ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

30/4

به نام خدا

وچقدر سریع میگذرند روزگاری که کودک بودم .

حداقل نمی دونستم غم چیه غصه چیه وهنوز کسی نمرده بود ونمی دونستم مرگ چیه ؟مثل حیدر بابای شهریار که میگه بیلمزیدیم اولوم وار !

هنوز طعم خیلی چیزها رو نچشیده بودم .فقط سرگرم بازی با دوستای همسن خودم بودم .حتی نمی دونستم اگه برم جایزدور بازی کنم یا برم خونه دوستام مادرم نگرانم میشه و دنبالم میگرده .هیچی تو ذهنم نبود .نه مرگ نه گم شدن نه هیچ اتفاق بدی .

مثل گذشته ها هنوز نگران چیزی نبودم و غمی تو ی قلبم وجود نداشت .نمی دونستم زیبایی چیه و نمی دونستم غم چیه واصلا از کلاس سر درنمی آوردم و نمیفهمیدم بی کلاسی یعنی چی .

حتی هنوز نمی فهمیدم دهاتی بودن یعنی چی ؟

فقط میخواستم بازی کنم همین !

الان چی ؟

همیشه باید مراقب باشم البته تا حدودی

ولی خسته ام اصلا حوصله ندارم

خیلی خسته

این قدر خسته که نگو

ولی همیشه به خودم روحیه میدم و خودمو مجبور میکنم سر پا باشم نیفتم نترسم ،نگران نباشم ،نگران هیچ کس !

چقدر مرغان قاف رو دوست دارم چقدر سی مرغ رو دوست دارم .

یک شب خوابیده بودم توی خواب سی مرغ رو دیدم داشت پرواز میکرد صدای بالهاش میومد وسایه آش که روی زمین افتاده بود هنوز صدای بال‌ها تو گوشمه و سایه آش تو چشمام .

چقدر پرواز دوست. دارم وقاف رو

و قافیه نشینی رو

واینکه دوست داشتم بدونم قله قاف کجاست ؟

خوندم که قله قاف همون قفقازه

شاید هم البرز کوه باشه

هیچ کس نمی دونه قله قاف کجاست ؟

شاید قاف هم همه جا پیدا بشه

چه میدونم ولی میگفت که خضر و اسکندر رفتن توی کوه قاف تا آب حیات پیدا کنن ولی خضر از اون نوشید وبه اسکندر ندادن آب حیات رو

چه میدونم

داستان‌ها و افسانه هم خوبن چون آدم رو از واقعیات دور میکنن ولی هنوز معلوم نیست واقعیت چیه

شاید واقعا کوه قافی هست واب حیاتی فقط خضر میخواد که پیداش کنه .به خیلی ها خیلی چیزها رو نشون نمیدن و همه چیز و نمیگن

همه مثل هم نیستن فقط خضر و تعداد کمی آب حیات نوشیدن و چه میدونم

ول ش کن

هر چیه شاید من یه روز سی مرغ واقعی رو پیدا کنم .

یک‌شب تو‌واقعیت بعضی وقتها اون اولها که خیلی نزدیک‌ش ده بودم میرفتم روی تراس و مثل طواف دایره وار میگشتم میدیدم پرنده بزرگی خیلی بزرگ نصف شب میاد بالای سرم و دور میزنه مثل من .

با خودم فکر نمی کردم نصف شب پرنده زه این بزرگی تو اسمون بالا سرم چیکار میکنه

نه عقابه نه شاهین

وهیچ وقت نفهمیدم چه پرنده آیه

ولی الان عقابها و شاهینها بالاسرمن

چقدر دنیا میتونه ساده باشه وچقدر عجیب وچقدر رویاها به زندگی نزدیک میشن و امکان داره وارد واقعیت بشن

داشتم میخوندم هرچیزی که در خواب هست میتونه وجود داشته باشه !

ساحل
جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
22:30

30/4

به نام خدا

وچقدر سریع میگذرند روزگاری که کودک بودم .

حداقل نمی دونستم غم چیه غصه چیه وهنوز کسی نمرده بود ونمی دونستم مرگ چیه ؟مثل حیدر بابای شهریار که میگه بیلمزیدیم اولوم وار !

هنوز طعم خیلی چیزها رو نچشیده بودم .فقط سرگرم بازی با دوستای همسن خودم بودم .حتی نمی دونستم اگه برم جایزدور بازی کنم یا برم خونه دوستام مادرم نگرانم میشه و دنبالم میگرده .هیچی تو ذهنم نبود .نه مرگ نه گم شدن نه هیچ اتفاق بدی .

مثل گذشته ها هنوز نگران چیزی نبودم و غمی تو ی قلبم وجود نداشت .نمی دونستم زیبایی چیه و نمی دونستم غم چیه واصلا از کلاس سر درنمی آوردم و نمیفهمیدم بی کلاسی یعنی چی .

حتی هنوز نمی فهمیدم دهاتی بودن یعنی چی ؟

فقط میخواستم بازی کنم همین !

الان چی ؟

همیشه باید مراقب باشم البته تا حدودی

ولی خسته ام اصلا حوصله ندارم

خیلی خسته

این قدر خسته که نگو

ولی همیشه به خودم روحیه میدم و خودمو مجبور میکنم سر پا باشم نیفتم نترسم ،نگران نباشم ،نگران هیچ کس !

چقدر مرغان قاف رو دوست دارم چقدر سی مرغ رو دوست دارم .

یک شب خوابیده بودم توی خواب سی مرغ رو دیدم داشت پرواز میکرد صدای بالهاش میومد وسایه آش که روی زمین افتاده بود هنوز صدای بال‌ها تو گوشمه و سایه آش تو چشمام .

چقدر پرواز دوست. دارم وقاف رو

و قافیه نشینی رو

واینکه دوست داشتم بدونم قله قاف کجاست ؟

خوندم که قله قاف همون قفقازه

شاید هم البرز کوه باشه

هیچ کس نمی دونه قله قاف کجاست ؟

شاید قاف هم همه جا پیدا بشه

چه میدونم ولی میگفت که خضر و اسکندر رفتن توی کوه قاف تا آب حیات پیدا کنن ولی خضر از اون نوشید وبه اسکندر ندادن آب حیات رو

چه میدونم

داستان‌ها و افسانه هم خوبن چون آدم رو از واقعیات دور میکنن ولی هنوز معلوم نیست واقعیت چیه

شاید واقعا کوه قافی هست واب حیاتی فقط خضر میخواد که پیداش کنه .به خیلی ها خیلی چیزها رو نشون نمیدن و همه چیز و نمیگن

همه مثل هم نیستن فقط خضر و تعداد کمی آب حیات نوشیدن و چه میدونم

ول ش کن

هر چیه شاید من یه روز سی مرغ واقعی رو پیدا کنم .

یک‌شب تو‌واقعیت بعضی وقتها اون اولها که خیلی نزدیک‌ش ده بودم میرفتم روی تراس و مثل طواف دایره وار میگشتم میدیدم پرنده بزرگی خیلی بزرگ نصف شب میاد بالای سرم و دور میزنه مثل من .

با خودم فکر نمی کردم نصف شب پرنده زه این بزرگی تو اسمون بالا سرم چیکار میکنه

نه عقابه نه شاهین

وهیچ وقت نفهمیدم چه پرنده آیه

ولی الان عقابها و شاهینها بالاسرمن

چقدر دنیا میتونه ساده باشه وچقدر عجیب وچقدر رویاها به زندگی نزدیک میشن و امکان داره وارد واقعیت بشن

داشتم میخوندم هرچیزی که در خواب هست میتونه وجود داشته باشه !

ساحل
جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
22:19

30/4

به نام خدا

امروز سی تیر

ساعت بیست و چهارده دقیقه

دلم هیچ نمی خواهد

دلم به هیچ خوش است

دلم به هیج بند ه

هیچ در بساط نیست

دنیا هیچ کار دنیا هیچ

دنیا پرشده از هیچ ها

منم و یک عالمه هیچی

اخ دلم به چی خوشه به روزهایی که مثل برق و باد میگذرند ،فکرنمیکردم این قدر سریع برن .

تو این پونزده روز که هیچی ننوشتم کار داشتم .

در حال اسباب کشی از مارکت قبلی به جای جدید هستیم .تو این مدت باید دوتا مارکت رو اداره میکردم

هم ناهاروشام میپختم هم میرفتم کمک .

باشگاه هم میرفتم .این ماه هم تموم شد برای باشگاه دوباره باید ثبت نام کنم .امروزم از صبح مارکت بودم تا الان خسته شدم امدم گرفتم خوابیدم تا الان .

این وسط پونزده روزه یه مهمونی جشن شیرینی خورون دعوت بودم .

همه خوبن منم خوبم دارم میگذرونم .

همه چیز یک جورایی مشکوک به نظر میرسه .افکارم در گیره .

ولی باید بی خیال باشم ،بی خیال همه چیز

چون فکر کردن هم فایده نداره .

هیچ شعری یا حتی دلنوشته ای به ذهنم نرسیده .

دارم فکر میکنم .

ساحل
جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲
21:53

به نام خدا‌

دل چیست

که همه آش باید بنویسم از دلم

چه میخواهد دلم از دنیا ومردم

چه میداند سرم از دنیا ومردم

عقل این وسط چه کاره است

احساس چیست

تن در این میانه

وقلب که میگویند جای خدای مردم است

به نشانه ها مینگرم

و به بهانه های دل

اشوب چیست بلا چیست

عشق چیست فقط بهانه است

نفس می‌گیرد از وضع گردون

زندگی چیست که برقی است وبادی که میگذرد

روح کیست این میانه

که پایش همه جا گیراست

نفس نفس که میگویند نفسم بنده نفساته چیست

مگر نفس باد هوا نیست پس باد چگونه بر باد بنداست

کدامین پیوند میان نفسهاست

که‌گرمای هوایش میان ششهاست

دمیست که بر می اید وفرو می‌رود

این ریه است یا شش که بند است

داغی نفس از ریه آست

چه چیز بنداست

نه حتی نیم بند نیست

بستگی های شانس را باز کن

قلب چیست که احساس به قلب بند است

ومیانش جاییست که به عالم بالا بنداست

احساس از سرنیست از قلب است

وانجا جای خداوند است

همه روح و روان به خداوند بند است

و همه برا او بنده

که می‌گوید که او نیست

او هم در من است

واگر اونیست پس من اویم چگونه من هستم

من هم از وجود او هستم

اگر عشق هست که دیدنی نیست

احساس که دیدنی نیست

جان که دیدنی نیست

بگو چگونه جان در تن است

مگر اورا دیده ای که در وجود انسان است

ندیدن دلیل نبود نقاش نیست

تا نقاشی هست نقاش هم هست

چیزی ساخته بودم به دست

ایا کسی ساخته ام ببیند

نمی فهمد که من ساختم

یا ساخته خود را ساخته

چه میگویی از خداوند و عالم و مردم و عشق وعقل واحساس

چه میگوی از وفاداری

مر دو زن و کودک و بزرگ ‌رهاکن این حرف‌ها

جایی دگر دلم بند است

ساز مخالف بزنی یا نزنی فرقی نیست

ما رها کرده ایم همه سازها

‌سازی نیست که بسازد باما

دل و نفس به که بسته ای

رها کن این حرف‌ها

دلم آسودگی میخواهد از کارهای جهان

و آزادگی از عشق های جهان

دلم هزاران راه میخواهد به سوی آسمان

ازززمین نردبان میخواهد به سوی بی کران

شاید به سوی هزاران کهکشان

یک کهکشان جان میخواهد

چه میگویی از قصه تن ها

دلم هزاران هزار جان میخواهد

در بند تن‌نیستم

بنده تن نیستم

ازاده ام از عشق از بردگی ازبندگی

دلم رب الارباب میخواهد

دلم میخواهد رها کنم این بندگی

همچون خدا شوم در زندگی

تا جای هو ببینند مرا

دیگر نگویند خدا نیست

رها کن بندگی

دوست دارم بگیرم به دستم کهکشانی

که هر دوعالم را بگیرم

دلم شاهنشاهی میخواهد برای هر دوجهان

‌میخواهم رها کنم ای لباس گدایی

پادشاهی میخواهد دلم

خسته ام از گدا یان‌و گدا صفتان

ساحل
پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲
14:37

۷/۴

به نام خدا

میخواند مرا حسین به کربلا

میگوید بیا به سرزمین نینوا

ببین به دشت پیکرم

بریده شد ز کینه این سرم

کشته شد برادرم

ببین کفن کفن کفن کفن

ببین کشته شد علی اکبرم

به روی نیزه هاست سرم

بیا به سرزمین داغی عطش

ببین جنازه ام ندارد کفن

به زیر پا فتاده پیکرم

ببین که آفتاب میتابد به پیکر بی سرم

ببین که گریه می‌کنند خواهر ودخترم

بیا به سرزمین کربلا

سری بزن به این حسین

گریه می‌کند دخترم

برچسب‌ها: ساحل، سپید
ساحل
چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲
13:26

۶/۴

به نام‌خدا

امروز از اون روراست گرمه هوا وافتاب داغش میتابید

من گرم از گرما ی آفتاب

توی لجن زار زندگی باید مواظب خودم باشم

واز این زندگی نشد نصیب من

هر چی دل ای دل ای که میکنم

چیکار کنم

از این زمونه پر پیچ وخم

دیگه من‌از شبهای سیاه خسته ام

از اون ستاره ها ی دور

از اون گرمای زیاد واسه روزای خود خسته ام

از این زمین‌گرم‌گزم

واز اون آفتاب خسته ام

از اون روشنایی زیاد واسه ی این روزا خسته ام‌

دلیل تاریکی زیاد شب رو نمی دونم

دنبال بهونه ام واسه خالی کردن غمام

بگو‌چرا که شب سیاهه

چرا روز ا روشنه

بگو چرا آفتاب هرروز میاد ومیره

بگو که شب روزا کجاست

چرا همه آش آفتاب رو هواست

بگو‌به قلب خسته ام دلیل داغیشو نمی دونم

بگو به من شبها کجایی تو حتی مثل ستاره ها

به اسمون شب ها نمیایی

بگو روزا کجایی که همیشه در بدر شدی میون قصه ها

بگو به این دلم چیزی

چرا این‌همه غم رو‌تو گذشته ها تو به این دلم دادی

بگو چرا نصیب قلب من از این زندگی غمه

بگو چرا دلت تا ابد با دلم دشمنه

بگو که از کدوم سپاهی تو

شاید سپاه شام

تیغ دشمنی زدی یه عمری بر دلم

به من گفتی که از حسینی

ولی از سپاه یزیدی تو

به من گفتی که خوبمو عاشق ومهربونی

ولی تو قلب ت یه روزی رفیق من نبودی تو

خسته ام از آفتاب خسته ام از ستاره ها

وحتی ستاره نبودی بیایی به اسمون شب

الان میرم یه گوشه ای

باید که استراحت بکنم

ساحل
سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲
23:37
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />