لطفاذگوسفند نباش .۱۱/۶داستان .ساحل
هاه چقدر خسته است روحم ،زندگی ،زندگی ،سختترین کار دنیاست که بتونی زندگی کنی .میان یک عالمه تردید ،جنگ برای بقا ،دنیایی که هرلحظه داره از عمر میگیره و انسان رو به سمتی میبره .وقتی بچه ای چیزی حالیت نیست .نمی فهمی که چه جدالی بین سرنوشت در حال در گرفتنه .چه انسانهایی در دنیایی که درش قرار گرفتیم دارند برای بقا مبجنگند که شاید زمانی هم ما فکر میکردیم که زندگی چقدر اروم و ساکت و تکراری و بی دغدغه داره میگذره و گاهی اصلا به نیستی فکر نمیکردیم .سرنوشتی که مارو به سمت ادمهایی میبره که در بقیه اوقاتمون سهم دارند .یعنی معلوم نیست به کجا باهاشون قراره برسیم .هیچ وقت یک دوئل واقعی توی زندگیت ندیدی .گاهی فکر میکنم برای خیلی چیزها قرعه میکشند .قرعه زندگی معلوم نیست بالاخره نوبتی حتما باید روزگار خوش هم دیده بشه و نباید سرنوشت ادم شبیه حضرت ایوب باشه حتی اگه یک عالمه ادم در حال نقشه کشیدن و حتی جادو کردن برعلیهت باشند تا دنیا رو برات جهنم بکنند.حتی خود شیطان هم تو کل عالم هیچ کاره است و اصلا کاره ای نیست .حتی خود شیطان هم نمی تونه دنیا رو برای ادم جهنم بکنه .گرچه باید نقشش رو حذف کرد تا مدتی ازشرش در امان بود .اصلا کدوم ادم احمقی روحش رو مثل دکتر فاوست به شیطان میفروشه ،واقعا اگه شیطانی وجود داشته باشه حتما پس خدایی هم هست و اگه شیطان بتونه روح رو بخره خدا حتما گرونتر میخره .واگه شیطان قدرتی داشته باشه که جهان رو بهشت بکنه برای کسی که روحش رو فروخته خداوند حتما قدرت بیشتر در تبدیل کردن ارزوها به واقعیت داره و هیچ انسان عاقلی برای چند روزه در حالیکه مطمئنه شیطانی وجود داره و اگه شیطانی هست پس خدایی هست پس این وسط باهاش معامله نمیکنه .پس جهان به قول ضرب المثل گهی زین به پشت و گهی پشت به زین هست و این نیست که همه زندگی در رنج بگذره .بالاخره باید نورهای امید تابیده بشه و راه روشنا نشون داده بشه و بشر حتما هم باید مدتی طعم خوشبختی بچشه .گرچه امکان نداره همه عمر انسان با خوشبختی بگذره ولی اماکن صددر صد بدبخت شدن وجود نداره .واین که هیچ بشری نمیتونه انسان رو خوشبخت یا بدبخت بکنه .هیچ مردی هیچ زنی رو خوشبخت نمی کنه و هیچ زنی هیچ مردی رو بدبخت .اگردردرونت انسان درستی باشی هیچ وقت نه از مرگ ترسی داری نه از رنج نه از بدبختی نه از قبر نه ترس ونه گناه .
هیچ قصه گناه هم معلوم نیست چیه .گرچه رنج از روز نخست باانسان زاده میشه ولی گاهی بیخود بیهوده انسان خودش رو در رنج میندازه .ولی نمی دونم چه کسی تعیین میکنه که کی چه کسی باشه ،در چه سرزمینی متولد بشه و چه انسانهایی سرراهش قرار بگیرند و اصلا تمایل برقراری رابطه با ادمهای جدید رو چه کسی در درون انسان قرار میده .مثلا اینکه با خیلی ها دوست نداری حرف بزنی ولی شاید کسی پیدا بشه که از برقراری رابطه باهاش خوشحال باشی .یا چه کسی تمایل رو در وجود انسان ایجاد میکنه .هر چی بود این زن جدید به نام روشنک سر راه باربد قرار گرفته بودشاید شیوه زندگیش و پولهای توی حساب بانکیش وسوسه انگیز بود که تمایل به گفتگو ایجاد میکرد وشاید هم چیزی در قیافه اش داشت که باعث شده بود که باربد بیشتر بخواد باهاش ملاقات داشته باشه حتی اگه اشتباه باشه .این گفتگو ها و دیدارها هی تکرار میشد و این وام های بانکی هم ملاقاتها رو بیشتر کرد و این طور شد که رفت وامد اون زن به بانک خیلی بیشتر شد ولی اون باید با رئیس بانک گفتگو میکرد .این طور شد که باربد احساس کرد که رابطه خاصی بوجود امده و این زن رفت وامد مشکوک داشت .و بعد از مدتی پولهای هنگفتی به حسابش واریز میشد بابت وام بانکی .بعد هم رفت وامد برای پرداخت قسط .
اون روشنک فقط میخواست پول بگیره و دمش که از تله بیرون امد برای پرداخت قسطها همیشه میگذاشت تا عقب بیفتند .باید برای دریافت وجه همیشه تماس میگرفتند .تا وقتی که وام دریافت نشده بود زن نقش کسی رو بازی میکرد که طلا و پول داره و میخواد سرمایه اش رو بیشتر کنه ولی موقع پرداخت رفت تو نقش ادم ندار و همیشه دیر دیر پرداخت میکرد حتی حساب ضامنهاشو مسدود میکردند .واون مجبور به پرداخت میشد .بعد از مدتی متوجه شد که روشنک از همسرش طلاق گرفته و جدا زندگی میکنه .ولی این رفت وامد ها ولبخندها هم بین باربد و روشنک رابطه قوی برای برقراری رابطه ایجاد نکرد حتی وقتی گفت از همسرش جدا شده هیچ احساس خاصی پیدا نکرد .اون توی بانک پول زیاد دیده بود و پول اون زن اونقدر ها هم نبود که بتونه باربد رو وسوسه برای ازدواج با یک زن مطلقه کنه .نمی دونم چرا تمایلی به برقراری رابطه با روشنک نداشت و نقش باربد به رئیس بانک محول شد .رفت وامد و وامهای میلیاردی رورئیس بانک امضامیکرد و اون زن همیشه بعنوان مشتری خوب بانک باهمه پرداختهای معوقه بخاطر دوستی با رئیس بانک راحتتر به بانک رفت وامد میکرد و نمی دونم رو چه حسابی رئیس بانک با اون خیلی بهتر از بقیه مشتری های بانک رفتار میکرد .در اینده نزدیک باربد متوجه دوستی و رفت وامد رئیس بانک به منزل روشنک شد و درادامه فهمید که بااون ازدواج موقت کرده .ولی همه این ازدواج موقت هم مدتی طولانی دوام نیاورد .ولی همین باربد از بانک وام خوبی دریافت کرد و تونست ماشین بهتری بخره واز اون به بعد سعی کرد تا بفهمه سونیا چگونه وکی به منزل مادرش رفت وامد میکنه واگه روزی پیاده خواست بره سر راهش سبز بشه وسوارش کنه تو بتونه باهاش حرف بزنه .تو تمام این مدت هیچ گدوم از تماسهاشو پاسخ نداده بود .از اون طرف سونیا ار وقتی با ماهان ازدواج کرده بود مسافرتهای زیادی میرفت .و برای ماه عسل خارج ازکشور رفته بود و هر چند ماه یکبار عازم سفرهای توریستی به کشورهای خارجی بود .این اینقدر سرگرمش کرده بود که کمتر میتونست به کسی فکر کنه واز اون طرف مهمانیهای زیادی دعوت میشد .و ذهنش درگیر این تجملات و رفت وامدها شده بود ومغزش فرصت نداشت بن گذشته ای که با باربد داشت برگرده ولی شنیده بود که غضنفر اسم وفامیلش رو عوض کرده وماشین جدید خریده .اوثات خالی زندگیش خیلی کم بود و فرصت برای اندیشندن به گذشته نبود .هنوز اول زندگیش بود و فکر میکرد همه چیز رو رواله و مشکلی وجود نداره .وهمین راضیش کرده بود در حالیکه مشکلات و شخصیت انسانها در طی زمان مشخص میشه و در مدت کم نمیشه فهمید که یک مرد یا یک زن چه شخصیتی داره .شاید وقتی اروم وخوبی و طبق خواسته ومیل دیگران رفتار میکنی معلومه که مشکلی وجود نداره ولی اگه همیشه طبق میل وخواسته خودت رفتار کنی چی ایا اون موقع هم اونها باهات خوب رفتار میکنند .اگر براشون غذا نپزی ،لباسشو اتو نکنی و سرویس ندی .گاهی طبق میلشون رفتار نکنی و زودتر خواهی فهمید که اونها چه شخصیتی دارند .وقتی همیشه طبق خواسته دیگران رفتار کنی اون وقت برات شخصیت میمونه .من این رنگ واین غذا رو دوست دارم .من دوست دارم این طور لباس بپوشم .من دوست دارم رژم این رنگی باشه ،من پالتو کوتاه دوست دارم من دوست دارم موهامو بلند یا کوتاه کنم و رنگ بلوند بگذارم دوست دارم مسافرت تنهایی برم .دوست دارم خارج از کشوربرم .دوست دارم تا این مقطع تحصیل کنم .من خیلی چیزها رو دوست دارم که ماهان دوست نداره و اون هم خیلی رفتارها که میکنه من دوست ندارم .چرا من باید همیشه اون طور لباس بپوشم که تو میگی .اصلا دوست دارم مسافرت تنهایی برم .اگه یک مدت کوتاه هم همون اوایل برضد خواسته طرف رفتار کنی اونوقت اون شخصیت واقعیشو نشون خواهد داد .وقتی مثل یک بره رفتار میکنی گوسفندهای اطرافت هم باهات خوبن. وگرگها بهت حمله میکنند و در برابر گرگها هم گوسفند بودن درست نیست چون اونها در هر صورت بهت حمله خواهند کرد .پس باید چه رفتاری داشته باشم .سونیا فقط مشغول مسافرت و پاگشا رفتن بود و اصلا غضنفری براش وجود نداشت .ولی میدونست که ماهان هم این قدر ها بهش ازادی نمیده .و تصمیم داشت مثل یک زن شوهر دار خوب ومهربان رفتار کنه و باخودش فکر میکرد من بهش وفادار خواهم ماند و مثل یک همسر خوب باهاش رفتار خواهم کرد و اصلا تو وجودش وافکارش چیزی به نام خیانت وجود نداشت و هنوز هیچ تمایلی نسبت به هیچ مردی وجود نداشت .ولی ماهان مرد خودپسندی بود و درست برعکس سونیا در افکارش چیزهای پلید هم وجود داشت .واینکه به شدت ادم هوسرانی بود .در نزدیکترین زمان ممکن به سونیا خیانت کرد بدون اینکه بفهمه در حالیکه اون فکر میکرد همسرش مرد درستکاریه .در نزدیکترین زمان ممکن زه اوایل ازدواجش با زن دیگه ای به سونیا خیانت کرد ولی سونیا از کجا بایدمیفهمید .احساس میکرد چقدر همسر مهربانی دارم و روی ابرها سیر میکرد .تنها چیزهایی که توی زندگیش دوست داشت ماشین مدل بالایی بود که زیر پاش بود و خونه بزرگ که همه وسایل رفاهی درش قرار داشت و بیشترین جهاز رو خریده بود .داشت گرونترین لباسهاش رو میپوشید و یه سگ برای تولدش خریده بود به نام جسی .جسی یه سگ سفید پشمالو کوچولو بود و وقتهایی رو هم با اون میگذروند .ولی شب دیر امدنهای ماهان خیلی زیاد بود که به عنوان کار زیاد در انبار و کاراژ نادیده گرفته میشد .مادر سونیا هم از این ازدواج بی بهره نبودچون کادوهای گرانقیمتی نصیبش میشد مثل گردنبند جواهر ودستبند طلا ،گوشی لاکچری .اون هم ار این از دواج راضی بود و اصلا در مورد رابطه های پنهانی ماهان خبر نداشت پیش خودشفکر میکرد چقدر خوب شده که مانع ازدواج سونیا با باربد شده و به خودش افرین میگفت .وهی نمره های اصافی به خودش میداد و پیش خودش احساس زرنگی بیشتری میکرد که دخترش با یک میلیاردر ازدواج کرده .