ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۸/۴داستان ساحل

زیبا با کریم تماس گرفت بعد از سلام ،

چطوری ؟

ـخوبم !تو چه خبر ؟

ـسلامتی خبری نیست !

عجب از تو !

ـخواستم شماره اون خدمتکار رو بگیرم ازت !

واسه روز جمعه مهمون داریم !بیاد کمک !

کارمون زیاده !

ـمن شماره شو ندارم !صبر کن به مهناز میسپرم بهش بگه !

نمی خوای برگردی !

ـفعلا نه !خیلی خسته ام !باید فکر کنم .

ـپس زودتر به من خبر بده ببینم اون خانم میاد یانه !

ـباشه !

ـموبایل رو قطع کرد و رفت تو اتاق خواب ،

روبروی ایینه نشست ،نیم ساعت فکر کرد !تا خواهرش ژیلا با سینی چایی وارد اتاق شد و چای رو گذاشت ،روی میز .

خواهر جون بیا وچایی بخور .

زیاد فکر نکن .به چی فکر میکنی !زیبا یه نفس عمیق کشید و هنی کرد و گفت

ـبه هیچی !

ـهر چیه خودتو نباید ناراحت کنی !

ـنمی خوای طلاق بگیری !

ـباید فکر کنم ۰

ـاین یارو این همه اذیتت کرده ,دیگه ولش کن !یکسال دوسال نیست که بدونی بدردت نمیخوره !بعد پونزده سال زندگی ،خونه زندگیتو ول کردی امدی اینجا !

ـبه نظرم برو تقاضای طلاق بده تمام !

ـولش کن !

ـالان نه بچه داری,نه شوهر نه دلگرمی !یارو عین خیالش نیست !حتی نرفته خواهر مادرشو بفرسته دنبالت !تازه دنبال خوشگذرونی خودشه !

ـنمی دونم ؟

ـ کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم !

کلا ا زندگی زناشویی زده شدم !

ـحالا این قدر روانم اذیت شده ,دیگه توان برگشت به یه زندگی داغون ندارم .

اون کلا روانیه ‌.حوصلشو ندارم .به جهنم که نمیاد دنبالم .

تو مگه نمی خوای شرایط شما جور شد بری ایتالیا !

ـچرا !

ـشاهین گفته هر موقع ببینه موقعیت مناسبه میاد منم میبره .

ـخوب اگه شرایط جور بشه منم میام یه مدتی اونجا !

ـفکر کنم بهتر باشه .

ـبه کریم میگم امضا بده من از کشور خارج بشم .

بعد برمیگردم ،زندگی میکنم .

ـخوب

ـاره ،منم شاید امدم .

ـباشه !منم تنهام دیگه تو بیایی بهتره .

ـبه کریم گفتم اون زنه رو بفرسته واسه تمیز کاری .گفت باشه .

ـچایی تو بخور سرد نشده ،من برم اشپز خونه ناهار درست کنم .تو هم پذیرایی رو جارو برقی بکش ،سرامیکها هم یه طی میخواد ،حالا تا جمعه مونده .

بعد از ظهر هم باهم بریم خرید .برای رپز جمعه وسایل بخریم توهم لباسی که دوست داری بگیر .

ـژیلا رفت اشپزخونه و زیبا چاییشو نوشید و یک دقیقه مکث کرد و لبهاشو گذاشت روی هم ونفس عمیق کشید و دستشو گذاشت رو زانوش و پاشد رفت جارو برقی رو برداشت و کل خونه رو جارو زد .بعد هم به گلدونها اب داد .

تا ناهار اماده شد .بعد از ظهر هم موقع خرید بود .

از اون طرف سوسن یا همون سوزان هم مشغول خرید بود که برای پنجشنبه شب یه لباس بخره .

کریم ازش توی چند روز خواست که از مهناز مقداری اشپزی یاد بگیره تا روز جمعه به مشکل نخوره و یک کتاب اشپزی بهش داد که اگه مشکلی داشت ،حتما به کتاب مراجعه کنه .

کریم با خودش فکر کرد وقتی این زن میتونه اشپزی کنه و خونه تمیز کنه و همه چیز یاد بگیره چرا باید دوباره برگرده کارتون خواب شه .ولی با خودش گفت واقعا من رفتم یک کارتون خواب اوردم خونه ام والان تو خونمه در حالیکه مدتها با دزدها و معتادها دمخور بوده و الان هم به تریاک معتاده ،البته خود کریم هم گاهی تریاک مصرف میکرد و خیلی وقت نبود شروع کرده بود .اونم بخاطر نشستن با دوستان معتاد اون هم بهش گفته بودن بکش برات خوبه ،ارومت میکنه ،تریاک چیزی نیست .

ولی همین تریاک اگه معتادش بشی اگه مدت زیادی بگذره باعث میشه نتونی سرکار بری ،تموم خونت غلیظ میشه ‌.و رنگ پوست وقیافه رو خراب میکنه ‌.دوستانش بهش گفته بودن همش برای تفننه و تفریحی بکش .ولی تفریحی تفریحی حالا هی مدتهای فاصله اش کمتر میشد .با خودش فکرکرد .حالا شاید خیلی زود باید همین تریاک رو ترک کنه .و شاید هم ترک تریاک برای سوسن کار نداشت .فعلا این مهمونیها رو رد میکرد .شاید باید میرفت دنبال زیبا .

و برش میگردوند ولی فعلا داشت بهش خوش میگذشت ‌.خودش رو وارد یه بازی کرده بود و باید فعلا فکر شراکتش با مهندس مجید میشد .حتی یکبار هم نمی خواست فعلا زنگ بزنه به مهناز بگه خواهر بیا با همسر من گفتگو کن بگو برگرده .داشت از این دوری استفاده میکرد برای کارش .

با خودش گفت ولش کن ‌.حالا که زیبا راحته ،منم که دارم کارمو میکنم .بگذار یک مدت خونه ابجیش بمونه ،شاید پشیمون شد .تریاک هم کلا بی خیالش میکرد که حرص چیزی رو نخوره .که زنش کجاست .اصلا براش مهم نبوداون کجاست .خواهرش میگفت خوشی زده زیر دل زنت .مادرش میگفت ،دختره اکپیری ،پدرش یه کارمند بدبخت بود که حتی نمی تونست جهاز اینو جور کنه .بیشتر جهاز دختره زو خودمون خریدیم .حالا دم دراورده ،امد تو خونه پسر من معلوم نیست کلی پول و طلا ازش تلکه کرده برده خونه کس وکارش قائم کرده .ماشین روهم فروخته پولشو معلوم نیست کدوم حساب ریخته .الان معلوم نیست چقدر برده .حتما در اسرع وقت طلاق میگیره ‌.مقصر بچه دارنشدن هم کریم بود .

پس راحتتر میتونست طلاق بگیره ,

,ولی کریم اصلا به این چیزها فکر نمیکرد و به حرف زنها گوش نمیداد .فقط مشغول بازیهای خودش بود .به سوسن هم اطلاع داده بود که جمعه باید بره خونه خواهر زیبا .

وکمک کارشون باشه .از اونطرف شب پنجشنبه هم رسید و مهندس برای اونها لوکیشن رو فرستاد شهرک اکباتان .

وبقیه ادرس .

سوسن رفت تو نقش خودش سوزان تا برای مهندس نقش یه دختر تحصیلکرده خارج رفته رو بازی کنه ‌.واقعا خوب میتونست نقشش رو بازی کنه شاید هم باید سعیش رو میکرد .چون این همه مدت بدبخت خیابون گرد بود .حالا یکی اورده بود براش نقش سوزان رو بازی کنه ‌.الان تو این سرمای زمستونی توی خیابونها ادم یخ میکرد ،همیشه چند نفر کارتون خواب بودند که از سرما میمردند .و باید اونها ی که مونده بودند هم روزگار خوشی نداشتند شاید گاهی یک خیری پیدا میشد لقمه هایی بینشون پخش میکرد وگاهی هم یکی میومد همشونو جمع میکرد میبرد خونه هایی یا جاهایی برا سواستفاده ‌.هزار جور بلا سرشون میومد وهمگی معتاد بودند .یکی تریاک یکی شیشه یکی حشیش .و این قدر مواد میزدند تا میمردند و اصلا فکر نجات نبودند.

حالا یکی داشت بهش کمک میکرد شاید هم همش بازی بود ولی هرچی بود دیگه فعلا نمبکشید کنار،البته بعضی روزها میخواست بگذاره بره کنار دوستان کارتون خوابش ،دلش برای دوستانش تنگ شده بود ولی یادش میافتادکه چقدر سر غذا وهرچیز حتی یه کارتن با اونها دعوا و کتک کاری کرده بود .زنهای کارتون خواب بعضیشون خیلی وحشی بودند وتوی دعوا موهای همدیگه رو میکشیدند و تا میخورد میزدند و کریم هم مانع میشد میگفت صبرکن .فعلا .

نرگس خواهر مهندس غذا رو پخته و یک میز عالی چیده بود و مرتضی هم دعوت بود .عکس همسر مهندس رو روی دیوار اتاق خواب دید و عکسهایی که طی چندسال زندگی کنار هم به دیوار زده بودند .

شام که عالی بود و بعد شام مردها توی پذیرایی نشستند و مشغول گپ زدن در مورد کار و شراکت و مسایل دیگه کردند ،نرگس سوسن رو از اونها جدا کرد و برد اتاق خواب .

سوسن روی صندلی کنار تخت خواب نشست و نرگس روی تخت نشست .

ـخیلی متشکرم .خانم نرگس

ـخواهش میکنم .

ـشما مجرد هستید ؟

ـبله !

ـokچرا از دواج نکردید ؟

ـفعلا شرایطش رو نداشتم !

ـاوه منم مثل شما شرایط ازدواج نداشتم !

ـمشکلی نیست .

شنیدم ،شما در انگلستان زندگی وتحصیل کردید .

ـبله

کدوم شهر ؟

شهر لندن !

ـچه خوب ؟

پدرو مادرتون هم اونجا هستند ؟

ـبله !

ـفعلا ببخشید من برم برای اقایون چای بریزم .

ـباشه !

نرگس یه دامن بلند مشکی تنش بود با یک صندل مشکی و بلوز قرمز .یه شال هم انداخته بودرو سرش که موهای فرفری مشکیش پیدا بود ‌.از کنار سوسن رد شد و رفت و چاییهارو جمع کرد توی سینی و ابتدا به اقایون و بعد هم برای سوسن یه چایی اورد ‌.

سوزان جون بفرما .

ـممنون .

ـچای رو برداشت و گذاشت روی میز .

ـو دوباره گفتگو ادامه پیدا کرد .تا ساعت یازده و نیم کریم خواست که خونه مهندس رو به قصد ادرس خودشون ترک کنند و ازشون تشکر کردند و رفتند .

حالا امشب رو رد کرده بودند و باید روز جمعه هم برای اشپزی میرفت .

کریم با خودش فکر میکرد ،یعنی این دختر کارتون خواب امکان داره یه زن خوب بشه برای زندگی یا بر میگرده به همون جایی که بوده .تو ماشین ازش پرسید

ـمیگم سوسن تو این سالها که کارتون خواب بودی دلت نمی خواست برگردی به خانواده ات سر بزنی .

ـالان نمی دونی اونها چه کار میکنند .اصلا کجان .

ـاخه اگه برمیگشتم حتما این قدر کتکم میزدند تا بمیرم !

ـهنوز فرار نکرده بودم و هنوز دختر فراری نبودم و مشکل دیگه نداشتم اون همه میزدنم به زور زن اون مردیکه بشم .اگه برمیگشتم شاید میزدنم یا چوب وچماق میکشتنم ‌

ـواقعا !

ـاره !

مطمئنم !

ـالان چی دوست نداری برگردی پیششون .

ـالان که برگردم بدتره !

ـالان برم سراغشون صددرصد طناب میندازند دور گردنم دارم میزنند .این همه سال فرار کردم ،ابروشونو جلو همه بردم ،همه بهشون میگن دخترشون فرار کرده .شاید فکر میکنند مردم .

تازه شاید خواستگارم تا حالا مرده باشه .پدرم هم نمی دونم زنده است یا مرده .

مادرم هم مطمئنم من رو دیگه نمپذیره .تا زه اوضاع خیلی بدتره ‌فکر نکنم بتونم برگردم .میدونی اونجا یه شهرستان دور افتاده است که مردمش سنتی زندگی میکنند وهمه همدیگرو میشناسند .

ـا چه بدشد .من میخواستم ببرمت مادرتو ببینی دلم میخواست کمکت کنم برگردی به اغوش خانواده .

ـچه اغوشی !اگه اونجا اغوش خانواده بود که از ترس فرار نمیکردم .الان من رو ببری فردا باید بیای قبرستون .

چون حتما میکشنم اونم یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه .چون کسی نمیدونه من زنده ام یانه ‌همه فکر میکنند فرار کردم یا نیستم ‌.

ـخیلی بدشد .ولشون کن اصلا بهشون فکر نکن ‌.

ـتو چقدر خوش قلبی که فکر میکنی میتونی من رو برگردونی .

ـولش کن ‌.فراموش کن ‌.

ـمیدونی همه مردهایی مثل تو دنبال سواستفاده خودشونن !فکر کمک به من نیستند یا امثال من .

ـنمی دونم .

ـبه هر حال ازت متشکرم .

برچسب‌ها: ۸، ۴داستان ساحل
ساحل
دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳
0:2
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />