ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

دنیای پریا.شعر .ادبی .

شهر پریها کجاست

اونجا که دل خونه داره

دل‌ درمونده رسوا آواره نیست

اونجاکه سقف خونه هاش گلهای شیپوری داره

چمنای سبز پوشوندن خیابون‌ها رو

روی دیواراش پیچک ویاس خونه داره

مرغهای خوش آوازش میخونن صبح وشب

لباس پریها رو میدوزن از گلبرگ گلها

اونجا که غم پیداش نمیشه

میرقصن پریهاش هر روز وهرشب

چشم هیچ پری ای گریون نمیشه

خونه هیچ پری بی نون نمیشه

تو کوچه هاش میپیچه عطر. یاس

شنبه ویکشنبه وجمعه نداره روزاش

همه روزه جشن وشادی به‌پاس

لب پریچه ها همیشه به خنده واس

غنچه گلها باز میشن توی حیاط پریا

شب که میشه مهمونی وجشنی به پا

پا میکوبن میرقصن دست به دست

خنده و خوشی ومهمونیشون همیشه پابرجاست

از این دنیای خشک آهنین زنگ زده ادما

دنیای پریها شده جدا

برچسب‌ها: ساحل، شعر، ادبی
ساحل
شنبه سی ام دی ۱۴۰۲
18:58

دیوارها ادبی .سپید .ساحل

شیشه به پنجره نگاه میکرد

پنجره به در

ودر به دیوار

دیوارها و بتن ها تمام شهر را گرفته بودند

حتی مغزهای مردم را بتن گرفته بود

‌آهن‌ها تمام شهر را گرفته بودند

دیوارها مرزهایی بودند میان انسانیت

زندگیها میان دیوارها متولد میشد

ومیان‌اهن وبتن جان میداد

مرزهای خشک سخت واهنین

میان جان‌ها ‌افکار واحساس

کودکان گرسنه در خیابان کبریت میفروختند

برای اتش زدن شاخه های خشک باغ

و برای اتش زدن فقر

در دستشان گل بود و در جیبشان ادامس ‌

کودکان فقر سر چهاراهها دنبال چند قطعه اسکناس بودند

وانسانهای گرسنه نمی دانستند شعر چیست

کاغذ شکم گرسنه را سیر نمیکرد

مغزهای گرسنه هم همه دنبال نان بودند

تا از همه چیز نان در آورند برای خود

روزگار میگذشت

هیچ کس نمی دانست که چه زمان تمام خواهد شد

هر کس مثل شمعی در حال سوختن بود

‌وروزی تمام میشد

وخانه ها واین آجرها اخرش هم خالی میشد

روز گار که راهزنی شده بود

همیشه در حال دزدی بود از عمر

دیوارهای زشت شده بودند تکیه گاه

‌و بعد خواهم نوشت

فعلا خسته ام

برچسب‌ها: ساحل، سپید، ادبی
ساحل
جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲
19:33

دلنوشته ،

لازم نیست خانم‌شیمبورسکی باشی

خودت باش

پروین اعتصامی یا فروغ فرحزاد

یا مثل لورکا شعر بنویسی .

یا مثل کافکا

یا مثل شاعرای روس

فقط باید بدونی که چطور باید شعر بنویسی .

باید احساساتت رو بیان کنی ،

اون هم به صورت احساسی تخیلی

قرار نیست مثل پروین شعر های مناظره ای بنویسی

قرار نیست مثل فروغ بنویسی

قرار نیست مثل حافظ از عرفان و عشق بنویسی .

قرار نیست مولوی بشی و بری آز خدا و پیغمبر و داستان بنویسی .

فردوسی نیستی که شاهنامه بنویسی .،نظامی نیستی لیلی مجنون و خسرووشیرین بنویسی .

فقط قراره خودت باشی .مثل خودت .

اون چیزایی که اونها نوشتن مال گذشته بوده و نوشتن و تو نباید مثل اونا بنویسی .

توباید‌مثل خودت باشی .

تو باید چیزایی رو که دوست داری یا نسبت به شرایط واحساس بوجود آمده بنویسی .

این قدر شعر گوش دادم خسته شدم .

هی باید بشینم شعر بخونم .شاملو ،اخوان ثالث ،فروغ ،پروین ،نظامی ،سعدی ،لورکا ،هی از این به اون شاعر

مخم سوت کشید ،

چقدر باید شعر بخونم .

نمی دونم .کتابخونه ای که میرم اشعار اخوان وشاملو رو نداره .

چندکتاب شعر کلاسیک داره .اصلا حوصله خوندن اشعار

عطار نیشابوری رو ندارم .

تنها به خوندن اشعار سعدی اکتفا کردم .

یه کتاب رمان گرفتم ازش .

تمام کتابخونه رو گشتم ولی هیچ شعری از اخوان و شاملو پیدا نکردم .

حتی یه کتاب از فروغ پیدا نکردم حتی پروین هم نداره .فقط خیام و عطار وحافظ وسعدی .

دفعه پیش که دیوان صفی علیشاه رو آوردم چند تا غزل وشعر از خوندم ولی هم کار داشتم هم احساس کردم اصلا خوب نیست زیاد بخونم .

بیشتر اشعار ش مذهبی بود

همون شعری هم که جایی خونده بودم که سروده بود بر باد داد موی مجعد را ،در بند کرد عقل مجرد را

اونم توی این دیوان بود. شعر های خاصی بود

شایذ در آینده باز دیوانشو گرفتم .

کلا اشعارش با شعرهای بقیه فرق داره

اون در مورد خیلی چیزهای خاص شعر کفته که حتی توی حدیث‌ها و قرآن هم نیست

یک چیزای خاص

یک بار شنیده بودم که صفی علیشاه با چشماش جلوی حرکت قطار رو میگرفت .

توی داستان در مورد دراویش نوشته بود که اول میفرستن گدایی

هرچیه اشعار اون با شعرای سعدی و حافظ فرق داشت .

ولی فکر میکنم باید توی هرچیزی نوآوری داشت .

شاید سپید بیشتر خواننده رو تشویق به خوندن کنه .

هر چیه شاعرمثل شاملو شاعر احساس انسانی خودشون هستند

‌شاید این که شعر سپید خیلی چشم رو اذیت نکنه

شدر ضمن ایجاز ‌کوتاه بودن شعر خوبه

‌واسه این روزگار

شاید هم باید خیلی بهتر بود

یه چیز خاص داشت .

الان مردم خیلی کتاب نمی خونن .

زندگی با گذشته فرق داره .

سرگرمی امروز خیلی بیشتر مثل تلویزیون ،سینما ،پارک ،موزه ،باغ وحش ،سیرک‌،تئاتر ،کلاس هنری ،موسیقی ،رقص ،گوش کردن به آهنگ ،

ولی همین آهنگ‌ها رو شعر اشون رو شاعرا گفتن .

داستان تئاتر و فیلم سینمایی و سریال رو نویسنده ها و شاعرا نوشتن .

وادبیات جزو هنرهای اول حساب میشه .

نمایش رقص و موسیقی بعداز ادبیات و نقاشی هست .

باید ادبیات و داستان باشه که موسیقی و نمایش باشه .

پس به نویسنده های خیلی خوب احتیاج هست .

شعر های بابا طاهر و حافظ وسعدی و بعضی ها رو با موسیقی اجرا میکنن و برای داستان‌های شکسپیر نمایش اجرا میکنن

سینمایی مثل هملت و مکبث و شاه لیر و دزدمونا واتللو میسازند .

برای هومر تروا و اودیسه میسازن

ولی فعلا من باید زندگی کنم فراتر از اینکه بخوام از مرز زمان بگذرم و خودمو جاودانه بکنم .

بخوام مثل پروین یا فروغ باشم یا مثل هومر ادبیات داستانی بوجود بیارم .

باید بدونم که در زمان حال دارم برای خودم چکار میکنم .

چه قدر خودم کمک کردم .

باید بیشتر فکرکنم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲
18:53

گفتگوی من دل وافتاب .ساحل .ادبی .سپید .شعر

قصه ی زندگی من

عالی نبوداماهرگز

نبوده از احساس خالی

گرچه دل شد خانه ربانی

رفته از من

عشق شده قلبم خالی

گوشه ی چشمانم

بوده یک دوسه قطره اشکی

گفتم به خود

دیگردل را نکنی قربانی

با این‌همه غمها که رفت

روزگاری که به تباهی رفت

اما نمی ترسم از روز گار تنهایی

کرچه صومعه قلبم ندارد هیچ راهب و روحانی

کردم گوشه ای ازدل را محراب دعاهایم

چشمم به نسیم سحری روشن

چشمم به آفتاب صبحگاهی روشن

هر چیز در عالم شده غم پالایم

مهر اید وگوید برخیز زجا دختر

بیهوده مکن خود رابداختر

پاگیر و پادار از جای سحرخیز

رو سوی بوستان تابچینی

گل را ‌صبح تازه و بی خار

کند مهری نثارم که مادر نکند فرزند

شب مهتاب اید سوی دلم اید پیغام

ای بانوی گلها ای بانوی ابی

ای که هنوز در رخت خوابی

برخیز و بیا اینجا بشنو گفتگویی

مهرم به دلت ای یار من مهتاب توهستم

اما که گرفتارم در اسمانها

برخیزشب را بیا اینجا میان من و ستاره ها

مهمان ما شو محبوب دل ماشو

تا که تو هم دیگر نمانی تنها

من محبوبه آسمان‌هایم

محبوب دل مهتاب و آفتاب

با این یاران آسمانی مگر دیگر تنهایم

‌همچون قیس قلبم همدم آسمان‌هایم

سحر برخیز بیا دلارامم

ای دیده گریانت ای دوچشم تو

باعث دلارامی

بیا اینجا تو محبو ب دل مایی

شبنم نشیند گر گوشه چشمت

من خریدارم قطره اشکت را به قیمت الماسی

من یار تو هستم دلدار تو هستم

دیگر نماند غم در قلب من تا صبح

با این همه غم خوار که من دارم

مگر در عالم غمی ماند به جانم

برچسب‌ها: ساحل، سپید، ادبی، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲
23:12

درست خواهد شد.ساحل .سپید .شعر

روشن‌ترین نگاهم به سایه ی لرزانیست

و دست هایم دراز می‌شود به سوی

دستانی از آسمان

وپاهایم دوست دارند

بدوند به سوی جایی فراتر از حقیقت

جایی بیرون از مکان

به جستجوی حقایق و جستجوی مکانی

غریب ‌ناشناخته

گنجی پنهانی وجود دارد

جایی چیزی هست

که باید پیدا بشود

وکسی بایذ بیاید که هنوز نیامده

‌ناشناخته ها کشف نشده اند

چشمهایت‌ را جایی ببر که دیگر

در امان بمانند

از دیدن چیزهایی که درد را

مثل انبوهی از زباله

جمع می‌کنند

دهانت دهانت

را ببند

دست‌هایت میدانند

میدانند همه چیز را

تمام شعر های درونت را

و تمام انبوه نوشته هایت

که انباشتع شده اند در دست‌هایت

تمام درونت پر است از کلمه ها

وجای هر گنجی آنجا مشخص است

کلمه ها راهها را پیدا خواهند کرد

و صندوق گنج را پیدا خواهی کرد

لبها و دستانت همه چیز را به تو خواهندگفت

همه چیز اینجا ست

راه تو با راه دیگران متفاوت است

و هرکس در جهان ماموریتی دارد

خودت ماموریت درونت را بیاب ‌

همه ی کارها انجام خواهد شد ‌

کلمات به تو نشان خواهند داد

شعر هایت‌هم در زمان مشخص متولد خواهد شد

و شاخه های در ختان همیشه سبز خواهند رویید

بهار متولد خواهد شد

و ترانه هایش هم خواهند رویید

درختان شعر ها را بر شاخه ها خواهد آویخت

و هر شعر روی درختی وکلی خواهد بود

پروانه و قاصدک خواهند گفت

پروانه خواهد آمد ‌

وتورا در راه همراه خواهد

بود

راهت با پروانه هاست

وشعرت با گلها و درخت‌ها

بهار شعر هایت را خواهد آورد

دستانت هم روزی گنجی خواهد آورد

باید گنج را بیابی در درونت

هیچ کس به تو کمک نخواهد کرد

مگر خودت

جهان خالیست از مدد کار ‌

و نامها هیچ ندارند

دستانت متولد شده اند

تا به تو کمک کنند

و پاهایت برای رفتند. به سوی راههایی

که کارت را بهبود بخشند

نگران نباش ‌

جهان قبل از بودنت ا. هزاره ها پیش منتظر تو بوده

و کارهایت را درست کرده

همه چیز بفرمان آست

وهستی زیر دست

همه چیز در انتظار توست

از مردم چیزی نخواه

مردم هیچ ندارند

هر کس به خدا توکل کند از خلایق بی نیاز است .

اسمان و زمین یاری می‌کنند

مردم در برابر هستی چیزی نمی توانند بکنند

مانند مورچه هایی

فقط گندم انبار می‌کنند

لانه میسازند و تخم میگذارن

کسی اراده کند مردم نخواهند بود

طبیعت نسازد مردمی در کار نیست

و خدا نخواهد خلقی در کار نیست

ترس نباشد

دلهره نباشد

خستگی نباشد

هر چه نخواهیم نباشد

در ست خواهد شد

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲
1:49

گاهی فکر کردم خوب میشد از این اکبر به عنوان جاسوس استفاده کنم

برام اصرار اون و خانواده شو بیاره وهمه ی گوهکاری هایی که کرده رو لو بده

ولی چون اون باهاش رابطه جنسی داشته وبهش پا میده

حتما با اون خیلی بهتر از منه

درضمن داره ازش پول هم میگیره

بعد خیلی داغون و پیره

بدرد نمی خوره

تازه میره بهش میگه چون حتما به اون وفادارتر

چون من نه ازش خوشم میاد نه بدرد میخوره زیاد نزدیکش شم برام درد سر درست میکنه

ولی همچین الان آدم ارومیه حداقل اندازه این روانی نیست

ولی اگه بهش نزدیک شم ازش میترسم چیزایی ازم بخواد

پول بخواد هم شاید راضیش نکنه که برام اطلاعات بیاره

بخاطر همین اصلا باهاش حرف نمی زنم

کلا اصلا باهیچ مردی حرف نمیزنم چون

آخرین بار که با صاحبخونمون سلام علیک میکردم وفکر میکردم دوست اونه و باهاش بیرون میرفت

عاشقم شده بود

و باعث آزارم شد

بعد از اون دیگه به هیچ مردی محل نمیگذارم

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
22:29

اون طوری هم که اون اکبر برام تعریف کرده قبلا اوایل جوانیش

جبهه بوده و جنگ کرده بهم کفت یک عالمه زن کشته زنها کرد و مردهای عرب درجه دار

بعد از جنگ هم تو خط خلاف بوده رفته بوده سیستان اونجا دنبال قاچاق می‌رن

هرکی میره سیستان از مرز افغانستان مواد میارن اینم اونجا کار میکرده حتی چند بار دستگیر شده به جرم حمل مواد و بهش حکم اعدام خورده بعد از زندان قرار کرده

وکلا سالها فراری بوده و رفته بوده خارج

الان یه انگشتش قطع شده

خودش کفت که تو افغانستان دنبال گنج میگشته

بعد ها برگشته ایران

ولی الان گفت دیگه دنبال مواد نیست

اینم دوست اونه دیگه

به راحتی میکفت من سر دختر کرد کومله رو بریدم

‌بعد فکر میکنی به این دوتا احمق چی یاد میده اون ‌

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
22:11

هنوز از بیماری اون روزم خوب نشدم .صدام گرفته بینیم کیپ شده

حوصله ام سرمیره

دوست. دارم برم جایی

نمی دونم کجاست

نودو نه درصد به این ادمها فکر نمیکنم

حوصله ام سر میره دوست دارم بنویسم

دوست دارم برم پیش یه استاد خیلی بهتر درس نقاشی

نمی دونم تا کی بتونم کلاس نقاشی رو پیش این استاد برم .

فکر کنم بایذ یه استاد دیگه در آینده پیدا کنم .

الان برای تفریح وسرگرمی رفتم دنبال نقاشی

ولی هزچیه میخوام حرفه ای یاد بگیرم

نویسندگی هم دوست. دارم خیلی چیزها هست باید دنبالشون برم

مردها دیگه هیچ اهمیتی ندارن

‌پیش خودم فکز میکنم کل گذشته رو اشتباه امدم

باید وقتهام صرف تحصیل کار ‌یادگیری میکردم .

باید ادامه میدادم تا هرجا

مردها به هیچ دردی نمیخورن فقط اذیت میکنن

حتی اگه پدر و برادرت باشن

حوصله هیچ کس رو ندارم

من هرروز دارم آشپزی میکنم برای پسرم برای ایشون و برای اکبر

‌هرروز ناهار وشام بپز

اون رو ز که بیمار شدم پسرم با عصبانیت بهم گفت تو شام که نگذاشتی من دارم میرم خونه دوستم م

منم گفتم تب ولرز داشتم حالم بدبود

‌گذاشت رفت بزام شام درست نکرد باباش آمد داد زد و هوار کرد شام نیست

از بس مواد میزنه بعضی وقتها خیلی قیافه آش پیداست به حرفه‌اش محل نگذاشتم رنگش قرمز شده شده شبیه اکبر لبو

ازبس شیشه میزنه تو صورتش چاله ایجاد میشه ولی رو نمی کنه یواشکی لنگه ابجیش میره بوتاکس میزنه

اون روز که بد جوری مریض بودم نه برام شام درست کردن بلکه خیلی بد رفتاری کردن

اون مه مثل سگ رفتار کرد بعد هم رفت کفه مرگشو گذاشت

با خودم فکر کردم من چقدر اشتباه میکنم به اینها سرویس میدم

براشون غذا میپزم حتی برای کسی که باهاش رابطه جنسی همجنس گرایانه داره غذا میپزم

بعد به جای طلبکار بودن من اون از من طلبکار شده داد هم میزنه همیشه

در حالیکه خودش به اون میکفت عشقم

قربون فلانت

طلبکاره

امروز هم فهمیدم نباید واسه هیچ کاری میکردم

همچین ادمهایی جاشون زندانه

وبعد من اشتباه کردم

بردم همه چیز که زیر دست خودم انداختم زیر دست اونا تا باهاش کار کنن

دقیقا اشتباه کردم

به ادمهایی مثل اینها نباید زیاد خوبی کرد

همیشه باید باهاشون مثل سک رفتار کرد

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
21:59

خودم هم نمی دونم اون سال‌های که قصد داشتم جداشم چرا اون همه مزاحم پیدا کردم .

البته همه‌اونهایی که از عشق کذایی میلافند همشون دروغ میگن

.خوبه خودش میگفت من میخوام از تو اتو بگیرم تا ابروتو جلو همه ببرم .

دلیلش برای طلاق ندادن و اذیت آزار

حتی الان هم فکر میکنه میخواد مچ من رو بگیره

در حالیکه این قدر بد بوده تمام سالها والان

من اگه هیچ کاری نمی کنم با اون حال که چندین با ماجراهایی همجنس بازیش لو‌رفته

وانواع اقسام آدمایی معتاد ‌کثیف بهش زنگ میزدن یا تماس میگرفتن یا فهمیدم

دیگه برام مهم نیست

چون من دیگه نمی خوام ازدواج کنم

اسم کثیف اون شناسنامه خراب کرده

من اگه میتونستم جدا شم حتما بیست سالگی جدا میشدم

ولی الان دیگه هیچ مردی برام اهمیت نداره

یعنی این که هیچی من نیست

بقیه مردهای دنیا هم هیچ کس من نیستن

حوصله ندارم

من ازدواج نمی خوام که طلاق بخوام

اصلا با کسی زندگی نکردم که بخوام طلاق بگیرم‌

همیشه مثل یه دختر بچه با بچه هام بودم

تنها اونها رو بزرگ کردم اخرش همیشه اوناا رو هم بامن بدکردن

در حالیکه وقتی بیست سالم بود بهم گفتن برای چی طلاق بگیری

بچه تو بزرگ کن

بعد که فهمیدم بچه هامو به عنوان اهرم فشار ازم گرفتن تا اذیتم کنن

الانم همون بچه ها همیشه باعث آزارم شدن

اون ادمهایی که این زندگی رو درست کردن و به زور به من گفتن بچه بیار

و یا به زور بچه درست کردن با کتک وفحش

همشون تو همه جور کثیف کاری دست دارند

و‌بیشترشون از این باج میگیرن

وباهاش رابطه جنسی دارن

تا جایی که لو‌رفته با شوهر خواهرم رابطه جنسی لواط داشته

خیلی بیشتر از اینها

واصلا دیگه هیچ کس برام مهم نیست

دلم نمی خواد

الان سالهاست جدام برای خودمم

‌چند ساله برای خودم زندگی میکنم

اونم که برای خودش هزار تا ازاین اکبر ها داره

یک مشت دغل باز همجنس باز نکبت

پیر معتاد

کج وکوله چه نیازی به من داره

بابت کارهاش میتونم بکشونم دادسرا

میتونم‌شکایت کنم

ولی آدم از یک مرد میتونه طلاق بگیره نه از زن نه از نامرد

اینو میدونم که از اول نباید به این زندگی پا میگذاشتم

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
21:21

شاید خیلی چیزا نباید یادم بره .

تمام خاطراتی که گذشتند ورفتند.

چه اشتباه‌هایی که مرتکب شدم .

شاید اکه برگردم به گذشته خیلی کارها رو انجام ندهم .

همیشه خیلی چیزها هست که اشتباهه

مثلا همین که میگذاشتم دخترم همبازی داشته باشه

همیشه توی ته ذهنم احساس منفی به دوستان دختر همبازی دخترم داشتم

‌‌درضمن به شدت به پدرشون بدبین هستم

چون همیشه همه کذشته در حال بازی کردن یه نقش بوده

گاهی فکر میکنم همشون یک نوع توطئه بودن برای اذیت وازار من

ادمهای دوروبرم همشون شبیه فیلم بودن در حال بازی کردن نقش

و فریب دادن ذهن من

‌یادمه در مورد همه بچه محله هایی که میشناختم

‌گاهی فکر میکردم که اون خانم مثلا به نام رونیکا همبازی دخترم

که میومد خونمون

فکر میکردم امکان داره اقای مثلا به نام فریدون

فرستاده

پیش خودم احساس میکردم که بیشتر دوستان بچه هام سعی میکنن

اونها رو بد کنن

یا بهشون کارهایی یاد بدن که خوب نیست

البته آخر ش فهمیدم که همون اقای فریدون با رونیکا فامیله

اونم دوساله فهمیدم

همون اقای فریدون چندین بار برام مزاحمت ایجاد کرده و باعث آزار من شده بود

حتی یکبار یقه لباسش رو پاره کردم و محکم کوبیدم تو صورتش

گاهی وقتها فکر میکردم که اون به خاطر حسدی که به زندگیم داره

یک دختر نامناسب پیدا کرده فرستاده سراغ دخترم تا اون رو به راههای بدبکشونه

چندین بار سر همبازی شونشون دعوا کردم

بعدها خواستم از هم جداشون کنم

اون دختر الان بزرگ شده

ولی چقدر خونه من جنگ و دعوا راه انداخت

گاهی فکر میکردم که خود این آقاهه اون اقای فریدون رو فرستاده

تا بهم ابراز عشق کنه

اصلا نمی دونم تو‌چه فازهایی

چون تموم گذشته رو داشت بازی میکرد

اون مرد حتما از روی بدجنسی دختر نامناسبی فرستاده

اخرش معلوم شد همه چیز

واقعا هم اون نامناسب بود

ولی باعث شد کلی من آسیب ببینم

اون مرد خودش نتونست جایی توی زندگیم پیدا کنه ولی کلی بهم آسیب زد .

همون دختر باعث شد کلی درگیری بوجود بیاد

اه البته گذشته ها گذشته

حتی در مورد دوستان پسرم هم همین طور

گاهی فکر میکنم پدرشون با ادمهای نااهل این محله همدست بوده

برای بد بختی و مزاحمت و آزار من

و اینکه کاری کنه من هیچ کس رو تو زندگیم نداشته باشم

وهمیشه دلخوشی پیدا کنم

اون همیشه در حال گرفتن دل خوشی های من بود

من چطور میتونم همچین ادمهایی رو ببخشم

کسانی که همیشه نقشه میکشند که باعث بشن آسیب ببینم

همشون در حال خراب کردن تمام رو ابطم بودن

من قادر به بخشیدن نیستم

فقط میتونم فراموش کنم همچین ادمهایی وجود دارند

همشون ادمهای مزخرفی آن

تقریبا از وقتی بعضی رو شناختم کلا از جنس مذکر حالم بهم میخوره

دوست ندارم با هیچ احدی رابطه زناشویی داشته باشم

چون دیگه قادر به پذیرش کسی نیستم

چون اینجا اینها بدبینم کردن با رفتار اشون

فکر نکنم دیکه تا آخر عمرم بخوام شوهر داشته باشم

میخوام فقط تنها باشم

در مورد خیلی چیزا اشتباه کردم

باید بیشتر فکر کنم

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
20:56

خوب بودی گذشت

بد بودی گذشت

امدی گذشت

نیامدی گذشت

مهربون بودی گذشت

نامهر بون بودی گذشت

پول داشتی گذشت

نداشتی گذشت

دروغ گفتی گذشت

راست گفتی گذشت

تو تنهای هام بودی گذشت

نبودی گذشت

بقیه آشم میگذره

چه باشی

چه نباشی

هر چی باشی

بیشترشو بد بودی

بدکردی

گذشت

بقیه آشم بدکنی میگذره

ولی ولی به روزی که آخرتی در کار باشه

ولی مطمین باش اون دنیا هم من تورا نخواهم شناخت وتورا انکار خواهم کرد ‌

تو برای ابد و بدی‌هایت برایم وجود نخواهید داشت

من اعصاب ندارم اون دنیا هم تو رو بشناسم

خاک برسر خودت وکس وکار لجنت

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
14:19

یادم نرود

یادم نرود امروز را

دیروز را

یادم نرود

یک وقت دوباره دیر شود

چشم از دیدن زندگی سیر شود

خویش بیگانه شود

بیگانه نکند یک وقت بیاید خویش شود

نام هیچ ناهل نیاید در زمره یاران

یک وقت مبادا که دوباره کار دلم زار شود

کارم به زندگی مثل کار زار شود

جنگی نیامده به‌میدان نبرد

‌دشمن نیامده به کار زار

باید که زمین گیر شود

چشمم نخورد به هر نا شسته روی

دستم نرسد یکبار به هر بی سروپای

دشمن نیاید همخانه شود

همه کارش عذروبهانه شود

‌اخرش تقصیر ظلم وستم

گردن گیر خود شود

نیاید هیچ کس این سمت

یک دم نشود اهریمن همدم این خانه شود

من که نگفتم سخنی باکس

من که نمی خواستم همسخنی

کارم کشیده به سکوت

یک دم نرود این دل من به سرمنزل عشق

بگذار که همه کار دلم بی خیالی از آدم بشود

بگذار خنجر به گلوی مرغ مینا

تا دگر سخنی نگوید اینجا آنجا

ببر گلوی طوطی را که می‌گوید سخن هرجا

‌گرگ یک وقت نیاید اینجا رفیق کله بشود

چوپانی دیوانه گله را بسپارد به گرگ برود پی کار وبار

باز نیاید هیچ دیوانه در این زنجیر

یک وقت پاره نکند زنجیر دیوانه بیاید اینجا

دهان آن سگ را باید گرفت در گل

که وقت آمدن گرگ پارس نکند

همنشینی که میزند هر دم زخم جدید بر دل

باید که رود یار شود با اغیار

ان اسب سرکش وحشی که نمی دهد سواری

سوار ش را میکوبد به دیوار

اب وعلفش را باید ریخت در اخورحمار

یادم بماند اینجا امروز را دیروز را فردا را

یادم نرود یادم نرود

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲
14:5

عابر زمستونی خیابون تهرونی .سپید ‌.نیمایی .نو .ساحل

وسط زمستونی دلم هوس بهار و کرده

گرچه انگشتای زمستونی یخ کرده

شرشر بارونش برف زمستونش

صدای گرگر باد وصدای شخ شخ در ختای خشکیده حیاط

این زمستون باید بیارزه به صدتا باهار

که زمستونی نباشه عالی باهار زیباش نمیاد

باید تگرگ وبرفش بباره حسابی

روی کوهها تپه هاش پرشه از برفای سفید

واسه بنفشه های باهارش واسه نیلوفرای روی دیوارش

هدیه بده زمستونی یه عالمه برف و یخ رو

دلم واسه بهارش تنگه واسه نیلوفراش واسه بنفشه های توی میدونش

هی چاله یخ نداریم کوچه های سرسری

باید زمستونمون بشه حسابی

اره دلم میخواد باهارشو ببینم که پوشیده پیراهن گل گلی

توی تنش زده عطر یاس و نرگسای شیرازی

دلم از اون باهارا میخواد که گل بره از سر کول آدماش

بچسبه صد هزار تا نیلوفر و پیچکاش به دیواراش

دستکش زمستون در نیاورده از دستش

برام بیاره گوله های برف یشو

دلم تنگه واسه آدم برفیاش

شبهای پر ستاره شو بپوشونه ابر زمستونی بریزه برفاش

توی پشت بومام بریزه بارونش تو ناودوناش

ریزه ریزه برف بریزه تو کوچه هاش

پر بشه از برف سپید و زیبا روی تیر برقاش

چراغ تو‌ی کوچه تور سفید بپوشه بشه عروس کوچه و خیابوناش

من برم دور دوری توی خیابوناش دلم تنگه واسه لبو خوردناش

باقالی فروش سر میدوناش

بیاد و بفروشه با قالی و خیابونش شلوغ بشه

از با قالی خوردناش

صف بکشن مردم شهر واسه لبوی داغ تو خیابوناش

برف سپید و قشنگ بریزه روی ماشیناش

منم هی رد بشم سر بزنم به کوچه هاو خیابوناش

منم بشم عابر زمستونی توی خیابونای تهرونش

ساحل
شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲
18:26

امروز بیمار شدم .خیلی حالم بدبود.

شاید نباید این شعر رو مینوشتم .

از صبح که پاشدم تموم بدنم درد میکنه .انگار استخوناموکوبیدن

یه انرژی چشممو اذیت میکنه .

اصلا نمی دونم چرا این جوری شدم

دستام بدجور درد میکنه .از صبح خوابیدم .اولش گریه کردم واسه این دنیا که اخرش به کجاها خواهد رسید ولی دقیقا نمی دونم دردها از کجا پیدا شدن .

احساس کوفتی اندوه

شاید یه عالمه انرژی منفی جمع شده بدنم .گمونم اصلا نباید با این کارشون موافقت میکردم .جدیدا که میرم مارکت شب که بر میگردم چشمام پراز انرژی منفی .

رفتم آتیش روشن کردم به آتیش نگاه کردم تا اون انرژی‌ها بسوزه .

خیلی وقته تمرکز نکردم ولی اکه تمرکز کنم میتونم همه اطلاعات غلط رو از بدنم بیرون کنم .

ولی خیلی سخته اونم باید آدم شرایطش رو داشته باشه که بتونه .

حتی باید سر دردا و چشم درد و درد دستمو از بدنم بیرون کنم .

چیزی که خوردم فقط میوه بوده .

اه

چه میدونم امروزو خوابیدم .شایدم سینوسهام گرفته .

ولی دست دردم چی شدیدا درد میکنه .

شاید نباید این قدر نا امیدانه بنویسم

ولی دست من نیست اینها هم خودشون میان .

هیچ کس نبود تا ماساژ بده تا تنم راحت شه .

هر چیه حال خودمو بدکردم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲
20:44

نامی نماند زما.غزل .شعر .نو .ساحل

ملک جهان را که به مهر ودیعه دادند به ما

روزی به قهر بستانند ستانند زما

عمر بشر پاسخگوی عمر دهرنیست

می‌رود زمانه و ستانند روزی عمر زما

ملک جهان شبیه رویابیش نیست

روزی که ز خواب بیدار شوی نیست از آن ما

نه به روز ش دلگرمی ز آفتاب

نه آسایشش به شب مانده به ما

گریه خنده آش ساعتیست

هیچ نمی ماند از شادی آش در دل به ما

غصه ملک و ملک خوردن خطاست

که از ملک جهان جز خاک گور نیست از آن ما

هیچ بنده ای نماند آخر به جهان

جز مالک ملک وجود هیچ نماند زما

اندوه مال و منال را منه بر دلم

که نیست اندازه خانه ام ملک دل ما

کشور دل بس وسیع است

راحت کنیم خیال را از غم دنیا

بیهوده مخورم غم دار وندار

اخرالعمر بباید رفت رفتن کار ما

بیچاره هر کس که مانده است در جهان

اشک نریزیم از نیستی های جهان ما

کاش که بدانی غم نیست مرا از داراییش

که آنچه بدادنند روزی بگیرند زما

خانه ی سلیمان یا که کاخ نمرود

اخرش ویرانه ایست هیچ نماند از گلش زما

خانه که از گل است و سنگ ‌چوب

چیست برتری خانه را

ویرانه شود روزی ملک جهان

اخر الا مر هم حتی خاکی نماند از گور ما

هیچ مخور غصه داراییش دل خوش نکن

که اخرش هم نامی نماند زما

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل، نو
ساحل
پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲
22:19

منتظر عشق تا بیاید

زمان هم مرد افلیجی شده بود

عشق نمی امد

چشمانش به راه بود

منتظر سالها منتظر

عشق جای دیگری بود

رفته بود گل بچیند

اما برنگشته بود

سفره عقدش را چیده بود

اینه وشمعدانش و گلهای سرخ توی گلدانش .

سالها سفره اش باز مانده بود

از عشق خبری نبود

وقتی رفته بود گل بچیند

همانجا همراه کسی رفته بود

عشق را هم دزدیده بودند

سالهای سال منتظر ماند تا عشق بیاید

ولی نیامد

بعد از مدتی خسته شد

زنی را عقد کرد

چندین زن گرفت ولی در هیچ کدام عشق را پیدا نکرد .

اخرش خسته شد و همه را طلاق داد

زنها ی مطلقه اش داراییش برای بردند

و عمر وجوانیش را

تاب وتوان همسر داشتنش هم با انها رفت

هنوز عشق را نیافت

او از دواج کرد بدون عشق

همه چیزش را ازدست داد

و اخرش عشق پیدایش نشد

عشق رفته بود

نمی دانم کجا شاید عشق هم چیز دیگری بود

چیزی جدا بودکه در خیلی جاها نبود

شاید عشق همان طبیعت بود .

شاید همان گلها

همه منتظر لحظه تولد عشق بودند

تا بدانند این احساس چیست

ولی معلوم نیست ایا عشقی بدنیا بیاید

همه عاشق نمیشوند

همه ادمها هم لیاقت عشق راندارند

اصلا خوب است که ادم عاشق نشود .

عاشق هر کس نشود .

ساحل
پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲
20:6

می نمی خواهم

می، نمی نوشم ،نمی خواهم

لب نمی دوزم زگفتن

می نمی خواهم نمی خواهم

من ومی هر دو داستانی داریم

که می دیوانگی ارد

من دیوانگی نمی خواهم نمی خواهم

خویشتن را دراین قفس کوبیده ام بارها

از میله های این قفس رنگین شده از خون من بارها

دیوانگی را نمی خواهم .

می نمی نوشم

نمی خواهم

هر که مست می الهی شد

از می این جهانی بی نیاز است

گرچه غرقیم در عالم به غمها

لیکن برای فراموشی هم نمی نوشیم

باده مال مردمان

شرب مدام مال دایم الخمران

باده نمی خواهیم از این عالم

مستی نمی کند درمان در هامان

چاره باید کرد غم را از ریشه

با ساعتی مستی نمیرود دردهامان

تن وجان خونین بال زخمی در قفس اهنین

پنجه ها زخمی خون چکان

دل پر زخونا به

و جام می پر نمی خواهیم

گریه هامان نیست علاج درد

با این که میشود خالی دل

اماگریه نمی خواهیم

عشق گرچه میبرد از یاد ساعتی چون

مستی میدهد عشق ..

اما عشق را هم نمی خواهیم

عشق در جام نیست

در ظرف ایام نیست

عشق میاید زمانی در می کوبد اما

در گشایی نیست

بسته در بها را پاسبانی ایستاده بر درگاه دل

ره نمی دهد هر راهجویی که دنبال عشق است

بیهوده است این بازیهای عالم

صاحبی دارد جهان

بر در دلها نکهبانی

هر کسی راره نیست

به ملک دل

دل عاشق هر عابری نیست

گرچه غمکده میشود بی خماری بی مستیاین جهان

بی عشق هم خالیست این جهان

اما که دلباختن هم چاره نیست

مستی دگر راه چاره نیست

فرستادن عقل را از عالم هستی

دیوانگی ها چاره نیست

لب به شکوه باز کردن راز کردن

هم چاره نیست

باهر کسی هم نشستن اواز کردن

‌پاکوبی و فراموشی هم چاره نیست

کار جدیدی پیش گیرم .

نه راه مستی نه راه عشق نه راه دیوانگیچاره نیست

بس دیگر دل را دیوانه نمی خواهم

تن رنجور وزخمی چون کبوتر خورده به تیر

نمی خواهم .در قفس جا نمی خواهم .

معشوق نااهل نمی خواهم

نمی خواهم چو بلبل اواز خوانم

من قفس های زرین

بالهای خونین نمی خواهم

عشق های اتشین

نمی خواهم .

بال وپر رنگین رخون ابه نمی خواهم

نمی خواهم که کس باشد نکهبان دلم

از هیچ کس وفا نمی خواهم

بال پریدن هست تا

باید پرید

از این عالم دام نمی خواهم

اگر دانه ز الماس نهند

من دانه نمی خواهم

چون کبوتر چاهی ازادی میخواهم

حتی اگربالم سیاه باشد

بال سفید را در قفس نمی خوام

دگر عمر خونابه دل را تمام کن .

یک جگر خون قلب پر از حسرت لب پر اه نمی خواهم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲
19:35

زندگی اشتباهی

در این‌ بازاری که من نشستم

یوسف را میفروشند

همه حوا پرستان ،یوسف را میفروشند به سیبی

اگر تو‌یوسفی بگو بوسه ای چند

بوسه هایت را می‌خرم من به چند سیب سرخ و سرخ گل

نمی دانی قدر زندگی را

که زندگی را کرده ای بازیچه ی مردم

از آن روزی که زندگی ها بازیچه دست مردم شد

کسی از انگبین وشهد شیرین گلستان این باغ نا چشیده آست

لعل می پرست و نرگس مخمور ومست میان مردمان شده پست

نه. زندگی ارزشی دارد عزیزم

بهای زندگی ارزان شده جان

از آن جادوها که او انگیخت میان مردمان و سرزمینش

دلهای مردمانش شده سنگین تر از آهن و سخت تر از سنگ

همه جادوگرند اینجا دشمنانش

به جن‌ها کرده اند خو به زشتی‌ها عزیزم

گریزانند گریزانند زیوسفها عزیزم

به دنبال کانی می‌کردند در بیابان

رها کردند. زندگی را گنج را در خیابان

لبهای غنچه را بسته اند جان

به گلهای زیبا ننگرند اینجا عزیزم

به. زندان اندازند خوبی‌ها را

دیو و ددها در خیابانند عزیزم

زندگی‌ها گشته بازیچه ی ددها عزیزم

حور و پریها به زندانند عزیزم

لب گفتن کسی وانکرده

خریدار چه اند من نمی دانم عزیزم

نه چشم گریان ونه دردی میفهمند عزیزم

گریبان جهان را سخت گرفته اند عزیزم

نمی دانم که اند ار کجا آمدند

می دانم فقط زندگی را اشتباهی آمدند

بباید کرد با غم خدا حافظ ‌

دگرهمین است راه راندن نمی دانم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲
11:16

آفتاب بیایه

اگر لبخند لبهایت تا امروز نمانده

به غمهایت مکن خو که غم ماندنی نیست

که سرشک غم هم ماندنی نیست

مکن خانه ی حسرت‌ها

دل من

که لبخندی نمانده گر زدیروز حسرت‌ها ماندنی نیست

برو راهی بجو در عالم هستی که شادی ایو

ولی مکن دل خوش به شادیها که شادی هم ماندنی نیست

اگر روتو دریا چه خشکیده در این وادی

برو راه ابی بجو تا ابی آیه به دریاچه که تشنگی ها هم ماندنی نیست

لبم خشکیده از بی ابی دنیا خدایا

که ابی بارانی راهی بجو از آسمان‌ها تا ابی آیه

که این خشکیدگیها وخستگیها ماندنی نیست

بگو یاری بیایه از آسمان‌ ها ،فرشته ایه

که انسان هم در این جهان ها ماندنی نیست

گرچه دل به اتش غمها میسوزه

بگو ابی آیه از آسمان‌ها که اتش ماندنی نیست

شب تار و محنتها وغمها هم روزی سر آیه

بگو آفتاب آیه به اینجا که شبها ماندنی نیست

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲
12:44

شاهین

من آن شاهین تیز پروازم

که بر بلندای کوهی لانه دارم

به کوهستان آمدند صیاد بسیار

به دنبال آهو و پرنده برای شکار

زدند بربال جفتم تیر بسیار

نمی دانم کجاست اکنون زمن دور شد یار

چند مرغک کوچک در آشیان بود

همه دنبال آب و دان بود

پریدم از آشیان من به دنبال یافتن جفتم

برده اند از آشیانه جوجه هایم

کرده‌اند ویرانه آشیانه

نه دیگر جفت دارم نه جوجه نه لانه

شدم از ار خانمان و آشیان آواره وبیچاره

الهی بشکنه اون دست صیاد

که داده آشیان و مرغکان کوچکم را بر باد

منم نالان گریانم در این کوه

منم تنهای تنها بی آشیانه

نه یارو همدمی نه آشیانی

نه از همدم و یار هیچ نشانی

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲
21:38

گله چوپانش را خواب برده .سپید ‌.نو .ساحل .

من آن نیلوفرابی

بی هیچ پروایی

با بادی میروم‌ این سو وان سو

بی هیچ پیوند محکم که مرا وا دارد به زندگی

که میداند که آخر قصه چه خواهد شد

نی لبک چوپان وا می دارد گله را به فراموشی

که گرگی هست در این دشت در نزدیکی

که هرروزی میبرد یک میش را یک بره را

بره ندارد از دندان تیز گرگ و پنجه آش هیچ درکی

که سالهاست هزار آن گله را برده است در فراموشی

چندین اغل گشته از بره وبزغاله خالی

اما چوپان همچنان میبرد گوسپندان را به صحرا

بهر چریدن صحرا پر علف اما شبان تاریک

شبان جوان هم چشم‌هایش در شب تاریک می آفتد روی هم

یادش نیست، این گرگها هزاران بار خورده اند گله باباش را

شبان جوان ندارد داشته های پدر را

امروز گله آش در تاریکی شب در این سرما

بی پاسبان رها کرده خوابش برده

گرگها می آیند از هرسو زوزه هاشون گوش صحرارا پرکرده

قوچ ترسان میش لرزان بره بی پناه پشت سنگی کز کرده

این صدای آشنا نیست

اتش روشن کوچک است ‌وسگ تنها محافظ

امروز این شبان بی خیال که چرتش برده هواسش نیست

گله داده دست گرگها و چشم هاش خواب برده

گله بی پناه تا صبح میماند ایا اندکی

پارس سگ هم بیدار نکرد شبان را از خواب فراموشی

که این چنین سنگین است ومدهوش

گله بی پشتیبان رها کرده

تا صبح از گله بی چوپان میان گله گرگها زنده میماند ایا یکی

برچسب‌ها: ساحل، سپید ‌، شعز
ساحل
یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲
12:6

خاطره

دلم میخواد بنویسم ولی از چی

از کجا از کیا

فعلا مغزم شعر ی یا جمله موزونی نداره که قافیه داشته باشه .

قافیه

واسه امروز ودیروز قافیه نداشتم سجع و نثر مسجع هم ندارم .

قصه جدید هم ندارم .

فعلا با هیچ کس گفتگو نمی کنم .با هبچ کس

تموم روزهامو فقط سرگرم اشپزیم هی باید ناهار بپزم شام بپزم .

برای خودم کار درست کردم ‌‌

واقعا برای خودم متاسفم تازه باید واسه دوست پسر ایشون هم غذا بپزم زه عنوان کار گر اورده .

ناهار وشام .

به جای زندکی کردن یه عده زندگیم. داغون کردن هر کدوم دنبال عشق وحال خودشونن .

کاری نکردم از شر اینها خلاص شم .

باشگاه باید برم باهمه مردم دنیا بیشتر از حرف سلام وخدا حافظ ندارم بزنم .بعد باید نویسنده باشم ‌‌

هی وبلاگ شخصی بنویسم .

یادمه وقتی بچه بودم دوست داشتم بنویسم .

شاعر شم پیشخودم چیزهایی نوشته بودم که فکر میکردم شعرن

یک دفتر پر نوشتم

نمی دونستم وزن چیه قافیه چیه ،اصلا از شعر هیچی نمی دونستم .

شاید اگه از اول شعر رو دنبال میکردم و نوشتن رو الان موفقتر از این بودم .

الان وقتی حوصله ام سر میره دوست. دارم بنویسم .

اصلا کلا یک جور اعتیاد به نوشتن و شعر پیدا کردم ،باید همیشه شعر بخونم یا بنویسم یا مطلب بنویسم .

وقتی داستانهای ادمهای معروف رومیخوانم همشون فقط نوشتن

داستان زندگینامه شعر .

خاطره

هیچ حس خاصی به این روزها ندارم .

نه خوشحالم نه غمگینم فقط حرف نمیزنم .

کسی نیست بخوام باهاش حرف بزنم اصلا چرا حرف بزنم دلیلی هم ندارم .

فقط این ماه برنامه تخصصی گرفتم مثل ماه قبل به اضافه رژیم غذایی .

این ماهم همه اش باید تخم مرغ اب پز بخورم و غذاهایی که نوشته

همه اش باید برم ستهای ده تایی چهار ست ده تایی بزنم .

بر نامه سنگینه مخصوصا اسمیت زیر سینه

این ماه خیلی به خودم فشار نمیارم

تمرینا تمو اروم انجام میدم سعی میکنم تا حد ممکن رعایت کنم .

اولین روز برنامه پا هستش که باید اسکات و پرس پا و پا هالتر کششی و گلوت بزنم .

خیلی برنامه دارم که میرسه اخرش به شکم که باید با سیم کش شکم بزنم و بعدش شکم کشویی سیم کش و بعدش پلانک یادم نیست ولی یک پلانک خاص باید بزنم .

برای وسط هفته هم بعد از تمرینات سینه باید اخرش کلا پهلو بزنم ‌‌

هر کدوم سه ست سی تایی

برنامه تخصصی

و برای تازه کارها نیست

پس این تمرینات نسبت به من و سایز من نوشته شده و بدرد کس دیگه نمی خوره

نمی دونم ولی فعلا دارم ادامه میدم .

وقتی هم برمیگردم باید استراحت کنم .

تخم مرغ اب پزامو میخورم یا فیله ای چیزی بعد هم استراحت

بعضی روزها اب معدنی میخرم بعضی روزها اب از خونه میبرم .

با هبچکس صمیمی نشدم و تا الان هیچ دوستی توی باشگاه ندارم .

چند ساله تمرین میکنم با هیچ کس گفتگو نمی کنم .

با مربی هم فقط سلام خسته نباشید وخدا حافظ

چند وقت پیش که داشتم با یه خانم گفتگو میکردم مربی صدا کرد و گفت با کسی گفتو نکن .

وسط تمرینات گفتگو ممنوعه

تو این مدت دارم میبینم فقط سر گرمم

خودمو مشغول کردم

البته کار خوبی کردم .

کسی نیست بخوام باهاش حرف بزنم یا کار داشته باشم .

واسه نقاشی هم فقط هفته ای یکبار

فعلا که اوضاع خوبه

ولی احساس میکنم باید جلسات بیشتربود .

البته همه اینها برای سرگرمی وتنوع دادن به زندگیمع و برای یاد گرفتن چیزی که دوستش دارم .

چندین سال دوست داشتم برم کلاس نقاشی ولی جور نشده بود .

خوبه که الان میتونم برم .

فرقی نداره تا اخر عمرم میتونم نقاشی بکشم .

برای همه چیز وقت هست برای شعر نوشتن هم وقت هست .

ادم تا اخر عمرش وقت داره شعر بگه .

ولی زندگی کردن هم ادم میتونه زندگی کنه .

ولی میگه ادم باید از زندگیش لذت ببره

ولی چه لذتی

شاید همین نقاشی کردن هم یک نوع لذت باشه .

یا همین ورزش کردن هم یک تفریح حساب میشه در حالیکه یک نوع ریاضت وسختی دادن به خود هم هست و رزیم گرفتن هم یک نوع ریاضت حساب میشه وقتی که نباید قند وشکر بخوری نباید شیرینی بخری ‌‌

برنج نباید بخوری و غذاهات باید ساده وای پز باشه .

همه اش ساده بخوری .

درسته لذت بردن خوبه

البته لذتهای دیگه هم هست .

تفریحهای دبگه هم هست

ولی ادم باید فکر کنه .

بعضی وقتها لذتهای اشتباه تاوان سنگین داره .

مثل یک از دواج اشتباه مثل یک رابطه عاشقانه اشتباه

وقتی که فکر میکنی داری درست رفتار میکنی

بعد عواقب کارت تو ازدواج اشتباه یقه تو ول نمیکنه .

ادمهای بد همه جاهستن

ادمهایی که خوب بلدن نقش بازی کنن .

اصلا معلوم نیست با کی ان از کجا امدن

یک روز میفهمی که هیچ کس تو نیستن

فقط نقشن و هیچ کاره

یک عمر بیچاره ات میکنن اخرش هم هیچ کس نیستن اصلا وجود ندارن .

بیشترشون فقط غیب میشن مثل اجنه

بعضیشون ماموریت دارن

تا جایی همراهیت میکنن

من توزندگیم یاد گرفتم زیاد دل ندهم

راحت از ادمها عبور کنم

چون همیشه یک جوری بودن

انگار ماموریت داشتن بعد ماموریت تموم شد رفتن پی کارشون

یا خودبخود حذف شدن

فامیل دوستان

فقط فقط یاد گرفتم برای خودم زندکی کنم .

اون گفت خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

ولی من نمی دونم منظورش چیبود

نمی دونم

اون پسره فامیل این اقاهه هم بهم گفت که باید به زندگی چریکی عادت کنم

واقعا هم این زندکی که برام درست کردن شبیه یه زندگی نظامی جنگجو در حال جنگه

همیشه باید توان مقابله با سختیها و ادمهای ناسازگار وازار دهنده رو داشته باشم .

همیشه باید مقاومت کنم

همیشه

چه میدونم ولی من خودم توی زندگیم عضو هیچ گروه یا دسته ای نبودم و نیستم .

شاید اونها جزو دسته هایی هستن

هیچ وقت نخواهم فهمید

چون اونها راست نمیکن

پدرم مرده و من هیچی نفهمیدم

ولی تا جایی که فهمیدم بعضی عضو اطلاعات سپاه بودن .

شایذ هم دروغ میگن

مثلا این که میرفت جایی میکفت من بیت رهبری هستم .

من که تا حالا ندیدم بیت رهبری رفت وامد کنه .

تازه از سپاه اخراجش کردن .

الان هم علافه

همیشه در حال حرص خوردن هیچ کاری رو درست انجام نمیده .

حتی تو مارکتم همیشه اشتباه کارت میکشه

جلو مشتریها هول میشه

خیلی وقتها عصبی و روانی رفتار میکنع

شایدهم چون زیاد دروغ میگه مشتری کم شده

تا جایی که میدونم تمام انرژی منفی روخودش وخانوا ده اش ساطع میکنن

بعد میگه مردم من رو طلسم کردن

مردم پول میدن چند میلیون تو رو طلسم کنن

مریضن مگه

خودت کارت خرابه از زیر بنا خرابی که طلسم میکنی

حالا نمیگم بقیه شو .

بیشتر مشتریها رو پرونده

الانم که هوا سرده

اصلا ولش کن بابا اونو

اون که رفته واسع خودش دوست پسر گرفته وهمیشه وله

اصلا نباید در موردش حرف بزنم

.

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲
1:28

اخ که دلم نمی خواد در مورد عشق حرف بزنم ,

کلا یه کلمه تکراری که هزار ساله تمام شعرا در موردش قصه ساختن شعر گفتن ,

از نظامی گنجوی تا سعدی وحافظ ،

همشون فقط دارن ناله میکنن ،

از عشق

از دست عشق

چه میدونم نالیدن چه فایده داره ,

گریه کردن هم کمک نمی کنه ,.

تازه چه عشقی

از بعضی عشقها خنده ام میگیره

یکی زن دوم گرفته بود پرسیدم چی شد زن دوم گرفت ،اون که عاشق زن اولش بود ،

یکی گفت اول عاشق اولی شد گرفت بعد عاشق دومی شداولی رو طلاق داد رفت دومی رو گرفت ،

بعضض از مردها هی عاشق میشن ،

کلا عادتشونه ،

مریضن همیشه باید عاشق یکی باشن بهش نرسن هی ناله کنن ،بعد که رسیدن خسته میشن میرن سراغ یک عشق جدید .

حوصله داری در مورد عشق مردها حرف بزنی ها .

اون عشقهای اسطوره ای مزخرف هم دیگه وجود نداره اصلا .

تازه به چه درد میخوره ،

مجنون بدبخت و لیلی که مردن

فرهاد که مرد ،

کلا عشقها همشون کشکن ،

یک مشت داستانن ،

در ضمن اون عشقها مال شاهزاده ها و ادمهای خیلی پاک جامعه بوده .

زمانی که زندکی ها قبیله ای بوده ،

تعداد جمعیت این قدر زیاد نبوده ،

تعداد دختران کمتر از مردان بوده ،

در ضمن خیلی شرایط خاص.داشتن

ادمها این قدر حقه باز نبودن ،

مردم زمان قدیم با جدید فرق دارند

و اینکه این قدر ازادی رابطه وجود نداشته .

الان تو این از دحام جمعیت

مردها اصلا مرد هزار سال پیش نیست ،

زن هم اون زن نیست ،

قرار هم نیست کسی به خاطر کس دیگه خودشو از بین ببره

اگه شد عشقی بود خواستگاری انجام شد

از دواج صورت پذیرفت پذیرفت نشد نشد .

اصلا حوصله ندارم در مورد عشق حرف بزنم .

یک عالمه مشکل تو زندگی هست که باید اونها رو حل کنم ,

باید به خودم برسم مواظب خودم باشم .

تموم زندگیمو باید بکذارم واسه کارهام

یادگیری ،غذا درست کردن

باید همیشه شکم چند نفر گرسنه رو پرکنم

بعد باید دایما لباس جمع کنم ،.

لباس تا کنم ‌‌

باید برم دنبال کلاسهام

بایدیک روز در میون تمرین کنم وقتی از باشگاه در میام نای راه رفتن ندارم .

تمام انرژیمو صرف دمبل و هالتر میکنم

هی تمرینات سخت حرفه ای انجام بدم .

البته دومین تابلو نقاشیم در حال تموم شدنه

ومن میخوام سومین تابلو رو شروع کنم .

این قدر باید نقاشی رو ادامه بدم تا کاملا حرفه ای بشوم ‌.

چیزی که این روزها بهش فکر نمی کنم محبته ,

محبت که فعلا حوصله توضیح دادن ندارم الان

دیدم کسی بخاطر یک دختر خودکشی کرده

ولی به نظرم کار اشتباهی کرده .

شاید اصلا با اون دخترازدواج میکرد یک روز خوش هم نداشت .

من دوست ندارم کسی خودشو بکشه واسه عشق

یعنی معنی نداره .

ادم حیفش میاد یه پسر یا یه دختر که پدرو مادرش یک عالمه بدبختی کشیدن بزرگش کردن بخاطر یه دختر یا پسر ازبین بره

بعدش چی میشه اون دختر یا پسر میره دنبال زندکیش ازدواج میکنه خوشمیگذرونع طرف رو هم فراموش میکنه .

من فکر میکنم هر کس مشکل روحی داره باید بره پیش روانپزشک ،

یک مدت که از یک نفر جدا شی و بگذره کم کم اون رو فراموش میکنی ،.

امکان داره در اینده یه ادم بهتر از قبلی پیدا کردی .

وقتی تو اون حالت عشقی نمی فهمی

ولی مدتها بگذره می فهمی که اصلا مهم نیست .

وصلی اتفاق نیفتاده ونشده .

چه میشه کرد

اینقدر دوست دختر و پسرها بهم خیانت میکنن و این قدر این جریانات ادامه داره که

زمان بگذره میفهمی باید رد شی از خیلی ادمها وبری ،

چاره نداری باید زندگی کنی .

دوست ندارم بیشتر بگم .فعلا

اصلا حوصله ندارم .

ساحل
جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲
18:30

بهانه عشق.ساحل .سپید .ادبی .شعر

عشق بهانه است برای بقا

برای ادامه

دست رد زدن به سینه مرگ

برای در اغوش کشیدن

برای دوست داشتن

سپریست در برابر همه سختیها

سپری در برابر بلا

عشق بهانه است برای تولد

برای بقای نسل

برای زاده شدن بودن بوجود امدن

عشق رویایی است

دشتیست پر از گلهای رنگارنگ برای بوییدن

صدای خوش پرندگانیست که میخوانند سحر گاهان

عشق بهانه بیدار شدن

سکوت هزار ساله قلبی میشکند

و میخوانند به حنجره

این اواز را

که عاشقم

من عاشقم

تو عاشقی

شبی که عشق بیاید که دیگر شب نیست

عشق باران است برای روییدن با غچه ها

عشق بادیست برای بردن دانه ها

عشق خاکیست که در ان گل می کارند

عشق طلوع صبح. است برای تا بش نور

برای رویش دانه ها

عشق مزرعه ایست

که میکارند دران گندم را

عشق رودیست که جاریست در پهنه دشت برای رسیدن به گندم ها

عشق پناهگاهیست در برابر طوفانها

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲
17:20

عشق روی گل.ساحل .سپید .

صدای تو صدای تو اشنای من

منم که از تو دل نمیکنم

هوای تو به سینه ام

در این قفس چه میکنم

خیال من پریدن است از این دار محنت

فکر من رسیدن است به ارزوهای محالم

منم که عاشقم به گل

نفس که میکشم در هوای بوی گلم

نه این هوا به سینه ی من است

به بوی و روی گل عاشقبسیارند

اگر که روی گل نکوست اکر که بوی گل نکوست

این عاشقی دگر داستان دیگر است

کسی نشد شهره به عشق روی گل

اگر که شد فقط نام بلبل است

هوای گل هوای گل میکشد هزار بلبلی

مگر منم که عاشقم باغبان داده به پای گل جوانیش

این حدیث دیگر است

این عاشقی نه سر شکست نه دل شکست

نه کس در هوای وصل گل

در این چمن روییده گلستان گل

هر کسی دلداده ی گلی با رنگ دیگر است

عشق شوری دیگر است

پروانه و بلبل همیشه گرد گل

نفس در این هوا میشود پر عطر گل

عشق شور دیگر است در نهاد ادمی

که به پا میکند شور دیگری

به رنگ و بو هر کسی که عاشق است

نامش دگر عشق نیست

عشق از رنگ و بو دیگر است

کسی که عاشق دوچشم شد

عالم همه پراز چشم دیگر است

هر که در هوای بوسه لب شیرین مانده است

در جهان پر از لب های زیباتر است

انکه دل داده به یوسفی

عالم همیشه دارد یوسف دیگری

به رنگ رو وبو کسی که ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دلداده شد

مثل گل

فصل خزان گلش نشست به زردی

برگ و شاخش ریخت

بگو دیگر عاشق چه است

عمر رنگ و بوورو سالیانی است

چون خزان رسد از عشق چه ماند

ض

برچسب‌ها: ساحل، سپید، ادبی، نو
ساحل
سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲
17:53

قصه شب مهتابی ومن .ساحل .شعر نو .سپید ‌.ادبی

پنجره امشب زمهتاب خالیست

هوا سرد ولی عالیست

مردم شب زده در بستر خوابند

من امشب بیدارم

جز همهمه ی شب ودنگ های خالی

نیست صدایی

کسی نیست در این حوالی

لبها بسته همه خاموشند

ذهن من روشن

ذهن شب بیدار

صدایی نیست جز همهه ی شب

پنجره خالیست پنجره خالیست

بر لبهای همه مهر خورده

چشم ها بسته شب مستولیست

یک شهر خاموش

اما خواب نمی اید به چشمان من

غوطه میخورم در افکار خودم

بیخود از دنیا

در خودم هستم

هیچ کس نیست

تماس نیست از هیچ نوعی

تمام دنیا در فراموشیست

چند ستاره چند سیاره

من نشسته زیر نور ماهم

من میروم ز او ،او میرود زمن

اینجا شهر فراموشیست

مردم در بسترها زروحها خالی

من پرم از خودم از روحم

نیست همدمی جزشب

کاش از اول این را می فهمیدم

جز تنهایی یاری نیست

به سوی راه بی پایان

در پی مهتاب در پی ستاره

جای من اینجا کنار مهتاب است

ان شب تاریک تاریک

ماه می اید ولی خالی

دوره کرده ماه را هاله ای ابی

چشمهایت روشن

چشم هایت روشن

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، شعر نو
ساحل
یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲
17:10

گلستان ادب

چه اتشها فکندی برجان تنهایم خدا حافظ ،خدا حافظ

نمی نالم ،نمی گریم ،نمی سوزم خدا حافظ خدا حافظ

بودی تو اتش سوزاندی ام خدا حافظ خدا حافظ

باعث طغیان اتش است گریه هایم خدا حافظ خدا حافظ

چه ها با این دلم کردی چه ها با جان من کردی

خدا حافظ خدا حافظ

برو دیگر به سمت تو نمی ایم نمی ایم

خدا حافظ خداحافظ

در ایندنیاتورا هرگز نمی پویم نمی پویم

خدا حافظ خدا حافظ

به ان گلها بگو دیگر جای دیگری میرویم

خدا حافظ خدا حافظ

به شبنم ها بگو من جای دیگری می بارم

خدا حافظ خدا حافظ

به ان گلستانها بگو من در گلستان دیگری می رویم

خدا حا فظ خدا حافظ

جانا یاد لاله ها را از یاد میبرم خداحافظ خدا حافظ

در این گلستان شعر و ادب روید هزار ان گل شعرم

خدا حا فظ خدا حافظ

حرف دل را رساند شعرم خدا حافظ خدا حافظ

جز راستی در این دنیانمی پویم نمی پویم

به ان خار خارستان ها بگو دیگر سراغ هیچ خار نمیگیرم نمی گیرم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه نهم دی ۱۴۰۲
18:39

کج رفتاری دهر

لبریز شد صبر من از بدبیاری های دهر

روزی نرفت در جهان بی ،بی اعتباری های دهر

دمش اعتمادی نیست این پیر فرتوت را

تکیه نتوان زدن بر روشن روزگاری های دهر

لب تا به تبسم وا میکنم ،هر دم می اید غمم

به چندین لبخند هم نیست از بی اعتباری های دهر

از غم عالم گفتم که خون گریه کنم

نتوان تکیه زد بر انسانهای دهر

یک شب گفتم به بزم خوش مهمان شوم

حتی به یک جشن هم نیست اعتمادی به دهر

با یک غزل میشویم این کج رفتاریش

این بداندیش وبدرفتار وپیر و دیوانگی های دهر

نه من قربانی ام از ساکنان ومردمش

هزاره ها میرود از دشمنی های دهر

تا لب واکنی بنالی از غمش

اندوههای تازه می افزاید بر غم های دهر

تیره شب می اورد در ظلمت وسردیش

در روزگار روشنش سوزندگی های دهر

تا که خواهم به ابی تن تازه کنم

می سوزاند دوباره در اتشین روز های دهر

پروانه هم مانند من نالان شده از روزگار

نه این یکبار نیست از کج رفتاری های دهر

نه من نالان شدم از جهانی گریزان شدم

عمریست ناله های خلق براسمان است ذز ستموارگی های دهر

برچسب‌ها: ساحل، ادبی
ساحل
شنبه نهم دی ۱۴۰۲
14:18

درویشان سخن

دریست در وی به سوی اسمانها

همان درویش را میگویم که می اید سمت ما

درویش سخندان سخنها

منم دلداده ام به مهر مولا

دراویش سخن دانند چه میگویم

به جز مولا ندارند دراویش مولا

در این عالم که کس کس را نشناسد

هزار ساله دراویش سخن پیرو مولا

در این عالم که حتی مادری نیست

دوستی نیست یاری نیست

همه کس را میخرند با اندکی

نمی دانی چرا این همه پیرو دارد علی جان

علی جانم علی جانم علی جان

علی شاه خوبانم شاه خوبانم علی جان

به جز مولا که باشد یار در سختیها

یا علی یا علی یاعلی یاعلی

شاه پهلوانان و درویشان علی جان

چه کرده مردی در عالم هزار ساله دلداده دارد

به دنیایی که دنیای فراموشان است

که مهر ها میرود بر باد دوروزه

همه عشقها میسوزد دوروزه

چه کرده گرد خانه اش گردند مردم

چه شاهانند فرزندان مولا

مادر میرود از یاد فرزند

مادری میفروشد مهر فرزند

هزاران بابا خفته اند در خاک

چند ساله رفته اند از یاد فرزند

کسی نشان خاکشان نمی گیرد

همه ساله مولا هزاران زایر دارد

نمی دانم چیست این

هرکسی میگوید سخنهایی

ولی نمی دانم نمی دانم

نمی دانم بیشتر ازاین

اگر امد به ذهنم سوال و جوابی

دوباره مینویسم در کتابی

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲
17:25

همه چیز درست خواهد شد.سپید .نو ساحل

گسل زمان از عشق

اندیشه مرا به سوگ نشاند

نتیجه عشق همان دوکفتر ند به روی بام

لبخند مرا دوباره باز برد به هوای دروغی

من از نفس نمی افتم چو گیوی

تمام اندیشه را اراستم به سبز زمرد به یشمی

لباس این نیست که میپوشی

در این زمانه بی سروته که ساعتها میدوند

وقناعت نمی ارزد به هیچ در زمانه تجمل

لبت که دیگر ندارد از بوسه های دلدار نشانی .که گفت بروی

که گفت

این اذوقه نیست که کنار میگذاری ته اندیشه ات .

تلبار خاطرات تلخ ته ذهن این صندوقچه

کلمات تلخیهار ا میرسانند

ولی سکوت کن مدتی بی هیچ کلامی .

شعر واوزان وکلام اندیشه را ازار میدهد

بگذار خلا بیاد اسوده باشی در فرصتی

اهنگ زیاد می ازارد ذهنم را

گاهی باید به زی وزنی برسم

و وزن زا حذف کنم تا ذهنم بگیرد ارام

مثل دریای طوفانیست

وقتی موجها کف میکنند و سنگینها باید ته نشین شوند

انچه در روست کف است ومواج

انچه در ته است اب است شور و پر ماهی

ماهی بگیر برای

شعر هایم

می خواهم نقاشی ساحل ودریا وکشتی بکشم .

تو هم مرد ماهیگیر این ساحل باش

شاید رد پایت توی این ساحل پیدا باشد

رفته ای درون کشتی و قلابت پی ماهیهاست

منم نقاشم .

تو راهم خواهم کشید نگران نباش

نگران نباش همه چیز درست خواهد شد

ساحل
پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲
2:23
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />