفتن اتیش بازی یا خوش گذرونی

ولی من تنها نشستم دارم مینویسم .

شام رو هم تنهایی خوردم .

گاهی وقتها تو دلم فکر میکنم بیشترمراسمات حتی عروسی حنابندون وعقد وشیرینی خورون هم یک جور مثل خاله بازیه .

همه اش فقط تشریفات وخاله بازی خانمهاست .

یعنی همه اش تظاهر .

ساختن یک مهمانی .

چقدر برای یک خاله بازی ادم باید هزینه کنه .

بعدش خیلی چیزهای دیگه مهمه نه افکار دیگرون .

تشریفات چقدر اهمیت داره .

شاید هم یک جور خوشگذونی وخاله بازی بزرگتر هاست برای اینکه از واقعیت وغم های دنیا فاصله بگیری .

نمی دونم .

داشتم یک چیزهایی توی ذهنم مرور میکردم .

امروز حوصله ندارم حرف ادبی یا قطعه ای سرهم کنم .

بعضی روزها از اشپزی خیلی خسته ام حوصله شو ندارم .

همیشه دوست داشتم بنویسم تا غذا بپزم .

یک عمره ذهنم داره واسه خودش شعر میسازه .

و گاهی درست بوده گاهی نه .

ولی مهم نیست .

در مورد مراسم نوروز تو گذشته هم چیزایی تو ذهنم مونده ولی همه اش مال بچگیه .

وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم کارتون ببینم .

ولی خانواده میفرستادنم مسافرت .

دوست داشتم نوروز بشینم کارتون نگاه کنم ولی نمیگذاشتن .

الان همیشه تلویزیون خالیه من اصلانگاهش نمیکنم .

اصلا کارتون دوست ندارم .

الان وقت کارتون دارم ولی کارتون نگاه نمیکنم .

ولی تا دلت بخواد دوست دارم بتونم قصه پردازی کنم .

ولی از کیه حتی یک قصه هم به ذهنم نرسیده .

.

ساحل
سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲
22:31

ماهی قرمز عید .ادبی .سپید .

من به ماهیها زلال اب را نشان دادم

همه رفتند پی دریا

امسال در سفره ماهی ندارم

ولی در گلدان کوچکی شاید لاله بکارم

بیا ازاین سفره بیرون .

دوچشمت راسوی اسمان کن

که شاید سفره ی رنگین تری

پهن گشته در بساط کهکشان

این جهان تنگ است و نانش کم

با این عمر اندکی که به ما داده

هم از ما طلبکار است مهر دنیای دون

اولش را با غم الوده اخرش هم به ماتم پالوده

گفت بخور فالوده ی دنیا که این است

در بساط این جهان که غم الوده است

سفره اش هر چه رنگین چید باور مکن

دلخوشیهایش چند روزه است

گرلبی تر کنی بر چشمه هایش

باور نیست که شاید به زهر الوده است

هر چه در سفره چیده دنیا کم خور

به کم قانع باش

که هر چه بیش هم میدهد اخرش باز میستاند

این جهان تنگ نظرشاه منظر گدا وش

بیهوده دلخوش به پادشاهیهایش نیست

چه رسد بر سفره تنگ مردمان پایین دست

حتی به جام زرین و لباس سیمین و کفش نقره

شال زر بفتش هم که شاید طنابیست

بهر کشتن

چه میدانی که چیست از این همه مقام دادن

نمی دانی چه چیزش به زهر الوده است

بسی خوردی از رزق جهان

ولی اخرش هیچ است

ماهی عیدش هم عمرش چند روز است

پادشاهی نوروز به سال هم چند روزه است

گر چه خندانیم در این عمر کوتاه

ولی چه باید کرد

همین است که فلک داده است

اخ فعلا همین باشد

شاید بعد نوشتم .

خسته ام .

برچسب‌ها: ساحل، ادبی، سپید
ساحل
سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲
2:36

غربت احساس.ادبی .سپید .ساحل

حالم خوبه

اگر از من بپرسی امروز خوبم

مثل یک گل سرخ

مثل یک درخت میان باغ

دلم میخواهد قصه بهار وقصه چنار را بنویسم .

دلم از این بهار چه میخواهد ان رابنویسم.

من هیچ وقت به شبها عادت نکردم

وهیچ وقت احساس ماندن در زمستان هم

نداشتم .

وقتی بهار شروع شود و کوچ پرستوها ورسیدنشان شروع شود

قصه ی تازه ای شروع خواهد شد

امشب تاریکی شب را دوست ندارم

تو هرگز چراغی نشدی تا که به شبها ی تار

عادت کنم

دلم غربتی دارد در این شبها زار وار

ندارم همدمی اما به این تاریکی هم داده ام رضا

شبنم صبح گرچه میچکد بر برگ گلها

من منتظر صبحم تا بیاورد گل و شبنم را

تو که ندادی چراغی نکرده ام دلخوش از جانب تو حتی به یک گل سرخ

تو ناشناس وبیگانه صفت اهل کجایی

این همه غربت را ریخته ای در جان

باز هم به بهار دلخوشم و به چنار

به دانه های انار

ونیلوفر اویزان از دیوار و پیچک

پیچیده به نرده های حیاط .

من دیگر خورده ام قسم که ندهم غم به اسانی راه

خسته شده دل من لبخندی خریدارم

برای چهره ی ماه

اما ماه مینازد به خویش

چه دارد ماه با ان چهره خالی

پر از لک و پیس

کو چشم وابروی اهووار

کو مژگان بلند و کو ابروی جانانه ی یار

خالیست رخ ماه از چهر ه ی دلدار .

کو مینوچهره ای در رخ ماه

که همه را میکنند مثل به ماه

رها کرده ام ماه را در شبها

ازبس که تاریکی شب غربت داد به دلم .

ماه وشب را کردم رها

خوابیدم تا که تو را بینم در رویای نیمه شبها

اما که مدتهاست خوابی از تو ندیدم

شایدتمام شود روزی غربت احساسم در دنیا

برچسب‌ها: ساحل، ادبیر، سپید
ساحل
دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲
0:43

خالی .ادبی .سپید .ساحل

روزگار ،زمانه ی شعر سپید است

گرنسازم قافیه را حرفی نیست

از قافیه ها نمیگویم سخنا

رفته قافله ومانده ام در بیابان فنا

بگو از این صحرا تا شهر راهی هست

اگر اب باشد تا شهر مرگی نیست

شاید برسم به شهر دگری تاسرماه

از اینجا تا وادی ایمن راهی نیست

در بیابان از عشق سخنی نیست

اینجا خالیست از عاشق نشانی نیست

برچسب‌ها: ساحل، ادبی، سپید
ساحل
چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲
1:13

سراب.غزل .شعر .ساحل

توتاکی بفریبی دل مرا به سرابی

نه پیداست دراین صحرا نشان ابی

تو فریبی تو خطایی توگناهی توهوایی

گفتم که دگر نگیرم در پی تو هوایی

نباشد مرا غم نانی وغم ابی

اسمان میدهد ابی و زمین نانی

تونه گندم ونه جو نه خرمن وکاهی

تاکی بفریبی دلم را به یک نگاهی

نکن بازیچه دلم را به غم های دنیا

نکنم تکیه به چون تو که دهی ام برباد فنا

شب امد از پی روزها رفت هزاران

دلم گشت در پی این عشق گریان

منم خوکرده به خدا وخودم

رفته از برتو دگر نگردی در پی ام

منا را صفارا مروه را کن تو رها

حاجی نگشتی ، هزاران طواف کعبه کردیا

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲
1:8

احساس یک درخت تنها

من ان تک درخت ایستاده درخیابون

من ان هم صحبت کلاغهای مهربون

ریشه ام در زمین و شاخه هایم رو به اسمون

هرروزی که رد میشن عابران از خیابون

نشده کسی بگیره من رو دراغوش

دلم میگیره هرروز توی این خیابون

مهمون شاخه هامن کلاغ سیاههای شیطون

کلاغا میسازن روشاخه هام اشیون

وقتی کلاغها میرن دنبال اب ودون

میان میشینن روشاخه ها م گنجشکها

گربه ها هم اروم اروم رد میشن از کنارم

من که شادی نداشتم

به جز تنهایی تو شاخه هام نداشتم

وقتی زمستون میشه میریزه برگام

یکه وتنها وامیستم توی این خیابون

کسی نگفته به من دوستت دارم عزیزم

من یه درخت تنهام عمریه اینجام

برگای زرد من رو تو پاییز میگذارن زیر پا

شاخه های خشکمو میسوزونن تو اتیش

بازم بهار میاد وسبز میشم دوباره

شاخه هام میارن یک عالمه شکوفه

وقت میوه دادن بهترین میوه ها رو دارم

این همه خدمت که کردم به مردم

ولی کسی نگفته دوستت دارم درخت جون

از تو سپاسگزارم که امدی به دنیا

زیبا کردی شهر ما دادی قشنگی به باغچه ها

تو قلب شاخه های من یک عالمه امیده

هیچ وقت بهاری نشد که شاخه هام شکوفه نده

قشنگی شکوفه هامو ببین

اون وقت به من بگو افرین

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲
17:3

درخت

سلام به درخت

امروز روز درختکاری

درختی که باعث زیبایی طبیعت وجنگل هست.

چقدردرختها زیبا هستند.

توی بوستان نزدیک خونه درختهای سرو خیلی زیادی هست وانواع درختها کاشته شدند .

دوتا شونو به عنوان دوست انتخاب کرده بودم و قبلترها گاهی بهشون سر میزدم وپاشون مینشستم .

اون روز یه سر بهشون زدم به درختها وکلاغها .

کلاغها خیلی پرنده های خوبین .

یعنی یک جوری ادم رو بی غم میکنند .

یه جورایی خنده دارن و خیلی سروصدا و قار قار میکنند .

صبح های خیلی زود از همه زودتر بیدارمیشند و میرن تو بوستانها و بپر بپر میکنند .

