دلم میخواد بنویسم ولی از چی
از کجا از کیا
فعلا مغزم شعر ی یا جمله موزونی نداره که قافیه داشته باشه .
قافیه
واسه امروز ودیروز قافیه نداشتم سجع و نثر مسجع هم ندارم .
قصه جدید هم ندارم .
فعلا با هیچ کس گفتگو نمی کنم .با هبچ کس
تموم روزهامو فقط سرگرم اشپزیم هی باید ناهار بپزم شام بپزم .
برای خودم کار درست کردم
واقعا برای خودم متاسفم تازه باید واسه دوست پسر ایشون هم غذا بپزم زه عنوان کار گر اورده .
ناهار وشام .
به جای زندکی کردن یه عده زندگیم. داغون کردن هر کدوم دنبال عشق وحال خودشونن .
کاری نکردم از شر اینها خلاص شم .
باشگاه باید برم باهمه مردم دنیا بیشتر از حرف سلام وخدا حافظ ندارم بزنم .بعد باید نویسنده باشم
هی وبلاگ شخصی بنویسم .
یادمه وقتی بچه بودم دوست داشتم بنویسم .
شاعر شم پیشخودم چیزهایی نوشته بودم که فکر میکردم شعرن
یک دفتر پر نوشتم
نمی دونستم وزن چیه قافیه چیه ،اصلا از شعر هیچی نمی دونستم .
شاید اگه از اول شعر رو دنبال میکردم و نوشتن رو الان موفقتر از این بودم .
الان وقتی حوصله ام سر میره دوست. دارم بنویسم .
اصلا کلا یک جور اعتیاد به نوشتن و شعر پیدا کردم ،باید همیشه شعر بخونم یا بنویسم یا مطلب بنویسم .
وقتی داستانهای ادمهای معروف رومیخوانم همشون فقط نوشتن
داستان زندگینامه شعر .
خاطره
هیچ حس خاصی به این روزها ندارم .
نه خوشحالم نه غمگینم فقط حرف نمیزنم .
کسی نیست بخوام باهاش حرف بزنم اصلا چرا حرف بزنم دلیلی هم ندارم .
فقط این ماه برنامه تخصصی گرفتم مثل ماه قبل به اضافه رژیم غذایی .
این ماهم همه اش باید تخم مرغ اب پز بخورم و غذاهایی که نوشته
همه اش باید برم ستهای ده تایی چهار ست ده تایی بزنم .
بر نامه سنگینه مخصوصا اسمیت زیر سینه
این ماه خیلی به خودم فشار نمیارم
تمرینا تمو اروم انجام میدم سعی میکنم تا حد ممکن رعایت کنم .
اولین روز برنامه پا هستش که باید اسکات و پرس پا و پا هالتر کششی و گلوت بزنم .
خیلی برنامه دارم که میرسه اخرش به شکم که باید با سیم کش شکم بزنم و بعدش شکم کشویی سیم کش و بعدش پلانک یادم نیست ولی یک پلانک خاص باید بزنم .
برای وسط هفته هم بعد از تمرینات سینه باید اخرش کلا پهلو بزنم
هر کدوم سه ست سی تایی
برنامه تخصصی
و برای تازه کارها نیست
پس این تمرینات نسبت به من و سایز من نوشته شده و بدرد کس دیگه نمی خوره
نمی دونم ولی فعلا دارم ادامه میدم .
وقتی هم برمیگردم باید استراحت کنم .
تخم مرغ اب پزامو میخورم یا فیله ای چیزی بعد هم استراحت
بعضی روزها اب معدنی میخرم بعضی روزها اب از خونه میبرم .
با هبچکس صمیمی نشدم و تا الان هیچ دوستی توی باشگاه ندارم .
چند ساله تمرین میکنم با هیچ کس گفتگو نمی کنم .
با مربی هم فقط سلام خسته نباشید وخدا حافظ
چند وقت پیش که داشتم با یه خانم گفتگو میکردم مربی صدا کرد و گفت با کسی گفتو نکن .
وسط تمرینات گفتگو ممنوعه
تو این مدت دارم میبینم فقط سر گرمم
خودمو مشغول کردم
البته کار خوبی کردم .
کسی نیست بخوام باهاش حرف بزنم یا کار داشته باشم .
واسه نقاشی هم فقط هفته ای یکبار
فعلا که اوضاع خوبه
ولی احساس میکنم باید جلسات بیشتربود .
البته همه اینها برای سرگرمی وتنوع دادن به زندگیمع و برای یاد گرفتن چیزی که دوستش دارم .
چندین سال دوست داشتم برم کلاس نقاشی ولی جور نشده بود .
خوبه که الان میتونم برم .
فرقی نداره تا اخر عمرم میتونم نقاشی بکشم .
برای همه چیز وقت هست برای شعر نوشتن هم وقت هست .
ادم تا اخر عمرش وقت داره شعر بگه .
ولی زندگی کردن هم ادم میتونه زندگی کنه .
ولی میگه ادم باید از زندگیش لذت ببره
ولی چه لذتی
شاید همین نقاشی کردن هم یک نوع لذت باشه .
یا همین ورزش کردن هم یک تفریح حساب میشه در حالیکه یک نوع ریاضت وسختی دادن به خود هم هست و رزیم گرفتن هم یک نوع ریاضت حساب میشه وقتی که نباید قند وشکر بخوری نباید شیرینی بخری
برنج نباید بخوری و غذاهات باید ساده وای پز باشه .
همه اش ساده بخوری .
درسته لذت بردن خوبه
البته لذتهای دیگه هم هست .
تفریحهای دبگه هم هست
ولی ادم باید فکر کنه .
بعضی وقتها لذتهای اشتباه تاوان سنگین داره .
مثل یک از دواج اشتباه مثل یک رابطه عاشقانه اشتباه
وقتی که فکر میکنی داری درست رفتار میکنی
بعد عواقب کارت تو ازدواج اشتباه یقه تو ول نمیکنه .
ادمهای بد همه جاهستن
ادمهایی که خوب بلدن نقش بازی کنن .
اصلا معلوم نیست با کی ان از کجا امدن
یک روز میفهمی که هیچ کس تو نیستن
فقط نقشن و هیچ کاره
یک عمر بیچاره ات میکنن اخرش هم هیچ کس نیستن اصلا وجود ندارن .
بیشترشون فقط غیب میشن مثل اجنه
بعضیشون ماموریت دارن
تا جایی همراهیت میکنن
من توزندگیم یاد گرفتم زیاد دل ندهم
راحت از ادمها عبور کنم
چون همیشه یک جوری بودن
انگار ماموریت داشتن بعد ماموریت تموم شد رفتن پی کارشون
یا خودبخود حذف شدن
فامیل دوستان
فقط فقط یاد گرفتم برای خودم زندکی کنم .
اون گفت خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
ولی من نمی دونم منظورش چیبود
نمی دونم
اون پسره فامیل این اقاهه هم بهم گفت که باید به زندگی چریکی عادت کنم
واقعا هم این زندکی که برام درست کردن شبیه یه زندگی نظامی جنگجو در حال جنگه
همیشه باید توان مقابله با سختیها و ادمهای ناسازگار وازار دهنده رو داشته باشم .
همیشه باید مقاومت کنم
همیشه
چه میدونم ولی من خودم توی زندگیم عضو هیچ گروه یا دسته ای نبودم و نیستم .
شاید اونها جزو دسته هایی هستن
هیچ وقت نخواهم فهمید
چون اونها راست نمیکن
پدرم مرده و من هیچی نفهمیدم
ولی تا جایی که فهمیدم بعضی عضو اطلاعات سپاه بودن .
شایذ هم دروغ میگن
مثلا این که میرفت جایی میکفت من بیت رهبری هستم .
من که تا حالا ندیدم بیت رهبری رفت وامد کنه .
تازه از سپاه اخراجش کردن .
الان هم علافه
همیشه در حال حرص خوردن هیچ کاری رو درست انجام نمیده .
حتی تو مارکتم همیشه اشتباه کارت میکشه
جلو مشتریها هول میشه
خیلی وقتها عصبی و روانی رفتار میکنع
شایدهم چون زیاد دروغ میگه مشتری کم شده
تا جایی که میدونم تمام انرژی منفی روخودش وخانوا ده اش ساطع میکنن
بعد میگه مردم من رو طلسم کردن
مردم پول میدن چند میلیون تو رو طلسم کنن
مریضن مگه
خودت کارت خرابه از زیر بنا خرابی که طلسم میکنی
حالا نمیگم بقیه شو .
بیشتر مشتریها رو پرونده
الانم که هوا سرده
اصلا ولش کن بابا اونو
اون که رفته واسع خودش دوست پسر گرفته وهمیشه وله
اصلا نباید در موردش حرف بزنم
.