فردا صبح ساعت هفت ونیم اقا کریم خونه رو به قصد رفتن به فروشگاه ترک کرد .شاگرد فروشگاه ،مغازه رو باز کرده بود ومشغول پاک کردن شیشه ها بود .پیرمردی هم که براش کار میکرد ،زمین رو تمیز میکرد .اقای سماواتی و سعید چند سالی بودکه همکار کریم شده و تا اون برسه ،کارهای نظافتی فروشگاه رو انجام میدادند.ساعت ده بود که چندین مشتری برای خرید لاستیک خودرو سر رسیدند ،یکی لاستیک برای نیسان میخواست یکی برای مزدا تری اون یکی سوناتا داشت یکی دیگه برای ونش بالاستیک میخواست .سعید به این اقا یزد تا یر بده .
لاستیک جلو پراید میخواد.
اقای دلاوری هم لاستیک مزدا تیری میخواد چهار حلقه .
از اونطرف مجید احمدی سررسید یه کیف مشکی به دست و یه بارونی شتری تنش بود .کریم مهندس رو که دید ،خیلی تو دلش خوشحال شد ،فکر کرد امده موافقتشو برای شراکت سهم شرکت اعلام کنه .مهندس روی صندلی مشکی رنگ بغل میز کار نشست و شروع به احوالپرسی کرد .ـبه جناب مهندس عزیز و دوست داشتنی ؟
از این ورا ،راه گم کردید !
ـخواهش میکنم متشکرم،خوبم .
من که همیشه مزاحم شما هستم .
ـمادر محترم وپدر گرامیتون انشالله خوبند ؟
ـمتشکرم ،خوبند ،
شما خوبید انشالله ؟
دختر دایی محترمتون خوبند ؟
هنوز مهمان شما هستند ؟
ـبله ایشون هنوز قصد برگشتن به خارجه رو ندارند .
فعلا امدند ایران مدتی بمانند سالیان درازی ساکن انگلیس بودند .
الان دایی و زندایی هم ساکن کشور انگلیس هستند .این طفلک هم امده بازدید اقوام و دیدار با فامیل .
اخه خیلی وقته از مادور بوده .
ـبله من امدم شما و سوزان خانم رو برای شام دعوت کنم ،منزلم .
پنجشنبه شب شام تشریف بیارید .
ـبراتون لوکیشن هم میفرستم .
ـمرتضی وخواهرم نرگس هم دعوت هستند .
ـا چه خوب !
شما ساکن اکباتان هستید .بله من اکباتان زندگی میکنم ،پدرومادرم تو محله شمیران زندگی میکنند .
ـچرا خونه مجردی گرفتید ،تا جایی که میدونم شما هنوز همسر ندارید ؟
ـبله یعنی همسرم ار دنیا رفته .
ـچرا !
بیمار بود !
چه بیماری داشت ؟
چقدر بد !متاسفم !
ـسرطان !
اسمش ماری بود ،توی دانشگاه باهاش اشنا شد م ،اقلیت مذهبی بود یعنی ارمنی !
ـکریم سری تکان داد و به سعید گفت
پسر برو چند تا چایی بیار خدمت اقا مهندس !
سعید چشمی گفت و رفت از پله ها بالا تا از اتاق بالای فروشگاه چایی بریزه .
ـمیگفتی جناب مهندس !
ـبله هرچیه ماری فوت شده ،منم تنهام .
پدرو مادرم هم بعلت ازدواج با یه اقلیت من رو ترد کردند و از زمانی که عاشق ماری شدم ،با من بدرفتاری وبعد تردم کردند و تومراسم عروسیم شرکت نکردند .
مادرم وقتی فهمید عاشق یه دختر ارمنی شدم ،چنان قشقرقی راه انداخت که نگو ،از من میخواست برم با دخترخاله ام ازدواج کنم .
خیلی فشار اوردن بهم تا از خواسته ام منصرف شم و با دختر خاله ازدواج کنم ولی من عاشق ماری شده بودم و نمی تونستم با زن دیگه ازدواج کنم .
ـجناب مهندس داستانتون خیلی جالب شد .
متاسفم که همسر عزیزتون ماری خانم رو از دست دادید .خدا بیامرزتش .
پسر این چایی چی شد ،گمونم رفتی چایی از چاه دربیاری د بدو دیگه .
تو یخچال میوه وشیرینی هم هست بیار خدمت جناب مهندس .
مهندس سکوت کرد و سعید چایی رو گذاشت رو میز ورفت تا میوه بیاره .
مشتری هم تک وتوک میومد که اقای سماواتی همشون رو راه مینداخت و کریم پشت میز کارت مبکشید و با مهندس گپ میزد .با خودش گفت بهتره فعلا در مورد شراکت حرف نزنیم .ببینیم مهمونی پنجشنبه چی میشه .
بعد از دیدار جناب مهندس از کریم اقا خدا حافظی کرد وتاکید کرد که حتما کریم و دختر دایی محترمش تشریف ببرن خونه مهندس .
بعد هم همسر کریم زنگ زد و گفت خونه ای من میخوام بیام یکسری وسایل و لباس ببرم .الان خونه خواهرمم .با خواهرم میام میبرم .
ـنه من خونه نیستم ،کلید دادم ابجی مهناز بهم زنگ زد گفت یه خدمتکارفرستاده خونه رو تمیز کنه .برو هر چی میخوای بردار .خودت مگه کلید نداری .
چرا برنمی گردی خونه .
ـنه دیگه مال ومن تو دیگه تموم شده ،من از دست کارات خسته ام دیگه اعصاب توروندارم .
هرروز غر هرروز دعوا !
فعلا میخوام پیش خواهرم بمونم ،شوهر خواهرم رفته سفر کاری ایتالیا خواهرم تا یک مدت تنهاست .همین جا میمونم .اینم تنهاست .
ـباشه .
برو خونه هر چی لازم داری ببر .
خدا حافظ
خدا نگهدار .
همسر کریم با خواهرش رسیدن دم در .
ار اون طرف کریم زنگ زد و به سوسن گفت که بهتره یه پیش بند ببنده و مشغول تمیز کاری بشه و بگه که اونو مهناز اورده خونه رو تمیز کنه .و زیاد هم با همسر کریم گفتگو نکنه .همسر کریم زنگ زد و سوسن در رو باز کرد .
وارد خونه شد .در سالن رو باز کرد و داخل شد و به طرف اتاق خواب رفت ،یکسری لباس و وسایل برداشت جنع کرد تو چمدون و اورد گذاشت جلو در .رفت اشپزخونه و سوسن رو دید .سوسن سلامی کرد و همسر کریم جواب داد .و رفت طرف یخچال یه لیوان اب از اب سردکن ریخت و نشست روی صندلی و خورد .
شمارو کی فرستاده؟
ـخانم مهناز !
ـا چه خوب فکر نظافت خونه ماست .
ـمیگم شماره میدم ادرس میدم گاهی بیا خونه مارو هم تمیز کن .
من خونه ابجیمم یه وقت مهمونی داریم ،نیاز به خدمتکارو اشپز داریم .
هفته ای یکبار هم بیا خونه تمیز کن .
ـچقدر میگیری بابت تمیز کاری
ـهر دفعه که بیام دو میلیون وپونصد میگیرم .
اشپزی هم قیمتش جداست ،ولی اگه استخدام ماهانه کنید قیمتش فرق میکنه .
ـتو رو از کجا پیدا گرده این مهناز ؟
ـاز یه شرکت خدماتی منازل ورستوران !
ـخوب .
ـمن دیرم شده دارم میرم خودت موبایل داری شماره بده زنگ بزنم ،بهت .
ـخانم گوشیم خرابه سوخته ،الان دادم تعمیر .
شما شمارتونو همون بگذارید ،شماره خواهرتونو من خودم زنگ میزنم ،پنجشنبه میام .
ـزن کریم بلند شد و رفت طرف در خروجی و چمدون رو برداشت و رفت .
سوار ماشین خواهرش شد و خواهرش گفت ،پس چرا دیر کردی ،چهارتیکه لباس ورداشتی دیگه .
و ماشین روسوییچ زد و پاشو گذاشت رو پدال و رفتند .
سوسن یه نفس راحتی کشید و رفت پشت پنجره و نگاه کرد تا دور شدن ماشین اونها رو دید .یه ماشین شاسی بلند مشکی بود .
با خودش گفت یعنی شک نکرد این کریم من رو اورده ،شاید هم هی سوال میپرسید ببینه من چی میگم .بفهمه که من رو اورده ،کریم یا مهناز .ولی اون شاید اگه همسرش مهم بود حتما نمیگذاشت بره .حتما دیگه این زندکی وکریم براش جذابیت نداره .شاید کریم هم با اون درست رفتار نکرده .شاید هم اون وسطها زنه عاشق یکی شده .شاید هم این کریم ادم بد اخلاقیه و فقط برای چند روز با سوسن خوبه .باخودش گفت زنش واقعا خوشگله .پول هم به اندازه کافی دارند .خونشون هم یه خونه ویلایی بزرگه با تمام امکانات .شاید سرمایه کریم چندین میلیارد میرسید و الان که قرار بود شرکت بساز بفروشی بزنه و از اون شرکت هم کلی ایدی خواهد داشت ،پس این زنه چی میخواست ولی شاید زنه از نظر قیافه خیلی بهتر از کریم بود ولی کریم سرمایه وپول داشت و پول وسرمایه برای یک مرد شاید خیلی نمره داشته باشه و بیشتر زنها رو میتونست با پول جذب کنه ولی شاید پول هم مدت کوتاهی میتونست یک زن رو راضی کنه و قیافه معمولی اون چی .میشد با قیافه اش که زیاد خوشگل نبود ساخت ولی اگه بد اخلاق باشه و دست بزن داشته باشه یا گیر بده و اذیت کنه چی .در ضمن اونها پانزده سال بود ازدواج کرده بودند و فرزند نداشتند مثل اینکه اسم همسرش «زیبا »بود .حتما خانم زیبا از چیزی ناراحت بود که خونه رو ترک کرده بود .هرچی بود ،فعلا این خونه و کریم تچار کارتون خوابی براش بهتر بود .خدمتکار هم میشد شاید سختی داشت ،باید فکر میکرد .با خودش گفت واقعا چه بلاهایی سر خودم اوردم .هم معتاد بود هم کارتون خواب اواره بدبخت که خانواده رو ترک و ولگرد شده بود الان هم کریم اون رو اورده بود،واقعا کریم عاشق چی سوسن بود .شاید اون هم عرضه نداشت زن بهتری پیدا کنه .شاید بلد نبود رو مخ زنها کار کنه و به یه زن کارتون خواب پناه برده بود تا نیازهاشو بر اورده کنه .هر چی بود فعلا شرایط این طور بود .شب کریم امد خونه با چند پلاستیک میوه و وسایلی که خریده بود .و به سوسن گفت
میگم زیبا که چیزی نفهمید .گفتی که مهناز فرستاده .
ـاره ،خیالت راحت ،بهش گفتم مهناز خانم من رو فرستاده ،تازه بهم شماره داده برم خونه خواهرشو تمیز کنم .بعضی روزها هم براشون اشپزی کنم .میگم من اشپزی بلد نیستم .
ـاه چه بد شد .
ـاشکال نداره .
دیگه شد .
بهتر ازاینکه که بره شاکی بشه ،اگه بویی میبرد حتما قشقرق بپا میکرد .
ـنه بابا اون کلا زیاد اهمیت نمیده به من .
فکر کنم ازم سیره .گفت تا یکسال دیگه بر نمیگردم .میخواد خونه ابجیش اتراق کنه
.شوهر خواهرش رفته ایتالیا سفر کاری .
ـا ؟
ـمیگم سوسن مهندس اومد ،مارو دعوت کرد شام خونشون .
ـخوب چه عالی ؟
ـاره ؟ولی تو باید بیشتر بری تونقش !سختت نیست .
ـچرا ؟
سخته یک ریز نقش ادمی که نیستی رو بازی کنی ؟تازه میترسم یادم بره اسمم سوزان نیست یا یک موقع سوالی بپرسند گیر کنم .
ـچند تا کتاب زبان تو کتابخونه هست بردار بخون صبحهامن نیستم .
ـمیگم اگه این مهندس تورو به عنوان شریک وارد شرکتش کرد ،چی گیر من میاد ؟
ـسهم من چی میشه .
حتما سود زیادی نصیب تو میشه .
ـحالا بگذار ببینم چی میشه .اگه موفق شدم .حتما به تو هم یه درصدی میدم
چقدر حسابگری تو .
حالا باهم دوستیم دیگه .
ـخوب من این همه باید نقش بازی کنم اذیت میشم .
ـپس نمیگی من اوردمت خونه ،
حالا ولش کن .تو کاری کن من شریک شم پول توروهم میدم .
بیا این کارت توش ده میلیونه برو واسه پنجشنبه شب یه لباس شیک مهندس پسند بخر .خودتم جمع وجور کن شبیه خدمتکارها نباشی اون شب .
ـبا کی برم .
ـبه خواهرم مهناز میسپرم بیاد ببرتت اون سلیقه اش خیلی خوبه .
بالاخره اون یه خانمه خونه و سالیان دراز یه خانم متشخصه و طرز لباس پوشیدن رو بلده .
ـاره دیگه واقعا من چقدر بدبختم که باید مهناز بهم لباس پوشیدن یاد بده .
ـاشکال نداره تو خیلی خوبی .
ـواقعا
ـبله تو خیلی بهتراز اون زیبا هستی .
ـشاید هم نیستم ،فقط یه کارتون خواب بدبختم که باید نقش یک کس دیگه رو بازی کنه .که تو فیلمنامه بنویسی من بازی کنم .
ـغر نزن دیگه ،اشکال نداره ،برو غذا رو بکش بیار و یه قابلمه غذا تو وسایلهای خرید گذاشتم رومیز .
میوه ها رو هم بشور بگذار یخچال .من برم اتاق خواب یه دوش هم باید بگیرم .
بهتره به هیچ چی فکر نکنی .