ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

کیمیای وجود .غزل .قصیده .ساحل ،⭐⭐⭐⭐⭐

آموزگار عشقی مگر

باز هم به سرمشقی دگر

کن تو تعلیم تازه ای

به سرمشقی دگر

کودکم در عشق تو

شدنصیب من توفیقی دگر

هر چه من خطا دارم ببخش

خطایم را نوشتم به دفتر مشقی دگر

تویک امضابزن اموزگار مهربان

از ما گذربه چند خط مشقی دگر

هر اشتباهی کردیم در این عالم ببخش

فردا نگیری راهمان تو شفیقی دگر

رهرو راه عشقیم گر چه چندی رفتیم اشتباهی

توکه دانای کلی توراست هردم اشتیاقی دگر

ماراتن است وتنهایی ورنج وتنبلی

ما به تن سنگینیم و تو که سلطان افاقی دگر

مارا نترسان ازغمت از غم رسوایی ورنج وگناه

مزن با تیغمان از مامرنج تو که خان وخاقانی دگر

ما همه رنجیده ایم غمهای جهان را دیده ام

تو که سبکبالی و راحتی سلطان صاحب قرانی دگر

ای اموزگار مهربان ای سلطان افاق

مارا رنجی مده سرمشقی بده از داستانی دگر

ما زعشق اکنده ایم در دل وجان پرورانده ایم

در زمین قلبمان وسعت اسمانی دگر

برما بریز بر جان وروح ما ان کیمیا وگنج وکهربا

مسهای وجود مارا زربکن به اسانی دگر

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، قصیده
ساحل
یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳
17:11

حقایق و منفعت .ساحل .غزل .غزلواره.

روز گار تردید وشکایتها

تنی خسته از این حکایتها

کسی میرفت ومی خندید

ازاین بازیها وروایتها

از پیکر خورشید عالم تاب

تنی گرم کرده از افتاب هدایتها

شبی برپیکر بی جان غم نمازکرد

صبحی دگر رقصان به میدان صداقتها

بصر کرده خو،به این عالم

ترسان شده عمری از دیدن حقیقتها

این حباب ابی تنهای گردان

هزاران ساله برده دل از طریقتها

به هر پیغمبر مرسل یا که شاه دل

چه ها کرده این ابی رقصان وایتها

تن رنجیده وغمدیده وتنهابه کنجی

چوگنجشکی وجان اسیر شرافتها

نه این گیتی حقیقی نیست جانا،نه هر

درسی که دادنددر مدرسه، حقیقتها

نه دانشگاه دوا دارد برای درد هر روحی

نه هر عالم میدهد درسی از علوم حقیقتها

هرکسی پنهان شده پشت الام وارزوها و دروغ

پیدا شدن حقایق را در میدان حقیقت شد مصیبتها

راستها و حقایق را کرده اند باعث رنج

جسم وروح کجا پیدا شود اینجا حقیقتها

اگر که حقیقت شایان است وزیباست

که هر کس را از دروغ وریایش هست منفعتها

همانگونه که گفتندی که هر حقی مگو جانا.

که حقیقتها باعث ویرانیست گاهی منفعتها

زویرانی ز غمها و زهر شری پناهی پناهی

در این دنیای که رو کرده به منفعتها

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، غزلواره
ساحل
یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳
13:49

خوب است .ساحل .شعر نیمایی .غزل

فراموشی گاهی خوب است

عشق یک نور روشن بود از یک چراغ

ولی گاهی ،گاهی خاموشی خوب است

شبی در انتظار نبودن اغوشی خوب است

پناه وتکیه گاهی نیست وقتی همه نقاب دارند

گاهی ،گاهی یک لگد به یک دیوار سستی خوب است

هر کس که میبینی پشت نقابی از حرفها پنهان است

وقتی عمل نیست ،سخنها بی اعتباری خوب است

هر که میگوید من عاشقم ،عاشق نیست

لیکن در این دنیای خالی از احساس گاهی ،گاهی دروغی خوب است

یک زندگی داریم وبس ولی در این میان

بازیچه این و ان نشدن ولی دروغ شنیدن وخندیدنی خوب است

گاهی باید با دشمنی سکوت کرد و پشت یک دیوار نشست

وگاهی وگاهی تنهای تنهایی ماندن وعمری خوب است

یاران بیشتر که میبینی نقابند و پشت این ماکتها نمی دانی چیست ؟

دور ماندن از دنیای بعضی هم گاهی خوب است

مثل یک سیلی یا یک قطره میان اقیانوس فتادن خوب نیست

مثل گوهر گاهی ،مثل در گاهی مثل زر گاهی کنج صندوقی از خلایق دروی خوب است

نمی فهمی هر انچه میگویم هز انچه میسرایم

اگر که میگذشت روزگار تو هم مثل من میفهمی همین گاهی خوب است

نمی دانی چه ها دیدم نمی دانی چه شنیدم نمی دانی چه روزها داشتم

اگر می دانستی میفهمیدی همین ها که میگویم خوب خوب است

ساحل
یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳
12:41

بهارها .غزل .ساحل

من از این بهارها دیده ام

قصه های چنارها را شنیده ام

میان شعر های شاعران شاهکار

قصه های گلهای بهاری شنیده ام

به هر جوی کنار سروها دیده ام

صدای قار قار کلاغها شنیده ام

کبوتران سپید بال بر فرازاسمانها دیده ام

برای کبوتران معنی دانه ها ریخته ام

به هر قاصدکی سلامها داده ام

به هر ابری که میگذشت پیامها داده ام

سخنها زیاد است کلامها شنیده ام

به هر کوی وبرزن که گذشته ام

بشر در حال گذار از کوچه ها ی زندگیها دیده ام

به یک بهانه شسته ام غم زدل

به هر بهار میان دشت وکوه پروانه ها دیده ام

صدای چک چک باران زیاد شنیده ام

رز زبوستانها بسیار چیده ام

چمن و مرغ خوش الحان به گلستانهادیده ام

گذشته کار دلم زغم زاشک

مثال پرنده ای زبام غمها پریده ام

نه عشق گل کند مرا سر درهوا

نه در میان چاله های هوس فتاده ام

نه بی کسی غمم دهد

نه در دام هیچ کسی فتاده ام

میان این شب سیاه به کنجی نشسته ام

ازعاشقی در این میان نشانه ای ندیده ام

از عشق انکه گفت من عاشقم

یک نقطه سیاه میان یک دایره ندیده ام

گرچه پر گار جهان دایره ها کشیده است

میان ان دوایرش من عاشقی ندیده ام

نقطه به نقطه خط به خط

از هیچ عاشقی نامه ای ندیده ام

نفس کشیدند عاشقان میان قصه های عشق

ولیکن دل من عشق ان اسطوره های عشق نرسیده ام

همان به نکو بود که هر عاشقی رود

به قصه ی خودش ،من از بهار عاشقان گلی نچیده ام

روز گار هواست ومردمش

بیهده پی عشق این وان نگشته ام

میانه شبی لبی به بوسه وانگشت

من از همه ی عاشقان گذشته ام

مرا به دل غم ی دگر نشسته است

که این اطراف بجز دلشکستگی ندیده ام

بباید از غمش گذشت که ندارد ارزشی

اگر که هزار سال به غم نشسته ام

مرا چه سود از غم های زمانه اش

وقتی من ز عشق وعاشقش بیرون کشیده ام

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳
0:36

ای شب تیره گوهر دار بیا .ساحل .غزل ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐

ای شب تیره وتاریک که به دل خود پنهان کنی اسرار بیا

در حیاط خانه هست هزاران گل شب منتظر شب تار بیا

تو که هرشب به همه سمت عالم گذرمیکنی

از همه نقطه به نقطه کل عالم چه خبر ،خبر دار بیا

در دل خود پنهان کرده ای این همه اسرار وسخن

از هر جای جهان از هر جای جهان قصه ای بر دار بیا

بی خبرم من از همه جای جهان هر چه نکته داری

از هر جا که داره گهر هزاران دانه ی گوهربر دار بیا

دلم میخواهد بیاغازم سخنی از قصه های پنهان جهان

از هر جا که داری سخن و هر جا محرم اسرار بیا

ای شب تیره بجز ازتو کیست ،همسخنم ،همدل من

از هر جا که داری سخن گوهر و گنج وزرناب گنج بردار بیا

ای شب تیره که بردی افتاب مرا انطرف دیدار

در تنهایی شبهای تارمن هزارن سخن وقصه، افتابوار بیا

همه یاران جهانی همه بی وفا گشتند

تو که یار همیشگی مایی و مهمان من، تو وفادار بیا

ان یار دل انگیز من برقایق نشست وبادریابرفت

ای شب تیره تو از قعر دریاهای جهان هزار گوهر بردار بیا

همه غمهای دلم بی ثمر است میچکد اشک دوچشم

ای شب تیره که نهانی میدانی چندین مدتی بی غم و بیدار بیا

من که خوابیدم شب را خستگی های دلم کار جهان است

تو که شبی بی کاری وبی غم تو عزیز دل من هوشیار بیا

امشب که نشستی برسینه سپهر چون پرده مخمل و پولک زر

فردا که بیایی ،خندان لب وشاد وغزل دار، بیا

نکند یادت برود، ای شب من، رفتی سفر، وقت سحر

فرداشبی در سبدت چندین ستاره و گل سرخ با انار بیا

ساحل
جمعه بیست و نهم تیر ۱۴۰۳
23:43

ترانه ی من پیش تو جامانده .غزل .شعر ساحل .نیمایی ⭐⭐⭐⭐⭐

یک ترانه ی من پیش تو جامانده

چندین غزلم در جان تو وامانده

دفتر خاطره ای پیش تو جامانده

پیراهن سپیدم خانه ی تو مانده .

یک قطره از اشکم روی لباس تو

جای بوسه ای روی لبهای تو مانده

ان روسری ابی که تو یک روز دادی

ان هم کنار درخت احساسم جا مانده

عطر نفس و یاس و نرگس شیرازی

پیکی که باهم نوشیدیم کنار جوی جامانده

میان دفتر شعر من گلهای یاسی جامانده

در خانه احساسم احساس تو جامانده

گفتم به رویایم چرا چنین تنهایم

گفت که معشوقت در عالم بالاجا مانده

گفتم که مامش گفتم که بابش

گفتند باب ومامش در میان غزلها جامانده

گفتم که رویایش یا عطر نسیم زلفش

گفتند که زلفش ورویایش در دفترعقبی مانده

گفتم که نسیمی از اودر خاطر من جامانده

گفتند نسیم او در باغ گلها جا مانده

گفتم که باران شو بر دشت وگلستانم

گفتند برف وبارانها در فصل سرما جامانده

گفتم که ابری شو بر ما گذری کن یارا

گفتند که ابرهاهم در بستر دریا جامانده

گفتم که ماهی شو بر سینه اسمانها

گفتند که امشب ماه هم بر سینه اسمان جامانده

گفتم بیا به سنجاقی بر پیراهن زیبایم

گفتن که سنجاقش بر پیکر رعنای دیگری جا مانده

گفتم معشوق و عاشق دیگران را نمی خواهم

گفتند نمی خواهی اوهم از دنیا جا مانده

ساحل
پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳
18:13

به یک ترانه .شعر .غزل .ساحل ،🌟🌟🌟

به یک ترانه می سرایمت

چه عاشقانه میخواهمت

میان جهانی صدایت میکنم

به عشق جاودانه میخوانمت

تو گریزانی زمن و احساس من

گلی تورا برای شاخه میخواهمت

برچسب‌ها: ۷۸، ساحل، شعر، غزل
ساحل
پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳
15:38

ایینه غزل .غزل .شعر .ساحل⭐⭐⭐⭐🌟🌟🌟🌟

من از چشمان تو میجستم غزاله رعنای غزل را

من از لبهای تو میخواستم اب حیات خضر بی بدل را

من از تردیدها اسیب دیده به سوی یقین میرفتم

از تو میخواستم ایمان وعشق وکتاب دیوان پرغزل را

به هر دیوار ودر کوبیده بودم این تن خسته وحشی صفت

تنم ازادی میخواست ودلم یک ازادی وعمل را

دلم جریان نسیم رویایی عشق کنار تک درخت زندگی

میخواست ،ویک جریان نرم واهسته از عشق بی بدل را

من از زندگی پر از خستگی وفرسودگی دوری

میجستم و یک تن پرارزو و پر از عطش برای زندگی بی غل را

یک نسیم وزید وبرد ارزوهای زمانه کودکی ام را

من بودم میگشتم میان دشت وسیع احساس

ارزوهای بی عمل را

غزلهای سر درگم احساس من صدایتان میکنم

با وزش نسیم عشق و احساس بیایید ای رهگذران احساس بی بدل را

من ازاین شوریدگی ها به شوری رسیدم واحساسی

که مرا میبرد ودلم را دراستان دیوان و شعر وغزل را

قافیه های نازنینم ،قافیه های بهاری عشق

بوزید به بوستان دل خسته که میطلبد غزل را

به یک ایینه فتادید یا به بوستان وگلستان

بخوانمتان به اوازی و بنویسم به عشق وشور غزل را

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳
15:8

سفره شادی .غزل .اجتماعی .ساحل

مردمان اینجا صبحدم سفره شادی میگسترند

تاظهر درمیان کوچه های تردید درگذرند

یک به یک به پی کار ند و همگی رهگذرند

به شب اندر خسته تر از اهوی گریزان به بالش سرند

همگی جوش وکوش میزنند پی کاری و

وقت افتادن پرده شب همگی پشت درند

همه در حال دو و امدن و رفتن وکار

عده ای هم درپی رفتن یک سفرند

صبحدم همگی همچوسماور در حال قل زدنند

به شب اندر مثل جاروی خسته کهنه به پشت درند

هر چند وقت کفشها پاره وکهنه وکتها مندرسند

به یک نوروز و یک روزی به بازار پی کفش وکت رهگذرند

یک کریمی هست که اوراست همیشه پیمانه به دست

شب به شب مست ولایعقل همچو لاتان

به دادو عربده اند

به خمری به ورقی به قماری همه چیز باخته اند

کل عمر و زندگی بیچاره و لایعقل ودربدرند

چند تن دیگر همگی پی افیونند و قمار

همگی چون اسکلت مرده در گور گویی مرده از گور دربدرند

عده ای پی بازار وکسب وکار وتجارت وسود

سکه زنند و زر خرند و زرفروشند وتاجرند وسود برند

در رهگذر گیتی خاکی که همه منتظر یک‌سفرند

عده ای هم همه پی کشت اند و گندم وجو کارند ودروند

مردم دیگر هم هستند که دایم پی ذکرند وقنوت و دعا

به مسجد وهییت و تسبیح به دست به مناجات اندرند

کسانی هم هستند که باهمه مسلمانی وادعا

همه شب نماز خوانند و صبح کلاه از سر کل عالم بردارند

هرچه هست روزگار و گذر عمر هرکسی به طریقیست

یکی جاروکش میخانه ویکی شیخ و یکی مجتهد و دیگری دربدرند

برچسب‌ها: ۷۶، ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳
9:28

ایینه ها ‌.غزلواره .ساحل ‌.غزلر

به اینه ای خرسندم خدایا

خلایق زعشق پرسندم خدایا

من از ایینه ها تکه های شیشه دارم

که انها ززیبایی زایینه پرسندم خدایا

ایینه گفتا من جز شیشه ندارم

ززیبایی چه میجویی ،چه میپرسندم خدایا

به زیر سقف اسمانها چه ها هست

انچه می پرسند ومی جویندم خدایا

زندگی در قاب ایینه ها نیست

خلق در ایینه چه میجویندم خدایا

به مشتی به یک ضربه تکه هاییست

مرا زندگی دیگریست چه میگویندم خدایا

به شب وروز عالم این همه خوشی هست

نمی دانم چرا من به غمهایم میخندم خدایا

یک اینه به لبخندی خریدم

به روی ایینه ها ی خالی چه میخندم خدایا

بدنها ای بدنها تنها ی ،تنها

چرا زندگی را زایینه میجویندم خدایا

زدست ایینه فریاد فریادکه خسته است

این دل من ،که این ایینه ها چه میگویندم خدایا

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، غزلواره
ساحل
سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳
2:41

خانه جادو .شعر ازاد .سپید .ساحل

ازاد .

ان ایینه جادو که میگفت سخن

کجاست

از ان چنگی که میزد اهنگی

که من میخواهم

وان مرغی تخم طلایی میگذاشت

وان خانه جادو کجاست

وان خم ابرو کجاست

وان خم پر از اب انگور

وان دل هرلحظه پرشور

واشوب دلی خسته

وان شب تار تار

که میزند مطرب به تار

وان گلوی خواننده پرشور

وان همه غم ها جور واجور

صدای خروس وقت سحر

وان مرغ در قفس

وان دل در اشوب وهوس

وان لب وامانده ازبوسه های داغ داغ

وان گیسوی پر موج وشکن که درهم خمش

دلی دارد مسکن

به هرزلفی دلی اویخته

به هر میلی زلب صدهزاران بوسه لبها خفته

در هوای عشق او هزاران دلسوخته

به هر قدمش که میرود صد هزاران دلریخته

به هر نازش به هرنازش هزاران تا ر شکسته

پر بلبل پر قمری پر هر قناری زاوازش سوخته

در پیچ وخم زلف او هزاران بار رفتم

تاکی به غم اواز کنم

ای وای من از دوری او

تاکی بکشم مهجوری او

برچسب‌ها: شعر ازاد، ساحل، سپید ‌
ساحل
سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳
0:17

کاش که بدانی مرا در دل وجان ارزوست

ارزوی دیدنش بردل وجانم داروست

ساحل
دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳
23:15

مرا عشقش مراعشقش .ساحل .غزل

مرا عشقش مراعشقش اشفته تر کرد

مرا مهرش مرا مهرش دلبسته تر کرد

به هر ایینی که داری ای دوست سوگند

عشق او که عشق اومرا دلخسته تر کرد

به هر راهی که درعشق پانهادم ای دوست

رسید به بن بست و مرا باخویش بیگانه تر کرد

بگفتم ای دلا، آی دل من دیوانه ای تو.دلم هر

لحظه ای و هر ساعتی بهانه ای گرفت و مرا دیوانه تر کر د

به من گفتا دلبر من بنشین کنار ایینه ای

دلدار مرا گرفتار و غمدار و ایینه تر کرد

من از شهر ایینه ها نمی دانم هیچ، گرفتار

نمی خواهم دلم را ولی او مرا ایینه تر کرد

از دلبر و مهر او بجز ازیک ایینه ندارم من

او غایب است و نمی گوید سخن مرا بی چاره تر کرد

ازاین دامی که اونهاد در راه عشق من

اه وحسرتا که اورا نبود عشقی که مرا بیچاره تر کرد

در این حسرت بماندم ،یاری نیامد جز فریب

عشق ومهرش دامی بود وبس که از زندگی بیگانه تر کرد

هر که بیینی که اوراست سری وافسری

نمی دانی چه دارد در سری که او مرا دلخسته تر کرد

یاران نیستند در جهان فانی شکستگی دل

را چه کسی میکند ترمیم وقتی او دلم را شکسته تر کرد

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳
22:52

نمی دانم کدامی تو .مستزاد .ساحل .

گهی شاکر ،گهی چاکر ،گهی کافر گهی مسلمانی

نمی دانم که ای تو؟

گهی ماهی ،گهی مهری ،گهی ابری ،گهی باران

نمی دانم چه ای تو ؟

گهی اینجا گهی انجا گهی هرجا گهی بالا گهی پایین

نمی دانم کجایی تو ؟

گهی دردی ،گهی درمان ،گهی سری ،گهی سامان

نمی دانم کدامی تو ؟

گهی شادی ،گهی غمگین ،گهی رقصان ،گهی چرخان

نمی دانم چه حالی تو ؟

گهی یاری ،گهی دشمن ،گهی خویشی ،گهی نااشنایی

نمی دانم کدامی تو ؟

به هر ایینی ،مسلمانی ،گبری یا که ترسایی ،جهودی تو

نمی دانم به چه ایینی تو ؟

برچسب‌ها: ساحل، مستزاد، غزل
ساحل
یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳
22:49

من وشادی .غزل .ساحل

من وشادی بهم بودیم یک چند

لیکن شادی بگفتا با ما مپیوند

من ازشادی جدا کردم پیوند

ز اندوه هم نمانده در دل چند

به ان چند وبه این چند

دیگر دل مرا مده تو پند

تو ایین دل مرا نمی دانی

نه ره داری به ایینم نه پیوند

گسسته پیوند مرا باتو

به هر ایین که داری تو پیوند

مرا دل با هستی کرده پیوند

بگفته مرا جز با مهر مپیوند

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳
12:11

دیگر نکنی بنیاد ستم .ازاد .شعر ساحل

دیگرنکنی بنیادستم

سرزد دل من ازدست تو

به شهر غم

با این همه غم

خندان لب من خندان لب من

ان دل تو دشمن من دشمن من

زده بر این دل من ستم

با همه تنهایی من

شیدای که ای رسوای که ای

سرزد دل من به شهر غم

از دست جوروستم

ستمکارتویی دشمن من

با دل خسته من

کردی ستم کردی ستم

زار دلم زار دلم

کار تو ازار دلم ازار دلم

گریون شده باز دوچشم من دوچشم من

اخر چرا گشتی مرا دشمن جان

رفتم زبرت رفتم زبرت

گریان وزار گریان وزار

گویای دلم به عشق

از دوچشم من دوری مگر

افتاده دل تو جای دگر

در بند که ای معشوق که ای

ان ستمی که کردی به دلم

نکرده هیچ ستمکاره به کس

ای دشمن من ای دشمن من

با این همه غم

خندان لب من

خندان لب من

گشته مصفا دشت ودمن

سرزده باز مه به شب من

وقت بهار است وچمن

این دل من چون مرغ چمن

گشته همدم با مرغ چمن

برچسب‌ها: شعر ازاد، شعر، ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳
0:45

ترکان سمرقندی .غزل .ساحل

من از ترکان سمرقندی پشیزی را نمی خواهم

بخارای ،ان شاعر گرانمایه شیرازی ، را نمی خواهم

فلک گر افکنده عقد ثریا به نظم، او را

من از فلک وهفت گردون عقد ثریا را نمی خواهم

ازاین نظم وچرخش هستی چیست نصیب من

بجز کنج خلوت وتنهایی دل ونظمی در دفتر شعر چیزی را نمیخواهم

به تاج معرفت بباید اراست نظم ونثر ودفتر وپهنه گیتی

بجز تاج معرفت وبخت دفتر نظم و نجات پشیزی را نمی خواهم

فلک را بیش از این است دارایی وثروت ،نمیبخشد

ولی شنی راحت مگر به خون دل ازاین گدای مفلوک چیزی را نمی خواهم

دراین هفت اقلیم وهفت سیاره اوراست هزاران نوع باده

لیکن من از انواع لذتهای انیش و مستیهای گوناگونش پیک ریزی را نمیخواهم

اگر بخت گردونش به هزاران کس داد تاج وتخت شاهی را

ولیکن من از هفت سیاره از هفت عالم

سنگ ریزی را نمی خواهم

از ان عشقهای رنگینش از ان مردان دلیرش

بجز شادی و راحت و بجز کنج عزلت بجز سلامت برای عزیزی را نمی خواهم

اگر صاحب عزت وقدرت خود به خلوت خود خواهد

هر انچه او میخواهد به پای دلم ریزد بجز از صاحب قدرت چیزی را نمیخواهم

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳
3:15

ریشه وشاخه ما .غزل .ساحل

تا که اندیشه من درره عشق مهرووفا

اودر اندیشه که زند تیشه به ریشه ما

تا که مستی نکردم می پرستی نبود ایین من

نه صبح به شام پیش روی، ایینه ما

تاکه ساختم به هر ایینه رنج وگنهش

او در اندیشه که کند اتش انبارو بیشه ما

تا نشستم بیاسایم دمی از غمهاوازارجهان

مدعی پی اتشی بود از جفاتا که اندازدبه جان وریشه ما

از همه معشوق جهانی گذشتن در کنج غم وعزلت نشستن

او درپی هوسهای خودش بود و میخواست کند ریشه ما

تا به هر عنصر جاسوس و زهد فروش تکیه کنیم

مدتی طی نشده دیدیم عنصر اتش وخشم از کینه ما

زدشمن یار نمیشود تا نکند بنیاد دل و ابرو

باید که روزی میرفتیم از خانه ی دشمن دیرینه ما

دور شدن هم بدنباشد جدایی هم هست خوب

جایی که دست دشمن است برخنجر نزدیک سینه ما

او هدفش جز نیستی ما و عشق وهستی ما نیست

باید میکشیدیم بیرون خیلی پیشتر از این ورطه کینه ما

او الوده دامن است به هزاران عیب مبتلا

میگردد در وجودما پی عیب وگنه وریشه ما

من از او هیچگاه ندارم انتظار نیکی ویاری

که تا توانسته بسته دروغ و هزار عیب بر پیشه ما

نیست از روز نخست مرا با کس جنگی وبه پی حریف

بجز از عشق وصلح وصفانبود از اول اندیشه ما

گر تورا دشمنی با دل من هست هست نیست گنه من

تو خودت دشمن جان منی جاسوس منی خواهی کنی ریشه ما

این تبر که تو میزنی خود نشسته ای برشاخه ما

اول خودی که میافتی ومیفکنی و میترکی از شاخه ما

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳
13:8

خفه شدن همسایه بد .شعر ساحل

به ان مردک دیوانه ددخو بگویید

مدتی خفه خون بگیرد

اگر اهنگ جنون گرفته

مدتی اهنگ موزون بگیرد

به ان احمق دیوانه بگویید

زبان در کام بگیرد

خفه شود خفه خون بگیرد

مرد ک دیوانه ددخو بدصفت

ایین تو ایین بشرنیست

بگویید مدتی جنون نگیرد

مرد وحشی دیوانه روانی

بدعهدی از یاد برد مدتی نون بگیرد

اورا بپیچید و ببندید به جایی

مدتی سرسامان بگیرد پی فنون بگیرد

در حلق او پارچه و پرده پتپانید

مردک احمق مدتی خفه خون بگیرد

ان موجی وحشی که به موجی

ساکت شود و خفه و جنون نگیرد

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳
10:24

گر تو بیش از اندازه گویی سخن

من هم سخنانی دارم

که تو را دین تا وقتی

دین است

که در دیگ مرغ و

پلو و در شیشه انگبین است

تو را ولی تا وقتی ولیست

که هر دختر نازک بدن

در کابین است

تو را نام دین و دنیا

جز بر اساس دنیا پرستی نیست

مهر ولایت

نور نبوت

منبع توحید

تو را وقتی اصول دین است

که کمر به پایین

معده ات غرق خوشی

ولذت و پراز خورش های

مرصع و پرنگین است

دین تو را تا وقتی ایین است

که تو را کاسه لیسان

وبادمجان دور قاپچینان

دورو زرق زر

بر انگشتر و نگین است

تو را با علی همراهی تا انجاست

که سفره ات رنگین است

تو از ولی شفامیخواهی

از علی دوای درد سینه میخواهی

ایین تو بند است به هر انچه

از دنیا میخواهی

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳
9:38

کج معوج .غزل .ساحل

کجی خط تو با هیچ راست نشد

ان همه معوج اندیشه تو جز کاست نشد

به دوصد مکر راه گرفتی در پیش

این همه کندی وکاویدی و اخر راست نشد

به تو گفتم که دلم در بند گره زلف توست

گره از زلف تو بازشد و لیک دلخواست نشد

به انان که میایند بگو زود تر زودتر

به دوهفت مهلت بیشتر درخواست نشد

به سه میم بگیرید و نشنینید و خوش اید

اینجا بجزاین خوش ایند و دلخواست نشد

هر که امد بداینجا هزار نشان خرابی داشت

لطف کنید بعد ازاین خرابی نیارید که دلخواست نشد

مهر باطل بزیند به همه افکار وکار دشمن

وی رابپیچید وببرید از این دور که جز این درخواست نشد

شب به شب اینه دق بود که اورا اوردید

ببرید دورتر ودورتر که مارا میل و درخواست نشد

قرین لطف بیارید و قرینه بیارید این کجی را

این خط کج ومعوج ببرید و ببرید که راست نشد

ان دشمن بد پیله و بدعهد که شکست

اورا ببرید دورتر ک که از او جز زیان وکاست نشد .

هر چه او کاست هر چه اوبرد باز پس گیرید

ان ابله دیوانه وددخو بدصفت بدعهد جز باعث شکست نشد

خانه از اهریمن و طرار به که باید سپرد

راهزنان را در بندکنید وجز از او دادخواست نشد

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳
6:29

کودک دبستانی .شعر .غزل .ساحل

از این عالم چه میجویی خدارا

نخواهی دید هرگز تو معشوق مارا

همه عشقم همه عشقم همه عشق

از این عشقم همه از ان خدا را

از دبستان جهان گریختیم چوکودک

همه رفتیم پی بازی با رفیقان خدارا

نه می دانیم درس و کتاب ودفتر مشق

در کودکی نداشتیم بجز عشق دوستان خدارا

دویدیم ودویدیم میان را ه باغبان را دیدیم

زهر شاخه چید انگوری از فخری و عسگری باغبان خدارا

بخوردیم وببردیم و هی دویدیم پی رفیقان خدارا

میان دفتر مشق مهری زد اموزگارمان صدافرینها

دفتر وکتاب را بردیم بینداختیم رفتیم پی دوستان خدارا

همه فکر بازی و رفیقان کودکی بود و بگذشت

زمیوه های نورس باغ خوردیم با دوستان خدارا

کودکی رفت و رفیقان رفتند و اکنون چه مانده

خیالی و خیالی و خاطراتی نه خبر از باغبان خدارا

من ماندم و خدا وتنهایی من نه نشانی از

کودکان دبستانی ،نه از باغ وبوستان خدارا

نه از لیلا نشانی هست نه از نسرین وسهیلا نشانی

همه رفتند میان خاطرات دفتر دبستان خدارا

🍐🍐🍐🍑🍑🍑🍑🍑🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳
17:19

تولد شعر .سپید .ساحل 🥰🥰

امشب سپید شد شعرم .

زیستم من به چه امیدی

این لایه های درونم

که هر کدام دنیاییست

مثل همه طبقات عالم بالا

وپایین

هفت ارض وسما

در این جان گرامی چه شوری

چه شعری چه غروری

پنهان کرده ای

ان همه سخن که پنهان است

درصفحات وجود

وتمام وزنهای عاشقانه شعر فارسی

فعلاتن فعلاتن

فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

همه را بریز برصفحه دفتر گیتی

مثل قصیده ای بلند به بلندای. شبهای زمستانی

به بلندای رو دهای کارون وارس

به قومیت درونت نگاه نکن

وبه همه ی ژنهای وجودت

ببین که جهانیست که روزی پایانیش هست

به عمری نگاه کن که کوتاهست

که گذشته عمر پروین وفروغ وسیمین

کدام شاعر بزرگی به هر قومیتی باقی مانده

از همه شاعران جز شعر وکتابی چه مانده

از عرب وعجم وترک وفارس جز نامی نمانده

انها که رفته اند کونشانیشان .

انها که گذشته اند از ادم تا خاتم

از علی تا مهدی کدام هستند

چه میگویی از علی توسخن

او سالهاست که ترک گفته دنیارا

چه میدانی چه گذشته ان سالها که تونبودی

واکنون که همه اش روایت است و حرف وحدیث جعلی

به چه اجازه سخن میگویی

از او .

تو اورا ندیده ای

کدام مردی جان میگذارد کف دست

کدام سردار پیش از سرباز میرود جنگ

چه میگوی از خرافه

چه کس جان میگذارد کف دست برای ادعاهای دروغ

من نمی دانم .

اگر اینگونه است که دیگران میگویند

چرا هرروز پیامبری زاده نمیشود .وباز هم

هرروز کسی ادعای پیامبری باطل نمیکند .چ

چرا هرروز مردی زاده نمیشود که بگوید کیست .هیچ نمی دانم من

ولی میدانم که ادعا هم به این سادگیها نیست

من پی دین نیستم

ندارم به دلم دوست که بگویم از دین

ولی میدانم که به همین راحتیها هم نیست

حتی ادعای باطل

جان برکف گرفتن

بهتر است بگذریم .

همه چیز خواهد گذشت

این وزنها را بیاب

باز هم بسرای

وبگو

اگر نگویی هم خواهد گذشت

اگر نگویی هم شعرهایت دفن خواهد شد

پس برای اشعارت تولد بگیر

زایشهای هرروزه اش در زایشگاه جهان

میتوانی بروی جایی برای سزارین

باز هم بیاور

ان قدر شعر زیبا که کس نتواند

باید بالا بروی از نردبان

اگر هم سخت است از پله ها برو بالا

نترس

باز هم خواهم امد شعرم .

شورم میایم بازهم خیلی زود

زیباتر زیباتر زیباتر

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳
1:40

شکایت سعدی پیش قاضی .شعر .غزل طنز غمگین  .ساحل

حالا سعدی زنشو برده دادسرا طلاق بده

الا یا ایها القاضی گرفتار طلاقم من

سر سازش نداره با من زدستش کلافم من

هرروز ناهار میام خونه غذا نداریم ما

شام که میشه از برکت این اقدس شام ندارم من

همه اش میرم سر کارم خسته می ایم

نه یک حرفی نه حدیثی گویی که لالم من

همیشه یخچال خونه پر از میوه و اب ودونه

ولی زدست حضرت اقدس یه پیش دستی میوه ندارم من

همیشه از من طلبکاره زبون داره تا میزنم حرفی

هزار تا فحش و بدوبیرا دارم من

همه شبها پی گردش همه روزا خونه ننه اش

همیشه خدا انگار که همدم وهمسر ندارم من

مهریه کردم واسش هزار سکه طلا و ماشینم

کلاه رفته تا پاچه ،چقدر بیچاره گشتم من

زدست این زن ناشی یه روز خو ش ندارم من

همه روزو شبهای زندگی ارامش ندارم من

همیشه گرفتار عذابم من همیشه درگیری ذهنی

دارم من ،یه روز توی ماهم اسایش ندارم من

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳
0:17

شعر سعدی برای زنش .ساحل .غزل .شعر،،،🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

اینم از اون شعرای مثلا سعدی واسه زنش نوشته .

اخه یه شعر خوندم نوشته بود .سعدی میخواست بازنش همبستر بشه .

واسش شعر سروده .زنشو برده دادسرا طلاق بده .ازشرش خلاص شه .میخواد بره زن جدید بگیره .

شبی تو‌را گفتم بوسه بده از لعل ابدار

گفتی که نمیشود امشب اینکار

گفتم شده ام بیماربه ان تن تبدار

گفتی نکن اینکار امشب خسته ام بسیار

گفتم بنشین در بر سخنی گو از عشق

گفتی که مرا نیست در سر هوس اینکار

گفتم دل بیمارم دارد هوس دلدار

گفتی که دلدار ی نیست کار ما ای یار

گفتم که میخواهم گیر م در اغوشم

ان تن و پیکر تراشیده زیبا ای یار

گفتی نمی خواهم اغوش تورامن

رفته زسرم هوس هم اغوشی ای یار

گفتم چرا بامن داری سر ناسازگاری

گفتی که نه من هرگز نیستم ناسازگار

گفتم بیا ای یار کنیم فراموشی هم اغوشی

گفتی نشود ای یار اینهم نیست مارا کار

گفتم که میروم از بر تو بی خواب وخورم کردی

گفتی که نباید خواب وخورد و خوراک بسیار

گفتم که خیالم را اسوده وکن و دیگر با

ما ترکی کن و دیگر پایان شود دیدار

گفتی این هم نمیشود مارا ای دلدار

_____این نیم بیت رو بعدا مینویسم .هواسم نبوده

چون بداهه مینویسم از دستم درمیره .بعدا پیدا میکنمش .

گفتم اواره شدم من از دست تو وکارت

میروم دیگر مرا در رسم یاری نیار

گفتم که بمیرم من اسوده گردم از دست تو

گفتی که مرگ هم نیست در رسم ما دلدار

اخر ندانم من چه کنم از دستت ،فراموشی

فراموشی از اغوشی که نیست از ان ما ای یار

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
سه شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۳
16:54

شعر باران و دریا .ساحل .سپید .شعر

به ان باران که میکوبید پی درپی بیابانهای خشک وفنارا

به ان رعدی که میزد غرشی وحشت انگیز ان شب

که ترسیدم شکست گیرد سقف اسمانها

بریزد سقف اسمان برسر شهر

بمانیم بی اسمان و زیر این شهر

به اوار بلند عشق وشبنم های باران

به ان اسپندان روییده میان دشت لاله ساران

به ان لبخند در دانه ی عشق

به ان پیوند روزانه ی افتاب و ابر و دریا وباران

به ان شبهای بلند تاریک بی هیاهو که ساکت مانده و تنها

به ان هستی که داده زندگیها به دست هر ستاره

به رویای رنگین شقایق های سرخ بیابان کنار یک اتوبان

به لبخند رنگی یک رنگین کمان زیبا

به سرخی لاله های وحشی صحرا

به ان زندگی هایی که گشته فانی

به ان راههایی که رفتند همه عاشقان

به ان راهی که طی کرد مجنون

به ان تیشه که خورد بر فرهاد

چه زیباییس اینها را ای دوست

همه شب اشناییست دریا وباران و ابروکوه

مرا به کوه ها اشتاییست ورابا

دشتها و سروها و لاله ها خویشیست

همه شب اشنایم اسمان است

همیشه همزبانم ستارگان اسمان است

به زهره گه دهم پیامی از انجا هم

روم سراغ ماه گردون به ان پروین سلامی علیکی

بیا ای مهر سحر گاهان ارام ارام

بزن سر از مشرق عشق سلامی کن

به شهر یاران

که اینجا شهر یاران است یاران

همه شب شهر یاران همسخن با پروین

مرا با این ترانه ها کاراست به عشقی

میان من و شعر و اسمان و زمین است

همه ملک زمین را عشق است

کیست ان شهر یار دادگری که برزمین است

کجا مانده شهنشاهی

کجا رفته خدایا

منم بی خبر تنهای تنها

مرا ملک شاهان سرزمین است

که ایران را تهران نگین است

که اینجا پادشاهیست

هزاران پادشاه را اینجا سر زیر زمین است

بخوانم سر برارند هر کدامین .

سلامی سلامی وسلامی

زسرهای همه شهر یاران

کجایید کجایید کجایید یاران

نمی دانی تو از ما چیزی

دیگر مباشی پی بخت گشایی

که بختم بر اسمان است

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
دوشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۳
14:39

بیا غزل .غزل .ساحل .♥️♥️♥️♥️♥️

بیا غزل بیا غزل به من بگو میان این قصیده ها چه میکنی

به من بگو غزل ،غزل ،عسل ریخته ام برای تو برای خنده ها چه میکنی

تمام این ترانه را بخوان ،بخوان هر چه بایدی بدان بدان

برای این ترانه ها برای ان غزلها برای قصیده ها چه میکنی

گرچه تمام شده زمان ان قصیده ها بگو تو غزل

برای عشقهای نا اغاز یا نافرجام بگوها چه میکنی

کمین نشسته ان غمت میان ان قصیده ها و غزلها

ببر ز،یاد دمی غمی ،غمی ،بگوبرای شادی ها چه میکنی

زمان برده از دلم همه خاطرات بیا غزل بگو بگو

لبت مانده مثل عسل میان این غزلها چه میکنی

بوسه ساقی شد و سرزد به سپیدهای شعر

عاشقی پرنده شد میان این غزلها پرنده رها رها چه میکنی

به من نگوزغم زانچه رفته از سرت از دل رهای تو

بیا غزل بگو غزل به طعم ومزه عسل میان ان بریز عشوه ها چه میکنی

کمی قصه اغاز کن اگر که میشود قصیده اغاز کن

الکل عشق بریز به قدح این غزل ها وقصیده ها چه میکنی

به من نگو که خسته ام از همه دل شکسته ام

میان سیل غم نشسته ام شکسته جام عشقها چه میکنی

همان ترانه را بخوان به اهنگ مطربان بزن به سازها

بخوان ترانه را بخوان ترانه را بخوان ترانه ها چه میکنی

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳
13:13

بازار جهان .ساحل .شعر .سپید .

یک شعری ورای همه موجودات و وجود

ش

کدامین حالت است حست

به روی موج شوقی یا به روی حس شوری

یا درگیر حس غروری یا پی فخری

یا افتادی در بحر عشق یا که در فکر فنای عاقبتی

شام تارت سحر میگردد به چه ذوقی

پشتت جز بر خدا نیست

کشتی احساس عشق تو را در اقیانوس شعر

جز خضر واسکندر و نوح کشتیبان نیست

به شعر فنا روی نه اوری

به ذات عالی اعلی که پیوند است بر جانان بگذری

این خطاست ان خطاست

در پی بند عشق مردمی دون پایه بودن

نیست جز بی ابرویی وفنا

گویند که ویفروشند گدایان فرزند خویش

بهر گدایی ارزان

حال چه رسد عشاق زیباروی عاشق پیشه را

هر که نان نیست در سفره اش

یاری گران جان گران جانان چه کند

شاهزاده رویاهای عشق را گدایان

پابرهنه بی سفره و بی نان چه کند

در چه دانست مرغ ‌گرسنه چیست

قدر لعل سرخ پروین را مرغکی اندازه ارزن دانست

در این بحر فنا ی گذری

بهر چه هر گوهر بری به هر دری

کسی را در کیسه همیان زری نیست

تا خرند لعل و در به قیمت

انچه در انظار برخی گران می نماید

چون به پیسی میخورند

خروار را به قیمت دانه میفروشند

جان را چه میخواهند اینان

که جانان را به نانی میفروشند

در این بازار مکاران ستمگر

ستم پیشه ستم کار مرو بر سر بازار

که در بازارها دیده اند یوسف به زلیخا ها میفروشند

بسا مسگر بسازد افتابه مسی را

گهی هم مسگری سازد مسی را

بدل کرده مسی را روکشی با مکر وحیله

به جای زر در بازار میفروشند به قمیت

چه میخواهی در این بازار مکاران عالم

که ایشان هر چه دارند میفروشند

بخواهی ارزنی را فروشی به مکر ی وحیله ای

ارزان میخرند و گرانتر میفروشند

همه بازار خرید است وفروش است

در این جهان که میبینی همه چیزش

مکر است وحیله ونیرنگ و پوچ است

گهی گدایی را جای سلطانی میفروشند

به جای زر مسی را میفروشند

نمی فهمی نباید رو کرد به ایشان

تا زایشان نباشی در دینشان و دنیایشان

تا که اگه نباشی از مکرشان

کلاهی میگذارند برسرت به گشادی یک‌شهر

میبینی که عمری رفته از تو گشتی بازیچه. دهر

بزن تیپا به این دنیایی که شکست است

نه روکن به مردمی که همه مردمیشان در پشت است

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳
14:10

برو .ساحل .سپید .حرف دل

همه شب اختر شمرم من

بروبابا بازیهاتو جمع کن از اینجا

دروغاتو بگذارتو ی جیبت ببر یه جای دیگه

همه گفتناتو نگفتانتو ببر از اینجا

همه شب اختر شمرم من

هر چی داری حقه تو‌استین روکن

دروغاتو زیر پوشش قایم نکن

یه پرده کشیدی روی همه گندات

جمع کن اون پرده رو بابا

پرده تو جمع کن اون پارچه وبندیلتو جمع کن

بزن به چاک

هی ازاین جیب چاپیدی خوردی وبردی به کجاها

زبونت تو دهنت شبیه نیش ماره

ماری که ترسی از شمشیر نداره

بزنم تیغی برسر مارت بره سرمارت

جایی که میگن اسمشو عرب نی انداخت

سرتو دوست نداری مگه

میدم به باد سرتو

زیادی سر به سرمن نگذار

دهنت رو ببند وبرو دنبال کارات

من از اون شمع تو نوری ندیدم

از شعله تو نوری ندیدم

هی برو هی بیا راه انداختی دیگه

هی رفتی به هزار تا خطا وخط خلاف پرداختی دیگه

توی پشت سر هزار تا فیش خلافی داری

واسه ما هی سر فیلم بازی درمیاری

مارو دیگه نپیچون

ما دیگه بازیچه دست تونیستم

هی امروز وفردا نکن

جمع کن کاسه تو از اینجا برو بیرون

هی به ما هر چی نچسبون

همه کارات روشده دیگه نمیشه پنهون

ما رو نترسون مارو نترسون .

جگر شیره تو سینه ام

سر نر شیر و میگذارم زیر پا

حرفای دروغت همه تهمتات جایی نداره

توی گوشم

من نمیشنوم صداتو همه حرفاتو

بنده خدا نیستی

در بند خدانیستی

میدونم عبد شیطانی

لعنت به تو وامثال تو

جمع کن برو بابا

حرفی نزن تو باما

هی امروز وفردات روفروختم

به همونهایی که ورتن

قشنگ وزشت وزیباتو فروختم

به همونها که عزیز دلتن

همون دشمن باشی بهتر

از اینکه نقش دوست بگیری

از پشت بزنی خنجر

می دونم از تو واسم کس درنمیاد

از تو واسه ادم یه دونه کرکس نمیاد

گرگی تو لباس میش میون گله

تشریفتو بردی یه روزی اگه

کسی دیگه دنبالت نمیاد

تو رواصلا واسه چی بخواد

مگه سرکار گذاشتم خودمو

هی بازی بدم خودمو

برو بیرون

دیکه حق حرف زدن هم نداری

حتی حق رد شد ن از بغل دستم نداری

هی بچسبون هرچی

حرفات بادهواست

من دیگه ارزش نداره دروغات واسم

برو بیرون

برو

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، حرف دل
ساحل
شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳
5:5

از دنیا بریدن تا به کی .شعر سپید .تقدیم به ادمهای عوضی زندگیم .ساحل .سپید .شعر

شعرسپید

از همه دنیا بریدن تا به کی

به خوشیهای جهان پشت کردن تابه کی

هی زغمهای جهان ناله کردن تابه کی

دست گذاشتن روی دست بیکارو بی عار

شب های روزگار را سپید کردن تابه کی

جوانی را به پای هر ناکسی مثل قلاشان حرام کردن تا به کی

زبان را نمیفهمند اینان حالا هی کلاس زبان رفتن تا به کی

عمر وتن انسان بازیچه است

عمر وتن را باختن در قمار بازی اینان تا به کی .

زبان را در قفا نگه داشتن خمش ماندن

بی گفتگو ماندن مثل گنگان تا به کی

بیگانگان را لبخند زدن خنجرزیر عبا در سینه داشتن تا به کی

زخم خوردن از نشتر ناکسان

زخم زبان نااهل خوردن

تیر اه مردم پست وفرومایه را

در پی این همه اوارارگی داشتن تابه کی

ان سپر های بلا را در کجا پنهان کرده ای

تا به کی پشت سپرهای زندگی پنهان شدن

تیر اه گربه های سیاه هرزه هر اشغال سطل را

داشتن

زهر خوردن از جام دشمن با لبخند وسکوت

تیرهای بیشمار در جگر و سینه داشتن تا به کی

در بند زندان بان هرزه ی بی ابرو

همچو یوسف در سیاهچال زلیخا در رنج ماندن تابه کی

زلیخا را نمی خواهم

زلیخا را نمی خواهم

خواستگاران کج وکوله با دهانهای گشاد

یک مشت اواره را دنبال داشتن تا به کی

زلیخاهای این شهر را دوست ندارم .

یک شهر زندان عشق داشتن

تنها ماندن در بند زنجیر ستم

هرزه ولاف ویاوه شنیدن از زندانبان

سگ دهان و هرزه زبان تابه کی .

حرف مفت و لا یعقل

یک مشت بی سروپا در کنار داشتن تا به کی

مرا زنجیر این بندها نمیشاید

نه بند این زنجیرها

کمتر زر بزن سگ دهان و هرزه زبان

تا که حلقومت را نکردم پر از زهر افعی های بیابان

یا مرگ موش

دهانت را ببند وخفه شو تا پایم نکوبیدم برگلوت

خفه شو

.

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳
2:37
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />