یک چهارشنبه سوری سال هزار وچهارصد ودو
اخرین چهارشنبه هم داره میاد .
من تنهام
هیچ کی خونه نیست جز خودم .
شام هم گذاشتم ولی هرکی رفت پی رفیقای خودش .
منم که دوستی ندارم .
خیلی ساله دوستی ندارم .
بیشتر اوقاتمو تنهایی سپری میکنم .
فعلا احساس نیاز نکردم بخوام دوستی داشته باشم .
امروزو از خونه بیرون نرفتم .موندم خونه .
تمام سالهای گذشته هیچ وقت به هیچ کدوم از سنتها اهمیت ندادم .
یعنی کلا هیچ وقت چهارشنبه سوری اتیش روشن نکردم .
از بچگی تا حالا .
هیچ ترقه ای هم نداختم .
کلا فقط برای خودم زندگی میکنم .
وکارهایی که تقریبا دوست دارم انجام میدم .
البته مراسم نوروزشاید مراسم زیبایی باشه .
وسفره هفت سین هم شاید زیبا باشه .
البته همیشه سفره هفت سین داشتم .
ولی صددرصد بهش پایبند نبودم .
الان همه رفتن اتیش بازی یا خوش گذرونی
ولی من تنها نشستم دارم مینویسم .
شام رو هم تنهایی خوردم .
گاهی وقتها تو دلم فکر میکنم بیشترمراسمات حتی عروسی حنابندون وعقد وشیرینی خورون هم یک جور مثل خاله بازیه .
همه اش فقط تشریفات وخاله بازی خانمهاست .
یعنی همه اش تظاهر .
ساختن یک مهمانی .
چقدر برای یک خاله بازی ادم باید هزینه کنه .
بعدش خیلی چیزهای دیگه مهمه نه افکار دیگرون .
تشریفات چقدر اهمیت داره .
شاید هم یک جور خوشگذونی وخاله بازی بزرگتر هاست برای اینکه از واقعیت وغم های دنیا فاصله بگیری .
نمی دونم .
داشتم یک چیزهایی توی ذهنم مرور میکردم .
امروز حوصله ندارم حرف ادبی یا قطعه ای سرهم کنم .
بعضی روزها از اشپزی خیلی خسته ام حوصله شو ندارم .
همیشه دوست داشتم بنویسم تا غذا بپزم .
یک عمره ذهنم داره واسه خودش شعر میسازه .
و گاهی درست بوده گاهی نه .
ولی مهم نیست .
در مورد مراسم نوروز تو گذشته هم چیزایی تو ذهنم مونده ولی همه اش مال بچگیه .
وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم کارتون ببینم .
ولی خانواده میفرستادنم مسافرت .
دوست داشتم نوروز بشینم کارتون نگاه کنم ولی نمیگذاشتن .
الان همیشه تلویزیون خالیه من اصلانگاهش نمیکنم .
اصلا کارتون دوست ندارم .
الان وقت کارتون دارم ولی کارتون نگاه نمیکنم .
ولی تا دلت بخواد دوست دارم بتونم قصه پردازی کنم .
ولی از کیه حتی یک قصه هم به ذهنم نرسیده .
.