هر چیه دوست درختهای منم خیلی بزرگ شده بودند .

دوسه برابر .

این قدر قد کشیدن که نگو .

کلاغها رو هم دیدم .

بهشون سلام کردم و بعد برگشتم خونه .

درختامو بغل کردم .

وبعد هم سریع امدم .

تمام ادمهایی که قبلتر ها توی محله ما بودن. همشون رفتن .

وتومحل نیستن .

بیشتر ادمها غریبه اند .

البته خیلی کمتر امکان تردد تو محل دارم چند ساله که همیشه با ماشین میرفتم بیرون محل خرید هیچ کس رو نمی دیدم .

الانم که مارکت داریم تومحل بیشترمواقع یا خونه ام یا مارکت .

البته از اول هم دوستی یا اشنایی نزدیک نداشتم .

اون موقعها هم فروشگاه داشتیم تو محله و من گاهی برای کمک میرفتم .

البته دم عیدها خیلی سرمون شلوغ میشد .

خیلی روزها که باید میرفت از بازار جنس بیاره من باید جاش وامیستادم .

مسافرت هم میرفت باز من میرفتم .

از اون رو تو خیابونهابعضی رو میدیدم که الان شاید کارشون جای دیگه است .

اون موقعها بیشتر برای ورزش بوستان میرفتم .

چند سالی با خانمی به اسم خانم مثلا مهلا میرفتم بوستان کله سحر مربی ورزش میومد تمرین میداد .

البته اون موقعها علاقه ام به ورزش رزمی سبب شد برم دنبال کاراته

مدتی هم رفتم کمربند گرفتم صبحها هم کله سحر ساعت شش یا پنج ونیم میرفتیم بوستان با خانم مهلا میدویدیم .

اون اضافه وزن داشت .

شاید منم اون موقعهاکمی اضافه وزن داشتم .

مربی هم فقط ایروبیک تمرین میداد .

البته من علاقه زه ایروبیک نداشتم و بعد اینکه خانم مهلا از محله رفت جای دیگه هیچ وقت برای تمرین به بوستان نرفتم .

بخاطر مخالفت مجبور شدم کاراته رو هم ول کنم .

ولی بعد ها شروع کردم به ورزش بدنسازی .

وفیتنس .

البته یوگاهم رفتم ولی چون خانمهای محله پشتکا ر ندارند تو ورزش کلاس خالی شد و من مجبور شدم یوگا رو رها کنم .چون کلاس تعطیل شد .

تصمیم گرفتم که برای تمرین برم باشگاه و هیچ وقت دیگه تو بوستان تمرین نکنم .

مدتهای زیادی بود که به بوستان سر نزده بودم .

هر چیه روز درختکاری

من باید به درختهای عزیزم بگم ممنونم شماها خیلی مهربون وخوبید .

دوست داشتم ازز بون یه درخت شعر بگم .

حالا یک چیزایی نوشتم .

شاید نوشتمش .

شاید باید روش کار کنم .

دوست دارم بدونم پرنده ها و اهوها کوه ها دریاها درختها وگلها چه طوری به جهان نگاه میکنند ‌.

وشعر احساس یک درخت به یک انسان یا حتی احساس یک گل سرخ به انسان رو بنویسم .

ساحل
سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲
16:15

دم عیدی

به نام خدا

فعلا چیززیادی نیست بنویسم.

فقط کار ریخته دورو برم.

دم عیده و مردم در تکاپو

منم کلی کاردارم .از صبح بیرون بودم

یک کار همین نزدیکیها از اونجا که درامدم رفتم فروشگاه یک چیزایی خریدم بعدهم رفتم باشگاه

دم عیدی خلوت تره بعضی روزها خیلی کم هستند و امروز هم چند نفری بودند .

خانم ها رفتن دنبال خونه تکونی و خرید عید .

امروز تمرینم خیلی سنگین نبود .

هر تمرین باید سه ست پونزده تایی میزدم .

از اپتیکال شروع کردم بعد هم پرس سینه هالتر و بعد فلای دستگاه بعد قایقی تک دست با زیربغل دمبل .

تنها حرکت سنگین امروز بار فیکس دستگاه دست جمع وباز بود .

اخرش هم باید کرانچ شکم سیم کش پهلو میزدم و اخرین حرکت کوهنوردی ضربدری و ساده بود .

بعدش کلی باید اب بخورم .

بعدشم امدم خونه .

ناهار خوراک بود .

ومن یک کمی خوردم .

چای هم نوشیدم چون چای دوست دارم اونم فقط چای تازه دم از یه مارک معتبر وعالی

چای مونده عمرا نمی خورم میریزم میره یکساعت مونده باشه .

الانم نشستم اینجا .

تازه برای روزهای بعد بازهم کار هست وکار هست .

راستی بعد باشگاه کشوهای اشپز خونه رو تمیز کردم شستم .

ار گانایزر توی کشو رو دیروز دلارام گذاشت جایدیگه .

امروز که رفتم به اون فروشکاه سه تا ارگانایزر و یه گیره دستکش و یه سبد نون حصیری خریدم .

فعلا که با این اوضاع نتونسته خونه رو عوض کنه ‌‌.

تصمیم گرفتم یک کم همه چیز رو مرتبتر کنم .

اصلا ناراحت نیستم .

دیگه حرص هیچی رو نمیخورم .

همیشه تو زندگیم یاد گرفتم که کارهامو خودم انجام بدم تا سر دیگران غز نزنم یا حرص نخورم .

من هیچ وقت توقع نداشتم دلارام کاری برای من انجام بده .

همیشه دوست داشتم خوب زندگی کنه .

ولی شاید اشتباه میکردم .

البته اون کارهاشو خودش تنهایی انجام. داد و کمک نخواست .

با اون حال که کارش خیلی زیاد بود .

البته فرشهاشو بیرون براش میشورن .

شاید خیلی کارها بشه انجام داد .

این جوری برام بهتره .

البته من همیشه خرید لباس رو میگذارم برای بعد .

معلوم نیست مسافرت بریم یانه .

شاید نریم .

هنوز در مورد سفر گفتگو نکردیم .

این روزها اصلا هیچ بیت یا حتی شعر کوتاه یا قطعه ادبی به ذهنم نرسیده .

فقط یه کتاب گرفتم بخونم اونم داستان کوتاه خارجیه .

اونم اگه وقت کنم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲
18:15

دلم نمی خواد اصلا سراغ چیزهایی ماورایی برم فعلا .

حوصله ندارم دوباره ذهنم رو برگردونم به گذشته و خاطره مرور کنم .

حوصله ندارم بخوام درس انسانیت بخوانم یا بنویسم .

فقط میدونم فعلا باید زندگی کنم .

یعنی یه زندگی بهم دادن و من باید فعلا ادامه بدمش .

حوصله ندارم الان بگم که خدا کیه ؟

تواین مدت که گذشته خیلی چیزها شنیدم

مثلا وقتی مادرم برادرم مرد بهم گفت خدا برای برادرت هیچ کار نکرد .

من خیلی براش نذر کردم رفتم زیارت بهشون متوسل شدم ولی نجاتش ندادن .

ولی بعد با خودم فکر کردم مثلا اون هم اکه زنده میموند ومحکوم بود به داشتن یه زندگی بد به چه دردش میخورد .

مثلا با این ازدواجها که خودش در حد حکم اعدام بودند .

با یه زن ناسازگار ازدواج میکرد .

که دایم اذیتش میکرد .

بعد این همه بیماری و مشکل که تو این مدت بوجود امد مثل کرونا .

واقعا زندگی دادن به یک فرزند خیلی سنگین وسخته .

تازه امید نداری که یه ادم مناسب وخوب پیدا کنی .

دایم باید کار کنی و رنجهای جهان رو متحمل بشی .

مثلا دنیا به ما چی داده .

خیلی فکر کردم .

مادرم گفت که ائمه کمک نکردن .

ولی ائمه بدبخت خودشون توسط دشمنانش.ن کشته شدن .

مثلا همون حضرت معصومه یا امام حسین توسط یه عده کشته شدن اونم به طرز فجیع .

در ضمن هر کس یک عمری داره و خداوند

به انسان عمر میده و انسان از خدا طلبکار نیست یعنی اون اراده میکنه خلق میکنه .

وعمرش محدوده .

یعنی نمیشه چیزی بهش گفت .

خیلی چیزها در جهان وجود داره و همه جور زندگی وجود داره .

من تو بدترین شرایط زندگی قرار گرفتم

شاید خیلی گریه کردم یک عالمه بهم توهین شده و شاید بعضی وقتها زندگی برام غیر قابل تحمل بوده و با خودم گفتم کاش خیلی قبلتر قبل از ازدواج مرده بودم کاش وقتی یه دختر نه ساله بودم مرده بودم .

با خودم فکر کردم چه فرقی هست مرد عربی که قبل از اسلام دخترشو زنده به گور میکرد و اون دختر راحت میشد بدون گناه با مرد ایرانی که الان دخترشو زنده نگه میداره و میسپارتش به یک مرد بد و اون دختر رو اذیت وشکنجه روانی میکنه .

وهمیشه همه رو دشمنش میکنه و حق استفاده از حقوقش رو نداره .

واقعا نمیشه فهمید زندگی چقدر خوبه یا بد .

شاید خدا هیچ وقت بد نباشه .

شاید بعضی ها میخوان تمام اعتقادات یک انسان رو متزلزل کنند و اون رو به واقعیت بدبین کنند .

و فریب بدن آدم رو .

چه میدونم .

یک زندگی پست دنیایی در حد یک رباط واسه ادم درست کنند و تمام احساسات

انسانی و ماورایی رو ازبین ببرن .

شاید هم میخوان روح انسان رو نابود کنند و یک موجود پوچ بسازن ازش .

چه میدونم شاید منم بیشتر باید فکر کنم .

ساحل
سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲
1:34

شاید باید بیشتر دقت کنم .

این طوری همه کارهام رو درست انجام خواهم داد .

مثلا همین که در مورد وزن بخواهم مطلب بیشتری یاد بگیرم .

البته من حدود یکی دوماهی پیش یک استاد شاعر کلاس رفتم .

واون یک سری قانونهایی بهم گفت که در مورد شعر کلاسیک بود .

خودش شعر کلاسیک میسرود .

وزنها رو بهم یاد داد .

شاید شاعری هم مثل اشپزی باشه

فقط اشپزی با شکم کار داره و شعر با ذهن وقلب واحساس .

یعنی باید خیال انگیز واحساسی و با موسیقی واهنگ باشه .

شعر کلاسیک که باید قافیه وردیف و وزن داشته باشه .

وکلی وزنهای مختلف داره .

مثلا برای شعر شاد یک وزن و برای شعر حماسی یک وزن

ویک سری وزنها خیلی قدیمی هستند و الان تو این زمان یک سری وزنهای پر کاربرد هست .

یعنی وزنی که فردوسی استفاده کرده وزن حماسی و بدرد روزگار ما نمی خوره .

و شعر های حافظ یک وزن دیگه داره .

ولی در کل شعر های قدیم خیلی فرق میکنند

تا روز گار ما .

البته هر شاعری یک سبک داره و یکی مثل فروغ بیشتر از احساسش و عشق مینویسه و زندگیش و یکی مثل پروین بیشتر اجتماعی و پند اموز نوشته .

البته پروین کلا پدرش استادش بوده وازبچگی بهش اموزش دادن شعر گفتن رو ولی فروغ رو میگن فن شاعری و وزنها رو نمی دونسته و همین طوری از احساسش شعر نوشته .

هر چیه منم خیلی میرم شعراشونو میخونم

ولی واقعا اعصاب میخواد ادم این همه شعر بخونه .

فکر کن از شعر های لورکا وکافکا و نرودا و شاعران روس گرفته تا شعرهای پروین وشاملو واخوان وحافظ وسعدی و مولوی

ولی نمی دونم اینها چه کمکی میکنن

از شاعران المانی گرفته تا لهستانی و چک و امریکایی

ولی باید بخونم .

من بعد از دوماه کلاس دیگه با استادم ارتباط ندارم .

و ازش خبر ندارم .

چند بار به همایش شاعران دعوت شدم نرفتم .

البته اون وقتا چند تا شعر کفته بودم ایشون تا یید کرد .

ولی ارتباطندارم ازش کمک بگیرم .

شاید باید همایشها رو میرفتم ولی خود استاد بهم گفت میون جمع شاعرها نرم چون برام خوب نیست .

یعنی اونها حتما هر کدوم دچار یک حس وحالین

ومن تو یک محیط خیلی بدون هیچ کارغلط زندگی کردم

خیلی زیاد با مردم جامعه ار تباط نزدیک نداشتم .

همیشه از بچگی تحت کنترل بزرگ شدم و بعد هم بیشتر تنها بودم .

زیاد مردم رو نمیشناسم که چه کار میکنند

نودونه درصد خطایی مرتکب نمیشم و نود درصد شاید بیشتز تا صددر صد دروغ نمیگم

و شاید خوب هم نباشه ولی اگه قرار باشه راستشو نگم دروغ هم سعی میکنم نگم .

هیچ وقت نیازی ندارم اشتباه کنم .

ولی دیدم اطرافیانم زیاد دروغ میگن

دقیقا نمی دونم به چه دلیل گفت نرم میون شاعران

شاید من تو زندگیم هبچ وقت سیگار نکشیدم و ازش متنفرم معتاد به هیچ چیز نبودم و هیچ وقت به الکل نیاز ندارم

وکلا تو یک زمینه تقریبا متعصب و نزدیک به مذهب بزرگ شدم .

و در اون جامعه کوچک هیچ چیزی به نام مشروب وجود نداشته و چیز حرام حضور نداشته نود درصد .

همشون ته زمینه مذهبی داشتن همیشه در گیر مذهب بودند .

از بچگی هم حتی اجازه بازی کردن با بچه همسایه رو هم نداشتم بیشتر اوقات و شدیدا تحت کنترل بودم .

بعد هم کلا عادت کردم بیشتر تنها باشم .

ولی الان بیشتر در جامعه حضور دارم باید کلاس برم .

باید زندگی کنم

ولی بازهم تعامل چندانی با مردم ندارم

یعنی کلا حرف نیست .

ساحل
دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲
17:14

اسفند هفتم

امروز هفتم اسفند هزارو چهارصد ودوشمسی .

دوشنبه روزی ست .

سردویخبندان دیروز رو حسابی از صبح تاشب برف ریزه ریزه میبارید .

منم دیروز وکار داشتم .یعنی خونه تکونی داشتم .

صبح که پاشدم دیدم برف میباره تو دلم خیلی خوشحال شدم ولی دیروز قرار بود ما فرش بشوریم وبخاطر برف کنسل شد .

موند واسه بعدازظهریافردا.

رفتم اشپز خونه وشروع کردم به تمیزکردن .

کابینت ها و فر و مایکروفر و ظرفهار وکه مدتی استفاده نشده بود شستم .

از مایع سفید کننده هم برای سفید کردن استکانها وسینک ظرفشویی استفاده کردم .

خیلی کار دارم .تا اخرشب داشتم اوناروجمع میکردم .

مدتی کابینتها روپاک نکرده بودم .

تازه باید پشت همشونم تمیز کنم .

دیوارها و کاشیها .

تا اخرشب ننشستم .

شام هم از ناهار مونده بود .

ناهار چلو گوشت بود که با گوشت کوسفندی پخته بودم وتوش هویج ریخته بودم .

جدیدا چلو گوشتمو با کرفس وهویج میپزم خیلی خوشمزه میشه .

البته فقط شام من وپسری بودیم .

اونم سه چهار قاشق من خوردم .

چون نباشد شبها برنج بخورم .

گوشیمم خراب شده یعنی باطریش باد کرده

منم منتظرم گوشی بگیرم .

امروزم کله سحر پاشدم بازم رفتم اشپز خونه باید پشت لباسشویی رو پاک میکردم .

پرده ها هم مونده .

دیوارها پاک کردن میخواد .

کلی کار هست ‌‌

از ماه پیش قصد داشتم این ماه رو باشگاه ثبت نام نکنم و به کارهای خونه رسیدگی کنم .

ولی گفتم نه چند وقت نرم باشگاه بازم باید همه چیز از اول شروع بشه .

خیلی خسته بودم ولی باز رفتم .

تازه رسیدم خونه .

این ماه برنامه جدیدم سه ست پونزده تایی

و سه روز برنامه داره .

باید ادامه بدم .

از کسی خبر ندارم بیشتر درگیر کارهامم

عصر ها هم میرم مارکت تا اخرشب اونجام .

تو این مدت طی دوسال گذشته همه اش یا باشگاه بودم یا مارکت یا خونه .

هیچ کجا نرفتم .

کمتر وقت کردم برم خرید .

خیلی زیر فشار روانی وکاری رفتم .

با کسی سعی کردم حرف نزنم .

نقاشیمم دارم ادامه میدم این ماهم دارم یه تابلوی جدید میکشم .

دیگه زیاد ازش نمونده .

هر چیه برام خوبه حداقل ارومم میکنه .

اون روز در مورد زبان فرانسه حرف زدم دوباره شروع کردم به گوش دادن

ولی فکرکنم ادم سرکلاس بره بهتر یاد میگیره .

کلی مشغولیت درست کردم واسه خودم .

دارم به شعر هم فکر میکنم .

ولی نمی دونم

حالا فکر میکنم

کتابی که در مورد شعر هست رو خوندم .

شاید چیز جدید یاد گرفتم .

ولی اصلا حوصله ندارم بشینم طبق قانون شعر بسازم .

یعنی هی فکر وزن باشم .

یا بخوام کلاسیک یاد بگیرم .

حالا کار دارم بعدا به شاعری حرفه ای فکر میکنم .

حتما شعر جدید وعالی دوست دارم بنویسم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲
16:35

گذشته

یادم میاد وقتی بچه بودم بعضی وقتها پدرم من رو میبرد روستاشون !

پیش پدر بزرگ ومادر بزرگم !

منم چند ماه تا بستون و عیدا پیششون میموندم .

خر هم داشت اون موقعها

خر اش که کره داشتن کره های اضافی که بدردش نمی خوردن رو سرشونو میبرید .

خر های اضافه اشم میداد به بقیه .

یعنی کلا خر یه دونشه ام زیاده .

ادم نباید خر زیاد دورش جمع کنه .

خرا خیلی اذیت کنن .

مثلا زود فرار میکنند

یادمه در رو باز گذاشته بودم خرش فرار کرده بود .

پنج سالم بود .

رفته بودم بغل باغها گریه میکردم همه اش فکر میکردم حالا که خرش فرار کرده میاد پول خرشو از من میخواد .

بعد پدر بزرگم امد من رو برد خونه .

هیچی بهم نگفت حتی نگفت چرا در رو باز گذاشتی دعوا هم نکرد .

رفت خرشو پیدا کرد اورد.

البته اونها گارشون گله داری بود .

یعنی گله گوسفندداشتند

یادمه یه گله هزار تایی گوسفندش فقط یه قوچ نرداشت اونم اندازه یه گاو بود که گزدنش یه زنگوله بزرگ اویزون بود و جلو گله میرفت و وظیفه اش باروری گله بود .

بقیه گوسفند نر ها اخته میشدن تا برن واسه پروار بندی .

گوشت گوسفند نری که اخته نشه بد مزه و بدرد نخور میشد .

.وقتی بچه بودم وظیفه پدر بزرگم داستان سرایی واسه من بود .

و مینشست کلی واسمون قصه میگفت .

ولی مادربزرگ فقط وظیفه اش کار خونه بود ‌.

البته کار خونه اونهاخیلی زیاد بود .

پختن نون های جور وا جور .

ساعت پنج صبح باید نون میپخت .

جوشوندن شیر و درست کردن سرشیر و کره محلی و دوغ .

یه مشک گوساله داشت خیلی بزرگ یا اون کره درست میکرد .

کشک و روغن حیوونی

یه بستوی سبز رنگ داشت که اونوپر از روغن حیوونی میکرد.

من که میرفتم کاسه رو پر روغن حیوونی میکرد میگفت بخور .

خیلی زن باسلیقه وخوبی بود.

خیلی ساکت و کم حرف بود .

کلا اخلاقهای خاصی داشت .

تو کل بچگی هیچ وقت یادم نمیاد باهام دعوا کرده باشه .

کوچک بودم هروقت میرفتم روستا تمام بدنم کهیر میزد

مادر بزرگام وقتی کوچوکتر بودم دوتا بود .

مادر بزرگ پدرم عنبر نسارو میریخت روی اتیش و دودشو میداد تنم تا کهیر نزنم .

وهرروز کارشون شستن من بود .

هر چی بود مادر بزرگهای من خیلی زود از دنیا رفتند .

پدر بزرگم هم بعدها روستا رو ول کرد امد شهر .

چند ساله فوت شده .

خیلی قصه ها از گذشته.داشت ولی من پیشش ننشستم دا بفهمم تو گذشته ها چه اتفاقاتی افتاده .

ولی با اون حال که تو روستا زندگی کرده بودند همیشه همه چیز به وفور بود .

چیزی که من یادمه هیچ وقت نبود چیزی نباشه .

همه چیز خودشون تولید میکردند.

و همه چیز طبیعی مصرف میکردند .

حتی نونشون .

همه چیزم خودشون میکاشتند از نخود وعدس ولوبیا .

تا هویج وسبزی

برای هر کدوم زمینهای وخصوص داشتند .

اونها هم از دنیا رفتند .

خیلی وقته که روستا شون نرفتم .

البته الان کار زیاد دارم .

در ضمن خیلی وقته هیچ جا نرفتم .

کلا دارم به کارام رسیدگی میکنم .

ساحل
جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲
2:49

چه روزگاری

چه روزگاریست ؟

نمی دانم !

نمی خواهم برای این سوال شعر بنویسم !

یا حتی داستانی سر کنم !

که هستم من ؟

برای این هم شاید هزاران شعر بنویسم که من که هستم !

ان هم در اینده نزدیک هزاران شعر میتوانم بنویسم که که هستم و این چه روزگاریست ؟

در مورد خیلی چیزها میتوانم بنویسم !

در مورد مذهب در مورد قانون در مورد رژیم و باور مردم و چیزی که به ما هدیه داده ؟

در مورد همه چیز !

ولی نمی خواهم با کسی در بیفتم یا بدون اینکه کار خاص کرده باشم دردسر بزرگتر برای خودم درست کنم !

یا در مورد مردان بنویسم بعد تمام مردان رو دشمن خودم بکنم !

البته از اونها هیچ وقت دوستی نصیب یک زن نخواهد شد و اونها همیشه همونطورند .

تا وقتی که یک زن احمق باشه تا ابد قدرت و همه چیز دست اونها خواهد بود و یک زن همیشه باور خواهد کرد

که اونها خوب و پاکند !

چیز عجیبی است پاکی ودرستکاری !

و اینکه همیشه همه چیز را و پاکی را در چه چیز میبنند ؟

هر چیز که نفعشان در ان است !

البته کوبیدنشون و جنگیدن باهاشون شاید کار درستی نباشه

همیشه برای جنگیدن باید قدرت و امکاناتت رو بسنجی بعد وارد جنگ بشوی !

شاید راه حل بهتر همیشه اینه در قبال کسی که نمی تونی برعلیهش کاری کنی

یعنی نمی تونی دهنشو سرویس کنی

اینه که رهاش کنی و اصلا برای همیشه ولش کنی هر کاری دلش خواست بکنه .

و بگذاری انواع واقسام کثافت کاری رو بکنه و در ظاهر خودش رو انسان پاک وخوبی نشون بده

بهش کار نداشته باشی دیگه جنگی هم نیست !

اصلا چرا باید زن کسی باشی

طرف دوست داره بره همه جور غلطی بکنه

کلا نمی تونم چیزب فعلا بگم

ولی کلا زندگی همچین چیز قشنگی نیست

دروغ هم میگن اختیار هست

تقدیر نیست

چون وقتی تقدیر کاری کرده مثلا ادمهای قبل از تولدتو خودت جمع نکردی دورت .

مادرو پدرتو انتخاب نکردی .

سرزمینتو و اداب و فرهنگشو و اینکه پیرو چه دین و سنتی باشند مقدار ثروت و دارایی و امکانات و اینکه خا نواده ات چه میزان دارایی و چقدر سرشناس باشند و چه قدرتی دارند .

اینها رو انتخاب نکردی .

پدر ومادر و تربیت درست و اینکه ادمهای بعدی که وارد زندگیت میشن هم هیچ وقت خودشونو درست نشون نمیدن

تو نمیشناسی وارد زندگیت میشن !

تو فکر میکنی شاید خوب باشند !

همین

گاهی وقتها ادمهای اطرافت نمیگذارن زندگی کنی !

خیلی از ادمها غیر قابل تحملن !

تو دوست نداری ولی مجبوری تحمل کنی چون چاره نداری و برای اسیب ندیدن باید سکوت هم بکنی و بگذاری هر کار دلشون بخواد بکنند

ولشون کن بابا

شاید یک عالمه شعر پیدا شد بنویسم

در مورد درخت و گل وخر حتی در مورد گاو ادم بنویسه خیلی بهتره تا از این خرا بنویسه .

گاو بدبخت خیلی بهتره

تازه درخت این همه زیباست گل این همه زیباست !

ولی بعضیها اندازه مگس هم نباید در موردشون نوشت باید فراموششون کرد .

تازه پول هم از خیلی ادمها بهتره

هر چیه به خیلی ها اصلا نباید نزدیک شد نباید بهشون فکر کرد .

فقط باید ولشون کرد وگفت خدا حافظ تا ابد !

ساحل
جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲
2:22

زندگی کمیاب است .ساحل .شعر .سپید .

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ازاین دنیای گردالوی رنگی چه میخواهم

از این حباب که میخورد قل مثل تیله

ازاین حبابی که همیشه بی حساب و بی کتاب

یا میدهد یا نمی دهد کام وگاهی رنج میکارد

که کم کمتر از کم گنج پیدا میشود

ان هم در خرابه هایش

از این خاکی که پوست دست را میکند زبر

هیچ امانی نیست از رنجهایش

نان یک شب را به‌زور میگذارد

گهی هم دست ودلبازیهایش

میشود بیشمارو حسابی را

نه هیچ اعتمادی نیست

امروز وفردا را که ایا گنج پیدا خواهد شد یانه

نه ان جوغن که نهاده بود برگنج اخر یابنده زا

خواهد برد سوی گنج یا یک سوراخ تو خالیست بالای سریک قبر که صاحبش

هزاران ساله خفته که در زندگی جز

چند کاسه مفرغی و زیلویی حصیری

هیچ نداشته

نمی دانی برسر قبر سرداری یا که یک گبر پیر

فقیر فرتوت که صد سال زیسته وهیچ نداشته جز روغندانی

و چند کوزه سفالی که گهگاهی داشته نانی

که مرده در کنج تنهایی و همسایه ای برده

در دخمه ای و برسر گورش نهاده جوغنی

تا که ریزد برای امرزش روح چند دانه گندم وارزنی

تو چه میدانی بالای کدامین قبر ایستادی

نمی دانی که این گنبد کی میدهد تورا ارزنی

نه نمی دانی که مردگیش کی است

که گاهی زندگی هم ارزش مردگی است

تو بالای هزاران گور ایستاده به بالای سر و

سقف اسمان مینگری زیر پاهایت فتاده هزاران سری

شاید که بوده است چندینشان را افسری

هیچ اعتماد نیست گیتی را

که کی میدهد روی خوش نشان

کی روی مراد را میبینی

جهان شاید اندکی نامرد باشد

شاید هم به کلی زن باشد

وقت زایشهایش نمی دانی کی است

که گهگاهی پسر زاید وگاهی هم ابستن به دختری

جهان هم چیزی نیست جز یک زایشگاه

برای هرچیز از انس تا درختان یک جنگل .

کمی حوصله کن کمی حوصله کن

بیخود خود را مکوب بر درودیوار

امروز دیروز وفرداهایش

برای مرگ هیچ وقت دیر نیست

زمان برای مرگ زیاد است

زیر پاهایت خفتکان بسیارند

زندگی نایاب است نایاب است

کم پیداست عشق کم پیداست

کمی زندگی کن اندکی بخند

امروز وفرداها هم تمام خواهد شد .

ولی برای زندگی کردن وقت کم است

همین اندک مجال دست امده را

زندگی کن .

برای زندگی دیر میشود .

برای مردن وقت بسیار است

ان هم دور ان هم دیر

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲
2:9

عاشق عشق.غزل .شعر .ساحل

دلباخته زلف ورخ وخط وخالیم همه

در پی ان یگانه در اندیشه وصالیم همه

در گیتی نمی دانیم در پی چه میگردیم

بسته به زنجیر گیسوی ان نگاریم همه

عاشق عشقیم و نمی دانیم معشوقه کیست

بیخود شده از خویش در پی خداییم همه

سرگشته وحیران به هر سومی نگریم

در پی دیداریار یکدانه ی مه لقاییم همه

دنیا خانه ی ابدی نیست همگی مسافریم

از دری برای دانستن راز جهان امده ایم همه

چند روزه مهمان این مسافر خانه ایم

چه بدانیم چه ندانیم از در دیگر روانیم همه

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲
16:48
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />