ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۰/۴داستان .ساحل

صبح روز بعد ،باز بعد از رفتن صادق به حرم دوباره در اتاق الهام زده شد .پشت در دوباره محسن ایستاده بود .الهام

ـبله ،کاری داشتی ؟

ـمیشه بیام تو !

ـبیای تو بازم هولم بدی وتهدیدم کنی !

ـنه کارت ندارم ،مطمئن باش .

ـنه ,

ـدم در که نمیشه ،بگذار بیام تو .چند دقیقه !

بعد میرم .

ـالهام در رو باز کرد وگذاشت محسن داخل بشه .

ـمحسن رفت روی مبل نشست .

ـخوب اقا محسن بفرمایید فرمایشتون چی بود .

ـهیچی حوصله ام سررفته امدم سر بزنم بهت .وببینم چه کار میکنی ؟

ـدیروز که داشتی تهدیدم میکردی !

ـنه دیگه دیروز رو فراموش کن ؟

خوب عصبانیم کردی !

دیگه کاریت ندارم .فقط اقا صادق چیزی نفهمه !

ـاهان ،باشه من بهش نگفتم ،یعنی دلم نمی خواد زندگیت داغون شه ،اون مریم پاشه بیاد خونه باباش ور دل من .منم دوست دارم تو سر زندگی خودت باشی به ما کارت نباشه .مریض نیستیم که مریمی که چشم دیدن من رو نداره ار زندگیش اواره کنم بیاد ور دل من روزگار من روسیاه کنه .

ـاوه بله !

ـچقدر خوبه که مریم باهات بده !

ـا پس تو‌خوشحالی حتما خودت تخم نفرت تو دل اون دختره کاشتی هرروز با من بدتر رفتار میکنه .

به من چه مادرش فوت شده .من که مادرش رو نکشتم .

ـبله حاج خانم الهام ،ولی زن باباش شدی ،از اول هم اسم زن بابا بد دررفته .یارو سر پیری ‌معرکه گیری .تو الان از مریم هم سنت کمتره .میخوای خوشش بیاد از تو !

ـخوب حالا !

ـولی دلتو به این صادق خوش نکن .

ـچرا ؟

ـمی دونی اینم اولا ادم حسابی نبوده ؟

ـوا الان که ادم ارومی به نظر میاد !

ـنمب دونی این یه کفتر باز بوده،کلی کفتر داشته با هر چی ادم لات بی سروپاست میگشته !سر کفتر شرط بندی میکرده همیشه میباخته .زنش از دست کفتر بازیهاش عاصی بوده .یعنی میگن .

ـخوب دیگه چی میگن .

ـشنیدم اولا هیچی نداشته ،یک روز داشته خونه پدریشو تو روستا تعمیر میکردند داشتند زمین رو میکندند گنج در میاره .بعد میاد تهرون واسه خودش طلافروشی راه میندازه ،زمین و اپارتمان و مستقلات میخره .یک روز حتی واسه گرفتن کفترش که رفته بوده یواشکی بوم همسایه صاحبخونه میره ازش شکایت میکنه .خیلی لات و اسمون جل بوده .این مریم و نگاه نکن الان نقش دختر ای با کلاس رو در میاره این همه فیس میاد .ننه اش چادر میبسته کمرش واسه مردم لباس میشیسته اینقدر ننه اش از دست این صادق بدبختی کشیده اخرش سرطان گرفته مرده .

ـوا ،

ـبله حاج خانم .

ـفکر نمی کردم صادق همچین ادمی باشه .

ـپس چی ،فکر میکنی چطوری این همه پول داره ,اون زن بدبخت رو هیچی نمی داده بخوره .این قدرادم خسیسی بود که نگو .الانم یکبار سکته کرده یک کم ترسیده بمیره مالش بمونه ،در کیسه رو شل کرده .این قدر حرص مال میخوردواسه یکی که بهش یک میلیون بدهکار بود سکته کرد .قلبش بیماره .هر ان امکان داره واسه دوزار سکته کنه ،جنازه صادق بمونه دستمون .

ـا ،چه بد ،ـ

ـحالا خواستم بهت بگم اینارو بدونی ؟

ـدیروز که گفتی شاید هشتاد سال زنده بمونه !

ـها بله ،امکان داره ،یکهو دیدی سکته هم بزنه ده سال زنده بمونه تو باید زیرش لگن بگیری .چه میدونی ؟

شاید هم سکته نکنه .چه میدونی ؟

ـخدا نکنه ،من لگن بگیرم !

ـمن حالم بهم میخوره ؟

ـوقتی زن یه پیرمرد شدی فگر این چیزا هم باید باشی خانم مهربان .

ـولی تو‌خیلی حیفی خودتو حروم این صادق بکنی ؟

ـولی من فکر میکنم اقا صادق ادم خوبیه ؟

ـاهان بله !خوب خیلی خوب. ؟

چه قدر بیچاره ای ؟

بعدا میفهمی این ازدواج هیچی نصیبت نمیکنه .

ـاگه دوستی من رو بپذیری حاضرم کمکت کنم .

ـدوستی تو !

بله

مثلا در چه زمینه ای. ؟

در همه زمینه ها !همکاری !دوستی !ماچ !بوسه !

ـاهان بهتره بری گم شی .

محسن از جاش بلند شد و الهام رو به طرف دیوار هل داد و دو دستش رو گذاشت به دیوار و از زیر پاهاشو فشار داد به دیوار تانتونه فرار کنه و مستقیم لبهاشو اورد نزدیک صورت دختر و گفت ببین بچه تو نمی تونی از دست من فرار کنی .

من اگه بخوام با کسی باشم هم خیلی پول دارم با خیلی خوشگلتر از تو باشم هم ابن قدرجذابیت دارم که زنهایی بهتراز تو رو جذب کنم .پس محتاج ماچ و بوسه نیستم .الانم فکر نکن خیلی زرنگی ,بخواهم همین جا بهت تجاوز میکنم ،ولی این کار رو نمی کنم .فکر نکن چیز خاصی هستی حاج خانم جون .بعد هم هولش داد .

ـدختر عصبانی شد و گفت مگه تو نگفتی کارت ندارم .

ـمن دارم میرم .

ـباشه زودتر گم شو اون صادق نیاد ببینه .

ـبا سیلی هم کوبید تو صورت محسن در رو باز کرد و گفت گم شو .لجن .

محسن رفت در اتاق رو باز کرد و داخل شد هنوز زنش از رختخواب بلند نشده بود .باید منتظر میشد تا صادق بیاد باهم برن رستوران صبحانه وبعددپاساژ گردی و جاهای دیدنی مشهد رو ببینند .

برچسب‌ها: ۱۰، ۴داستان ساحل
ساحل
چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
15:21

۱۰/۳داستان .ساحل

به نظر الهام سفر با قطار به مشهد خیلی جالب و زیبا امد ،اینکه توی یک کوپه راحت نشستی و همیشه غذا سر وقت اماده است و توی کوپه خودت میشینی و غذا سفارش میدی .از صادق تشکر کرد .وقتی به هتل رسیدند ساعت سه صبح بود و برای هر کدام یک‌اتاق دوتخته رزرو شده بود .یک اتاق با پرده های مخمل ابی کاربنی و روتختی های کاربنی و یک مبل ابی روشنتر که نزدیک تخت قرار داشت .همه چیز شیک وعالی به نظر میرسید .اسم هتل ،هتل میلاد در خیابان نردیک حرم قرار داشت تا هرموقع دلشون می خواست بتوانند به زیارت بروند .

اون ساعت فقط باید میرفتند توی اتاقهاشون ومی خوابیدند .صبح که ساعت هفت اقاصادق بیدار شد تصمیم گرفت بره حرم والهام رو صدا کرد ولی الهام گفت من خوابم میاد فعلا تو برو زیارت من ظهر برای نماز ظهر باهات میام حرم .

الهام پتو رو کشید روش و گرفت خوابید .صادق بعد از وضو اتاق رو ترک کرد .وقتی الهام بیدار شد و دست وروشو شست دید در میزنند در رو باز کرد محسن رو پشت در دید ،واجازه ورود خواست ،الهام از کنار در کنار رفت و محسن امد داخل و در روبست .

و تصمیم گرفت باهاش گفتگ‌و کنه ،ابتدا با اغوا وحیله گری ومهربانی وارد شد .و گفت

ـصبح بخیر تو راه حتما خیلی خسته شدید ؟

ـنه سفر راحتی بود من که توی کوپه گرفتم خوابیدم ،اصلا نفهمیدم کی رسیدیم !

ـا چه خوب !

ـبله ،مریم خوابه هنوز ؟

ـبله اون خسته شده گرفته خوابیده تا لنگ ظهر میخوابه ؟

ـپدر کجاست ؟

ـرفت حرم زیارت !

ـا چه سحر خیز پدر همیشه سحر خیزه .

ـمیگم تو مثل نوه اقا صادقی چرا قبول کردی همسرش بشی ؟

اون اصلا به تو نمی خوره ؟

پشیمون نیستی همسرش شدی ؟

ـنه اقا صادق خیلی خوب هستند ؟

ـواقعا درسته خوبه ولی هر کس تورو با اون ببینه فکر میکنه پدربزرگته ؟بابای شما الان چهل وپنج سالشع ؟

ـخوب منظور ؟

ـواقعا که خیلی احمقی زن یه پیر مرد شدی ؟

ـمن ؟

ـبله تو

ـامدی فکر کردی پول و پله داره به نون و نوا برسی ؟

بدبخت عمر وجوونیتو حروم این میکنی اخرش هم به هیچ کجا نمی رسی ؟

ـاصلا به تو چه ؟

ـمحسن عصبانی شد و دست دختر رو گرفت و یک دستشو گذاشت زیر چونه الهام و بهش گفت ببین کوچولو اقا صادق شصت سالشه منم بچه نیستم گول تورو بخورم .اون یه پیرمرد بق بقو تاسه که هیچ جوانی براش نمونده همچین خوش پوش و شیک‌هم نیست زن داری هم بلد نیست .من خودم میدونم ،اون مادر مریم رو دق داده الانم امده سراغ تو ؟

ـالهام سعی کرد دستشو از دست محسن در بیاره !

ـچقدر پررو به چه اجازه به من دست میزنی ؟

ـبه اجازه خودم ؟

ـهرچیه ابنجا نمی تونی چیزی بخوری ؟

ـباید رضایت من رو جلب کنی تا بگذارم بمونی ؟

ـا ،اگه نخوام رضایت جنابعالی رو بدست بیارم چی ؟

ـاون وقت منم خودم بلدم چی کار کنم !

ـ,در مورد ابن گفتگ‌و هم به اون پیرمرد هاف هافو چیزی نمیگی بدبخت اون پیری بدردت نمی خوره ‌‌یه پیر مرد خرفت که بجز پول هبچی نداره .

دو روز دیگه خودت خسته میشی میگذاری میری ؟

ـواقعا اگه نخواستم برم چی ؟

ـاخه اون چی داره تو رو نگه داره ؟بچه گدا !

ـاز اون سگدونی در امدی حالایه کم پول دیدی فکر میکنی چه خبره ؟

چهار روز دیگه دلتو زد میفهمی ؟اگه حالا حالا قصد مردن نداشت تا به تو پول وپله برسع ؟

ـتا هشتاد سالگی ش باید تروخشکش کنی بهش برسی .تازع جوانیتو میگذاری واسه پیری وقتی سن جوانیت تموم شد تازه پیری شاید بمیره اونو قت دیگه پول اون به چه درد تو می خوره ؟

بهتره بری گم شی ؟

ـمن برم گم شم ؟

ـاره ؟بیچاره هنوز اول جوانیته برای چی امدی خونه این یارو !

ـاین همه پسر جوان هست برو زن یکیشون شو !

ـبه تو مربوط نیست !

ـمحسن دختر رو هل داد روی تخت و بعد گفت من دارم میرم در مورد این گفتگ‌ و چیزی به اون مردک نمی گی !والا بهش میگم تو دوست داشتی با من رابطه داشته باشی ؟

ـمن ؟من بدبخت ؟

ـتو یه کثافت لجنی ؟

ـباشه هرچی تو بگی فقط یادت باشی اگه میخوای بمونی هر کاری من بگم میکنی ؟

ـبرو گم شو بابا لجن ؟

ـمیخوای بیام به زنت بگم چه حرفهای به من زدی ؟

غلط میکنی خودم خفه ات میکنم ؟

ـتازه اون مریم حرف تورو باور نمیکنه ؟

ـچون فکر میکنه تو حسودی میکنی به زندگی من ومریم .

ـبرو گورتو گم کن .

ـمحسن دستشو گذاشت رو چونه دختر و فشار داد و بعد دندوناشو فشار داد و گفت خفه میشی .فقط همین والا دفعه دیگه نمی دونی چیکارت میکنم .و روشو برگردوند و رفت .از اینکه این دختر وارد زندگی صادق شده بود ،خیلیرعصبانی بود و هر ان امکان داشت سروکله یه بچه هم پیدا بشه .

تنها چیزی که محسن بهشفکرمیکرد پول بودو طلا و ملک و زمین و اموال و دارایی صادق کمالی .محسن در اتاق رو باز کرد و بعد رفت لباسهاشو عوض کرد و روی مبل کنار پنجره اتاق نشست و ترجیح داد به گفتگوش با الهام فکر نکنه .توی همین ساعتها بود که سر وکله صادق پیدا شد ‌.و قرار شد برن رستوران هتل و صبحانه میل کنند .اون روز الهام در مورد محسن چیزی به صادق نگفت و سکوت کرد .چون اوضاع خیلی بدمیشد .تمام اون روز رو داشت فکر میکرد شاید هم تو‌درونش ازش ترسیده بود که چه اقدامی برعلیهش می خواهد بکند .

نامادری الهام که تصمیم گرفته بود مهربونتر بشه هی تماس میگرفت و قربان صدقه دختر میرفت تا دیروز که خونه پدرش بود اون رو با کلام و رفتارش ازار میداد حالا زنگ میزد ،عزیزم دخترم کجایی ؟

ـدل نگرانتم ؟

ـوهمه اش براش نقش مادر مهربان رو بازی میکرد .الهام هم براش از مشهد کلی سوغاتی خرید برای مادرش و الینا خواهرش .محسن هم موقع خرید سوغاتی از صادق کارت گرفت تا برای اقوامش سوغاتی بخره و ده برابر الهام برای تمام اقوامش کادو و سوغاتی خرید از عروسک و زعفران و زرشک و اب نبات و چیزهای دیگه .الهام به صادق گفت مگه این پسره خودش پول نداره از تو کارت میگیره .صادق گفت اشکال نداره ،مریم دختر منه و من هر کاری برای دخترم میکنم تا زندگیش تو رفاه باشه .

ولی الهام تو درون خودش احساس ناراحتی کرد .هم هزینه سفر وهم هزینه سوغاتی مشهد به عهده صادق .گرچه صادق خیلی ثروتمند بود ولی این درست نبو. که هزینه دامادش رو اون بده ‌.

هر چی بود منافع داماد به خطر افتاده بود .

برچسب‌ها: ۱۰، ۳داستان، ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
22:37

۱۰/۲ساحل .داستان

قضیه ازدواج الهام با صادق جدی شد و همه چیز به خوبی خوشی تموم شد .باید از الهام خبربگیرم .در دلش هیچ فکر اینده نبود و به اکنون فکر میکردهمین حالایی که باید خوش باشد خودش بود مثل خودش ،شاید نمی تونست خیلی خوب نقش یه دختر رو بازی کنه و شاید هم اخلاقش بدرد زندگی با یه مرد شصت ساله نمی خورد .تنها چیزی که اونها روپیوند داده بود یه از دواج سوری بودکه اون هم با سفارش و اجبار نامادری الهام صورت گرفته بود .الان پول بود و همه چیز نامادری هیچ خرید خاصی برای دخترش نکرده بود و همه هزینه های عروسی هم پای صادق بود .شاید اون هم خوشحال بود که تونسته بود در سن شصت سالگی بایک دختر بیست و پنج ساله از دواج کنه .گرچه دختر و دامادش مخالفت کرده بودند ولی اون گفت که من بعد از سالها مرگ همسرم الان که دخترم ازدواج کر‌ده میتونم ازدواج کنم تاکی باید تنها بمونم .

دیگه دختری نبود که با نامادری درگیر بشه .

ولی دامادخانواده ب ه تکاپو افتاده بود که جلوی این ازدواج رو بگیره .پیش خودش فکر میکرد که با امدن الهام که خیلی جوان هست و امکان داره بچه دار بشه چند میراث خور جدید به خانواده اضافه شه .در ضمن خود الهام هم یه میراث خور دیگه بود و هم خلوت خانوادگی کمالی رو بهم زده بود .

اقای کمالی صاحب یک طلافروشی در بازار بود .که کلی سرمایه داشت تمام پشت ویترین مغازه اش تا سر پر از طلا بود .طلاهایی که به فروشنده های محله های مختلف هم میفروخت .کلی اپارتمان و مستقلات و باغ و پول داشت .هر چی بود با امدن الهام همه چیز خراب شده بود و میراث خور خانواده کمالی در حال افزایش بود .

محسن که داماد خانواده کمالی بود همیشه فکر پول و مال ومنال خانواده کمالی بود .بابت از دواج با دختر صادق مریم هم جهیزیه خوبی براشون اورده و هم همیشه صادق زیر دست وبال محسن رو گرفته بود .

الان منافعش به خطر افتاده بود ولی با جلز ولز کردن و مخالفت کردن به جایی نرسید و فقط خشمش رو تونست در درون خودش بریزه وسکوت کنه .ولی در کل هیچ رابطه مثبتی با الهام نداشتند نه مریم نه محسن .هر دو با بغض و کینه باهاش حرف میزدند .مریم از وقتی پدرش از دواج کردن بود کمتر بهش سر میزد ولی با اون حال محسن بهش میگفت پدرت رو رها نکن ‌.اون دختر اکپیری الهام رومیگم هیچی ندارها بلند شدن امدن فردا پدرت رو فریب میده و تمام اموالش رو به نام اون میکنه و اگه یه بچه بیاره ممکنه دیگه پدرت با تو هم خوب نخواهد بود وهر از چند گاهی با فریب میفرستاد تا پدرش نسبت به دخترش دلسرد نشه و فراموشش نکنه و بهش میگفت بهتره با پدرت مهربانتر رفتار کنی .اون هم مجبور شده بعد سالها ازدواج کنه .البته این نقشه جدید محسن خان بود .محسن فقط دنبال منافع خودش بود که یک وقت صادق خونه یا ماشین جدیدی به نام الهام نکنه تا اموال از اختیار خانواده کمالی بیرون بیاد ‌.هر روز مریم وادار میکرد برای پدرش غذا بپزه و موقع بیماری ازش مراقبت کنه .تا مبادا اختیاراتشون در منزل کمالی کاسته بشه و به عنوان مهمان به حساب بیان وتمام اختیارات به الهام واگذار بشه .واین طور یک جنگ درونی وترس از دست دادن ثروت خانوداگی باعث یک بازی روانی در خانواده کمالی میشد .از اون طرف نامادری الهام که اسمش ثریا بود نقش جدیدی به عهده گرفته بود وجدیدا از وقتی کن الهام با صادق پولدار سرمایه دار ازدواج کردن بود دایه مهربانتر از مادر شده و دیگه نقش های خشن و نقش نامادری بدجنس رو بازی نمیکرد .بلکه دائما روابط خودش و الینا رو با الهام بهتر میکرد و سعی میکرد تا میتونه نظر مثبت اونها رو جلب کنه و الهام رو مجبور میکرد که با صادق رفتارخیلی خوبی داشته باشه که مبادا محبت اون از الهام سرد بشه ‌و مبادا ازدواج اونها به جدایی بینجامد .واین طوری میشد که اون هم یعنی ثریا هم منافعی از کمالی والهام دریافت میکرد .دیگه نقش نامادری بدجنس و کسی که الهام رو وادار به کار کردن در فروشگاههای مردم میکرد نبود .بلکه تبدیل شده بود به یک مادر جدید .

الهام هم مجبور بود این نقش ها رو بپذیره و درموردنقش های منفی ثریا به صادق چیزی نگه و حفظ ظاهر کنه .

الهام بعد از مدتی که از ازدواجش با صادق میگذشت تصمیم گرفت که رژیم بگیره و چاقی خودش رو از بین ببره و بیشتر به خودش رسیدکی میکرد .مسافرتهایی هم با صادق میرفتند مثلا شمال یا مشهد یا هر جا .یکبار بلیط قطار خرید و باهم برای سفر به مشهد اماده شدند .مسافرت با قطار برای الهام یک گزینه جدید بود چون تو عمرش همیشه با ماشین سفر کرده بود .گرچه اقای کمالی ادم ثروتمندی بود ولی تو اون زمان دوست داشت با قطار سفر کنه .و یک اتاق برای خودش وهمسرش و یک اتاق برای دخترش و محسن رزرو کرد .یک کوپه دربستی برای خودش و دخترش با صندلی های ابی .در کوپه میشد تلویزیون تماشا کرد و پیچ وخم راه رو وتمام طبیعت اطراف رو دید .تا مشهد همه سفر عالی بود .محسن و مریم هم خوشحال بودن که همراه صادق و الهام مسافرت کردند البته مجسن انسان مقید و دینداری نبود ولی هرچی بود سفر مشهد براش جالب بود در ضمن اینکه هزینه های سفر رو صادق پرداخته کرده بود ودوست داشت دخترش همراهش باشه .

برچسب‌ها: ۱۰، ۲داستان ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
17:56

۱۰/۱ساحل .داستان .

دخترک توی زندگیش تنها کسانی که باهاشون رابطه عاطفی داشت ،دوستانش بودند،توی اون هوای کثیف دود الود شهر و اونجایی ته کوچه های پر پیچ وخم پایین تر ین نقطه ها شهر فقط کوچه های پیچ در پیچی بودند که همیشه از دوران امادگی و بعد دبستان رد میشد .ته یه خیابان پیچ دار مدرسه شون بود ‌.بعد مدرسه راهنمایی و بعد دبیرستان ،در دبیرستان هیچ روز خدا نبود که درساشو درست فهمیده باشه ،همیشه دنبال شیطنت خودش بود و تمام عشقش رفتن بیرون با دوستانش یا سینما یا پارک یا خیابانگردی وگشتن تو پاساژهای لباس مجلسی وکفش وکیف زنانه ،عاشق مدوفشن شده بود ولی هیچ سلیقه ای تو مد وفشن نداشت و مثل مادرش کفش ولباس میپوشید .با اون حال که از وقتی وارد دبیرستان شده بود و دوران بلوغش فرا رسیده و تازه داشت حس های جنسیش رو پیدا میکرد ولی تحت تربیت زنی بود که شاید نامادریش بود و اون همیشه از فقر و بدبختی مینالید .ازاینکه همیشه بی پول بودند و نامادریش هم اخلاق خوبی باهاش نداشت .پدرش مسافر کش بودویه پراید قراضه داغون لگن مدل هشتادو پنج داشت که اون رو هم هزار بار کوبیده بود به در ودیوار و هزاران بار صافکاری نقاشی شده بود .دخترک از دوست پسرش تو خیابانهای خلوت محله رانندگی یاد گرفته بود و حتی چندین بار ماشین دوست پسرش رو توی جوی اب انداخته یا لاستیکش رو ترکونده بود .ولی با اون حال که هنوز گواهینامه نداشت ماشین پراید نقره ای پدرش رو برمیداشت و با دوستاش توی کوچه ها ویراژ میداد و میخواست به دوستانش بفهمونه راننده قابلیه و دوستانش هنوز گواهینامه نداشتند و هنوز پشت رل ننشسته بودند .هر دفعه این قدر پاشو رو‌گاز فشار میداد که موقع رد شدن از کوچه تنگ اینه ماشین کنده میشد یا سپر یا در ماشین با ماشینهای روبرویی برخورد میکرد .تنها چیزی که تازه یاد گرفته بود همین بود .با دوستانش فقط رفت وامد میکرد تا ازشون چیزی یاد بگیره و وقتی که فهمید طرزلباس پوشیدنش اصلا به یه دختر شانزده سالع نمی خوره ومانتویی که تنش میکنه ،زنهای چهل ساله هم نمی پوشن. وکفش هاش مال زنهای پنجاه ساله است .و با اون حال که از این و اون پول جور میکرد و خرید میکرد بازهم نمی تونست برای خودش استایل درستی درست کنه که کاری باهاش انجام بده .

هرروز همین کارش بود واخرسر هم نتونست دبیرستان رو به پایان برسونه و از درس خوندن منصرف شد وتصمیم گرفت کار کنه .

اسم دختر ک الهام بود که اون هم مادرش براش انتخاب کرده بود و بعد بخاطر نداشتن تفاهم از پدرش جدا شده و رفته بود با یه مرد دیگه ازدواج کرده بود .اون سالی یکبار شاید مادرش رو ملاقات میکرد .نامادریش هم بعد از ازدواج با پدرش یک دختر دیگه اورده بود که میشد خواهر ناتنی الهام که نامش رو الینا نهاده بودند .ولی هیچ رابطه عاطفی خوبی با الینا نداشت و بیشتر خوش وبشهاش با دوستانش مهسا و هانیه بود .دوستان صمیمش اینها بودند که بیشتر ساعتهاشو باهاشون میگذروند .ولی وقتی فقر ونداری خانواده شو دید تصمیم گرفت بره سر یه کاری ومشغول کار بشه تا خانواده وخودشو نجات بده .اولین جایی که دختر برای کار مراجعه کرد یه بوتیک لباس فروشی بود کارش اونجا فروش لباس زنانه بود.هرروز ساعت نه ونیم صبح میرفت تا ساعت یازده ونیم کارش تموم میشد .بوتیک لباس در جمهوری تهران قرار داشت .یک ماهی که از کار کردنش گذشت بعد از مدتی با صاحب مغازه مشاجره پیدا کرد ،چون صاحب مغازه ازش میخواست تحت عنوانی که کار میکنه باهاش رابطه دوستانه هم داشته باشه .اون بعد از مدتی کار وحتی یه دوستی ساده با مغازه دار اخرش وقتی همسر فروشنده از رابطه وگفتگوهای دخترک باهمسرش مطلع شد ،دختررو مجبور به ترک مغازه کردند وبین مغازه دار و همسرش شکر اب شد و به طور کلی زن خونه و زندگیشو ترک کرد و مرد فروشنده به دلیل همین ناراحتی و رسوایی که براش پیش امده بود دخترک رو اخراج کرد تا همه چیز فروکش کنه ‌.الهام برای بار دوم به یک بوتیک دیگه برای کار مراجعه کرد و این بار هم استخدام شد ولی باز هم مغازه دار خواستار رابطه های خصوصی با دختر بود و این بار که نامادریش بهش گفته بود باید همیشه براش پول بیشتری بیاره تا با پول زندگیشونو بهتر بکنند بازهم تونست با یک دوستی ساده بتونه صاحبکارشو تبدیل به قلک کنه تا بتونه هی ازش پول بکشه و هر دفعه به بهانه های مختلف ازش پول گرفت ولی این قدر از مغازه دار پول در خواست کرد به بهانه های مختلف تا مغازه دار بعدازخرج چند صد میلیون وقتی دید توان براوری خواسته های دختری رو که اون رو صندوق پول کرده تا هرروز یک دست لباس بپوشه و قرضهای پدرومادرش رو بده و هرروز باید هزینه های دکتر و ارایشگاه دختر رو بده نداره دوباره به بهانه ای دعوا راه انداخت و عنوان کرد که دخترک اصلا کارش رو بلد نیست و همه حساب کتاباش اشتباهه و از کار اخراجش کرد وهمین دوستی های الکی برای کار وپول هم نتیجه نداد و دخترک روبه جایی نرسوند چون هرچی که درامد داشت وهرچه هم که میگرفت بیشتر هزینه لباسهایی بودکه دوروزه دمده و زشت میشدند وبیشتر از چند بار نمیشد پوشید .همیشه دوست داشت بره یه فشن شو و مدل بشه ولی بعلت چاقی زیاد پایین تنه و اینکه اندام خیلی زیبایی نداشت واخلاق خشن خودش اصلا کسی اون رو به عنوان مدل انتخاب نمی کرد و توی زندگیش فقط بلد بود فحش بده و توی هر مراسمی با دوستان همجنسش دعوا میکرد و حتی با اون حال که دیگه کار میکرد و وقت کمتری برای دوستانش داشت باز هم با اونها مشکل داشت .

نامادریش هم همیشه بهش فشار میاورد در مورد همه چیز .

بالاخره بعد از چندین سال دربدری و از این مغازه به اون مغازه رفتن و کار کردن یک روز یک مرد مسن که شصت ساله مینمود با دخترش برای خریدلباس به بوتیک اونها مراجعه کردند .در مراجعه های بعدی با مرد خریدار اشناشد و بعد ها به همسری مرد شصت ساله درامد در حالیکه خودش بیست وپنج سال بیشتر نداشت ولی مرد شصت ساله ثروتمند بود و از همسر قبلیش صاحب یک دخت وپسر شده بود که دخترش ازدواج کرده و جایی توی همین شهر ساگن شده بود .قرار شد اون با همسرش که نامش رو صادق کمالی صدا میکردند به ماه عسل بره .با اون حال که مرد خیلی مسن تر از دختر بود ولی نامادریش که دنبال پول پیرمرد بود دندون تیز کرد که الهام شاید اونها رو به نون و نوا برسونه و بابت جهیزیه هم پولی نپردازه و از صادق خواست که تمام جهیزیه رو خودش خریداری کنه و مادر وپدر عروس یک ریال بابت عروسی و جهیزیه پرداخت نکردند و یک مهریه هنگفت هم در نظر گرفتند بسته به تواناییش .واین ازدواج نامتعارف رو برای خودشون خوش یمن دونستند و وقتی پسر صادق رو دیدند که جوانی خوشبرو رو وتحصیلکرده هست با خودشون گفتند که حتما این دخترکوچکه الینا رو هم به ریش خانواده صادق ببندند و به دخترش الینا توصیه کرد هر طور شده دل پسر صادق رو بدست بیاره تا اون هم به نون و نوا برسه و از قبل الهام وصادق یه شوهر خوب هم گیر الینا بیاد .الهام از این زندگی که درست برخلاف زندگی خودش تو خونه پدرش بود خیلی راضی شده بود که میتونست سوار ماشین گرامقیمت بشه و هرچقدر دلش میخواد خرید کنه و صادق بابت هزینه کردن هیچ مشکلی نداشت .همه کارهای گذشته شو فراموش کرد و تصمیم گرفت روی همه گند کاریهاشو سرپوش بگذاره .تبدیل به یک دختر خوب بشه که همسر داری کنه .

برچسب‌ها: ۱۰، ۱، ساحل، داستان
ساحل
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
16:21

۱۶۷.غزلواره .ساحل

باید از این کوچه هابی کسی ، رد میشدم

گرچه در این زندگی پر ز،درد میشدم

اشک من در گوشه چشمان من مینشست

در این زندگی در وجوداز خلایق سر دمیشدم

گرچه هر گاهی قایقم را طوفانی برد

لیکن این هم سرنوشتیست که باید رد میشدم

ان خیابانی که روزی از عشق وشور از ان

باهمان حس عشق وغرور از ان هم رد میشدم

گرچه شانه هایم کشیده بارغم لیکن هنوز

مثل سروی ایستاده ام بایدهمچون سرو، نازتر از حد میشدم

هرچه تیغ غم زد به جانم بی گدار ،ایستادم

باید که از میدان پیکانهای زهر الود جهان رد میشدم

این شب رویایی و عشق و شورومستی ام

باید همچون صراحی، پر زشراب مستی ایزد میشدم

گرچه باغم ساختم مدتها گذشت ،این سرنوشت

بود ومن باید از این الام و درد، رد میشدم

شب به شب در ائینه ام جز تنهایی خویشم نبود

این نبردی بود بین من وتنهایی و ایینه ها باید پیروز نبرد میشدم

برچسب‌ها: ۱۶۷، غزلواره، ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳
18:15

۱۶۸.غزلواره .ساحل

درسینه وسر،موج دریا میزنم

همچوکشتی بر دریاوطوفان میزنم

همچو ماهی عاشق دریا وباران گشته ام

در ره عشق حقیقی برکوه وبیابان میزنم

نمی دانم پی چیست این دل بی سامان من

همچو مرغ عاشقی چه چه به بوستان میزنم

در هوای بوی ان یکدانه و دردانه ام،هردمی

هر دمی همچونی ،همچونی ،ناله از جان میزنم

گفته بودم می اید یار از راه دور و دراز

او نیامد ،اونیامد ، عاقبت من به خیابان میزنم

برچسب‌ها: ۱۶۸، غزلواره، ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳
15:37

۱۶۶.غزلواره .غزل ساحل

به باران وبه شبنم که نم نم میبارد

دگر دوچشمم نمی بارد نمی بارد

دلم از دست ان دلبر هزاران درد

درد وغم یک به یک زغم دمی سرد دارد

شبانگاهان در سکوت خویش میسرم

دگر در عالم خاکی دلم مگر همدرد دارد

به صبح بارانی به ان روح بارانی

روانم، ا ز این غمی ،غم که او اورد دارد

در این بوستان که گلهایش تر است از باران

مگر دلم با این گل و شبنم درد ، دارد

ازاو جستم وفا داری ،وفاداری ،وفاداری

که او بی وفا بود و دلم از دست او شبی پردرد دارد

دگر‌رها کن ان وفا را از این واز ان

برو راه خودت را مگر دلت در هوای وفادل درد دارد

هرانچه رفت برتو گذشت ودیگر گذشته برنگردد

بیهوده است اشکت برای بی وفایی که دلی بی درد دارد

دوچشم او تری را ندیده از غم عاشقی چیست

در دوچشم او ،که عالم هر دمی بازیچه وبازی نرد دارد

این قمار عشق را بیهوده ساختند یکسر بازی همه باخت

مگر تو را خرد نیست ،که دلت هردم به بازی عشق هوای نرد دارد

تیزتک سواری را بیاموز که در میدان

به تاخت رفتن ،ماندن در این باختها اخرش سردرد دارد

برچسب‌ها: ۱۶۶، غزلواره، غزل، ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳
16:57

ازاد ،سپید ۱۶۷.ساحل

پرنس ها گریه نمی کنند

همیشه شانه های بی کسی

پرنس ها به کسی تکیه نمی کنند

به هرشانه سر نمی گذارند

از غم روزگار بی وفا ناله نمی کنند

به دست هر کسی دست نمی دهند

سروتن را فدای هرکسی نمی کنند

از جورو‌جفای مردم سکوت در سکوت

صدا را برای عربده بلند نمی کنند

برای بوسه ای جان نمی دهند

پرنس ها به درختها تکیه نمی کنند

در ودیوار خراب شهر ویرانه شد

پرنسها زویرانه ها گذر نمی کنند

اگر که دل شکست دل شکسته را

با سکوت مداوا میکنند

میان هر غمی درسی نهفته است

زغم هجران این و ان ناله نمی کنند

برچسب‌ها: ازاد، سپید، ۱۶۷، ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳
15:46

۹/۷داستان ،ساحل

باید این داستان رو ببرم جلوتر به جایی برسونم ،که این قدر فاصله گرفتن های مهراد وسردی بی حدش تو رابطه وسکوتش اخر صدای ایران رو دراورد و شروع به گلایه وشکایت کرد ،خوب ایران خودش رو ذی حق میدونست وفکر میکرد که ازدواج کرده که شوهر داشته باشه نه با یه ربات بی عاطفه که چیزی حالیش نیست و بهش محبتی نمیکنه و گاهی هم پرخاش میکنه ،زندگی کنه ،رفتارهای مهراد و بی تفاوتیهاش نسبت به ایران و اینکه دیگه هیچی نمی گفت باعث اعتراض شد و باعث شد تا یک اتشفشان خشم مهراد فوران کنه و باهاش با پرخاش بیشتر رفتار کنه و در اخر عکسها و تصویر شناسنامه ای که توی گوشیش بود ،پرت کنه تو صورتش .

ـاینا چیه ؟اول به من بگو اینا چیه ؟لعنتی ؟تو بازندگی من و ابروی خودم وخانواده ام بازی کردی ؟توقع عاطفه ومهربونی ونوازش هم داری ؟

من از دواج کردم با تویی که فکر میکردم مجردی نه اینکه چندین بار قبل از من از دواج کردی ؟درضمن از اون شوهر پفیوثت بچه هم داری ؟

ـکی گفته ؟اینا رو ار کجا پیدا کردی ؟اینا فتوشاپه ؟

ـمن من اصلا نمی دونم این یاروی لعنتی توی عکس کیه ؟

اصلا نگاش کن این به من نمی خوره ؟

ـواقعا چقدر خوب بلدی نقش بازی کنی لجن ؟

من الان جواب مادرمو چی بدم ؟در مورد تو چی بگم ؟

ـایران عکسهارو گرفت دستش و اونها رو تکون داد و در حالی که صداش میلرزید و میخواست گریه کنه اونها رو پرت کرد روی زمین اینها رو فتواشاپ کردند تا رابطه مارو خراب کنند ؟من اصلا این اقارو نمی شناسم .

ـپس اسمت ایران بزرگمهر توی صفحه شناسنامه یارو چه کار میکنه ؟اونم فتوشاپه !

ـاینکه رفتی صیغه مردهای شصت هفتاد ساله شدی پول گرفتی تا خونه بخری چی ؟

ـبابات زندانه به من گفتی المانه ؟

اینم دروغه اینم فتوشاپه

اصلا شاید باباتم فتوشاپه ؟

ـلعنت بهت بازندگی من بازی کردی !

ـایران شروع کرد به گریه وهمه چیز رو انکار کرد .

ـنه نمیشه من نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم !نمی تونم !بهتره چمدونتو جمع کنی بری خونه ننه ات !از همونجا هم تقاضای طلاق بده !من به مادرم و خواهرم نمی گم تو کلاهبرداری ؟تو قبلا ازدواج کردی ؟

فهمیدی بابت جشن عروسی هم ازت پول نمیگیرم ولی مهریه هم نمیدم .

بهتره بری ؟

من اعصاب وتحمل یک ادمی مثل تورو ندارم ؟

تا اخر عمرم باید تودرونم مثل روانیها باخودم بجنگم که تو سرم کلاه گذاشتی !جوانیمو حروم تو کنم !اخرش هم سکته کنم بمیرم از دستت توی لجن .

ـایران گریه هاشو بلندتر کرد ،تو باید حرفاتو ثابت کنی ,

ـثابت کنم ،پس اون مردیکه بهرام جلو در چیکار میکرد یه بسته دستش بود ازت حق السکوت گرفت که حرف نزنه وبه من نگه !

چقدر زود لو رفتی پته ات رفت رو اب والا تا اخر عمرم من رو بازی میدادی !

ـمن اشتباه میکنی من کلاهی سرتو نگذاشتم !

ـاره معلومه اون اینازم دخترته !

ـاونم بهرام گفته ؟

ـبله زیاد هم سخت نیست ازمایش دی ان ای ثابت مبکنه دخترت هست یانه ؟

ـدی ان ای ؟

ـبله حضرت ایران خانم کلاهبردار !

ـسرشو انداخت پایین وتو فکر فرو رفت و رفت تو اتاق !

ـشروع کرد به گریه !

ـتو درونش داشت با خودش میگفت !چقدر بدبختم چقدر بدشانسم چه زود لو رفتم !

خاله قدسی بهم گفت این حرفها رو گفت تو مثل دختر میمونی یارو نمی فهمه ،جای دختر شوهرت میدیم ؛مرد از کجا بفهمه !

اون گفت به بهرام حق السکوت بدپ دهنشو ببنده .گفت این طوری شوهر بهتری گیرت میاد .والا تو این گیرو دار که این همه زن مطلقه هست و مرد مجرد کمه همه مردها یا ازدواج کردن ،پسرها هم امکان نداره با من ازدواج کنند باید میرفتم صیغه یه ادم سن بالا میشدم .تازه اینم که پیر پسره با من این طور رفتار کرد .

لعنت به شانسم .

خدایا چه غلطی کردم ؟کاش بااین ازدواج نمی کردم .

ولی دیگه شده بود و اون تصمیم گرفته بود با کلک ازدواج کنه و نمی دونم به چه دلیل زود دستش رو شده بود .اگه اون روز چند دقیقه مهراد دیر دم در رسیده بود وخروج بهرام رو ندیده بود این طور نمیشد ‌.اگه این بهرام رو تعقیب نمیکرد نمی فهمید ولی مهراد شک کرده و دنبالش رفته بود واکنون هم فهمید که پدرم تو زندانه !

ـبا خودش گریه میکرد و یک دستمال میگرفت جلوی بینیش تمام صورتش قرمز شده بود .بعد از چند ساعت که اروم شد .

تصمیم گرفت کاری کنه دل مهراد نرم شه و باز هم باهم زندگی کنند ولی مهراد قبول نکرد واون رو با چمدان و وسایلش برد خونه مادرش پیاده کرد ‌.بعد از مدتی طلاق گرفته شد و هر کی رفت دنبال زندگی خودش .ولی این وسط مادر مهراد مخالف طلاق بود و مهرنوش هم اصرار داشت که ایران دختر خوبیه و نباید جدا بشوند ولی مهراد گفت ما باهم تفاهم نداریم ونمی تونیم زندگی کنیم وهمه چیز تموم شده است .

بعد از اون این ایران دلش نمی خواست دیگه به اون اداره برگرده و همونجا که مهراد کار میکنه به کارش ادامه بده پس رفت دنبال یه کار جدید تو یک شرکت جدید بگرده و این طوری هزینه های زندگی بچه و مادرش رو هم تامین کنه . پدرش هم همچنان زندان بود و تا سالها باید اون تو میموند .

البته این وسط دوباره کس های زیادی بودند که بخواهند با ایران از دواج کنند مثلا توهمین شرکت جدید یک اقایی به نام سامان فکور پیدا شد که همسرش جدا شده بودو دنبال یک همسر خوب میگشت .یعنی این ایران بعداین همه بدبختی که از دست مردها کشیده بود و تمام عمرش شاهد رنج مادرش بود که پدرش همیشه مادرش رو اذیت میکرد یک پدر عملی که همیشه دعوا میکرد وهیچ وقت پولی تو بساط نداشت و مادرش یک عمر با فقر ساخته بودو بچه هارو بزرگ کرده بود .پدرش هرشب میرفت بیرون تا صبح توی خیابونها ولگردی بعضی وقتها روی کارتونها ی خیابون کنار معتادها ی دیگه خوابش میبرد .کارش بیرون از خونه کشیدن مواد بود چون جلوی بچه ها نمی تونست مواد مصرف کنه ,هیچ وقت ایران روی خوشبختی رو ندیده بود تو بچگیش تموم ارزوهاش تو دلش مونده بود و اگه الان رفاهی هم بودبه علت کار و همون چند مردی بودکه اون صیغه شده بودوازشون پول گرفته بود تا خونه بخره والا تا اخر عمرش نمی تونست صاحب خونه بشه .پدرش در اخرهم تبدیل به پخش کننده مواد شده بود و توی خیابونها مواد میفروخت اونم چون مصرفش بالا بود کفاف مصرف خودش هم نمی داد .یه پخش کننده خرده بود که بسته های ریز چندگرمی مواد شیشه رو تو جیبش یا کیفش میگذاشت و شبها کنار پارکها و خیابونها یا وسط گلهای فروشی به راننده های که از خیابون میگذشتند میفروخت .

بیشتر شبها بیرون مواد میزد و اگه خونه میومد همیشه عصبانی و با پرخاش با چشمهای پرخون و یه قیافه مچاله زرد وسیاه پر از کثافت ولجن که لباسهاش هرروز تو دعوا پاره میشد و تو‌این گیرو دار اخرش یک روز دستگیر و زندانی شده بود .الان توی زندان بود‌.واقعا چه روز خوشی دیده بود ایران .الانم یک خواستگارجدید داشت ولی واقعا عقل نداشت چون فکر میکرد اگه ازدواج کنه اوضاع بهتر میشه .شاید این یکی براش شوهر بشه و پیشش بمونه .این هم که زنش طلاق گرفته بود ،مشکلی نبود.ونیاز نبود دروغ بگه .داشت به از دواج با اون مرد فکر میکرد جواب مثبت بده یانه شاید هم فقط تو زندگیش دوست داشت ازدواج کنه .همین دوسه سال پیش از مهراد جدا شده بود و اون پرتش کرده بودبیرون و فرستاده بود خونه مادرش .چقدر ناراحتی پیش امده بود وچقد ر گریه وازاری کرده و پشیمونی والتماس هم دلش رو نرم نکرده بود .الان دوباره یک مرد جدید پیدا شده بود .گرچه خوشبخت نبود ثروت نداشت خیلی ولی از نظر خواستگار وشوهر ثروت داشت هر جا میرفت براش شوهر پیدا میشد ولی حداقل این هم ثروتمند نبود یه حقوق معمولی داشت که بتونند روزگار بگذرونند .همیشه وقتی فکرمیکرد اوضاع خوب شده و خوشبخت شده همه چیز بهم میریخت .الان هم تو دلش البته ترسی داشت ولی راجع به ازدواج نه راجع به اینده ازدواج .اصلا نمی رفت تحقیق کنه .خیلی زن سطحی بود.باور کن .فقط دوست داشت همیشه یک مرد کنارش داشته باشه ،که هم ار نظر مالی تامینش کنه هم نیازهای دیگه شو جواب بده اصلا فکر این نبود که میشه با این ادم ادامه داد اصلا این ادم بدرد زندگی میخوره .فکر میکرد با هرکس ازدواج کنی خوشبخت میشی .همه همیشه فقط فکر لباس عروسی بودند تو بچگی فکر یک داماد

همین فکر یکی که کنارشون بایسته ومردم بگویند شوهر داره و دروهمسایه براش حرف دزست نکنند و زنهای دیگه بعلت نداشتن شوهر بهشون به عنوان دزد شوهر هاشون نگاه نکنند و از جامعه طرد نشوند واقعا یک فرهنگ افتضاحی داشتند .البته شاید خیلی ها افکارشون فرق کنه ولی مادر بدبخت ایران توی اون زندگی داغون واینکه یک زمانی تو روستا زندگی میکرده و بعداز ازدواج مهاجرت کرده بود نمی تونست افکاربهتری برای دخترش القا کنه .شاید محیط تربیت این افکار رو بهش القا کرده بود .شاید هم تو‌گذشته فقر زیاد و بد بودن همسرش و نداشتن پول باعث شده بود که یک مرد میتونه اون رو ازفقر نجات بده در حالیکه خودش کار داشت .شاید هم فکر میکرد نباید گار کنه .نمی دونم .

برچسب‌ها: ۹، ۷داستان ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
12:45

۹/۶داستان ،ساحل

مرا دیگر تاب وتوانی نمانده

به جز غمها برایم شادمانی نمانده

دوچشمم همچو اسمان بارانی

بجز اشک و بجز اه پشتیبانی نمانده

چه گریم از روزگار و خلق عالم

که از اینها بجز پشیمانی نمانده

چه کردم با دل خویش با ستم ساختم

که اکنون از دل من بجز ویرانی نمانده

همه عالم فرورفته در تاریکی وغم

از این همه زیبایی عالم مرا جز پریشانی نمانده

در این محنتکده من بحر چه امده ام

که از دارو ندارش و هست ونیستش جزپیراهنی نمانده

باید یه سر برم سراغ سمانه ,مادر مهراد ببینم چه کار میکنه ،ازش تو این داستان فعلا خبری نیست .اون هم در گیر کارهاشه و پیش خودش فکر میکنه ،که بچه ها ش ازدواج کردند وخیالش راحت شده داره فکر میکنه چقدر تنها موندم ،این همه زحمت میکشی بچه بزرگ میکنی و اخرش بچه ات بزرگ میشه و از دواج میکنه میره دنبال زندگیش.سمانه هم تنها مونده .گاهی مهر نوش بهش سر میزنه و هر از چندگاهی مهراد .دخترها بیشتر به مادرشون سر میزنند ،البته گرفتاری وکار پسرها خیلی زیاده و باید معاش خانواده تامین کنند بخاطر همین و کلا خصلت مردانه اینه که نمی دونم چرا وقتی از دواج میکنند بیشتراز خانواده خودشون فاصله میگیرند .البته سمانه هم فکر خوشبختی پسرش بود .واین دوری براش البته سخت بود ولی بهش عادت میکرد باید میگذاشت پسرش زندگیشو بکنه .هنوز از مشکلات پسرش مطلع نبود .اون هم باید به زندگی خودش میرسید ‌.گاهی تماس میگرفت وحال عروس و پسرش رو میپرسید .یک عالمه گلدون داشت و درخت که باید مواظب اونها میشد .گاهی نوه اش بهش سر میزد و روزهایی که مادرش کار داشت پیش سمانه میموند .تو میانسالی حتما باید یه سرگرمی داشته باشی .اون هم سرگرمیش گلدونهاش وکامواهاش بودند .کامواهایی که ازشون پولیور و لباس گرم میبافت .برای لباسهاش مشتری داشت .همسایه ها اشناها ازش میخریدند .هر چی سفارشمیگرفت اماده میکرد .ولی تو وقت های تنهاییش دلش میگرفت ،بعضی وقتها به خواهراش سر میزد وگاهی خونه دخترش میرفت .مدتی بود که از مهراد خبر نداشت ،تصمیم گرفت زنگ بزنه حال پسر و عروسش رو بپرسه .ولی مهراد فقط گفت خوبیم و گفت در اسرع وقت حتما به مادرش سرمیزنه ولی در مورد اتفاقات افتاده فعلا چیزی نگفت .

به نظرم داشت فکر میکرد که با این زندگی چه باید بکنه .این درست نبود ،هیچی هم نمی گفت نمیشد ،جنجال هم راه مینداخت منفعتی نصیبش نمیشد .یه زندگی داغون که روی دروغ وفریب بناشده که طرف داره نقش بازی میکنه و دائم دروغ میگه ،زندگی جالبی نیست .چطور میشه با یه ادم فریبکار روراست وصادق بود .چطور میشه دوست داشت کسی رو که داره بازیت میده .نمی دونم شاید ایران مهراد رو دوست داشت ولی اینکه بهش حقیقت رو نکفته بود چی .اگه من ادامه بدم این زندگی که روی دروغ بناشده ایا به نفعمه یا اینکه دوباره از اون ادم بازی خواهم خورد .کسی که این همه گذشته شو پنهان کرده در حالیکه چیز دیگری وانمود کرده و کلا گذشتشو انکار کرده ایا در اینده باز اینکار رو خواهد کرد ‌پس زندگی من چی ؟

ادم دغل باز رو چطور میشه دوست داشت .

باید بشینم تا برام نقش بازی کنند .چه افتضاحی .ایران ،ایران ،ایران لعنتی .

باید برم از اون مردیکه بهرام بپرسم ببینم مدرک بهتری داره و باهاش بیشتر حرف بزنم .

اون روز باز هم رفت در خونه بهرام زنگ در خونه روزد و خود بهرام تو چهار چوب در ایستاد و توی دلش ترسید بخاطر کتکی که اون رو ز خورده بود ‌‌.

ـنتونست اعتراض کنه .چون میترسید .

ـسلام

ـسلام

ـکاری داشتید ؟بازم اینجا پیداتون شده ؟

ـیه مدرک میخوام که ثابت کنه تو با ایران ازدواج کرده بودی و عکسی چیزی بهم نشون بدی .

و سوال بعدیم در مورد پدرشه میشه بهم بگی پدرش کجاست ؟

ـبه من گفتند المان ه

ـبهرام سری تکون داد وگفت ال مااان اوه

چه حرفها

اون زندانه ؟چند ساله زندانه ؟

عکس هم دارم ؟اسمش هنوز توشناسنامه منه .

ـفکر کنم ایران شناسنامه شو عوض کرده وکلا از شناسنامه اسم من رو حذف کرده .

ـورفت داخل و شناسنامه وعکسهایی از ایران اورد که همراه هم با دخترشون داشتند .

دیگه شک کوچکش به یقین بدل شد وبهرام گفت من اون پیرمردی که ایران صیغه اش شده بودرو هم میشناسم .

میخواهی ببرمت پیش اون .

نه نمی خواد همین عکسها وشناسنامه کافیه اسم ایران بزرگمهر تو صفحه دوم شناسنامه و ازدواج وصفحه بعدی طلاق .

دویست هزار از توی جیبش دوتا صد هزاری دراورد و گذاشت کف دست بهرام .

می دونم که مشکل داری .اینو بگیر .این عکسهارو بده من و از صفحه های شناسنامه عکس گرفت تو گوشیش اینها پیش من باشه .

ـبعد برگشت طرف ماشینش وسوارشد و گازشو گرفت طرف خونه .پدرایرانم زندان بود .حالا دروغ بعدی روشده بود .البته این که این رو قائم کرده بودن شاید هم درست نبود که کسی بگه پدرم زندانه .

ولی کسی که بهش دروغ گفته شده بودمهراد بود .حالا ون چه باید بکنم .اگه دادسرا میرفت وثابت میکرد که ایران قبلا شوهر کرده اونم چند بار و قصه دوشیزگیش کلا ساختگی بوده هیچ مهریه ای بهش تعلق نمیگرفت ،تازه باید بابت اون عروسی کذایی و همه هزینه ها غرامت میداد .هزینه تالار و عروسی و لباس و طلا و همه اینها به راحتی میشد طلاقش داد بدون یک دونه سکه .تازه همه این سکه هایی که تو مهریه مینداختن همه اش فقط تشریفات بود چون اگه مردی میخواست مهریه نده این قدرهمسرش رو اذیت میکردتا راضی به طلاق بدون مهریه وتوافقی بشه واگه زنی میخواست تو خونه بشینه ومهریه هم بگیره کلا روابط خراب میشد .و مرد اون وقت معلوم نبود چه رفتاری داشته باشه .ولی کلا اساس این مهریه انداختنها فقط این بود که مرد به راحتی نتونه طلاق بده یعنی نمی تونست به راحتی یک زن رو به عقدش دربیاره و دوباره طلاق بده چون برای طلاق که مرد تقاضا بده بدون اینکه ثابت کنه زن مشکل داره باید مهریه پرداخت کنه .ولی در کل زندگی زناشویی که لنگرش سکه های طلایی هستند که نه گرفته ونه داده میشند و فقط برای افسار زدن به مردهای هوسباز درست شدند واقعا زندگیها همش کذایی بود .همیشه باید ازشون ترسید که نقشه های جدید نکشند و هرروز تمایل به ازدواجهای رایگان و راحت نداشته باشند بک جا چند تا بچه درست کنند و بعد زن وبچه هاشو رها کنند برن سراغ یکی دیگه ‌‌هر چیه اینجا من نمی خوام در مورد تمایلات مردان حرف بزنم ‌دارم برای خودم داستانمو مینویسم .

ایران خونه لباسهاشو عوض کرده بود و داشت خونه رو مرتب میکرد ،بعد این همه بدبختی و رنج با اون بهرام معتاد و بعد که زن پیرمردی شدن برای پول که لذتی براش نداشت و کلا اصلا ازدواج نیست مثل خرید وفروشه که هر کی پول بده اش بیشتر نصیبش میشه .پیش خودش فکر مبکرد تازه داره معنای شوهر داشتن رو‌میفهمه .ولی خبر نداشت که مهراد از همه چی مطلع شده .نباید اون مردیکه بهرام رو به حیاط،خونه راه میداد.شاید باید جای دیگه ای بهش پول میداد مثلا یک جای عمومی ولی اون خونه رو پیدا کرده و امده بود خق السکوت بگیره .

الان همه چیز اززیر بنا ویران شده بودولی ایران احساس خوشبختی میکرد وداشت خونه رو اماده میکرد همسرش بیاد .ولی همسر کلا علاقه شو از دست داده بود ‌.احساس یک ادم فریب خورده رو داشت که فعلا دوست نداشت زیاد با ایران گفتگوکنه .مهراد اون شب هم شامشو خورد ورفتذبخوابه و فعلا چیزی نگفت ولی حرف محبت امیزی هم نزد .

ایران تو درونش فکر کرد چقدر بد برخورد کرد و چقدر ناراحت بود حتی بهش دست هم نزد .فقط غذاشو خورد و رفت بخوابه .دریغ از یک بوسه .

تو دلش دلخور شد ولی رفت ظرفها رو بشوره .بعد گفت ولش گن شاید سرکار براش مشکل پیش امده .

مهراد داشت فکر میکرد که باید به ایران چی بگه .

نمی دونست ‌.حتی من هم نمبدونم مهراد میخواد چیکار کنه ‌شاید قسمت بعد رونوشتم بفهمم که اون چه کار میکنه از ایران جدا میشه .یا بازهم ادامه میده .شاید هم عکس وشناسنامه بهرام رو نشونش بده و بگه اینا چیه و بعد ایران بهت زده و بهش شوک وارد بشه و بعد شروع کنه به زاری واینکه اشتباه کرده واز اینکا ر پشیمونه و مهراد رو دوست داره .اخرش من هم که نویسنده اشم نمی دونم چی میشه ‌.

برچسب‌ها: ۹، ۶داستان، ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳
17:35

غزلواره ،۱۶۳.غزل .ساحل

تو را نام دلبر نهادن خطابود

در راه تو از جان گذشتن خطابود

۱

تواز اغاز نیرنگ داشتی در استین

سر به راه عشق تو گذاشتن خطابود

۲

به دل گفتم پریشانی چرا تو

گفت به چنین یاری دلباختن خطا بود

۳

منم خونین و پاره ،پاره که نه ره داره

به ایین محبت ، کسی امددل دادن خطا بود

۴

به میدان عشق نبود روزی نباشم اغشته خون همه شب ناله ها بود

نه راه عشق، بود که در ره عشق فتادن خطابود

۵

«این رو باید درست کنم .ولی الان نمی تونم .»

بردرش ناله ها کردن سر بر اغوشش نهادن

از قصه ها و غصه ها گفتن و سرودن خطا بود

۶

مرا در دل بجز یاری نبود ،که در دامش

چوصیدی ، همچو اهو فتادن ناله کردن خطابود

۷

او بهر یاری نبود و در سرش ایین هوسرانی

با او به یک بخت و به یک تخت خفتن خطا بود

۸

انچه او کرده با دل من ،دشمن نکرده

به دل امید دوستی او پروریدن خطا بود

۹

هر کسی را بیشتر داری دوست به او دل سپردن

از عشق با او گفتن و انتظار وفا داشتن خطا بود

۱۰

نه یاری ونه همدمی هست جانا به ایین عشق

در ره عشق ، باید،تنها سفر کرد، انتظار همرهی داشتن خطا بود.

۱۱

برچسب‌ها: غزلواره، غزل ۱۶۳، ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳
15:32

۹/۵.داستان .ساحل

ساعت نوزده وسی دقیقه وقتی هوا رو به تاریکی بود مهراد از اداره بیرون امد .اون روز کنی بیشتر از روزهای دیگه وقتشو تو اداره گذرونده بود ،همه اش از درون مچاله بود ،انگار یک ضربه محکمی بهش خورده ،نه به اون عشق واحساسی که اون رو وادار به زندگی میکرد ونه با اکنون که باعث ویرانی تمام ارزوهاش شده بود ،چه تصمیمی میتونست بگیره ،چطور میتونست در مورد موضوع ازدواجهای قبلی ایران ازش سوال بپرسه ‌.واقعا داشت خفه میشد .مرد بودن بهش اجازه نمیداد زار بزنه وگریه کنه ،تازه اون یک دختر بچه ازشوهر قبلیش داشت .

نه میتونست پیش مادرش بره و گلایه کنه وچیزی در مورد ایران بگه .نه با خود ایران میتونست حرف بزنه .چقدر وحشتناک چطور میتونست با اون زندگی کنه .کسی که این همه دروغ گفته بود باسرنوشتش بازی کرده بود ،وحشتناک ترین کابوس برای یک پسر جوان یا دختر که اول زندگیشه اینه که کسی که فکر میکنه پشت وپناه یا همسرشه دروغگو وکلاهبردار ازاب در بیاد در حالیکه بهش اعتماد کامل داری و توذهنت میری تا یه زندگی جدید رو باهاش بسازی .ولی کدوم زندگی .حالا چه باید کرد .روانی شده بود .

مجبور بود حرف نزنه فعلا قدرت نداشت تجزیه تحلیل کنه وبه نتیجه درست برسه تاره اول زندگیش بود نمی تونست بره دعوا راه بندازه و بگه این چه کاریه با من کردی .با خودش میگفت خدایا این چه سرنوشتیه و میگفت خدایا چه کار کنم .هیچ راهی ندارم .

چطور بهش بگم در حالیکه اون همه اینها رو تودرون خودش میدونه و با دروغگویی تمام روبروی من ایستاده و به عنوان یک زن نجیب و خوب وعالی من رو نگاه میکنه و برامدلبخند میزنه .حتی نماز میخونه .واقعا چقدر ادم کلاهبردار باید باشه .خدا چطور همچین موجوداتی رو افریده که با قیافه مظلومشون حتی از اسم خدا ،نماز ،پیامبر و امام سو استفاده میکنند .مسجد میروند رو به قبله میایستند ولی تو کارشون کم کاری میکنند یا سر مردم کلاه میگذارند .یادش امد که از اول همین طور بوده این فقط ایران نبود که این طور بود .از روزگار دراز همیشه یه عده داشتند با خیال راحت در پناه نماز وخدا هر کار امد میکردند ولبخند هم میزدند و ازپشت هم خنجر میزدند .حتی باید یادش میامد که معاویه و یزید هم مثلا مسلمان ونماز خون بودند و کسی هم که علی رو ضربه شمشیر زد داشت نماز میخوند وخود علی هم امام جماعت مسجد کوفه بود وبه عنوان خلیفه انتخاب شده بود اون هم از طرف پیامبر وخدا .مردمی از اول همیشه فکر میکردند کارشون درسته شاید هم بیشتر گرفتار مادیات بودند و باید دنیاشون تامین میشد ‌.حالا مثلا مهراد یه ادم معمولی یه کارمند معمولی یک اداره بود که بعد از چند سال به عنوان مدیر ورئیس اون بهش انتخاب شده بود .باید به همه چیز فکر میکرد .الان باید چه رفتاری با ایران دروغگو داشته باشم ،نکنه بهرام میرزایی دروغ گفته باشه ،ولی یادش امد که تهدیدش کرد و بهش پیشنهاد پول داد تازه چند بار جلوی در خونه موقع ترک کردن خونه ودر روبستن دیده بود اینکه بسته ای دستش بود ‌.اون روز هم به زور مقر امده بود .حالا شاید برم ازش شواهد بیشتری بگیرم .ولی نباید خودم رو به خریت بزنم .ولی من چقدر ساده دل بودم که به اون ایران دلباختم وسریع باهاش ازدواج کردم ،چقدر فامیلاش هواشو دارند هیچی نگفتند کسی نگفت خبر نیاورد .خاله هاش زندایی هاش و زن عموهاش یه ادم فضول پیدا نشد خبر بیاره من تو هچل ار دواج نکبت بار با این زن نیفتم .الان جلو همه سکه یه پول میشم .مادرم گریه میکنه و حتما دچار ناراحتی قلبی میشه .خواهرم چی و من بدبخت واسه این عفریته چه عروسی گرفتم .چقدر لباس وطلا براش خریدم وچه بریز بپاشی کردم .ولی گرچه این دختر خیلی دروغگو یه ولی واقعا بدبخت بوده با اون شوهر معتادش که این همه اذیتش کرده مجبور شده طلاق بگیره وبخاطر فقر خانواده اول صیغه مردای مسن شده تا مادر ودخترشو از فلاکت دربیاره .پس باباش کجاست مگه نگفتن رفته المان ،بااین همه بدبختی که اون داشته باباش هم حتمادروغ گفته .حتی یکبار هم درست وحسابی زنگ نزده حرف بزنه حتی عروسی دخترش نیومده .اگه المان بود حتما میتونست تماس تصویری از واتساپ بگیره یا ویدیو کال کنه .یا با لباسهای عالی تو محله های برلین یا برن یا مونیخ عکس بگیره بفرسته .هیچ عکس ازش در دست نبود مگه همون عکسهای روی دیوار .از این همه مخفی کاری وفقر امکان داره یا تو کمپ باشه یا زندان .

اون شب رو مهراد رفت خونه ،شام اماده بود الحق ایران سلیقه عالی تو اشپزی داشت حتی مادر مهراد با این همه سال اشپزی نمی تونست مثل ایران اشپزی کنه خونه داری ش عالی بود ،این همه سلیقه داشت ،این همه به خودش میرسید شیک بود وخوش لباس و بهترین عطرها رو میزد ولی چقدر دروغگو بود ولی چقدر زرنگ بود که تونسته بودلای اون همه بدبختی هم کار کنه هم خونه بخره برای خانواده اش و هم بتونه خوب اشپزی کنه .و چقدرهم روباه کوچولوی زیبایی بود گرچه شوهرقبلیش میگفت عملیه ولی زیبایی داشت که عمل اون ها رو بهتر کرده بود وچقدر دکترش ماهر بودو چقدر طبیعی وزیبا در اورده بود نمیشد صد در صد فهمید این ایران عملیه .واقعا دکترش خیلی حرفه ای وقابل بود ه .

وچقدر خوب تونسته بود سر شوهر های صیغه ایش کلاه بگذاره و اونها رو متقاعد کنه هزینه عملهاشو بدهند .واقعا دست شیطون رو بسته بود ،تازه شاید جاهای دیگه ای پولی داشت خدا میدونست چقدر پول به جیب زده و بعداز مدتی که صیغه تموم شده بود ترکشون کرده بود .وچقدر خوب نقش یک زن خیلی خوب رو بازی میکرد .ادم فکر میکرد چقدر دختر مظلوم و مهربونیه .شوهر اولش رو که معتاد بود وبدبختی رها کرده بود .حالا هم نوبت مهراد بود .ولی تصمیم گرفت فعلا حرف نزنه داشت از درون می ترکید ولی صبر کرد .

سلام عزیزم

ـسلام شب بخیر .

مهراد رفت تا لباسهاشو عوض کنه ولی نمی دونست باید چه رفتاری بکنه .

لباسش رو عوض کرد و بعد دست وروشو شست و روی مبل سه نفره جلو تی وی نشست .

ایران براش چای با خرما اورد و بعد هم یه بشقاب پراز میوه کرد و گذاشت روی میز جلو مبل و رفت طرف اشپز خونه تا سالاد رو درست کنه .

ـوحین خرد کردن کاهو به مهراد کفت

چه خبر از اداره ؟

امروز خوب گذشت ؟

ـبله

مهراد حوصله نداشت حرف بزنه چون تو درونش داشت کلنجار میرفت !

با خودش میگفت الان باید من دعوا کنم دادو بیداد کنم و بهش بگم چرا این کارو با من کردی ولی اون صددرصد منکر میشه .

هر چی هست الان اعصاب ندارم و تو‌درونم قدرت ندارم یعنی خبلی ضربه بزرگی به من وخانواده ام میخوره به این زودی کارم به دادسرا وطلاق بکشه .

ـ,چه افتضاح بزرگی پیش امده الان باید چه کرد ؟

ـصدای ایران روشنید که میگفت خاله قدسی مارو پاگشا دعوت کرده باغ ؟

ـتوی دلش گفت لعنت به خودت وخاله ات که گمونم اونها یادت دادن این همه نقش بازی کنی .ولی گفت :ا چه خوب کجا هست وکی ؟

ـباغ خاله اینا تو رودهن هست قراره لوکیشن بفرستند برای پنجشنبه ناهاردعوت کردند .

مادر و داداش مهدی و مهرنوش و مادر شما روهم دعوت کردند .گفتند همگی بیایید .

ـا چه خوب ؟

بله یه مهمونی عالی میشه .

ـباشه یادم میمونه .شام رو زودتر بیار من خوابم میاد .

ایران سالاد رو درست کرد ومیز رو چید و شام کشیده شد .غذا اون شب چلو ومرغ با سالاد فصل بود .موقع خواب رسید و مهراد رفت بخوابه و شب بخیر هم نگفت و هی سعی کرد حرف نزنه .شب وقتی ایران رفت بخوابه کلا مهراد خودشو به خواب زد و اصلا باهاش حرف نزد و بعد از خوابیدن ایران از جاش پاشد رفت حیاط تا نیمه های شب توی حیاط بیداربود و این شوک نمب گذاشت بخوابه دلش میخواست گریه کنه ولی نمی تونست .دلش میخواست باهاش دعوا کنه وحتی بزندش بخاطر کلاهبرداری ودروغهاش ولی اون یک زن بود با جثه ضعیف اگه محکم میزد و اون تو اون خانواده اروم بزرگ شده بود که مادرش تا حالاکتکش نزده بود ،پدرش هم وقتی مهراد بچه بود مرده بود ولی کلا ادم فرهنگی و کارمند بود که کلا خشونت تو ذاتش نبود .مادرش زن ارام ومومنی بود که به هیچ مورچه ای اسیب نزده بود وتمام سعیش بر ایمان بود چطور میتونست یک زن رو بزنه .

انسانی که مومن هست کسی رو کتک نمیزنه .کسی که به خدا ایمان داره به کسی ظلم نمیکنه .حق کس دیگه رو پایمال نمیکنه .

خوب شاید انسان اشتباه کنه ولی چه حد

ولی این ایران چطور ادمی بود ،شاید یک ادم بدبخت بود گه از دواجش با اون مرد بدبخت ومعتاد و لی عرضه باعث فلاکتش شده بود وپدرش که معلوم نبود معتاد بود یا مرتکب چه خلافی شده بودکه الان امکان داشت توی همین زندانهای اطراف زندانی بود .شاید بهرام میدونست پدر ایران کجاست ‌.تو اون نیمه شب فقط تنها به اسمون نگاه میکرد و شاید باید اعصابش رو اروم میکرد ولی از درون تمام بدنش در حال تکون خوردن بود .اون مرد بود و غش نمیکرد گریه نمی کرد نفرین نمی کرد .هنوزظرفیت داشت وگنجایش تا همه چیز رو در درون خودش تحمل کنه .اه میکشید و تا چند ساعت توی تراس نشست بعد هم توی حیاط قدم زد تا خوابش بیاد و در اخر به اتاق خواب رفت وخوابش برد .

برچسب‌ها: ۹، ۵داستان ساحل
ساحل
یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳
23:22

۹/۴داستان ساحل

شب از راه رسید ،خونه پر شده بود از بوی غذا شاید قورمه سبزی ویک عطر ،شاید عطر نرگس ومریم پیچیده بود توی خونه .گلدان روی میز پر بود از گلهای سفید از رز وگلهای ریز عروس ،یه رومیزی سفید کتان که دورش حاشیه های گلدوزی داشت و غذا اون شب گرچه خیلی مزه خوبی داشت و طعم ورنگش خوب جلوه میکرد ولی مهراد در فکر فرو رفته بود ،در مورد اون مرد معتاد جلوی در خونه که داشت از خونه خارج میشد .فقط فکر میکرد کی بود .بعد از شام وبعداز خوندن کتاب و مسواک زدن لباس خواب تنش کرد و به ایران شب بخیر گفت ورفت تورختخواب بخوابد .ایران هم بیشتر لامپهای اضافه رو خاموش کرد و یه لامپ زرد کم نور روشن گذاشت و نشست تا سریال ببینه ،چند تا کانال عوض کرد و دید از هیچ کدوم سریالها خوشش نمیاد ،فیلمها براش جذابیت نداشت ،خستگی اور بود وحوصله شو سر میبرد وکلا تلویزیون رو خاموش کرد .یک کتاب دست گرفت وپونزده صفحه ازش خوند ،شاید یک کتاب رمان مثلا جنگ وصلح از تولستوی رو خوند و کتاب رو بست و گذاشت کتابخانه سرجاش و ظرفهای شام روشست ،یک دمنوش درست کرد و رفت توی تراس نشست به اسمون پرستاره نگاه کرد و قلپ قلپ از دمنوشش روخورد وقتی خستگی سراغش امد ،مسواک زد و بعد راهی اتاق خواب شد .همسرش هنوز کامل نخوابیده بود وشاید خودش رو به خواب زده بود تا به چهره ایران نگاه نکنه و زیر چشمی ببینه چه کار میکنه ولی ایران این موضوع رو نفهمید و فکر کرد مهراد خوابش برده ،لباس صورتی هلویی خواب رو تنش کرد و رفت توی رختخواب وروشو کشید و دید همسرش روشو برنمیگردونه ،ازپشت بغلش کرد ،که مهراد برگشت ،ایران

ـچیه ناراحتی ؟توفکری ؟

ـبغلم نکردی ؟منو نبوسیدی ؟

ـانگار کشتیات غرق شده ؟

ـاتفاقی نیفتاده ؟

ـواقعا ؟

ـپس بغلم کن ؟منو ببوس و سرشوگذاشت روسینه مهراد ؟

ـمهراد موهای ایران رو نوازش کرد و فقط ساکت بود ،بدون کلمه حرفی .

تموم اون شب با کلمه های سانسور شده و انگار مهراد تمام حرفهاشو خورده بود وتودرونش یک چیزی اذیتش میکرد سپری شد .

قرار شده بودمدتی بعد از عروسی ایران سرکار نره وخونه بمونه بخاطر همین مهراد هرروز باید سر کارمیرفت .اون روز ایران رفت دیدن برادرش مهدی و بهش گفت ،

ـکی میری ملاقات پدر ؟

ـپنجشنبه شاید رفتم ؟

ـمیدونی کارم زیاده وقت نمیکنم برم .

ـباشه اگه رفتی اینو واسش ببر ؟

ـیه بسته اسکناس ده هزار تومانی بود .

ـممنون ولی خودم به پدر پول میدم ،لازم نیست تو خودتو زحمت بندازی .

ـنه مهدی جان این رو بده بابا !

ـباشه حالا اصرار داری بهش میرسونم .

ـمنم فعلا نمی تونم برم ملاقات .

ـباشه بهش میگم عروسی کردی .

وبعد از دوسه ساعت منزل برادرشو ترک کرد .

توی راه به منزل مادرش سر زد و خواهر کوچکترش ایناز رو بغل کرد و بوسید و با مادرش دیداری داشت و سریع اونجا رو ترک کرد .

مهراد با خودش فکر کرد باید بیشتر مراقب باشم .یکبار رفت در خونه ای که اون مرد لاغر اندام رو که خیلی شبیه معتاد ها بود زد و یک زن بیرون امد و ازش پرسید میشه خواهش کنم به اقاتون بگید بیاد دم در .

زن رفت و به همسرش گفت بیاد دم در ،یه مرد چهل وپنج ساله که چشماش گود رفته و کلا خیلی شلخته با زیر شلواری راه راه ابی گشاد وزیر پیراهنی مشکی جلوی در ظاهر شد .

ـببخشید من دوست دارم به شما کمک کنم ،نذر کردم به چند خانوادهدبی بضاعت کمک کنم ،یه بسته بزرگ تو‌ماشینه ،میشه بیایید دم ماشین باهم بیاریمش دم در تون .اخع سنکینه .من خیرم به بیشتر مستمندان شهر کمک میکنم ،به چند نفر تو این محله بسته مواد غذایی ووسایل برقی کمک کردم .

ـمرد معتاد که خیلی خوشحال شده بود ،چون تو زندگیش همیشه تو فقر زندگی میکرد هرچی پول دستش میومد خرج مواد میکرد این قدر مصرفش بالا رفته بود که دیگه پولش کفاف زندگیشو نمیداد ،تمام در ودیوار خونه داغون شده بود ،زن وبچه اش تو فلاکت زندگی میکردند پسرش ،سر چهاراهها شیشه ماشین پاک میکرد ودخترش توی خیابونها جلوی ماشینها رومیگرفت و بهشون گل میفروخت .بعضی روزها هم اسفند دود میکرد .زنش هم شده بود نظافتچی بیمارستان .تو خونه بخاطر کار بچه ها وزنش شاید لقمه نونی پیدا میشد والا خودش فقط باید یکجا مینشست و مواد میزد شبها خوابش نمیبرد و روزها همش چرت میزد .توی خیابون که میرفت ،روی صندلی اتوبوس خوابش میبرد .تو ایستگاه مترو چرت میزد .شبها تا صبح در حال مصرف مواد بود .گاهی با یه سیم از توی صندوقهای صدقه پول میدزدید وگاهی جیب مردم رو تو مترو میزد .بغل مسافر ها می ایستاد وتو شلوغی مترو که ازدحام زیاد بود ومردم حواسشون نبود کیفهاشون رو میزد .سریع از مترو یا اتو بوس پیاده میشد ،گاهی هم سری به سوپر مارکتها و مغازه ها میزد و چیز نا قابلی از اونها کش میرفت ‌تموم هزینه های اعتیادش رو از راه دزدی در میاورد .چندین دوست معتاد ولگرد داشت که بعضی روزها جمع میکرد دورش ومهمونی میگرفت وبه افتخار داداشهای معتادش براشون مواد میگرفت و پیتزا وخوراکی سفارش میداد و گاهی هم شیشه میفروخت .اگه مجبور میشد حتما شیشه هم میفروخت .

مهراد مرد رو برد پای ماشین ،بهش گفت ببخشید اسمتون رو بهم نگفتید ؟

ـمرد دستشو جلو اورد دست بده وگفت من بهرامم .

ـبه اقای بهرام از اشناییتون خوش وقتم .در ماشین رو باز کرد و مرد رو پرت کرد روی صندلی ودر ماشین رو بست و خودش سریع سوار ماشین شد .

مرد معتاد تا بیاد خودشو جمع وجور کنه پاشو گذاشت رو گاز واز محله رفت .

در ماشین قفل بود ‌.اقا نگهدار ،داری چه کار میکنی .

ـکاریت ندارم !فقط مبخوام بدونم چندین بار داشتی از حیاط خونه من بیرون میومد ی ؟

میخوام بدونم اونجا چیکار داری ؟

ـکدوم خونه ؟اشتباه گرفتی ؟

ـچرا نارمک ؟کوچه فلان ؟خونه پلاک

ـنه اشتباه گرفتی ؟من اصلا همچین جایی نرفتم .

ـچرا با چشم خودم وقتی داشتم ماشین رو پارک میکردم جلوی در دیدم،تا بیام تورفتی !

ـمن !

ـبله جناب بهرام خان

ـفامبلیتون چی بود ؟

ـمیرزایی !

ـمن رو پیاده کن برم .

ـنه فقط راستشو بگی کارت ندارم ؟

پیاده ات میکنم بری ؟

اشتباه میکنی ؟حتما کس دیگه رو دیدی شبیه من بود ؟

ـولی من تعقیبت کردم امدی تو همون خونه ؟توهاشمی تو اون کوچه داغون با اون دیوارهای در حال ریزش و در کوچک ابی رنگ که چندین ساله رنگ نخورده وزنگ زده ؟

ـبابا ولم کن برم .

ـاگه راست بگی کارت ندارم !میگذارم بری !

ـپناه بر خدا !عجب گیری کردم ؟

ـبیا این یه بسته پول حالا دهنتو باز کن .

ـمیگم من دم در شما نیومدم ؟

ـاگه راست بگی بهت بیشتر میدم ؟

ـمثلا چقدر ؟

ـده میلیون !

البته اگه کنار نیایی اونوقت میبرمت یه جای پرت این قدر میزنمت تا دهنتو باز کنی راست بگی ؟

این قدر میزنمت خون بالا بیاری ؟

ـبابا من گناهی ندارم !دست از سر من بردار ؟

عجب غلطی کردم اونروز امدم اونجا ؟

ـباشه نزن راستشو میگم !

ـاسم شما چی بود !

ـمهراد

ـبله اقا مهراد ،من سالها پیش با ایران اردواج کرده بودم !الانم ازش یه دختر دارم !

ـهمون موقع که دخترم تازه بدنیا امده بود از من به خاطر اعتیاد طلاق گرفت ،

ـیعنی رفت از دستم شکایت کرد بخاطر اینکه دست بزن داشتم ،هرروز سر همه چیز دعوا داشتیم ،من نمی تونستم هزینه های زندگی رو بدم !

هرروز هم کتکش میزدم نمی فهمیدم مواد مصرف میکردم تا میومد اعتراض کنه کتکش میزدم ؟

ـچشمهای مهراد از تعجب گرد شده و خون خونش رو میخورد بهش شوک وارد شده بود .

ـمرد ادامه داد بله جناب مهراد ،نشد زندگی کنیم !ایران ازم جداشد و دخترم روهم برد اول توهمین منطقه ساکن بودند بعد کار پیدا کرد شنیدم چند بارهم صیغه یک مرد پولدار شده واز اون کلی پول گرفت که بتونه مادر و دختر من رو از این محله ببره نارمک .بعد هم حتما کلی اون مرد پولداررو تیغ زده .

ـمهراد ولی اون که شب عروسی باکره بود .

چطور ممکنه تو داری دروغ میگی ؟

به من هم نگفته قبلا ازدواج کرده ،!

ـحتما پول عمل های خودشو از اون مردیکه پولدار گرفته خودشو باکره کرده رفته ترمیم بکارت انجام داده ،کلا خودشو جمع وجور کرده تا مخ ادمی مثل تورو بزنه .دماغشو عمل کرده و کل هیکلش عملیه .

ـدختری هم که به تو به عنوان خواهرش ایناز معرفی کرده دختر خودشه .

ـواقعا

ـبه من هم گفت کلی پول بهت میدم دهنتو ببندی شوهر جدیدم نفهمه قبلا ازدواج کردم .

ـاون روز امده بودم ازش پول بگیرم ؟

ـمهراد دیگه نمی دونست چه کار کنه !

ـحالا من باید بااین زندگی داغون و یک ادم کلاه بردار چه کار کنم .

ماشین رو جایی پارک کرد و بهرام رو از ماشین کشید بیرون و بهش یه سیلی زد وپرتش کرد تو خیابون .

ـبعد هم گازشو گرفت رفت .

ـولی نه دل و دماغ داشت بره سر کارنه اعصاب داشت بره خونه و با زن دروغگوی خودش روبرو شه !

ولی بازهم گاز ماشین رو گرفت طرف اداره !شاید بهتر بود فعلا به روی خودش نیاره .

ـاگه مادرش میفهمید که ایران سرش کلاه گذاشته خیلی بدتر بود .پیش مادرش وپیش فامیلش ابرویش میرفت .همه به ریش پدرش میخندیدند که یک زن مطلقه که بچه داره رو جای دختر بهش قالب کردند تازه چندین بار صیغه مردهای سن بالا شده تا پول بگیره .کل هیکلش عملیه .بعد مادرش چقدر میزد توسرش که حقته نیومدی دختر داییتو بگیری .این شد نتیجه .جلو همکاراش ابروش میرفت .مجبور شد سکوت کنه تا بعد تصمیم بگیره چیکار کنه .

برچسب‌ها: ۹، ۴داستان ساحل
ساحل
یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳
8:21

۹/۳داستان ،ساحل

یک روز خوب پاییز بود که هوا در حالت اعتدال قرار گرفته و آسمونی نیمه ابری داشت ،حداقل رفت وامد تو شهر تهرون حالت رو بهم نمیزد و قبلا بادی وزیده وتمام دودها رو با خودش برده و باد توی این شهر مثل جارو وطی برای کف خیابونها عمل میکنه ،تازه اون موقع میتونی از خونه بری بیرون .ادم دلش میخواست بره تفریح به همین مناسبت هم مهراد وایران قرار گذاشتند به اطراف تهرون سر بزنند و سری به روستاهای ییلاقی تهرون بزنند و باید جاده امامزاده داود رو طی میکردند از کن و سولقان رد میشدند و پیچ وخم جاده و هوای سردش و برفی که روی کوهها نشسته بود و اون همه کوه زیبا که دور جاده رو گرفته بودند حال خوبی به ادم میداد .اخرین مسیری که رفتند به امامزاده داود منتهی میشد .ایران یه چادر ار خدام حرم امانت گرفت و وارد حرم شدند توی حرم دوتا ضریح وجود داشت یکیش مال امزاده داود و دیگری مال غلامش بود .واقعا عجیب بود که برای غلامش هم ضریح ساخته بودند .

غلامی اربابی که ارزش و لیاقت داشته باشه شاید هم بدنباشه که بعد هزار سال هم برات ضریح میسازند ،نه بنده ازاد بی لیاقت .

نمی دونم هرچی بود ,ایران بعداز سلام و فاتحه فرستادن برای روح امزاده داود و غلامش یک مهرو تسبیح برداشت تا دورکعت نماز بخونه ،یه نماز زیارت و نماز صبحش که قضا شده بود و خوب مونده بود ،ظهر گذشته بود و باید نماز ظهر وعصرش رو میخوند .بعد از زیارت تو بازارچه امامزاده داود گشتی زدند و تمام خیابون اونجا سربالایی بود و یک سری سفال مثل دیگ گلی برای مادرش و سمانه خریدند .و تموم مسیر رو با پیچ وخم زیاد طی کردند. یکی از همون روزهای پاییز پانردهم ابان ماه سمانه برای دیدار ایران به اداره سرزد و ازایران برای صرف ناهار برای روز جمعه دعوت کرد .اون روز مهرنوش هم دعوت بود تا با زن برادرش اشنا بشه و دختر کوچولو ش مهرسا هم حضور داشت قرار شد ،اون رو ز مهرسا و مهراد و ایران سه تایی برن بیرون و باهم توی اتلیه عکس یادگاری بگیرند .اون روز کلی مهرسا با دایی وزندایی اش کلی عکس گرفت و موقع برگشتن به خونه براش بستنی قیفی خریدند .دختر کوچولو چقدر خوشحال بود که داییش داره ازدواج میکنه. ،واقعا زندایی داشتن هم تو اون سن یه جذابیتی داره .ورود یک فرد جدید به خانواده ،فضای کسالت بار ومعمولی خانواده رو از کرختی و خمودی درمیاره در صورتی که ادم درست وخوبی باشه .

اون روز هم به دخترک خیلی خوش گذشت .

سمانه بعد از اون روز با مادر ایران بانام کشور خانم تماس گرفت وخانم کشور ار تماس اون استقبال کرد و نتیجه این شد که پنجشنبه شب سمانه و مهراد و مهرنوش برای خواستگاری به منزل کشور خانم بروند .کشور خانم به سمانه گفت ،پدر ایران جان ایران نیستند ایشون برای کار رفتند المان و در جریان قضایا هستند ایشون نماینده یک شرکت معتبر المانی وسایل برقی هستند و مجبور شدند به المان سفر کنند و در جلسه حضور ندارند .اون شب مهراد یه دسته گل گرون قیمت با گل رز صورتی برای ایران خرید و یه جعبه شیرینی و یک قواره چادری سفید عروس به اضافه یک پلاک وگردنبند و حلقه برای ایران برده شد و به کشور خانم گفت که مهریه با دویست وپنجاه تا سکه پذیرفته شده هست .و قرار شد چک وچونه در مورد مهریه زده نشه .سمانه پارچه چادری رو سر ایران انداخت و روشو بوسید و حلقه رو دستش کرد و گردنبند هم بست گردنش و قرار شد هرچه زودتر برای ازمایشات ازدواج مراجعه کنند و بعد هم عقد برگزار بشه وقرار شد برای جشن عقد یک باغ تالار بگیرند وهزینه باغ تالار هم پای اقای داماد هست .

بعداز اینکه تمام مراحل کار،اکی شد مراسم عقد توی محضر برگزار شد و سپس برای خرید لباس وتهیه بساط و وسایل عقد و تالار به بازار رفتند و همه وسایل مورد نیاز خریداری شد .تمام مراحلش طی ابان واذر انجام شد .عروس رو به بهترین ارایشگاه شهر بردند و تمام فامیل واقوام عروس وداماد دعوت بودند .عروس وداماد به همه فامیل خوش امد گفتند و بعداز پذیرایی ومراسم عالی اخرشب تالار ترک ومهمونها به خونه و عروس داماد هم رفتن خونه کشور خانم ‌قرار شد داماد شب روهمونجا بمونه .و طی چند ماه مادرعروس باید جهیزیه عروس رو تهیه میکرد تا عروسی زودتر برگزار بشه و گفتند که پدر عروس هنوز تو سفر هست و برنگشته .ایران توی خونه یک خواهر دوازده ساله داشت به نام ای ناز ،یه دختر که خیلی شبیه ایران بود و خواهری تو خونه بخت داشت که اون شب همونجا موند و برادرش هم مهدی نامی بود که استاد دانشگاه بود .

تمام مرایم عالی برگزار شده بود و عروس و داماد خیلی راضی بودند .داماد اون شب از اینکه داماد خانواده ایران شده بود خیلی خوشحال بود و احساس میکرد خیلی خوشحاله و تو‌پوستش نمی گنجید .عروس به اندازه کافی زیبا بود و خانواده نسبتا خوبی داشت ،بالاخره مدتی از این ماجراها گذشت و تمام جهیزیه عروس هم اماده شد وهردو با مراسم بهتر دیگه ای باهمون هزینه ها به خونه بخت رفتند .مهراد تو محله نارمک برای خودشون یه اپارتمان اجاره کرد و تمام اثاثیه عروس که بهش جهاز برون میگن به اونجا منتقل شد .مراسم عروسی وپایتختی وهمگی برگزار شد وهمگی از این شرایط رضایت کافی رو داشتند و همه چیز عادی مینمود که یک روز وقتی مهراد داشت برمیگشت خونه ،یک مرد معتاد رو در خونشون دید که انگار تازه از خونه اونها داره میاد بیرون یا گدایی هست که ایران بهش چیزی داده ‌.طی مدتی احساس کرد چندین بار دیگه اون مرد به در خونشون مراجعه کرده و تعجب کرد و توی ماشین نشست و مرد رو تعقیب کرد،یک مرد لاغر اندام چهل وپنج ساله که خیلی تکیده ولاغر بود و از قیافه اش پیدا بود چیزی مصرف میکنه و اونو تعقیب کرد و دید به محله های پایین شهر رفت وتوی یک خونه که درودیوارش در حال ریختن بود وارد شد .

توی شک بود ادرس و پلاک خونه رو تو خاطرش سپرد و یادداشت کرد و بعد برگشت خونه وتوی فکر بود ،و سگرمه هاش توهم رفته و باخودش فکر میکرد این مرد جلو در خونه ما چکار داره .

برچسب‌ها: ۹، ۳داستان ساحل
ساحل
شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
17:48

۹/۲داستان ساحل

روز جمعه روز استراحت مهراد و ایران بود ،البته برای عصر قرارگذاشتند باهم کافی شاپ بروند و دوری توی شهر بزنند .افتاب از کی بالاامده و دیگه پرده های اتاق هم توانایی تاریک کردن اتاق خواب رو نداشتند ,ولی مهراد هنوز خواب بود.مادرش از ساعت پنج ونیم که برای نماز بیدار شده بود ،نخوابیده بود،همیشه عادت داشت نمازشو بخونه و بعد شروع میکرد به قران خوندن بعد مفاتیح بعد صلوات و دورتسبیح کامل باید تسبیحات حضرت زهرا رو می خوند .تموم عمرش بعد از مرگ همسرش که اون کارمند بانک بود جوانیشو گذاشته بود پای بچه هاش ،مهراد وخواهرش مهرنوش ،مهرنوش سه سالی از مهراد کوچکتر بود که چند سالی ازدواج کرده و صاحب دختری به نام مهرسا شده بود .همسر مهرنوش و اون توی زندگیشون کم نداشتند و زندگی مرفهی توی یک محله اعیان نشین تهران داشتند ،بابت مهرنوش خیالش راحت شده بود که صاحب همسر وخونه زندگی وفرزند شده .دختر کوچولو وزیبایی که مادر مهراد خیلی دوستش داشت .اسم مادر مهراد ،سمانه بود .سمانه تموم عمرش روصرف اونها کرده بود و الان مهراد یک انسان تحصیلکرده و دارای شخصیت وکار شده بود و مادر ازبابت بچه هاش فعلا اسوده بود .بعد از نماز باید تموم باغچه رو اب میداد .حیاط خونه پر بود از گیاهانی که سمانه سالها بابت اونها وقت گذاشته و ازشون مراقبت کرده بود .درختانی که زیبا وسبز و گلدانهای مختلفی که زیبایی حیاط رو هزار برابر کرده بودن .سمانه سفره صبحانه رو چید ولی هنوز پسرش توی رختخواب بود باخودش فکرکرد پسرم توی این مدت خیلی کار کرده وخسته است ،امروز جمعه ای استراحت کنه بهتره .

با خودش فکر کرد چرا این پسرش به سن چهل سالگی داره میرسه چرا ازدواج نمیکنه .

چندین بار به مهرادگفته بود ،که با دختر داییش پوران یا پریسا ازدواج کنه .

ـمهراد جان به نظرم توبه سن اردواج رسیدی ،من فکر میکنم دختر داییهات خیلی مناسب ازدواج با توهستند ،اگه من با داییت صحبت کنم ،مطمئنم بهت جواب نه نمی دن .دائیت خیلی تورو دوست داره و فکر میکنه تو مناسب ازدواج با دختراشی .چندین بار بهم گفته هرکدوم از دخترامو بخواد بهش میدم .باور کن دختر داییهات هم خیلی زیبا هستند هم خیلی مهربان و نجیب وابرو دار .بهترین پسر ها برای خواستگاریشون امدند ولی دائیت قبول نکرده .بخاطر نشناختن افراد .دائیت رو که میشناسی خیلی ایراد گیره ،اگه گفته به تو دختر میده ،صددرصد راجع به تو نگرش مثبت داره .فکر میکنم دختران خیلی خوبی هستند .اگه دوستشون داری یک روز با دایی وزنداییت قرار خواستگاری بگذارم ؟

ـنه مادر من فعلا قصد از دواج ندارم .دختر دائیهام خیلی زیبا وخوبند ولی من اونها رو فقط به نیت خواهرم مهرنوش میبینم و قصد ازدواج باهاشون ندارم .

ـاخه چرا مادر .

میخواهی دختر دایی دیگه ات ازاده رو برات بگیرم .اون هم خیلی زیباست هم خانمه هم تحصیلکرده و با اصالت .مادرش هم که جزو خانواده های اصیل ونجیب وقدیمی تهران هستند .دوست داری ازش خواستگاری کنیم .

ـنه مادرم ،من فعلا قصد ازدواج ندارم .

ـسمانه بلند شد وباناراحتی رفت سمت اشپز خانه و با خودش فکر کرد این پسر من انگار از دماغ فیل افتاده .دختر دایی های زیباش به چشمش نمیان ،بعد فردا حتما عاشق یه دختر بی اصالت و غریبه که معلوم نیست کیه واز کجا امده و اصلا خانواده اش کیان میشه .

همیشه دلش میخواست پسرش با دختری اروم ونجیب وخانم ازدواج کنه .با خودش فکر میکرد دخترهای فامیل رو میشناسه ولی نمی دونه غریبه ها کی هستند وچه اخلاقی دارند. .باخودش میگفت اینها برادرزاده وهمخون من هستند و میشناسمشون ومیدونم قلقشون رو .

ولی حرفهاش تو گوش مهراد نرفته بود .مهراد همون طور بود و تمام مدتی روکه از جوانیش میگذشت ،مجرد مونده بود وحتی یک دختر به عنوان دوست هم انتخاب نکرده بود وهمیشه سرش به کارش بود ‌.

مادر برای جمعه باید ناهار میپخت .

بالاخره وقت عصر رسید ومهراد اماده شد و با ایران تماس گرفت و ازش خواست اماده بشه که باهم بروند بیرون .توی کافی شاپ چند نفر اقا وخانم روبروی هم نشسته بودند و اونها هم سراغ یه میز کنار دیوار رفتند و مهراد از ایران پرسید چی میل داری برات سفارش بدم ،من اسپرسو مینوشم .

ـچیز دیگه ای میخوای سفارش بده ؟

ـنه ،همین کافیه .چیزی دوست ندارم .

ـباشه منم یه کاپوچینو سفارش میدم .اگه کیک دوست داری بگم برات بیارند .

ـنه متشکرم .

ـباشه .

بعد از صرف قهوه وترک کافی شاپ توی شهر دور زدند جلوی یک بوتیک ایران از مهراد خواست نگه داره .دوست داشت یه شومیز و شلوار بخره .باهم وارد بوتیک شدند ،مهرادروی صندلی نشست و ایران دونه دونه شومیز شلوارها رو نگاه کرد اخر چند تایی برداشت و گفت من برم اینها رو بپوشم ،بیام تو ببین کدومش خوبه بردارم .

بالاخره یکی رو انتخاب کردند ،فروشنده فکرکرد اونها زن وشوهر هستند و اونها هم پاسخی منفی ندادند و چیزی نگفتند موقع حساب کردن ایران میخواست کارت بکشه ولی مهراد اجازه پرداخت نداد و گفت من دوست دارم برات بگیرم .

تا ساعت ده ونیم توی خیابونها در حال گشت بودند و بعد ایران رو جلوی در خونشون پیاده کرد .

این ماجراها ادمه داشت تا یکسال بعد با خودش فکر کرد من باید تشکیل خانواده بدم ،مادرم هم زیر فشار گذاشته ازدواج کنم ،ولی نمی دونست قضیه ایران رو به مادرش چطوری بگه ‌.توی یک روز که مادرش در مورد ازدواج باهاش حرف میزد بهش گفت که دختری رو برای ازدواج در نظر گرفته و قرار شد مادرش یک روز سرزده به اداره اونها سری بزنه و با ایران دیدار اولیه داشته باشه و اگه مادرش اکی داد بعدا برای بقیه قضیه اقدامات انجام بگیره .سمانه تو اولین دیدار از قیافه وظاهر ورفتار ایران خوشش امد و به پسرش گفت که میتونیم باهاش چندین بار ملاقات توی خونه داشته باشیم و بعدا قرار خواستگاری و دیدارهای خانواده ها صورت بگیره .

برچسب‌ها: ۹، ۲داستان، ساحل
ساحل
شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
14:35

۹/۱,داستان .ساحل

دچار افسردگی شده بود ،احساس میکرد به رکود رسیده ،در درون خودش هیجان و نشاطی پیدا نمیکرد .دچار سکون و ناراحتی شده بود ‌.با خودش فکر میکرد که چقدر زندگی پوچ وتوخالی شده و علاقه شو برای کار از دست داده بود .فکر میکرد برای چی کار میکنه ،نه همسری داشت نه فرزندی ونه ادم صمیمی که بهش خوشحالی تزریق کنه .تموم زندگیش خالی شده بود و دلش میخواست بخوابه ،خستگی تو وجودش موج میزد .یک مادر داشت و پدرش سالهای پیش از دنیارفته بود ،توی خونه ساکت و خموش بود ,قبلتر ها باز حرفی میزد می خندید ولی حالا ساکت شده بود و تو‌خودش فرو رفته بود .سر کار هم بیشتر مواقع بد اخلاق شده بود وبادهمکاراش دعوا میکرد .مثلا با همکارش اقای عزیز سر اینکه کاراشو درست انجام نداده و پرونده ها رو‌تلنبار میکرد و همه اش با موبایل گفتگومیکرد دعوا کرده بود .ابدارچی شرکت براش یه اب قند اورده بود و بهش گفت ،اقا مهرادلطفا ارام باشید گمونم قند خونتون افت کرده و این قدر زود زود عصبانی میشید .وقتی ابدارچی شرکت اقایدالله ای قند رو روی میزگذاشت و رفت مهراد لیوان رو برداشت وکوبید روی میز از دست همکارانش عصبانی بود .کمی از اب قند روی میز ریخت .این قدر سر وصداشون بلند بود ،که خانم بزرگمهر از اتاق بغل امد و گفت ،چه خبره ،چی شده اقای یوسفی ،چه اتفاقی افتاده .مهراد وقتی خانم بزرگمهر رو دید ،اروم شد انگار میون جمع مردونه اتاقش دیدن قیافه یک زن ابی روی اتش درونش ریخت و احساس کرد چرا الکی عصبانی شده وبخاطر کم کاری همکارش عصبانی شده .

اونجا یک ارگان دولتی بود و همه برای دولت کار میکردند.وقتی یک کم خانم ایران بزرگمهر با مهراد صحبت کرد و اون رو دعوت به ارامش کرد .وبعد هم اتاق رو ترک کرد .چندسالی بود که بزرگمهر توی اون شرکت کار میکرد ولی هیچ وقت توجه مهراد رو جلب نکرده بود .ولی امروز ملاقاتش ارومش کرده بود و بهش تلنگر زده بود که چرا الکی حرص میخوری ،شاید تموم عصبانیت وجود مهراد بخاطر عدم حضور یک زن یا عاطفه وعشق بود جمع مردانه خشن بود ،همه باهم جدی گفتگو میکردند و مردها برای مهراد اون هم همکارانش جذابیت نداشتند در ضمن سنش بالا رفته بود و هنوز زنی وارد زندگیش نشده بود .با خودش فکر کرد شاید این همه عصبانیت و حتی افسردگی حادی که گریبانش رو گرفته بخاطر نبود یک زن تو زندگیشه .مادرش هم هنوز براش استین بالا نزده بود یعنی خود مهراد نخواسته بود ازدواج کنه .حالا با خودش گفت ،بعدا به همه چیز فکر میکنم .

اتاق هوای خفه ای داشت که چند مرد هوای اون رو خفه تر کرده بودند ،پنجره رو باز کرد تا مقداری هوای سالم وارد اتاق بشه .روبروی پنجره ساختمون روبرو چند کفتر چاهی نشسته بودند چندتا شون جفتی روی لبه های پنجره خوابیده بودند و هوا نیمه ابری بود .بعد برگشت و به طرف میزش رفت ونشست وشروع کرد به امضا کردن پرونده هایی که زیر دستش بود بایداونهارو مطالعه وامضا میکرد .وقتی کارش تموم شد و موقع خروج از شرکت بازهم خانم بزرگمهر رو دید که ایستاده ومنتظر تاکسی هست تا سوار شه ،جلو پاش ترمز کرد ،و ازش خواست سوار شه ،خانم بزرگمهر تشکر کرد وگفت ممنون تاکسی میگیرم .ولی مهراد بهش گفت بهتره سوار شه و می رسوندش .و بزرگمهر خواست سوار صندلی عقب شه ولی مهراد ازش خواست صندلی جلو بشینه .و تو رو دربایستی ایران قبول کرد جلو بشینه .و بعداز طی مسیر کمی سر صحبت رو باهاش باز کرد .می دونست که ایران مجردهست و همسر نداره .ازش مقصدش روپرسید و ایران گفت مقصد من نارمک هست و مهراد فهمید که اون رو باید به کجا برسونه .ایران از مهراد پرسید ،چقدر امروز عصبانی بودید اقای یوسفی ‌.ـبله واقعا متاسفم ،این همکارم کارشو درست انجام نمیده و همه اش مشغول صحبت با موبایله .

ـولی شما نباید این قدر عصبانی بشوید .

ـدرسته ،شاید

ـچقدر خیابونها شلوغه ،واقعا این ترافیک هم معضل بزرگیه .

ـبله ولی امروز باعث میشه بیشتر بتونم باشما اشنا بشم .

ایران تو دلش یه خنده زیرکی کرد .

ـواقعا

ـبله

ـشما مجرد هستید ؟

ـبله

ـخوب میتونم باشما بیشتر اشنا بشم .

ـبله حتما .

ـمیدونید من تا حالا باهیچ خانمی دوستی یا رابطه نداشتم .ولی الان احساس میکنم باید کسی رو دوست بدارم و وارد زندگیم کنم .

ـحالا من هم بهش فکر میکنم .

ـمیتونم شمارو به یک اب میوه مهمون کنم .اگه لطف کنید با من بیایید .

باهم گپ بزنیم .

ـبله متشکرم .

مهراد بغل یه ویتامینه پارک کرد و ایران پیاده شد و منتظر موند تا مهراد بیاد .باهم دوتایی رفتند توی بستنی فروشی و نشستند .

شما چی میل دارید خانم بزرگمهر ،براتون سفارش بدم .

ـمن یه میلک شیک میخوام .

ـچیز دیگه هم دوست دارید سفارش بدید .

ـنه ممنون .

ـچیز کیک میخورید .

ـمن که هوس کردم امروز اب میوه مو با چیز کیک بخورم .فکر کنم شماهم دوست داشته باشید .

بعد رفت سفارش میلک شیک و اب پرتقال و چیز کیک داد .مبلغ رو حساب کرد و رفت روبروی ایران نشست .من هنوز نام شمارو نمی دونم خانم .

ـمن ایرانم .اسم کوچکم ایرانه .

ـچه اسم قشنگی !

ـممنون ‌اسم شماهم خیلی زیباست .

بعداز نیم ساعت تازه ابرمیوه و میلک شیک اونها اماده شد و براشون اوردند سرمیز .

ـبعد از نوشیدن ایران گفت بهتره بریم چون خونه من مهمون دارم و خاله ام قراره امشب بیاد خونمون .

خاله قدسی قراره با دخترش بیاد .

من هم باید شام درست کنم .

ـمهرادبعداز رسوندن ایران در منزلش تو نارمک از ش خدا حافظی کرد .

ـوقتی رسید جلو در زنگ زد مادرش در رو باز کرد و بعداز گذاشتن ماشین توی پارکینگ رفت خونه .مادرش منتظرش بود .کجا بودی عزیزم چرا دیر کردی .

ـمادر کار داشتم دیر شد ‌ببخشید .

ـبرات شام فسنجان گذاشتم .

ـمادرجون بگذار یه دوش بگیرم .اول هم چای میخوام ،خسته ام دلم چای میخواد ،یه پیش دستی میوه برام بیار ،شام رو یکساعت دیگه میخوریم .

ـاون شب هم به ارومی گذشت .

و ملاقاتهای مهراد و ایران هرروز بیشتر و بیشتر میشد .و دیدارهاشون گاهی هم باهم برای خرید پاساژ میرفتند ولی ایران چیز خاصی از زندگیش به مهراد نمیگفت .نه از مادرش و نه خانواده .فقط خیلی کم گفتگو میکرد ،شاید اون هم جذب مهراد شده بود و به چیز دیگه فکر نمیکرد ‌.اخه مهراد یه پسر خوش تیپ چهل ساله با چهره جذاب مردانه و صاحب صدای مردانه بود و قیافه اش ایران رو میخکوب میکرد وبهش اجازه اعتراض نمی داد .ولی ازش فعلا چیزی نمیخواست .یعنی بهش نمیگفت چرا نمیای خواستگاری .خیلی راحت وریلکس بود .

البته شرایط کار و اینکه مجرد بود بهش ازادی بیشتری میداد ولی تو دلش دوست داشت با مهراد ازدواج کنه و به دوستی راضی نبود ولی همین رفت وامدها هم بهش رضایت میداد .اون هم تنها بود .بعد از مدتی مهراد احساس میکرد دیگه اون قدر افسرده وغمگین نیست واشتیاقش برای زندگی و کار بیشتر شده بود دیگه صبحها کسل نبود ،انگار انگیزه اش بیشتر شده بود و انرژی بیشتری برای کار وهدف داشت .شاید داشت تو درون خودش فکر میکرد که به مادرش بگه از ایران خواستگاری کنند .

برچسب‌ها: ۹، ۱داستان، ساحل
ساحل
شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
0:23

۱۶۲.غزلواره .غزل ساحل

به سرنوشت ،به غم خویش مبتلایم

زایینه این زندگی دایم گرفتار بلایم

به بلاها نه واها برواز دل که ندارم

توان وتابی که چرا من این همه ناز ک ادایم

نه به ان کبر وغرورم ،نه به ان ناز وادایم

نه به این اشک واهم نه به این ناله هایم

به سرشک دوچشمم چه شویم غمم را

به که گویم که چه امد به که گویم زغمهایم

شب صحبت به پایان شد ووقت رفتن

نه از گفته امد سودی نه من فکر منفعتهایم

به شادی هم نقاب غم کشیدی وبه غم هم شادی

من وشادی نبودیم همزادهم توندانی نکته هایم

من واین عالم افسوس ،من واین همه غم

توکجایی که نداری خبر از نا گفته هایم

دل فرسوده شد از غم تو ندانی ،توندانی

تو ندانی که مرا چیست در دل که چنین بی پروایم

نه غم مرگ امده در دل ،نه غم اخر و نه غم ماندن

همه دنیا یکسره غم بود ودل من مشغول سودایم

به عشق نامده گفتم که چرا با خلق ناسازی از عشق کلامی نیامده در پاسخ پر

سشهایم

بیهوده مپیچ بر این عشق پوشالی چند روزه

هر جا که دوروزه نشستی نیست همیشگی نشستهایم

رفتن ز در عشق بی حاصل به از ماندن ونالیدن

بیچاره دلی که دل بست به یاری که هر دم شکسته پیمانهایم

برچسب‌ها: ۱۶۲، غزلواره، غزل، ساحل
ساحل
جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
0:33

در مورد رمان ۱ساحل

حرفهای قبلی رو ولش کن .فعلا نباید در موردش فکر کنم .صبح انگار نوشتمو پاک کردم ولی نمی دونم چرا پاک نشده .شب چند تا پی دی اف دانلود کردم از چارلز دیکنز و داستایفسکی البته الان چند تا کتاب دستم هست ولی یکیش که خسته کننده بود ویکی دیگه شم از پائولو کوئیلو هست ولی خوب دلم میخواست از نویسنده های بهتری مطلب بخونم یکی برام کامنت گذاشته که مگه چیزی گیرت میاد ،داستان مینویسی ،البته اینجا مثل دفتر من میمونه ،دارم مینویسم ،انگار تو دفترم مینویسم .میخوام بنویسم ،تا شاید یک روز شاید درراینده بدرد بخورند .البته این طوری یک عده هم میخونن. ونظر میدن که من خوب مینویسم یا نه ‌این طوری شاید بهتره ،دیروز داشتم میخوندم که پائولو کوئیلوهم تو وبلاگ شخصیش مینویسه .الان بیشتر داستانها و شعرها بصورت پی دی اف یا وبلاگ یا سایت تو اینترنت موجوده و بیشتر مردم بصورت اینترنتی مطالعه میکنند .اخه کتابها قیمتشون خیلی گرون هست .مثلا حتی کتابخانه ها هم خیلی کتاب ندارند که امانت بدهند بعد باید برای خرید کتاب بلند شی بری شهر کتاب یا انقلاب .

گرچه مطالعه اینترنتی جای کتاب رونمیگیره ولی راحتتره وهزینه کمتر یا هزینه رفت وامد نداره .من دنبال درامد از نوشتن نیستم .اون اقا میگه مگه پول میگیری می نویسی .

گرچه من فکر نمی کنم که توی نوشته هام باید نتیجه گیری بشه یا بخوام نصیحت بکنم .ولی خودم کتابهایی خوندم که شاید فکر کردم کاش زودتر میخوندم .مثلا همین مادام بواری رو از گوستاو فلوبر خوندم که با یک پزشک ازدواج کرد و بخاطر نبود عشق و یکنواختی زندگی شاید هم همسرش نمی تونست نیازهای عاطفیشو جواب بده و نشاط کافی نداشت و یک ادم سرد و بی عاطفه بوده که به تحریک یک مرد دیگه باهاش رابطه برقرار کرد و مرد اون رو این قدر برد اورد ،و در اخرکه زندگیش داغون شد و از زندگیش زده شد ومیخواست با اون مرد فرار کنه درست همون زمان ترکش کرد .براش نامه فرستاد که من دارم اینجا رو ترک میکنم .وقتی اما ،نامه رو دریافت کرد غش کرد وحالش خراب شد .و بعد از اینکه اون مرد ترکش کرد بعد از مدتی دوباره با یک منشی دوستی برقرار کرد و همیشه به بهانه کلاس رفتن به دیدنش میرفت و دقیقا یک زمانی که کلی بدهی بالا اورده بود ،همون مرد که اولین دوستش بود برگشت و برای قرض گرفتن رفت دیدنش ولی اون بهش گفت پولی نداره .و اما گفت ولی اگه تو از من قرض مبخواستی میدادم .در حالیکه این همه وسایل گرون قیمت داری به من میگی پول ندارم و این قدر بدهی داشت که مجبور شد خودکشی کنه .در ضمن یک ادم نزول خوار هم توی این قصه وجود داشت که بهش پول نزول میداد و باعث تحریکش برای خرید اشیا ووسایل جدید شد که باعث شد بدهیش زیاد بشه .هر چیه در اخراون خودشو کشت ولی همسرش هبچ وقت نفهمید که بهش خیانت کرده و چرا خودکشی کرده .وچقدر بدهی داشته .اصلا دکتر شدن هم دلیل خوبی نیست برای باهوش بودن یه ادم یا بدرد زندگی خوردن .گمونم کلا اوضاع با هرچیز که تو ظاهر خوب وشیک وانمود میکنه فرق داره .

یادمه یکبار توی زندگیم وقتی دعوا کرده وخونه رو ترک کرده بودم بخاطر اینکه اعصابم اروم شه برای برگشت به خونه سوار ماشین یه اقا شدم ،که دوست داشت سر صحبت رو باز کنه .از م سوال پرسیدکه مثلا با اسم‌مستعار خانم مرجان رو میشناسی ،من هم گفتم بله و باهاش اشنام ازم میخواست که برای اون خانم شمارشو ببرم ‌من هم گفتم نه نمیتونم .بهم میگفت که اون زن یعنی مرجان یک زن گیج ومنگول هست و طی مدت طولانی کل هزینه های زندگی مرجان رو من میپرداختم .اون عاشق من شده بود ومیخواست از همسرش جدا شه و باهام ازدواج کنه ،من مجرد بودم ولی اون بچه داشت وحتی با خواهرش باهم دوتایی میومدن میرفتیم بیرون و این قدر گیج بود که از شماره خونه ثابت با من تماس میگرفت و همسرش ،شماره من رو از پرینت پیدا کرده بود و یک روز بهم زنگ زد و گفت فلان چک مال تویه بیا فلانجا بهت بدم وقتی رفتم سر قرار میخواستند من رو بکشند ومن فرار کردم و گوشیمو خاموش کردم و دیگه با خانم مرجان تماس نگرفتم .گفت چند سالیه ازاون خانم خبر ندارم و الان دنبال کسی میگردم که شمارمو بهش برسونه .گفت ،من بایه دخترازدواج کردم والان زنم بارداره .

طی چند سال گذشته هم سراغ مرجان رو نگرفتم .کلا سیم کارتمو انداختم رفته .

واقعا بهش گفتم تو زندگی اونو داغون کردی وگذاشتی فرار گردی بعدهم بدون اطلاع ترکش گردی و اون بعد مدتها تورو فراموش کرده .ومطمئنا بهم گفته بودن که اون خانم رو با پسر دیگه ای دیدند که توی شهر در حال تفریح بودن .بهش گفتم الان کس دیگه ای رو جایگزین تو کرده و توهم بهتره رفتی بری .من هم حاضر نیستم شمارتو واسه اون ببرم به من چه .قبل ازاینکه به مقصدهم برسم از ماشینش پیاده شدم .با خودم فکر کردم اون زن این قدر بدبخت بوده عاشق این شده مبخواسته از شوهرش طلاق بگیره زن این شه .بعد این میگه اون گیج واحمق بود هیچی بلد نبود و حتی اینکه هزینه های زندگیشو میپرداخته رو گفت .

بعد اون زن هنوز هم از همسرش طلاق نگرفته و من نمیدونم چه کار میکنه ‌ولی شاید هم یه قصه بود یارو سرهم کرده بود .نمی دونم ولی چقدر بده که از احساس یه ادم سواستفاده بشه .بعد تو بدترین شرایط رهات کنند به امون خدا ‌.بعد شاید اون مرد هم ترسیده بکشنش فرار کرده و سیم کارتشو نابود کرده .شاید مثل مادام بواری شده بود .شاید یک داستان به ادم کمک کنه .

مثلا اینکه مرد تو درون خودش چه فکری میکنه .البته همیشه همه شرایط یک جور نیست ولی زندگی این قدر ساده نیست .

هرچیه من برای وقتهای خالیم وسرگرمی و نوشتن رو دوست دارم ،شاید هم دنبال نوشتن رمان هستم .ولی هنوز دارم به موضوعش فکر میکنم ولی هی میخوام بنویسم ادامه بدم بلندش کنم بعد میگم که چی دوست ندارم ادامه بدم اینو ،باید تمومش کنم .یا باید پایان باز بگذارم ،شاید بعدا خواستم بنویسمش .

گاهی دوست دارم در مورد سرقت از بانک بنویسم گاهی میخوام جاسوسی بنویسم و گاهی دوست دارم در مورد رئیس جمهور رمان بنویسم ولی با خودم فکر میکنم واسه این زندگی شهری قصه سلبریتی ها ورئیس جمهور شاید تکراری باشه این قدر فیلم میبینند خسته میشند شاید یک محیط جدید بهتر باشه .گاهی فکرمیکنم برای مردم زندگی جدید یک ادم معمولی که مثلا تو شرایط روستا هم زندگی میکنه مطلب بهتری باشه برای خوندن .چون زندگی شهری واقعا کسل کننده هست .شاید یه زندگی شیک برای خوندن مطلب خاصی نداره .نمی دونم .ولی هی دارم مطلب میخونم تا اطلاعاتم زیادبشه .

برچسب‌ها: در مورد رم
ساحل
چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
15:30

یک چیزی که تو زندگی فهمیدم ،اینه که حرف زدن با همه اشتباهه ولی نمی دونم ،چرا باهاشون حرف میزنم،شاید برای دل خودم شعر مینویسم ،یا برای خودم قصه مینویسم تا سرگرم شم .والا خودم میدونم که با کسی نباید حرف بزنم .البته تمام اوقاتم واقعا با کسی ارتباط کلامی ندارم و کلا از تماس تلفنی متنفرم .نودونه درصد ایام بیشتر از چند کلمه با کسی گفتگ‌و نمی کنم .چون نیازی ندارم با کسی حرف بزنم .دیشب که داشتم فکر میکردم تو درون خودم دیدم که چقدر طی سالهای گذشته بقیه برام مشکل درست کردند .همیشه دنبال مشکل تراشی برای من بودند تا نگذارند اب خوش از گلوم بره پایین .همشون به زمین واسمون متوسل شدن و انرژی ماورایی و شیطان وجادو وجنبل تا یک جوری از جایی یک جنگی مصیبتی دعوایی چیزی ایجاد گنند تا من جگر خون بشوم .همشون بیشتر شبیه اهریمن هستند تا انسان .همیشه در حال ازبین بردن خوشیهای من بودند درحالیکه من به اشتباه بهشون اعتماد کردم گذاشتم ابن همه بازیم بدند و فکر کردم دارند کار میکنند ،یعنی دوست ندارم تو زندگی م محتاج حرف زدن با اینها بشم .

چقدر روانم رو زیر فشار گذاشتند .از اینها واسه ادم کس وکار درنمیاد چرا باید باهاشون حرف بزنم .اگه به گذشته مراجعه کنم همشون این قدر اذیت کردند که باید از دستشون به یه سیاره دیگه بگریزم تا پیدام نکنند بعد من هنوز نشستم دارم نگاه میکنم تا اینها بازهم بازیهاشون رو روکنند .اینها هیچ وقت به نفع من کار نمیکنند همیشه قصد سو دارند .واقعا تو کل گذشته هیچ نیت حسن نداشتند همیشه در حال اشکال تراشی بودند .همیشه منتظر موقعیت ضعف. بودند تا ضربه بزنند .انگار همشون دشمن من بودند از قصد من رو از جایی ربوده و درمیان خودشون نگه داشتند تا از من انتقام بگیرند به واسطه خودم به واسطه بچه هام وهرچیزی .

کلا همشون شبیه شیاطین واجنه هستند و هرچی که بخواهی ضدت رفتار میکنند واگه دلخوشی پیدا کنی ازت میگیرنداگه وابستگی عاطفی داشته باشی ازبین میبرند و بدونند نقطه ضعفت کجاست ار همونجا تیر می زنند همیشه دنبال یکجا مثل نقطه پاشنه پا اشیل هستند اگر بدونن حتی روئین تنی یا برگزیده پروردگار هم باشی میخوان پدرتو در بیارند .کلا یک جوری ضد قهرمان وضد همه چیزهای خوبند .مثل اینکه جناح وسپاهشون فرق داره و در هر جا که قرار دارند رفتن دنبال یه بدبختی فقری فلاکتی چیزی بگردند .همیشه مثل جغد روی ویرانه ها نشستند و اصلا اندازه سوزن قابل اعتماد نیستند .بعد باید با کی حرف بزنم .تو‌تموم زندگیم با خودم فکر کردم اینها نزدیکان منند وای به بقیه .پس با بقیه چه حرفی دارم بزنم چه گفتگویی .ولشون کن .هر چیه از دستشون باید گریخت به جای نامعلوم ‌.دوست داشتن تو این سرزمین حکومت نمیکنه .اینجا عشقی وجود نداره .مطمینم .همه قصه هایی که ازعشق میبافند همش کشکه .خودشون هم میدونند کشکه چون اصلا عشقاشون هم دروغه ‌.دلم نمیخواد توضیح بدم ولی من یک سال دوسال سه سال پنج سال نیست اینها رو‌میبینم .مدتهایی گذشته .حداقل فهمیدم که همشون فقط درحال بازی کردن فیلم هستند .بعضی روزها تو گذشته تو زندگیم بوده که باخودم فکر میکردم اینها چرا این همه فیلم بازی میکنند و چرا این همه بازی درمیارند و چرا هی چرت وچرند سرهم میکنند .اخرش فهمیدم که همشون دروغند و نقابهاهستندوهیچ‌کدوم شخصیت ندارند و فریبند وجادو .توی چندین سال اخیر اینقدر فیلم در مورد شیطان وجن ساختند که شیطان رو وارد جمع انسانها کردند ،ویارو مبگفت فاستعذ بالله .ولی شیطان خرکیه .اینها خودشون خود شیطانند تواین چند سال اخیر این قدر بازی در اوردن که شیطان موجود بدبخت و معصومیه میون اینها .ولشون کن بابا .

اعصاب ندارم درمورد کارهاشون فکر کنم .فقط همه چیزشون بازیه .اگر یک لشگر داشتم و اسلحه حتما بهشون حمله میکردم حتما یه بلایی سر همشون میاوردم شاید این قدر میزدمشون تا اعتراف کنند به همه چیز به فیلم بازی کردنشون این که مهره وبازیچه کی اند چه قدر پشت سر من خیانت کردند واین همه سال چه غلطهایی کردن .منم زورم به اینها برسه پدرشونو درمیارم .این طور نیست که من هم دوست دارم بازی بخورم یا نشستم کلاه سرم بکذارند .ولی چه کار میشه کرد .هر چیه ادمهای غیر قابل اعتمادیند .ولشون کن بگذار هر غلطی دلشون میخواد بکنند .بالاخره از یکجایی پدرشون در میاد .زمونه این طورهم نیست که فقط اینها بتونند من رواذیت کنند هر چقدر من رو اذیت کنن تاوانشو از یکجایی پس میدن .یک چیزی که میدونم نباید تو مدت عمرم ازدواج میکردم ونباید از یک مشت ادم حرومزاده بچه داشتم که بلا سر بچه هام در بیارند .این همه بازی در میارن. اخرشم میرن اسید میریزند رودست بچه من .یا مثلا بامشت کوبیده بودن پای چشم دخترم .یا اون روز گوشیشو دزدیدن و کل بازوش جای سیاهی بود .میون مردم این سرزمین چیزی به نام زندگی وعشق واقعی وجود نداره .اینجا همه اش دروغه .

ولی من به زور به زور میون اینها دووم اوردم و دارم شعر مینویسم ولی برای چه کسی از عشق بنویسم .چرا به نفع مردی کار کنم که هم میخواذ بکشدم هم میخواد بفروشدم هم پاسم میده هم بلا سرم میاره هم اذیتم میکنه هم صاحب هیچی نیست هم شرش کم نمیشه هم دروغ میگه هم همجنس بازه هم مالم رو زمین میماله هم ابروم رو حراج میکنه هم تهدید به مرگم میکنه هم تجاوز میکنه هم خیانت میکنه هم هیچی نداره هم عاطفه نداره هم انسانیت نداره .هم شرف نداره هم همه کس وکارم. تهدید میکنه هم باهاشون برعلیهم همدست میشه ‌.هم میخواذ بدبخت باشم .من برای مرد ایرانی کار نمیکنم .تا وقتی اون ضد من رفتار میکنه .اون با زندگی من بازی میکنه .من به نفعش کار نمیکنم .

من سعی نمیکنم کسی رو برمونم تو دامش .هرچیه گرچه باهاش در هم نمی افتم ولی ولش کن .تواین چند سال مرد ایرانی هم روزگار خوش ندیده اون هم از جوامع بین المللی زیر فشاره همه جا شخصیتش زیر سواله .اون زورش به من و بچه ام میرسه ولی جاهای دیگه ابرقدرت زیاد هست که اون رو بزنند نیاز نیست من بزنمش .مرد ایرانی هم به جای کار کردن اختراع کردن ،کشف کردن ،درس خوندن ،وکلی کار دیگه از تموم تاریخ فکرش مسائل جنسیشه .

بخاطر همین همیشه عقبه .

اگه به جای این همه گند زدن دنبال کار و اختراع وکشف بود حتما اوضاع فرق میکرد .مرد ایرانی هم حتما تو پایین تنه اش زندگی میکنه و من وبچه من رو قربانی میکنه وقتی زورش نمیرسه .

زورش به کس دیگه نمیرسه .اشکال نداره .

من حرف ندارم حرف هم دوست ندارم بزنم ولی مینویسم .​​​

ساحل
چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
8:27

ازاد .۱۶۴.ازاد .ساحل

ازسرم پریده رویای با تو بودن

تو این دوره زمونه دیگه نیستم پی با هرکی بودن

گرچه دلم گرفته ،اما گریه نمی کنم من

با اشک و با اه اشتی نمی کنم من

منم که رفتم از کنارت

برگشتن دیگه نیست تو فکر ودل من

گرچه هواسرده یخ کرده چایی من توی فنجون

ولی هنوز گرمه گرمه قطره های شبنم دوچشمم

حسرت نمیبرم من حتی به اون خداهم

تو زندگی هر چی غم امد ببین مثال کوهم

پشتم خم نکردم تومردی یا که من مردم

پشت توهم خمیده اما دل من از این همه غصه ها حتی رنگ غمو ندیده

ببین تو‌مردی یا که من

ببین چطور ایستادم جلوی بادخزان

زمستونی امد رفت تنهای تنها موندم

چه شبهای بی کسی سرکردم دم بر نیاوردم

از نبودن تو اصلا خم به ابروهام نیاوردم

رفتم کوچه های زمستونی رو تنها تنها

خزون شد و تنهایی نشستم

این همه داغ گذاشتی روی دل من اما

هنوز دلم دوام اورده ار دست کارهای تو

هنوز شکست نخورده

منم مثال شیری نشسته پیش خورشید

به یال وکوپال من کجا رسد دودستت

من کجا تو کجا

قصه دریا وشبنم

کجا رسد دودستت به زلف عنبر من

منم تو اسمون نشسته میون جنکل ابر

کجا رسد دو دستت به پیکر من

منم مثال نورم

تو هم که دوری زما

حضرت خورشید کجا

حضور و بختت کجا

وقتی که من دمیدم تو رو بیدار ندیدم

به هر سحرگاه شدم روشن به سینه اسمون

تو کجا کنی خوشبخت مرا

بخت منم دمیده مثال خورشید و ابر

تو کجا من کجا

منم که سلطان شدم تاج شاهان بودم

جان شمشیر جان

من کجا انسان کجا

حضرت دریا منم

دریا کجا شبنم کجا

از این دل خسته ام جستی خطا

این خطا هم که توجویی زما

سنگریزه بود در میان اقیانوس ما

هر چه که غم ریختی در دلم اقیانوس بود گم شده دردلم

هر چه که دشمن شدی بادلم

هرچه تیغ میزنی می رویم دگر باره باز

گرکه خواهی شکستی دهی

این دیگر نیست کارتو

حضرت سلطان من

شهنشاه جان منم

ساحل
سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳
23:35

۸/۶داستان .ساحل

۸/۶

باید فکر میکرد ،به همه چیز ،مدتها بود به زندگی عمیق نگاه یا فکر نکرده بود .چرا این زندگی توام با زجر رو انتخاب کرده بود .چرا وقتی اولین بار بهش پیشنهاد مواد مخدر دادند پذیرفته بود .حداقل اختیار داشت که مواد مصرف نکنه .ولی اون بدتر خودش رو توی مهلکه انداخته بود ،با مصرف مواد اون محتاجتر شده بود مجبور شده بود به هزار تا کار دست بزنه .الان باید فکر میکرد حالا فعلا تو خیابون رها نبود فعلا یه سقف بالاسرش بود .ولی اون هم پناه مستحکمی نبود هر ان امکان داشت پشتش خالی شه و کریم ازش بخواد که خونشو ترک کنه .با خودش فکر کرد باید مواد رو ترک کنه و یک کار بهتر پیدا کنه .اگر کار داشت حتما شرایط زندگیش فرق میکرد .خود کریم هم یه معتاد بود که معلوم نبود کی رهاش کنه ،همسر داشت و اگه همسرش هم واقعا جدا میشد ،حتما بخاطر خواهر ومادرش و اینده اش هیچ وقت با اون ازدواج نمیکرد ،سوسن خودش باید به خودش کمک میکرد نباید هیچ وقت به طور کامل به کریم تکیه میکرد ،در حالیکه میدونست تو زندگیش قبل از اون با چندین نفر رابطه داشته و یه کارتون خواب بود که کس وکارش هم ولش کرده بودند تو خیابونها بمونه .تو سرمای هوا چندین سال مونده بود بی سر پناه تنها شبها میوندیخبندون خیلی وقتها گرسنه سر کرده بود بدون اینکه کریم در کار باشه .مطمئنا بدون کریم هم میتونست روزگارشو بگذرونه .

تمام سالهای گذشته اش از ادمی مثل کریم خالی بود .ولی تواین زمان هم معلوم نبود تا کی کریم ازش حمایت کنه .با خودش فکر کرد نباید این همه به این کریم بچسبم واویزونش باشم .کریم هم احساس میکرد چقدر تواین مدت رفتار سوسن عوض شده

از یک زن ولگرد داشت تبدیل میشد به یک موجود جدید و از وقتی که نقش جدید گرفته بود ،افکارش تغییر کرده بود و الان میخواست تریاک رو‌ترک کنه .بهش گفت

من حاضرم تورو ببرم کمپ تا ترک کنی موقع غیبتت هم به کسی نمیگم کجایی .به مهندس هم میگم رفتی سفر .یکماهه حتما ترک میکنی .اگه اراده کنی ودیگه سمت تریاک نری .ولی خود کریم فعلا فکر ترک نبود .پیش خودش ،فکر نمیکرد معتاد چیزی هست .

فردای اون روز سوسن رو برد کمپ ترک اعتیاد و یک نامه امضا کرد که مدت یکی دوماهی نگهش دارند و بعد از طی این زمان بگذارند سوسن برگرده خونه .دوران ترک خیلی سخت و دردناک بود .سوسن رو توی یک اتاق زندانی کرده بودند که حق بیرون امدن نداشت واون به خودش و زمین وزمان فحش میداد بعد از چند روز از اون اتاق انفردای بیرونش اوردن و بردنش میون بقیه .

اونجا با زنهای جدیدی اشنا شد که هر کدوم معتاد چیزی بودند و برای ترک امده بودند .پس از پایان مدت ترک برگشت خونه و دوباره کار و زندگیشو شروع کرد .طی غیبتش چندین بار زیبا سراغشو از کریم برای نظافت منزل گرفته بود و کریم گفته بود .نمی دونم .مهناز گفت رفته مسافرت .

اون بعد از برگشتن از کمپ و بازیابی سلامتیش پی یه کار مناسب بود که کریم ازش خواست فعلا بره در فروشگاه و منشی فروشگاه بشه .گفت امکان داره مهندس هم برای شرکتش یه منشی بخواد .ولی اینها که بهش گفته بودند سوزان مهندس تجهیزات پزشکیه .کار منشی گری براش مناسب نبود .

ولی شاید زمان میگذشت اوضاع مناسبتر میشد .وقتی کار پیدا کرد و استقلال مالی پیدا کرد یه اپارتمان کوچک برای خودش اجاره کرد و مهندس هم با کریم شرکتش رو اغاز کرده بود و یه شرکت مهندسی رو سهیم شده بودند که بابت همین همکاری هم درصد سهمی به سوسن داده بود .شرکت اونها کارش پیمانکاری بود و با هر سازمان یا ارگان یا هرشخصی قرار داد امضا میکرد تا ساختمان یا سازه رو طی زمان مقرر تحویل بده .از اون به بعد کار کریم هم خیلی زیاد بود و کار فروشگاه رو سپرده بود به سوسن و شاگردا و بیشتر زمانشو برای شرکت مهندسی صرف‌ میکرد .سوسن دیگه تصمیم گرفت کلا روابط خاصی با کسی نداشته باشه و زندگیشو به سمت یه زند گی سالم پیش ببره .یعنی کلا بخاطر تمام گذشته ناراحت بود ولی کاری از دستش برنمی امد با اینکه مدتها از اشناییش با کریم گذشته بود ،اون نه زنشو طلاق داده بودونه حتی خواسته بود ،سوسن همسر موقتش باشه .اون هم فکر میکرد این رابطه اشتباه رو باید کات کنه و فقط فکر کار ومنافع اقتصادیش باشه .تو اون مدت زمانی از زیبا هم خبری نشده بود. فقط از سوسن خواسته بود بیاد بهش کمک کنه ،سوسن هم گفته بود من دیگه کار جدید پیدا کردم ،فقط به کریم زنگ زد وازش خواست بره یه برگه امضا کنه تا اون بتونه با خواهرش به مسافرت تفریحی بره .کریم هم که فکر میکرد میره بر میگرده رفته بود وامضا کرده بود ولی وقتی از کشور خارج شده بود ،تقاضای طلاق داده بود و از کریم جدا شده و تصمیم گرفته بود همونجا موندگار بشه ‌. همون ماشین وخونه ای هم که خواهرش شاکن ومثلا مالک اون بود متعلق به زیبا بود و برای ظاهر سازی وفریب دادن کریم وانمود میکرد خونه وماشین برای خواهرشه .

تمام جواهرات و پولهای که تو حسابش بود رو با خودش برده بود .خونه وماشین رو نقد کرده و با خودش برده بود .الان کریم باید مهریه هم میپرداخت .سوسن هم که برای خودش جدا شده وزندگی مجردی شو داشت .

ولی اگه باهرکس هم از دواج میکرد کریم میدونست که اون یه کارتون خواب بوده و چه گذشته ای داشت وتمام کارهاش هم با اون شریک بود و الان بازهم وردست کریم بود .توی قلبش ناراحتی داشت چون اگه با هرکس ازدواج میکرد امکان داشت کریم برعلیهش کاری انجام بده .شاید باید به کریم باجی میداد تا دهنش رو ببنده و تا اخر عمرش به همسر جدیدش چیزی در مورد کارتون خواب بودنش و تمام روابطدوران تجرد و بدبختیهاش و اعتیادش نگه .اینکه زمانی با اون هم رابطه داشته ،خیلی بدتر بود ‌‌.همیشه نگران بود .گاهی دلش میخواست از این کار بکشه بیرون و بره جای دیگه ولی فعلا کریم تهدیدش نکرده بود ‌.

شاید تو محل کارش کسی پیدا میشد که بخواد باهاش ازدواج کنه ‌مهندس مجید که

هنوز فکر ازدواج نبود ،با اون حال که مثلا برای سوزان احترام قائل بود ولی علاقه ای به ازدواج با اون نداشت ،با این حال که از گذشته اون اگاهی نداشت و هنوز فکر میکرد اون دختر دایی منصور کریم هست .

مجید هم تو افکار گذشته اش مونده بود وهنوز در غم از دست دادن همسرش ماری بود و همین غم و نبود ماری نمی کذاشت فعلا به ازدواج به کس دیگه فکر کنه .

از اون طرف دوستی نرگس و سوزلن عمیق تر شده بود وگاهی دعوتش میکرد خونه .

برچسب‌ها: ۸، ۶داستان ساحل
ساحل
سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳
3:52

۸/۵داستان .ساحل

روزجمعه روز تازه ای بود ،سوسن با خودش فکر میکرد نتونه از پس اشپزی بربیاد ،باید میرفت خونه ژیلا به عنوان کمک اشپز .

کریم براش از سعید یک کارت گرفت و بهش گفت رمز این کارت ۴۴۵۵واگه قرار شد برات پول بزنه ،شماره این کارت رو بده .یک گوشی و یک سیم کارت هم براش جور کرد .اگه کسی باهاش کار داشت تماس بگیره .

فعلا مجبور بود ،بسازه .اگه میتونست یه کار درست وحسابی جور کنه و اعتیادش رو ترک کنه ،حتما میتونست برای خودش خونه زندگی داشته باشه و زیر بار منت کریم هم خلاص شه و این همه نقش بازی نکنه .

الان البته این قدر تو منجلاب فقر وبدبختی و نکبت و اعتیاد غوطه خورده بود و این قدر روی کارتونهای خیابون خوابیده بود و سالهای سال بدبختی کشیده بود ،که مجبور بود با همه چیز بسازه .واقعا نمی تونست عذاب وجدان داشته باشه خونه زندگی زیبا رو فعلا تصاحب کرده بود و با شوهرش رابطه داشت و براش نقش بازی میکرد .

با خودش فکر میکرد ،به من چه ،وقتی کسی شوهرشو ول کرده رفته و نمی خواد زندگی کنه ،گناه من چیه ؟اونها تفاهم ندارند. زنه معلوم نیست تو چه خطیه وچه نقشه ای کشیده ،خونه وزندگیشو ول کرده رفته .

جونش در میومد میموند سر خونه زندگیش .

مگه من مقصرم .شوهرش پفیوثه به من چه ،دوست داره با ادمی مثل من باشه ،یه ادم معتاد ،بدبخت ،خیابونگرد ،یه لا قبا ،ولی اون زن رو رها کرده .الانم معلوم نیست زنه داره با کیا میپره‌.مطمئنا یا خیلی اذیت شده که رفته یا ادم مناسبتری سراغ داره .والا زندگیشو ول نمیکرد ‌.وقتی در خونه ژیلا رسید زنگ زد به زیبا و شماره زنگ وطبقه خونه رو پرسید .توی یک مجتمع مسکونی زندگی میکردند طبقه ششم واحد بیست و پنج .

اسم ساختمان ساختمان مهتاب بود یه مجتمع.

دکمه اسانسور رو زد و بعد از چند دقیقه اسانسور رسید طبقه همکف و در باز شد و اون داخل شد .طبقه ششم رو زد و بعد طبقه ششم از اسانسور خارج شد و زنگ واحد بیست و پنج روزد .ژیلا در روباز کرد و اون رو به داخل هدایت کرد و بهش گفت برو لباستو عوض کن و لباس کار بپوش .پیشبند ببند ‌.مواد شوینده و دستمال و طی گذاشتم توحموم ،حموم و دستشویی رو اول باید نظافت کنی ،بعد هم سالن و اتاق خوابها رو تمیز وجارو کنی .سیب زمینی گذاشتم باید پوست بگیری و خرد کنی و سبزی پاک کنی .با دمجان پوست بگیری وخرد کنی و کلا کارت سرخ کردن بادمجان و سیب زمینی هست و شستن سبزیها .

برنج هم پیمانه کن پاک کن .مرغها رو هم تمیز بشور .اشپزی با زیباست .شما فقط نظافت رو انجام بده .گرچه شستشو ی دستشویی کار خوبی نبود ولی از اشپزی که اصلا سررشته کافی نداشت راحتتر بود .

تموم کارها که تموم شد ،خسته وکوفته شد .

ژیلا براش چایی ریخت و ازش خواست بنوشه و بابت کارها تشکر کرد ‌.زیبا هم پخت وپز رو انجام میداد ،بهش گفت لطفا فردا هم برای پذیرایی از مهمونهای ما بیا .اگه دوست داشتی هم با ما بیایی باغ فردا بعد از مهمونی میریم باغ خودمون .توهم میتونی با ما بیایی .شاید اونجا هم برای پذیرایی کار باشه .چون چند تا از دوستامون رو دعوت کردیم .مثل اینکه تولد زیبا بود و مثلا براش توی باغ جشن تولد گرفته بودند .

بعد از اتمام کار اون روز سوسن خونه ژیلا رو ترک کرد و کریم کمی دورتر باهاش قرار گذاشت بیاد دنبالش .خودشو انداخت تو ماشین و خستگی تو صداش و نفسهاش مشهود بود .این اولین بار بود که به عنوان کمک اشپز و نظافتچی خونه کسی کار کرده بود ‌.نمی دونست به خودش و کریم فحش بده که باعث شده بره دستشویی اونها رو بشوره یا خوشحال باشه که میتونه کارانجام بده و روی کارتون نخوابه و درامد داشته باشه .برای یه کارتون خواب بدبخت چه کار مناسبتری میشد پیدا کرد .کریم بهش گفت ،غر نزن دیگه .ماشین حرکت کرد و بعداز مدتی جلوی در خونه کلنگی مجیدیه پیاده شدند .البته یه سری خرت وپرت خرید کرده بودند .

اون شب هم گذشت و فردا موقع رفتن باز خونه ژیلا بود .سوسن باز هم خودش رو رسوند به ساختمون ژیلا و زنگ روزد و بعد از رسیدن به طبقه ششم در واحد رو زد و ژیلا در روباز کرد ،هنوز مهمونها نیومده بودند ولی باید غذاهایی که زیبا درست کرده بود و تزیین کرده بود چیده میشد .

بعد از کلی کار وزحمت همه چیز اماده شد و مهمونها امدند یه عده زن که مثلا دوستهای زیبا وژیلا بودند بعضی با خودشون سگ اورده بودند همگی جشن رو برگزار کردند و زدن و رقصیدند و کادو دادند البته زیبا توی مهمونیش مشروب هم سرو کرده بود که باعث شد چند تا از خانم ها از حالت عادی خارج بشوند و به هم فحش بدند و به هم توهین کنند اخر جشن تولد زنها گیس وگیس کشی شد و همدیگه رو زدند .سر چندکلمه فحشی که سهیلا به طناز داده بود و شوخی خرکی دعوا شد و اونهایی که زیاد مشروب خورده بودند مریض شدند وهمگی بالا اوردن. وخونه ژیلا کثیف و بهم ریخته شد و با اون دعوا کتک کاری دیگه کار به باغ رفتن نکشید .چون زیبا خیلی ناراحت شد و گریه کرد از برخورد مهمونهاش ناراحت وپشیمون شد که همچین دوستان ی داره که تو خوردن هر چیز افراط میکنند و به هم فحش میدن. ومهمونیشو خراب میکنند .خلاصه کل مهمونی تبدیل به یک دعوا شد و زیبا از شدت ناراحتی وعصبانیت گفت که فعلا باغ کنسله و بعدا باغ میریم .بعداز رفتن مهمونها کار سوسن صد برابر بود چون دستش فرشهای پذیرایی واتاق خواب رو دادن ببره توی حیاط بشوره .تازه ازش خواستند شب رو بمونه و تو تمیز کاری خونه کمک کنه .هر چی بود جشن تولد زیبا برای سوسن کلی کار داشت ،که در اخر پنج میلیون بابت کار وشستشوی تکه فرشها براش کارت به کارت کردند .زیبا از اینکه سوسن کارهاشو خوب وتند انجام میداد خوشش امد و ازش خواست که هفتگی برای نظافت خونه بره .

سوسن پیش خودش گفت ،اه اینم کار بود من جور کردم برای خودم .این کریم تخم حروم ببین من رو کرده نظافتچی خونه زنش .باید دستشویی بشورم و استفراغ مهمونهای سگ باز عرق خورش رو از فرش بشورم .لعنت به روحت کریم ولی باز یاد رفتار مهربونانه کریم افتاد که براش این همه دست و دلبازی میکرد .باز گفت به جهنم و اون روز هم خونه ژیلا رو ترک کرد .ولی خوب بود که واسه کریم کلی خبر داشت از خونه زیبا ‌از زنهای سگ باز و مثلا با کلاس که هر کی یک سگ با خودش اورده بود بیشترشون مطلقه بودن.

با خودش گفت ،نگو این زنه کریم رو ول کرده کلاس این زنیکه به اون کریم هول ابله نمی خوره .اون بدبخت یه دهاتیه پیش این .

بعد هم ماشین کریم چند کوچه اونطرفتر رسید جلو پاش ترمز کرد و با خستگی زیاد خودشو پرت کرد تو ماشین .ولی وقتی سوار ماشین شد با خودش فکر کرد اگه فعلااز خونه ژیلا وزیبا برای این کریم جاسوسی کنم ،اگه به گوش زیبا برسه حتما دیگه من رو برای کار نمیبره .خوبه که برم خونه شون هم یه چیزایی یاد میگیرم ،هم میبینم این خانم ها چطور رفتار میکنند هم اشپزی یاد میگیرم .کریم پاشو گذاشت رو گاز به طرف خونه حرکت کرد .

ـخسته نباشی سوسن جون !

ـممنون !

ـچه خبر !اوضاع کار خوب بود !

ـاره همه چی خوب بود !

ـخوب عزیزم تعریف کن ببینم چه خبر بود تو جشن تولد بانوزیبا !

ـخبر خاصی نبود .ـهمه چی خوب برگزار شد .

ـبراش چی کادو اورده بودند !

ـنمی دونم .چندین بسته کادو اورده بودند من اونجا بودم بازش نکردند .

ـا .

پس همه چی اروم بود .

ـبله اق کریم اوضاع عالی بود .پول هم زدن کارتم .

ـا چه خوب !

ـنمی خواد خرجش کنی .

ـمن بهت پول میدم اون رو بگذار تو کارتت بمونه .

ـمبگم سوسن تو شناسنامه کارت ملی نداری ،برات کارت بانکی بگیرم .

ـنه من فراریم .همون موقع همه چیزم موند. خونه پدرم .الان هیچ کارت شناسایی ندارم .

ـحالا چیکار کنم .

ـببینم میتونم برات کارت ملی شناسنامه جور کنم .

ـمیرم برات کارت بانکی میگبرم سیم کارت هم به اسم خودت بگیریم .

برچسب‌ها: ۸، ۵داستان، ساحل
ساحل
دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
18:42

۸/۴داستان ساحل

زیبا با کریم تماس گرفت بعد از سلام ،

چطوری ؟

ـخوبم !تو چه خبر ؟

ـسلامتی خبری نیست !

عجب از تو !

ـخواستم شماره اون خدمتکار رو بگیرم ازت !

واسه روز جمعه مهمون داریم !بیاد کمک !

کارمون زیاده !

ـمن شماره شو ندارم !صبر کن به مهناز میسپرم بهش بگه !

نمی خوای برگردی !

ـفعلا نه !خیلی خسته ام !باید فکر کنم .

ـپس زودتر به من خبر بده ببینم اون خانم میاد یانه !

ـباشه !

ـموبایل رو قطع کرد و رفت تو اتاق خواب ،

روبروی ایینه نشست ،نیم ساعت فکر کرد !تا خواهرش ژیلا با سینی چایی وارد اتاق شد و چای رو گذاشت ،روی میز .

خواهر جون بیا وچایی بخور .

زیاد فکر نکن .به چی فکر میکنی !زیبا یه نفس عمیق کشید و هنی کرد و گفت

ـبه هیچی !

ـهر چیه خودتو نباید ناراحت کنی !

ـنمی خوای طلاق بگیری !

ـباید فکر کنم ۰

ـاین یارو این همه اذیتت کرده ,دیگه ولش کن !یکسال دوسال نیست که بدونی بدردت نمیخوره !بعد پونزده سال زندگی ،خونه زندگیتو ول کردی امدی اینجا !

ـبه نظرم برو تقاضای طلاق بده تمام !

ـولش کن !

ـالان نه بچه داری,نه شوهر نه دلگرمی !یارو عین خیالش نیست !حتی نرفته خواهر مادرشو بفرسته دنبالت !تازه دنبال خوشگذرونی خودشه !

ـنمی دونم ؟

ـ کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم !

کلا ا زندگی زناشویی زده شدم !

ـحالا این قدر روانم اذیت شده ,دیگه توان برگشت به یه زندگی داغون ندارم .

اون کلا روانیه ‌.حوصلشو ندارم .به جهنم که نمیاد دنبالم .

تو مگه نمی خوای شرایط شما جور شد بری ایتالیا !

ـچرا !

ـشاهین گفته هر موقع ببینه موقعیت مناسبه میاد منم میبره .

ـخوب اگه شرایط جور بشه منم میام یه مدتی اونجا !

ـفکر کنم بهتر باشه .

ـبه کریم میگم امضا بده من از کشور خارج بشم .

بعد برمیگردم ،زندگی میکنم .

ـخوب

ـاره ،منم شاید امدم .

ـباشه !منم تنهام دیگه تو بیایی بهتره .

ـبه کریم گفتم اون زنه رو بفرسته واسه تمیز کاری .گفت باشه .

ـچایی تو بخور سرد نشده ،من برم اشپز خونه ناهار درست کنم .تو هم پذیرایی رو جارو برقی بکش ،سرامیکها هم یه طی میخواد ،حالا تا جمعه مونده .

بعد از ظهر هم باهم بریم خرید .برای رپز جمعه وسایل بخریم توهم لباسی که دوست داری بگیر .

ـژیلا رفت اشپزخونه و زیبا چاییشو نوشید و یک دقیقه مکث کرد و لبهاشو گذاشت روی هم ونفس عمیق کشید و دستشو گذاشت رو زانوش و پاشد رفت جارو برقی رو برداشت و کل خونه رو جارو زد .بعد هم به گلدونها اب داد .

تا ناهار اماده شد .بعد از ظهر هم موقع خرید بود .

از اون طرف سوسن یا همون سوزان هم مشغول خرید بود که برای پنجشنبه شب یه لباس بخره .

کریم ازش توی چند روز خواست که از مهناز مقداری اشپزی یاد بگیره تا روز جمعه به مشکل نخوره و یک کتاب اشپزی بهش داد که اگه مشکلی داشت ،حتما به کتاب مراجعه کنه .

کریم با خودش فکر کرد وقتی این زن میتونه اشپزی کنه و خونه تمیز کنه و همه چیز یاد بگیره چرا باید دوباره برگرده کارتون خواب شه .ولی با خودش گفت واقعا من رفتم یک کارتون خواب اوردم خونه ام والان تو خونمه در حالیکه مدتها با دزدها و معتادها دمخور بوده و الان هم به تریاک معتاده ،البته خود کریم هم گاهی تریاک مصرف میکرد و خیلی وقت نبود شروع کرده بود .اونم بخاطر نشستن با دوستان معتاد اون هم بهش گفته بودن بکش برات خوبه ،ارومت میکنه ،تریاک چیزی نیست .

ولی همین تریاک اگه معتادش بشی اگه مدت زیادی بگذره باعث میشه نتونی سرکار بری ،تموم خونت غلیظ میشه ‌.و رنگ پوست وقیافه رو خراب میکنه ‌.دوستانش بهش گفته بودن همش برای تفننه و تفریحی بکش .ولی تفریحی تفریحی حالا هی مدتهای فاصله اش کمتر میشد .با خودش فکرکرد .حالا شاید خیلی زود باید همین تریاک رو ترک کنه .و شاید هم ترک تریاک برای سوسن کار نداشت .فعلا این مهمونیها رو رد میکرد .شاید باید میرفت دنبال زیبا .

و برش میگردوند ولی فعلا داشت بهش خوش میگذشت ‌.خودش رو وارد یه بازی کرده بود و باید فعلا فکر شراکتش با مهندس مجید میشد .حتی یکبار هم نمی خواست فعلا زنگ بزنه به مهناز بگه خواهر بیا با همسر من گفتگو کن بگو برگرده .داشت از این دوری استفاده میکرد برای کارش .

با خودش گفت ولش کن ‌.حالا که زیبا راحته ،منم که دارم کارمو میکنم .بگذار یک مدت خونه ابجیش بمونه ،شاید پشیمون شد .تریاک هم کلا بی خیالش میکرد که حرص چیزی رو نخوره .که زنش کجاست .اصلا براش مهم نبوداون کجاست .خواهرش میگفت خوشی زده زیر دل زنت .مادرش میگفت ،دختره اکپیری ،پدرش یه کارمند بدبخت بود که حتی نمی تونست جهاز اینو جور کنه .بیشتر جهاز دختره زو خودمون خریدیم .حالا دم دراورده ،امد تو خونه پسر من معلوم نیست کلی پول و طلا ازش تلکه کرده برده خونه کس وکارش قائم کرده .ماشین روهم فروخته پولشو معلوم نیست کدوم حساب ریخته .الان معلوم نیست چقدر برده .حتما در اسرع وقت طلاق میگیره ‌.مقصر بچه دارنشدن هم کریم بود .

پس راحتتر میتونست طلاق بگیره ,

,ولی کریم اصلا به این چیزها فکر نمیکرد و به حرف زنها گوش نمیداد .فقط مشغول بازیهای خودش بود .به سوسن هم اطلاع داده بود که جمعه باید بره خونه خواهر زیبا .

وکمک کارشون باشه .از اونطرف شب پنجشنبه هم رسید و مهندس برای اونها لوکیشن رو فرستاد شهرک اکباتان .

وبقیه ادرس .

سوسن رفت تو نقش خودش سوزان تا برای مهندس نقش یه دختر تحصیلکرده خارج رفته رو بازی کنه ‌.واقعا خوب میتونست نقشش رو بازی کنه شاید هم باید سعیش رو میکرد .چون این همه مدت بدبخت خیابون گرد بود .حالا یکی اورده بود براش نقش سوزان رو بازی کنه ‌.الان تو این سرمای زمستونی توی خیابونها ادم یخ میکرد ،همیشه چند نفر کارتون خواب بودند که از سرما میمردند .و باید اونها ی که مونده بودند هم روزگار خوشی نداشتند شاید گاهی یک خیری پیدا میشد لقمه هایی بینشون پخش میکرد وگاهی هم یکی میومد همشونو جمع میکرد میبرد خونه هایی یا جاهایی برا سواستفاده ‌.هزار جور بلا سرشون میومد وهمگی معتاد بودند .یکی تریاک یکی شیشه یکی حشیش .و این قدر مواد میزدند تا میمردند و اصلا فکر نجات نبودند.

حالا یکی داشت بهش کمک میکرد شاید هم همش بازی بود ولی هرچی بود دیگه فعلا نمبکشید کنار،البته بعضی روزها میخواست بگذاره بره کنار دوستان کارتون خوابش ،دلش برای دوستانش تنگ شده بود ولی یادش میافتادکه چقدر سر غذا وهرچیز حتی یه کارتن با اونها دعوا و کتک کاری کرده بود .زنهای کارتون خواب بعضیشون خیلی وحشی بودند وتوی دعوا موهای همدیگه رو میکشیدند و تا میخورد میزدند و کریم هم مانع میشد میگفت صبرکن .فعلا .

نرگس خواهر مهندس غذا رو پخته و یک میز عالی چیده بود و مرتضی هم دعوت بود .عکس همسر مهندس رو روی دیوار اتاق خواب دید و عکسهایی که طی چندسال زندگی کنار هم به دیوار زده بودند .

شام که عالی بود و بعد شام مردها توی پذیرایی نشستند و مشغول گپ زدن در مورد کار و شراکت و مسایل دیگه کردند ،نرگس سوسن رو از اونها جدا کرد و برد اتاق خواب .

سوسن روی صندلی کنار تخت خواب نشست و نرگس روی تخت نشست .

ـخیلی متشکرم .خانم نرگس

ـخواهش میکنم .

ـشما مجرد هستید ؟

ـبله !

ـokچرا از دواج نکردید ؟

ـفعلا شرایطش رو نداشتم !

ـاوه منم مثل شما شرایط ازدواج نداشتم !

ـمشکلی نیست .

شنیدم ،شما در انگلستان زندگی وتحصیل کردید .

ـبله

کدوم شهر ؟

شهر لندن !

ـچه خوب ؟

پدرو مادرتون هم اونجا هستند ؟

ـبله !

ـفعلا ببخشید من برم برای اقایون چای بریزم .

ـباشه !

نرگس یه دامن بلند مشکی تنش بود با یک صندل مشکی و بلوز قرمز .یه شال هم انداخته بودرو سرش که موهای فرفری مشکیش پیدا بود ‌.از کنار سوسن رد شد و رفت و چاییهارو جمع کرد توی سینی و ابتدا به اقایون و بعد هم برای سوسن یه چایی اورد ‌.

سوزان جون بفرما .

ـممنون .

ـچای رو برداشت و گذاشت روی میز .

ـو دوباره گفتگو ادامه پیدا کرد .تا ساعت یازده و نیم کریم خواست که خونه مهندس رو به قصد ادرس خودشون ترک کنند و ازشون تشکر کردند و رفتند .

حالا امشب رو رد کرده بودند و باید روز جمعه هم برای اشپزی میرفت .

کریم با خودش فکر میکرد ،یعنی این دختر کارتون خواب امکان داره یه زن خوب بشه برای زندگی یا بر میگرده به همون جایی که بوده .تو ماشین ازش پرسید

ـمیگم سوسن تو این سالها که کارتون خواب بودی دلت نمی خواست برگردی به خانواده ات سر بزنی .

ـالان نمی دونی اونها چه کار میکنند .اصلا کجان .

ـاخه اگه برمیگشتم حتما این قدر کتکم میزدند تا بمیرم !

ـهنوز فرار نکرده بودم و هنوز دختر فراری نبودم و مشکل دیگه نداشتم اون همه میزدنم به زور زن اون مردیکه بشم .اگه برمیگشتم شاید میزدنم یا چوب وچماق میکشتنم ‌

ـواقعا !

ـاره !

مطمئنم !

ـالان چی دوست نداری برگردی پیششون .

ـالان که برگردم بدتره !

ـالان برم سراغشون صددرصد طناب میندازند دور گردنم دارم میزنند .این همه سال فرار کردم ،ابروشونو جلو همه بردم ،همه بهشون میگن دخترشون فرار کرده .شاید فکر میکنند مردم .

تازه شاید خواستگارم تا حالا مرده باشه .پدرم هم نمی دونم زنده است یا مرده .

مادرم هم مطمئنم من رو دیگه نمپذیره .تا زه اوضاع خیلی بدتره ‌فکر نکنم بتونم برگردم .میدونی اونجا یه شهرستان دور افتاده است که مردمش سنتی زندگی میکنند وهمه همدیگرو میشناسند .

ـا چه بدشد .من میخواستم ببرمت مادرتو ببینی دلم میخواست کمکت کنم برگردی به اغوش خانواده .

ـچه اغوشی !اگه اونجا اغوش خانواده بود که از ترس فرار نمیکردم .الان من رو ببری فردا باید بیای قبرستون .

چون حتما میکشنم اونم یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه .چون کسی نمیدونه من زنده ام یانه ‌همه فکر میکنند فرار کردم یا نیستم ‌.

ـخیلی بدشد .ولشون کن اصلا بهشون فکر نکن ‌.

ـتو چقدر خوش قلبی که فکر میکنی میتونی من رو برگردونی .

ـولش کن ‌.فراموش کن ‌.

ـمیدونی همه مردهایی مثل تو دنبال سواستفاده خودشونن !فکر کمک به من نیستند یا امثال من .

ـنمی دونم .

ـبه هر حال ازت متشکرم .

برچسب‌ها: ۸، ۴داستان ساحل
ساحل
دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
0:2

داستان ۸/۳ساحل

فردا صبح ساعت هفت ونیم اقا کریم خونه رو به قصد رفتن به فروشگاه ترک کرد .شاگرد فروشگاه ،مغازه رو باز کرده بود ومشغول پاک کردن شیشه ها بود .پیرمردی هم که براش کار میکرد ،زمین رو تمیز میکرد .اقای سماواتی و سعید چند سالی بودکه همکار کریم شده و تا اون برسه ،کارهای نظافتی فروشگاه رو انجام میدادند.ساعت ده بود که چندین مشتری برای خرید لاستیک خودرو سر رسیدند ،یکی لاستیک برای نیسان میخواست یکی برای مزدا تری اون یکی سوناتا داشت یکی دیگه برای ونش بالاستیک میخواست .سعید به این اقا یزد تا یر بده .

لاستیک جلو پراید میخواد.

اقای دلاوری هم لاستیک مزدا تیری میخواد چهار حلقه .

از اونطرف مجید احمدی سررسید یه کیف مشکی به دست و یه بارونی شتری تنش بود .کریم مهندس رو که دید ،خیلی تو دلش خوشحال شد ،فکر کرد امده موافقتشو برای شراکت سهم شرکت اعلام کنه .مهندس روی صندلی مشکی رنگ بغل میز کار نشست و شروع به احوالپرسی کرد .ـبه جناب مهندس عزیز و دوست داشتنی ؟

از این ورا ،راه گم کردید !

ـخواهش میکنم متشکرم،خوبم .

من که همیشه مزاحم شما هستم .

ـمادر محترم وپدر گرامیتون انشالله خوبند ؟

ـمتشکرم ،خوبند ،

شما خوبید انشالله ؟

دختر دایی محترمتون خوبند ؟

هنوز مهمان شما هستند ؟

ـبله ایشون هنوز قصد برگشتن به خارجه رو ندارند .

فعلا امدند ایران مدتی بمانند سالیان درازی ساکن انگلیس بودند .

الان دایی و زندایی هم ساکن کشور انگلیس هستند .این طفلک هم امده بازدید اقوام و دیدار با فامیل .

اخه خیلی وقته از مادور بوده .

ـبله ‌‌من امدم شما و سوزان خانم رو برای شام دعوت کنم ،منزلم .

پنجشنبه شب شام تشریف بیارید .

ـبراتون لوکیشن هم میفرستم .

ـمرتضی وخواهرم نرگس هم دعوت هستند .

ـا چه خوب !

شما ساکن اکباتان هستید .بله من اکباتان زندگی میکنم ،پدرومادرم تو محله شمیران زندگی میکنند .

ـچرا خونه مجردی گرفتید ،تا جایی که میدونم شما هنوز همسر ندارید ؟

ـبله یعنی همسرم ار دنیا رفته .

ـچرا !

بیمار بود !

چه بیماری داشت ؟

چقدر بد !متاسفم !

ـسرطان !

اسمش ماری بود ،توی دانشگاه باهاش اشنا شد م ،اقلیت مذهبی بود یعنی ارمنی !

ـکریم سری تکان داد و به سعید گفت

پسر برو چند تا چایی بیار خدمت اقا مهندس !

سعید چشمی گفت و رفت از پله ها بالا تا از اتاق بالای فروشگاه چایی بریزه .

ـمیگفتی جناب مهندس !

ـبله هرچیه ماری فوت شده ،منم تنهام .

پدرو مادرم هم بعلت ازدواج با یه اقلیت من رو ترد کردند و از زمانی که عاشق ماری شدم ،با من بدرفتاری وبعد تردم کردند و تو‌مراسم عروسیم شرکت نکردند .

مادرم وقتی فهمید عاشق یه دختر ارمنی شدم ،چنان قشقرقی راه انداخت که نگو ،از من میخواست برم با دخترخاله ام ازدواج کنم .

خیلی فشار اوردن بهم تا از خواسته ام منصرف شم و با دختر خاله ازدواج کنم ولی من عاشق ماری شده بودم و نمی تونستم با زن دیگه ازدواج کنم .

ـجناب مهندس داستانتون خیلی جالب شد .

متاسفم که همسر عزیزتون ماری خانم رو از دست دادید .خدا بیامرزتش .

پسر این چایی چی شد ،گمونم رفتی چایی از چاه دربیاری ‌د بدو دیگه .

تو یخچال میوه وشیرینی هم هست بیار خدمت جناب مهندس .

مهندس سکوت کرد و سعید چایی رو گذاشت رو میز ورفت تا میوه بیاره .

مشتری هم تک وتوک میومد که اقای سماواتی همشون رو راه مینداخت و کریم پشت میز کارت مبکشید و با مهندس گپ میزد ‌.با خودش گفت بهتره فعلا در مورد شراکت حرف نزنیم .ببینیم مهمونی پنجشنبه چی میشه .

بعد از دیدار جناب مهندس از کریم اقا خدا حافظی کرد وتاکید کرد که حتما کریم و دختر دایی محترمش تشریف ببرن خونه مهندس .

بعد هم همسر کریم زنگ زد و گفت خونه ای من میخوام بیام یکسری وسایل و لباس ببرم .الان خونه خواهرمم .با خواهرم میام میبرم .

ـنه من خونه نیستم ،کلید دادم ابجی مهناز بهم زنگ زد گفت یه خدمتکارفرستاده خونه رو تمیز کنه ‌.برو هر چی میخوای بردار .خودت مگه کلید نداری .

چرا برنمی گردی خونه .

ـنه دیگه مال ومن تو دیگه تموم شده ،من از دست کارات خسته ام دیگه اعصاب توروندارم .

هرروز غر هرروز دعوا !

فعلا میخوام پیش خواهرم بمونم ،شوهر خواهرم رفته سفر کاری ایتالیا خواهرم تا یک مدت تنهاست .همین جا میمونم .اینم تنهاست .

ـباشه .

برو خونه هر چی لازم داری ببر .

خدا حافظ

خدا نگهدار .

همسر کریم با خواهرش رسیدن دم در .

ار اون طرف کریم زنگ زد و به سوسن گفت که بهتره یه پیش بند ببنده و مشغول تمیز کاری بشه و بگه که اونو مهناز اورده خونه رو تمیز کنه ‌.و زیاد هم با همسر کریم گفتگو نکنه .همسر کریم زنگ زد و سوسن در رو باز کرد .

وارد خونه شد .در سالن رو باز کرد و داخل شد و به طرف اتاق خواب رفت ،یکسری لباس و وسایل برداشت جنع کرد تو چمدون و اورد گذاشت جلو در .رفت اشپزخونه و سوسن رو دید .سوسن سلامی کرد و همسر کریم جواب داد .و رفت طرف یخچال یه لیوان اب از اب سردکن ریخت و نشست روی صندلی و خورد .

شمارو کی فرستاده؟

ـخانم مهناز !

ـا چه خوب فکر نظافت خونه ماست .

ـمیگم شماره میدم ادرس میدم گاهی بیا خونه مارو هم تمیز کن .

من خونه ابجیمم یه وقت مهمونی داریم ،نیاز به خدمتکارو اشپز داریم .

هفته ای یکبار هم بیا خونه تمیز کن .

ـچقدر میگیری بابت تمیز کاری

ـهر دفعه که بیام دو میلیون وپونصد میگیرم .

اشپزی هم قیمتش جداست ،ولی اگه استخدام ماهانه کنید قیمتش فرق میکنه .

ـتو رو از کجا پیدا گرده این مهناز ؟

ـاز یه شرکت خدماتی منازل ورستوران !

ـخوب .

ـمن دیرم شده دارم میرم خودت موبایل داری شماره بده زنگ بزنم ،بهت .

ـخانم گوشیم خرابه سوخته ،الان دادم تعمیر .

شما شمارتونو همون بگذارید ،شماره خواهرتونو من خودم زنگ میزنم ،پنجشنبه میام .

ـزن کریم بلند شد و رفت طرف در خروجی و چمدون رو برداشت و رفت .

سوار ماشین خواهرش شد و خواهرش گفت ،پس چرا دیر کردی ،چهارتیکه لباس ورداشتی دیگه ‌.

و ماشین روسوییچ زد و پاشو گذاشت رو پدال و رفتند .

سوسن یه نفس راحتی کشید و رفت پشت پنجره و نگاه کرد تا دور شدن ماشین اونها رو دید .یه ماشین شاسی بلند مشکی بود .

با خودش گفت یعنی شک نکرد این کریم من رو اورده ،شاید هم هی سوال میپرسید ببینه من چی میگم .بفهمه که من رو اورده ،کریم یا مهناز .ولی اون شاید اگه همسرش مهم بود حتما نمیگذاشت بره ‌.حتما دیگه این زندکی وکریم براش جذابیت نداره ‌.شاید کریم هم با اون درست رفتار نکرده ‌‌.شاید هم اون وسطها زنه عاشق یکی شده .شاید هم این کریم ادم بد اخلاقیه و فقط برای چند روز با سوسن خوبه .باخودش گفت زنش واقعا خوشگله .پول هم به اندازه کافی دارند .خونشون هم یه خونه ویلایی بزرگه با تمام امکانات .شاید سرمایه کریم چندین میلیارد میرسید و الان که قرار بود شرکت بساز بفروشی بزنه و از اون شرکت هم کلی ایدی خواهد داشت ،پس این زنه چی میخواست ولی شاید زنه از نظر قیافه خیلی بهتر از کریم بود ولی کریم سرمایه وپول داشت و پول وسرمایه برای یک مرد شاید خیلی نمره داشته باشه و بیشتر زنها رو میتونست با پول جذب کنه ولی شاید پول هم مدت کوتاهی میتونست یک زن رو راضی کنه و قیافه معمولی اون چی .میشد با قیافه اش که زیاد خوشگل نبود ساخت ولی اگه بد اخلاق باشه و دست بزن داشته باشه یا گیر بده و اذیت کنه چی .در ضمن اونها پانزده سال بود ازدواج کرده بودند و فرزند نداشتند مثل اینکه اسم همسرش «زیبا »بود .حتما خانم زیبا از چیزی ناراحت بود که خونه رو ترک کرده بود .هرچی بود ،فعلا این خونه و کریم تچار کارتون خوابی براش بهتر بود .خدمتکار هم میشد شاید سختی داشت ،باید فکر میکرد .با خودش گفت واقعا چه بلاهایی سر خودم اوردم ‌.هم معتاد بود هم کارتون خواب اواره بدبخت که خانواده رو ترک و ولگرد شده بود ‌الان هم کریم اون رو اورده بود،واقعا کریم عاشق چی سوسن بود .شاید اون هم عرضه نداشت زن بهتری پیدا کنه .شاید بلد نبود رو مخ زنها کار کنه و به یه زن کارتون خواب پناه برده بود تا نیازهاشو بر اورده کنه .هر چی بود فعلا شرایط این طور بود .شب کریم امد خونه با چند پلاستیک میوه و وسایلی که خریده بود .و به سوسن گفت

میگم زیبا که چیزی نفهمید .گفتی که مهناز فرستاده .

ـاره ،خیالت راحت ،بهش گفتم مهناز خانم من رو فرستاده ،تازه بهم شماره داده برم خونه خواهرشو تمیز کنم .بعضی روزها هم براشون اشپزی کنم .میگم من اشپزی بلد نیستم .

ـاه چه بد شد .

ـاشکال نداره .

دیگه شد .

بهتر ازاینکه که بره شاکی بشه ،اگه بویی میبرد حتما قشقرق بپا میکرد .

ـنه بابا اون کلا زیاد اهمیت نمیده به من .

فکر کنم ازم سیره .گفت تا یکسال دیگه بر نمیگردم .میخواد خونه ابجیش اتراق کنه ‌

.شوهر خواهرش رفته ایتالیا سفر کاری .

ـا ؟

ـمیگم سوسن مهندس اومد ،مارو دعوت کرد شام خونشون .

ـخوب چه عالی ؟

ـاره ؟ولی تو باید بیشتر بری تونقش !سختت نیست .

ـچرا ؟

سخته یک ریز نقش ادمی که نیستی رو بازی کنی ؟تازه میترسم یادم بره اسمم سوزان نیست یا یک موقع سوالی بپرسند گیر کنم .

ـچند تا کتاب زبان تو کتابخونه هست بردار بخون صبحهامن نیستم .

ـمیگم اگه این مهندس تورو به عنوان شریک وارد شرکتش کرد ،چی گیر من میاد ؟

ـسهم من چی میشه ‌.

حتما سود زیادی نصیب تو میشه .

ـحالا بگذار ببینم چی میشه ‌.اگه موفق شدم .حتما به تو هم یه درصدی میدم ‌

چقدر حسابگری تو .

حالا باهم دوستیم دیگه .

ـخوب من این همه باید نقش بازی کنم اذیت میشم ‌.

ـپس نمیگی من اوردمت خونه ،

حالا ولش کن .تو کاری کن من شریک شم پول توروهم میدم .

بیا این کارت توش ده میلیونه برو واسه پنجشنبه شب یه لباس شیک مهندس پسند بخر .خودتم جمع وجور کن شبیه خدمتکارها نباشی اون شب .

ـبا کی برم .

ـبه خواهرم مهناز میسپرم بیاد ببرتت اون سلیقه اش خیلی خوبه .

بالاخره اون یه خانمه خونه و سالیان دراز یه خانم متشخصه و طرز لباس پوشیدن رو بلده .

ـاره دیگه واقعا من چقدر بدبختم که باید مهناز بهم لباس پوشیدن یاد بده .

ـاشکال نداره تو خیلی خوبی .

ـواقعا

ـبله تو خیلی بهتراز اون زیبا هستی .

ـشاید هم نیستم ،فقط یه کارتون خواب بدبختم که باید نقش یک کس دیگه رو بازی کنه .که تو فیلمنامه بنویسی من بازی کنم .

ـغر نزن دیگه ،اشکال نداره ،برو غذا رو بکش بیار و یه قابلمه غذا تو وسایلهای خرید گذاشتم رومیز .

میوه ها رو هم بشور بگذار یخچال .من برم اتاق خواب یه دوش هم باید بگیرم .

بهتره به هیچ چی فکر نکنی .

ساحل
شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳
17:38

داستان ۸/۲ساحل

روزچندمی بود که سوسن خونه کریم رو اشغال کرده بود و نقش همسرش رو براش بازی میکرد ،شب که کریم برگشت خونه فقط چای اماده بود ،از غذا خبری نبود ،چون سوسن تمام عمرش تو خیابونها سپری شده و کلا از هنر اشپزی بی بهره بود .کارتون خواب نه اشپز خونه داشت ،نه اتاق خواب ،هر چی گیرش میومد میخورد .توی فریزر البته پربود از همبرگر و ناگت مرغ و گوشت بسته بندی شده و سبزیجات فریز شده ،فیله مرغ و کباب لقمه ،کریم رفت توی اشپز خونه وکباب لقمه ها رو از فریز ر خارج کرد .به سوسن گفت ،چرا یه چیزی درست نکردی ،باهم بخوریم ،البته تو وظیفه اشپزی نداری .مهم نیست ‌. سه پیمونه برنج پاک کرد و ریخت تو ی یک قابلمه کوچک و شست و کمی نمک بهش زد و گذاشت سر اجاق ،

لقمه های فریز شده رو هم گذاشت داخل ،مایکروفر تا کمی یخش باز بشه .دودقیقه و بعد دراورد .بعد هم رفت اتا ق خواب لباسشو عوض کرد و گفت من دارم میرم دوش بگیرم ،سوسن ،هواست به اون کته روی گاز باشه یک وقت خراب نشه .هی همش بزن چند دقیقه یکبار بعد در اخر ابش کشیده شد چند قاشق روغن بریز روش و دم کن بگذار درش .توکه اشپزی بلد نیستی .

سوسن یه اهی کشید گفت اره من این قدر غذا نپختم که کلا بلد نیستم برنج بپزم شفته میشه .میدونی اینم سرنوشت منه .کریم دوش گرفت و درامد .

بعد مرتب کردن خودش روی مبل نشست و سوسن براشون چایی ریخت یعنی دوتا چایی .

ـمیدونی سوسن یکی از دوستام که مهندس هست فردا شب میخواد بیاد خونمون من بهش گفتم که تو دختر دایی منی و اسمت سوزان هست .

و تو انگلیس زندگی میکردی و الان برگشتی ایران .و برای دیدار من امدی خونمون .لطفا فردا سوتی ندی .

نمی خوام اونها بفهمند که تو کارتون خوابی .

بهشون گفتم فوق لیسانس تجهیزات پزشکی هستی و مهندس به حساب میای .فردا هم اگه امدن چند تا کلمه انگلیسی یاد بگیر .هی میون کلماتت به جای خوبه بگو اکی ،به جای بله بگو یس .به جای خوب بگو گود ،موقع خدا حافظی بگو بای ،به جای برو بگو گو .به جای متشکرم بگو تنکس یا تنک یو .به جای مو بگو هر به جای چشم بگو ای .بالاخره چندین کلمه انگلیسی اضافه کن و کمی لهجه انگلیسی اضافه کن .نمی خوام بویی ببرند .

اگه گفتند کدوم شهر بگو لندن ،اصلا اسم خیابون رو هم یاد بگیر ببین تو لندن چه خیابونهایی هست حتی اسم کالج روکه درس خوندی هم یاد بگیر .فقط تا فردا فرصت هست ‌.صبح برو یه ارایشگاه اون موهاتو یه رنگ دیگه کن .یک کم به ظاهرت برس .دیگه خودش میخواست بیاد خونمون .شاید باهم شریک شدیم اول شاید این ساختمون رو بکوبیم بسازیم و بعد امکان داره باهم یه شرکت بساز بفروشی راه بندازیم .من الان چندین ساله کارم فروش لاستیکه .ولی دیگه خسته شدم .

ـمن الان چطور سریع یک روزه نقش یه مهندس خارج رفته که تو کالج انگلستان درس خونده رو بازی کنم .واقعا تا زه باید لباس چی بپوشم ‌.به نظرت بهتر نیست من رو ببری همونجا پیش همون پیرمرد پیاده کنی .من میخوام برم پیش دوستای کارتون خوابم .نقش بازی کردن توی یک روز کمی سخته .

ـنه چه سختی .اگه بخوای میشه .این کتاب اموزش انگلیسیه .لازم نیست که همه اش انگلیسی بلغور کنی .دیدی که بقیه هی میگن اکی ،اکی .یس و نورو که بلدی .مو رنگ کردن هم که کاری نداره .اصلا اگه رنگ خونه بود خودم رنگ موهاتو درست میکردم ‌.میدونی فردا من باید برم فروشگاه .اگه هی مغازه مودببندم مشتریام میپرند .

پولشو میدم برو رنگ کن .خدا رو چه دیدی یکهو این مهندس ازتو خوشش بیاد .

ـشام چی ؟من که نمی تونم برای اونها شام درست کنم .

ـنکران نباش ،تهرون قدم به قدم رستوران هست .از یکی از بهترین رستورانها براش غذا میگیرم .تو فقط میز رو بچین .ظرف و قاشق و لیوان و بگذارسرمیز .

شام درست کردن پای اشپز رستوران .

ـخوب .

اون شب رو که کریم در گیری فکری داشت و توی فروشگاه کلی هواسش درگیر فروش لاستیکهاش بود خیلی خسته شده بود و همون اوایل شب رفت توی اتاق وگرفت خوابید .

ـسوسن فقط بیدار موند تا ساعت یک نصف شب کتاب دستش تا چند کلمه انگلیسی یاد بگیره .

صبح هم اول وقت کریم سرکار رفت .

اون هم بعد از خوردن صبحونه رفت نزدیکترین ارایشگاه مدل موهاشو و رنگشو تغییر داد .و کمی به ظاهرش رسیدگی کرد .

خونه رو به گفته کریم جارو برقی کشید و همه کف و روی مبلهارو جاروبرقی وطی کشید .همه جا که تمیز شد و دستی هم به اشپز خونه کشید و ظرف های شام رو که بشقاب های چینی لب طلایی سفید رنگ بودند از تو کابینت ها در اورد و قاشق وچنگالها رو دستمال کشید و میزشام رو موقع عصر چید .

موقع غروب هم لباساشو عوض کرد و یک پیراهن ار پیراهن های توی کمد همسر کریم رو پوشید .

یک جفت صندل سفید رنگ هم برداشت و زنگ در زده شد کریم زنگ زده بود و از گلفروشی نزدیک خونه یک دسته گل فرستاده بود برای سوسن .گلها رو توی گلدون میز عسلی گذاشت .

وروی میز شام هم یه شمعدان پراز شمع گذاشت که موقع شام روشنش کنه .موقع که ساعت هشت شب گذشت سروکله کریم با چند قابلمه غذا پیدا شد وقتی وارد خونه شد و سوسن رو دید تعجب کرد بهش گفت چقدر عالی شدی .بعد هم غذاها رو برد اشپز خونه و گذاشت روی جزیره اشپزخونه .

گفت فکر کنم مهندس با دوستش بیاد .

یکساعت دیگه میرسند .لطفا اون شیرینی ها روهم توی شیرینی خوری بچین بگذار سرمیز ‌‌.فقط یادت باشه تو اسمت سوزان هست .کارتون خوب نبودی .و الانم دختر دایی منی دختر دایی منصور .فامیلیت هم

کاتب هست ‌.اسم مادرت زندایی منیژه است فقط سعی کن زیاد بیشتر از اندازه حرف نزنی سوتی بدی ‌اگه سوالی پرسیدن که ندونستی فقط بپیچون یا بهانه کن از سالن برو بیرون .لازم نیست اصلا زیاد حرف بزنی .

ـباشه یادم میمونه .ا ه چه کار سختی به من دادی .

هی باید نقش بازی کنم .

ـدیگه زندگی خوب میخوای همینه دیگه .

ـصبح رفتم موهامو درست کنم کلی اذیت شدم .واسه اپیلاسیون کلی درد کشیدم ‌.ارایشگر برای هایلایت کلی موهامو کشیده برای براشینگ هم کلی کف سرم درد گرفته .اه چقدر سخته .

این لباسی هم که پوشیدم خیلی سخته .این جوراب شلواری رنگ پا چسبون تنگ کلی اذیتم میکنه ‌.

ـباشه اشکال نداره حالا یک شبه تحمل کن .به نظرم به خودت نگیر فکر کن همشون راحت و اسونه ‌.خیلی کارهای سختتر تو دنیا هست .

ـباشه من برم شیرینی بچینم .

ساعت نه ونیم که شد اقای مهندس ودوستش با یک جعبه شیرینی پیدا شدند .

با سلام واحوالپرسی وارد شدند و کریم مهندس رو به نام مجید احمدی و دوستش رو با نام مرتضی جهانگیری معرفی کرد .

از همون لحظه ورود سوسن شروع کرد به استفاده از کلمه های انگلیسی و هر از چند گاهی از یکی از کلمه ها استفاده میکرد .

مثل اینکه مهندس از اشنایی با سوزان یا همون سوسن خیلی خوشحال شده بود .که دوست داشت بیشتر با اون گفتگو کنه ‌تا با کریم .بعد از صرف شام و گفتگو در مورد ساختمون سازی و اینکه کریم میخواست در شرکت مهندسی اونها شریک بشه .اخرشب مهند س ودوستش با خوشحالی زیاد خونه کریم روترک کردند .

برچسب‌ها: داستان ۸، ۲
ساحل
جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳
17:45

داستان ۸ ،۱ .ساحل

در یک روز از ماه دی که هوا سردوبارونی بود و خیابونها از تردد عابران خالیتر ،یک ماشین پژو پارس سفید رنگ پلاک تهران جلوی کارتن خواب زنی تر مز کرد .مرد میانسالی که چهل وهشت ساله با موهای جو گندم که تقریبا میشد گفت قد یک متر وهفتادوپنج سانتی متر که شکم برامده داشت که معلوم بود زیاد غذا میخوره وچاقی شکمی داره با پوست تیره پیاده شد .زن سی وپنج ساله یک معتاد کارتن خواب بود که سالهای زیادی بود که توی خیابون روی کارتن میخوابید.زن که کارتن خوابی در این همه رنج زندگی کردن تقریبا زیباییهاشو گرفته بود .بخاطر فرار از خونه اونم بعلت دعوا وبداخلاقی خانواده سر از دواجش از خونه فرار کرده بود و سالها کارتن خواب وبعد معتاد مواد مخدر شده بود،میون کارتن خوابها مشهور به سوسن بود و هرشب توی پارک کنار پیرمردی میخوابید که فکر میکرد ،بخاطر سن بالاش کارش نداره .بعضی روزها بخاطر تهیه مواد مخدر و کسب پول سوار ماشین های مردم میشد .گاهی هم وقتی به خونه هاشون میرفت با کلی خرت وپرت لباس جدید برمیگشت .مردهایی که البته شاید بعلت تنهایی یا بعضی وقتها بخاطر نبود همسر به اون مراجعه میکردند .اون روز هم اون اقای میانسال امده بود تا ببردش .ادرس اون سوسن خانم رو یکی از دوستاش بهش داده بود و بهش گفته بود ،که چندین بار اون رو برده خونه و حداقل از تنهایی بهتره .به نظرش بهش خوش گذشته بود چون سوسن پای منقل مینشست و با مردها مواد مصرف میکرد و براشون مشروب توی گیلاس میریخت و توی همه کارهای کثیف مشارکت میکرد و بخاطر بدبختی و بی پولی به چند ر غازی که از مردها میگرفت راضی میشد .حتی به لباس کهنه های همسرهای مردهایی که باهاش بودند یا یه شام وکمی مواد و کنی ابکی .این قدر بدبخت و بی کس وکار بود که مجبور بود که به هر کاری تن بده ،تموم لباسهاش کثیف بود و یه مقنعه مشکی کج سر کرده بود .یه مانتو جلو باز بلند کرم مشکی تنش بود که چندین روز بود نشسته بود‌.توی پارکی که سوسن میخوابید نهایت صورتشو میشست و گاهی مانتوشو امکان داشت بشوره .غذا هم هر چی گیر میومد میخورد .اون شب هم با اون مرد میانسال سوار ماشین شد و باهاش رفت .ماشین ازپیرمرد همراه سوسن دورتر ودورتر شد و پیرمرد چشماش دنبال ماشین بود تا از نگاهش دور شد .بعد از چند ساعت ماشین جلوی در یه خونه کلنگی در محله مجیدیه توقف کرد و زن رو پیاده کرد غروب شده بود و تقریبا تاریک .زن ومرد داخل خونه شدند و مرد اطمینان داد که کس دیگه ای توی خونه نیست .سوسن وارد خونه شد و فقط اولش یه نگاه به خونه و مبلمان و پرده اش کرد و فکر کرد بد هم نیست خونه زندگی مرد ،حالا چرا معتاد شده و چرا میخواست شبشو با سوسن بگذرونه .

مرد هم پشت سر زن وارد شد و رفت توی اتاق خواب تا لباسهاشو عوض کنه .بعد از نیم ساعت با پیژامه راه راهش و تی شرت پیداش شد و یک حوله و پیراهن زنونه که مال زنش بود ،پیداش شد .

ـسوسن جون بهتره بری یه دوش بگیری ،وسایل حموم همه چی داخل حموم هست .اینم حوله ،اینم لباس .

دوست دارم این پیراهنو برام بپوشی !

ـباشه ،میرم ،میگم زنت کجاست !

ـزنم قهر کرده یکماهه رفته خونه ننه اش .

تنهام .خیالت راحت باشه .

ـا چه خوب !

ـپس زودتر برو خودتو بشور ۰

دوست دارم زودتر باهم بشینیم پای بساط خوش بگذرونیم .از کیه زنم نیست ،تنهام ،بدجوری تنهام دوست دارم ،امشب تو منو از تنهایی در اری !

ـحالا چرا من رو انتخاب کردی ؟

ـاین همه زن خوشگل توی این شهرن !

ـتوهم خوشگلی مگه چته ؟

ـخوب من یه کارتن خوابم !

ـاین همه زن قرتی ؟

ـتو فکر کردی به این راحتیاس هرزنی خودش یا شوهر داره ،یا پدر داره ,یا برادر داره ،تازه هرزنی صاحب داره .

حالا فعلا که تورو دارم ،بهتره بری دوش بگیری .

سوسن رفت داخل حموم و لباسهاشو در اورد و خودشو تمیز شست و حوله رو دور خودش پیچید .ورفت توی اتاق خواب تا لباسشو بپوشه و به خودش برسه .وقتی پیراهن زن مرد رو پوشید دید چقدر بهش میاد .جلوی میر توالت زن مرد حسابی ارایش کرد و سرخاب سفیداب مالید و رفت توی پذیرایی .

ـبه چه خوشگل شدی .این پیراهن چقدر بهت میاد .

سوسن یه چرخی زد وگفت بله خیلی قشنگه .

نشست کنار مرد .منقل و بافور .اون شب را تا صبح بیدار موندند و هی چای خوردند و مواد کشیدند و فیلم دیدند وتخمه خوردند و پفک و چیپس و شکلات تا صبح اون دورو اطراف پر از اشغال تخمه و خوراکی بود .

دم دمای صبح خوابشون برد .مرد صبح سرکار هم نرفت و گفت سوسن به عشق تو امروز من مرخصی میگیرم ،امروز رو میبرمت بیرون باهم بگردیم ،شب هم باهم بریم رستوران اخرشب هم باز مهمون من .امشبم حسابی خوش میگذرونیم .مانتو وشلوارزنشو داد تا اون بپوشه و کیف همسرش رو برداشت و کفش های همسر اون رو پوشید و باهم توی چندین پاساژ رفتند از هر پاساژ کفش وکیف و مانتو وشلوار وپیراهن خریدند .و اخر هم به رستوران رفتند .یه رستوران متوسط .یه شامی خوردند و بعد هم باز روانه خونه شدند و تمام شب به گفت وشنید و خوردن مشروب و کشیدن و خوردن تنقلات گذشت .

ازش پرسید سوسن جون چرا کارتن خواب شدی .

ـمیدونی قصه اش طولانیه ،کریم جون .

منم دختر یه خانواده بودم که داشتم زندگیمو میکردم .فقط بخاطر اینکه میخواستند من رو شوهر بدن به مردی که دوست ندارم ،از خونه فرار کردم .یعنی من کس دیگه رو دوست داشتم ‌بخاطر اینکه پدرومادرم کتکم زدند و دعوا کردند و من از خونه فرار کردم و همون روز بایه پسر اشنا شدم .پسر اسمش سامان بود .باهم اشنا شدیم وهمون روز من رو کشون کشون برد خونشون یعنی هی بهم میگفت بیا خونمون تو که جایی نداری ،امشب خونه ما بمون .پدرو مادرت انداختنت بیرون .من کاریت ندارم .بالاخره به زور من رو برد خونه و همون شب بهم تجاوز کرد و من دیگه از ترسم نرفتم ،خونه و این طور از اون موقع در بدر وکارتن خواب شدم .یعنی اونها تو یه شهر دیگه اند من از اونجا فرار کردم ،تا من رو پیدا نکنند ،اگه پدرم میفهمید بهم تجاوز کردند معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره ،منم فرار کردم .دیگه این طوری شد که سر از کوچه خیابونهای تهرون سر دراوردم .

ـا .

چه سرنوشت بدی .

واقعا متاسفم برات .

ولی حیف بودی .چرا خودتو حروم کردی .اگه از دواج کرده بودی ،الان خونه ،زندگی وبچه داشتی .

ـاره .

ولی اون مرد رومن دوست نداشتم .پدرم بهش مقروض بود و میخواست من به زور زنش بشم .طرف یک زن دیگه داشت ،که بچه دار نمیشد .میخواست من رو بگیره واسش یه پسر کاکل زری بزایم .

ـبه نظرم زن دوم مردی میشدی که براش ژه پسر کاکل زری میزایید ی که پونزده سال هم ازت بزرگتر بود و دوستش نداشتی بهتر بود از الان که کارتن خواب شدی .به نظرم تو اشتباه کردی .اون موقع فقط دست یک مرد که دوستش نداشتی بهت میرسید .الان توی خیابون نه سر پناه داری نه پشتیبان .نه بچه ،نه خانواده .حداقل هر چی بود مرد سن بالا از هزاران مرد هوسران برات بهتر بود .

ـالبته من هم یک جچر بدبختم .زنم قهر کرده رفته ،تنها موندم ،شاید طلاق بگیره ،شاید برگرده ،ولی اون هم همیشه من رو اذیت میکنه .خیلی سر به هواست .فقط فکر قروفر و قیافه و عمل دماغ و پرتز و این چیزاست .نه شام درست میکنه ،نه ناهار ،صبح تاشب خونه ابجیشه .

همیشه من رو تنها میگذاره نه پنجشنبه پیشمه نه جمعه ،الانم قهر کرده رفته خونه مادرش .

ـاره شاید درست بگی ولی تو اون لحظه من سی وپنج ساله یا چهل ساله نبود م همسن شما تا بتونم خوب وبد رو تشخیص بدم .فکر کردم راه درست فرار کردن از خونه است .

حالا ولش کن .بی خیال .بیا خوش بگذرونیم .قلیان بکشیم .

ـحالا چند روز میتونی اینجا بمونی .

ـا واقعا چه خوب .

ـیه باغ تو شهر یار دارم ،اگه زنم هم امد بعضی روزها میای اونجا همدیگرو ملاقات کنیم .

ـاره چرا نمی تونم من کارم همینه .

ـاز این راه امرار معاش میکنم ‌میبینی که یه کارتن خواب بدبختم .

حالا هر موقع دوست داشتی بیا دنبالم .

ـحالا بریز بخوریم .

ـاون چیپس رو باز کن .

پاکت چیپس جرق صدا داد و محتویاتش رو ریخت توی ظرف چوبی .یک ظرف چوبی دیگ هم پفک .

زن پشت مرد قرار گرفت و یک دستشو گذاشت رو شونه هاش و سرشو گذاشت رو شونه اش .چقدر امشب خوبه ‌.

اقا کریم ،واقعا خیلی مردی .ممنون که برام لباس خریدی .تا حالا کسی این همه بزام لباس نخریده بود .تو عمرم با کسی پاساژ نرفتم ‌.چندین ساله فقط لباس کهنه مردم رو تن کردم .شما خیلی انسان هستی .

ـخواهش میکنم .قابل شمارو نداشت .

تموم شب رو به خوردن و حرف زدن گذروندن و بازهم مرد خواب موند و اون روز دیرتر سر کار رفت و سوسن موند خونه .

تموم خونه رو وارسی کرد .زن کریم اقا هزار دست لباس وکفش داشت .پیراهن های متنوع و کفش های مجلسی و هزار تا کیف و توی اشپزخونه و همه جارو بازدید کرد .توی کشو میز توالت جعبه جواهر خالی بود ،همسر کریم طلاها وجواهرات رو برده بود .یه گاو صندوق ته اتاق بودکه اونم کلیدی روش نبود و اون استاد زدن صندوق نبود .اون شاید تو زندگیش چندین بار به دزدها ی کارتن خواب برای نقشه هاشون کمک کرده بود ولی این اقا کریم خیلی مهربون بودو براش راحت هزینه میکرد ،باخودش فکر کرد نیاز نیست دزدی بکنم .تازه این اقاکریم رو باهاش خوب باشم میتونم کلی ازش پول بگیریم .چه کیش مناسبی مردی در حال طلاق گرفتن ‌.نمی دونست ارزو کنه که زن مرد دیگه ،برنگرده و فعلا سوسن مدتها بمونه و تا میتونه با کریم دمساز بشه ‌. حالا فعلا وقت هست ،بگذار ببینم چه میشه .

برچسب‌ها: داستان ۸، ۱، ساحل
ساحل
پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳
21:27

ازاد .سپید .دلنوشته .ساحل ۱۶۲

این دوره روشن ،من وروزای بکر تنهایی

نفس هایی که تو تنهایی جا موند

فرصت فکر به روزای روشن

کاش ازاین زندگی چیز بهتری نصیبم بود

بجز درد تنهایی ،بجز این همه ناله وغم

شادی و خوشیهایی همراه من بود

یک کم نمک کمی خنده فقط همین لبخند

کوچولو بسه ،افتاب از اون بالا شاهده

واسه روزای پر از نور واسه تن لخت

بیا بون های لوت و جنگل های استوایی

شاید دست خورشید دور از تو نوازشم کرد

وقتی نبودی تو نشستم زیر گرمای بعد از ظهر

نگی خیانت کرد ،فقط اشعه ونورش به من خورده

به لطف گرمای مهرش تو ماه ابان

دیگه تنم از سردی یخ نکرده ،منم چشمام رو به خورشیده ،ولی دور از تو دیگه این قسمت ما بود ،باید رو کنم به نوری که زندگی میده

نه به تاریکی وغم ها که مرگ میاره

توکه دستات خالی بود توکه لب هات خالی

بود،برای من نبود تن وجونت ،،منم شریکی

نخواستم ،الانم از تنهایی خودم غمگین نمیشم

تو نباشی هم میگذره روزا ،مدتی طی میشه

ومن هم واسه خودم لبخندی پیدا میکنم شاید

اگر رفتی خدا حافظ ،همون بهترکه دور باشیم

وقتی نصیب قسمت ما جنگه ,تفاهم نیست

همیشه در گیریم وحرفی از خوشی نداریم

تو مال من نبودی ونیستی ،دیگه این دوری مهم نیست

وقتی اخر ش خیروخوشی نیست همش جنگه

چه ارزش داره باهم بودنی که همه اش خونه

دلت خونه جگر خونه ،همه اش مشته لبات خونه

باید جنگید ولی تا کی مگر این زندگی چند روزه که همه اش جنگه توی خونه

اگر همه عشق ها اخرش جداییه

اگر اینها گناهه دیگه دست من نیست

منم نمی خوام واسه خودم این همه مصیبت رو

زبون ها هم نفهمیده میشن انگار انگار که من هم توجایی اشتباهی پا گذاشتم به دنیا

نه دلگیرم از این اوضاع نه خندونم فقط میدونم میگذرن روزا ،وقتی که همه اش تقدیره دست من نیست

منم فکر کرده بودم به هر چیزی

دو دوتا کرد م و دیدم نه این ور نه اون ور

همه اش باخته همه اش جنگه یک روز خوش ندارم هر جایی باشم چه فرق داره کجا باشم

دوست داشتن وعشق رو باد باخودش بردش

منم موندم تک وتنها ولی بازم نیستم پریشونش

بگذار بگذره همین دنیا همه اش بازی بود

ادمهای دورم مجازی بودند حقیقت جای دیگه ای بود

همه نقش های که چیدی به دور من

یک روز دیدم که هیچ کس نیست مثل پرکاهی

همه شونو باد برد و حتی پوشالی از اونها پیدا نیست

منم بازی نمی

خواستم نه بازیچه شدن

تو اگه می دونستی عشق چیه این همه بازی

نمی کردی واسه این دل من

تو هم اگه عاشق بودی نمیگذاشتی

دست کسی برسه به این تن من

توهم دنبال رویاهات و بازی های خودت بودی

به دنبال خواسته قلبت و خواسته بقیه

منم برام مهم نیست ،همین بوده گذشته و

بقیه وقتها هم خواهد گذشت

منم خو کرده ام به تنهایی خودم خسته نمیشم

از این همه کنج سکوت و بی کسی

چیزی ازارم نمیده دیگه قلبم تنگ نیست

این قدر غم روی غم امد و تنهایی پی تنهایی

دیگه غم هم شده بی غم تنهایی هم دیگه تنها نیست

نه غربت میده رنجم نه تنهایی

منم یار خودم گشتم دیگه جایی واسه تونیست

تو باشی یا نباشی فرقی نیست زیادی دیر شد

ولش کن عشقو بی خیال عشق چه جدیدش چه قدیمش

برچسب‌ها: ازاد، سپید، دلنوشته، ۱۶۲
ساحل
چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳
17:50

داستان ۷ـ۳.ساحل

خواهر سارا که سمیرا نام داشت بعد از فهمیدن این که همسر سارا اون رو ترک کرده و مدتها خبری ازش نیست ،از اینکه سارا بچه اون رو تو این بدبختی بدنیا اورده بود شماتت کرد و بهش گفت ،وقتی شرایط خوبی نداری و همسرت این همه بدهی بالا اورده و هیچ‌وقت حامی خوبی برای تو وبچه هات نیست ،چرا باردار شدی .و چرا بچه یک ادمی مثل اون رو نگه داشتی .ولی سارا بهش گفت ،من بچه مو دوست دارم ونگهش داشتم ،بچه خودمه ،خودم ازشون مراقبت میکنم .بچه کوچولویی که پدر بالا سرش نیست و پدرش بخاطر ندونمکاری الان فراریه و نمی تونه بچه شو ببینه و هرروز طلبکار دنبالش میگرده تا بندازتش پشت میله های زندون .طلبکارها چکها رو اجرا گذاشتند و ازش شکایت کردند و در بدر دنبال پیدا کردن کامران بودند ولی هیچ خبری از کامران پیدا نکردند ،بعد از اینکه مدتی گذشت و کمی ابها ازاسیاب افتاد ،کامران از زن وبچه اش خواست که به دیدنش بروند ولی سارا گفت که فعلا اریا خیلی کوچکه و فعلا زوده بخواد به یک روستای دوردست سفر کنه ،اونم با سه تا بچه قدونیم قد .که یکیشون نوزاده .اون بهشون گفت که تو روستا خیلی بهش خوش میگذره و خدارو شکر اینجا از طلبکار خبری نیست .برای خودش کشت وکار راه انداخته و سبزیجات کشت شده رو داره به شهر نزدیک روستا میفروشه .و حتی یک زمین زراعی اجاره کرده و داره کشاورزی میکنه و امکان داره یه مرغداری هم بزنه .و گفت که خیلی دلش تنگ شده .سارا هم بهش اطلاع داد که همه طلبکارها دنبالشن و مسلمی و همه طلبکارهای دیگه حکم جلبشو گرفتند .

دربدر دنبالش میگردند تا بیندازنش زندان .

بالاخره بعد از مکالمه تلفنی ،سارا باید میرفت دنبال کاراش .خواهرش که بعد از ده دوازده روز رفت خونه خودش و الان کلی پارچه مردم روی هم تلنبار شده بود ،که باید دوخته میشد .هر کسی مهمونی ومجلسی داشت ،که باید لباسهاشون رو اماده میکرد .

از دوخت ن لباس درامد ی حاصل میشد که حداقل در نبود کامران ،سارا میتونست بچه هاشو اداره کنه .یک اتاق کوچک رو به خیاطی اختصاص داده بود و مشتری ها برای دوختن لباس مراجعه میکردند ،ولی پسرش اریا هم خیلی شبها گریه میکرد و نمی گذاشت استراحت کنه ،باید شب تا صبح بیدار میموند بچه رو نگه میداشت ،تا خوابش میبرد ،بچه بیدار میشد وشروع به گریه میکرد ،همه اش سر پا نگهش میداشت باز گریه میکرد ،زمین مینشست بچه‌گریه میکرد توی گهواره مبگذاشت گریه میکرد و تا صبح بیشتر شب رو بیدار میموند و بچه نگه میداشت یا براش شیر اماده میکرد .

مادرش تو تماس اخیر بهش گفته بود که برای دل درد بچه بهش ترنجبین بده شاید دل درد بچه خوب شه و بهش خاکشیر بده شاید از نفخ بچه باشه .اون گاهی به بچه تر نجبین میداد ولی بیشتر سعی میکرد چیزی نده .تموم شب بیدار میموند و صبح هم باید لباسهای کثیف بچه رو با دست با صابون واب گرم بشوره ،از اون طرف باید به درسهای ارشام رسیدگی میکرد و دخترش هم که نیاز به توجه بیشتر داشت باید به

خیاطخونه هم رسیدگی میکرد .واقعا کارش زیادشده بود و با وجود بچه خواب شب نداشت .ولی مجبور بود همه چیز رو تحمل کنه ،مادرش نزدیک نبود که تو نکهداری بچه کمکش کنه .گاهی وقتها خواهرش بهش سرمیزد و وقتی اوضاع رو دید تصمیم گرفت در نگهداری بچه به خواهرش کمک کنه .سارا لباسهای مردم رو دوخت و تحویل داد و سفارشات جدید گرفت ووقتی کارش تو خیاطی عالی بود مشتریهای جدید پیدا کرد و کارش رو توسعه داد و یک سالن بزرگتر برای کار خیاطی اجاره کرد .و دوتا شاگرد گرفت که بهش کمک کنند .بعد از اینکه اوضاع مالیش بهتر شد تصمیم گرفت از اون محله که اقای مسلمی نزول خور و بقیه طلبکارها پیدا کرده بودند بره و اون محله رو ترک کرد .اونجا اجاره ای بود وسریع خالی کرد واقعا اون تقصیری تو بدهکاری کامران نداشت ولی در درون خودش بخاطر کارهای اون ناراحت بود .

کامران ازش خواست که با بچه ها به روستا بره وباهم زندگی کنند ولی سارا گفت ،من نمی تونم بیام روستا اینجا کار وبارم خوبه .بهتره تو برگردی .فعلا که طلبکارها پیدات نکردن و شاید بی خیال شدند ولی کامران گفت اگه پیدام کنند دوباره برام دردسر درست میکنند ‌.اون مجبور بود مدتها پنهان بشه .اریا هم دوساله شده بود .کامران توی روستا واسه خودش کار میکرد و تو‌کار کشاورزی موفق شده بود و میتونست کشت وزرع کنه و تونسته بود یه زمین زراعی بخره و تراکتورو کمباین بخره و همین طور دامپروری کنه ‌.واقعا شاید جای کامران توی شهر نبود .یک کشاورز زاده بود که پدرش هم کشاورز بود ولی اون رفته بود تهرون تا برای خودش کار کنه ولی تو کار وکاسبی شکست خورده بود ،البته کامران ادم عیاشی بود که سارا از کارهاش خبر نداشت .اون بیشتر پولهاشو خرج مشروب و کارهای دیگه خودش کرده بود که الان کم اورده بود وبه همه بدهکار شده بود .با همکارای کاسبش شرط بندی میکرد و شرط رو میباخت باید پول پرداخت میکرد .در ضمن با چندین زن رابطه پنهانی داشت که به منزلشون رفت وامد داشت و پولها رو خرج رستوران و خرج خانمهای دیگه کرده بود و سارا فقط یه ماکت بود برای روابط پنهانی کامران وهمه گند کاریهاش .پیش خودش فکر میکرد ناصر الدین شاه قاجاره و پولهاش تمومی نداره .ابتدا وقتی درامدش و پولهایی که تو حسابش میومد رو میدید فکر میکرد خیلی پولداره و کلا غرور برش داشته بود و تصمیم گرفته بود مثل اجدادش که همگی چندین همسر داشتند و همشون مثلا دنبال کامجویی ولذت جویی از جهان بودن به مراد دلشون برسند در حالیکه سارا بدبخت مشغول خانه داری و بچه داری و فکر یک قرون دوزار کامران بود و مثلا قناعت میکرد تا پولهای اقای کامران بیشتر بشه تا پیشرفت کنه ،جناب کامران در حال پول پخش کردن بین زنهای بیوه و دخترهای ولگرد بود ومیخواست به تمام زنهای بدبخت و بیچاره شهر کمک کنه تو زندگی خوبی داشته باشن. و در عوضش به جناب کامران خدمت ارائه کنند .مشروب نوشیدن وقمار کردن و مزید برعلت شده بود تا همه اش باخت بده و طلبکارها دنبالش باشند از اون طرف نزول هم گرفته بود که هر ماه اوایل پرداخت کرده بود ولی بعد از مدتی قادر به پراخت نبود .الان کلی طلبکار دنبالش بودند .واون فراری شده و حالا باید چطور بدهی مردم رو پرداخت میکرد .هیچ سرمایه ای نداشت که بفروشه و بدهیهاشو بده و مجبور به فرار واختفا بود .چند مدتی که گذشت و طلبکارها بی خیال شدند و اون هم تو کشاورزی موفق شد مقداری پول بدست اورد مقداری از چکها رو با پول کم از طلبکارها خرید و مقداری از بدهی مسلمی رو داد و دید که همسرش قصد رفتن به روستا رو نداره ،باز به تهرون برگشت ،و دوباره توی تهرون شروع به مسافر کشی کرد .فعلا قصد نداشت وارد کار تجارت پرسود خودش بشه ،ولی همسرش تو کار خیاطی پیشرفت کرده بود و کلی مشتری داشت ،بچه هاش هم خیلی اروم زندگیشونو میکردند ارشام درس میخوند و دخترش هم باید مدرسه میرفت .

اریا هم دیگه سه ساله شده بود .با پول مسافر کشی یه درامد بخورو نمیری درامد داشت ولی سارا خودش درامدش از خیاطی رو هم صرف هزینه های بچه ها وخونه میکرد ومقداری پس انداز .

بعد از مدتی باز کامران هوس کرد دوباره بره دنبال کاسبی و تجارت خودش رو ادامه بده و از سارا خواست از سرمایه ای که در دستشه به اون قرض بده و بعدا از درامد تجارت شریک بشه .سارا هم کلا بدهکاری های گذشته اون رو فراموش کرده بود و فکر کرد که کامران دبگه ادم شده وباز میخواد شاهکار کنه واونها رو از بدبختی رنج کار زیادنجات بده .پس پولی رو‌که مدنظر بود در اختیار کامران گذاشت .کامران پولهارو گرفت و باهاشون کالا خرید و باز رفت بازار تا کار کنه .ولی اوضاع بعد از مدتی خرابتر شد .چون این بار فقط بدهکاری نبود کامران معتاد شده بود و همه اش بهانه گیر بداخلاق و همه اش دعوا میکرد وبچه ها رو کتک میزد و حتی سارا رو مورد ضرب وشتم قرار میداد .وسایلی که سارا خریده بود رو میشکست یا وسایل خونه رو پرتاپ میکرد طرفش تا بشکنه .روی دیوارها خط می انداخت و با هرچیزی به دیوار میکوبید تا دیوارها خط خطی بشه . کامران ادم بهتری نشده بود و معتاد هم شده بودو بازهم بدهکاری پشت بدهکاری باز هم این کامران چکهاش برگشت خوردند و طلبکارها دنبالش بودند .تمام تجارتش شکست خورد وتمام سرمایه سارا رو از بین برد .و خودش هم تبدیل به یه ادم بدتر از قبل شد مجبور شد باز هم فرار کنه .سارا هم واقعا پیش خودش فکر میکرد چقدر احمق بوده باز به کسی که این همه گند زده بود به زندگیش دوباره اعتماد کرد و دوباره همه پولشو از دست داد .پیش خودش فکر میکرد باید دفعه قبل ازش جدا میشدم .باز کامران از تهرون فرار کرد و بچه ها وهمه چیز افتاد گردن سارا و طلبکارهای جدید وروانیتر افتادن دنبال سارا تا ازش پول بگیرند اون هم رفت دادسرا و از کامران درخواست طلاق داد تا ازشر خودش و طلبکارهاش خلاص شه .پیش خودش گفت باید حضانت بچه ها رو هم ازش بگیرم ،اون که بدهکاره پولی هم نداره به بچه ها بپردازه ،سلامت روان واخلاق نداره ونمی تونه از بچه های من نگه داری کنه .باید بچه ها رو خودم نکه دارم ولی چقدر بدبختم باز به اون کامران اعتماد کردم و باز شکست خوردم .کامران که فراری بود و بعداز ارسال ابلاغیه هم توان حضور تو دادگاه رو نداشت و دادگاه بعد از مدتی طلاق سارا رو غیابی داد وحضانت بچه ها روهم به سارا سپرد .

دیگه طلبکارها هم نمی تونستند از سارا پولی بگیرند .ولی این کامران توی هیچ کاری در شهر موفق نبود .توی عمرش هیچ کاری رو شروع نکرده بود مگه همه کارها رو خراب کرده بود ‌الان هم زندکی سارا و بچه هاشو خراب کرده بود .سارا با سه تا بچه مونده بود که باید هم ازشون مراقبت کنه هم هزینه زندکیشونو بده .کامران چیزی نداشت به بچه هاش بده .

برچسب‌ها: داستان، ۷، ۳، ساحل
ساحل
سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳
6:47

داستان ۷ -۲ساحل

نگار همیشه دیر میخوابید ،شبها مشغول بازی میشد و در اخر مادرش باید براش قصه تعریف میکرد تا خوابش ببره .ولی اون شب سارا بهش گفت ،دختر قشنگم امشب حوصله ندارم واست قصه بگم ،کتاب داستانتو بردار عکساشو نگاه کن .یک شب دیگه برات یه قصه خیلی خوب تعریف میکنم .نگار نق زد گفت ،نه ماما من قصه میخوام .سارا گفت ،امشب حالم خوب نیست ،یه شب دیگه ،اخرش نگار مجبور شد کتاباشو نگاه کنه .

صبح روز بعد کله سحر سارا از خواب بیدار شد .به دختر وپسرش سر زد و روی جفتشونو کشید .ورفت چادر نمازشو برداشت و رفت وضوگرفت تا نماز بخونه .

بعد از نماز دعا کرد که خداوند کمکش کنه .بلاخره بعد از نماز باز هم خوابش برد و ساعت هفت و نیم با پرتوهای نور خورشید از خواب بیدار شد .یادش رفته بود شوهرش رفته ،تخت شو نگاه کرد و تخت خالی بود ‌.بعد یادش امد که کامران از تهران رفته و توی یک خونه روستایی تویک روستای دور دست ساکن شده .حالا باید مدتها تنها میموند .پاشد سماور رو روشن کرد و شیر جوش رو پر از شیر کرد گذاشت سر اجاق گاز .یه کمی پنیر و کره و مربا گذاشت توی ظرفها .ومیز صبحانه رو چید . اب پاش رو برداشت و پراز اب کرد وگلدونهای توی پذیرایی رو اب داد و برگهای گردوخاک گرفته رو پاک کرد .بعد هم دست و روشو دوباره شست و نشست پای صبحونه .اون روز تعطیل بود و پسرش مدرسه نمیرفت ،گذاشت بیشتر استراحت کنه .صبحونه شوکه خورد با خودش فکر کرد ازاین به بعد باید چه کارانجام بدهم .ساعت نه شد و پسر ودخترش از خواب بیدار شدند .

و اون روز جمعه تا عصر به درسهای پسرش رسیدگی کرد و بعد از درسهای اونها رو پارک برد .یک هفته از رفتن کامران نگذشته بود که صدای تلفن خونه روشنید بعد از برداشتن تلفن یک اقای باهاش شروع به گفتگوکرد .

سلام خانم کاظمی .

سلام بفرمایید .

من مسلمی هستم .

سارا یادش افتاد که هر از چند گاهی کامران اسم اقای مسلمی رو اورده بود و میگفت از اون پول نزول کرده .

بله بفرمایید ‌

اقای کامران کجاست ،چرا جواب تلفن نمیده .

-من نمی دونم ،بیرونه ،گمونم الان سرکارش باشه .

ـنه من هروی زنگ میزنم جواب نمیده نه تو مغازه نه گوشی .

از من پول نزول کرده و هنوز اسکنت من رو نداده .قرار بود این ماه پول به حسابم واریز شه .

الان چندین ماهه داره من رو سر میدونه .

سارا ـببخشید من از بدهکاریهاش وحسابهاش اطلاع ندارم .ایشان در بازار کاسبی میکردند .وهنوز هم مشغول هستند .

ـ هر چیه امد خانه بهش بگویید که جواب بدهند .

ـدرراسرع وقت هم بدهیشونو پرداخت بفرمایند ‌.شماهم خواهر من هستید ،حاج خانم .ببخشید مزاحم شدم .

ـخواهش میکنم .حتما بهشون اطلاع میدم .

ـخدا نگهدار

ـخدا نگهدار

مکالمه تمام سد وسارا گوشی رو گذاشت .ورفت طرف اشپز خانه .واقعا نمی دونست چیکار کنه .باید جواب طلبکار میداد شوهری که اصلا نبود .الان باید تمام زندگی رو اداره میکرد و در ضمن باید یک بچه جدید هم بدنیا می اورد .مشغول پاک کردن اشپز خانه و شستشوی ظروف و تمیز کردن روی کابینت ها شد تا خودشو مشغول کنه .با خودش فکر کرد این طوری نمیشه .از این به بعد هرروز یکی میخواد بیاد .

یکماه از رفتن کامران گذشته بود و کامران اولین بار تماس گرفت و گفت که اونجا یعنی توروستا اوضاع واحوالش خیلی خوبه .برای خودش کلی باغچه درست کرده بود و همه چی. کاشته بود .سبزی و کدو وخیار وبادمجان و خیار چنبر و گوجه فرنگی .گفت تخم گل وتخم سبزی وتخم شاهی و ترب و گشنیز وجعفری وهر چی که بگی خریده وکاشته و در حال رشد هستند .چند تا هم بز خریده بودتا شیرشونو بخوره .برای نگار و ارشام تلفن رو گذاشت دهن بزی تا براشون بع بع کنند و به ساراگفت ،اخ که چقدر دلم برات تنگ شده .حیف شد این طوری شد والا یه زندگی خیلی عالی داشتیم .عزیزم فقط به کسی نگفتی که من کجام .

ـنه نگفتم .حتی مادرم نمی دونه تو نیستی ،هنوز همه فکر میکنند تو تهرونداری کار میکنی و میری بازار میایی .

ـباشه .مواظب بچه ها باش .

خدا نگهدار

خدا نگهدار

و بعدا هم سروکله بقیه طلبکارها پیدا شد یک روز یکیشون امد دم در و ادعا کرد که سیصد میلیون از کامران طلبکار هست و منتظر نشست تا شب شد واز کامران خبری نشد .بعد هم زنگ در رو زد و به سارا گفت ،اگه امد بهش بگید پول من رو واریز کنه ‌والا میرم ازش شکایت میکنم .

سا را ی بدبخت فقط گفت باشه و در روبست و رفت توی خونه .

خونه هم مال خودشون بود و از اون به بعد هرروز یکنفرپیداش میشد .

بعد از مدتی تصمیم گرفت مدتی خونه رو بدهداجاره و از اون خونه رفت خونه مستاجری تا طلبکارهای کامران پیداش نکنند .

توی خونه جدید همه چیز رو چید .تصمیم گرفت بره یه کار جدید یاد بگیره تا در غیاب کامران بتونه زندگیشو اداره کنه .

و خیاطی یاد گرفت و شروع کرد برای مردم لباس دوختن .و فقط کامران گاهی زنگ میزد .بالاخره بعداز مدتی مسلمی از طریق در وهمسایه وپرس وجو خونه جدید رو پیدا کرد و امد در خونه و زنگ درروزد وشروع به دعوا و پرخاش کرد .سارا مجبور شد بگه که از کامران طلاق گرفته و بدهکاری اون به سارا وبچه هاش مربوط نمیشه .و از جای کامران خبر نداره ‌.مسلمی حاضر به ترک جلوی در نمیشد ولی سارا گفت اگه باز هم به تحصن جلوی در ادامه بدی زنگ میزنم پلیس بیاد ببرتت .تو جلوی مردم داری ابروی من رومیبری من از کامران جدا شدم و بدهکاری اون به من هیچ ربطی نداره ‌بعد از مدتی که از ماجرا گذشت دید تمام طلبکارها باز منزل جدید رو پیدا کردند .به همشون گفت که از کامران جدا شده وکامران خیلی ادم بدی بود و کلا به خانواده رسیدگی نمیکرد و من هم ازش شاکی ام و شکایت کردم وهنوز مهریه من رو پرداخت نکرده .ومن نمی دونم اصلا کجاست وازش غیابی طلاق گرفتم .بالاخره طلبکارها مجبور میشدن از اونجا بروند ‌.هرروز هم شکمش بزرگتر میشد و باید زودتر فکر سیسمونی بچه بود ،از اون طرف باید خیاطی میکرد .و فکر درامد برای بچه هاش بود .البته خونه ای که اون اجاره داده بود ،خیلی بزرگتر از منزل مسکونی حالاش بود .و مقداری اجاره بها از مستاجر میگرفت که خرج نگار و ارشام کنه ‌.ارشام باید هرروز مدرسه میرفت و از خواهرش مراقبت میکرد ولی بعلت اینکه مادرش نمی تونست کمک کنه چند نمره از معدلش کم شده بود ‌.بعضی وقتها باید برای خواهرش غذا میپخت .و مادرش باید خیاطی میکرد .

پدرشون همچنان یک بدهکار فراری بود که هیچ کس نمی دونست کجاست .در روزهای اخر بارداری که بچه قرار بود بدنیا بیاد زنگ زد خواهرش ساناز بیاد و بهش کمک کنه .چون مادرش شهرستان بود و هم سنش بالابود و نمی توانست بهش خوب رسیدگی کنه .پدرش کشاورز بود و همراه پدرش ویکی از برادرانش توی یک روستا زندگی میکردند. و اون بعد از ازدواج واشنایی با کامران به تهرون امده بود .الان باید بچه روهم بدون پدرش بدنیا میاورد .بدون پشتیبان .

بعد از چند روز بچه سارا که یک پسر که نامشرو اریا گذاشتند بدنیا امد و خواهرش به اون وبچه هاش رسیدگی کزد وفهمید که کلا کامران فرار کرده ولی محل اختفای کامران رو خواهرش نفهمید .

برچسب‌ها: داستان ۷ـ۲، ساحا
ساحل
دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳
23:32
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />