ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شعر ازاد .ازاد .ساحل .۱۷۴

در دلم اشوب قلم

شره چند قطره شمع

حسرت پروانه شدن

بال زدن ،بال زدن

مردمک دیده اهوی قشنگ

یک دل و صد افسوس به این روزگار نژند

شب یلدای دل من چه به درازا کشید

ماه رخش جز برتارک سپهر بلند ندید

شب نشسته به درازی یلدا در موی کمند

بند کنفی بر گردن ان اسب سمند

این لب پیدا شده از سحر بلند

شاهی که نشسته در بخت بلند

بوسه های پیاپی کجاست

ومرهم ان زخم قدیمی

عاشق نشده داده پیغام به وی

از عشق او هیچ نیامد جز چند حرف قشنگ .

این سپهر دراز ی که گرفته همه ی این ارض

دارد چه که این همه غم اورده برای دل یلدایی من

عمر طوطی عشق و طوطی عرفان

این چه کلامیست که دارد سحر عظیم

بشکافد همه نیل و برساند مرا او به فرات

ان بخت شامی من و این همه روزگار سیهم

در سرزمین پارس

بخت مرا که کرده بلند تا که رسیده به سرزمین عرب وشام ودمشق

نه دمشقم نه فراتم بلکه من در پی ان اب حیاتم

که از لب جانان میچکد و من بنوشم زلبش جام

من وصراحی و قلم و قدح می

من وان حسرت روز های که گذشت

تومرا یار نبودی که زدی اتش همه بر

نه فراتم نه براتم نه ان نامه که خوانند

توچه دانی زدمشقم یا که زرومم

شاید که باشم ز روس شاید که سرزمین دورتر زپروسم

توچه دانی که زیونانم و یا از دوران قدیم

تو چه دانی که من چه دارم در گنجینه شام

در دمشقم چیست جز یک مکعب از نقره و

خانه ای سنگ و اهن و ایینه و زر وسیم

به زیر بارگه ان کس که خفته چه دانی که منم یا نه منم

یا اتصالیست مرا باعهد قدیم با کل بشر

من مادر دهرم زاییده بشر

من دستم رسد بر چرخ گردون چه بخواهی چه نخواهی

تو چه دانی که من از مردم کجایم

یا شاید از خدایان یونانم که زاده شدم

در تن ادمی

تو چه دانی من زکجایم از عرضم یا که سمایم

نه دنباله نانم نه از فقر م نه از ثروت

نه از قرانم نه از تورات و نه انجیل

توچه دانی که در پی چه هستم؟

برچسب‌ها: ازاد ‌، ازاد، ساحل ۱۷۴
ساحل
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳
23:36

لطفاگوسفند نباش .۱۱/۲۵داستان .ساحل

شانسی که همه زنها ی محله تا اون طاهره دختر ترشیده همسایه خونه پدری سونیا داشتند در مورد ش حرف میزدند ،همین بود .صبح کله سحر بر خواست ،باید چای دم میکرد و شیرداغ میکرد برای صبحونه نون داشت ونیازی به خرید نداشت .اصلا غصه هیچ چیز رو نمی خورد چون میدونست باید فعلا تحمل کنه و بهشون فکر نکنه ،وقتی ماهان خونه نیست ،مشکلی هم نیست وقتی اون خونه نبود افکار سونیا خالی میشد و اصلا به هیچ مشکلی فکر نمی کرد ،گرچه اون تا صبح روی تخت بغل نرگس دراز کشیده و دست وپاش دور نرگس قفل شده بود ولی مهم این بود که مشکل اصلی الان تو خونه سونیا نبود و مدتی ازشرش خلاص شده بود .چون وقتی بود یک فضای سنگین و بخاطر رفتار هاش و پرخاشهای دائم وخیانتهاش یک بغض سنگین گلوی سونیا رو فشار میداد ازاینکه نمی تونست خفه اش کنع خودش رو میخورد وقتی بحث بالا میگرفت وچیزی پرت میکرد دوست داشت با یک چیزی بکوبه سرش ولی همه اینها براش درد سر داشت اون یک موجود وحشی بود که داشتن پول وحشی تر مغرور تر وبدتر ش کرده بود اون لیاقت داشتن پول رو‌نداشت ‌.بعد سونیا فکر کرده بود در این زندگی رفاه خوشبختی وامنیت وجود داره .در حالیکه چیزی بیشتر از فقر و بدبختی وتنهایی وجود نداشت ،باز هم باید فکریک قرون دوزار میبود چون امکاناتی که اون براش در نظر گرفته بود چیزی بیشتر از قبل از ازدواجش نبود .ومردی که اصلا حضور نداشت وقتی هم بود تبدیل به دشمنی جنگجو میشد که دائم میخواست داغونش کنه .ولی باز هم به همه رفتارهای اون مرد فکر نمی کرد .وقتی رفتارهای اون رو نمی دید بهش اهمیت هم نمی داد و حتی اگه دیگه میدید هم براش اهمیتی نداشت .انتخاب درستی نکرده و حالا باید تاوان انتخاب غلطش رو میداد نباید برای ازدواج عجله میکرد ولی الان مثل خر توی گل گیر کرده بودکه اصلا نمی دونست چیکار کنه البته اگه مدت دیگه ای میگذشت دیگه به همه چیز عادت میکرد و پیش خودش اصلا مشکلی رو حس نمی کرد مشکلات هم وقتی توشون غرق شدی برات عادی میشن .

این زندگی زناشویی که واردش شده بود مثل یک مرگ برای عشق ومحبت و همه چیز بود واینده هم دیگه هیچ مفهومی نداشت اگه نمیکشید بیرون هم باید با یک مریض روانی حسود بدبخت خیانتکار دروغگو زندگی میکرد ‌.همین اشی بود که مادرش پخته وخودش خورده بود و دیگه فعلا راه نجاتی نبود .فقط همین صبحونه وناهارها روتنهایی با خیال راحت میخورد و گشت وگذارهایی که با دوستانش میرفت ،بحز اینها اون همسر مال سونیا نبودواکنون جاهای دیگه صاحب داشت .اصلا فکر کردن بهش ارزشی نداشت و دیگه نباید به همچین ادمی اهمیت میداد .وقتی ماهان خودش دوست داشت این طور رفتار کنه و از درون میخواست سونیا رو زجر بده و تا میتونه خردش کنه .اون از این رفتارها لذت میبرد از بی محلی کردن به سونیا پیش خودش احساس غرور میکرد که زنش رو خرد کنه و پایین بیارتش و بهش بی محلی کنه و بازن های دیگه خوش بگذرونه .میخواست روانش رو فرسوده کنه .ولی سونیا هم بلد بود خودشو بی خیالی بزنه و اهمیت نده که اون الان کجاست .تموم هفته روتماس نگرفته و اصلا خبر نداره زنش کجاست وچیکار میکنه .حتی اگه یک هفته رو زنش از خونه میگذاشت میرفت و نمی امد هم نمی دونست .

بعد این زن نشسته بود توی خونه و داشت چایی میخورد و میخواست خونه تمیز کنه .تمام اون مدت مادرش هم باهاش تماس نمیگرفت و بعد از برگشتن از اون قهر دیگه با مادرش تماس نمی گرفت واون هم انگار دختری نداره راحت مشغول زندگیش بود .

در اون هفته مادرشوهرش بهش سر زد و فهمید که پسرش مسافرته و به سونیا تاکید کرد که در نزدیکترین زمان ممکن برای خانواده اونها بچه بیاره .تا ماهان رو توی خونه نگه داره و به زندگی دلگرم بشه و بچه مشکل روحل میکنه .ولی سونیا فقط سرسری برای اینکه بهش توضیح نده فقط گفت باشه و فقط چاییشو ومیوه اشو اورد و حال منیژه رو وخاله عفت رو پرسید و چیز اضافه به مادرشوهر نگفت .یکی دوساعتی نشست وکلی حرف زد و نصیحت کرد و دراخر بلندشد ورفت .تنها فکری که تو ذهن سونیا خطور کرد این بود که بچه رو باید نرگس و پری ونیلوفر بزایند .

این ماهان تمام عشق عاطفه و محبتش رو نثار اونها میکنه پولهای حساب بانکیش هم جیب فاحشه ها میره حتما همونها هم براشمیزایند .واقعا احمق بوداگه فکر میکرد که بچه اون رو به زندگی دلگرم میکنه در حالیکه اون تو درون خودش دائم نقشه میکشید چطوری سونیا رو اذیت کنه و چه حرفی بزنه که غرورش بشکنه و چیکا. کنه که زجر بکشه و بعد تو غیبتهاش بغل نرگش می خوابید .روی تخت دمر می افتاد تا نرگس کل هیکلشو ماساژ بده و توی استخر نرگس رو بغل میکرد و به خودش میفشرد وبهش میگفت دوست دازم این قدرفشارت بدم تا بری تو وجودم .هرروز خدا مثل سگ پاکوتاه دنبال نرگس چاقالو تو‌خیابونهای رشت توی بازارچه ها میدوید و کارت میکشید و برای خودش وننه اش کارت میکشید .ولی وقتی با سونیا به پاساژ برای خرید میرفتند جلوجلو راه میافتاد و تند تند میرفت تا سونیا نتونه وارد مغازه ها بشه و دائم دستشو پشتش قفل میکردو سوییچ روهم تو دستش تکون میداد و به همه اجناس پشت ویترین میکفت زشتن وخوب نیستن. و بدرد نمی خوردن. تا زن از خرید منصرف بشه کلا دل پول خرج کردن واسه زنشو نداشت ولی اگه یک‌زن ولگرد رو از خیابون سوار میکرد برای یک روز میبرد توی رستوران براش سفارش میگرفت و توی پاساژ هم همقدمش میرفت .و هر چیز دوست داشت میخرید .کلا تمام هزینه هایی که باید به عنوان همسر خرج سونیا میشد رو خرج زنهای خیابانی میکرد و هوسهاش بودن با زنهای متنوع بود که بعد از مدتها کلی کلکسیون شماره زنهای جور وجور داشت و الان قفلی زده بود روی نرگس گوشتالود وقدکوتاه و پری سبزه .

تمام نشاطش رو از اونها میگرفت وسونیا رو به طور کلی طرد کرده و از خودش رانده و دلزده ومتنفر کرده بود و تمام زناشوییش برباد رفته وهبچ چیز توی زندگی براش وجود نداشت .تمام تصمیمش این بود که اذیتش کنه وهمین اذیت سونیا برای ادمی که سادیسم داره لذت بخشه وقتی سرکوبش میکنه وهمه جوره تو فشار نگهش میداره .

هفته هم بالاخره داشت سر میرسید ولی هنوز خبری از ماهان نبود وبالاخره یک روز به سونیا زنگ زد و بهش گفت که زندانه .

مثل اینکه زمانی که مشروب زیادی نوشیده بود و توی جاده ها داشته رانندگی میکرده ماشینش تصادف کرده و نرگس مرده و ماهان هم دستش شکسته و همسر نرگس وقتی فهمیده ارش شکایت کرده و الان زندانه و هم چون مست بوده به جرم مستی وهم شکایت همسر نرگس باید زندان بمونه .

خانواده نرگس براش مجلس ترحیم گرفتندولی همسرش از اینکه زنش با مرد دیگه ای رفته بود فقط برای نمایش هم شده در مراسمش شرکت کرد ولی حتی یک قطره اشک نریخت و اصلا از مرگ نرگس اظهار تاسف نکرد .تمام مدت نرگس فقط اون رو یک جور میپیچونده ووقتهاشو با ماهان میکذرونده و اصلا مرد از هیچی خبر نداشت و حالا معلوم نبود برای این ماجرا چه بلایی سر ماهان میاد .اون مدتها باید زندان بمونه تا تکلیفش معلوم شه .سونیا هم این وسط باید هی راه زندان رو بره بیاد و یا از همسر وخانواده نرگس برای ماهان رضایت بگیره .

ولی همسر نرگس رضایت نمیداد .

در ضمن مدتی که اون زندان بود باید تقاضای طلاق میداد .من ماهان رو انداختم زندان ونرگس روهم کشتم ،ولی نمی دونم سونیا چه کار خواهد کرد .

ساحل
شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳
7:51

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۴داستان ساحل

باید یه فکر جدید برای زندگیش میکرد،شب که میشد با خودش میگفت حتما یه برنامه جدید برای خودم در نظر میگیرم ولی صبح بی خیالش میشد .گاهی دلش میخواست تمام کارهای اون ماهان رو جبران کنه .واقعا چرا باید می نشست تا یکی زندگیشو به بازی بگیره وخراب کنه ‌.امشب کجا بود دیشب کجا بود وپریشب .اکنون اون درحال خوش گذروندن بود داشت توی یه گیلاس مشروب میریخت و میداد دست نرگس که ناخن کاشته و قرمز شاین لاک زده بود .اون دستهای چاق و پف الود سفید که کیلاس ها رو بالا میکشید و بعد به گیلاس ماهان میکوبید و بعد دونفردیگه همراهشون بودند یکی از دوستان ماهان میثم و زنی که همراهشون امده بودسولماز بود .چهار دست همزمان گیلاسها رو به هم میکوبیدند و بعد قلپ قلپ بالا مبکشیدند .روی میز پر بود از انواع خوراکی و فست فود و غذاهای انگشتی و چیپس و پسته و پفک و زردالو خشکه و انجیر خشک و هر نوع نوشیدنی از ابجو وودکا و ویسکی و شراب قرمز وهمین طوز نوشابه های بدون الکل چیده شده بود ،در حالیکه روی میز شام دختر جوان تنها فقط یک شام بود اون هم همبرگر سرخ شده بدون نوشابه .یه ساندویچ و بعد هم کمی کتاب خوندن و خواب .ولی موقع عیش ونوش ماهان و میثم و نرگس وسولماز بود میخوردند و میخندیدند و صدای موسیقی ارامی هم پخش میشد توی ویلا .حیاط بزرگ که یک سگ بزرگ سیاه دمش بسته شده بود و دوتا ماشین که توی حیاط پارک شده بودند .پاهای چاقش رو نرگس ریخته بود بیرون که ساقی به کلفتی تیربرق چوبی داشت و رگهاش هم زیرش پیدا بود .یک پیراهن کوتاه قرمز تنش کرده و رژ قرمز زنگی زده و همه اش در حال خندیدن بود .این قدر نوشیده بودند که همگی مست بودند .شام ار بیرون سفارش داده بودن وتواون چند روز کسی غذا نمی پخت .موقع ظهر هم همگی با مایو میپریدند وسط استخر .

اونو قت سونیا تنها بود و بهش گفته شده بود من رفتم مسافرت برنج از شمال بخرم .و قراره گونی های برنج رو بار تریلی کنم و هرموقع بار اماده شد برمیگردم .توی دست وگردن چاق وسفید نرگس پر بود از طلا وجواهراتی که ماهان براش در مناسبتهای مختلف خریده بود . ملاقاتهاش بانرگس در مدت اشنایی هی بیشتر وبیشتر شده بود و اون زن خیلی شاد وبی خیالی بود که وقتی به ماهان میرسید فقط فکر خوشگذرونی و خندیدن بود و به هیچ کس وهیچ چیز فکر نمیکرد .ماهان هم بخاطر همین خوشگذرونی و خوش خلقی و اینکه ازاد بود با نرگس همه چیز رو امتحان کنه و اجازه داشت مشروب مصرف کنه مواد بکشه یا هر کار دلش بخواد انجام بده تمایل به اون داشت .تو اون ساعتهای خوش گذرونی وعیاشیش تنها کسی که بهش فکر نمیکرد سونیا بود .اصلا یادش نمی امد که اون وجود داره .

صدای غش غش خنده و بازوها و پاهای نرگس که جای دندونهای ماهان روش میموندوسیاه میشد و بعد سرشو میگذاشت روی سینه نرگس .تا ساعتهای دو وسه صبح در حال فیلم دیدن و خندیدن و خوردن بودند وتا لنک ظهر مبخوابیدند .تموم اون هفته این طوری گذشته بود .میثم بغل سولماز نشسته بود و باهاش گپ میزد و باهاش ورق بازی میکرد و ماهان با نرگس

وسونیا این وسط انگار یک موجود اضافه بود و نه عشق کسی بود ونه عاشق کسی .نه همسر کسی ‌این نرگس بود وپری ونیلوفروبقیه نقش همسر بدست گرفته وبازی میکردندوجیبها وکیفهاشون پرا ز پول میشد و روزهای مختلف توی پاساژها در حال خرید لباس بودن .سونیا به گوشه خونه رانده شده و دور از اجتماع فقط گاهی میون مردم حاضر میشد اونم برای خرید .باشگاه ورزشیش هم مدتی میرفت و بعد گاهی قطع میکرد ولی در کل سعی میکرد ور زشش روادامه بده .

الانم شبها ی تنهایی شو داشت میگذروند بدون اینکه کسی حضور داشته باشه .

این ازدواج سفارشی که به سفارش مادرش انجام شده بود فقط برای مادرش سود داشت که پول بیشتری از ماهان بابت فروش دخترانگی دخترش به ماهان جیب زده بود و الان بعداز مدت کوتاهی بعد از ازدواج ماهان به اغوش های دیگه پناه برده و دائم سونیا رو در فشار روانی ودرگیری واعصاب ناراحت قرار داده بود .ولی اون تصمیم گرفته بود اصلا به ماهان اهمیت نده و کار خودش رو بکنه و برای خودش زندگی کنه .باید اون هم برای خودش برنامه هایی میچید و با دوستانش پیک نیک وخوش گذرونی می رفت و اون هم مثل ماهان که بی خیال اون شده وفکرش درگیر زنهای دیگر بود افکارش رو جاهای دیگری مشغول میکرد .غصه خوردن برای این زندگی بی فایده بود وکمکی بهش نمیکرد فقط یا باید جدا میشد یا بی خیالی طی میکرد و به خوش گذرونی خودش میپرداخت .ماهان فقط اون رو مثل یک پرده نمایش و پرده سینما برای یک شب میخواست .بعد از اینکه اون شب به پایان رسیده بود دیگه باید میکشید بیرون ومیگذاشت بقیه سر راهش سبز بشوند و نمایشهاشونو بازی کنند که تا اون موقع به طور کامل موفق نشده بودن. .برای ماهان همون نرگس و پری کافی بودند ونیاز به زنی مثل سونیا نداشت و نیاز جنسیشو با همونها براورده میکرد .سونیا هم وقتی به این قضایا کامل اگاه بشه دیگه اصلا حرص هیچ چیز رو نخواهد زد .شاید زندگی زناشویی اون از اول وجود نداشت وهمه چیز مال پرده سینما بود .شاید کل ازدواج همه اش یه فیلم بود.حرصها وگریه ها فایده نداشت .

تمام شبهای تنهایی هم زیاد حالش بدنبود چون حداقل کسی حضور نداشت که بهش حرص بده .افکاروقلبش در فشار قرار نداشت و به این فکر نمیکرد که داره واسه یه ادم خیانتکارعوضی شام میپزه یا توی خونه مردی زندگی میکنه همیشه میخواد اذیتش کنه و جاهای دیگه قبل از امدن تمام عشق وحالشو کرده والان امده و داره میره دوش بگیره .تموم مدت هایی که غیبت میکرد یا دیر میامد سریع لخت میشد و میرفت حموم و هر وقت میخواست بره دوتا ژیلت از سونیا میگرفت و بعداز پاکسازی خودش ویا اصلاح صورتشو اماده شدن جیم میشد قبل ازاینکه بره یه دعوای درست وحسابی راه مینداخت و تا میتونست فحش ودری وری میگفت تا کسی ازش نپرسه کجا میری و زود برگرد جوری که سونیا از دستش خسته و متنفر بشه و براش مهم نباشه که رفته واون تا میتونه چند روز خوش بگذرونه و درست بعد از برگشتن دیوانگیهاش فروکش میکرد یا بعضی وقتها که خیلی زیادخورده وکشیده بود جنهاش جمع میشدن دور سرش و چشماش بیشتر مواقع قرمز وخون گرفته میشد .معلوم بود که چیزی مصرف کرده ..همچنان دیوانگی های ماهان ادامه داشت .و الان که رفته بود حداقل شری وسط نبود ماهان دیوانگی های دیگری هم داشت مثل پرتاپ اشیا ژرف سونیا .مثل پرتاپ میوه خوری سنگین گلدان سنگین یا زدن وشکستن وسایل .

بخاطر همین رفتارهاش اون هم یاد گرفت ماهان رو یک موجود مرده بپنداره و از نبودش احساس راحتی بکنه حداقل یک دیوانه در خانه نبود ‌. پول ماهان مال نرگس و پری وزنهای دیگه بود وعیش ونوشش هم و فقط درگیری تنهایی و دعوا ودست بزنش مال سونیا .

شب رو دوباره گرفت خوابید و به خودش گفت بهتر که فعلا نیست اون روز با دعوای شدید و چقدر خزعبل بارش کرده و خونه روترک کرده بود ‌وبعدش تماس هم نمی گرفت ،مثل اینکه بهش خیلی خوش میگذشت .

ساحل
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
23:31

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۳

با خودش خاطره هاشو مرور میکرد اونشب رو هم تنهایی سپری کرد ،تا صبح گاهی بیدار میشد ،کمی مینشست وقتی تنها بود خوابش ار همیشه سبکتر بود و خوابش نمی امد یا هی از خواب میپرید .افکاری که داشت مرور میکرد همون ساعتها و لحظه هایی بود ،که با باربد گذرونده بود .توی کوچه ها وقتی هشت سال داشت باهاش دوچرخه سواری کرده و بعدها گاهی به اون پول داده بود تا نون بخره و بده در خونشون و بعدها که دوستیش شروع شده بود ،ار ته قلبش دوستش نداشت ولی مادرش بهش گفته بود باید بالاخره ازدواج کنی ،اوایل که دوازده سیزده سالش بود درک درستی از زندگی نداشت و این قدرعاقل نبود که فکر اینده باشه یا بخواد انتخاب درستی داشته باشه ،فقط میدید که باربد براش نامه مینویسه از بالای در حیاط خونه پدریش مینداخت داخل .اون موقع همه چیز بازی بود نه جدی ،ازدواج براش معنی ومفهومی نداشت و فقط تنها چیزی که در ذهنش تداعی میشد لباس سفید و بلند و تور عروسی بودو ارایشگاه و جشن که توی بچگیش دیده بود که یه ارایشگر توی خونه با یک عالمه وسایل که در جعبه چیده بود داشت عروسی رو بزک میکرد .اون موقع اسم خیلی وسایل ارایشی رو نمی دونست .ایا اونوقت به عروسی فکر کرده بود نه .هیچ وقت .

فقط میدید که بقیه عروسی میکنند واز هبچ کجای عروسی خبر نداشت .فقط همه چیز مثل خاله بازی بود .بعد از اینهمه بازی با باربد و حتی سوار شدن رو شونه هاش وقتی میخواست از درخت میوه بچینه و توی پارک مسابقه دوچرخه سواری بعد از مدتها سروکله ماهان پیدا شده بود .نه عاشق باربد بود ونه عاشق ماهان شده بود ،با باربد بازی میکرد ،مادرش هم بهش میگفت بهتره زن ماهان بشی .فکر میکرد همه چیز بعداز ازدواج درست خواهد شد و اصلا منتظر هیچ مشکلی نبود اوایل حتی نمی دونست خیانت چی هست ،اصلا توی زندگیش به خیانت فکر نکرده بود و هیچ تجربه از روابط جنسی قبل از ازدواج نداشت .

ساحل
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
22:42

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۲داستان .ساحل

چند روز که ماهان غائب بود و با دوستانش به ویلای شمال رفته و قرار شده بود ،هفته دیگه برگردد .همچنان سونیا تنها تمام کارهای منزل رو انجام داد و وقت عصر یک فنجان چای برای خودش ریخت با یه شکلات تلخ نشست روی صندلی تا بخوره .چشمانش به کتابهایی که تازه خریده بودافتاد ،چند کتاب رمان بود که از چندین نویسنده خارجی مثل داستایفسکس و تولستوی بود که یکیش اناکارنینا و دیگری برادران کارامازوف و دوجلد کتاب برباد رفته مارگارت میچل دیده شدند .دختر دوباره چشمانش رو گرداند به طرف پنجره ،هوا نیمه ابری وروبه سردی شده بود و پاییز از راه رسیده و بیرون هر از چند روزی شاهد بارش باران بود که توی فصل پاییز صدای قار قار کلاغها هم زیاد میشد اون هم دم صبح وعصر وغروب عده کثیری پرنده سیاه رنگ که گویی همگی کلاغهای یک دست سیاه بودنداز زمین های خالی اطراف پارک جمع شده و گروی به سمت جایی در شمالی ترین نقطه شهر پرواز میکردند .سرگرمی بیشترش وقتی بود که این کلاغها برمیگشتند به خونه هاشون با خودش فکر میکرد حتی کلاغها هم خونه زندگیشون تو قسمت های شمالی تهرانه و برای غذا پیدا کردن به قسمت های پایین تر میان و غروب همگی با هم پرواز میکردند چقدر گروهی و باهم خوب بودند صبح کله سحر ساعت پنج شش هم شاهد پروازشون به سمت محله خالی از سکنه نزدیک پارک بود که گویی اونجا دنبال غذا میگشند .دیگر ساکنین اسمانی که چشم سونیا دنبالش بود دم جنبانک و کفتر چاهی های توسی دورنگ بودکه همیشه روی بومهای همسایه به دنبال غذا میگشند و دیگری گنجشکهای کوچک و گاهی هم امکان داشت طوطی سبزی پیدا بشود که تنها پرواز میکرد شاید طوطی های سبز از قفسی فرار کرده بودند و اکنون صاحبشان به دنبال اونها میگشت ولی طوطی فراری ازاینکه از قفس فرار کرده خوشحال توی شهر دنبال غذا میگشت و دیگری هدهدی هم هراز چندوقت قابل مشاهده بود واینها جزو سرگرمیهای سونیا شده بود تا پرندگان رو هم جزو رصدهای خودش به شمار میاورد .بلبل های خرما هم گویی تعدادشون زیاد شده بود و صدای چه چهشون از روی درختهای همسایه شنیده میشد .یه قورت از چاییش رو با نصف شکلات نوشید و بعد با خودش فکر کرد از کیه از دختر خاله ام خبر ندارم .دختر خاله اش که طهورا نام داشت و در دانشگاه تحصیل میکرد و به علت مشغله تحصیل خیلی کمتر سراغ سونیا را میگرفت .دست برد وگوشیشو از روی میز برداشت و بعد بین مخاطبین شماره طهورا رو سر چ کردو بعد روی شماره زد و شروع به زنگ خوردن کرد بعداز چهار بار زنگ طهورا جواب داد .و بعد از سلام و احوالپرسی و پرسش در باره زندگی تاهلی اینکه زندگی خوب هست یانه .سونیا فقط گفت خدارو شکر .و بعد باهم قرار گذاشتند یعنی فردا که شنبه بود رو باهم بروند دانشگاه طهورا .اخه سونیا بهش گفت که ماهان سفر شمال رفته ومن این هفته تنهام .

شنبه صبح سونیا لباس پوشید و منتظر موند تا طهورا بیاد دنبالش باهم به دانشگاه رفتند و سر کلاس براش خیلی جالب بود اخه اون فقط دیپلم گرفته وبعد ازدواج کرده بود ولی اینجا دانشگاه بود پسرهای کلاس همه اش در حال شیطونی کردن و خندون بقیه بودند ‌.کلاس که تمام شد با طهورا وهمراه دوتا از هم کلاسیهاش که باهم دوست هم بودند از دانشگاه خارج شدند توی حیاط دانشگاه از اغذیه دانشگاه نخوردند و خواستند بروند خونه رونیکا و ایناز .

تمام مدت نشستنشون خونه رونیکا که ایناز هم که ازشهر دیگری ساکن بود و طبقه بالا رو اجاره کرده بود ،کانالی ار تلویزیون که از ماهواره پخش میشد مربوط به کانالهای سکس که زنهای بدکاره خودشون رو برای عرضه تبلیغ میکنند .واقعا چه دلیل داشت حتما روی یک تصویر مبتذل تاکید بشه و اصلا نه فیلمی پخش میشد و نه سریالی ونه مستندی .هر کسی ادرس وشماره گذاشته بود تا خودشو به فروش برسونه .و سرویس جنسی ارائه بده .دوستان دختر خاله اش همشون یعنی دونفر بودند و یکیشون هنوز نیومده بود فقط فکر میکردند که زندگی روی سکس میچرخه .وحتی در مورد لز صحبت میکردند با خودش فکر کرد من اصلا علاقه به این موضوعات ندارم .چرا دختر خاله من طهورا با دختر های لزبین دوست شده .واقعا چقدر توی زندگیم مشکل دارم اگه لز دوست داشتم که نمیرفتم با اون خر ماهان ازدواج کنم .بعد خودم رو بدبخت کردم الانم یک‌روز خوش ندارم .حتما میخواستم زندگی کنم والا وارد زندگی نمیشدم ولی اون ماهان من رو بازیچه هوسهای خودش کرده تا کسی از کارهاش سر درنیاره وجلو مردم نمایش ازدواج راه بیندازه تا خودش رو صاحب همسر وزندگی معرفی کنه تا کسی بهش شک نکنه که چرا مجرد مونده .اون پول داشت که به راحتی من رو طلاق بده وپرداخت مهریه من براش کاری نداره بعد من روگذاشته فشار مهریه ام رو ببخشم و بعد بخشیدن مهریه هم زبانی ونخواستن مهریه و درخواست طلاق باز بازی جدید روکرده و الان معلوم نیست کدوم جهنمی داره خوش مبگذرونه لجن بی همه چیز .به سرو بالای رونیکا نگاه کرد یک دختر خیلی لاغر که به زور چهل کیلو میشد با قد متوسط خیلی استخوانی بود با دستهای کشیده سفید خیلی لاغر که هیچ گوشت اضافه ای تو بدنش وجود نداشت وتما م بدنش خشک بود و اون ایناز چاق که از سر تا پاش شبیه یک بشکه شده و حداقل صدوبیست کیلو میشد و روی صورتش همیشه ریشه موهای سیاه دیده میشد که اپیلاسیون میکرد تا معلوم نشه و دچار موهای زائد صورت هم بود .دست واپای خیلی چاق و کمری که از یک مترو دهدسانت هم بیشتر بود و با اون مانتو توسی بلندش شبیه یه بشکه شده بود صورتش خبلی چاق بود و گونه های پف الود و زنگ چهره تیره ای داشت با تمام پف الودیش .البته میشد گفت که چهره اش اگه کمی خودش رو لاغر میکرد خوب بود ولی این اندام واقعا اینها با این هیکلهاشون کی میاد با اینها لز کنه .قیافه وهیکلشون خیلی داغونتر ازاون بودکه مردها بهشون تمایل پیدا کنند چه برسه که زنی بخواد با اونها لز کنه .اون باسن تخت و پهن خیلی چاق و اون دختره لاغر خیلی خیلی سفید استخوانی .با خودش گفت من هیچ تمایلی به همچین ادمهایی ندارم .بعد اونها با اون هیکلها و قیافه ها فقط در موردسکس واینکه جهان رو سکس اداره میکنه حرف میزدند .اگه زن بسیار زیبایی همچنین حرفی میزد با ز میشد گفت امکان داره ولی اینها فقط تنها درمورد سکس حرف میزدند .دختر خاله اش بهش گفت که دوستانش لزبین هستند و شبها که تنها هستند باهم لز میکنند .البته دوستان متعدد مرد هم دارند که با اونها در حال عیش ونوش هستند و موجودات ازادی هستند .ولی دختر فقط اونروز رو اونجا گذروند و با خودش گفت من هبچ تمایلی به لز ندارم .با این چهره ها .بعد هم اون خونه رو عصر ترک کردند و به خونه خودش برگشت ولی هرچی بود یک تجربه جدید پیدا کرده بود و چند ادم جدید با گرایشهای سانسوری دیده بود که گرایش زیادی به همجنس و همچنین سکس داشتند .ولی خودش توی عمرش همچنین ادمهایی نداشت .از دختر خاله اش تشکر کرد و قرار شد هفته بعد باهم به دربن. و درکه بروند و با اون دخترها اونجا به پیک نیک بروند .وقتی به خونه برگشت هوا در حال غروب کردن بود و افتاب در حال پایین رفتن از کوههای مغرب و رنگش داشت نارنجی میشد .در تراس رو بست و بعد با خودش گفت خیلی خسته ام بهتره استراحت کنم .طی این مسافرت ماهان هیچ تماسی باهاش نگرفته بود وهیچ خبری ازش نداشت ،انگار اون هم خیلی خوش میگذروند چون زمانهایی که خوش مبگذشت و با دوستانش بود اصلا یاد سونیا نمیکرد .مقداری خوراک وگوشت و مرغ ونوشابه ووسایل میخرید و توی یخچال مبگذاشت و مقداری پول واریز میکرد و میرفت .البته قصدش خرید برنج از کشاورزها هم بود .چون همه برنجهای صادراتی رو از شمال میخرید و به همه ایران صادر میکرد .به بعضی شالیکارها پولی پیشتر از برداشت میداد و محصول رو خریداری میکرد .

باز هم باید چندین روز تنها بمونم و ازتنهاییم هم باید لذت ببرم حداقل اون ماهان احمق خونه نبود ،خونه ارام بود و هیچ کسی نبود دعوا کنه و به همه چیز گیر بده .

والان معلوم نبود با دوستانش با کدام زنها رفته شمال پری رو برده یا نرگس رو .واقعا این ازدواج افتضاح بود .اون به صورت علنی با دوستانش عیاشی میکردند واصلا سونیا رو زه حساب نمی اورد بعد از چندین بار که همه چیز لورفته بود و سونیا فهمیده بود الان خیالش راحت شده و دیگه منتظر دعوا ودرگیری نبود و میدونست که هیچ عواقبی نداره کارهایی که میکنه وکسی کاری به کارش نداره و راحتتر مشغول تفریحاتش میشد .از اون طرف هم به سونیا فشار اورده بود که مهریه رو ببخشه ودرصورت جدایی هم چیزی نمی خواست به سونیا بده خیالش راحت بود که با فحش وکتک و اذیت به مقاصد خودش می رسه پس ضرر مالی هم نمیداد در صورت جدایی پس اصلا براش مهم نبود سونیا چه کار میکنه .ابن قدر هم پول در اختیار داشت که بتونه در صورت جدایی یه اردواج با هزینه بیشتر بازن دیگه راه بیندازه .فقط حرف ازدواج وطلاقش بود که دهان مردم میافتاد اون هم اهمیتی نداشت .به مردم چه مربوطه که من بخوام زنمو طلاق بدم عروسی بگیرم و زن جدید بگیرم .

واقعا هم حرف مردم بعداز مدتی فروکش میکرد وهمه چیز از یاد میرفت .سختی در کار نبود ،مادر وخواهرش هم همراهش بودند کسی نبود بهش فشار بیاره واون رو متهم کنه .پس همه جوره دستش تو کار باز بود از اونطرف هم پول داشت تا دهان مادر سونیا رو ببنده تا ازش حمایت نکنه و تشویقش نکنه و پشتیبان دخترش نشه برای جدایی و بگذار ه همون طور تنها بمونه و درصورت حمایت نشدن از جانب پدر ومادر سونیا نه کار داشت و نه پول مهریه هم بهش تعلق نمیگرفت و جایی هم جز خانه پدرش نداشت .اونجا هم کن توسط مادر اشغال بود واون هم طرفدار ماهان شده و از حمایت ماهان برخوردار شده بود چرا باید همچینین پولهای قلمبه رو رها میکرد .اون که توی زندگیش همیشه دنبال پول بود .الان سنش بالا رفته و برای ادامه زندکی وخش گذرونی و سفر و تفریح ولباس گران نیاز به پول داشت .واقعا شاید هم چیز دیگه ای هم درمیان بود .شاید تهدید شده بود یا تویی پیش ماهان داشت دختر چیزی نمیدونست ولی مادر بعدها بعداز اون قشقرق ها وتهمت ها اعلام کرد که من دوست نداشتم زندگی تو برهم بخوره ودوست ندارم حرف خانواده مون تو دهان مردم بیفته وبگویند سونیا طلاق گرفت .واقعا اون افکار روشنی نداشت وهمیشه دنبال حرف مردم بود وشاید هم حرف مردم رو بهانه قرار داده بود هر چی شد اون خیلی بد بادخترش برخورد کرد و مجبورش کرد منصرف شه در حالیکه ماهان مرد زندگی نبود .حالا با یک مشت ادم دمخور میشد که همشون انحراف جنسی داشتند .نمب دونست که دختر خاله اش هم جزو اون لزبینها هست یا فقط اون دخترها فقط لزبین بودند ولی تو اون مدت دوستی با اونها دختر خاله چیزی از خودش و روابط جنسیش لو نداد .ولی حرفهاش حاکی از انحرافات زیاد اون بود یعنی وقتهایی میشد که این قدر ازادانه درمورد سکس های گروهی حرف میزد ولی شاید به دلیل اینکه سونیا دوست نداشت و در مورد مسائل جنسیش با هیچ کس حرف نمیزد و حتی به دخترخاله اش هم نمی گفت من از ماهان جدا زندگی میکنم یا ماهان با زنهای دیگه در ارتباطه بلکه همه چیز رو از همه پنهان میکرد وهمه فکر میکردندکه چه زندگی لوکس وشیکی داره و در یک‌منطقه خیلی خوب ساکنه و زندگی لاکچری و پول زیاد زیر دست وبالشه و شوهرش هم که تا دلش بخواهد. پولداره .چه چیزی از این بهتر افتاده میان این همه پول ورفاه .سونیا که قبلا فقط پراید و پرشیا سوار شده بود حالا شده بود لامبورگینی و مازراتی سوار .و همه توی دروهمسایه و فامیل داشتند در مورد شانسش حرف میزدند و میگفتندچقدر خوش شانسه که زن ماهان شده و داره کیف میکنه .دخترهای همسایه داشتند از حسودی میترکیدند وحتی دختر خاله اش هم شاید حسودیش شده بود به وضع زندگی اون .بعد اون به اونها چی میگفت .درضمن شاید حرف نزدن بهتر بود از حذف زدن واین پنهان کاری وسکوت باعث شده بود که بیشتر زنهای اطراف از سونیا کنار بکشند و تمایل نداشته باشند باهاش رفت وامد کنند با خودشون فکر میکردند دبگه اون خیلی لاکچری شده و مانمی تونیم باهاش رقابت کنیم و فقط عده قلیلی از دوستاش که اونهم دوسه نفر بودند باهاش در تماس بودند .الان مادرش هم رفته بود تیم ماهان و تنهای تنها بود .کمتر باهاش تماس میکرفت ودرصورت نبود ماهان هم خونه اونها نمیر فت وتنها میموند .حالا خواسته بود با دخترخاله اش تماس داشته باشه وهرچی بوداونها به کیش و خواسته خودشون بودند و این به ایین خودش .هر چی بود سرگرمی پیدا کرده بود .

ساحل
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
15:29

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۱داستان .ساحل

دوباره یک روز جدید شروع شد ،هنوز هوا روشن نشده بود و سونیا خونه تنها بود شب هنوز ماهان خونه نیومده و تخت خالی بود .سونیا شب رو روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده بود تلویزیون تا ساعت دو روشن موندکه نصف شب بیدار شد خاموش کرد و باز روی کاناپه خوابید .الان دوست داشت پاشه وکارهای خونه رو سحر انجام بده ولی اون موقع زمان کار انجام دادن نبود .دلش میخواست بره و تو‌تراس بنشینه و با ستاره ها و اسمان و خدا حرف بزنه تا صبح بشه .در این مدت تنهایی اش تنها جایی که بیشتر میرفت تراس بود که هوا میخورد .کواکب رو نگاه میکرد و درد دلش رو به اونها میگفت .از دست مادرش شدیدا ناراحت بود که اون طور بهش تهمت زده و اون رو رونده بود .باز هم تو همون خونه بود با ماهان .این ازدواج بد یمن از اول فقط ظاهر شیکی داشت که بقیه رو میخکوب کرده بود از هزینه تالار تا هزینه غذا و ماشین عروس ولی از وقتی در این زندگی پاگذاشته بود یک روز خوش نداشت .همه اش تنهایی .انگار با تنهایی خودش وصلت کرده بودتا باخودش زندگی کنه .حداقل خوب بود که اجرام اسمانی وجود داشتند که بشه نگاهشون کرد و باهاشون حرف زد و هوای ازاد رو وارد ریه ها کرد .تموم شبها رو تو گذشته تا الان تا طلوع افتاب با اونها حرف زده و انگار با موجودی در ماورا در اسمان ارتباط داشت .همیشه در حال در یافت انرژی از اسمان بود و اگه اون انرژی ها بهش کمک نمیکردند نمی توانست دوام بیاره .انرژی های کیهانی و سماوی .وموجودات ماورایی .موجوداتی که تو اطرافش بودند و به مغزش پیام میفرستادند .حتی زبان وحلقش روتحریک میکردند تا بتونه کلماتی رو اداکنه .البته در موضوع ماورا و انرژی ها من پیش نمیرم و درموردشون علاقه به حرف زدن ندارم .ولی ماهان هم تنها چیزی که بهش هدیه کرده بود کنج تنهایی وخلوت بود .هر چند وقت یکبار هم مشکلات بیشتری براش درست میکرد .مدتهای مدید بااین کشمکش ها و جداییها گذشت .هر کس یاد گرفته بود که برای خودش زندگی کنه .

ولی دلم نمی خواهد براش چیز دیگه ای بنویسم یعنی نمی دونم چرا دوست ندارم اجازه بدم کسی وارد زندگیش بشه هر کار میکنم نمی تونم بگذارم توی قصه ام زن قصه ام خیلی ازاد باشه .شاید در خیلی جاها شنیدم که زن میتونه مادر بشه و مادر موجود مقدسیه و الودگیش و روابط ازادش برای خانواده اش خوب نیست و باعث رسوایی میشه .نمی دونم چرا نمیرم دنبال یکی دیگه بگردم بیارم بگذارم تو زندگیش یا بگم طلاق گرفت با کس دیگه ازدواج کرد چون نمی تونم اجازه بدم ازدواج کنه ‌.نمی تونم بگم با ماهان خوب شد چون ماهان هر کارامد میکنه واصلا از اول ارزشی براش قائل نیست و انحراف داره .و هرچقدر هم بخواد فیلم بازی کنه و خوب نشون بده همون ادم اولیه است که همون کارها رو کرده . حالا فکر کن چه سونیا از گوشیش و اینستا چتها و پیغامهاشو خونده باشه یا نه باز هم دنبال اینکارهاست .

نمی دونم چرا سونیا همچین سرنوشتی پیدا کرده .ولی خوب پیش خودش فکر میکرد داره با مرد ثروتمند وخوبی اردواج میکنه که در اینده خوشبخت میشه ولی سونیا نمی دونم چرا همچین حس هایی داره .اصلا کلا اخلاقش فرق داره واصلا فکر نمیکنه اگه با باربد ازدواج میکرد روزگار بهتری داشت .اصلا براش مهم نیست که نتونسته یا نخواسته باباربد ازدواج کنه .کلا به هبچ‌مردی فعلا فکر نمیکنه وماهان هم یک موجود به حاشیه رانده شده است که خودش رو کلا حذف کرده و ساعاتشو با زنهایی که دوست داره میگذرونه .نمی دونم مادر سونیا هم براش مهم نیست که دخترش ازاول زندگیش مثل بیوه ها زندگی میکنه .خودش هم انگار مجبوره حتی از خونه فرار هم نمیکنه یا راه حل دیگه پیدا نمیکنه وهمچنان این زندگی رو تحمل میکنه در حالیکه میدونه این ماهان موجود مزخرف واشغالیه .یه موجود که برای همسرش ارزش قائل نیست وفقط دنبال کوبیدن شخصیت و ازبین بردن اعتماد به نفسش و خرد کردنشه .مثل یک گروگان باهاش رفتار میکنه .

دختر ولی در ساعاتی که اون حضورنداره اصلا فکر نمی کنه موجودی به نام ماهان وجود داره و با خیال راحت زندگی مبکنه مدتهاشده که احساس میکنه اصلا ماهانی در کارنیست .سگش هم البته هست که بهش غذا واب میده وازش مراقبت میکنه و حموم میبره .البته چند تا دوست همنوع داره که امکان داره ماهی یکبار بهش سر بزنند .اونها هم بهش میگند که این ماهان واست شوهر بشو نیست حتی فهمیدن که ماهان چقدر موجود کثیفیه با این حال که چندین دوست زن داشته باز هم به انها هم پیام میداده و ازشون تقاضای دوستی کرده بوده که به اطلاع سونیا رسیده .خیلی افتضاح بدی باراورده ولی سونیا در موردش نهدباذمادر ماهان ونه پدرش صحبت نکرده و احساس کرده پنهان باشه بهتره .این طور که معلوم دختر دست رد به سینه ماهان زده و گفته من نمی تونم به دوستم خیانت کنم .

معلوم نیست اون شهوت سیری ناپذیری نسبت به زنان داره و طرفدار برقراری سکس بازنهای سن بالاست .

ولی اطلاعات دیگه ای هم بدست اورده در مورد همون اقایونی که قبلا مزاحم میشدند که رامین یه خرده فروش شیشه توی محله بوده که ته جیبش رو پر میکرده ازشیشه و توی پارکها به مشتری ها عرضه میکرده و مدتی بعد دستگیر شده و همون موقع به قید وثیقه ازاد بوده که سر راهش سبز میشده و الان هم برای ازادی سند خونه رفته زندان و مدتهای مدید بخاطر فروش قاچاق باید زندان بمونه .اخه رامین یکی ازبچه محله ها بوده و بعضی از آشنایان ازش خبر داشتند و دلیل غیبتش زندان رفتنشه واون الان تو زندانه .ولی از اون سعید بعد رفتنش دیگه اطلاعی نداره و شمارش همچنان در بلاک لیست مونده و اخرین پیامش اینه .سونیا سونیا عزیزم خواهش میکنم من رو از بلک لیست در بیار .من دوستت دارم .

ولی اون رو هم باز گذاشت تو بلاک لیست بمونه ودرنیاوردش .

وقتی ماهان چند روز غائب میشه دیگه سونیا زنگ میزنه دوستانش بیان خونه و ساعتشونو باهم میگذرونن.

شاید برای اینده هم ازش جدا بشه .با خودش فکرکرد واقعا این زندگینیست من برای خودم ساختم بهتره بیشتر فکر کنم و تصمیم بگیرم . تو این سن بیست و پنج سالگی این زندگی نیست من دارم واقعا من دنیا رو واسه خودم جهنم کردم به جای خوش گذروندن دارم خودم‌ اذیت میکنم .در حالیکه اون پسره داره خوش میگذرونه تا میتونه کیف میکنه با همونهایی که دوستشون داره و نمی دونم چرا پای من رو توی زندگیش چرا باز کرد .واقعا به چه علت من رو وارد زندگیش کرد .

ساحل
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
0:10

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۲۰داستان .ساحل

به هر حال روزگار در حال سپری شدن بود و روزها مثل برق وباد میگذشتند ،بعد از سپری شدن مدتها همه چیز عادی جلوه میکرد تصمیم گرفته بود مغزشو از افکار ازار دهنده خالی کنه ،همیشه باربد اون رو به بدی یاد میکرد و فکر میکرد که سونیا پول رو به اون ترجیح داده .البته مادر سونیا در ازدواجش نقش داشت ونگه داشتن ادم نالایقی مثل ماهان در زندگی سونیا کار اون بود.همیشه میگن کد خدا رو ببین ده رو‌بچاپ .وقتی بزرگتر دختر به اون روی خوش نشون میداد در حالیکه اون به دختر اون زن رحم نمیکرد وقصدش اذیت وازار دختر بود وخود زن میدونست و کمکش میکرد تا بیشتر اذیت کنه چه میشد کرد .دختر اگه خودش تنهایی هم اقدامی میکرد حتما با رفتار بد مادر وپدرش مواجه میشد .چون پدرش مخالف جدایی بود وکلا ادمی بود که فکر میکرد جدایی ابروی ادم رو میبره ومادر هم که تنها چیزی که عاشقش بود پولهای توی کیف ماهان بود ‌که دور از چشم سونیا بهش وعده میداد تا پولی بهش پرداخت کنه .تا به کار اونها کار نداشته باشه و از طلاق وجدایی دختر ش حمایت نکنه و همچنان سونیا توی اون خونه بمونه .سونیا فکر میکرد ،مادرش شاید اصرار اون رو پیش خودش نگه میداره ولی همیشه همه حرفها رو به ماهان لو میداد .اگه دختر اطلاعاتی بهش میداد فرداصبح کف دست ماهان بود .اصلا معلوم نبود مادر سونیا چه کاره بود .ماهان باز هم به کارهاش ادامه میداد وهمچنان چند رو ز چندروز دختر رو تنها رها کرده و مسافرت شمال وکیش و شهرهای اطراف میرفت و دوستانش هم گردش جمع بودند در پارتی ها شرکت میکرد بدون اینکه سونیا بفهمه .سونیا هیچ راهی نداشت جز سکوت ولی شاید باید راه دیگر ی پیدا میکرد و باهاش گفتگو میکرد تا قضیه حل یا تمام بشه .ولی جواب اون این بود که اگر دوست داری بدون مهریه برو خونه پدرت و تقاضای طلاق بده .من همین کارمه که هست .تو اگه تمایل زه جدایی داری بهتره بری تقاضای طلاق بدی و مهریه تو ببخشی .دختر تصمیم گرفت که از ماهان مهریه نگیره و ازش جدا بشه ولی باید خونه رو ترک میکرد ولی وقتی با چمدان به خونه پدرش رسید هنوز پدرش ازسرکار نیومده بود ومادرش بهش گفت بهتره چیزی به پدرت نگی وفعلا کسی متوجه نشه .با خودش فکر کرد دختر چند روزی خونه اون میمونه و اروم میشه وبعد برمیگرده سر خونه زندگیش .ولی دختر همچنان پافشاری میکرد که من دیگه تحمل ندارم و باید جدا بشم ‌.پدر سونیا هنوز فکر میکرد که دامادش رفته مسافرت و دخترش تنهاست وبه همین دلیل خونشون امده .ولی مادر هی بهشمیگفت اشکال نداره برو تقاضای طلاق بده .ولی وقتی سونیا میرفت بیرون با تلفن تماس میگرفت و با ماهان صحبت میکرد .ماهان فقط قصدش بازی کردن بازندگی سونیا بود و فقط میخواست اذیتش کنه و همه کاراش سر کاری بود .الانم فرستاده بودش خونه مادرش ولی به مادرش گفت من پول واریز میکنم توی خونه اذیتش کنید و یه دعوا راه بیندازید و به زور برش گردونید .جوری که مجبور شه برگرده .مادر سونیا شماره کارت رو برای ماهان ارسال کرد وبعداز چنددقیقه پول توی حسابش نشست و براش یه درامد هم داشت قهر کردن سونیا پس وقتی سونیا از بیرون برگشت باهاش دعوا کرد وبهش گفت تو یک دختر هرزه ولگردی که رفتی یواشکی دوست پسر گرفتی و میخواهی ازشوهرت جداشیتا زن اون بشی ‌تو یک دختر ولگرد و بی سروپایی ودوست داری ول بگردی و مقصر خودتی وشوهرت ادم خوبیه .تویک فاحشه و بی سروپایی به پدرت میگم بکشدت .تو به ماهان خیانت میکنی و هرروز ول گردی میکنی با پسرای مردم .الانم معلوم نیست کدوم جهنمی داشتی با مردای لاابالی و لات خوش میگذروندی ‌.ابن حرفها ابن قدر روان دختر رو اذیت کرد که نمی تونست تحمل کنه وهمین در گیری ایجاد کرد و مادرش موهای سر دخترش رو کشید و بعد اون شب وقتی همه خواب بودند دوباره چمدانش رو جمع کرد و برگشت خونه خودش .و مدتهای مدید دیگه با مادرش حرف نمیزد هنوز نمی دونست که ماهان واسه همین دعوای ساختگی پنجاه میلیون پول واریز کرده حساب مادرش .اون بازیچه مادرش و ماهان وهمون مردهایی که یر راهش سبز میشدن و بهش اظهار عشق میکردندشده ‌اون ها هم از ماهان خواستند تا اذیتش کنه وهمه جوره زیر فشار بگذاره وفحشش بده وکتکش بزنه واین قدر بهش بی محلی کنه و بازنهای دیگه رابطه داشته باشه و همیشه غائب باشه و طلاقش نده و همه رو باهاش دشمن کنه که زن تو انزوا وتنهایی و بی پولی بمونه تا مجبور شه به اونها تمکین کنه و اونها رو توزندگیش راه بده و بشه یه فاحشه تا اونها بتونند ازش تا میتونند بهره برداری کنند و از اونطرف اگه اونها وارد زندگی سونیا میشدند مواد ومشروب رایگان و پول در اختیار ماهان قرار میگرفت تا بهتر بتونه خوش بگذرونه و با دوستهای زنش توی ویلاها عیاشی وسکس کنه .اون معتاد شده بود و زنش رو به مواد ومشروب میفروخت براش مهم نبود که بهش دست درازی بشه پیش خودش میگفت من که نرگس وپری رو دارم و اون زن هم دوست ندارم و ازش استفاده نمی کنم بگذار بقیه ازش استفاده کنند جیب منم پر پول بشه .حتی اگه سونیا با اونها هم وارد رابطه میشد چیزی در اختیارش قرار نمیگرفت وقرار بود همیشه در رنج باشه و پولها توی جیب حناب ماهان میرفت حتی مهریه اش هم مال خودش نبود چون اون مردهای کثیف میدونستند که نباید سونیا رو غنی کنند که دم در بیاره و بره دنبال جدایی .یا دیگه مردها رو به حساب نیاره وتمکین نکنه اونها فقط دنبال سکس وغرائض خودشون بودند .همین .وقتی میرفت زیر فشار مالی و از اونطرف فشار عاطفی وبعد تنهایی و اینکه کلا جدا بود با فشار بیشتر و عجز وناتوانی و همه اینها شاید این قدر در روح وجسم اون از ماهان نفرت بوجود بیاره تا همیشه در اختیار اون مردها بمونه در حالیکه خودشون همسر یا کسی رو داشتند که بهش عشق بورزند و سونیا رو فقط برای سکس میخواستند .این فشارها و تنهایی ها واینکه دیگه مدتها رابطه با مادرش رو ازدست داد وهمه چیز خراب شد .باور نمیکرد مادرش در موردش چنین حرفهایی بزنه و الان هم باز زبون ماهان دراز تر بود و بیشتر میتوانست اذیتش کنه .

بیشتر ساعاتش رو در تنها یی سپری میکرد و دیگه باهیچ کس حرف نمیزد و از ماهان وهمون مردها متنفربود .گاهی دوست داشت کله ماهان رو بکنه .

ساحل
پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳
18:10

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۹.داستان .ساحل

سونیا در ان روزها چیزی که بهش فکر نمی کرد و انتظارشو نداشت مزاحمتهای رامین بود و اینکه در مورد این قضیه هم نمی تونست با کسی حرف بزنه ،فقط چند بار بعد دیدن رفتارهای رامین که کلا غیر عادی بود اون رو از خونه بیرون کرد .البته اون اصلا ول کن نبود ولی اگه ار کسی کارت سبز نگرفته بود حتما عرضه نمی کرد سر راه اون قرار بگیرد .اون زمان خود سونیا به فکرش خطور نمیکرد که اگه زنی همسر مردی باشه و مرد دیگه ای بخواد براش مزاحمت ایجاد کنه چه عواقبی داره و دست درازی یا رابطه با زن شوهر دار حکمش چیه .اون ادم حتما از طرف کسی امده بود که این قدر خیالش راحت بود که کسی کاریش نداره و هرروز سر راهش قرار میگرفت .اون اوایل اصلابه این قضایا فکر نکرد فقط از اون پسر اصلا خوشش نمی امد و دوست نداشت باهاش دیدار داشته باشه .برای همین سعی کرد به رامین بی محلی کنه و باهاش گفتگو نکنه تا ترکش کنه .البته در اینده متوجه این خواهد شد که اون هم اگه بغل زندگیش نگهشمیداشت و باهاش رابطه میداشت و اجازه میداد نزدیکتر بشه باعث رسوایی ش میشد و نقشه اش این بود که بیاد و سر بزنگاه ماهان سر برسه و زنگ بزنه پلیس و ابروی خود وخانواده سونیا رو ببره و جلوی پدرومادرش خردش کنه و برابر با خودش کنه که به همه کاری دست میزد و با انواع زنهای مختلف رابطه داشت .میخواست تحقیرش کنه و بعد اگه اجازه داد بمونه باز هم مثل اینکه بهش ترحم کرده و با خرد کردن و تحقیر اون جلوی همه بیشتر بتونه بزنه توسرش و عقده هاشو خالی کنه و برچسب فاحشگی و بی بندوباری بزنه و بگه فقط من نیستم که تو خط خانم بازی هستم توهم خلافکاری .دقیقا برنامه ماهان همین بود .اصلا معلوم نبود چرا مادر سونیا به اون کمک میکرد که تو زندکیش بمونه در حالیکه اون قصدش تحقیر وشکستن و غرور وبردن ابرو خرد کردن شخصیت سونیا بود که بعدا بتونه باهاش مثل یک برده رفتار کنه و به همه اعلام کنه زن من فاحشه است .دقیقا شاید فکر میکرد با خرد کردن و بردن ابروی زنش خودش ابرو پیدا میکنه یا تمام کارهای کثیف خودش رو بقیه فراموش کنند .یا اینکه با برچسب زدن و بردن ابروش اون رو تبدیل به یک موجود جدید بکنه که دیگه ازادتر بدون اینکه ابرو رو در نظر بگیره به اشخاصی که سررراهش قرار میگیرند باج بده و وقتی ابراز سربگذره دیگه چه فرقی میکنه ‌.معلوم نبود اون دنبال چه قضیه ای بود .ولی صددر صد با این بازیها نیت خیری نداشت .کسی که خودش از انواع و اقسام کارهای کثیف سر دراورده بود شاید براش مهم نبود واون هم بازیچه دست کسان دیگری بود .امکان داشت از کسی پول گرفته بود تا نقش ادم پولداررو بازی کنه ولی ان چیزی که از اون زندکی نصیب سونیا بود چیزی بیشتر از تنهایی وفقر نبود .در حالیکه روزانه پونصد میلیون در امد ش بود تنها به زنش ماهانه چهار پنج میلیون پول میداد تا خرج خودش بکنه و این چیزی نبود که با درامد اون همخوانی داشته باشه .شاید خرید و فروش می کرد و با همون پولها اجناس وکالا میخرید ولی برای خودش که میرسید برای همون ویلاها وزنها ودوستهاش معلوم نبود ماهانه چقدر هزینه میکرد .مطمئنا خیلی خیلی بیشتر .زنهایی که شبانه ازش پول میگرفتند تا یک شب باهاش باشند .اجاره باغ ویلا ،به اضافه هزینه مشروب به اضافه هزینه مواد از هرکدام باشه و همون زنها هم همشون موادی بودند وهزینه مواد اونها و هزینه شام و رستوران به اضافه هزینه لباسهایی که برای اونها میخرید به اضافه هزینه کافی شاپ وسینمای و خوراک اونها .هر چی بود این ازدواج سوری بود و قصد اون هم زندگی نبود از اول تنها کسی که سماجت کرده و مونده بود سونیا بود والا هرکس دیگری جای سونیا میبود حتما این زندگی روترک میکرد .همه چیز تبدیل شده بودبه بازی .اون بیشتر شبها رو بیرون از خونه میموند و بهانه اش کارش بود .و نتیجه این شدکه کلا این زندگی زناشویی تبدیل به یک طلاق پنهان شد .هر کس برای خودش زندگی میکرد و صمیمت در کار نبود گفتگویی هم نمی بود .همه چیز فقط خشک وخالی .سونیا سعی کرد هیچ وقت رامین رو نزدیک خودش نکنه و هر وقت میدید یا میخواست نزدیکش بشه بهش اجازه نداد و اون خارج از زندگی سونیا موند و ترجیح داد ترکش کنه .ولی اگه حتی سونیا جدا هم میشد مردانی مثل سعید یا رامین کسانی نبودند که بخواهند باهاش ازدواج کنند اونها هیچ وقت باهاش ازدواج نمی کردند .چون خود رامین روزی بهش گفت من هیچ کاره ام این وسط و اصلا نمی توانم با تو ازدواج کنم حتی جدا شده باشی .خود سونیا هم از رامین خوشش نمی امد و در صورت تجرد هم باهمچین ادمهایی ازدواج نمی کرد .اصلا اونها بازیچه دست ماهان بودند و امده بودند سو استفاده کنند و دنبال یک زن میگشتند که از اون استفاده جنسی بکنند وبعدرهاش کنند وبروند اگه سونیا هم اونها رو بیرون نمی نداخت وباداونها با بدرفتاری وپرخاش رفتار نمی کرد .روزی همون ها رهاش میکردند و میرفتند و احساس غرور هم میکردند که ما زن زیبایی رو ازش استفاده کردیم بهش توهین کردیم و رهاش کردیم و بازیش دادیم .چون قصدشون تلف کردن وقتهای زن بود و سرگرم کردنش و بی خیالی از جدایی وقتی مدت جوانیش تمام میشد اونها کاره ای نبودند.اونها به دنبال زنهای دبگه میرفتند .پولی خرج نکرده بودند و احساس شون هم ساختگیبود در اون مدت از زن زیبایی استفاده جنسی کرده و بعد هم ترک میکردند.درست وقتی که ماهان بهشون میگفت ترکش کنند صددرصد میرفتند .رابطه وسکس با اونها وادامه دادن رابطه با اونها چیزی جز رسوایی و بدبختی برای سونیا همراه نداشت .اونهاگرگهایی بودند که داشتند نقش عاشق رو بازی میکردند .اصلا از ابتدا عشقی در کار نبود .کلا نقشه بود ‌.

ولی از همه بدتر این بود که خود کسی که همه این نقشه ها رو ریخته و برنامه ها رو اجرا میکرد یعنی ماهان و پشتش مادرش رو نمی تونست بندازه بیرون .هیچ کدام به نقشهاشون اعتراف نکرده بودند و درحالیکه مادرش معلوم نبود چقدر پول گرفته بود که چیزی نگه ودخالت نکنه و اجازه داده بود ماهان اون مردهای هوسباز رو سرراه سونیا قرار بده .اون هم این قدر دنبال پول بود که حاضر شد عمرو جوانی بچه اش قربانی پول بکنه .براش اهمیت نداشت حالا معلوم نبود پشت دیگه چه برنامه هایی بود .حتی راهنمایی هم نمیکرد و در بدترین حالتها هم دخالت نمی کرد و کشیده بود عقب و مثل موجودی که وجود نداره رفتار میکرد .حتی نقشش رو ازدست داده و حس مادریش هم ازبین رفته بود .شاید گاهی بخاطر رفتار هاش عذاب وجدان میگرفت ولی بعد بی خیال میشد .نمی دانم شاید احساس میکردم که مادر سونیا هم معتاد موادی هست که مصرف میکنه و به واسطه مواد و پول میشد خریدش و ماهان پول داشت .چیزی که اون زن رو به وسوسه انداخته بود تا دخترش رو وارد زندگی ماهان بکنه وتا میتونه پول بکشه والا چه دلیل داشت این قدر طرفدار ادم بی قیدو بی بندوباری وبی اخلاقی مثل اون باشه .حتما باید منافعش تامین باشه که حتی جلوی خود سونیا هم یک کلمه حرف بد یا توهین به اون نمیکرد و حتی به دخترش هم کمکی نمی کرد .تمام زمانهایی که ملاقات نداشتند هیچ تماس نمی گرفت وخیلی کم دیدنش میرفت شاید چندین ماه یکبار .فقط به ظاهر به همه در مورد ماهان وسونیا وسفرهاشون و وضعیت مالیشون مطلب ارائه میداد البته شاید هم کار درستی نبود در مورد بی اخلاقی های اون چیزی بگه .چون خودش مسبب این ازدواج بودو دخترش رو ترغیب به ازدواج کرده و دائما از ماهان یک موجود خوب و رویایی ساخته بود که همه فکر میکردندچقدر ادم خوبیه .در حالیکه اون موجود نفرت انگیز و بدی بود که در ظاهر لبخند میزد و پشت سر دلش میخواست سر به تن سونیا و خانواده اش نباشه و تا میتوانست بهشون خیانت میکرد و هرزنی که پیداش میشد اگه علاقه ای نشون میداد دست رد به سینه اش نمیزد کلا موجود دله ای بودکه هوسهاشو ازاد گذاشته و هیچ‌وقت به خودش و هوسهاش رنجی نداده و تا میتونست ازاد گذاشته بود تا به هر طرف کشیده بشه .

ساحل
پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳
11:21

لطفاگوسفند نباش .۱۱/۱۸داستان ساحل

سونیا داشت با خودش فکر میکرد ،باید چه کارهایی انجام بدم تا اوضاع بهتر بشه .ایا این زندگی هنوز جایی برای اصلاح داشت ،مردی که این همه دشمن زندگی خانواده اش بود چطور میشد بهش امید داشت و منتظر رفتار بهتر ازش بود .همیشه منتظر بود تا ماهان نقشه های جدیدش رو عملی کنه ،البته نمی خوام زیاد در مورد همه بدیهای اون بنویسم .ولی خیلی چیزها رو دراینده سونیا خواهد فهمید .همین که اون سعید وارد زندگیش شد همه اش نقشه خود ماهان بود .

چطور باید توقع میداشت کسی که اون فرستاده از خودش بهتر باشه یا اینکه بخواد باهاش خوب رفتار کنه .اون حتما باید کسی رو میفرستاد که از خودش هم با سونیا بدتر رفتار میکرد و بازیش میداد و بهش دروغ میکفت تا اون دلزده بشه و رهاش کنه وهمچنان اویزون و بلاتکلیف بمونه .خود ماهان هم اهل زندگی نبود ولی به عنوان دکور جلوی فامیل و در وهمسایه سونیا رو نگه داشته بود .معلوم نبود چه پدر کشتگی باهاش داشت ولی نمی خواست رهاش کنه تا بره دنبال زندگیش .نقشه اش از اول همین بود .اون برای خودش این قدر زنهای جور واجور داشت که از نظر عاطفی وجنسی نیازی به سونیا نداشت و اصلا دوستش نداشت یعنی همون بیماری و اینکه شاید هم قیافه اش زشتتر بود .یعنی این قدر ها خوشگل نبود ازسونیا متنفر بود .اون نمی خواست کسی رو بفرسته که سونیا بخواد زنش بشه یا اینکه دوستش داشته باشه میخواست فقط اذیتش کنند و خودشم اذیت میکرد .چون اونها یک نفر نبودند .شاید چند نفر بودند که میخواستند ازش سو استفاده کنند .چرا ؟چون زیبا بود شاید خوششون میومد پیش خودشون قانونی داشتند اصلا هیچ‌کدام قرار نبود باهاش ازدواج کنند فقط دنبال استفاده جنسی بودند .همین .

شاید هم پول کلانی گذاشته بودند وسر یک‌زن شرط بندی کرده بودند و خود ماهان هم توی این شرط بندی بود .امکان داشت پول گذاشته وسط .شاید هم اونها بهش پول داده بودند تا بکشه کنار .چون اون ادم بی غیرت و منفعت طلبی بود که دنبال منافع شخصیش بوده و براش تو زندگی پول حرف اول رو میزد حتی اگه به اندازه کافی پول در اختیارش بود .ادمهایی که گذشته زندگی میکردند تموم شدند و رفتند و روزگار الان پر از ادمهایی با افکار متفاوت و رفتارهای جدید .انگار همه چیز عوض شده .باید این قدر اذیت میشد تا بفهمه که چه خبره .نمی دانم باید تا کجا ادامه بدم ولی باید بنویسم و بنویسم وبنویسم .شاید ادامه دادن این داستان بهم کمک کنه که بتونم یه زمان بلند بنویسم و قطعش نکنم .گرچه هی بهش اضافه کنم .البته اینجا بلاگفاست .

نمی دانم چرا دوست دارم اینجا بنویسم ولی باید توی دفترم بنویسم .اینجا پویاتر و زنده تر از دفتره و اینترنته جایی که هزاران ادم دبگه مطلب میگذارند .

ولی چند روز پیش نوشتم که باید افسار شخصیتها رو شلتر کنم و درمورد رفتارهای غلط بهشون اجازه بدم تا بتونم رمان بنویسم واگه بخوام اونها رو به دین و افکار مذهبی و قیدوشرط بند کنم و به زور شخصیت بی گناه ومعصوم درست کنم در این روزگار حتما قصه ای درکار نخواهد بود .پس باید باز هم همه ادمهای توی قصه ام مرتکب اشتباه بشوند ‌.ولی چطوری .مثلا همین سونیا .گاهی توی زندگیم فکر میکنم خدا یک جور دیگه قضاوت میکنه ‌ولی الان اینجا مهم نیست این داستان منه .

ابنجا قاضی در کار نیست .بخواد حکمی بده یا کسی رو محکوم کنه ‌.همه چیز مجازیه .

گرچه اصلا بجز خود نوشتن داستانم دلیل دیگه ای ندارم .ولی شاید نمی دانم نمی دانم .یک روز کسی بفهمه .که زندگی چقدر گاهی الکی وبیخودی دردناکه و چقدر ادمهای زندگی ادم میتونند بد باشند و چقدر بهت فشار میارند تا توهم بدبشی .شایدم ابنو بشه گفت که نمیشه به این راحتیها کسی رو دوست داشت و عاشقش بود .و همیشه زنها مقصر نیستند .واینکه اصلا مهم نیست .زندگی همینه دیگه پراز بدی رنج پستی وبلندی و ادمهایی که فکر میکنی دوستت دارند ولی میفهمی اونها دشمنت هستند .

بعضی ها مریضند وهرکس یک جور تو زندگیش اذیت میشه .واینکه مجبوری میان رنجهای بیشمار و ادمهای نامهربان دوام بیاری وسفت وسخت باشی ونشکنی ونمیری ودق نکنی .از هیچی .و بفهمی که خودت فقط باید پشتیبان خودت باشی .اگه یک روز با مردهای بد زندگیت روبرو شدی بفهمی که چه خبره .یا امکان داره زن بدباشه ‌.فرق نمیکنه .ولی تا جایی که توی زندگیم نگاه میکنم زنها هیچ وقت پشتیبان هم نیستند .

یعنی خیلی کم وجود دارند و توی سرزمین ما زنها برای مردها کار میکنند .یعنی مذهب هم این طور بارشون اورده .با همه ازادی که میگن به زنها دادند ولی ازادی همش حرفه .البته خانواده ها وادمها فرق میکنند وهرجا مردمش یک رفتاری دارند .نمی دونم بهش باید اجازه بدم که دوباره خطا بکنه یانه .

نمی دونم .چرا سونیا قهر نمیکرد بره خونه مادرش و همه چیز رو تحمل میکرد .می تونست بره دادسرا ونمی رفت .میتونست یه دعوا راه بندازه وکتک بخوره و بخاطر کبودی و بدرفتاری و همه چت های خصوصی لودرفته ماهان شکایت کنه .بازهم این کار رو نمیکرد .حتی شبهایی که اون نمی امد میدونست الان با زن دیکه ای ولی نمیرفت دنبالش میتونست بره دنبالش بعد جاشو بفهمه وبعد زنگ بزنه پلیس .بعد هم شکایت کنه از ماهان .اگه همه اینکارها رو سونیا انجام میداد مثلا اگه شبها بیرون می‌رفت و ماهان میفهمید با مرد دیگه ای قرار داره حتما تحویل پلیسش میداد و براش پرونده درست میکرد و بعد زنگ می زد مادرش و جلو پدرو مادرش ابروشو میبرد و بعد تا میخورد کتکش میزد .در حالیکه به خودش حق میداد این طور ازادانه با زنهای دبگه خوش گذرونی کنه .نمی دونم چرا این قدر بی خیال بود سونیا انگار اصلا براش مهم نبود .اون ماهان اگه ازت اتو بکیره با مشت ولکد میفته به جونت .اگه از مردی بوه دار بشی حتما اینقدر میزنتت تا بچه سقط شه خودتم بمیری .بعد خودش ازت متنفره و به بقیه میگه من به سونیا صدقه میدم در حالیکه تو جوان و زیبایی ومیتونی وقتهاتو صرف کارهای دیگه کنی .بعد نشستی داری واسه ماهان اشپزی میکنی تا شام کوفت کنه تازه به جای مرگ موش واسش دعا میگیری تا دهنشو ببندی و بعد اون همه چیزش مال دیگرونه .تازه این همه سازگاری میکنی اگه ازت چیزی گیر میاورد پرتت میکرد از خونه بیرون و بیشتر از مهریه ات چیزی گیرت نمی امد .بعد موندی داری با این احمق زندگی میکنی .تازه با این مرد نسلت هم میسوزه .چون نمی تونی اون اصلا خودش هم ادم نیست باهاشم که رابطه نداری از کس دیگه هم نمی تونی بچه بیاری .

موندی با کی میسازی با دیوارهای خونه .اون که ویلونه ‌.ازتوهم که متنفره فقط داره اذیتت میکنه چرا نمیری .اصلا بگذار برو ‌ ‌.

مطمئن باش زندکیت بازیچه ایناست .اونها اصلا برای زندگیت ارزشی قائل نیستند‌سونیا اگه بمیری روت زن میگیره و راحت میشه همون نرگس و پری هستند واونوقت که زنده ای کسان دبگه رو ترجیح میدن بعد که مردی ببین خوشکذرونی میکنند بهتره خودت خودتو دوست داشته باشی از این ماهان واست شوهر در نمیاد .فامیل اونم بدردت نمیخوره .خودش کیه که فامیلش به چی باشه .فامیلش لنگه همونند از خودش هرچی گیرت امده از خواهر و برادرش هم همون گیرت میاد ‌.ننه اشم ننه اینه دیگه .حیف جوانیت نیست حروم این الدنگ میکنی .مطمئن باش صد سال دیگه هم این واسه تو شوهر بشو نیست ‌.

بهتره بی خیالش بشی و بری دنبال کارت .

مادر سونیاهم با اون حال که همه چیز رو میدونست هی اون رو از طلاق منع میکرد و بهش میکفت بهتره باهاش بسازی .شاید اون هم با خود ماهان دستش تویه کاسه بود ونقشه فرستادن اون پسرهای جور واجور روهم باهم کشبده بودند .شاید مادرش پولی گرفته بود تا اون رو ترغیب کنه تواین زندگی داغون بمونه ‌.اخه اگه طلاق میگرفت چیزی گیر اون ادمعایی که شرط بندی کرده بودند نمی امد و اگه مرد مناسبی وارد زندگیش میشد دیگه جایی برای کسی نبود و اونوقت اونها دستشون به هیچکجا بند نبود .این طور بود که مادرسونیا هم از این زندگی داشت بهره برداری میکرد .ماهان هم که ادم کثیفی بود واصلا انسانیت تورگش نبود .همه اش دعوا و پرخاش .رفتارهای بدش ترک شدنی نبود ولی بعد از مدتی همه چیز عادی شد سونیا انگارعادت کرد که باهمه بدیها بسازه ومحبت وعاطفه نباید باشه .به نبود خیلی چیزها عادت کرد و همه یرجاهای خالی رو با کار و کلاس و اشپزی پر کرد .مدتها طول کشید .دیگه دوست داشتن از قلبش پرکشید نمی فهمید دبگه هیچ چیز نمی فهمید .فقط داشت وقتهاشو میگذروند .با ماهان هم حرف نمیزد .تنها حرف سلام وخدا حافظ .خیلی وقت بود که ماهان براش مرده بود .اصلا چه اهمیت داشت اون داره چه کار میکنه .اصلا طلاقم بده زن دیگه بگیره چی کار کنم .برام هبچ اهمیتی نداره .دوستم نداره به درک چیکار کنم .رابطه ندارم به جهنم گور باباش .اون اصلا ادم نیست .راستی من چرا زن ادم گوهی مثل این شدم شاید من هم ایراد دارم .چرا همچین اشتباهی مرتکب شدم .چرا تحمل کردم اصلا چرا وارد شدم .چرا باید ازش ناراحت باشم اون با رفتارهاش ثابت کرده ادم نیست یه حیوونه چرا باید از یه حیوون ناراحت باشم اصلا من خونه این چه کار میکنم که بخوام طلاق بگیرم .اصلا این خر کیه که بخواد من رو طلاق بده . اصلا بره گم شه .دیگه ادم حسابش نمیکرد که بخواد جدا شه .برای سگش جسی شاید دلش تنگ میشد ولی وقتی ماهان میرفت جایی و مدتی نمی امد دلتنگی نمیکرد .فقط همه چیز شده بود سوری .

باز هم یکی دیگه باید بهتون بگم که بعد از اینکه سونیا بی خیال سعید شد پیداش شد .

اونم هرروز میومد و بهش در مورد عشق میگفت و در حال بازی کردن نقش خودش بود .اون هنوز متوجه نشده بود که بازهم یه نقش جدید رو مبخوان وارد کنند و اینها همه اش بازیه .اسم پسر رامین بود و بیست و سه ساله چند سال از سونیا کمتر سن داشت .من دارم این قصه رو روایت میکنم و باید اجازه بدم تا رامین پیداش بشه والا قصه ام خوب نمیشه مجبورم .

بله رامین اولین بار اون رو تو خیابون دید وفهمید خونه اش کجاست وشاید هم کلا نقشه بود .هر چی بود هرروز پیداش میشد و به سونیا ابراز عشق وعلاقه میکرد .یک روز براش شماره پرت کرد وسط حیاط ولی اون شماره رو برنداشت و روز بعد هم باز پیداش شد .یک روز سحر که خواب بود زنگ در زده شد و سونیا رفت دم در ودوباره همون پسر رو دید مژه هاشو فرمژه زده بود و ابروهاشو برداشته بود و خیلی خوشگل نبود ولی بد هم نبود یعنی قیافه تقریبا شاید قابل تحمل ونسبتا خوبی داشت .چشمان پسر پرازاشک و گریه میکرد و اون هنوز نمی دونست این پسرهم داره نقشش رو بازی میکنه .باهاش دعوا کرد وانداختش بیرون .کفت دیگه دم در مانیا اکه یک بار دیگه پیدات بشه زنگ میزنم پلیس بیاد ببرتت .پسر با اشک واه گذاشت و رفت .و دوباره باز فردا صبح سروگله اش پیدا شد .و دوباره چشماش خیس بود می گفت من عاشقم .ولی سونیا اصلا فکر نکرد که این چطور عاشق منه در حالیکه ما تاحالا باهم نه گفتگوکردیم ونه دیدار ‌.یعنی اون موقع مغزش قد نمیداد و پیش خودش فکر کرد شاید رامین واقعا عاشق شده .کل دیدار اون دوتا فقط گاهی بود که سونیا پشت بام لباس پهن میکرد و اون پسر حداقل هزار متر شاید بشتر اونورتر پشت بام بود .همین .اون نه شناختی داشت ونه درکی حتی از نزدیک هم ندیده بود و برای عاشق شدن وقت زیاد ملاقات و شناخت لازمه ولی درکل هم همین عشق برای هیچ رابطه ای کافی نیست ،چون کلی ازدواج با عشق های پوشالی به طلاق میانجامه . چیزهای فراتر از عشق لازمه ولی نمی دونم چرا فکر کرد پسر راست میگه .از اون به بعد قرار گرفتن اون پسر سر راهش ادامه پیدا کرد .چند باری که بیرون رفته یا باشگاه میرفت اون پسر امده بود وتوی راه پله های ساختمان نشسته بود چندین بار تکرار شد وقتی اون بیرون بود و در اپارتمان باز میمونداون رامین میومد جایی قایم میشد واقعا اون یه مریض روانی بو د اخه ادم عاقل این کارها رو نمیکنه .مثلا میرفت پشت بام قائم میشد و یا توی پارکینگ کمین میکرد تا سونیا بیاد بعد بهش ابراز علاقه کنه حتی براش چیزهای میخرید که اونها رو سونیا پرت میکردبیرون و بعش میگفت برو پی کارت ولی اون دست بردارنبود .نمی دونم چرا نفهمید که اون پسرهم واقعا اگه به اندازه کافی عاقل بود و اگه خیلی مناسب بود هیچ وقت بهش اجازه نمی دادند سر راه سونیا سبز بشه .اصلا مردهای عاقل و خیلی خوب شاید وقت نداشته باشند که مزاحم دبگران بشوند شاید هم عرضه نکنند اینکارها رو بکنند .شاید ورود به خونه کسی یا قائم شدن تو‌پشت بام کسی دبگه جرات زبادی بخواد که ادم سالم وعاقل همچین کاری نمی کنه .حتما میترسه چون ابروش میره فکر کن جای سونیا ماهان اون رو پیدا میکرد بعد تحویل پلیسش مبداد تازه فکر میکرد دزده ‌شاید هم اون مرد تو زندگیش زیاد دزدی کرده بود که حتی کلید خونه سونیا رو داشت یه دسته کلید بزرگ .جز دزدها کی شاه کلید داره .وقتی سونیا خوابه بیاد توی خونه و مزاحمش بشه .هر چی بود فعلا باید بگذارم برای بعد .

ساحل
پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳
2:51

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۶داستان .ساحل

اون روزها فشار زیادی روی مغز سونیا بود و اون فقط سعی میکرد بیشتر وقتشو بیرون از خونه بگذرونه ،باشگاه ورزشی جای خیلی خوبی بود ،یک عده زن اونجا جمع میشدند و گروهی تمرین میکردند ،با چوب و کش و توپ بزرگ وکوچک بعد از تمرین گروهی تی ارایکس و بعد تمرینات انفرادی که ار بقیه بچه ها جدا میشد که مربی ورزشی یک تمرین خاص اندام هر فرد ارائه میداد .بعد هم یه سری به مادرش میزد .مادرش هرروز سفارشش میکرد که با ماهان بهتر رفتار کنه و باهاش مهربون باشه .این قدر چرت وچرندهای مادرش رو شنیده بود دیگه فقط تایید میکرد ومیگفت چشم و بعد کلا از سرش بیرون میکرد وتو‌دلش میگفت :ماهان اگه ادم بود من باهاش بهترین رفتار رو داشتم ،این همه غذاهای رنگین واسه شام و ناهارش و این همه کادو ومحبت و این همه مراقبت ولی اون خیلی زودتر حتی قبل از ازدواج با اون زنها بود و اصلا برای ازدواج هم اونها رو رها نکرده بود و اصلا براش اهمیت نداشت .حتی ککش هم نمی گزید .چون همه چیزهایی که میخواست از رابطه جنسی و محبت چند روزه و تن همه حا ارزان پیدا میکرد .همون پولی که باید خرج مهمانی یا خرج رستوران با همسرش میکرد یا همه اون هزینه های اضافی لباسهای گران خانم سونیا رو کم کرده بود و همه رو صرف زنهای دیگه میکرد و هرروز با زنهایی که معلوم نبود که براش ردیف میکرد رابطه داشت .فقط باید برای اخر هفته ها جا ردیف میکرد چون خونه توسط سونیا اشغال شده بود و جا نداشت و باید باغ یا ویلا اجاره میکرد و درضمن خونه جای خوبی نبود تا هرزنی رو بیاره خونه .چون بعضیشون زن فراری و بی خانمان بودند که دوستاش پیدا میکردند و حتی یکی از دوستاش با یکی از همین زنهای بی سروسامان ازدواج سپید کرده و بدون اینکه خانواده اش بدونن باهاش مخفیانه زندگی میکرد .زن دوستش اینقدر تیپ و قیافه بدی میزد که با دیدنش همه میفهمیدن زن خیابانی و فاحشه بوده و دوستش اون رو از همه پنهان میکرد .یک جایی توی شهریار بهش خونه داده بود و جاهی دبدنش میرفت و هم‌نها هم براش بعضی وقتها که نرگس وپری وقت نداشتند اونها رو جور میکرد .این وسط سونیا فقط یه ماکت بود برای پنهان کردن تمام روابط کثیف ماهان .ماهان اون رو بازیچه خودش کرده بود و همیشه هم جدیدا با پرخاش بیشتری رفتار میکرد .تا سونیا کلا بی خیال اون بشه یعنی تو‌درونش هم یک عذابی داشت و همه چیز زناشویی رو انگار فروخته بود به سعید .

شاید هم بابت همین ورود سعید از اون پولی گرفته بود والان سونیا اون رو بیرون انداخته بود و باهاش بد رفتاری مبکرد که بره گم شه .و بعداز درگیری و بیرون کردن سعید ،درگیری و دعواهای زیادی توی خونه راه می افتاد چون ماهان دیگه صاحب زناشویی نبود و فقط کارش همین خوشگذرونیهای هفتگی در ویلاها با زنهای بی سروسامان بود .باید مدت مدیدی جنگهای متعدد رخ میداد .وقتی سونیا دعواهای زیادی خونه اش شد با مادرش در میان گذاشت و مادرش بهش گفت عزیزم بهتره بری پیش یک رمال یا دعا نویس ازش دعا بگیری تا زندگیت خوب بشه و دهان اون ماهان رو ببندی چرت وپرت نگه ‌.دخترادرش جادوگر رو از مادرش گرفت و یک روز دوشنبه بعد از ظهر دیدن رمال رفت که توی یک کوچه وسط شهر ساکن بود .دعانویس کلی مشتری داشت که همگی صف وایستاده بودند تا دعا بگیرند یکی پسر نداشت امده بود دعا بگیره پسر دار بشه یکی دیگه میخواست از شوهرش طلاق بگیره و با دوست پسرش ازدواج کنه میخواست دعا بگیره تا شوهرش طلاقش بده و زن دوست پسرش بشه و دعا نویس بهش میگفت دعاهای من تضمینی و تضمین صددرصد میدم که دوست پسرت بگیرتت .فقط خرجش پنجاه میلیون تومانه .زن هم که معلوم بود که پول زیر دست وبالش هست گفت ،اشکال نداره حاج اقا .من پنج میلیون الان میدم چهل وپنج میلیون رو بعد از اینکه دوست پسرم من رو گرفت .ولی حاج اقا گفت من برای این دعاها خیلی کارها باید بکنم وهزینه اش خیلی زیاده و با پنج میلیون نمی تونم دعا بنویسم .حداقل سی وپنج میلیون بده بقیه اش بعداز ازدواج .بالاخره این قدر چونه زدند تا زن قبول کرد بیست وپنج میلیون نقد بذه .دعا نویس میگفت این دعاهای شیطانی خیلی سخته و هزینه اش زیاده .

فکر کن من باید جن اظهار کنم و موکل رو صدا کنم برای بعضی طلسم ها باید شتر بکشم و اینها هزینه بالا داره و هر کسی نمی تونه طلسم بنویسه و طلسم نوشتن خطرناکه ،کار هرکسی نیست .تازه دعای هرکسی اثر نمیکنه .دست هرکسی یه اثری داره و قدرت موکل هر کی بیشتر باشه اون پیروز میشه .بالاخره داشتن در مورد جادو جنبل صحبت میکردند و زن قرار شد هفته بعد بره طلسمشو از دعا نویس بگیره .نوبت سونیا که رسید مرد دعا نویس از بالای عینکش به سونیا نگاه کرد و گفت بفرما دختر م .برای چه مورد ابنجا امدید .دختر گفت ،اقا خیلی درگیرم ،شوهرم خیلی بدخلق و همه اش دعوا وکتک کاری میکنه .و همه اش پرخاش میکنه .دعا نویس شروع کرد به قصه گفتن در مورد خودش که من چقدر انسان پاکی هستم و زنی روزی عاشق من شده بود و میخواست با من رابطه برقرار کنه و من رو شام دعوت کرد و شوهرشو فرستاد بیرون .و تا شوهرش بیاد خودشو به من عرضه کرد و من قبولش نکردم .و درمورد عشق یک دختر ایت الله قصه هاییبافت و گفت عاشق شدن ادم رو بیمار میکنه و شرایط سختی ایجاد میکنه .سونیا فقط گوش میداد ،دستشو گذاشت روی ران سونیا ویک دعا خوند و فوت کرد تو صورتش گفت خانم احساس خاصی پیدا نکردی احساس داغی تو وجودت بوجود نیامد .سونیا گفت نه من هیچ‌حسی پیدام نشد .مرد سرشو تکان داد وگفت شماخانم قلبتون جای دیگه درگیره .بعد هم اسم ماهان و مادرش رو گفت و دعا نویس قرار شد یه دعا برای ماهان بنویسه شاید ادم بشه . پول دعا نویس رو کارت به کارت کرد و قرار شد دعا رو روز چهارشنبه بگیره و بریزه تو غذای ماهان بلکه ادم بشه .

اتفاقا بعداز این دعا دعوا ها گمتر شد ولی هراز چند گاهی بازهم دعواها ادامه داشت .سعید هم مدت زیادی سونیا رو ول کرد و سراغشو نگرفت .

بیشتر شبهاباز هم ماهان بیرون بود و تا صبح خونه نمی امد و بعضی روزها هم می امد شناسنامه شو میگرفت و میرفت معلوم بود اون روزها میره یه خونه یا ویلا اجاره کنه تا دوستاشو جمع کنه اونجا برای عیاشی .خلاصه این بازیها فعلا ادامه داشت .بعد از سعید هم باز مرد دیگه ای به نام پرهام سر راه سونیا در امد و این بار پرهام داشت نقش بازی میکرد .روزهایی که سونیا باشگاه میرفت جلوی در باشگاه سبز میشد و مسیر برگشت رو همراهش میومد .بعضی وقتها هم باهاش سلام علیک میکرد و اخرش نزدیک شد و خواست بهش شماره بده وسونیا کفت من متاهلم و نمی تونم باشما رابطه داشته باشم .اون مرد هم گفت ببخشید من فکر میکردم شما مجردی و فقط قصدم ازدواج بود .زن وقتی اظهار کرد که من تنها نیستم مرد سرشو انداخت پایین .ولی باز هم روزهای دیگه سر راهش سبز میشد .ولی ماهان همچنان وقتهاشو صرف عیاشی میکرد .دختر هم سعی کرد خودشو با تفریحات سرگرم کنه ‌.بعد از چند ماه دوباره سروکله سعید هم پیدا شد که دوباره سر راه سونیا قرار گرفت و خواست باهاش حرف بزنه ولی زن بهش گفت بهتره بری گم شی ‌من حوصله ندارم با تو حرف بزنم .ولی سعید خواهش والتماس کرد زن بهش گفت برای من ابروریزی ودرد سر میشه شما هرروز سر راه من سبز میشی .همسایه ها شمارو ببینند به ماهان میگند و اون کلا دنبال اذیت کردن و بردن ابروی من جلو مردمه .

ساحل
چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
21:20

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۵داستان .ساحل

روز بعد از این اتفاق ذهن سونیا فقط در حال فکر کردن به موضوع اتفاق افتاده بود .با خودش البته فکر میکرد مگر ماهان هم همین کارش نیست دائم با زنهای متعدد چت میکنه ،به دیدنشون میره و قهر سونیا براش هیچ اهمیتی نداره و حتی بهش اهمیت نمیده واز همه چیز زندگی رد میشه ،فقط فکر خوشگذرانی های خودشه .گرچه این ماجرا شاید خوب نباشه ولی اون هم رفتار خیلی اشتباهی داره که براش خوشایند جلوه میکنه .تمام شبها و روزهای گذشته اصلا به من اهمیت نداده وهمیشه در حال چاپلوسی و تملق گفتن و تعریف کردن از زنهایی که یا تو خیابان ازشون شماره گرفته یا در اینستاگرام باهاشون تو دایرکت چت کرده با اون ها ویدیوکال میکرد و همیشه همه کارهاشو قائم میکرد .اصلا اون ادم مناسبی نیست من باهاش زندگی میکنم .ولی الان این موضوع سعید رو چکار کنم .بعدش تصمیم گرفت به موضوع فکر نکنه و فکر کنه اصلا اتفاقی نیفتاده و موضوعی وجود نداره که بهش فکر کنه .به خودش گفت ،کلی کار دارم توخونه باید به اونها رسیدگی کنم و باید به باشگاه بروم .شاید باشگاه افکار منفی سونیا رو تخلیه میکرد و لی هبچ وقت کل قضیه رو درست نمیکرد .رفت اشپزخانه و تمام استکانها و لیوانهایی که موندن بود روشست و سر جاشون قرار داد و بعد پاک کردن کابینت ها و بعد مرتب کردن یخچال .هر چیزی جایی قرار داشت مرتب نبود چندین روز بود که هیچ چیز سرجای خودش نبود و تا عصر فقط مشغول کارهای خونه شد و بعد هم ساعت چهار تصمیم گرفت بره باشگاه وتمرین کنه .ابتدا رشته فیتنس ثبت نام کرد و این رشته براش خیلی خوب بود .ماهان هم از سفر برگشت و رفته بود سرکار .

موقع غروب سعید با گوشی سونیا تماس گرفت و باهاش حرف زد سونیا تچ‌درون خودش به خودش میگفت چقدر من دارم اشتباه میکنم ولی تنهایی بهش فشار میاورد و اینکه ماهان هم اصلا در گیر روابط متعدد بود .فقط دوست داشت حداقل پیش خودش تلافی کارهای ماهان رو بکنه و هم خودش رو از تنهایی در بیاره .بعد بهش گفت من قرار کردم فقط فعلا دیدار ساده باشه ولی تو خیلی پیشرفتی اونم به زور .

ـمیدونی من نتونستم جلوی خودمو بگیرم .ببخشید .مردم دیگه .مردها زیاد روی احساس جنسیشون کنترل ندارند .فقط موقع سکسی شدن دوست دارند سکس کنند .فقط همین .

ـولی نباید این کار رو میکردی .

ـولش کن اتفاقی نیفتاده .چیزی نیست که همه زن ومردها سکس دارند وخودشون رو تخلیه میکنند ‌‌.

ـتو فکر میکنی همسرت بهت خیانت نمیکنه .

ـنه اصلا این قضیه نیست من دوست ندارم کاراشتباه بکنم .حالا اون هرچقدر اشتباه کنه .

ـخوب یک کم ازاد فکر کن این همه خودتو اذیت نکن .شروع کرد به توجیه .همه زنها ومردها رابطه دارند .همه سکس دارند .و هر کس کسی رو دوست داره ومن هم تورو دوست دارم .ازت خوشم امده و فلان و نبودن اختیارسکسش رو انداخت گردن زیبایی سونیا و خودش رو تبرئه کرد و هی شروع به تعریف ازاون کرد .به به چه سری چه دمی عجب پائی .

ـمن دوست دارم هرروز باهات باشم .هرساعت .تو خیلی زیبایی ،دلربائی و من همیشه دلم میخواد کنارت باشم .

ـسونیا فقط تو درون خودش به اولین سکس اشتباه خودش فکر میکرد مدتی هم که بخاطر رفتارهای ماهان ذزش فاصله گرفته بودو هم هبچ‌وسیله جلوگیری نداشت .و بخاطر اون سعید احمق هم نمی تونست وسیله جلوگیری استفاده کنه .فکر کرد واقعا نباید از این رابطه مشکوک زوری باردار بشم .ابروم میره .اول فکر کرد نباید دیدنش برم و بعد به خودش گفت من عاشق این مردیکه سعید نمیشم .کثافت .

توی درونش ازش حالش بهم میخورد که به زور بهش دست زده بود ولی اون سعید فقط سکس داشت .یه ادم حشری بی شعور که فقط میخواست سکس کنه .

روزهای بعد هم بازور والتماس سونیا رو از خونه کشید بیرون و باهاش ملافات کرد .بعدها همیشه تنها نقطه ای که داشت حشری بودنش بود که دائما فقط ازسکس حرف میزد و کلا در گیر حس دیگه ای نبود .شاید اون یه بیماری داشت .تمام مدت که با سونیا حرف میزد روی کانال سکس وپورن بود و همیشه فقط در مورد سکس حرف میزد همه اش .انگار سعید بجز سکس هیچی رونمی فهمید .این قدر پررو که بهش زنگ میزد و میگفت اه چقدر تو سکسی ونازی ،الان سکسی شدم فلانم الان بیست سانت بود پماد زدم تا چند ساعت ارضا نشم بلندشو بیا بشین روش .الان چقدر سفت و سخت شده عزیزم .فقط تورو میخواد .عشقم .

سونیا واقعا تودرون خودش فکر میکرد این مرد فقط من رو برای سکس میخواد و قتی بهش گفت میخوام از ماهان جدا بشم ،مرد بهش گفت بله خوبه جدا شی .من باهات ازدواج میکنم .

سونیا عنوان کرد ،ماهان قصد طلاق نداره وازمن جدا نمیشه .سعید گفت یه کاری میکنیم جدا شه .ولی این سعید دیوانه سکسی هم نمی تونست با سونیا ازدواج کنه .همه چیز فقط یه بازی بود .اون روزها گاهی باهم بیرون میرفتند بدون اینکه کسی متوجه بشه و ماهان هم درگیر کار و نرگس وپری و نیلوفر و ساناز و سمیرا ودیگران بود .بخاطر همین توجهی به سونیا نداشت .فقط ماهانه یک مقرری برای خونه و خوراک در نظر گرفته بود که به حساب سونیا واریز میشد .البته سونیا هر جا حتی برای خذمتکاری هم میرفت همینقدر دریافت میکرد و ماهان با این همه پولی که توب حساب بانکیش داشت و روزانه چند صدمیلیون در امد داشت این پول پولی نبود که برای همسرش در نظر گرفته باشه .سونیا از کسی شنیده بود که ماهان به کسی گفته این پولی که به خونه مبدم صدقه است و من جایی دیگه زن دارم با زنهای زیادی رابطه دارم .سونیا رو هم این قدر اذیت میکنم تا دق کنه بمیره و طلاقش هم نمیدم .فقط دارم جزش میدم .اصلا از این طرف هم زندگی در کار نبود .چندین بارهم با سعید بیرون رفته بودند برای خرید یا پاساژ حتی رستوران حتی سعید حساب رستوران رو هم حساب نکرده بود این اواخر و تمام خربد هایی که سونیا میکرد باید خودش کارت میکشید .البته اون مرد میدونست که ماهان خیلی ثروتمنده و هم سونیا اجازه حساب کردن به اون مرد نمی داد .ولی اون حتی پیشنهاد هم نمی داد بگذارید من حساب کنم ‌.فقط امده بود با سونیا سکس کنه و نقش پارتنر سکسی رو داشت که مثل گاو نری که برای یک گاو ماده صاحب گاو اجاره میکنه تا سالیانه باردارش کنه و بره گم شه .

مدتی که مبگذشت سونیا متوجه شد که سعید هم با زنهای دیگری در ارتباطه و روزهایی که اون کنارش نیست یا قبل از امدن اون با زن دیگری بوده .مثلا مرد شروع میکرد به پر کردن مغز اون از یه افکاری که کسی که وارد روابط ازاد میشه به روابط دیگه مرد نباید کار داشته باشه و خیلی از خانم ها ارزو دارند که پارتنر سکسی داشته باشند که نیاز جنسیشونم جواب بده وازش توقع وفا داری ندارند و کسی که دوست پسر میگیره فقط برای سکس اینکا ر رو میکنه وحق دیگه ای نداره .و داشت جا باز میکرد که خودش روابط متعدد داشته باشه وکلا محبتی دربین نبود . سونیا روزهای که باشگاه میرفت خیلی خوب تمرین میکرد یک روز با خودش تصمیم گرفت سعید رو حذف کنه .و دیگه جوابش رو نده واقعا اون هم مثل ماهان بود همونقدر خیانتکار وکثیف که داشت احساس سونیا رو به بازی میگرفت و کلا به احساساتش صدمه میرد و تنها چیزی که میخواست سکس بود و بعد هم شعر بافتن و وقتی از سکس سیر میشد روزهای بعد متوجه میشد که زیاد در دسترس نیست یا اصلا پیام نمیده .مدتی بیخبر میموند و بعد دوباره پیداش میشد .البته برای سکس توی اون مدت از دولایه کاندوم استفاده میکرد اون هم سونیا وادارش کرده بود و زن پیش خودش مبگفت ابتدا که این که به من دست پیدا کرده و من هم تنهام .تنها دلیلش تنهایی ش بود ولی نمی دونست که رابطه اشتباه حتی به زور وتجاوز باشه هم باید قطع بشه .اون فقط برانگیخته بود نه فکر پول بود و اینده نه عشقی همراه خودش داشت نه منافع مادی برای سونیا داشت .فقط همیشه کلی احساس منفی وارد زندگیش میکرد وقتی سونیا متوجه میشد که مرد دوست داره با زن همسایه سکس کنه و همیشه در حال تلقین اینکه وفاداری نباید باشه .چرا من باید ابرو و زندگیم رو میگذاشتم برای یک ادم رسوا .یک ادمی که هزاران رابطه قبل از من داشته .و بعد من باید مثل احمقها فقط با یکنفر باشم واون بره با همه زنها سکس کنه بیاد .بعد تازه هبچ‌کاره هم هست نه همسرمه نه رفیقمه فقط داره نقش شریک جنسی رو بازی میکنه .فقط برای چند مثقال گوشت باید من خودمو پرت کنم تو اغوش این ادم هوسباز دغلکار که مثلا ذکرش خیلی بزرگتر و سکسی تر از ماهانه .ودقیقا همون بلاهایی که ماهان سرم میاره این احمق لندهور بیاره و دقیقا زندگیم. داغون کنه .بعد هم هیچکاره است .یک مدت بعد از فکر کردن بهش گفت من نمی تونم تورو ملاقات کنم .ولی مرد هی اصرار فاصله ها بیشتر شد ولی یک روز توی تنهایی هاش یکی درزد و اون وارد اپارتمان شد و به زور باهاش بازهم رابطه برقرار کرد واقعا اون فقط بلد بود تجاوز بکنه . سونیا اون رو بیرون انداخت و در روبست .چقدر این سعید کثافت بود .من چرا باید میرفتم دیدن این احمق .

ماهان هم از هیچی خبر نداشت البته با این رفتارهاش مثل اینکه سونیا رو جای خدمتکار اورده بود خونه تمیز کنه براش اهمیت نداشت فقط اگه چیزی بهش میگفت فقط کلی بهش برچسب میزد و توهین میکرده واخرش بهش میگفت تو فاحشه ای که مردها رو‌میندازی دنبال خودت .و تا میخورد میزدش .این تنها کاری بود که از ماهان بر میامد .تازه برای سونیا اوضاع وخیمتر و بدتر میشد .اصلا شاید سعید رو خودش فرستاده بود تا ارومش کنه از طلاق منصرف شه و هم براش در زمان مشخصی ابرو ریزی درست کنه .از اون ماهان چیزی بعید نبود .کلی دوست معتاد الکل داشت و اونها برای سکس قرص مصرف میکردندو همه کار کثیف میکردند .

مدتی طولانی رابطه سعید و سونیا قطع شد .ولی زندگی اشتباه هم در جریان بود ولی همین بود که هست .

ساحل
چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
14:40

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۴داستان .ساحل

شب گذشته ونیمه شب فرا رسیده و هنوز خواب به پلک اون دوتا یعنی منیژه و سونیا نیامده بود ‌.منیژه گفت :من برم بعد این مهمونی یک چایی دم کنم ،باهم بنوشیم .

سونیا نشست روی زمین و سنجاقهای میان موهاشو دانه ،دانه باز کرد و تور و اسفنج میان موهاشو در اورد .با خودش گفت ،وای چقدر خسته ام ‌الان با این موهای پر از تافت چطور بخوابم .حوصله دوش گرفتن هم ندارم ،کرم پودر روی صورتش خیلی چرب بود و تمام صورتش رو اذیت میکرد ،توی عمرش هبچ وقت کرم پودر های سنگین وچرب استفاده نمیکرد ،کلا از چربی وکرم سنگین وگریم متنفر بود .ارایش غلیظ دوست نداشت و الان باید پوستشو تمیز میکرد با یه پد و مایع پاک کننده صورتشو پاک کرد و همه وسایل اضافی رو از موهاش در اورد و ریخت در یک سبد پلاستیکی کوچولو .وقتی کش مشکی وسط موهاشو باز کرد احساس راحتی کرد ولی چقدر سختش بود نصف شب دوش بگیره .

منیژه این وسط با چایی ومیوه امد و مشغول خوردن شدند .

بعد هم هر کس رفت اتاقش تا بخوابه .

در رختخواب کمی به اون اقا که در جشن دیده بود فکر کرد ،کلا به ماهان شک داشت .با خودش در درون خودش گفت ،چقدر این ماهان ادم کثافتیه و کل زندگیش کارش دودر ه بازی و پیچوندن سونیاست .

چقدر برای شهوت خودش هزینه میکنه و برای چند دقیقه سکس با زنهای دیگه هزینه میکنه ،حداقل شبی بیست میلیون ،شایدم پارتی هم بگیره .چند دوست داشت که همشون ناخلف بودند و کارشون همین بود .جز اینها سرگرمی دیگه نداشتند .

ولی حتی یک کلمه هم نمی تونست در موردش حرف بزنه ،انگار روی لبش مهر زده بودند نه اعتراض میکرد نه دعوا .چون چاره نداشت ‌‌.در روزهای اینده وقتی یک روز افتابی توی خیابان در حال تردد با ماشین بود دوباره همون اقا رو توی ماشین دید که بغلش منتظر بود چراغ سبز شه و از خیابان عبور کنه .مرد صورتشو برگرداند طرف ماشین بغل که سونیارو دید .و شیشه ماشینشو کامل کشید پایین و به سونیا اشاره کرد شیشه رو بکشه پایین و

سلام علیک کرد .

به خانم سونیا ؟چه سعادتی ؟

فکر نمی کردم اینجا شمارو ببینم ؟

ـسونیا سلام کرد وگفت من دارم میرم خونه مادرم !

مدتیه بهشون سرنزدم .

شما کجا تشریف میبرید ؟

من دارم میرم خونه .

ـاون روز خواستم از تون شماره بگیرم ،زود رفتید ؟

ـمن که به شما گفتم من مجرد نیستم ‌

ـخوب نباشید ،ماکه کاری نمیکنیم .

ـمن فقط از شما خوشم امده ،دوست دارم با شما اشنا بشم ،اگه بشه باهاتون رفت وامد خانوادگی داشته باشم .

ـبا من .

ـنه نمیشه !من نمی تونم شمارو به همسرم معرفی کنم .چون بهم شک میکنه امکان داره هزار جور فکر بد درباره من بکنه .

ـخوب معرفی نکن !

-همدیگرو فقط بیرون میبینیم .

ـنه .

چراغ سبز شد و ماشینهای پشت شروع کردن بوق زدن و اون مرد و سونیا حرکت کردند و مرد اشاره کرد کنار خیابان پارک کنه .

سونیا بی محلی کرد و پاشو گذاشت رو گاز.

دوباره مرد سرعتشو بیشتر کرد تا به ماشین سونیا رسید و روشو برگردوند و خواهش کرد .گفتم خواهش میکنم ،جون مادرت .

ـاقا ولم کن ‌.برو پی کارت .

ـخانم خواهش کردم جون مادرت تورو به خدا .مرد این قدر قسم و ایه داد تا سونیا یه بغل پارک کرد و پیاده شد .

مرد هم پیاده شد و به طرفش حرکت کرد .مرد قد بلندی داشت حداقل بیست سانت بلندتر از سونیا .

روبروش ایستاد و گفت حالا شمارتو بده بعدا باهات تماس میگیرم .

سونیا شماره نداد بلکه بهش گفت شماشماره بده ،من فکر کنم توی درونم به توافق برسم اگه دوست داشتم باهات تماس میگیرم .

ولی برای من درد سر میشه .

ـچه درد سری ؟

ـخوب شما که شرایط رو میدونید ؟

ـمطمئن باشید من مزاحم نمیشم و هر موقع اراده کنید میرم .

ـبا خودش فکر کرد الان اون ماهان لعنتی بی پدرو مادر معلوم نیست کدوم جهنمی داره خوش میگذرونه ،بعد من احمق باید تنها بمونم .

تازه این همه هم اذیتم میکنه ،واقعا بدتر از این ماهان شوهر گیرادم نمیاد .وحشی ،بیشعور ،بی شخصیت ،هوسباز ،نامرد .ولی من به کی وفا دارم .ولی این مردیکه نر خر بی ریخت هم اصلا ازش خوشم نمیاد .تو همین فکر ها بود و بعد با صدای اون مرد دوباره به خودش امد و مرد در ماشین سونیارو باز کرد وگوشیشو از روی داشبورد برداشت و به خودش زنگ زد واینطوری شماره سونیا رو سیو کرد .واقعا که .سونیا در عمل انجام شده قرار گرفت ولی باخودش گفت ،اختیار دست خودمه دوست نداشته باشم حرف نمیزنم ،اصلا بلاکش میکنم ‌کاری ازش برنمیاد .سوار ماشین شد و رفت خونه مادرش .

باز هم مادرش در مورد کارهای ماهان اطلاعات بیشتر دریافت کرد وشروع کرد به نصیحت دخترش .و بهش گفت که بهتره با هاش اشتی کنه و براش نقش همسر خوب رو بازی کنه .و با محبت بیشتر و مهربانی کاری کنه که ماهان اون کارهاشو ترک کنه ‌.

سونیا به مادرش گفت

ـمادر من برای ماهان کم نگذاشتم ،براش بهترین غذاها رو پختم ،به خونه زندگیم رسیدم ،به خودم رسیدم به لباسم به ارایشم به همه چیزم .همیشه براش برای تولدش کم نگذاشتم جلوی مردم هم بی احترامی نکردم .ولی اون به من خیانت کرد .مادر من مگه چمه ؟اون با اون زنهای تزریقی عملی ریخته روهم .اگه اونها با دکتر و درمان خودشون رو درست کردن من خدادادی همه این چیزها رو دارم .اون زن پنجاه سالشه اون یکی چهل ساله یکی دیگه سی وپنج و کلی زن جور واجور تو اینستا باهمشون گپ میزنه .

من نمی تونم کاری بکنم .اون اخلاقش همینه کاریش نمیشه کرد .می دونی مادر تمام مردها و پسرهایی که من رو میبینند عاشقم میشند و قبلترها هم همشون بهم میگند چقدر من زیبا هستم وچقدر خاصم ولی اون ماهان از من متنفره و رفته با زنهای سن بالا و چاق و زشت دوست شده اینو من چیکار کنم ‌.تو فکر میکنی من مقصرم .

ولی مادرش بازهم هی شروع کرد به لاپوشانی کردن کارهای داماد بدرد نخورش .

نه عزیزم شاید تو اشتباه میکنی ؟

اون هیچ وقت تورو ول نمیکنه بره دنبال اون زنها .

مادر خودم تو اینستا دیدم باهاشون سکس چت میکنه قربون فلانجاشون میره بهشون میگه بخورمتون ‌.فلان موقع میام خونتون .

بعد تو میخوای بگی این طورنیست .

ـخوب حالا ولش کن فعلا .

ـاره دیگه دیکه نمی تونی از اون ماهان دفاع کنی .

ـمن از ش دفاع نمیکنم ،فقط دوست ندارم زندکیت از هم بپاشه .

ـسونیا عصبانی شد و گفت چه پاشیدنی دیگه زندگی مونده که بپاشه .طرف مریضه کلا .

ـکارش همینه .

این زنها رو خیلی وقته میشناسه .همیشه باهاشون بوده وهبربه کلکسیونش اضافه میکنه ‌.

ـمنم گرفته بندازه خونه واسش غذا بپزم و لباس بشورم و براش بچه بیارم ،وبه مردم بگه من زن دارم فردا مردم نگن این ماهان خواجه است یا خلافکاره یا هرجا میره با خیال راحت بره اون نسب بابای احمقش رو بایه دونه بچه حفظ کنه ،مردیکه فکر کرده پادشاه مملکته میترسه اموالش بی صاحاب بمونع والا بااین گذشته و این کارهاش اصلا اون زن نمی خواد ‌.هرسری امده دعوا کرده کتک زده فحش داده تا حالا حتب نخواسته اشتی کنه اصلا براش اهمیت نداره .چون زن براش ارزش نداره.این قدر راحت با زنهای دیگه بوده که براش مهم نیست ‌الانم ولم کرده چندروزه با دیگران رفته دنبال یللی تللی .

ـخوب مادر دیگه خودت هم از این ماهان خوشت امد زنش شدی .میخواستی نشی .

ـاره من مجبور بودم زنش بشم چون تو من رو گذاشتی تو فشار چون هی تو گوشم خوندی مجبورم کردی .بعد هم من انتخابش نکردم که باهمه شریک شم .هر کس بیاد با شوهر من باشه .این طوری شوهر من شده عمومی دست همه است ‌من اونو میخوام چیکار .هرچیه من نمی تونم این رو دیگه تحمل کنم .

ـخوب مثلا چه کار میتونی بکنی .

ـفکر میکنم .

ـفکر کن ‌.

مادر برای اینکه حرفها قطع شه بلند شد رفت توی اشپز خونه و به دخترش گفت شام میمونی برات شام بگذارم یانه .

نه مادر !

میخوام برم خونه .حوصله ندارم جای شلوغ بمونم ‌.چند ساعت دیگه بابا وبقیه میان .به بابا چیزی نگی در مورد من وماهان .

ـباشه مکه من بچه ام .برم همه چیز رو به بابات بگم ‌

ـخوب مادر من میرم .

ـخوب دوست داری اینجا بمون چند روز .

ـنه مادر برم خونه کار دارم .

کیف و سوئیچ ماشین رو برداشت و بیرون رفت .توی راه همه اش به اون مرد فکر میکرد چقدر التماس میکرد .پیش خودش فکر میکرد حتما عاشق من شده بدبخت این همه التماس میکنه .

اون روز غروب رسید خونه .در روباز کرد و سوییچ رو اویزون کرد و مانتو وشالش رو برداشت واویزون کرد وکیفش رو گذاشت سرجاش وبعد رفت اشپزخونه کلی اشپز خونه کار داشت .باز هم لباس شستنی جمع شده بود همه رو دسته دسته ریخت ماشین .

روز بعد هم که یکشنبه بود هنوز ماهان از سفر نیومده بود فقط اون مرد تماس گرفت ابتدا سونیا جواب نداد ولی این قدر پشت سرهم تماس گرفت تا جواب داد .

ـبله

ـسلام عزیزم

ـسلام

ـخوبی عسل خانم ،چرا جواب نمیدی ؟

ـچرا دست از سرم برنمیداری ؟

ـواقعا از دلت میاد من عاشقتم دوستت دارم بگذارم برم .

ـنه نه تو هم بمون

ـداری نقش مرغ وگربه بازی میکنی ؟

ـنهدبابا اخه خیلی تو دلم رفتی ؟

ـبیا باهم دوست باشیم هی همدیگرو ببینیم .

ـاخه ؟

ـاخه چی ؟

ـاخه نمیشه ؟

ـچرا واسم دردسر میشه !بعد هم خوب من نمی خوام خیانت کنم ‌

ـول کن بابا چه خیانتی ؟این حرفها چیه ؟

ـمن وتو باهم باشیم به جایی برنمی خوره که ‌

ـمن تورو دوست دارم .

ـپس من چی شاید من نخوام .

ـمطمئنم تو‌از من خوشت میاد .

ـمیگم بیا یکی دوبار بیرون هم رو ببینیم ؟

ـخوب فعلا قطع کن من بعدا بهش فکر میکنم .دکمه قطع تماس رو زد بدون خداحافظی .

احساس خفگی بهش دست داد اصلا دوست نداشت توی زندگیش به اینجاها برسه ولی این ماهان چقدر راحت خیانت میکرد .اصلا براش مهم نبود .ولی من چی من که ماهان نیستم .چقدر حالم بدشد نمی تونم همچین کاری کنم ‌.ولی اون ماهان کثافت باید تاوان خیانتهاشو بده .ولی اگه من خیانت کنم اون تاوان میده .تمام اون شب در درون خودش یک جنگ در گرفت حالش بدشد .

فکر میکردنباید اشتباه کنه ولی اون مرد هی زنگ میزد التماس میکرد و بهش میگفت تو روبه خدا توروبه پیامبرتورو به کی .

واقعا چرا باید این همه التماس میکرد برای دوستی با یک زن .اصلا دوستی یا رابطه با یک زن چه ربطی به خدا داشت یا پیامبراین وسط چه کاره بود ولی اون هم شاید الکی این طور قسم میداد .شاید اخلاقش بود انگارجونش در خطر بود ‌.

چندین بار دیگه این قدر التماس وگریه و قسم وایه تا زن راضی شد توی یک کافی شاپ با سعید ملاقات کنه واقعا که ادم میموند چی بگه ‌.

مرد به شدت خوشحال بود که زن به دیدنش امده و یک قدم به موفقیت نزدیک بود .و این دیدارها هم با قسم وایه و به چند بار کشید .در اخرین بار به جایی بردش که کسی نباشه و به زور باهاش رابطه برقرار کرد زن خیلی ناراحت بودکه اون به زور باهاش سکس کرده ولی دیگه این اتفاق افتاده بود .

سونیا خیلی زود خواست که اون مرد رو فراموش کنه وازش خواست دیگه مزاحمش نشه .ولی این اتفاق خیلی براش بد بود .شاید هنوز خیلی چیزها رو نمیدونست .

و کلا نباید جواب اون مرد رو میداد ولی اون به دیدنش رفته بودو اون فریبش داد .

ساحل
سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
23:59

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۱۳داستان .ساحل

این ضدیتهای ادامه دار ماهان ،باعث شد بیشتر سونیا در لاک تنهایی خودش فرو بره و سعی کرد برای خودش زندگی کنه .دلخوشی های کوچکی برای خودش درست کنه .در اون زندگی تنها چیزی که نصیبش شده تنهایی بود وبس و شبهایی که بیشترشون به تنهایی میگذشت و بیشتر اوقات هم اگه ماهان خونه میامد وقتی سونیا خوابش میبرد ماهان خونه رو ترک میکرد و نصف شبها به دیدن معشوقه های چاقش میرفت که همگی دوبرابر سونیا سن داشتند و از نظر ظاهری از مادر سونیا هم حتی بدترکیبتر بودند چه افتضاح بزرگی بود این تنوع طلبی ماهان .حداقل هر هفته یک روز نصف شبها غائب بود و بیشتر اوقات ساعت دوازده از سر کار برمیگشت .از کسی شنیده بود البته از همکارهای ماهان بود به او گفته بود ماهان در روزهایی که برای کار غیبت میکنه ،بعضی اوقات یک ویلا بیرون شهر اجاره میکنه که استخر و جکوزی و باغ داره و معشوقه هاشو اونجا میبینه و شبها رو هم گاهی با اونها میگذرونه .پول زیاد داشت و برای خوشگذرونی و تفریح هر وقت دلش خواست می تونست ویلا بگیره .حتی خودش خارج از شهر هم ویلا داشت ولی خوب برای تنوع همیشه لوکیشنهاشو عوض میکرد شاید هم نمی خواست معشوقه هاش جای ثابتش رو یاد بگیرند .ولی باز هم سونیا به روی خودش نمی اورد فقط سکوت کرده بود فقط دیگه به ماهان به چشم همسر نگاه نمیکرد .اونها حالا فقط همخونه بودند .فقط سقفها یکی بود و قلبها هم حتی برای هم جا نداشتند .در یک روزی که با ماهان دعواش شد باز هم ازش خواست که باهم درخواست طلاق بدهند وهمه چیز را تمام کنند .ولی باز هم ماهان به زور وخشونت متوسل شد و سونیا کتک زد و باعث شد پاش اسیب ببینه ‌.

روزهای سختی در پیش بود از اونطرف هم مادر سونیا مخالف طلاق بود وفکر میکرد که هنوز باید این زندگی رو حفظ کرد .زندگی زناشویی از هم پاشیده و هیچ انسجامی در کار نبود .عاطفه نابود شده و هر کس برای خودش زندگی میکرد .ماهان تنها عشقی که داشت نوشیدن مشروب به سلامتی دوستاش بود و دیدار با خانومها .تنها خوشگذرانی که در زندگیش داشت سکس بود و جز سکس براش چیزی لذت نداشت ,سکس وشراب .همسرش براش تکراری شده و ترجیح میداد روزگارشو با دوستان جدیدش بگذرونه چون عاطفه نسبت به سونیا نداشت و همین نبود عاطفه و نبود تمایل نسبت به اون .گاهی چندین نفررو جمع میکرد برای روزهای عیاشی توی یک ویلا بدون اینکه کسی بدونه و این کارهاش البته درز کرده و به گوش سونیا رسیده و اون چاره ای نداشت .تنها کاری که می توانست انجام بدهد جدایی بود که اونهم مادرش مخالف جدایی بود .اگه اعتراض میکرد کتک میخورد .تو اون اوضاع که سونیا گاهی در مورد طلاق وجدایی با ماهان صحبت میکرد و ماهان متوجه شد که امکان داره روزی در همین نزدیکی زنش ازش جدا بشه .

یک روز به سونیا گفت من میخوام برم مسافرت و توهم بهتره بیای باهم بریم خونه مادرم و پیش خواهرم بمونی .

ابتدا سونیا گفت دوست نداره ولی ماهان این بار بهتر باهاش رفتار کرد و بهش گفت حتما بهت خوش میگذره چون خواهرم جشن عروسی دوستش دعوته و توروهم باخودش میبره .بهتره تو هم باهاش بری .من چند روز میرم سفر و برمیگردم .در این حالت سونیا با خودش فکر کرد حالا من که با اونها کاری ندارم و باهاشون دعوا نکردم میرم دوروز میمونم بعد برمیگردم .

وقت غروب یه چمدان کوچک از لباس جمع کرد و گذاشت صندوق عقب ماشین و البته یه چمدان دیگه برای ماهان که زیر گذاشته وپراز لباس بود .در صندوق رو باضربه بست وصدای تق صندوق برخواست و بعد نشست صندلی و تا دم در مادر ماهان با ماهان حرف نزد .منیژه خواهر ماهان خونه بود و مادرش مثل اینکه رفته بود خونه خاله عفت و خونه خالی بود .برای دوروز منیژه و سونیا تنها بودند .منیژه با سونیا خیلی گرم بر خورد کرد و برعکس تمام رفتارهای بد ماهان رفتار منیژه خیلی صمیمانه بود .خونه مادرشوهر سونیا پر بود از اثاثیه قدیمی .کنسولهای قدیمی رنگ چوب و مبلهای بزرگ و قهوه ای .خونه تازه رنگ شده وتمام دیوارها رنگ سفید استخوانی بودند .فرشهای لچک ترنج قدیمی هم روی زمین پهن بود .چمدانش رو به اتاق خواب برد و کنار تخت خواب منیژه گذاشت و برگشت به پذیرایی وروی مبل نشست .منیژه کمی با هاش در مورد حالش و زندگی واحوال مادرش و کار صحبت کرد .اون شب همه چیز به ارامی گذشت .

سونیا لباسهاشو عوض کرد و شام هم ساندویچ همبرگر خوردند .چون منیژه اصلا اشپز نبود وهمبرگر اماده توی یخچال بود .شب با خوش و بش و در مورد همه چیز صحبت کردند .فردا قرار بود بروند عروسی دوست منیژه .ساعت شش تا یازده شب تالار دعوت بودند .و مهمانی هم مختلط بود و توی اون عروسی سونیا با یک اقایی اشنا شد که سعی میکرد سونیا رو به حرف بگیره و باهاش صحبت کنه .عروس و داماددر تالار در حال رقص تانگو بودند و موسیقی نواخته میشد و اون اقا درست بغل صندلی سونیا نشست و سعی کرد به سونیا لبخند بزنه .و گفت انشالله قسمت شماهم بشه .سونیا گفت من .من قبلا ازدواج کردم .

ـا اصلا به قیافه تون نمیاد .

من فکر کردم مجرد هستید .همسن های شما هنوز ازدواج نکردند .چقدر زود ازدواج کردید .

ـبله دیگه شرایط مناسب بود ‌،ازدواج کردم .

ـخوبه که ازدواج کردید .

ـولی بدهم شد چون فکر کردم مجردید میخواستم ازتون شماره بگیرم ،و باهاتون در مورد ازدواج صحبت کنم .

ـسونیا سرشو کمی برای تفکر پایین انداخت یاد زندگی که با ماهان داره افتاد واقعا این چه زندگی من دارم .اینم شد ازدواج .ماهان ویلونه الان معلوم نیست کدوم جهنمی داره خوش میگذرونه .باهمه زنهای بی سروپا و ولگرد رابطه داره .بعد اسمش مال منه .شوهر همه است جز من .بعد اسم کثیفش رو من یدک میکشم .

بعد محبورم به همه بگم من متاهلم .بعد به خودش گفت جهنم بابا .اصلا اگه بقیه مردها لنگه این ماهان گو باشند شوهر میخوام چیکار .کثافت حمال .

باور کن الان معلوم نیست داره لنگ نرگس رو لیس میزنه یا داره کف پای پری نکبت اکپیری رو بو میکشه مثل خروحشی باهاشون سکس میکنه .مردیکه جز شهوت چیزی نداره اونم برای پنج دقیقه .به زنها که هی پیغام میده وهی قربون صدقه شون میره هی سکس ،سکس میکنه طرف فکر میکنه این فلانش چقدره و چه کمری داره به طرف دوساعت حال میده ولی این نکبت بی همه چیز برای پنج دقیقه یا سه دقیقه واون چیز به درد نخورش که مثل گردن مرغ اویزونه این همه سکس سکس میکنه خودشو میکشه وویلا اجاره میکنه .

اون زنهای ولگرد هم برای پول این احمق باهاشن والا ادمیت که نداره ،شعور وسکس هم نداره .فقط مثل خر نفهمه ومن نمی دونم ادم بی شعوری مثل این چرا این همه پول. داره .واقعا جای شک هست .نکنه دزدی کرده ‌اخه اون خانواده اش که از قبل چیزی نداشتند .

بعد مرد صداش کرد ،خانم نمی شنوید چی میگم .واقعا شما خانم بسیار زیبایی هستید وچقدر هم هیکلتون زیباست .

من خیلی دوست داشتم با شما بیشتر اشنا بشم .

سونیا احساس کرد اون مرد هی میخواد بره تو جلدش و از کیه هی سعی میکنه خودش رو نزدیکش کنه ‌.با خودش گفت الان اون منیژه میبینه و میره به ماهان میگه وحتما ماهان دنبال اتو از من میگرده چون من به همه کارهای کثیفش پی بردم .میخواد حتما برام رسوایی درست کنه و به همین جهت به اون مرد بی محلی کرد و سعی کرد ازش فاصله بگیره و بهش گفت ببخشید من همراهم رو اونور جا گذاشتم باید برم سرمیز اون .

ـحالا نمیشه بیشتر اینجا بنشینید،خواهش میکنم .

ـنه اخه منتظرم هستند باید برم دارند شام رو میارند .

ـباشه اسمتون رو میشه بهم بگید .

ـبله ،سونیا .

ـنگفتید فامیل عروسید یا داماد

ـمن هیچ‌کدوم ،من زن برادر دوست عروس هستم .

یاسمن خانم دوست خواهر شوهر من منیژه هستند .

ـشما چی فامیل عروس هستید یا فامیل داماد ؟

ـمن فامیل دامادم .پسرعموی دامادم .

ـاسمم سعید !

ـخوشوقتم از اشناییتون ،من برم .

ـباشه .

عروسی خیلی خوب برگزار شد و به سونیا حسابی خوش گذشت و از اون محیط خونه وچند وقت تنهایی و همه با رهای افکار منفی بیرون امد .ولی همین عروسی فقط یکشب بود ‌.هر چی بود ،اخرشب دوتاشون برگشتند خونه و در مورد عروس و ارایشش و لباسش و همه مهمونهای توی عروسی گفتگو کردند .

ساحل
سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
20:10

لطفا گوسفند نباش.۱۱/۱۲

در ان روزهایی که مدتش به هشت ماه رسید ،سونیا در اتاقش رو بست ودیگه با ماهان حرف نزد ،شبها رو کتاب میخوند تا ساعت دوازده و بعد هم چراغ رو خاموش میکرد و میخوابید ،تمام این مدت سعی میکرد با ماهان به اندازه نیاز حرف بزنه نه بیشتر ,کل صمیمیت و گفتگو تو اون خونه از بین رفت

بعد از مدتی کلافه شد ار خونه موندن وتصمیم گرفت یه کلاس جدید ثبت نام کنه .

ولی ماهان اصلا عین خیالش نبود که سونیا باهاش حرف نمی زنه و براش اصلا اهمیت نداشت ،بیشتر وقتش رو اخر شبها صرف چت کردن با دخترهای در فضای مجازی میکرد و براشون عکس میفرستاد .

معلوم نبود برای چی ازدواج کرده ، فقط میخواست یکی تو خونه باشه ،شاید هم سونیا رو اورده تا براش فرزندی بدنیا بیاره و دیگر هیچ .ولی فعلا سونیا باردار نشده و رابطه شون هم قطع شده وکلا چهار کلمه حرف هم قطع شده و هر کس مشغول کارهای خودش بود .سونیا بیشتر تو خودش رفته و فقط موقع شام کشیدن ظاهر میشد و ظرفهای شام رو میچید و دیس های غذا حالا هرچی بود ،از ماکارونی تا پلو و چلو و نوشابه و سالاد وسط میز غذا خوری میگذاشت .ارام و بی صدا مینشست و غذاشو میخورد و بعد هم ظرفها رو جمع میکرد توی سینک یه پیشبند پارچه ای دور چین دار داشت رنگ صورتی میبست و همه ظرفها رو میشست .د رمورد رفتارهای ماهان هم با کسی حرف نمیزد مگه گاهی امکان داشت با مادرش مشورت کنه و مادرش فعلا امر به سکوت و پرخاش نکردن میکرد واون رو دعوت به ارامش میکرد .تو اون مدت تنهایی اش بیشتر از گذشته شده و فقط روزهاشو میگذروند البته سگش جسی رو هم توی اتاقی خالی نگه می داشت و گاهی بهش سر میزد و غذا میبرد .قهر اون مدت زیادی طول کشیدولی ماهان اصلا اهمیتی نمی داد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.وقتی ماهان به دستشویی یا حمام میرفت یا شب میخوابید یواشکی گوشیشو برمیداشت و تمام چتهاشو با دخترها میخوند هنوز رمز هاشو عوض نکرده بود .متوجه میشد که مثلا دیروز با پری به پیک نیک رفته و توی جنگل باهم جوجه کباب درست کردن وچادر زدند و تا اخرشب که نیومده بوده خونه با پری توی پارک جنگلی داشته موسیقی گوش میداده و جوجه کباب میکرده و سیخ های جوجه رو میداده دستش ‌.یا اون روز که دیر کرده بود یا جمعه با نرگس در حال خرید توی پاساژ کوروش بودند و برای نرگس خانم کفش و لباس میخریدند تا حاج خانم تشریف ببره عروسی دختر عمه اش .و چقدر هم توی ماشین خندیدند و خوش گذروندند .و حتی ماهان رو برای عروسی دعوت کردند .بدون اینکه ماهان بفهمه گوشی رو میگذاشت سرجاش و بعد میرفت توی اتاق دیگه .

واقعا این ماهان با همه حرف میزد و برای همه زنها پیغام میفرستاد .اصلا از کارش متاسف نبود .با خودش فکر کرد ،من چقدر بیچاره ام این یارو داره عیاشی میکنه ،هر روز خدا با یکی بیرونه هر روز با یکی در حال سکس چته ،به پری میگه میشه اجازه بدین من بیام بخورمتون جای شام به اون یکی میگه میشه خاک زیر پاتیم .به یکی دیگه میگه عاشقتم ولی به من که میرسه میشه شمر ذی الجوشن .همیشه مثل سگ رفتار میکنه همیشه پاچه میگیره .حتی به نرگس گفته بود عزیزم من عاشق هیکلتم چه بدنی داری .قربون اون هیکل سکسیت بشم .به خودش گفت تف تو روحت پدر سگ .تو این چند وقته به من حتی یکبار نگفته چه هیکلی داری یا عاشقتم .بعد فکر کن من مثل عروسک میمونم بعد واسه اون نرگس چاق که از هرجاش چند کیلو چربی اویزونه دور کمرش دوبرابر دور کمر منه و باسنش چاقه ساق پاشم نگو به چه کلفتی ،صورتشم کلی چاله چوله داره به اون میگه سکسی .شبیه یه خوک چاق کلفت میمونه سگ به نرگس نگاه نمی کنه .بعد ماهان به اون چاق تاپاله گامبو میگه سکسی .بعد فکر کن من رو بگو .خاک تو سرم امدم تو زندگی این خر نفهم یابو .با خودش ادای عق زدن دراورد و گفت اه اه خاک توسرت ماهان نکبت دوست دارم کله شو بکنم لنگه شو واکنم جرش بدم حمال .

بعد این چه زندگی بود واسه من درست کردی تف تو روحت ماهان .

رفت توی اشپز خونه و تو‌دلش گفت به درک بگذار هر غلطی دلش میخواد بکنه .

دلش میخواست قهر کنه بگذاره بره خونه مادرش ،ولی مادرش ازش خواست که فعلا همون جا بمونه و اصلا باهاش درگیر نشه .

با خودش کفت پس من چیکار کنم مثل احمق ها بشینم این یابو ماهان هر کاری دلش خواست بکنه منم مثل منگها فقط نگاه کنم .چقدر باید تحملش کنم .یک مدت که گذشت این فاصله ها وکم حرف زدنها عادی شد و هردو احساس میکردند و اقعا این فاصله ها بهتراز جنگیدنها ی ممتد و دعواهای خونگیه .واقعا سونیا یه زن ازاد بود و اصلا سعی نمی کرد گیر بده چون اگه بیشتر پاپیچ میشد حتما ماهان دست بزن داشت و کتکش میزد همیشه یک ترسی تو عمق وجودش داشت اینکه اون وحشی بود و بی رحمانه کتک میزد و این اخلاق اون بود در حالیکه به زن مردم این همه عاطفه داشت با سونیا با بدترین وجه رفتار میکرد و میخواست بهش اجازه اعتراض نده .جثه بزرگتری داشت که با کار کردن حتما قویتر شده بودو اینکه انسان متدینی نبود وهم مشروب میخورد ودستهای سختی داشت حتما کتک میزد .این رفتار غیر انسانی و اون همه عشق ورزیدن به زنهای چاق و رابطه های ازاد کلا علاقه اش همینها بود .ولی سونیا هم سعی نکرد با مادر خود ماهان در میان بگذاره چون مادر ش هم لنگه ماهان بود و در طی مدت گذشته همچین رفتار درستی ازش ندیده و میدونست که حتما طرفدار پسرش خواهد بود و تمام تقصیرها رو به گردن سونیا خواهد انداخت و خودش و پسرش رو تبرئه خواهد کرد .خواهرش هم دیده بود که با چندین نفر همزمان در حال لاس زدن و چند نفر همیشه تو اطرافش زاپاس داشت .بیشتر اوقات ولگردی میکرد و طرفدار رابطه ها ی ازاد بود ومیدونست که توی این مدت کذشته چندین بار بهش گفته عاشق فلانی شدم وبعد از مدت کوتاهی عاشق کس دیگری شده بود و کلا سالی یکبار عاشق هرکسی میشد یعنی کلا رابطه هایی بی پایه که هیچ عمقی نداشت .تنها چیزی که در خانواده ماهان عیب شمرده نمیشد همین ها بود و پیش خودشون فکر میکردند که دارند مثل انسانهای متمدن و امروزی رفتار میکنند. .بعد تو قع داشتند عروس پاکدامن خوبی داشته باشند و هیچ وقت دچار لغزش هم نباشه .یعنی یک جور رفتارهاشون ضددونقیض مینمود .کلا مواضعشون لنگه عشقهاشون هی عوض میشد ولی در ظاهر جلوی مردم خودشون رو انسانهای خوب و پاکی جلوه میدادن. و برای همه چیز قسم میخوردند .و خیلی هم در ظاهر طرفدار مذهب بودند و این رفتار ضد ونقیض اونها کلافه اش میکرد و سونیا سعی میکرد از فامیل ماهان فاصله بگیره و یا باهاشون حرف نزنه چون اعصابش نمی کشید حالا باید چه چیز رو به اونها میگفت دز حالیکه خودشون رو ذی حق میدونستند هر کاری بکنند .پس تصمیم گرفت به اونها چیزی نگه .برای اونها عادی بود این کارها .

ساحل
سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
18:28

غزلواره .۱۷۰.ساحل

بر پلک خسته غم یک قطره شبنم

لبهای پر زاهش بازهم نشسته در غم

ان روی سرخ وسپیدش دگر به غم گرایید

چشمان همچو اهو همچو غروب یک غم

موی سیاه بلندش همچون شبهای یلدا

کام دلش دوباره نشسته در پیاله سم

خون میچکد دوباره از قلب پاره پاره

هرگز ندارد رحمی گذاشته بنیاد ستم

وجود بی گناهش ان قلب ساده من

من هم خدائی هستم در خان او نشستم

سعی تلاش او بود تا ویرانه سازد

وجود بی غش من این تن خسته ازغم

در ساحل پرزموج وحشی کناره گرفته

دوباره بعد از تلاطم وخشم قایق غم

دراین جهان ندارد همدمی دل من

از عالمی نشسته به گوشه ی تنهایی غم

برچسب‌ها: غزلواره، ۱۷۰، ساحل
ساحل
سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
9:50

۱۷۵.ازادی .ازاد ‌.ازاد .ساحل .شعر

به ان تاریکی ظلمانی شب

به ان صبح سپید وروزروشن

که با من کرده او بی وفایی

مرا دردل چه غمها که نشانده

در این دنیا مرا تا کجاها که کشانده

بجز غمها درعشقش بجز سوز سینه

جز جداییها واینها از او چیزی نمانده

مرا مویی سیه بود و قلب سپیدی

دو چشمانی روشنتر از قرص خورشید

لبانی سرخ و زیبا چون گل سرخ

به قدم که منظر حسن و به رخ حوری

که هر کس دید اورا گزید انگشت

زلیخا را کجا بوده رخ من

نه یوسف را روزگار گذشته منظر من

ولی او ستمکاره ستم پیشه نااهل

گرفته تیشه در دست تا زند در ریشه من

چه بی مهری که با من نکرده

چه سخن های نازیبا وزشت هم نگفته نمانده

من شهی بودم همچو کوروش

ولی او مرا قعر دنیایی از نکبت کشانده

نه رحمی در دلش داشت و نه زبان نیکی

که گرروزی کشیدم من شمشیر زنم کردن او

بجز دشمنی ها او با من نکرده

همچون منی را به زیر و قعر ها کشانده

نه اجدادش بشر بوداورا

که او شیطانی شده وجن ندارد تخم بشر او

تورا با ما در دل قصد یاری نبود

تو چون دیوی تو را خوی پری ها نبودش

من به ایین نامردان اینجا کافرم

نمی گردم دگر دست این اهریمنان بازیچه من

برچسب‌ها: ۱۷۵، ازادی، ازاد، ساحل
ساحل
سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳
8:35

لطفا گوسفند نباش ‌۱۱/۱۱داستان .ساحل

با قرار دادی که در روز عقد وازدواجش امضا کرده بود ،تنها چیزهایی که سندش به نامش شده بود ،قابلمه ها وماهیتابه ها و قاشق چنگالها و کفگیر وملاقه ها و اب میوه گیری و مخلوط کن و ابکش و لگن و دم کنی ودستگیره های توی اشپز خانه بودند که باید یک عمر پیاز خرد میکرد و تفت میداد ،سزی سرخ میکرد و سیرداغ درست میکرد و سند ابکشی همه برنجها خورده بود به نامش و تمام گونی برنجها منتظر بودند بیایند در اشپز خانه و تبدیل به لوبیا پلو و استانبولی و باقالی پلو و البالو پلو وشیرین پلو بشوند همه سیب زمینی های نپخته منتظر بودند تا بیایند دراشپزخانه و تبدیل به چیپس و سرخ کرده و الویه و خوراک و قیمه و پوره و کوکو بشوند و چقدر سبزیجات وسیفیجات دیگه منتظر پخت باید صف میایستادند و چقدر سیفیجات سندش به نام سونیا شده بود تا کشک بادمجان وکدو مسما و نرگسی و کوکووخوراک بشوند .شاید تربچه های نقلی توی باغچه ها دلشون قیلی ویلی میرفت برای اینکه تشریف بیارند تو سفره سونیا .واقعا بااین ازدواج چه چیزهای سندش به نام سونیا خورده بود .همه چیز بجز همون چیزی که ازدواج کرده بود .فرچه های شستشو و طی وجارو گردگیری و جاروی رفتن خونه و جارو برقی .ولی حالا این زندگی ادامه داشت و باید زندگی میکرد .

شاید این قصه زوجیت اون با ماهان خیلی مسخره بود ولی باید فعلا فکر میکرد .

فعلا باید فقط فکر میکرد وهنوز خیلی جا داشت تا بتونه تا بدیهای یک ادم رو تحمل کنه و پیمانه صبرش لبریز نشده بود .

شاید باید راهی پیدا میکرد تا ازاین شرایط بیرون بیاد و اگه جدا میشد ایا مشکلات همگی حل میشدند یا گرفتار ادم بدتری در ازدواج بعدیش میشد که اون هم دقیقا مثل

ماهان بی تعهد و بدخلق و صاحب بی اخلاق بود و اونوقت حتی دارایی ماهان و ظاهراون رو نداشت .واقعا در ازدواج اولش همچینین مردی نصیبش شده بود و ترسش بیشتر میشد اگه میفهمید شاید یکی بدتر از ماهان دوباره وارد زندگیش بشه .ولی نباید این زندگی باماهان رو این قدر ادامه میداد تا به طور کلی خسته از زندگی و دلزده از زندگی زناشوئی بشه که دیگه هبچ وقت هم دلش نخواد همسری داشته باشه .شاید باید یک جایی تا فرصت بود میکشید بیرون .

ولی مادر طمعکارش هم از خود سونیا بیشتر فکر دارایی ماهان بود نه از بی اخلاقی وخیانتش ناراحت بود و نه اصلا ککش میگزید .حتی به سونیا میگفت پدرت از ماهان هم بدتر بود ،من تحملش کردم .پدرت هم به من خیانت کرد ولی من صبر کردم .پدرت هم دعوا کرد پدرت هم فلانکاررو کرد وفکر میکرد که همه بدیهای مرد رو باید تحمل کرد .و اصلا برای زندگی وعمر دخترش ارزشی قائل نبود ومثل اینکه سونیا دقیقا از یک بوته بادمجان یا کدو توی یک باغچه رشد کرده بود و اون به خیلی قیمت پایین واسه دریافت چند کادوی سالانه که البته خیلی هم زیاد نمیشد گفت گران بود اکتفاکرده بود .و فقط یک منظره ونمایشی از داشتن یک داماد ثروتمند و پز دادن به خواهر و جاری و خواهر شوهر و تعریف از قیمتهای میلیاردی ماشین و پز فرنگ رفتن دخترش و سگ بغل کردناش براش کافی بود ‌.هر چند وقت یکبار به جاریش زنگ میزد و در مورد جسی و بازیهاش و رنگش و ماشین فلان ماهان و عوض کردن ماشینش میگفت و عنوان میکرد که سونیا الان توی فلان کشور در حال تفریح و خوشگذرونیه .

تمام عمرش فقط مثل یک موجود طمعکار بدبخت دنبال پول بو کشیده بود و الان از اسمان یک داماد افتاده بود که پول داشت .شوهرش تمام عمرش یک وضعیت بین نداری و داشتن رو بهش چشونده بود و این گاهی داشتن ونداشتن همیشه توی زندگیش وجود داشت و فکر میکرد رسیدن به پول فقط میتونه ادم رو خوشبخت کنه .و همه چیز در خانه هزار. متری و خانه لاکچر در فلان خیابان بود .همه چیز براش در مادیات خلاصه میشد .حتی به چند نفر گفته بود که سونیا به خاطر پول با ماهان ازدواج کرده والا ماهان همچنین قیافه جذابی نداره در حالیکه خواستگارهای قبلی سونیا بسیار برازنده و خوش تیپ وتحصیلکرده بودند .وماهان از اونها چیز بهتری نیست .

والبته باخودش فکر میکرد که واقعا اگه این ماهان پول نداشت هیچی نداشت و اصلا واقعا دخترش رو برای چی باید به اون میداد .همیشه فقط پز داشتن های دامادش رو میداد .در حالیکه در عمر خودش هیچ وقت نتونسته بود این همه فخر فروشی کنه همیشه نسبت به جاریش احساس کمبود داشت چون جاریش خیلی زیباتر از اون بود .هر کسی جاری مادر سونیا رو دیده بود تحسینش میکرد برای زیباییش و اینگه از خانواده اصیلی بود حتی اگر برادرشوهر مادر سونیا ثروتمند نبود ولی اون زن چیزی تحسین برانگیز در قیافه و قدش داشت که دیگران حداقل تعریف بکنند همه این چیزها در درون مادر سونیا عقده شده بود و اون تو مدت سالیان گذشته کمتر با جاریش رفت وامد داشت و سعی میکرد باهاش رفت وامد نکنه .اکنون که ماهان رو پیدا کرده بودند که مال ومنالی داشت ومی توانست نمایشهای لاکچری راه بیندازه و دهان فامیلها از تالار عروسی وسرو سرویس تالار وانواع دسر باز بمونه حالا نوبت اون بود که به جاریش و خواهرشوهرش فخر فروشی کنع وتمام عقده هاشو خالی کنه و با خودش فکر میکرد چقدر بدمیشه اگه سونیا از ماهان جدا بشه حتما فامیل من رو مسخره میکنند من این همه ماهان رو بالا بردم و پز همه چیز رو ادم و همه اش با فیس باهاشون حرف زدم الان بهم میخندند و دیگه بهانه برای پز دادن و یاوه گفتن نداشت که هر چند وقت یکبار تلفن رو برداره و مخ فامیل شوهرش رو پر کنه از اسم ماشینها و کشورها و کارهای خارق العاده جسی عزیز و لباسهای لاکچری و هی به این واون در موردش توضیح بده .

اونوقت جاریش چی میشد .واقعا خواهرشوهرش شاید خوشحال میشد از برهم خوردن این زندگی در امدن ماشین لاکچری از زیر پای دخترش .واقعا فکر میکرد چقدر اونها خوشحال خواهند شد که دیگه مادر سونیا نتونه بهشون فخر بفروشه و عمرا اگه از خیانت و بدیهای دامادش به خواهرشوهرش مبگفت یا توضیحی میدا.د که ماهان جان با نرگس خانم چهل ساله و پری پنجاه ساله همخواب شده و براشون عکس اعضای جنسیشو فرستاده .

و براشون عشقم جونم میکنه در حالیکه همشون یک مشت زن داغون هستند که مثل پرایدتصادفی صد دفعه رفتن تو تعمیرگاه و تو صافکاری هزار تن بتونه واستر کشیدن رو خودشون تا شبیه ادم شن و یک عالمه ات اشغال نداشته باشن. به چشم نمیاند .و دختر جوان وزیبای زن شده بازیچه اقای هوسران که دچار یک بیماری نادر هست که تمایل به رابطه بازنهای سن بالا داره و حتی یک بیماری دیگه که زنهای زشت و هزار جور بلا سرخودش اورده رو به یک زن بسیار زیبا ونجیب وخانم ترجیح میده وکارش خوشگذرونی با دلقکها و زنهای بازیچه مردهای متعدد هست .اصلا نمی تونست مشروب خوردن و کتک کاریهاشو لو بده و سرشکستگی خودشو از این ازدواج که بناش روی پول وثروت بوده رو اعلام کنه ونمی توانست به خودش بقبولانه که اشتباه کرده .هم خودش وهم دخترش ‌.

ساحل
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
8:4

لطفاگوسفند نباش .۱۱/۱۰.داستان ،ساحل

بله این طور شد که کل رابطه سونیا و ماهان به سردی و جدایی گرائید ‌.ماهان برای نیازهای جنسیش کسان دیگری داشت و اصلا نیازی به سونیا برای مسائل سکسیش نداشت و فقط نمایشی ازدواج کرده بود .وسونیا هم وقتی شرایط رو دید به ماهان گفت ،توکه رابطه های متعدد داری من دوست ندارم از تو بیماری مقاربتی بگیرم و عاطفه مو هم ازدست دادم و تمایلی به تو ندارم ،بهتره مثل دوتا ادم عاقل از هم جداشیم .مهریه من رو پرداخت کن تا من بتونم خونه ای بگیرم و بعد هم طلاق بده وهمه چیز تمام .ولی ماهان این طور جوابشو داد ،من طلاق نمیدم .این قدر نگهت میدارم تا موهات مثل دندونات سپید بشه .فکر کردی من بهت مهریه میدم .سنار بده اش به همین خیال باش .این قدر جزت میدم تا جز جیگر بگیری بمیری .کلا ماهان ادم نامردی بود .

و هیچ جوره راضی به طلاق توافقی نمیشد و فقط میخواست اذیت کنه .

یک روز سونیا در تراس خونه نشسته وداشت به عروسیش با ماهان فکر میکرد

چه نمایشی .چه نمایش جالبی .خواستگاری ،بله برون و شیرینی خورون وبعد عروسی و بعد سند بردگیتو امضا میکنی تا یکی بیاد یک عمر گند بزنه به زندگیت .ارایشگاه گران و تاج وتور و پیراهن ساتن یا تور وحریر و کوتاه یا بلند و تور عروسی وسفره عقد که با بادام و قند و نبات و فندق وتخم مرغ شاین اراسته شده و نون سنگک و کتاب قرانی که درش قرار گرفته و همه چیزش .شاخه های نبات بلند و یک عالمه بدبختی که بعدش سراغ ادم میاد .چه فیلمی میساختند .ابتدا خطبه عقد عربی وبعد خطبه عقد اریایی .اون پولهای که خرج ارایشگاه وتالار میشد و هزار نوع غذای رنگین توی سفره .چه عروسی .بعد میومدی با یک لباس خواب سفید توری وارد زندگی بایک دیو میشدی که مبخواست یک عمر اذیتت کنه .حتی رهات نمیکرد بره وهمه بدبختیهات تموم بشه .تمام ارزوهاش به باد رفته بود .واقعا چرا همچین نمایشی ترتیب داده میشد .باخودش هنوز فکر میکرد شاید اشتباه کرده و نباید با ماهان اردواج میکرد و اگه با مرد دیگه ای ازدواج کرده بود ،شاید این شرایط رونداشت وشاید اوضاع این قدر وخیم نمیشد .

هر چی بود مادرش وقتی همه چیز رو فهمید هیچ دستوری بهش نداد بابت جدایی وطلاق و اون فکر میکرد ماهان پول داره و فقط سونیا باید با پول ماهان خوش بگذرونه ولی اون پولهاش هم خوشی به سونیا نمیداد چون همیشه دنبال بهانه برای دعوا بود .

یا حضور نداشت یا حضورش رو با جنگ اعلام میکرد وجز این دوگزینه گزینه دیگری نبود فعلا .

ولی با خودش هم فکر نمیکرد که دلش میخواست واقعا زن باربد بشه و دیگه از اون حس بیرون امده بود .شاید هم دیگه به طور کلی افکارشو از اطراف بارید پاک کرده و اون رو به فراموشی سپرده بود .

باید راه دیگه ای میجست باید وقتهاشو صرف کار یا تحصیل میکرد و شاید در اینده میتونست از ماهان جدا بشه .شاید اگه مدارک متعهد نبودن ماهان رو به دادگاه ارائه میداد میتونست راحت جدا شه واگه ثابت میشد که ماهان سلامت اخلاقی نداره .

ولی ایا همه چیز درست میشد .هنوز نمی دونست .

ساحل
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
7:9

لطفاگوسفند نباش.۱۱/۹ داستان .ساحل

اون روزهای تنهایی برای سونیا وساعات خالیش هرروز بیشتر وبیشتر میشد و اوقاتی که ماهان در منزل حضور نداشت نزدیکتر وطولانی تر شده بود .بعضی وقتها هم با حالت غیر عادی به خونه میامد وبه هرچیزی گیر میداد و دنبال بهانه هایی برای پرخاش ودعوا بود ‌.برای هیچ کدام از بد رفتاریهاش هم معذرت خواهی نمیکرد و اصلا برای بدیهاش متاسف هم نبود وهیچ وقت معذرت خواهی هم نمیکرد ،انگار دعوا و پرخاش و بدرفتاری جزو عادات اخلاقیش بود و اصلا براش اهمیت نداشت که چه رفتار بدی کرده و همیشه دلش میخواست سونیا مثل ربات رفتار کنه یعنی نه ناراحت بشه ونه بیمار ونه چیزی بخواد .وقتی یک روز بیمار شد و به شدت حال بدی داشت ودرتب میسوخت وبرای خوردن یک لیوان اب هم قدرت نداشت ،توی همون حالت رهاش کرد و رفت ،بدون اینکه حتی یک لیوان اب بهش بده و حتی زنگی به مادر سونیا بزنه وازش بخواد بیاد پرستاری دخترشو بکنه .فقط زن برای سرزدن به دخترش رفت خونه دخترش و اون رو در حالت بیماری شدید پیدا کرد و ازش چندروزی پرستاری کرد و ماهان بعد از چندروز غیبت وترک منزل وبدون حتی یکبار زنگ زدن و پرسیدن احوال سروکله اش طلبکارانه پیدا شد بدون حتی ذره ای تاسف وحتی همدردی .اون بدترین اخلاق روداشت و کلا طلبکارانه و مغرورانه با دختر برخورد میکرد وگاهی به اندازه یک خدمتکار هم برای سونیا ارزش قائل نبود .فقط سونیا در اون خونه میپخت میشست وتمیز میکرد و شب خسته به رختخواب میرفت .همین .

مرد مثل یک موجود خشن و بدذات بدون حرفی و تاسفی برای اشتباهاتش فقط درگیریش کارش بود و بس .شاید کلا قلب در زندگی اون نقشی نداشت و تمام افکارش حول ومحور پول وکار میگشت مثل یک ربات صبح ساعتی خاص از منزل خارج وشب ساعتی یا برمیگشت یا اون هم غیبت میکرد وهمیشه هم منتظر شامهای عالی بود و نقش شکم همیشه در زندگی اون قویتر از نقش همسرانگی یا محبت بود .اوایل سونیا اصلا متوجه خشونت رفتار وگفتار اون نبود و فکر میکرد باید همین طور باشه .ولی اگه مدتی طولانیتری به این روش ادامه میداد شاید در اینده متوجه میشد که اون چه ضربه ای به شخصیت و روانش میزنه و داره باهاش مثل برده رفتار میکنه .شاید پیش خودش فکر میکرد بخاطر هزینه بیشتری که مبکنه یا بخاطر پول بیشتر میتونه با دختر هررفتاری بکنه ،ثروت باداورده زیر غبغبش باد انداخته و باد غرور پرش کرده بود که در طی زمان کوتاهی از نداری وهیچ به ثروت رسیده بود و اینکه انسان بی اصالت به پول زیاد وهنگفت برسه حتما خودش معضل بزرگی میشد که فکر میکرد میتونه هر کاری امد بکنه و هررفتاری بکنه .حتما روزی در اینده سونیا به این نتیجه خواهد رسید که ازدواج با یک سوپر شهرداری هم از اردواج با اون ماهان براش بهتر میبوده و اون احمق در اینده هم شوهر بهتری نخواهد شد .ولی هیچ نمی خواست اظهار عجز وشکست کنه و همه چیز رو در درون خودش حل میکرد و فقط سکوت میکرد .وقتی به عنوان یک انسان طمعکار به دنبال مادیات وارد زندگی کسی شده بود باید حتما منتظر همیچین رفتارها و سرکوبها و تحقیر هاهم میبود ولی اون فکر میکرد در اغاز همه چیز تجملی وشیک جلوه میکرد ،مثل ماشین شیک گرانقیمت میلیاردی ،خانه لاکچری ،لباس شیک ومارک و کفش های فلان .ولی زیر همه این چیزها نه عاطفه وجود داشت ونه انسانیت ،فقط یک موجود مغرور دروغگو که فقط داشت با جوانی وزندگی سونیا بازی میکرد .بیرون از خانه خوشگذرانیهاشو داشت و در خانه پرخاشگر و بدرفتا ر مثل شمر ذی الجوشن .هنوز چیزی از خمر و مسگر و شراب نمیدونست و فکر نمیکرد که اقای ماهان بیرون شرب خمر میکنه و وقتی مست میاد خونه بخاطر همین این قدر دعوا میکنه .اوایل فکر میکرد شاید اخلاقش این طوره .زمان زیادی طول میکشید خیلی چیزها رو بفهمه و باید تاوان سنگینی میپرداخت تا روزی به نتیجه های درست برسه .ولی هرچقدر بدهم بود فقط پول داشت ،و کمی رفاه که اون هم زهر مار بود .

رفاهی زیر لایه های تحقیر وتوهین به شخصیت و سرکوب احساس و بی توجهی .

ولی اگه ماهان همه این رفتارها رو داشت وپول و رفاه هم نبود دیگه چیز افتضاح تری میشد و حداقل یک چیز فعلا اون وسط بود .پول و ماشین لاکچری .و رفاه ظاهری .

شاید در اینده توی این زندگی تنها چیزی که لازم بود یک ربات بود که کارهای خونه رو انجام بده کلا ماهان نیاز به همسر نداشت ،فقط ربات مبخواست .یک اشپز و نظافتچی.

جز این اون خونه به هبچ‌کس نیاز نداشت .

نمی دانم کی سونیا متوجه این قضیه خواهد شد ولی شاید به قیمت گذشت سالها .

ولی شاید هم متوجه نمیشد .واقعا که باید پول و امکانات مال خودت باشه و زیر دست خودت .جز این همسر پولدار هیچ وقت انسان رو به ارامش و زندگی خوب نخواهد رساند .مخصوصا اگه ادمی بی ظرفیت صاحب پول زیاد باشه .

این قدر به رفتارهای بدش ادامه داد وتنها چیزی که تازگیها سونیا متوجه شد چتهای اون رو با زن دیگه ای در گوشی دید .

که باهاش چقدر صمیمانه و چه حرفهایی که بهش نزده بود .ماهان براش نوشته بود که چقدر دوستت دارم و دوست دارم فشار بدم توی بغلم .

وقتی من میام خونتون امشب برام اون کاستوم قرمز رو بپوش ‌.عزیزم وعشقم .

وجوابهای زن هم قابل توجه بود .

بیا عزیزم من منتظرم .

وچقدر چرندیات دیگه .وای چقدر توسکسی هستی .و اون زن بخاطر سکسی بودن تونسته بود با ماهان رابطه بهتری داشته باشه .واینکه معلوم نبود از چه وقت این رابطه پی ریزی شده وادامه داشت .

گریه تنها کاری بود که میتونست بکنه .ولی کاری ازش برنمی امد وابتدا پیامها وچتها رو فرستاد گوشی خودش تا برای روز مبادا داشته باشه و بعد از ماهان پرسید اینها چیه وتو‌چرا با زن دیگه ای سکس چت میکنی ولی اون هبچ بهانه ای نمی تونست بیاره و برای اعتراضهای سونیا فقط میتونست کتکش بزنه و بعد چند روز قهر وسکوت .بل خودش فکر میکرد ایا باید قهر کنه و بره خونه مادرش یا باید به دادسرا مراجعه و تقاضای طلاق بده .ولی فقط داشت فکر میکرد .زن توی گوشی از سونیا خوش قیافه تر نبود و حتی سن بالاتری هم داشت مثلا سی وپنج ساله .و تفاوت سنی اونها ده سال بود .فقط خودخوری میکرد وگریه میکرد و از درون احساس شکست .تمام روزها وشب هایی که غیبت میکرد رو پیش اون زن میگذروند و اکنون نمی تونست کاراشو توجیه کنه .دستش روشده بود .عکس پروفایل زن و گفتگوشون توی دایرکت اینستاگرام همه چیز رو لوداده بود .سونیا یادش امد که به باربد بی محلی کرده و توی زندگیش قصد داشت وفادار باشه و چقدر احنق بود که فکر میکرد ماهان اون رو دوست داشته فقط اون رو برای نمایش اورده بود تا مردم و بقیه فکر کنند همسر داره و زیر لایه داشتن تاهل کسی به کارهاش شک نکنه و هرکاری امد بکنه .حالا شاید این یکیش بود و امکان رابطه های بیشتر هم میبود .بعد از مدتی قهر ودعوا و کتک کاری اخرش مجبور به سکوت شد و بعدها هم بیشتر معلوم شد که رابطه های ماهان متعدده و اصلا هیچ تعهدی نداره و با هرکس که سرراهش سبز بشه و خوشش بیاد رابطه خواهد داشت واصلا مسئله ای براش نبود به خودش حق میداد .چون تنوع طلب بود و پیش خودش فکر میکرد امروز قورمه سبزی خورده فردا هم باید کباب بخوره وهرگل یه بویی داره .مد نظرش تنوع طلبی وازاد گذاشتن بی قید وشرط سکسش بود .

به سونیا هم میگفت در زندگیت چی کم داری من هرچقدر پول بخواهی بهت میدم و همه چیز در اختیارت میگذارم .بعد از مدتی کلا اتاق خواب اونها جدا شد و دیگه همه چیز فقط به همخونگی رسید .هر کس برای خودش زندگی میکرد .این ازدواج فقط یک ازدواج سوری ونمایشی بود و کلا عاطفه و عشق و تعهد درش دخیل نبود و به شکست انجامید .سونیا هم به ماهان اجازه داد هر کاری دلش بخواد بکنه .اون هم غیبتهاشو بیشتر میکرد و بیشتر اوقات خونه نبود و سونیا برای ملاقاتهای فامیلیش هم تنها میرفت .بیشتر مراسمات هم تنهای میرفت و بهانه کار زیاد ماهان رو میاورد .

ماهان ازاد بود و هرروز با کسی میگشت .سونیا هم بدون اون زندگی میکرد .

شاید در اینده رفتار دیگه ای پیش میگرفت ولی فقط فعلا همه چیز جدا شده وهرکس برای خودش زندگی میکرد .سونیا هم در زندگیش هیچ وقت یه زندگی زناشویی خوب رو تجربه نکرد .

ساحل
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
6:32

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۸داستان .ساحل

در مدت تنهایی شب های دلم

بر پیکره عشق خودم خون گریه کنم .امدنت نه طبیبی بود برای زخم دلم

نه رفتن تو خون میکند در جگرم

امده ای زخم زنی و بروی

نیش های قدیمی و نوش دلم در زهر کنی

وبروی

مرا غم نیست از رفتن تو هرجا بروی

تو برو توبرو به سفر به سلامت

من دگر خورده ام قسم به خداوند دوعالم

عاشق نشوم ،عاشق هر دل هرزه گرد رسوا نشوم

بر پیکره عشق خودم ریختم نفت جنون

اتش زده ام بر پیکره مدونای عشق خودم

تو همان ظلمت شبها بودی که اوردی

سردی بی کسی و رسوایی و غمهای دلم

تو کجا وعشق کجا

مسکن تو در خرابه هاست

من نترسم از رفتن تو باهرکه روی

هر تار موی سرمن ارزد به دوجهان

بی ارزشی عشق تو و مهرتو و ان عهد تو

ثابت شده دیگر به دلم

من کجا عشق توکجا

من زندگی ام من زندگی ام

نفسم،گرتو بی من بتوانی برو

من نمی ترسم از رفتن تو

بودی مگر جز تنهایی نصیب دل من بود چیز دگر

برو با رسوای دگر

مثل تو در این شهر زیاد است بشر

همه هم چشم سیاه،موی سیاه ،قد بلند

با همه رنگها

در همه خانه ها هست همچوتو

نمی ترسم از رفتن تو

گرچه دگران را نیست در دل عشق من

اما که تو‌راهم نبود جز دشمنی ام

شاد نکردی لحظه ای حتی دل من

هرروز خدا می چکید اشک دوچشمان ترم

روزگار سیاه موهای مرا میخواستی توسپید

من چه بودم صنمی سرو بلند در بوستان خدا

همچو لطفی زکرمش همچو من نیافریده بوده خدا

تو رفتی برو پرزتوست این شهر بزرگ

همچو تو‌نامهربان بی وفا زیاداست زیاد

قسم به ان افتاب بلند

رفتن تو کم نمی کند هیچ زمن

من همچو مسیحاشدم گمشده در نور خدا

هرگز نکنی پیدا مرا از هستی او

تو برو با هرکه روی بهتر از انچه بود که کردی بادل من

ان اتش وتیغ غضبت

ان همه غم افکندی به دلم

ان دست که تو کردی پراز زخم جفا

ان روح بلند عشق مرا کرده پ از خار جفا

بر درخت عشق من کی تو اب دادی زوفا

رفتن تو رفتن تو

کم نمی کند زمن

این عالم هست از نبود تو در زندگی ام

نمی ماند از چرخش و کم نمی شود قطره ای اب وفااز ابر خدا

هر جابروی تو برو فقط زخم وخشم وجورو جفایت راببر

هر چه ظلم کردی به دلم با خود ببر

از تو چه شد نصیب دل من

تا همان راببری بحر کسی دیگری

کجا شام تار مرا کردی سحری

شب شد وماه وخالی بود جای توباز

از دست توکی امانی داشت دلم

هر جاکه خواهی برو

خوب برو تا به ابد

ندیدن تو هرگز نکند کم زدلم

من نمیشناسم تورا بیهوده مگو

ازاشناییها سخن

من وتو کی،بوده ایم اشنا وخویش هم

کاش که هرگز نمی کردی میلی سوی دلم

قصد تو جز زدن تیغ نبود بر دل من‌

انچه کردی با زندگی ام بردار برو

هر چه دادی به من ار همه ظلم تو‌

ببر کن نصیب دگری

ساحل
یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳
17:57

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۷داستان .ساحل.

من هم خوابم نبرد ،یعنی بیدار شدم یه ابی بنوشم و بعد دیگه خوابم نیومد .الان فکر کن باید در مورد شخصیت سونیا بنویسم وزندگیش ،داشتم بهش فکر میکردم ،بالاخره من این داستان رو شروع کردم و باید بقیه قصه رو روایت کنم ،حالا از هر منظری که شده اول شخص یا راوی یا دانای کل.

گرچه شخصیت نویسنده اکنون در محور دانای کل میچرخه ومن راوی یه داستان رئال و واقعی هستم که توی خیلی جاها جریان داره و برای زمان نزدیک به همین زمان هست .باید براتون بگویم که ماهان به هیچ وجه انسان متعهدی به ازدواجش نبود و کلا شخصیت تنوع طلبی داشت و به خاطر پول زیاد و داشتن وقت اضافه و هم احساس جنسی فعال علاقه به برقراری رابطه با زن مورد علاقه دوران اول جوانیش داشت ‌.وهیچ وقت اون رو ترک نکرده و همیشه باهاش درارتباط بود .در حالیکه سونیا به عنوان یک دختر متعهد وارد زندگی شده وعلاقه وتمایلش برای بقای ازدواجش بود وهمیشه فکر میکرد اگه مشکلی پیش میاد یا کاستی وجود داره در اینده نزدیک درست خواهد شد .همیشه وقتی حتی همسرش وارد خانه میشد مشغول کارهای اشپز خانه بودو یک دستمال دستش داشت کابینت ها یا یخچال یا کاشی‌های دیوار رو پاک میکرد ،البته تمکن مالی برای گرفتن مستخدم برای نظافت داشت ولی فقط در مناسبت های خاص یا موقع خانه تکانی مستخدم میگرفت و بیشتر کارهاشو خودش انجام میداد وهمسرش هم بخاطر تمکن مالی فعلا بعداز ازدواج فکر کار کردن در بیرون از منزل نبود و سرگرمیهاش فقط رفتن به باشگاه و رفتن به کلاسهای سوار کاری یا تنیس بود و فعلا هیچ کاری نداشت جز کارهای خانه .دائما یک طی دستش بودکه در حال ساییدن کف سرامیکها و تمیز کردن کف بود .وسواس شدید به همه چیز داشت و فقط کارش شستن و پاک کردن بود .در حالیکه ساعتهایی که ماهان از سر کار میرسید سونیا مشغول اشپزی میشد و براش چایی میریخت توی یه استکان ساده توی یک سینی چوبی جلوش میگذاشت و مستقیم پیشبند بسته در حال درست کردن انواع خورشهای خوشمزه برای جناب ماهان بود و از وقتی که با سونیا ازدواج کرده بود بخاطر اشپزی خوب اون وزن ماهان چندین کیلو افزایش پیدا کرده و روی کاناپه لم میداد و گوشی بدست معلوم نبود با کی چت میکرد و بعضی وقتها هم برای معامله بهش زنگ میزدند .دختر وقتی اخرین ظرفهای توی سینک رو میشست و تموم کف اشپزخانه رو طی میکشید و بعد میرفت تا صورتشو پاک کنه و لباس خواب بپوشه ،همسرش توی رختخواب چشماشو بسته وخوابش برده بود .گوشیشو روی میز ارایش میگذاشت و صبح باز با دوتا گوشی همراه سیاه رنگ که اونها رو توی کیفش میکذاشت عازم محل کارش میشد و توهمون مدت بیشتر تفریح ماهان گشتن در گوشی بود .کمتر با سونیا حرف میزد و بیشتر وقتش رو در فضای مجازی میگذروند و گاهی هم کلیپ نگاه میکرد .این تفریح جناب ماهان واسه شب ها بود وقتی منزل بودند .یکی از همون روزها که ماشین سونیا در تعمیر گاه بود و اون برای ملاقات مادرش به محله قبلی رفته بود هنگام برگشت باید سوار تاکسی میشد توی میدان نزدیک خانه مادرش که مناظر ایستاد یه ماشین جلوش پارک کرد و اون بدون اینکه راننده رو ببینه و بفهمه کیه ،در پشت ماشین رو باز کرد و سوار شد .وقتی توی ماشین نشست سلام علیکی کرد و صدای باربد بود و روشو برگردوند و سلام سونیا رو جواب داد و بعد اینه رو تنظیم کرد تا قیافه سونیا رو توی اینه خودرو ببینه .سونیا خودشو جمع کرد و احساس ناراحتی بهش دست داد .ولی سعی کرد عادی برخورد کنه انگار هیچ‌موضوعی توی گذشته وجود نداشته .ولی باربد صحبت رو اغاز کرد .البته اون هم نخواست در مورد گذشته و رابطه دوستانه قدیم حرفی بزنه و فقط بهش گفت ،چه خبر ؟چه کارا میکنی ؟

ـاون هم ارام گفت سلامتی !

ـچه شانسی امروز من سوارت کردم !

ـبله من ماشینم تعمیر گاهه !امدم دیدن مادرم ،

ـچه خوب که ماشینت خراب شد سوار ماشین من بشی .

ـچقدر خوشحالم دیدمت ؟

ـسونیا خودشو کشید کنار که در اینه باربد دیده نشه ومانتوشو جمع وجور کرد و بعد سرشو گرفت بالا و گفت :منم همین طور ولی در درون خودش گفت نباید با باربد زیاد حرف بزنم .بهتره پر حرفی نکنم ،تا اون هم حرف نزنه .اصلا حوصله حرف زدن با این رو ندارم .وبعد به خودش تلنگر زد ،من ازدواج کردم و دیگه باید باربد رو برای همیشه فراموش کنم ‌بهتره بهش محل ندهم و زیاد جواب ندم بی خیالم شه بره پی کارش .با خودش فکر کرد من چقدر احمق بودم این همه وقتمو واسه این پسر گذاشتم چی این رو دوست داشتم ،بعد از مدتی از شنیدن صدای باربد احساس تهوع میکرد و دیگه دوست نداشت صداشو بشنوه و با خودش فکر میکرد چرا من برای همچین موجودی وقت گذاشتم ،من چقدر خر بودم بااین دوستی کردم .این پسره اسگل چی داشت بااین قیافه زپرتی داغون .با اون صدای نکره تهوع اورش .چقدر ازش بدش میومد ‌.واقعا من این رو زمانی دوست داشتم دیدنش میرفتم والان ازش حالم بهم میخوره .دوست ندارم .اه .این از کجا پیداش شد .توی این افکار بود که باربد بهش گفت میشه شمارو به خوردن یک اب میوه دعوت کنم .

:نه متشکرم .من باید برم خونه .الان وقت ندارم .

ـچرا زیاد وقت از شمانمیگیره .فقط نیم ساعت .

ـنه متشکرم .

ـخواهش میکنم .به یاد گذشته .یادت میاد چه روزهایی باهم داشتیم .

ـبله ولی گذشته ها گذشته من هم دوست ندارم باشما اب میوه بنوشم .خونه کار دارم .لطفا من رو برسونید مقصد واگه نمی توانید همین جا بزنید بغل پیاده شم .

ـباربد خیلی ناراحت شد و دوباره گفت من خواهش کردم یعنی نمی خواهی با من یه کافی شاپ بیایی .

ـنه !به هیچ وجه .من الان ازدواج کردم و برای مرد دیگه وقت ندارم .

ـباربد پاشو رو گاز فشار داد تا ماشین سریعتر به مقصد برسه .

ـسونیا هم سعی کرد افکارشو سرگرم منظره بیرون کنه و هواسشو از باربد پرت کرد .

ـباربد هم ساکت شد و دیگه حرفی نزد فقط سونیا رو به مقصد رسوند و پیاده کرد و خیلی با عجله اونجا رو ترک کرد .سونیا هم موقع پیاده شدن در ماشین رو محکم بست و رفت طرف خونه .کلید انداخت و در را باز کرد .جسی رو توی اتاقش حبس کرده بود .باید میرفت بهش سر میزد و خونه رو مرتب میکرد و تمام لباسهارو میشست .ولی دیدن باربد حالشو بدکرد و اعصابشو بهم ریخت .

ولی نباید بهش فکر میکرد .رفت توی اشپز خانه و روی صندلی نشست و از پنجره که پرده اش بالا کشیده شده بود منظره بیرون رو نگاه کرد ،امشب اعصاب شام درست کردن نداشت .فکر کرد باید غذای ساده تری درست کنه واقعا خسته شده بود این قدر اشپزی کرده وهمه چیز رو شسته بود .

در همین حین و افکار بود که گوشیش زنگ خورد و ماهان گفت امشب شام نمیاد خونه و شب تا دیر وقت کار داره و باید بره به انبارها و بار خالی کنه .یک بار جدید رسیده و تریلی بار باید خالی میشد .بعضی وقتها هم باید بار میکردند و برای صادرکردن اجناس و مواد غذایی باید میرفت انبار تا کارگرها تریلی ها رو بار کنند .مسافرت های کاریش هم زیاد بود .امشب هم نمی امد و دیگه نیازی به شام پختن نبود .خیالش راحت شدکه دیگه نباید چیزی بپزه .برای خودش هم فیله ای چیزی میپخت .باید یک چیزی مبخورد .الان دلش نوشیدنی میخواست .لباسهای چرک توی سبد رو که سفید بودند جدا کرد و توی ماشین انداخت و جاپودری رو پودر ریخت و کلید ماشین رپ چرخوند و تایم و برنامه شستشو تنظیم کرد و بعد هم رفت سراغ یه قهوه .شاید باید الان یه شات قهوه بنوشم .این طوری حالم خوب میشه .چند شکلات داخل یه پیش دستی ریخت و قهوه رو ریخت توی یه فنجان قهوه خوری کوچک و نشست .یکی دوهفته بود با خودش تنها نشده بود و الان وقت داشت از تنهایی اش خوشحال باشه و افکارشو ارام کنه و کار کمتری انجام بده .البته دوستانی داشت که گاهی بهش سر میزدن و وقتهای تنهایی دوستاش به منزلش میومدن در ضمن جسی رو هم داشت که بهش وابسته بود وهمیشه دوستش داشت .از سروکولش بالا میرفت و بوش میکرد و پاشو بو میکشید وسرشو به پاش میمالید .همیشه جسی عاشق لیسیدن دست یا بوکشیدن بود .البته بیشتر اواقات تو اتاق در بسته بود که زیاد به اتاقهای دیگه سرنزنه وموهاش توی خونه نریزه .مادرش همیشه ضد سگها بود و میگفت که سگها نجس هستند و هیچ وقت در اتاق باز نمیشد موقع حضور مادر سونیا در خانه اونها .مادر کمی بدخلق بود و کلا صدای خشنی داشت و اصلا زن زیاد مهربانی نشان نمیداد بلکه خیلی جدی رفتار میکرد .البته مادر سونیا خیلی کم به منزل اونها میامد و بیشتر دیدارها در منزل مادر انجام میگرفت وروزهای جمعه بچه هاش جمع میشدن خانه مادر .

بیشتر دوستان سونیا بودن. که بهش سر میزدن ولی امروز رو باید تنها میگذروند .

هر یک هفته یا ده روز یکبار ماهان شبها خونه نمی امد .بعضی وقتها استخر رفتن با دوستانش رو بهانه میکرد و گاهی هم بهانه کاری میاورد .چندین بار شبها تا صبح خونه نیومده بود و رفته رفته غیبتهای اون بیشتر ونزدیکتر شده بود تا جایی رسید که بیشتر شبها سونیا تنها میموند و همسرش میگفت مشغول کار در بیرونه و کارش خیلی زیاده و هی باید جنس بار کنه و به شهرهای مختلف بفرسته .سونیا هم فکر میکرد که همسرش در حال کار کردنه و کارش گرفته و خدارو شکر میکرد که این همه کارش زیاده که شبها تا صبح هم شوهرش باید تریلی بارکنه .

البته کارو بارش خوب بود ولی اصلا فکر چیز دیگهای نبود .

ساحل
یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳
7:45

لطفاذگوسفند نباش .۱۱/۶داستان .ساحل

هاه چقدر خسته است روحم ،زندگی ،زندگی ،سختترین کار دنیاست که بتونی زندگی کنی .میان یک عالمه تردید ،جنگ برای بقا ،دنیایی که هرلحظه داره از عمر میگیره و انسان رو به سمتی میبره .وقتی بچه ای چیزی حالیت نیست .نمی فهمی که چه جدالی بین سرنوشت در حال در گرفتنه .چه انسانهایی در دنیایی که درش قرار گرفتیم دارند برای بقا مبجنگند که شاید زمانی هم ما فکر میکردیم که زندگی چقدر اروم و ساکت و تکراری و بی دغدغه داره میگذره و گاهی اصلا به نیستی فکر نمیکردیم .سرنوشتی که مارو به سمت ادمهایی میبره که در بقیه اوقاتمون سهم دارند .یعنی معلوم نیست به کجا باهاشون قراره برسیم .هیچ وقت یک دوئل واقعی توی زندگیت ندیدی .گاهی فکر میکنم برای خیلی چیزها قرعه میکشند .قرعه زندگی معلوم نیست بالاخره نوبتی حتما باید روزگار خوش هم دیده بشه و نباید سرنوشت ادم شبیه حضرت ایوب باشه حتی اگه یک عالمه ادم در حال نقشه کشیدن و حتی جادو کردن برعلیهت باشند تا دنیا رو برات جهنم بکنند.حتی خود شیطان هم تو کل عالم هیچ کاره است و اصلا کاره ای نیست .حتی خود شیطان هم نمی تونه دنیا رو برای ادم جهنم بکنه .گرچه باید نقشش رو حذف کرد تا مدتی ازشرش در امان بود .اصلا کدوم ادم احمقی روحش رو مثل دکتر فاوست به شیطان میفروشه ،واقعا اگه شیطانی وجود داشته باشه حتما پس خدایی هم هست و اگه شیطان بتونه روح رو بخره خدا حتما گرونتر میخره .واگه شیطان قدرتی داشته باشه که جهان رو بهشت بکنه برای کسی که روحش رو فروخته خداوند حتما قدرت بیشتر در تبدیل کردن ارزوها به واقعیت داره و هیچ انسان عاقلی برای چند روزه در حالیکه مطمئنه شیطانی وجود داره و اگه شیطانی هست پس خدایی هست پس این وسط باهاش معامله نمیکنه .پس جهان به قول ضرب المثل گهی زین به پشت و گهی پشت به زین هست و این نیست که همه زندگی در رنج بگذره .بالاخره باید نورهای امید تابیده بشه و راه روشنا نشون داده بشه و بشر حتما هم باید مدتی طعم خوشبختی بچشه .گرچه امکان نداره همه عمر انسان با خوشبختی بگذره ولی اماکن صددر صد بدبخت شدن وجود نداره .واین که هیچ بشری نمیتونه انسان رو خوشبخت یا بدبخت بکنه .هیچ مردی هیچ زنی رو خوشبخت نمی کنه و هیچ زنی هیچ مردی رو بدبخت .اگردردرونت انسان درستی باشی هیچ وقت نه از مرگ ترسی داری نه از رنج نه از بدبختی نه از قبر نه ترس ونه گناه .

هیچ قصه گناه هم معلوم نیست چیه .گرچه رنج از روز نخست باانسان زاده میشه ولی گاهی بیخود بیهوده انسان خودش رو در رنج میندازه .ولی نمی دونم چه کسی تعیین میکنه که کی چه کسی باشه ،در چه سرزمینی متولد بشه و چه انسانهایی سرراهش قرار بگیرند و اصلا تمایل برقراری رابطه با ادمهای جدید رو چه کسی در درون انسان قرار میده .مثلا اینکه با خیلی ها دوست نداری حرف بزنی ولی شاید کسی پیدا بشه که از برقراری رابطه باهاش خوشحال باشی .یا چه کسی تمایل رو در وجود انسان ایجاد میکنه .هر چی بود این زن جدید به نام روشنک سر راه باربد قرار گرفته بودشاید شیوه زندگیش و پولهای توی حساب بانکیش وسوسه انگیز بود که تمایل به گفتگو ایجاد میکرد وشاید هم چیزی در قیافه اش داشت که باعث شده بود که باربد بیشتر بخواد باهاش ملاقات داشته باشه حتی اگه اشتباه باشه .این گفتگو ها و دیدارها هی تکرار میشد و این وام های بانکی هم ملاقاتها رو بیشتر کرد و این طور شد که رفت وامد اون زن به بانک خیلی بیشتر شد ولی اون باید با رئیس بانک گفتگو میکرد .این طور شد که باربد احساس کرد که رابطه خاصی بوجود امده و این زن رفت وامد مشکوک داشت .و بعد از مدتی پولهای هنگفتی به حسابش واریز میشد بابت وام بانکی .بعد هم رفت وامد برای پرداخت قسط .

اون روشنک فقط میخواست پول بگیره و دمش که از تله بیرون امد برای پرداخت قسطها همیشه میگذاشت تا عقب بیفتند .باید برای دریافت وجه همیشه تماس میگرفتند .تا وقتی که وام دریافت نشده بود زن نقش کسی رو بازی میکرد که طلا و پول داره و میخواد سرمایه اش رو بیشتر کنه ولی موقع پرداخت رفت تو نقش ادم ندار و همیشه دیر دیر پرداخت میکرد حتی حساب ضامنهاشو مسدود میکردند .واون مجبور به پرداخت میشد .بعد از مدتی متوجه شد که روشنک از همسرش طلاق گرفته و جدا زندگی میکنه .ولی این رفت وامد ها ولبخندها هم بین باربد و روشنک رابطه قوی برای برقراری رابطه ایجاد نکرد حتی وقتی گفت از همسرش جدا شده هیچ احساس خاصی پیدا نکرد .اون توی بانک پول زیاد دیده بود و پول اون زن اونقدر ها هم نبود که بتونه باربد رو وسوسه برای ازدواج با یک زن مطلقه کنه .نمی دونم چرا تمایلی به برقراری رابطه با روشنک نداشت و نقش باربد به رئیس بانک محول شد .رفت وامد و وامهای میلیاردی رورئیس بانک امضامیکرد و اون زن همیشه بعنوان مشتری خوب بانک باهمه پرداختهای معوقه بخاطر دوستی با رئیس بانک راحتتر به بانک رفت وامد میکرد و نمی دونم رو چه حسابی رئیس بانک با اون خیلی بهتر از بقیه مشتری های بانک رفتار میکرد .در اینده نزدیک باربد متوجه دوستی و رفت وامد رئیس بانک به منزل روشنک شد و درادامه فهمید که بااون ازدواج موقت کرده .ولی همه این ازدواج موقت هم مدتی طولانی دوام نیاورد .ولی همین باربد از بانک وام خوبی دریافت کرد و تونست ماشین بهتری بخره واز اون به بعد سعی کرد تا بفهمه سونیا چگونه وکی به منزل مادرش رفت وامد میکنه واگه روزی پیاده خواست بره سر راهش سبز بشه وسوارش کنه تو بتونه باهاش حرف بزنه .تو تمام این مدت هیچ گدوم از تماسهاشو پاسخ نداده بود .از اون طرف سونیا ار وقتی با ماهان ازدواج کرده بود مسافرتهای زیادی میرفت .و برای ماه عسل خارج ازکشور رفته بود و هر چند ماه یکبار عازم سفرهای توریستی به کشورهای خارجی بود .این اینقدر سرگرمش کرده بود که کمتر میتونست به کسی فکر کنه واز اون طرف مهمانیهای زیادی دعوت میشد .و ذهنش درگیر این تجملات و رفت وامدها شده بود ومغزش فرصت نداشت بن گذشته ای که با باربد داشت برگرده ولی شنیده بود که غضنفر اسم وفامیلش رو عوض کرده وماشین جدید خریده .اوثات خالی زندگیش خیلی کم بود و فرصت برای اندیشندن به گذشته نبود .هنوز اول زندگیش بود و فکر میکرد همه چیز رو رواله و مشکلی وجود نداره .وهمین راضیش کرده بود در حالیکه مشکلات و شخصیت انسانها در طی زمان مشخص میشه و در مدت کم نمیشه فهمید که یک مرد یا یک زن چه شخصیتی داره .شاید وقتی اروم وخوبی و طبق خواسته ومیل دیگران رفتار میکنی معلومه که مشکلی وجود نداره ولی اگه همیشه طبق میل وخواسته خودت رفتار کنی چی ایا اون موقع هم اونها باهات خوب رفتار میکنند .اگر براشون غذا نپزی ،لباسشو اتو نکنی و سرویس ندی .گاهی طبق میلشون رفتار نکنی و زودتر خواهی فهمید که اونها چه شخصیتی دارند .وقتی همیشه طبق خواسته دیگران رفتار کنی اون وقت برات شخصیت میمونه .من این رنگ واین غذا رو دوست دارم .من دوست دارم این طور لباس بپوشم .من دوست دارم رژم این رنگی باشه ،من پالتو کوتاه دوست دارم من دوست دارم موهامو بلند یا کوتاه کنم و رنگ بلوند بگذارم دوست دارم مسافرت تنهایی برم .دوست دارم خارج از کشوربرم .دوست دارم تا این مقطع تحصیل کنم .من خیلی چیزها رو دوست دارم که ماهان دوست نداره و اون هم خیلی رفتارها که میکنه من دوست ندارم .چرا من باید همیشه اون طور لباس بپوشم که تو میگی .اصلا دوست دارم مسافرت تنهایی برم .اگه یک مدت کوتاه هم همون اوایل برضد خواسته طرف رفتار کنی اونوقت اون شخصیت واقعیشو نشون خواهد داد .وقتی مثل یک بره رفتار میکنی گوسفندهای اطرافت هم باهات خوبن. وگرگها بهت حمله میکنند و در برابر گرگها هم گوسفند بودن درست نیست چون اونها در هر صورت بهت حمله خواهند کرد .پس باید چه رفتاری داشته باشم .سونیا فقط مشغول مسافرت و پاگشا رفتن بود و اصلا غضنفری براش وجود نداشت .ولی میدونست که ماهان هم این قدر ها بهش ازادی نمیده .و تصمیم داشت مثل یک زن شوهر دار خوب ومهربان رفتار کنه و باخودش فکر میکرد من بهش وفادار خواهم ماند و مثل یک همسر خوب باهاش رفتار خواهم کرد و اصلا تو وجودش وافکارش چیزی به نام خیانت وجود نداشت و هنوز هیچ تمایلی نسبت به هیچ مردی وجود نداشت .ولی ماهان مرد خودپسندی بود و درست برعکس سونیا در افکارش چیزهای پلید هم وجود داشت .واینکه به شدت ادم هوسرانی بود .در نزدیکترین زمان ممکن به سونیا خیانت کرد بدون اینکه بفهمه در حالیکه اون فکر میکرد همسرش مرد درستکاریه .در نزدیکترین زمان ممکن زه اوایل ازدواجش با زن دیگه ای به سونیا خیانت کرد ولی سونیا از کجا بایدمیفهمید .احساس میکرد چقدر همسر مهربانی دارم و روی ابرها سیر میکرد .تنها چیزهایی که توی زندگیش دوست داشت ماشین مدل بالایی بود که زیر پاش بود و خونه بزرگ که همه وسایل رفاهی درش قرار داشت و بیشترین جهاز رو خریده بود .داشت گرونترین لباسهاش رو میپوشید و یه سگ برای تولدش خریده بود به نام جسی .جسی یه سگ سفید پشمالو کوچولو بود و وقتهایی رو هم با اون میگذروند .ولی شب دیر امدنهای ماهان خیلی زیاد بود که به عنوان کار زیاد در انبار و کاراژ نادیده گرفته میشد .مادر سونیا هم از این ازدواج بی بهره نبودچون کادوهای گرانقیمتی نصیبش میشد مثل گردنبند جواهر ودستبند طلا ،گوشی لاکچری .اون هم ار این از دواج راضی بود و اصلا در مورد رابطه های پنهانی ماهان خبر نداشت پیش خودشفکر میکرد چقدر خوب شده که مانع ازدواج سونیا با باربد شده و به خودش افرین میگفت .وهی نمره های اصافی به خودش میداد و پیش خودش احساس زرنگی بیشتری میکرد که دخترش با یک میلیاردر ازدواج کرده .

ساحل
شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳
18:30

لطفا گوسفندنباش .۱۱/۵داستان .

شاید برای اغاز دوباره ادامه داستان برای خودم این گوشزد رو بکنم ،که باید شخصیت ها م رو در داستان ازاد بگذارم تا خطا بکنند و نباید از مسائل عرف جامعه یا گناه یا مذهب قلاده بسازم تا شخصیتهام رو به زور به باورهای درست زنجیر کنم .حتما وقتی شخصیت داستانی که خطاهای زیادی نکنه یا مشکلات زیادی درست نکرده باشه جالب نمیشه و کلا یک داستان خیلی معمولی وزشت و پلاستیکی بی احساس میشه .مثل ربات .

در حالیکه در زندگی عادی ما هم در اطرافمون ادمها به صورت ظاهری به این باورها در ظاهر قلاده شدند و مثلا در کنارمون با کسی که صاحب فرزند نامشروع باشه نیستیم و کسی نمی تونه روابط غیر عادی و خوب جلوه بده یا این موضوع گناه گزارش شده وکسی نمی تونه در ظاهر در موردش صحبت کنه ولی در باطن امکان وجودش هست .شخصیتهایی که همه اش میخواهند درست رفتار کنند هم شخصیتهای جالبی نیستند .گاهی حتی همین انسانهای خیلی به ظاهر مذهبی دچار انحرافات شدیدتری از لامذهب ها هم هستند .

هر چیه توی داستانهای دیگه وقتی شخصیت دچار لغزش وخطا میشه و دچار مشکل میشه داستانش زیبا به نظر میرسه .البته در زندگی عادی همین اشتباهات باعث عذاب بیشتر انسان میشه وهیچ کمکی هم نمیکنه .رفتاراشتباه وگناه الود یا دوستی با جنس مخالف هم چیزی نصیب ادم نمیکنه .

اصلا الان دلم نمی خواد در موردش صحبت کنم .البته شاید همین قضیه ازدواج سونیا با ماهان توی جامعه جریان داشته یا دوستی های باربد و سونیا به سرانجام نرسیده .حالا شخصیت داستان من که باربد باشه انسان مریض روانی نیست که بخواهد کارهای خشونت باری نسبت به سونیا انجام بده فقط در درونش باعث ناراحتیش شده .البته اون هم شاید زیاد انسان عمیقی نیست که بفهمه اون دختر مناسبش نبوده وهمین طور که به خودش اجازه داده با اون سونیا وارد رابطه بشه که سونیا ومادرش خیلی در گیر مادیات و وابستکی به پول داشتند .هنوز شخصیت داستان من نمی دونه که حتی سونیا هم نسبت به خیلی ها شریفتره .چون بعضی ادمها وزنهای پستتر از قصد سر راه انسانهای ثروتمند قرار میگیرند که اونها رو بازیچه امیال خودشون بکنند و همیشه برای ادمهای پولدار نزدیک خودشون دام پهن هست .و سختترین کار اینکه که زنی خارج از محیط اطرافشون نزدیکشون بشه حتما کیس های مناسب خیلی زودتر گیر ادمهای نامناسب می افتند .در کل بهتره من بیشتر در موردشون توضیح ندهم ولی می‌خواهم افسار شخصیتهامو شل کنم و بگذارم ازادتر رفتار بکنند واسن قدر افسار باورهب

ای مذهبی و شخصیت مثبت بهشون نزنم .

البته برای نوشتن رمان بلند باید خیلی تلاش کنم و حتما باید دیالوگ سازی قویتر رو انجام بدم و حتما برم تو عمق ماجرا و ماجراها و دیالوگها و کلا قصه هارو ادبی تر و عمیقتر دنبال کنم و برای نوشتن رمان خاص وزیبا باید خیلی عمیق و زیر دریایی رفتار کنم .یعنی از سطح ماجراها وارد عمق زیاد ماجرا و درگیر ی عاطفی واحساس حتی سکسی بیشتری برای قهرمان داستان درست کنم تا یک قهرمان داشته باشم .باید شخصیت های حتس بالاتراز سه بعد تا پنج بعد و حتی تا په بعد خلق کنم و تصویر سازی رو باید قویتر کنم .شاید برای ماجرا باید لوکیشن قویتر و زمان و فضا و هوا وپنج حس به اضافه حس ششم رو درگیر کنم .اون وقت که تمام ابعاد ریاضی و ابعاد فیزیکی ومتا فیزیکی در جریان قرار گرفتند داستانم خلق بشه که دارای لوکیشن و رنگ و احساس و ساعت زمانی و بعد و فضا و زاویه دید ولمس واحساس وعمق باشه .

حالا بعدا مینویسم .دستم خسته است .

ساحل
شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳
8:35

لطفا گوسفند نباش .۱۱/۴داستان .ساحل

وانسان خیلی دیر به افکاری میرسد که برای زندگی نیاز دارد ،زندگی راحت نیست وروزگاری فرا میرسد که به بیگانگی میرسی ،جایی که احساس میکنی نمیشناختی ودیگر نمیشناسی ،چون مجبوری خیلی ها رو نشناسی ،قومیت ها تبدیل به بیگانگی وغربت میشوند وعاطفه ها تبدیل به بی عاطفگی ،دوست داشتن ها رنگ خودشون رو در زمان از دست میدهند و همه چیز در زمانی در گذشته جامیماند .زمان مثل لایه خاکی روی همه چیز رو میپوشاند و همه چیز یک روز تبدیل به گذشته میشود و تو‌در اینده قرار میگیری ،مجبوری خیلی ها رو تو گذشته ها جا بگذاری و روی بعضی خاطره ها لایه از خاک بریزی تا تو ذهنت مدفون بشوند و بعضی احساس ها رو مجبوری چالشون کنی .به هر حال گذشته ها همیشه جا میمونند و مجبوری جابگذاری .برای زندگی کردن حتما باید سخت وسفت باشی و بعضی وقتها مثل یک سردار و گاهی مثل سرباز وگاهی حتی به عنوان یک شاه یا ملکه بجنگی .اگه نتونی بجنگی نمیشه .جنگ اگه به معنای واقعی وجود نداشته باشه ولی در لایه های زندگی وجود داره که رخش رو نشون میده .شکست همه جا وجود داره در همه زندگیها و خیانت هم همه جا هست .جنگیدن با سرنوشت و شکست دادن ادمهایی که میخوان در زندگی باعث شکستت بشوند کسانی که دروغ میگویند و بازی میکنند و ادمهایی که یک روز در زندگی با چهره خندان و به عنوان عشق ظاهر میشوند و نقش خودشون رو بازی میکنند ووقتی پرده تموم شد میکشند کنار وقتی که ونافعشون ار زندگی انسان تامین شد قصد خروج میکنند وگاهی خیلی زودتر متوجه میشی دچار خیانت شدی .حالا گاهی یک مرد خیانت میکنه ویک جایی یک سردار به شاهش خیانت میکنه و بعضی وقتها شاه به کشور خیانت میکنه وجایی کشور به شاه خیانت میکنه .همه جا بازی هست .نیاز به خود کشی نیست وقتی پارتنرت بهت خیانت کرد ،فقط باید خودت رو حفظ کنی .اینجا اگه تو وجود نداشته باشی دیگه وجود نداری تمام .پس اول از همه باید برای خودت ارزش قائل باشی وخودت رو بیشتر از هرکسی دوست داشته باشی .دنیایی که همه دنبال منافع خودشونند تو‌هم باید مراقب خودت باشی وقتی مردی دنبال هوسهای خودشه و قتی زنی دنیال هوا و ارزوهای خودشه توهم دنبال خودت باش .بقیه بالاخره بقیه هستند همسرت موجودی جدا از توئه و اون تو نیستی اگه اون اشتباه کرده اگه اون رفتار خوبی نداره اون تو نیستی اون اشتباه کرده همین اون ادم مناسبی نیست میتونی حذفش کنی .همه رو میتونی حذف کنی وقتی توان نگهداری اونها رو نداری میتونی ازشون فاصله بگیری .چه اهمیتی داره بعداز چند سال اونها کی بودند بالاخره فراموش میشوند .چرا باید خودت رو ازبین ببری چرا باید تو‌جوانی بمیری .

تو حق داری زندگی کنی .هیچ کس مهمتر از خود شخص نیست وهرکی برای خودش صاحب شخص خودشه .تمام این چیزها تو‌درون اون باربد در جریان بود جریان فراموشی دختری که رفته بود .همین بجز فراموش کردن سونیا در ذهنش نبود ولی شاید میخواست خودش رو راضی کنه و گاهی هم به خاطر دوست داشتن دوست داشت باهاش حرف بزنه و بفهمه چرا با کس دیگه ازدواج کرده ولی چه اهمیت داشت به هر حال اون دختر همسر مرد دیگه شده و رفته بود و فراموشی گزینه راحتتر ی از بخاطر اوردن سونیا بود در حالیکه توی یک شهر چهارده تا هجده میلیونی زندگی میکرد که هر روز سیل جمعیت از پیاده روها میگذشتند و هرروز هزاران زن در برابرش سبز میشدند و دخترهای زیادی از جلو چشمانش در میشدند ولی توی زندگیش شاید اشتباهش این بود که همیشه میخواست یکنفر رو دوست بدارد .و چشم رو بقیه ببنده و این اشتباه او بود .شاید اگه اون هم قلب هوسرانی داشت که چندین رابطه در زندگیش داشت و میتوانست چندین دختر رو همزمان دوست داشته باشه این قدر ازار نمیدید و موضوع رفتن سونیا از اهمیت کمتری براش برخودار میشد ولی همین که فقط یک نفررو دوست داشت این قضیه رو سخت کرده بود ولی دیگه اون رفته بود .هیچ کس در اطراف از گذشته اگاه نبود و قضیه فقط بین خودش بود و دختر و شاید ارکیده که بو برده بود و با مادر در میان گذاشته بود و مادر هم حتی یک کلمه در مورد این رابطه با کسی حرف نزده بود و سکوت همه قضیه رو برای همه تموم کرده بود و این قضیه انگار اصلا وجود نداشت تا قوم وخویش بفهمند و به باربد احساس ظکست عمیقتری دست بدهد همه چیز انگار در ظاهر وجود نداشت نه خاله نه دختر خاله چیزی نمیدانست و همین باعث میشد که شیما یا سوگل بخواهند احساس بکنند که در این مهمانی میتوانند از باربد دلربایی بکنند البته شاید هم قضیه ازدواج فامیلی کلا منتفی بود و خود باربد علاقه به این موضوع نداشت .وهمه چیز فی مابین سطحی و بدون عاطفه برگزار میشد و تواون ایام فقط درگیر ی کاری و ذهنی چیزی بود که تو زندگی اون وجود داشت وفعلا شاید قصد نداشت با کسی ازدواج کنه .خاله ها همگی با همه پف وفیس وافاده مشغول صحبت کردن در مورد همسر وفرزندانشون با جمیله بودند و عصرهم توی حیاط اش رشته بار گذاشته بودند تا عصرونه میل کنند .کاسه های چینی گلسرخی و قاشق ها رو روی میز وکشک و نعناع داغ و سیرداغ و پیاز داغ اماده روی میز توی حیاط گذاشته بودند تا وقتی اش پخت بریزند و این عصرانه خاله ها بود هرزمانی که دورهم جمع بودند باید میل میکردند شاید در دوران یکسال جمیله اش نمیپخت .شاید هم این رسم شون بود که برای عصرانه اش بپزند .دخترها مشغول حرف زدن باهم در مورد خودشون و زندگیشون بودند و خاله پری در حال هم زدن اش توی دیگ بود .خاله زری روی یک صندلی فلزی نشسته و داشت ماجرای پخت اش و دیگ و اجاق و خاله پری رو تماشا میکرد و جمیله هم کناری ایستاده بود .

باربد از نظر جنسیتی تنها بود ولی سعی میکرد با خاله هاش گاهی صحبتی بکنه ولی فعلا رفته بود توی اتاقش و درروبسته بود و گذاشته بود خاله ها و دختر خاله هاش راحت باشند و میون اونها لول نمی خورد .

همه مهمونی اون روز ساعت هفت تموم شد و خاله پری و زری با خداحافظی همراه دختراشون خونه جمیله رو ترک کرده و رفتند .شنبه ای که داشت میومد باز روز کاری جدید شروع میشد .در روزهای بعد باز سروکله اون زن طلافروش در بانک پیدا شد برای واریز وجه .بعلت خرید و فروش و معامله همیشه باید به بانک مراجعه میکرد یا برای نقد کردن چک .این روز ها رفت وامد اون زن که خیلی زود با ربد اسمش رو فهمید که روشنک رضایی نام داشت و با رفت وامدهای بعدی متوجه شد که در محله های نزدیک بانک زندگی میکنه .همیشه کلی نقدینگی داشت .یک روز برای روز مادر مبخواست برای مادرش گردنبندی بخره که یاد همین خانم رضایی افتاد که بهش در مورد طلا با اجرت کمتر گفته بود و هم اشناییتی که باهاش داشت و در قرار تلفنی زن ازش خواست تا به در خونه مراجعه کنه .لباس پوشید و دم در امد و گردنبند رو نشان باربد داد و به طلا فروشی برادر زن رفتند تا طلارو وزن و قمیت اون اعلام بشه و فاکتور فروش نوشته شد .قیمت گردنبند رو پرداخت کرد و کادو رو گرفت و در کیفش گذاشت .زن صندلی جلو نشسته بود و باربد خواست کنجکاوی کنه در مورد زن و بیشتر بدونه و در مورد همسرش پرسید .

روشنک گفت ،همسرش هم فعلا باهاش زندگی میکنه ولی مشکل زیادی در زندگی داره .اینکه اصلا باهمسرش تفاهم نداره .همین موضوع باعث گفتگوی بیشتر شد .زن ازش خواست که براش وام نهصد میلیونی رو جور کنه ،چون برای خرید و فروش نیاز به این وام داشت .البته سعی میکرد صمیمیت بیشتری ایجاد کنه تاا عتماد باربد رپ جلب کنه تا این وام جور بشه .ولی برای جور کردن وام باید نظر رئیس جلب میشد و باربد زیاد کاره ای نبود ولی اگه شاید مثلا میتونست مدتی زودتر این وام رو ترتیب در یافتش رو بده .وقتی به در خونه زن رسیدند ارام بغل جدول کنار خیابان پارک کرد و زن ازش خواست که برای نوشیدن قهوه به خونه بره ولی ابتدا مرد تشکر کرد و گفت میل نداره و این بار بدون ملاقات در خانه تمام شد .باربد بخاطر همه چیز تشکر و خدا حافظی کرد و راهی خونه شد .وسط راه داشت به مسائل مالی خرید وفروش و اینکه اون زن از طریق خرید وفروش روزگارشو میگذروند فکر میکرد باخودش فکر کرد چرا اون نخواد از این واسطه پول در بیاره .شاید اگه اون هم وارد بازار خرید و فروش میشد حتما سودی نصیبش میشد ولی فعلا باید اون هم منتظر دریافت وام میشد .ولی در ته ذهنش فکر این بود که دوباره سونیا رو ملاقات کنه و یک احساس پشیمانی در اون بوجود بیاره .نمی دونم چرا این باربد فقط در ته ذهنش به سونیا قفل شده بود و تمایل به ملاقات دوباره اون داشت .هنوز ازش متنفر نبود که رهاش کرده و رفته .نمی دونم این چه خلقی بود که ادم قصه من داشت .

امروز اون باربد هم به پایان میرسید و باید به خونه مراجعه میکرد و همراه گلی گردنبند مادرش رو تقدیم میکرد .زنی که تمام عمرش رو صرف بزرگ کردن اونها کرده بود و اون کمتر از سونیا وعشق و همه دنیا بهش فکر میکرد .مادری که همه عشقش رو نثار بچه هاش کرده بود وکنارشون مونده بودتا بزرگ بشوند براشون غذا پخته لباس شسته به درس ومشقشون رسیده بود و تمام عمرش رو صرف فرزندانش کرده بود در حالیکه پدر فقط در تمام گذشته شبها در حریان قصه زندگی حضور داشت .در حالیکه مادر همیشه کنار بچه هاش بود .اون هیچ وقت به محبتی که مادرش بهش داشت فکر نکرده بود .فقط ته ذهنش درگیر دختری بود که رهاش کرده بود .و اگر همین کلمه روز مادر هم نبود قضیه گردنبند هم منتفی میشد .

ولی همه سالهای گذشته به مناسبت های مختلف همه عشق محبت و کادوهاش رو نثار سونیا کرده و قضیه زندگی همین بود .باربد سونیا رو دوست داشت .ولی الان سونیایی وجود نداشت .

ولی این زن روشنک سروکله اش پیدا شده بود که پولهای زیادی در حسابش ریخته وبرداشت میشد و شغل عجیب طلافروشی اون زن همراه برادرش .اینکه یاد باربد انداخته بود میتون وام برداره و یک‌ماشین مدل بالاتری بخره .

ساحل
شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳
7:55

۱۱/۳داستان .ساحل

باید یه سر برم سراغ جمیله مادر باربد ،

که در مورد بچه هاش چه نظری داره والان داره به چه چیزی فکر میکنه .فعلا نزدیکترین همدمش دخترش ارکیده است ،که باهاش گفتگو میکنه والبته گاهی با درختای توی حیاط درد دل میکنه .وقتی شلنگ رو دست میگیره صبح های زود تا به درختها و گلدونها اب بده ،تموم این سالها مراقب درختها وگلدونهاش بوده تا اکنون بتونه از زیبایی شون استفاده کنه .البته گربه های پشمالویی هم توی حیاطشون رفت وامد دارند که گاهی براشون غذا میپزه ،بعضی وقتها هم نذری پزون راه می اندازه وخانم های فامیل و همسایه رو جمع میکنه حیاط یا روزه ای نذری میگیره .البته به دخترش که روی صندلی اشپز خونه نشسته بود و خودش هم سر پا داشت تو اشپزخونه برنج رو ابکش میکرد واسه ناهار ظهر .

ـخدا بگم چه کار نکنه اون دختره سونیا رو این پسر بدبخت من این همه به پاش نشست اخرش ولش کرد رفت .

ـولش کن مادر به جهنم که رفت ،لنگه اون سونیا دختر قحطه مگه ،داداش من چشه مگه لیاقت داداش من رو نداشت ،براش یه زن دیگه میگیریم .

ـدرسته ولی احساسش به بازی گرفته شده ،اون زنه مادر سونیا میدونست اینها باهم میخوان نامزد کنند ،اصلا میدونست دخترش هرروز با باربد میگرده ،ولی تا اون پسره ماهان امد جلو همه چیز رو انکار کرد.

ـمادر من زنگ زدم به سونیا هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم .بهش گفتم که چقدر برادر من رو اذیت کرده و دنبالش کشونده چقدر باهم بودن و الان برادر من توی غصه مونده .دیدم شبها خوابش نمیبره .این قدر غمگین وگوشه گیر شده حرف نمیزنه ،بدبخت دیگه نمی تونه حرف بزنه .چون تو درونش پر از غمه ،روانش بیمار شده ،از اون طرف در گیر کاره .

ـعزیزم اصلا بی خیال شو فعلا .

ـاره مامان اصلا چقدر این باربد ساده لوح واحمق بود رفت عاشق کی شد .اون دختره که تا یه ماشین بهتر دید پرید و رفت .

ــمادر اون ماهان رو ندیدی پدرشو .

ـاصلا از این تازه به دوران رسیده هان که تازه به پول رسیدن .

ـانگار همین دیروز از دهات امدند .

ـبا این حال این همه سال ساکن تهرونن اصلا ببینی چه وضعین .فقط پول دارند .

ـ اصلا مادر اون دختره لیاقت خانواده مارو نداشت .

ـمیدونی مادر این پسره گمونم با،باباش یه مدت کار کردند تا به پول رسیدند یکی میگفت خیلی وقت نیست از دهات امدند تهران .

ـواقعا ؟

ـبله مادر .نمیبینی چقدر خودشونو میگیرند .

ـمادر میگم منم میخوام برم فامیلیمو عوض کنم .از این نام خانوادگی خوشم نمیاد .

ـها اره مادر .گمونم اون موقع که پدربزرگت رفته شناسنامه بگیره ثبت احوال گوشش سنگین بوده در ست نشنیده .پدربزرگت هم که سواد درست وحسابی نداشته ببینه مامور ثبت احوال چی نوشته ،همون شده این فامیلی مونده .

ـاره ،واقعا هر جا میرم نام خانوادگیمو صدا میکنند خجالت میکشم .خیلی مسخره است .البته قلک با فتحه یه روستاست شاید هم منظورش قلعه بوده .نمی دونم .ولی اینی که نوشته هر کس یکجور صدا میکنه .از زمان ابتدایی توی مدرسه همه بهم میگفتن قلک پول بده .قلکتو میشکونم .با یه دختره دعوام شدبهم گفت قلک تو چی میگی دیگه .

هی هرروز تو مدرسه بچه ها میومدن میگفن قلک جون پول بده .یعنی کلی سر همین فامیل با مدرسه در گیر بودم .الان دیگه خودم میرم ثبت احوال عوضش میکنم .

ـباشه ،هر چه زودتر اقدام کن .من برم اون ظرفها رو بشورم .توهم برو اون حیاط رو بشور .خیلی گرد وخاک شده .

فردا هم که جمعه است ،شاید خاله زری و خاله پری بیان اینجا .گمونم دختراشون رو هم بیارند .یه زنگ به بابات بزنن میوه و سبزی و گوشت بگیره .

منم اشپز خونه کار دارم .

ارکیده سیب زمینی ها رو پوست کندو ریخت تو ابکش و گذاشت بغل سینک تا مادرش بشوره وخودش رفت تا حیاط رو بشوره .تمام حیاط برگ درختها ریخته بود و گلهایی که باز شده و بعد خشک شده بودند روی برگها ریخته و گردوخاک توی حیاط رو کثیف کرده بود .شلنگ رو کشید و با جارو مشغول شستن حیاط شد .از اون طرف ساعت دوونیم که شد تا زه سروکله باربد پیدا شد و ماشینشو جلوی در پارک کرد .کوچه توساعت دوونیم تقریبا خلوت بود ،نه برویی نه بیایی ،یه نگاهی به ته کوچه انداخت ببینه شاید مادر یا پدر سونیا یا خود سونیا در حال امدن یا رفتن تو کوچه نیست .در همه خونه ها بسته بود و چند تا ماشین داشتند از کوچه رد میشدند .تواین محله ها پر بود از فروشنده های سبزی ومیوه دستفروش که با مزدا یا وانت سبزی ومیوه میفروختن .یه وانتی هررروز میومد جلو در سوپری وحید پارک میکرد و میوه وکاهو میفروخت .البته کیفیت میوه هاش اندازه مغازه نبود ولی خیلی ارزانتر از همه مغازه دارهای محله میفروخت .از وانتی شاید گاهی چیزی میخریدند بخاطر همین با باربد اشنایی پیدا کرده و فهمیده بود اسمش اکبر و سالهاست داره تو کوچه ها بارفروشی میکنه و بخاطر اینکه نمی توانست مغازه ای اجاره کنه مجبور بود روی وانت میوه بفروشه .صبح با بار پر میومد وموقع غروب خالی تمام بارش رو میفروخت ومیرفت .بهش میگفت که بارفروشی روی ماشین خیلی بهتر از میوه فروشی توی مغازه هاست .مغازه دار سرکوچه که میوه میفروخت ،همیشه یه سری میوه هاش گندیده میشد و میریخت دور ولی اجناسش رو ارزانتر نمی فروخت تا زودتر فروش بره .چندین بار مادرش میوه خریده بود که میوه های مغازه دار همشون گندیده یا خراب از اب درامده بود .و تصمیم براین شده بود که پدر باربد اقا یاسین هرروز میوه هارو از تره بار خرید کنه ‌.پس سلام علیکی با بارفروش کرد ودوبسته توت فرنگی از ش خرید که یه روزی به اقای بار فروش برسونه و بعد کلید انداخت در رو باز کرد ‌حیاط خیس وشسته شده بود .بعد از اون روز کاری که باید توی یه محیط شلوغ و پر سروصدا کار میکرد و توی شلوغی وترافیک میوندیک شهر پر ازدحام به طرف خونه میومد واقعا دیدن گلدونها ودرختهایی که مادر وپدرش پرورش دادن خیلی حالشو خوب میکرد .اون روز هم با همه شلوغی و همه کاراش به پایان رسید و اون توی اتاقش روی تختش دراز کشیده و کتاب میخوند بعداز دوساعت مطالعه ،با خودش فکر کرد بهتره برای بعداز ظهر ها تا غروب یه کار نیمه وقت پیدا کنه .این طوری خودش رو مشغول میکرد و کمتر به کسی فکر میکرد و هم منبع درامد تازه ای پیدا میکرد .توی پیام رسانها و دیوار به دنبال کار گشت .باید یه کار جدید پیدا میکرد ،

ساعت کاری زیادی داشت از ساعت دو تا ساعت ده شب هم میتونست کار کنه .

روز جمعه که شروع شد جمیله زودتر از همه از خواب بیدار شد و سماورش رو روشن کرد باید صبحانه بچه ها رو میداد و بعد مشغول ناهار پختن برای خواهراش میکرد .اونم هر کدوم با. دخترش میومد اون روز جمع زنونه بود و قرار بود عصر هم توی حیاط اش رشته بار بگذارند تا همگی با هم بخورند .

ارکیده هم خوشحال بود چون دختر خاله هاش بعداز مدتها برای دیدنش میومدند .

مهمونها ساعت یک در رو زدند و هر کدوم با یه جعبه شیرینی وارد شدند .اخه این دیدار بعد مدتها انجام گرفته بود .خواهرها هر کدوم توی یه منطقه از تهران زندگی میکردند .دختر خاله زری ،شیما و دختر خاله پری سوگل تقریبا همسن ارکیده بودند زمانی در گذشته جمیله و پری نزدیک هم توی یک خونه زندگی میکردند وقتی ارکیده دوساله بود وهمیشه سوگل همبازیش بود و یادش میومد که چقدر سر اسباب بازی باهم دعوا میکردند و سوگل همیشه ارکیده رو گاز میگرفت و چندین بار عروسکهای ارکیده رو شکونده وخودشو کتک زده بود ‌‌.حتی با این حال که الان بزرگ شده بودند هم یه حس رقابت وحسادت کمی بین سوگل و ارکیده وجود داشت .ارکیده گرچه دل مهربان و خیلی نرمی داشت و هیچ حس رقابت یا حس حسادت درش نسبت به سوگل وجود نداشت ولی این حس در وجود سوگل همیشه از همون بچگی وقتی سریه عروسک کتکش میزد وجود داشت .حتی خاله پری هم با اون حال که زبان چرب ونرمی داشت ولی توی دلش احساسات دیگه ای داشت .در ظاهر مهربانی میکرد ولی توی باطن همیشه بخاطر باربد و ارکیده به جمیله حسادت میکرد ولی هیچ وقت به روی خودش نمی اورد .معلوم نبود این حس از کجا بوجود امده بود .ارکیده دختر خیلی مهربان وخوبی بود که همیشه. دنبال تحصیل یا یادگرفتن کار جدید وهمیشه موفق بود توی فامیل هم همه دوستش داشتند همه تعریفش رو میکردن.وباربد که در کارش موفق بود تحصیلاتش رو ادامه داده و فوق لیسانس داشت و الان توی یه بانک کارمند بود در حالیکه پسرخاله پر یه لات اسمان جل بود که توی خیابونها با بچه های مردم در گیر میشد و یقه مردم رو میگرفت .چند بار به خاطر فروش مواد دستگیر وزندانی شده و با گذاشتن وثیقه ازاد شده و توی خیابونها ساقی معتادها ی ولگرد شده ولی همه این چیزها رو خاله پری از همه پنهان میکرد تا ابروشون نره ‌دخترش هم نه اخلاق خوبی داشت و نه اندازه ارکیده خوشگل بود ‌.درسش رو هم رها کرده و خواستگاری هم که داشت این قدر خوب نبود که رضایت به از دواج بدهند .ولی فقط میشد از رفتارش و اینکه همه چیز مثل بغض توی گلوی پری گیر کرده باشه گیر کرده و با سنگینی وسکوت رفتار میکرد و هیچ چیز رو به روی خودش نمی اورد.واقعا رفتاربد بچه هاش رو به هیچ کس نمی گفت ولی هیچ وقت هم جلوی مردم کم نمی اورد .وسعی در پنهان کرد ن ضعفها وبدیهای بچه هاش داشت وحتی تو همه سالها بدیهای شوهرش رو هم به کسی نمی گفت .و دلیل این همه بدشدن بچه ها حتما رفتار نادرست پدر ومادر بود و شاید هم نشست و برخاست با ادمهای اسمان جل و بی لیاقت .ولی هر چی بود فاصله رفتاری ارکیده و سوگل خیلی زیاد بود ولی سوگل همیشه سعی میکرد با دروغ گفتن و لاپوشانی همه چیز رو خوب و زیبا جلوه بده .

برچسب‌ها: ۱۱، ۳داستان، ساحل
ساحل
چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳
14:6

۱۱/۲داستان .ساحل

تمام شب خوابش نمیبرد و در افکارش غوطه میخورد ،به همه چیز فکر کرد ،ساعت دوونیم از خواب بیدار شد ،ابی نوشید و بطری رو داخل یخچال گذاشت ،رفت اتاق خوابش ولی خوابش نبرد ،گوشیشو یه نگاه کرد دید ساعت دقیقا دو وچهل دقیقه روز جدید وشروع شده روز جدید ،دراز کشید و یاد گذشته افتاد ،سونیا دختر همسایه شون بودو توی یک کوچه زندگی میکردند یه کوچه طویل که سرش چند خونه مونده به اخر منزل باربد قرار گرفته و اخر وته کوچه منزل سونیا توی همین کوچه با سونیا از سنین کم بازی کرده بود اونو سوار دوچرخه کرده و تمام کوچه رو گردونده بود ,توی همون کوچه با بچه بازی کرده گاهی گل کوچک گاهی هفت سنگ و گاهی هم دوچرخه سواری کرده و بیشتر بچه های کوچه رو میشناخت .در نوجوانی هرروز تمام کوچه رو برای رسیدن به مدرسه طی کرده بود تا به مدرسه برسه و گاهی برای دیدن یواشکی ازسونیا دم مدرسه شون رفته بود ‌.

ولی این همه سال دلیل نشد که سونیا رو بتونه برای خودش نگه داره ،بلکه اون با خواستگاری که سر رسید و شرایطش کمی بهتر بود رفته .روشو برگردوند و در تختش جابجا شد و پتو رو بالاتر کشید تا بتونه بخوابه .واقعا تو این ساعت باید به گذشته فکر کنم ،اون دختر حتما من رو دوست نداشت یا شاید پدرو مادرش تو گوشش خوندن که ماهان شرایط خوبی داره و این قدر مخشو کار گرفتند و باهاش گفتگو کردند که همه چیز رو بی خیال بشه .حالا غصه خوردن چه سودی داشت براش .تو درونش گفت ،من باید عاقلانه رفتار کنم ،تمام کارهای من بر حسب اعداد و ارقام و پوله .هرروز توی بانک باید پول بشمارم ،همه مردم کار میکنند برای به دست اوردن پول ،بعد پولها رو میگذارند در حسابشون .یه عده واسه چندر غاز پول وام کلی میدوند و باید ضامن پیدا کنند سفته وچک وسند بیارند تا وام بگیرند ،بانک برای دریافت حتی بیست هزار تومان قسط یا دریافت قبض های بانکی مردم رو میکشونه به دم پیشخوان بانک .هیچ ارگان دولتی حتی فیش قبض ده هزار تومانی رو بی خیال نمیشه .من هم برای بانک کار میکنم دارم صبح کله سحر میرم تا ظهر باید اونجا با مردم سروکله بزنم تا تایم اداری تمام بشه تا بتونم برگردم خونه .ومن به عنوان کارمند بیشتر باید مواظب رفتارهام باشم .چون باید با عقلم کار کنم ،بعد من قلبم رو گرو دادم به دختری که ولم کرده و با مرد دیگه ای رفته و الان منم موندم تنها .شاید سال دیگه ،شاید دوسال دیگه ،وشاید سه سال دیگه سونیارو فراموش کنم و برای همیشه از یاد ببرم .شاید هم در همین بین کسی سر راهم سبز بشه که کلا اوضاع عوض بشه .ولی پول چی .پولی که باعث شد یا ماشینی که باعث شد دختری من رو رها کنه و بره .شاید من هم باید از روز اول فکر پول میبودم ولی من فقط فکر خوشگذرونی خودم بودم تموم جمعه ها رو طی ده سال گذشته با سونیا توی پارکها وسینماها و تله کابینها گذروندم .همیشه یه بساط جوجه و نوشابه و خوراکی وپسته جور کردم بعد همه چیز رو بار صندوق عقب ماشین کردم و بعد زنگ زدم به اصغر و ساسان و دوست سونیا ،ملیکا و سارا تا بیاند باهم بریم توی جاده چالوس خوش بگذرونیم و تموم روزهای تعطیل سوار ماشینم شدم و سونیا و دوستامو بردم شمال براشون ویلا گرفتم اونم استخر دار تا بتونند راحت شنا کنند تا دیگه دریا هم نروند .کنار جنگلها و جاده ها و ساحل دریاها و توی بازارچه های محلی همه اش دست کردم تو کیفم و هرچی سونیا خواست از لباس وکیف وکفش خریدم .الان چی مثل یه تیکه دستمال انداختنم بیرون و با یکی پولدارتر رفت .این شانس من .بعد هم چشماشو بست و سعی کرد بخوابه .ساعت شش ونیم هنوز افتاب بالا نیومده بود کاملا صدای زنگ ساعت بلند شد و باربد از جاش پاشد و رفت روشویی تا دست وروشو بشوره .

بعد از خوردن چند لقمه و یه فنجان چایی ،لباساشو تنش کرد یه کت و شلوار توسی رنگ با پیراهن سفید و جوراب توسی و کیف کارش رو برداشت و رفت .

بانک همیشه شلوغ بود ،پر از مراجعه کننده یکی میخواست پول بریزه حساب ،یکی میخواست قسط بریزه و دیگره چکش برگشت خورده و یکی میخواست وام برداره ،بالاخره نوبت رسید به یه زن که قیافه اش به بیست وهفت سال میخورد ،قدبلند ولاغر بود تقریبا میشد گفت قدیک متروهفتاد و لاغر وکشیده و باریک .موهای سیاه ش فر و یک ور ریخته و پوست سفید که یه کرم پودر تیره تر از پوستش زده بود و یه رژ قرمز به لب داشت و فقط یه ریمل زده بود یه شال مشکی و مانتو مشکی تنش بود ،نشست روی صندلی جلو پیشخوان ،وقتی باربد رودید یه لبخند زد و خواست باهاش دوستانه برخورد کنه سلامی کرد و گفت ،من اینجا حساب دارم اقا سیصد میلیون میخواستم وام بردارم .

ـچقدر وام میخواهید خانم ،

ـنهصد میلیون ؟

ـپولتون باید چند ماه توی حساب بمونه !

ـدوماه هست که مونده !

ـنه باید شش ماه تو حساب بخوابه !

بعد هم باید دوتا ضامن بیارید که فیش حقوقی داشته باشند .

ـیابرای سند هم میتونید وام بردارید .

ـبعد خواست کنجکاوی کنه وپرسید کارتون چیه خانم و برای چی وام میخواهید ؟

ـزن لبخندی زد و گفت کارم طلاست !

ـطلا

ـبله یه شمش از توی کیف سیاهش دراورد و نشون باربد داد وگفت کارم اینه .

ـمن سکه و شمش اب شده طلا و دلار خرید وفروش میکنم .

ـا چه خوب ؟

ـبرادرم هم توی همین کاره .

ـمنم کارم سکه است .

ـالان وام رو برای طلا میخواهید ؟

ـبله یعنی هم نه .شاید خونه خریدیم .

ـاگه یک وقت شماهم طلا وشمش خواستید بخرید یا برای همسرتون یا مادرتون ظلا خواستید میتونید با من تماس بگیرید من با درصد پایینتری سود طلا بهتون میفروشم.

بعد شماره شو نوشت روی یه تیکه کاغذ و زیر شیشه داد به باربد .

ـباشه ممنون اگه لازم داشتم زنگ میزنم .

ـبعد دوباره پرسید حالا برای وام چه کاری باید انجام بدم ؟

ـشما صبر کنید چند ماه دیگه با ضامن با فیش حقوقی ومدارک مورد نیاز که در اون برگه روی دیوار نوشته تشریف بیارید .حتما بهتون تعلق میگیره ‌.

ـبعدهم بلند شد و خداحافظی کرد و رفت .

ـچرا من نتونم از بانکی که کار میکنم ،وام بگیرم .اونم با درصد سود پایین .حتما برای خودم ضامن هم میارم .شاید هم یه راه جدید پیدا کنم ،مثلا برای مردم وام جور کنم و درصدی از پول وام رو خودم بردارم و زودتر به پول برسم ‌.این طور هم زودتر میتونستم به ماشین مورد علاقه ام برسم که جلوی سونیا وقتی داره میاد خونه مادرش از بغلش اروم رد شم تا هم من رو ببینه هم ماشینم رو .چقدر کثافته اون سونیاتموم این سالها من رو دوشید تمام پولهامو خرج اون دختر اکپیری کردم .خوب یعنی شایدم من شرایط ازدواج نداشتم ،من خواستگاری نرفتم فقط باهاش حرف زدم بیرون رفتم و بهش سرویس دادم چون دوست داشتم . ولی اگه رئیس بانک بفهمه من برای مردم میخوام وام جور کنم تا درصدی بگیرم شاید اخراجم کنه ،ولی شاید هم درست نباشه کارم رو از دست بدم واسه یه ماشین که هرروز کلی ماشین گران قیمت چند میلیاردی توی جاده ها اسقاط میشند .چندین بار توی جاده یا اتوبان ماشینهایی دیده بود که معلق موندن .واقعا واسه ادمی مثل اون که سرمایه وپشتوانه مالی نداشت نه پدر پولداری که پشتش بایسته واگه داراییشو از دست داد پدرش حمایتش کنه چندین میلیارد خرج یه ماشین کردن درست نبود .شوهر سونیا اگه ماشین لاکچری سوار میشد بخاطر این بود که کلی سرمایه داشت یه پدر میلیاردر داشت که پشتش بود و اینکه اصلا ده میلیارد دوازده میلیارد برای اون اصلا پولی نبود .اون نسبت به سرمایه ودارایی خودش ماشین خریده بود .ولی باربد چی داشت هیچی .یه کت وشلوارش بود ویه حقوق ماهیانه .حتی الان هم نمی تونست عروسی بگیره اگه حتی مادرش کسی رو معرفی میکرد .برای ازدواج هم اگه روزی پیشقدم بشه باید بره دنبال وام ازدواج .با خودش گفت من کجا اون پسره ماهان کجا .یعنی اونها چطور این همه پول دارند .پدر بیچاره من یک عمر توی اون شهر داری جون کنده کار کرده ولی به هیچ کجا نرسیده .شاید خودشم بود جای سونیا همین کار رو میکرد .ولی این فکر ولش نمیکرد داشت مثل خوره میخوردش .شاید هم باید از فکرسونیا میامد بیرون .پدرش هم نه ملکی داشت نه زمینی که بفروشه تا براش ماشین لاکچری بخره .پس باید کلا بی خیال سونیا میشد .

ولی همه ده سال چی .خوب اون هم مقصر خودش بوده شاید نباید من وقتهامو میگذاشتم واسه دختری که قرار بود بره ‌قلبم احساسم رو درگیر کسی بکنم که ولم کرد و رفت ‌.هر چی بود این سرنوشت بود یا بدبختی خودش بود یا کم کاری یا ندونم کاری یاهرچی . شاید هم به اندازه کافی نمی خواست منطقش رو درگیر کنه ‌.

برچسب‌ها: ۱۱، ۲داستان، ساحل
ساحل
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳
14:28

۱۱/۱داستان .ساحل

اقای قلک ابادی کارمندبانک صادرات شعبه ولیعصر عج تعالی فرجه شریف بود .هرروز مردم زیادی به اقای قلک ابادی مراجعه میکردند‌.توی تموم زندگیش کارش گرفتن پول از مردم وشمردن پولها و سروکله زدن با مردم شهر ومحله شده بود .روی یک برگه پشت شیشه نوشته بود ،اقای غضنفر قلک ابادی ،هرکس اسم فامیل اقای قلک ابادی رو میفهمید خنده اش میگرفت .واقعا از اسمش وفامیلیش خسته شده بود .توی صف شلوغ بانک هرروز چندین هزارمراجعه کننده بود وتاساعت یک ونیم اونجا کار داشت و بعد ماشینش رو سوار میشد و به سوی خانه میتاخت .توی زندگیش فقط یکبار عاشق دختری شده بود به اسم سونیا ،ولی بعد از مدتی دوستی ورابطه با سونیا وقتی براش خواستگار بهتری پیدا شده بود اون رو رها کرده و با مرد دیگه به اسم ماهان ازدواج کرده بود‌‌.ماهان چیزی که داشت توی زندگیش نه شخصیت بهتر بود نه قیافه اش ونه قد بلندتر نه ورزشکار بود ونه زیبایی اندام رفته بود .چیزی که داشت و غضنفر میدید یه ماشین لاکچری داشت به رنگ مشکی و همیشه کت وشلوار مارک میپوشید

و تویه محله شمال شهر زندگی میکرد وکارش بیزینس بود .صادرات و واردات برنج و موادغذایی .خرما رو از باغداران میخریدوزعفران و برنج شمال و پسته وانواع مواد غذایی رو بسته بندی و به هر نقطه چه ایران چه خارج صادر میکرد.پدرش هم در همین کار بود .طی دوستی چندین ساله با سونیا که مدت ده سال هم به طول انجامیده بود از وقتی سونیا یک دختر نوجوانی بود که در مدرسه راهنمایی درس میخوند و غضنفر باهاش اشنا شده بود ولی هیچ وقت پا برای خواستگاری پیش نگذاشته بود ،یعنی موقعیت مناسبی نداشت که بخواهد ازدواج بکند .همه اش فکر میکرد در اینده حتما اوضاع مالیم بهتر میشه و به خواستگاری سونیا میرم و باهاش ازدواج میکنم .وضعیت مالی پدر سونیا هم زیاد خوب نبود و غضنفر فکر نمی کرد که یک روز یکی پیدا بشه که این همه وضع مالی بهتر ازاون داشته باشه وبخواد باسونیا ازدواج کنه .همه زمستونهای ده سال گذشته قبل از ازدواج سونیا با ماهان ،غضنفر و سونیا باهم توی همین خیابونها باهم باقالی خورده بودند توی کافی شاپها نشسته وقهوه نوشیده بودند ،باهم خرید رفته بودند ،مادر سونیا میدونست که دخترش خواستگار یا خاطرخواهی به نام غضنفر داره ،ولی وقتی ماهان پا پیش گذاشت ،مادر سونیا از ازدواج اونها رو منع نکرد ‌.به نظرش امد که نباید دخترم توی زندگیش سختی بکشه .شاید غضنفر پسر خوبی باشه ولی هنوز خواستگاری نگرده واصلا معلوم نیست که در اینده هم چی پیش بیاد درضمن چرا باید لگد به بخت دختر میزد .یک روز که غضنفر قضیه ازدواج سونیارو فهمیده بود کلی گریه کرده بود اونم تو تنهاییش ،فکر نمی کرد همچین اتفاقی بیفته و سونیا عشق دهدسالشونو فراموش کنه .یادش میومد چقدرباهم مهربون بودند و چقدر دست همدیگرو موقع گذشتن از خیابونهای این شهر گرفتند و همه جا باهم قدم زدند در روزهای بارانی وبرفی .روزهایی که سونیا چکمه های بلندشو میپوشید با بارونی قرمز یا پالتو کرم موهای بلند سیاهشو میبافت و پشت سرش مینداخت و تموم خیابونها رو برای خرید یک بافت یا یه کت طی میکردند و چقدر باهم پاساژ گردی کرده بودند تا لباس مورد نظر رو پیدا کنند .ولی همه اینها باعث نشد که سونیا کنار غضنفر بمونه .غضنفر همیشه به پدر ومادرش میگفت این چه اسمیه واسه من انتخاب کردید واین فامیل قلک ابادی از کجا امده از وقتی من مدرسه میرفتم تموم دوستام مسخره ام میکردند .با خودش فکرمیکرد ومیگفت خدایا شکر حداقل سونیاروکه بدست نیاوردم و نتونستم باهاش ازدواج کنم خودش هم دقیقا نمیدونست واقعااگه سونیا ازدواج نمیکرد ایا غضنفر اصلا خواستگاریش میرفت یانه ولی بعد از اینکه فهمید اون ازدواج کرده ،کلا توی دلش خالی شد و احساس شکست بزرگی بهش دست داد و دختری که طی این سالها بهش عادت کرده بود رو ازدست داد .چون سونیا بهش گفت من ازدواج کردم و دیگه بامن تماس نگیر .در همه پیام رسانها اون رو بلاک کرد و حتی توی گوشی هم بلاکش کرد واسمش رفت تو لیست سیاه گوشی ،هر چقد رهم زنگ میزد تا بهش بگه چرا اینکاررو باهاش کرده پاسخی نمیگرفت ‌.چندین بار که سونیارو داخل اتومبیل لاکچری ماهان دید چقدر احساس بدی کرد .سونیا خوشحال وخندون بود .یک گوشه ایستاد و زد شدن اوتومبیل اونها رو نگاه کرد و بعد سوار ماشینش شد و رفت سرکار .این شد که احساس شکست و ناراحتی ولش نمیکرد ولی همین اسمش هم ناراحتش میکرد .با خودش تصمیم گرفت به ثبت احوال مراجعه کنه و نام و نام خانوادگیشو تغییر بده .بعد کلی برو بیا اخرش نامش رو به «باربد کامیار»تغییر داد .

از وقتی اسم شناسنامه اش تغییر کرد از مادر و پدرش خواست که دیگه اون رو به نامهای قبلی صدا نزنند و روی شیشه بانک نامش به باربد کامیار تغییر کرد .ولی این احساس شکست از اینکه بخاطر پول چ دارایی معشوق دوران نوجوانیش رو از دست داده بود همیشه همراهش بود وتصمیم گرفت که پولدار بشه .ولی با اون در امد کارمندی که مشخص بود ماهانه چقدر به حسابش واریز میشه نمیتونست به پیشرفت شگفت اوری دست پیدا کنه تا دل سونیا رو بسوزونه از اینکه رهاش کرده و با مرد ثروتمند تری ازدواج کرده ،در نهایت میتونست در اینده یه ماشین بهتر از چهارصدو پنج یا دویست وشش بخره .نمی تونست با اون در امد توی محله شمال شهر خونه بخره و دک وپزی بهم بزنه .هنوز ازدواج نکرده بود ولی همین الان هم هزینه های مجردی کم نبود .برای کارمندی ونشستن پشت پیشخوان باید کت وشلوار های خیلی شیک میپوشید که هزینه های درامدش کفاف نمیداد .حتی هزینه اجاره خانه در شمال شهر هم نداشت ،چه برسه به خریدن یه اپارتمان در محلات شمال شهر که وقتی به گوش سونیا برسه احساس پشیمانی بکنه .این روزگار خوبی نبود ولی تو درون خودش ناراحت بود .مادرش جمیله خانم زن خانه دار و خیلی مهربونی بود ولی اون هم طی همه سالهای باهمه کاستیها ساخته و غضنفر وخواهرش ارکیده رو بزرگ کرده بود .هیچ وقت فکر نمیکرد که اوضاع مالی پدر غضنفر برای اونها غیر قابل قبول باشه .یه خونه کلنگی وسط شهر که ۱۲۰ متر میشد و طی سالهای گذشته با هزار تا قرض وقوله و وام بانکی خریداری شده بود .بچه ها رو جمع کرده بود دورش و اونها رو حمایت کرده بود تا درس بخونند وشغل مناسبی داشته باشند ولی دیگه نمی تونست بیشتر حمایت کنه .اون خونه کلنگیبا اون دیوارهای سنگی سنگهای سفید و یه باغچه کنار دیوار .گلهایی که هرساله توی باغچه میکاشت و پیچکهای امین دوله که همیشه تو اردیبهشت شکوفا میشدند وحیاط رو پراز عطر یاس وپیچک میکردند و یه شاخه درخت تاک که روی حیاط روگرفته بود .حتی گاهی تخم سبزی هم توی گلدونها و حیاط میکاشت و سرگرمیش همین باغچه و گلدونها بودن که باید بهشون اب میداد .داخل خونه هم سه اتاق خواب داشت که دوتاش مال بچه ها بود و اتاق پدرو مادر .توی سالن یه کتابخونه قرار داشت که پدر ومادر و غضنفر وارکیده تموم سالها کتابهاشون رو توی اون میگذاشتند و یک کاناپه کرم رنگ سه نفره کنار دیوار توی اتاق نشیمن .

اتاق پذیرایی مهمونها البته جدا بود که با مبلهای نسکافه ای روشن راحتی با پرده همون رنگ و زیر پرده گیپور کرم و یک درخچه بنجامین که اون پذیرایی روتزیین میداد .و گلدونها دیفن باخیا و چند گلدون پتوس .مادر فقط دلش به اون گلدونهاش خوش بود .پدر باربد یا همون غضنفر تمام داراییش همین خونه بود ،نه ملک اضافی داشت نهایت یه باغ پدری توی روستای دور داشت که اونهم گذاشته بود برای روزهایی که دوست داشتن به شهرستان سفر کنند .و درامد پدر که حقوق مستمری بگیر شهرداری بود .فقط کفاف دخل وخرج منزل رو میداد و چیزی اضافه نبود که برای غضنفر بخواهند ماشین مدل بالاتری بخرند .

توی اون فشارهای درون خودش و افکارش دنبال یه راهی میگشت تا بتونه خودش رو بالا بکشه و سونیا رو پشیمون کنه از کارش .چقدر براش پیش شخصیتش بد شده بود که دختری اون رو بخاطر نداری رها کرده و با پسر دیگه ای که دارایی بیشتری داشت ازدواج کرده بود .این در درونش باعث عذابش بود ولی باخودش فکر میکرد بهتره اهمیت ندهم .ولی با خودش فکر کرد چرا باید این همه عذاب بکشم .همیشه دنبال یک قرون دوزار باشم و اخرشم مثل پدرم بازنشسته بشم با حقوق کارمندی .تو اون مدت هنوز فکر ازدواج با دختر دیگه ای نبود .

برچسب‌ها: ۱۱، ۱
ساحل
یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳
16:43

شعر بچگیا .ساحل .

من برای نوشدن باز دوباره سرمیزنم به اون بهار

از اون بهارای سبزباشکوفه زیبا رودرختها وسط سبزه زار

روی درختهای سیب شکوفه های سپید

واشدن بنفشه های قشنگ در جوکنار

کی بازم دنیا میشه مثل زمون بچگیا

که توی عید میدادش مادربزرگ عیدی چندین هزار

توی قلک بچگی پر میشد از عیدیای دایی وعمو

عیدی خاله وعمه همشون پر میشدن تو قلکها چندی

ن هزار

برچسب‌ها: شعر، ساحل
ساحل
شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
12:58

ازاد .۱۷۴.سپید .ساحل

تابستان که به سان زن فاحشه ای

تب دار و تب الود خود را سرخاب میزد .

از سیب سرخ و هلوهای رسیده باغ

وداغی وعطش درتن هرزه های علف باغ

میافکند که به پروپای هر بیگانه ای میپیچید

وتنش را به عطر گلهای اخر بهار معطر میاراست

لبش را قرمز کرده از زغال اخته وگوجه های

نارسش اب در دهان هر پیرو فرتوت هم میافکند

ودرسبد خیال هر رهگذری از این نورسهای

رنگین هزاران میافکند و توت فرنگی های سرخ

بوته های خیار و این هوس الود تب دار زمین

در گرماگرم تابستان که در هوس اب میسوخت

وهر جوی ابی را دامن میاویخت دست

که بر درخت هوس الود تشنه زمین اب بریزد

وگناهکار تر از گرمی تابستان

عطش داغ بیابان که باد به هر سومیفکند دانه های شن

واین گرمای هرزه بی مهر که بر هر

ابر رهگذری همچو زلیخا در عطش التماس .قطره ای اب زدریایی دور

این هم دست نشانده مادر دهر و مادر گیتی

وسراغاز بخشش دانه هایی است که

روزی فکندی به خاک که اکنون در هوس

چیدن میوه های رنگارنگ

در جستجوی شاخه های پر باری

ولی این سردی زمستان که سر پنجه

انگشت میگزد و پا در کفش یخ میزند

اگر جورابی پشمین در پانباشد

که خود بخشش ابهای اقیانوس و ابر

واینک که خوابیده عطش وهوس بی

وقفه فرو میریزد اب

در سرمایی که دگر برگ به شاخه

هیچ درخت سیب و گلابی نمانده و

خوابیده در رویای بیدار شدن در اغاز بهار

چشم فرو بسته برای نوشدن

تا که در بهار دوباره زنده شود شاخسار

نه در التماس اب است ونه در هوس قطره های

هوس الود ابر تا که تر کند این عطش

در ماندگی تند زمین و شاخه خشکیده

چه میداند اکنون که میبارد

چشم ریشه درخت

اب مینوشد و اکنون بی هوس

نه گرما هست نه تب الودگی

انگاه که میسوخت تن هرزه لخت بیابان

وباغ در بی ابی خرداد وتیر

اسمان خشک در خساست نه نمی پس میداد

نه سایه ای ازسر مهر میافکند

انگاه که هرزگی های تابستان در پس پاییز همگی از یاد رفت و برگ سبز به زردی گرایید

اکنون چه کریمانه دست باران وابر و باد ودریا بهم میریزد هر ساعتی

نه قطره بلکه رگباریست یاکه کولاک

باران وبرف میبارد

هر چه در پی انی نخواهی یافت

انگاه هر چه میخواست زمین اسمان

بی اعتنا بود هر ساعتی اتش تند افتاب را

بیشتر میکرد واکنون در لرزش دستهای

یخ کرده خاک ببین چه جنگیست بین ابرها

که صدای رعد وغرش و باد و باران در پی هرساعتی سیراب میگرداند

بیخود به گرمای تابستان دلخوش نباش

وازسردی این فصل ناله مکن .

برچسب‌ها: ازاد، سپید، ۱۷۴، ساحل
ساحل
پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳
14:56

ازاد .۱۷۳.ساحل ‌.خاطره ادبی .

دیر به من میگویی ،

یک در بسته سه قفل و

دخترکی که منتظر مینشست

وچند کودک سه وپنج ساله

مادر ی در صف نانوایی

خانه ای در کوچه ای دور

سبزی گیاهان به سوی نور

ولب یک حوض سنگی

برگهای پنجه ای افتابگردان

و گلهای نیلوفر اویزان

چند گل شاه پسند

سه تا گنجشک چاق

وچله زمستان و دانه های گندم

لوله های یخ بسته اب

وکتری جوش اب که

میکند باز وپنیر تبریز

خامه اصل کشدار

ویک بشقاب ارده حلوا

نشسته وسط سفره

در ان روز که گذشت

نانهای لواش و صف خستگی اور

نان بربری و نانهای تیره

که تازه درامده ازتنور

کمر باریک استکان چای

صف قاشق های چای خوری

ومربای بالنگ بی رنگ و هویج

صبح دل انگیز یک روز زمستان

و صدای دلنگ دلنگ یک اهنگ قدیم

وصحبت تاریخ وتقویم و اخبار

چه شد ان تاریخ که گذشت

وان گنجشکک چاق روی دیوار

چه شد وان جوجه اردک کوچک

گربه کوچک گرسنه

همه چیز مثل باد گذشت

برچسب‌ها: ازاد، ۱۷۳، خاطره ادبی، ساحل
ساحل
پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳
0:20
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />