ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

بازار جهان .ساحل .شعر .سپید .

یک شعری ورای همه موجودات و وجود

ش

کدامین حالت است حست

به روی موج شوقی یا به روی حس شوری

یا درگیر حس غروری یا پی فخری

یا افتادی در بحر عشق یا که در فکر فنای عاقبتی

شام تارت سحر میگردد به چه ذوقی

پشتت جز بر خدا نیست

کشتی احساس عشق تو را در اقیانوس شعر

جز خضر واسکندر و نوح کشتیبان نیست

به شعر فنا روی نه اوری

به ذات عالی اعلی که پیوند است بر جانان بگذری

این خطاست ان خطاست

در پی بند عشق مردمی دون پایه بودن

نیست جز بی ابرویی وفنا

گویند که ویفروشند گدایان فرزند خویش

بهر گدایی ارزان

حال چه رسد عشاق زیباروی عاشق پیشه را

هر که نان نیست در سفره اش

یاری گران جان گران جانان چه کند

شاهزاده رویاهای عشق را گدایان

پابرهنه بی سفره و بی نان چه کند

در چه دانست مرغ ‌گرسنه چیست

قدر لعل سرخ پروین را مرغکی اندازه ارزن دانست

در این بحر فنا ی گذری

بهر چه هر گوهر بری به هر دری

کسی را در کیسه همیان زری نیست

تا خرند لعل و در به قیمت

انچه در انظار برخی گران می نماید

چون به پیسی میخورند

خروار را به قیمت دانه میفروشند

جان را چه میخواهند اینان

که جانان را به نانی میفروشند

در این بازار مکاران ستمگر

ستم پیشه ستم کار مرو بر سر بازار

که در بازارها دیده اند یوسف به زلیخا ها میفروشند

بسا مسگر بسازد افتابه مسی را

گهی هم مسگری سازد مسی را

بدل کرده مسی را روکشی با مکر وحیله

به جای زر در بازار میفروشند به قمیت

چه میخواهی در این بازار مکاران عالم

که ایشان هر چه دارند میفروشند

بخواهی ارزنی را فروشی به مکر ی وحیله ای

ارزان میخرند و گرانتر میفروشند

همه بازار خرید است وفروش است

در این جهان که میبینی همه چیزش

مکر است وحیله ونیرنگ و پوچ است

گهی گدایی را جای سلطانی میفروشند

به جای زر مسی را میفروشند

نمی فهمی نباید رو کرد به ایشان

تا زایشان نباشی در دینشان و دنیایشان

تا که اگه نباشی از مکرشان

کلاهی میگذارند برسرت به گشادی یک‌شهر

میبینی که عمری رفته از تو گشتی بازیچه. دهر

بزن تیپا به این دنیایی که شکست است

نه روکن به مردمی که همه مردمیشان در پشت است

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳
14:10
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />