ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

گله چوپانش را خواب برده .سپید ‌.نو .ساحل .

من آن نیلوفرابی

بی هیچ پروایی

با بادی میروم‌ این سو وان سو

بی هیچ پیوند محکم که مرا وا دارد به زندگی

که میداند که آخر قصه چه خواهد شد

نی لبک چوپان وا می دارد گله را به فراموشی

که گرگی هست در این دشت در نزدیکی

که هرروزی میبرد یک میش را یک بره را

بره ندارد از دندان تیز گرگ و پنجه آش هیچ درکی

که سالهاست هزار آن گله را برده است در فراموشی

چندین اغل گشته از بره وبزغاله خالی

اما چوپان همچنان میبرد گوسپندان را به صحرا

بهر چریدن صحرا پر علف اما شبان تاریک

شبان جوان هم چشم‌هایش در شب تاریک می آفتد روی هم

یادش نیست، این گرگها هزاران بار خورده اند گله باباش را

شبان جوان ندارد داشته های پدر را

امروز گله آش در تاریکی شب در این سرما

بی پاسبان رها کرده خوابش برده

گرگها می آیند از هرسو زوزه هاشون گوش صحرارا پرکرده

قوچ ترسان میش لرزان بره بی پناه پشت سنگی کز کرده

این صدای آشنا نیست

اتش روشن کوچک است ‌وسگ تنها محافظ

امروز این شبان بی خیال که چرتش برده هواسش نیست

گله داده دست گرگها و چشم هاش خواب برده

گله بی پناه تا صبح میماند ایا اندکی

پارس سگ هم بیدار نکرد شبان را از خواب فراموشی

که این چنین سنگین است ومدهوش

گله بی پشتیبان رها کرده

تا صبح از گله بی چوپان میان گله گرگها زنده میماند ایا یکی

برچسب‌ها: ساحل، سپید ‌، شعز
ساحل
یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲
12:6
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />