ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۶/۴

به نام‌خدا

امروز از اون روراست گرمه هوا وافتاب داغش میتابید

من گرم از گرما ی آفتاب

توی لجن زار زندگی باید مواظب خودم باشم

واز این زندگی نشد نصیب من

هر چی دل ای دل ای که میکنم

چیکار کنم

از این زمونه پر پیچ وخم

دیگه من‌از شبهای سیاه خسته ام

از اون ستاره ها ی دور

از اون گرمای زیاد واسه روزای خود خسته ام

از این زمین‌گرم‌گزم

واز اون آفتاب خسته ام

از اون روشنایی زیاد واسه ی این روزا خسته ام‌

دلیل تاریکی زیاد شب رو نمی دونم

دنبال بهونه ام واسه خالی کردن غمام

بگو‌چرا که شب سیاهه

چرا روز ا روشنه

بگو چرا آفتاب هرروز میاد ومیره

بگو که شب روزا کجاست

چرا همه آش آفتاب رو هواست

بگو‌به قلب خسته ام دلیل داغیشو نمی دونم

بگو به من شبها کجایی تو حتی مثل ستاره ها

به اسمون شب ها نمیایی

بگو روزا کجایی که همیشه در بدر شدی میون قصه ها

بگو به این دلم چیزی

چرا این‌همه غم رو‌تو گذشته ها تو به این دلم دادی

بگو چرا نصیب قلب من از این زندگی غمه

بگو چرا دلت تا ابد با دلم دشمنه

بگو که از کدوم سپاهی تو

شاید سپاه شام

تیغ دشمنی زدی یه عمری بر دلم

به من گفتی که از حسینی

ولی از سپاه یزیدی تو

به من گفتی که خوبمو عاشق ومهربونی

ولی تو قلب ت یه روزی رفیق من نبودی تو

خسته ام از آفتاب خسته ام از ستاره ها

وحتی ستاره نبودی بیایی به اسمون شب

الان میرم یه گوشه ای

باید که استراحت بکنم

ساحل
سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲
23:37
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />