شب گذشته ونیمه شب فرا رسیده و هنوز خواب به پلک اون دوتا یعنی منیژه و سونیا نیامده بود .منیژه گفت :من برم بعد این مهمونی یک چایی دم کنم ،باهم بنوشیم .
سونیا نشست روی زمین و سنجاقهای میان موهاشو دانه ،دانه باز کرد و تور و اسفنج میان موهاشو در اورد .با خودش گفت ،وای چقدر خسته ام الان با این موهای پر از تافت چطور بخوابم .حوصله دوش گرفتن هم ندارم ،کرم پودر روی صورتش خیلی چرب بود و تمام صورتش رو اذیت میکرد ،توی عمرش هبچ وقت کرم پودر های سنگین وچرب استفاده نمیکرد ،کلا از چربی وکرم سنگین وگریم متنفر بود .ارایش غلیظ دوست نداشت و الان باید پوستشو تمیز میکرد با یه پد و مایع پاک کننده صورتشو پاک کرد و همه وسایل اضافی رو از موهاش در اورد و ریخت در یک سبد پلاستیکی کوچولو .وقتی کش مشکی وسط موهاشو باز کرد احساس راحتی کرد ولی چقدر سختش بود نصف شب دوش بگیره .
منیژه این وسط با چایی ومیوه امد و مشغول خوردن شدند .
بعد هم هر کس رفت اتاقش تا بخوابه .
در رختخواب کمی به اون اقا که در جشن دیده بود فکر کرد ،کلا به ماهان شک داشت .با خودش در درون خودش گفت ،چقدر این ماهان ادم کثافتیه و کل زندگیش کارش دودر ه بازی و پیچوندن سونیاست .
چقدر برای شهوت خودش هزینه میکنه و برای چند دقیقه سکس با زنهای دیگه هزینه میکنه ،حداقل شبی بیست میلیون ،شایدم پارتی هم بگیره .چند دوست داشت که همشون ناخلف بودند و کارشون همین بود .جز اینها سرگرمی دیگه نداشتند .
ولی حتی یک کلمه هم نمی تونست در موردش حرف بزنه ،انگار روی لبش مهر زده بودند نه اعتراض میکرد نه دعوا .چون چاره نداشت .در روزهای اینده وقتی یک روز افتابی توی خیابان در حال تردد با ماشین بود دوباره همون اقا رو توی ماشین دید که بغلش منتظر بود چراغ سبز شه و از خیابان عبور کنه .مرد صورتشو برگرداند طرف ماشین بغل که سونیارو دید .و شیشه ماشینشو کامل کشید پایین و به سونیا اشاره کرد شیشه رو بکشه پایین و
سلام علیک کرد .
به خانم سونیا ؟چه سعادتی ؟
فکر نمی کردم اینجا شمارو ببینم ؟
ـسونیا سلام کرد وگفت من دارم میرم خونه مادرم !
مدتیه بهشون سرنزدم .
شما کجا تشریف میبرید ؟
من دارم میرم خونه .
ـاون روز خواستم از تون شماره بگیرم ،زود رفتید ؟
ـمن که به شما گفتم من مجرد نیستم
ـخوب نباشید ،ماکه کاری نمیکنیم .
ـمن فقط از شما خوشم امده ،دوست دارم با شما اشنا بشم ،اگه بشه باهاتون رفت وامد خانوادگی داشته باشم .
ـبا من .
ـنه نمیشه !من نمی تونم شمارو به همسرم معرفی کنم .چون بهم شک میکنه امکان داره هزار جور فکر بد درباره من بکنه .
ـخوب معرفی نکن !
-همدیگرو فقط بیرون میبینیم .
ـنه .
چراغ سبز شد و ماشینهای پشت شروع کردن بوق زدن و اون مرد و سونیا حرکت کردند و مرد اشاره کرد کنار خیابان پارک کنه .
سونیا بی محلی کرد و پاشو گذاشت رو گاز.
دوباره مرد سرعتشو بیشتر کرد تا به ماشین سونیا رسید و روشو برگردوند و خواهش کرد .گفتم خواهش میکنم ،جون مادرت .
ـاقا ولم کن .برو پی کارت .
ـخانم خواهش کردم جون مادرت تورو به خدا .مرد این قدر قسم و ایه داد تا سونیا یه بغل پارک کرد و پیاده شد .
مرد هم پیاده شد و به طرفش حرکت کرد .مرد قد بلندی داشت حداقل بیست سانت بلندتر از سونیا .
روبروش ایستاد و گفت حالا شمارتو بده بعدا باهات تماس میگیرم .
سونیا شماره نداد بلکه بهش گفت شماشماره بده ،من فکر کنم توی درونم به توافق برسم اگه دوست داشتم باهات تماس میگیرم .
ولی برای من درد سر میشه .
ـچه درد سری ؟
ـخوب شما که شرایط رو میدونید ؟
ـمطمئن باشید من مزاحم نمیشم و هر موقع اراده کنید میرم .
ـبا خودش فکر کرد الان اون ماهان لعنتی بی پدرو مادر معلوم نیست کدوم جهنمی داره خوش میگذرونه ،بعد من احمق باید تنها بمونم .
تازه این همه هم اذیتم میکنه ،واقعا بدتر از این ماهان شوهر گیرادم نمیاد .وحشی ،بیشعور ،بی شخصیت ،هوسباز ،نامرد .ولی من به کی وفا دارم .ولی این مردیکه نر خر بی ریخت هم اصلا ازش خوشم نمیاد .تو همین فکر ها بود و بعد با صدای اون مرد دوباره به خودش امد و مرد در ماشین سونیارو باز کرد وگوشیشو از روی داشبورد برداشت و به خودش زنگ زد واینطوری شماره سونیا رو سیو کرد .واقعا که .سونیا در عمل انجام شده قرار گرفت ولی باخودش گفت ،اختیار دست خودمه دوست نداشته باشم حرف نمیزنم ،اصلا بلاکش میکنم کاری ازش برنمیاد .سوار ماشین شد و رفت خونه مادرش .
باز هم مادرش در مورد کارهای ماهان اطلاعات بیشتر دریافت کرد وشروع کرد به نصیحت دخترش .و بهش گفت که بهتره با هاش اشتی کنه و براش نقش همسر خوب رو بازی کنه .و با محبت بیشتر و مهربانی کاری کنه که ماهان اون کارهاشو ترک کنه .
سونیا به مادرش گفت
ـمادر من برای ماهان کم نگذاشتم ،براش بهترین غذاها رو پختم ،به خونه زندگیم رسیدم ،به خودم رسیدم به لباسم به ارایشم به همه چیزم .همیشه براش برای تولدش کم نگذاشتم جلوی مردم هم بی احترامی نکردم .ولی اون به من خیانت کرد .مادر من مگه چمه ؟اون با اون زنهای تزریقی عملی ریخته روهم .اگه اونها با دکتر و درمان خودشون رو درست کردن من خدادادی همه این چیزها رو دارم .اون زن پنجاه سالشه اون یکی چهل ساله یکی دیگه سی وپنج و کلی زن جور واجور تو اینستا باهمشون گپ میزنه .
من نمی تونم کاری بکنم .اون اخلاقش همینه کاریش نمیشه کرد .می دونی مادر تمام مردها و پسرهایی که من رو میبینند عاشقم میشند و قبلترها هم همشون بهم میگند چقدر من زیبا هستم وچقدر خاصم ولی اون ماهان از من متنفره و رفته با زنهای سن بالا و چاق و زشت دوست شده اینو من چیکار کنم .تو فکر میکنی من مقصرم .
ولی مادرش بازهم هی شروع کرد به لاپوشانی کردن کارهای داماد بدرد نخورش .
نه عزیزم شاید تو اشتباه میکنی ؟
اون هیچ وقت تورو ول نمیکنه بره دنبال اون زنها .
مادر خودم تو اینستا دیدم باهاشون سکس چت میکنه قربون فلانجاشون میره بهشون میگه بخورمتون .فلان موقع میام خونتون .
بعد تو میخوای بگی این طورنیست .
ـخوب حالا ولش کن فعلا .
ـاره دیگه دیکه نمی تونی از اون ماهان دفاع کنی .
ـمن از ش دفاع نمیکنم ،فقط دوست ندارم زندکیت از هم بپاشه .
ـسونیا عصبانی شد و گفت چه پاشیدنی دیگه زندگی مونده که بپاشه .طرف مریضه کلا .
ـکارش همینه .
این زنها رو خیلی وقته میشناسه .همیشه باهاشون بوده وهبربه کلکسیونش اضافه میکنه .
ـمنم گرفته بندازه خونه واسش غذا بپزم و لباس بشورم و براش بچه بیارم ،وبه مردم بگه من زن دارم فردا مردم نگن این ماهان خواجه است یا خلافکاره یا هرجا میره با خیال راحت بره اون نسب بابای احمقش رو بایه دونه بچه حفظ کنه ،مردیکه فکر کرده پادشاه مملکته میترسه اموالش بی صاحاب بمونع والا بااین گذشته و این کارهاش اصلا اون زن نمی خواد .هرسری امده دعوا کرده کتک زده فحش داده تا حالا حتب نخواسته اشتی کنه اصلا براش اهمیت نداره .چون زن براش ارزش نداره.این قدر راحت با زنهای دیگه بوده که براش مهم نیست الانم ولم کرده چندروزه با دیگران رفته دنبال یللی تللی .
ـخوب مادر دیگه خودت هم از این ماهان خوشت امد زنش شدی .میخواستی نشی .
ـاره من مجبور بودم زنش بشم چون تو من رو گذاشتی تو فشار چون هی تو گوشم خوندی مجبورم کردی .بعد هم من انتخابش نکردم که باهمه شریک شم .هر کس بیاد با شوهر من باشه .این طوری شوهر من شده عمومی دست همه است من اونو میخوام چیکار .هرچیه من نمی تونم این رو دیگه تحمل کنم .
ـخوب مثلا چه کار میتونی بکنی .
ـفکر میکنم .
ـفکر کن .
مادر برای اینکه حرفها قطع شه بلند شد رفت توی اشپز خونه و به دخترش گفت شام میمونی برات شام بگذارم یانه .
نه مادر !
میخوام برم خونه .حوصله ندارم جای شلوغ بمونم .چند ساعت دیگه بابا وبقیه میان .به بابا چیزی نگی در مورد من وماهان .
ـباشه مکه من بچه ام .برم همه چیز رو به بابات بگم
ـخوب مادر من میرم .
ـخوب دوست داری اینجا بمون چند روز .
ـنه مادر برم خونه کار دارم .
کیف و سوئیچ ماشین رو برداشت و بیرون رفت .توی راه همه اش به اون مرد فکر میکرد چقدر التماس میکرد .پیش خودش فکر میکرد حتما عاشق من شده بدبخت این همه التماس میکنه .
اون روز غروب رسید خونه .در روباز کرد و سوییچ رو اویزون کرد و مانتو وشالش رو برداشت واویزون کرد وکیفش رو گذاشت سرجاش وبعد رفت اشپزخونه کلی اشپز خونه کار داشت .باز هم لباس شستنی جمع شده بود همه رو دسته دسته ریخت ماشین .
روز بعد هم که یکشنبه بود هنوز ماهان از سفر نیومده بود فقط اون مرد تماس گرفت ابتدا سونیا جواب نداد ولی این قدر پشت سرهم تماس گرفت تا جواب داد .
ـبله
ـسلام عزیزم
ـسلام
ـخوبی عسل خانم ،چرا جواب نمیدی ؟
ـچرا دست از سرم برنمیداری ؟
ـواقعا از دلت میاد من عاشقتم دوستت دارم بگذارم برم .
ـنه نه تو هم بمون
ـداری نقش مرغ وگربه بازی میکنی ؟
ـنهدبابا اخه خیلی تو دلم رفتی ؟
ـبیا باهم دوست باشیم هی همدیگرو ببینیم .
ـاخه ؟
ـاخه چی ؟
ـاخه نمیشه ؟
ـچرا واسم دردسر میشه !بعد هم خوب من نمی خوام خیانت کنم
ـول کن بابا چه خیانتی ؟این حرفها چیه ؟
ـمن وتو باهم باشیم به جایی برنمی خوره که
ـمن تورو دوست دارم .
ـپس من چی شاید من نخوام .
ـمطمئنم تواز من خوشت میاد .
ـمیگم بیا یکی دوبار بیرون هم رو ببینیم ؟
ـخوب فعلا قطع کن من بعدا بهش فکر میکنم .دکمه قطع تماس رو زد بدون خداحافظی .
احساس خفگی بهش دست داد اصلا دوست نداشت توی زندگیش به اینجاها برسه ولی این ماهان چقدر راحت خیانت میکرد .اصلا براش مهم نبود .ولی من چی من که ماهان نیستم .چقدر حالم بدشد نمی تونم همچین کاری کنم .ولی اون ماهان کثافت باید تاوان خیانتهاشو بده .ولی اگه من خیانت کنم اون تاوان میده .تمام اون شب در درون خودش یک جنگ در گرفت حالش بدشد .
فکر میکردنباید اشتباه کنه ولی اون مرد هی زنگ میزد التماس میکرد و بهش میگفت تو روبه خدا توروبه پیامبرتورو به کی .
واقعا چرا باید این همه التماس میکرد برای دوستی با یک زن .اصلا دوستی یا رابطه با یک زن چه ربطی به خدا داشت یا پیامبراین وسط چه کاره بود ولی اون هم شاید الکی این طور قسم میداد .شاید اخلاقش بود انگارجونش در خطر بود .
چندین بار دیگه این قدر التماس وگریه و قسم وایه تا زن راضی شد توی یک کافی شاپ با سعید ملاقات کنه واقعا که ادم میموند چی بگه .
مرد به شدت خوشحال بود که زن به دیدنش امده و یک قدم به موفقیت نزدیک بود .و این دیدارها هم با قسم وایه و به چند بار کشید .در اخرین بار به جایی بردش که کسی نباشه و به زور باهاش رابطه برقرار کرد زن خیلی ناراحت بودکه اون به زور باهاش سکس کرده ولی دیگه این اتفاق افتاده بود .
سونیا خیلی زود خواست که اون مرد رو فراموش کنه وازش خواست دیگه مزاحمش نشه .ولی این اتفاق خیلی براش بد بود .شاید هنوز خیلی چیزها رو نمیدونست .
و کلا نباید جواب اون مرد رو میداد ولی اون به دیدنش رفته بودو اون فریبش داد .