ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمیزند .ساحل .غزل .شعر

دراین سرای بی کسی ،کسی به در نمیزند

مهمان هرشب دلم، به جز غم به من سر نمیزند

در این هوای عاشقی ،تجسم خیال تو

به جز خیال تو عزیزمن به بام من ،پرنده پر نمیزند

گذشته روزگار جنون عشق و خیال عشق

کبوتر خسته بال عشق ،به بام خانه ی دلم پر نمیزند

گمانی نمی رود به این عالم عشق و عاشقی

بجز تجسم خیال عشق ،عاشقی به ما سر نمیزند

قدح گرفته ام بدست ولی بدون الکل است

حتی خیال الکل و گیلاس شراب به جام من سرنمیزند

گفتم برم زیاد به چنگ و جام و شراب

ولی کسی در این خانه به چنگ و نای و دف

سری نمیزند

من عاشقم به ان قمر به ان بنفشه های تر

لیک نه ان قمر نه بنفشه های تر، به من سری نمیزند

تو را سازم خانه ای زخشت زر ،زخشت زر

ولی گمانه میرود که چنگ به ان دلت خشت زر نمیزند

هم خانه ی دلم غم است ،غم است ،غم است

کمتر بگو از عشق ،این وان سخن ،سخن عاشقی

به من سر نمیزند

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل
ساحل
پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳
22:33

غزل مولانا .گفت لبم ناگهان نام گل وگلستان .غزل .ساحل

گفت لبم ناگهان نام گل و گلستانآمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان

گفت که سلطان منم جان گلستان منمحضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان

دف منی هین مخور سیلی هر ناکسینای منی هین مکن از دم هر کس فغان

پیش چو من کیقباد چشم بدم دور بادشرم ندارد کسی یاد کند از کهان

جغد بود کو به باغ یاد خرابه کندزاغ بود کو بهار یاد کند از خزان

چنگ به من درزدی چنگ منی در کنارتار که در زخمه‌ام سست شود بگسلان

پشت جهان دیده‌ای روی جهان را ببینپشت به خود کن که تا روی نماید جهان

ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغچند چو سایه دوی در پی این دیگران

بس که مرا دام شعر از دغلی بند کردتا که ز دستم شکار جست سوی گلستان

در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کردهشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن

گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفتدزد مرا باد داد آن دغل کژنشان

ساحل
سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳
14:41

دیدم که دلم به شتاب میرفت .ساحل .شعر .غزل

دیدم که دلم به شتاب می رفت

افکنده نقاب وبی حجاب می‌رفت

گفتم که دلم چرا شتاب داری

گفت : وقت بی حساب وکتاب میرفت

من لطیفتر هستم از گلبرگ گل سرخ

کجا روی گل ها نقاب وحجاب می رفت

به کار این جهان تا برسی تو ،نانی به کف اری

بنشینی به فکر زر و مال ،عمر بی حساب میرفت

فرصتی که دادند تو را از این جهان فانی

هفتاد باشد بیشتر دهندت نود ،به شتاب میرفت

هیچ نیست فرصت تو از عمر جهان

گرچه از جهان چهارده میلیارد بی کتاب میرفت

تا که به غم یار نشینی یا در اندیشه فردا

اخر الامر ببینی همین نودت براب می رفت

مرانیست دگر تحمل غم ازبس جهان فتنه اورد

بنشینی، به اندوه ببینی که عمر به خواب میرفت

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳
5:21

شعرای گربه .پروین اعتصامی .چند بندی .ساحل

ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار
پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام
ای گمشدهٔ عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش
برد آنکه ترا بمیهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش
بنواخت تو را بمهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش
میگویمت این سخن نهانی
در خانهٔ ما ز آفت موش
نه پخته بجای ماند و نه خام
آن پنجهٔ تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی
گشته است بحیله‌ای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی
افتد گذرت بسوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی
در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود بروغن و سیاهی
چونی به زمان خواب و آرام
آنروز تو داشتی سه فرزند
از خندهٔ صبحگاه خوشتر
خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربه‌های دیگر
فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر
چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر
مردند و برون شدند زین دام
از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب
گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزهٔ آب
ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب
زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب
با آن همه توسنی شدی رام
آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی
این مار همیشه میزند نیش
زنهار به زخم کس نخندی
هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی
با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی
یغما گر زندگی است ایام

ساحل
دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳
21:56

عشق ماجراهای فراوان دارد .ساحل .شعر

عشق تو ماجرا های فراوان دارد

درد وگریه دارد ،یک دل بی سروسامان دارد

شبگردی تو را پایانی نیست ،

مگر این قصه عشق وعاشقی پایان دارد

به حال دل من نظری نیست تورا

بیهده گفتی ازعشق مگر درد تو درمان دارد

اکنون عاشق دل خود گشته ای و از یادبردی

عشق بی سرانجام مرا مگر تنهایی من پایان دارد

غم من ،غم من را تو چه میدانی چیست

این عشق است وعشق است مگر سامان دارد

سربه بیابان نهاد ه مجنون از عشق بی درمان

مگر عشق لیلا ومجنون اخر و پایان دارد

برچسب‌ها: ساحل، شعر
ساحل
دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳
21:17

دوبیتی .ساحل

گفتند که برو صبوری اموز

او رفته و تو دوری اموز

هرشب نکن تو جگر خون

از یار بی وفا مهجوری اموز

برچسب‌ها: دوبیتی، ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳
21:7

گفتم که به دل دارمت دوست .شعر .ساحل

گفتم که به دل دارمت دوست

این عشق که نخست امد چه نیکوست

من که زمادر دهر اموخته ام وفاداری وعشق

لیک تو را مگر که این زمانه وفاو عشق نیاموخت

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳
20:59

سیمرغ وقاف .ساحل .شعر .سپید

یاریگرم ابراست

همراه من باران

افتاب پنجه هایش

میبرد سوی اسمان

غنچه های نشکفته زیر باران

شبنم عشق نشسته

روی برگ یاسها

قلقلک خنده برلب اسمان

شور گرمی احساسی تازه

قاصدک خبر اورده

عشق همین اطراف

می پلکد نیمه شبها در خیابان

کبوتر نیمه شب میپرد

ابر میکشد یک پرده نازک روی شهر

قاصدک شعریست

قاصدک شوریست

قاصدک خندان میگذشت

از اسمان گفت

همه چیز درست میشود

البرز کوه که نشسته بالای

این شهر ،تابلوی زیبای

این کوه هم قسمتی از داستان

من احساس را عشق را یافته ام

در کوه و دشت حتی در سینه سنگ کوه

همه اسمان عشق است دریا عشق

قلب سنگین این البرز کوه منبع والهام عشق است

ان ستاره نیمه شبها دیده میشود

در صورت فلکی دب اکبر

یا ان خوشه پروین هفت ستاره

یا ان بانوی به زنجیر اسمان

چیزی در این عالم نیست

که منبع و الهام عشق نباشد

همه هستی پر از شور خداست

در دل هرذره ای عشق ونور خداست

هر جلوه ای در طبیعت منبع و منظور خداست

خالی زعشق ان کس است که نبیند

عشق را در دل ذره ها

یک کهکشان عشق یک کهکشان دل

همراه این عالم در وجود هستی

چیست انچیز که نیست از خدا

عشق هم همان خداست که در دل ذره هاست

کوه قاف یا البرز کوه یا سیمرغ وعنقا

چه فرقی میکند

اینجا لانه عنقاست اینجا همان قاف است

همان قاف عشق واحساس

از چه میگویی سخن

من هیچ نمی دانم ،هیچ نمی دانم

ساکتم گوشه تنهایی خود

سرگرم سیمرغ عشقم در قله قاف درونم

قاف کجاست همینجا قاف من است و من سیمرغم

میخواهی باورکن میخواهی نگن

همین است که من میگویم .

نقطه واخر این ماجرا .

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، سیمرغ وقاف
ساحل
یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳
13:21

شعر .دریایی.ساحل .سپید

مرا دعوت کن شهر بارانی

زیباست وغوغاست گل سرخ

باران شست گل برگهایش را

زیباتر از این نیست ،گلبرگ گل سرخ

خیس از باران بهاری ،وچتری در دست

من هستم و باران ،من هستم وابر

پرده بزن از ابر ای اسمان ،

این افتاب گرم ،این زمین پر عطش

تشنه لب و تنها ،تن یک گل سرخ تنها

ای شب بارانی ,,ای گل خیس رویایی

پر یک شاپر ک تنها ،بال کبوتر احساس

لب گلبرگ سرخ گلها میخواند باران را

به شهر بارانی خیس ،چتری میخواهد

این ابر های احساس و شعر ماندند

کجا روی دریاها ,,بخوان ابرها را

بگو بیایند تنهاییم بی باران

تنهاییم بی چتر زیر حمله های

گرم افتاب ،در این شروع گرم تا بستان

دلم قطره های باران میخواهد

نمی و قطره های درشت که میریزد به ناودان

نیلوفر تنها نشسته گوشه باغچه

اویزان تو را میخواند وقتی که میتابد

خورشید گرم کجایی ای پرده ابر

بیا اینجا رها کن در یا را رها کن دریارا

شهر ما تنهاست گرمای بی حدش

برده طاقت دل مارا

بی ابر بی ابر نیا ای خورشید

این چنین بی پروا

گنجشک های این شهر میخوانند ابر را باران را

گاهی تنها خورشید ,گاهی با ابر ،گاهی با باران بیا

نغمه های افتابی ،نغمه های بارانی

افتاب بیاور نغمه های شادمانی

گهی شعر و گهی شور و گهی احساس

شعر های بارانی ،شعر های افتابی

نکن این همه قصه ها را تکراری

وقتی که روزها ندارند زیبایی

قصه ها را رنگ ورو رفته

ای افتاب و ای ابر ای باران وای دریا

ای رنگین کمان رویایی تو بزن رنگی

به این شهر خاکستری زیر دود

این شهر پر اهن این شهر زیر گل

و سیمان این شهر پرشیشه رنگی می خواهد

از رنگین کمان رویاها

بیا نکن تکراری هوای شهر مارا

شعر های تازه بیاور

با رنگهای شاد در میان یاسها

وپیچکها در کنار در ختان احساس

در بوستانهای شهر ما

نظمی تازه بزن به این رویا

خیابان را بده تازگی از باران

سرشار از احساس

کوچه های خلوت زرد و سرخ

تابستان بزن باران این کوچه ها را

گردها را خاکستر وگرما را

بده شوری تازه به این تن ش

بیا ای حاصل شورو مستی

ای نغمه هستی ای شعر دریایی

ای شعر رویایی.

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳
12:57

اورا بجزاز ازار دلم کار نیست .ساحل .غزل .

اورا بجز از ازار دل من ،کار نیست

هرچه گفتم سخنی گوش او بدهکار نیست

صبروقرار دل من چون ایوب بود

لیکن او را اینکار لایق وسزاوارنیست

سوزانده دلم در اتش غم های زمانه

اما که او هیچگاه یار وفادار نیست

چشمم سیلابها را پشت سرنهاده

ولی درگوشه چشمش تا به حالا نمی پدیدار نیست

من غمم را به که گویم جز به درودیوار

که دلم را جز در ودیوار یار نیست

عاقبت این جهان فانی امده بود در خیالم

از این جهان هم در اخرپرکاهی درته انبار نیست

زندگانیم و بیگانه از هر چه که هست

تازنده باشیم کسی با دل ما یار نیست

حی شده ایم به مقصودی پی کاری امده ایم

همه بیکار وهمه مست دراین بازار کس هوشیارنیست

در طلب دوست چه مصیبتهاست دل را

دوستان همه خوابند و هیچ کس بیدار نیست

کم ناله کن از ستمهاو غم های دنیا

که دنیا را به جزظلم وستم ،کار نیست

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳
16:45

شعر از امیلی دیکنسون .شاعر امریکایی .شعر .

اثری از : امیلی دیکنسون مجتبی گلستانی

خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم،
همین‌که بر سینه‌ی تو لختی دست می‌کشم،
تو نیز، بی‌واهمه، مرا بر تن می‌کنی ــ
و فرشته‌ها باقی ماجرا را می‌دانند.

خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم
همین که از گلدان تو محو می‌شوم،
تو، بی‌واهمه، با من همدردی می‌کنی
نزدیک به تنهایی.

ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳
19:52

شعر .سپید .از فروغ فرخزاد .ساحل.

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد | زیباترین و عاشقانه ترین شعر از فروغ فرخزاد

اشعار فروغ فرخزاد جزء زیباترین و عاشقانه ترین اشعار معاصر فارسی است که به دل می نشیند. شعرهای تامل برانگیز او طرفداران بسیاری دارد. در این مطلب مجموعه ای از شعرهای کوتاه این شاعر نامی را گردآوری کرده ایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار گیرد.

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

فروغ‌ زمان فرخزاد عراقی مشهور به فروغ فرخزاد شاعر نامدارِ برجسته و مستندساز معاصر ایران در روز هشتم دی ماه سال ۱۳۱۳ چشم به جهان گشود. از وی ۵ دفتر شعر به یادگار مانده است. فروغ در ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۵ در سن ۳۲ سالگی بر اثر واژگونی خودرو درگذشت.

آثار و اشعار فروغ به زبان‌های انگلیسی، ترکی، عربی، چینی، فرانسوی، اسپانیایی، ژاپنی، آلمانی و عبری ترجمه شده‌اند.

شعرها و گفتاورد های فروغ در طی زندگی کوتاه هنری خود مورد تحسین منتقدان و محبوبیت فراوان نزد مردم و ادبیات دوستان بوده است.

روحش شاد و یادش گرامی

کاشت ابرو با تراکم بالا، فقط در 1 جلسه و با شرایط اقساطی بدون بهره

تبلیغ

کاشت ابرو با تراکم بالا، فقط در 1 جلسه و با شرایط اقساطی بدون بهره

مشاوره

yn-ad

فروغ فرخزاد

گلچین اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

یک شب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری بسوی تو می آیم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم

سر تا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر می کنم برای تو دامان را

از لاله‌های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه‌ای که بدر کوبند

در کنج سینه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد، تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

یک شب چو نام من بزبان آری

می خوانمت به عالم رؤیائی

بر موج‌های یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریائی

یک شب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو می سوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو می دوزد

از زهره، آن الهه افسونگر

رسم و طریق عشق می آموزم

یک شب چو نوری از دل تاریک ی

در کلبه ات شراره می افروزم

آه، ای دو چشم خیره بره مانده

آری ، منم که سوی تو می آیم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم

بخوانید

شعر عاشقانه مولانا ❤️+ عکس نوشته اشعار عاشقانه مولانا

شعر عاشقانه مولانا ❤️+ عکس نوشته اشعار عاشقانه مولانا

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

yektanet.com

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه‌ها

و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

زنده نبوده‌است…

زیباترین شعرهای فروغ فرخزاد

آن چنان آلوده‌ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می‌لرزد

چون تو را می‌نگرم

مثل این است که از پنجره‌ای

تک درختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می‌نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان‌های مغشوش آب روان می‌نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

yektanet.com

بگذار

که فراموش کنم.

تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا

می‌گشاید در

برهوت آگاهی؟

بگذار

که فراموش کنم.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌

نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند

انگار

آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت

yektanet.com

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه‌ باد می‌آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می آمد

از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده ی لب هایم را

تا به کی در عطشی دردآلود

به سر آرم همه شب هایم را

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

دیگرم گرمی نمی‌بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته…

کاشت ابرو با تراکم بالا و فقط در 1 جلسه (با شرایط اقساطی بدون بهره)

تبلیغ

کاشت ابرو با تراکم بالا و فقط در 1 جلسه (با شرایط اقساطی بدون بهره)

مشاهده

yn-ad

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

نغمه من..

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

بخوانید

اشعار عاشقانه خیام | عکس نوشته های اشعار خیام

اشعار عاشقانه خیام | عکس نوشته های اشعار خیام

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت – سلامی دوباره خواهم داد

می آیم، می آیم، می آیم

با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک

با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم، می آیم، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا،

در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی

نه پیامی

نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر تو نه آنی

تو نه آنی …

عکس نوشته های زیبا از فروغ فرخزاد

عکس نوشته اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

و من به جفت گیری گلها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

گذشتم از تنِ تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصدِ نیازِ من…

وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود

هیچ چیز

به جز تیک تیک ساعت دیواری

دریافتم که

باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم…

کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا میدیدی

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

جمعه ساکت

جمعه متروک

جمعه چون کوچه های کهنه،غم انگیز

جمعه اندیشه های تنبل بیمار

جمعه خمیازه های موزی کشدار

جمعه بی انتظار

جمعه تسلیم

خانه خالی

خانه دلگیر

خانه در بسته بر هجوم جوانی

خانه تاریکی و تصور خورشید

خانه تنهایی و تفال و تردید

خانه پرده کتاب گنجه تصاویر

اه چه ارام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چون جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

دردل این خانه های خالی دلگیر

اه… چه ارام و پر غرور گذر داشت …

بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم

بگذار پُر شَوَم

از قطره های کوچک باران

از قلب های رشد نکرده

از حجم کودکان به دنیا نیامده

بگذار پُر شَوَم

شاید که عشق من

گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد

بخوانید

شعر زیبای صبر سنگ از فروغ فرخزاد

شعر زیبای صبر سنگ از فروغ فرخزاد

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌

نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند

انگار

آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه‌ باد می‌آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می آمد‌

شعر کوتاه و عاشقانه فروغ فرخزاد

این جهان

پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست

که همچنان که تو را می‌بوسند؛

در ذهن خود طنابِ دار تو را می‌بافند…

می‌توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده،

اما کور، اما کر

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

وقتی در آسمان

دروغ وزیدن می‌گیرد

دیگر چگونه می‌شود

به سوره‌های رسولانِ سرشکسته

پناه آورد؟

بخوانید

شعر عاشقانه برای عشقم❤️+ اشعار عاشقانه کوتاه و خاص

شعر عاشقانه برای عشقم❤️+ اشعار عاشقانه کوتاه و خاص

باز….

من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی زبگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور……

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

شانه های تو

همچو صخره های سخت و پرغرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه میکشد چو آبشار نور

شانه های تو

چون حصارهای قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر آن

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

مرداب های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موش های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود،و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ گنگ را

با لکه ی درشت سیاهی

در مشقهای خود تصویر می کردند.

در سر من چیزی نیست

به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم

مثل یک حرف دروغ

شرمگین است و فروافتاده!

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

گوشواری به دو گوشم می‌آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم

کوچه‌ای هست که قلب من آن‌را

از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

چرا من اینهمه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها هم گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست،

روز آمدنش را جلو بیاندازد

من مثل حس گمشدگی وحشت اورم

اما خدای من …

ایا چگونه میشود از من ترسید…؟!

من، من که هیچگاه جز بادبادکی

سبک و ولگرد بر پشت بامهای

مه الوده ی اسمان چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه ی تابستان

موشی بنام”مرگ” جویده است…

شعر فروغ فرخزاد برای پروفایل

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود می خواند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

آه، گوئی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه‌ گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

عکس نوشته فروغ فرخزاد برای پروفایل

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو..!

و صمیمیت تن هامان در طرّاری

و درخشیدن عریانیمان…

مثل فلس ماهیها در آب

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظهٔ تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را…

زندگی شاید آن لحظه مسدودی ست

که نگاه من در نی نی چشمان تو

خود را ویران می سازد

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تنِ صدها ترانه می‌رقصد

در بلورِ ظریفِ آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می‌دود همچو خون

به رگهایم…

‌شایدپرنده بود که نالید

یا باد در میان درختان

یا من که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد

بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست

آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد

خداحافظ…!

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود می خواند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

من مثل حس گمشدگی وحشت اورم

اما خدای من …

ایا چگونه میشود از من ترسید…؟!

من، من که هیچگاه جز بادبادکی

سبک و ولگرد بر پشت بامهای

مه الوده ی اسمان چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه ی تابستان

موشی بنام”مرگ” جویده است…

افسوس! ما خوشبخت و آرامیم

افسوس! ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست!

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک‌ می‌خورد

دیدم که حجم آتشینم

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

شعر دوستت دارم فروغ فرخزاد

قسمتی از شعر وصل

دیر آمدی و دامنم از کف رفت

دیر آمدی و غرق گنه گشتم

از تند باد ذلت و بدنامی

افسردم و چو شمع تبه گشتم

و من به جفت گیری گلها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول…

اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

آه ای صدای زندانی!

آیا شِکوه ی یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی بسوی نور نخواهد زد؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها…

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

آه، من هم زنم، زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

عکس پروفایل اشعار فروغ فرخزاد

عکس پروفایل اشعار فروغ فرخزاد

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی‌ست

دستهایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهم شد،

می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم

و پرستوها

در گودی انگشتان جوهری‌ام

تخم خواهند گذاشت.

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت

ای شهر پر خروش ،ترا یاد میکنم

دل بسته ام به او و تو اورا عزیز دار

من با خیال او دل خود شاد میکنم

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

قسمتی از شعر: یادی از گذشته

وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز

تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست ..

مجموعه اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تنم به پیله‌ی تنهاییم نمی‌گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

دوستت می‌دارم

دوستت می‌دارم

یک لحظه از مقابل چشمم

دور نمی‌شوی،

نفسم از یادت می‌گیرد

و خونم در قلبم طغیان می‌کند.

ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ ஜ

تنم به پیله‌ی تنهاییم نمی‌گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

اشعار کوتاه و عاشقانه فروغ فرخزاد

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می‌افتند

و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها

شب ها صدای سرفه می‌آید…

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین میرسد

و باز میشود به سوی وسعت

این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار میک ند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در

باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میز های مدرسه مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال

پَر زدند

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را

دردفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های

کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره

به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست ؟

پیغمبران رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند ؟

این انفجار های پیاپی

و ابرهای مسموم

آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟

ای دوست ای برادر ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

همیشه خوابها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بویم

که روی گور

مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟

حس میک نم که وقت گذشته ست

حس میک نم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است

حس میک نم که

میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این

غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

حرفی بزن

من در پناه پنجره ام

با بزارک "logo" تصویربزارک "logo" تصویرابزارک "logo" تصویر

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، فروغ فرخزاد
ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳
19:26

شعر پروین اعتصامی .ساحل .غزل .مثنوی

صاف و درد
غنچه ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد
آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد
زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد
دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد
خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد
تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد
چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد
تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد
ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، پروین اعتصامی
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳
14:22

قصه زندگی رابعه بنت کعب .شاعر پاسی گوی اولین شاعر زن .ساحل.شعر .غزل .

×

گلشن ادب

مباحث ومسائل ادبي (گروه ادبيات فارسي متوسطه شهرستان دهاقان)

داستان زندگي رابعه بنت كعب از زبان عطار

رابعه بلخي از زبان عطار

رابعه بلخي، ملقب به «زين العرب» نخستين شاعر زن عارف فارسي گوي است. وي دختر كعب، امير بلخ و از اهالي قزدار، معاصر رودكي در دوران حكومت سامانيان بود. براساس منابع موجود، عطار نيشابوري شرح حال او را در ۴۲۸ بيت شعر در الهي نامه خود آورده است. روايت عطار به بخشي از زندگي رابعه بعد از دوران مرگ پدرش تا مرگ تراژيك خود رابعه مي پردازد .
"رابعه" داستان زني ايراني است كه در يك مثلث مردانه پدر، برادر و معشوق اسير مي‌‏شود.

*******************************************************

رابعه يگانه دختر كعب امير بلخ بود. چنان لطيف و زيبا بود كه قرار از دلها مي ربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مي نشست. جانها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريد گونش مي گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته و او را دلبري بي ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شيريني لب حكايت مي ‌كرد. پدر نيز چنان دل بدو بسته بود كه آني از خيالش منصرف نمي ‌شد و فكر آيندﮤ دختر پيوسته رنجورش مي ‌داشت. چون مرگش فرار رسيد, پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت: «چه شهرياراني كه اين درّ گرانمايه را از من خواستند و من هيچكس را لايق او نشناختم, اما تو چون كسي را شايستـﮥ او يافتي خود داني تا به هر راهي كه مي ‌داني روزگارش را خرم سازي.»

پسر گفته ‌هاي پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهي نشست و خواهر را چون جان گرامي داشت. اما روزگار بازي ديگري پيش آورد.
روزي حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهي جشني خجسته برپا ساخت. بساط عيش در باغ باشكوهي گسترده شد كه از صفا و پاكي چون بهشت برين بود. سبزﮤ بهاري حكايت از شور جواني مي ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن مي ‌دريد. آب روشن و صاف از نهر پوشيده از گل مي ‌گذشت و از ادب سر بر نمي ‌آورد تا بر بساط جشن نگهي افكند. تخت شاه بر ايوان بلندي قرار گرفته و حارث چون خورشيدي بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌هاي مرواريد دورادور وي را گرفته و كمر خدمت بر ميان بسته بودند. همه نيكو روي و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از ميان همـﮥ آنها جواني دلارا و خوش اندام, چون ماه در ميان ستارگان مي‌درخشيد و بيننده را به تحسين وا مي‌ داشت؛ نگهبان گنجهاي شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادي و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديك آن همه شادي و شكوه را به چشم ببيند. لختي از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقي ‌گري در برابر شاه ايستاده بود و جلوه گري مي كرد؛ گاه با چهره اي گلگون از مستي مي گساري مي كرد و گاه رباب مي‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمي‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز مي ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزي ديد, آتشي از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمد. ديدگانش چون ابر مي گريست و دلش چون شمع مي گداخت. پس از يك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را يكباره از پا در آورد و بر بستر بيماريش افكند. برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟

چنان دردي كجا درمان پذيرد
كه جان درمان هم از جانان پذيرد

رابعه دايه‌ اي داشت دلسوز و غمخوار و زيرك و كاردان. با حيله و چاره‌ گري و نرمي و گرمي پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دخترداستان عشق خود را به غلام, بر دايه آشكار كرد و گفت:
چنان عشقش مرا بي ‌خويش آورد

كه صدساله غمم در پيش آورد

چنين بيمار و سرگردان از آنم
كه مي ‌دانم كه قدرش مي ‌ندانم

سخن چون مي‌ توان زان سرو من گفت
چرا بايد زديگر كس سخن گفت

باري از دايه خواست كه در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد, به قسمي كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه اي نوشت:

الا اي غايب حاضر كجايي؟
به پيش من نه اي آخر كجايي؟

بيا و چشم و دل را ميهمان كن
وگرنه تيغ گير و قصد جان كن

دلم بردي و گر بودي هزارم
نبودي جز فشاندن بر تو كارم

زتو يك لحظه دل زان برنگيرم
كه من هرگز دل از جان برنگيرم

اگر آيي به دستم باز رستم
و گرنه مي ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگيرم چراغي
تورا مي ‌جويم از هر دشت و باغي

اگر پيشم چو شمع آيي پديدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار

پس از نوشتن, چهرﮤ خويش را بر آن نقش كرد و به سوي محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يكباره دل بدو سپرد كه گويي سالها آشناي او بوده است. پيغام مهرآميزي فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پي برد دلشاد گشت و اشك شادي از ديده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزل ها مي‌ ساخت و به سوي دلبر مي ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر مي شد. مدتها گذشت. روزي بكتاش رابعه را در محلي ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت. اما به جاي آن كه از دلبر نرمي و دلدادگي ببيند باخشونت و سردي روبه رو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخيش روي درهم كشيد كه با سختي او را از خود راند و پاسخي جز ملامت نداد:

كه هان اي بي‌ دب اين چه دليري است
تو روباهي ترا چه جاي شيري است

كه باشي تو كه گيري دامن من
كه ترسد سايه از پيراهن من

عاشق نا اميد برجاي ماند و گفت: «اي بت دلفروز, اين چه حكايت است كه در نهان شعرم مي ‌فرستي و ديوانه ‌ام مي‌ كني و اكنون روي مي ‌پوشي و چون بيگانگان از خود مي رانيم؟
دختر با مناعت پاسخ داد كه: «از اين راز آگاه نيستي و نمي‌ داني كه آتشي كه در دلم زبانه مي ‌كشد و هستيم را خاكستر مي ‌كند به نزدم چه گرانبهاست. چيزي نيست كه با جسم خاكي سرو كار داشته باشد. جان غمديدﮤ من طالب هوس هاي پست و شهواني نيست. تورا همين بس كه بهانـﮥ اين عشق سوزان و محرم اسرارم باشي, دست از دامنم بدار كه با اين كار چون بيگانگان از آستانه ‌ام دور شوي.»
پس از اين سخن, رفت و غلام را شيفته ‌تر از پيش بر جاي گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكين داد.
روزي دختر عاشق تنها ميان چمن ‌ها مي گشت و مي خواند:

الا اي باد شبگيري گذركن
زمن آن ترك يغما را خبركن

بگو كز تشنگي خوابم ببردي
ببردي آبم و آبم ببردي

چون دريافت كه برادر شعرش را مي ‌شنود كلمـﮥ «ترك يغما» را به «سرخ سقا» يعني سقاي سرخ رويي كه هر روز سبويي آب برايش مي ‌آورد, تبديل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از اين واقعه ماهي گذشت و دشمني بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهي بي شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهي با سپاهي چون بختش جوان از شهر بيرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمين از خون دشمنان چون لاله رنگين شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تيز كرد و قيامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سويي جمع آورد و خود چون شير بر دشمن حمله كرد. از سوي ديگر بكتاش با دو دست شمشير مي‌ زد و دلاوري ها مي نمود. سرانجام چشم زخمي بدو رسيد و سرش از ضربت شمشير دشمن زخم برداشت. اما همين كه نزديك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشيده ‌اي سواره پيش صف در آمد و چنان خروشي برآورد كه از فرياد او ترس در دل ها جاي گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و يكسر به سوي بكتاش روان گشت او را برگرفت و به ميان صف سپاه برد و به ديگرانش سپرد و خود چون برق ناپديد گشت. هيچ كس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كيست. اين سپاهي دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشيد.
اما بمحض آنكه ناپديد گشت سپاه دشمن چون دريا به موج آمد و چون سيل روان شد و اگر لشكريان شاه بخارا به كمك نمي ‌شتافتند ديّاري در شهر باقي نمي‌ ماند. حارث پس از اين كمك پيروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبيد نشاني از او نجست. گويي فرشته ‌اي بود كه از زمين رخت بربست.
همين كه شب فرا رسيد, و قرص ماه چون صابون , كفي از نور بر عالم پاشيد؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلي سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌اي به او نوشت:

چه افتادت كه افتادي به خون در
چو من زين غم نبيني سرنگون‌تر

همه شب هم چو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر

چه مي ‌خواهي زمن با اين همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بي‌سوز نه روز

چنان گشتم زسوداي تو بي خويش
كه از پس مي‌ندانم راه و از پيش

دلي دارم ز درد خويش خسته
به بيت الحزن در برخويش بسته

اگر اميد وصل تو نبودي
نه گردي ماندي از من نه دودي

نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكين داد و سيل اشك از ديدگانش روان ساخت و به دلدار پيغام فرستاد:

كه: «جانا تا كي ام تنها گذاري
سر بيمار پرسيدن نداري؟

چو داري خوي مردم چون لبيبان
دمي بنشين به بالين غريبان

اگر يك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان اي دل افروز

زشوقت پيرهن بر من كفن شد
بگفت اين وز خود بي خويشتن شد»

چند روزي گذشت و زخم بكتاش بهبود يافت.
رابعه روزي در راهي به رودكي شاعر برخورد. شعرها براي يكديگر خواندند و سـﺅال و جوابها كردند. رودكي از طبع لطيف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسيد. از قضا حارث نيز براي عذرخواهي و سپاس گزاري همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌اي بر پا شد و بزرگان و شاعران بار يافتند شاه از رودكي شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهاي دختر را به ياد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گويندﮤ شعر را از او پرسيد. رودكي هم مست مي و گرم شعر, بي ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بي ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامي اسير گشته است چنانكه نه خوردن مي داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهاني براي معشوق نامه فرستادن كاري ندارد. راز شعر سوزانش جز اين نيست‌.
حارث داستان را شنيد و خود را به مستي زد چنانكه گويي چيزي نشنيده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم مي ‌جوشيد و در پي بهانه ‌اي مي‌ گشت تا خون خواهر را فرو ريزد و ننگ را از دامان خود بشويد.
بكتاش نامه‌ هاي آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكايت مي ‌كرد يك جا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجي جاي داده بود. رفيقي داشت ناپاك كه از ديدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث يكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را به بند آورد و در چاهي محبوس ساخت, سپس نقشـﮥ قتل خواهر را كشيد. فرمود تا حمامي بتابند و آن سيمين تن را در آن بيفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخيمان چنين كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فريادها كشيد و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهي, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جواني, آتش بيماري و سستي, آتش مستي, آتش از غم رسوايي, همـﮥ اين ها چنان او را مي ‌سوزاندند كه هيچ آبي قدرت خاموش كردن آن ها را نداشت. آهسته خون از بدنش مي ‌رفت و دورش را فرا مي ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو مي‌ برد و غزل ‌هاي پرسوز بر ديوار نقش مي‌ كرد. همچنان كه ديوار با خون رنگين مي‌ شد چهره اش بي رنگ مي ‌گشت و هنگامي كه در گرمابه ديواري نانوشته نماند در تنش نيز خوني باقي نماند. ديوار از شعر پر شد و آن ماه پيكر چون پاره اي از ديوار بر جاي خشك شد و جان شيرينش ميان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.
روز ديگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پاي تا فرق غرق در خون ديدند. پيكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر ديوار گرمابه را از اين شعر جگرسوز پر يافتند:

نگارا بي ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رويم به خون دل نگار است

ربودي جان و در وي خوش نشستي
غلط كردم كه بر آتش نشستي

چو در دل آمدي بيرون نيايي
غلط كردم كه تو در خون نيايي

چون از دو چشم من دو جوي دادي
به گرمابه مرا سرشوي دادي

منم چون ماهي بر تابه آخر
نمي ‌آيي بدين گرمابه آخر؟

نصيب عشق اين آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه

سه ره دارد جهان عشق اكنون
يكي آتش يكي اشك و يكي خون

به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جاي توست نتوانم كه سوزد

به اشكم پاي جانان مي‌ بشويم
به خونم دست از جان مي بشويم

بخوردي خون جان من تمامي
كه نوشت باد, اي يار گرامي

كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زين جهان جيفه بيرون

مرا بي تو سرآمد زندگاني
منت رفتم تو جاويدان بماني

چون بكتاش از اين واقعه آگاه گشت نهاني فرار كرد و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خويش شكافت .
نبودش صبر بي ‌يار يگانه
بدو پيوست و كوته شد فسانه

(برگرفته از سايت شوراي گسترش زبان فارسي

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، رابعه بنت کعب
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳
14:9

ساحل .دیار عشق .غزل .شعر .

بیا دل مرا باخود ببر به دیار عشق

انجا که دل را مجازات نکنند به بحار عشق

شب های تنهایی دل و زاری های دل

انجا که دگر نیست دل ودیده زارعشق

من سبب این همه غم گشته ام

کرده ام خویش را بر دار عشق

فتاده ام در دام بلاها خویشتن را

شبی نگذشته اسوده و راحت در کار عشق

خوشا می فروشان و باده پرستان

بی می ومستی اسودگی نیست بار عشق

گفتند راحت طلبی و سود نیست عشق را

بی محابا وبی پروا جان را نهادم در بازار عشق

این جهان مادی جهان جانها وجانان نیست

باید گذاشت ورفت جای دیگریست گذار عشق

چون رهگذر کوچه خاکی جهانیم و باده حرام

در عشق جان را کردیم رهگذار عشق

ماده نیست عشق نمی اید به دست

خمیری نیست عشق تا پزند در نار عشق

نان بی عشق را لذتی نیست خوردن

حرام است همه زندگانی جهان دل را بیکار عشق

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳
13:58

ساحل .شعر سپید .گلدان کتاب .ادبی .

سبزترین احساسم عشق بود

وترنم ترانه تازه

تولد یک شاپرک سپید

قاصدکی هم خبری اورده بود

من پنجره ای به روی قاصدک گشاده بودم

ودرختان که پنجه های روبه اسمان زمین بودند

سحر گاهان برایم دعا میخواندند

کبوتری کنار پنجره

وماهی توی حوض

ظرافت بال یک شاپرک سپید

فکر مرا درگیر کرده بود

اسب سفید رویاها

سبزینه های زمین اطراف را میچرید

میان خنده های زمین

وصبح های بی تکرار

خلوت هایی که فقط دران شعر زاده میشدند

منتظر زاده شدن شاپرک سپید .دیگری بودم

اسمان پرده سیاه شب را کنار میزد

وسپیده دم موقع دمیدن شعرهای

سپید من

دست سحر از میان درخت های

همسایه به پنجره میکوفتند

تخم های کاغذ را در گلدانی

کاشته بودندتا کتاب بدهد

رویای بودن تو هم در کنار من

مثل تخم کاغذ در میان گلدان بود

قصه ها و رویاهایی که بافته شده بودند

شب غزل میبافت

وسپیده سپید میگشت

ترنم ترانه بلبل سحرگاهی

مرا میکشاند دم پنجره اکنون .

برای میعاد در سپیده دمان

یک طلوع برای سحری تازه

که زندگی تازه ترین احساسهایش

را مثل سیبهایی در سبد چیده بود

از میان شاخه های سرو

و شاخه های رز ونسترن

پروانه های شعر من متولد میشدند

امروز باید میان گلبرگهای گل سرخ

مینوشتم .

پنجه های اکنون برای نوشتن

شعر های من بودند

به زندگی یک سلام دوسلام

سه سلام وهزار سلام

وفردا و روز دیگری خواهم نوشت

دیر است .

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، ادبی
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳
1:10

کودکانم کودکانم .ساحل .شعرسپید .

کفش هایم جفت میشوند

برای رفتن به مقصدی نامعلوم

احساس در میان سلولهایم

به بی نهایت میرسد

انگاه هم ذره های وجودم

از پنجره های روحم

دنبال نور میگردند

سپیدار ها وسنگلاخ ها را

پشت سر گذاشته ام

تپه ها ومسیرهای خاکی

کوچیده ام از خیلی چیزها

پوشالی بود.

ارزوهای خالی بی مفهوم

پنجه های گرگ های در کمین

مسیر وردشان

پیداست

هوسهای تب الوده خاکی

زوزه های گرگهای در کمین

سبزه های نورسته میان کوچه باغ

اسپندها ودود شدن

اتصال ریشه درخت به زمین

اتصال یک تیربرق به اداره

ماه هم مثل چراغ برق

باید تامین کند روشنایی شبهای مرا

ستاره ها پولکهای در خشان

هنوز سخنی نگفته اند

شعرهای ستاره ای را هنوز ننوشته ام

هرشب وهرشب

رویاهای مرا برد

چه کس

نمی دانم

رویاهای نیمه شبم

خالیست

کسی خوابهایم را دزدیده

ارزوها ورویاهایم را ربوده

خاطراتم هم گم شده اند

باید پنجره های شعرهایم را بگشایم

در وازه های ورود شعر

کودکانم کودکانم

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳
0:22

من کتاب عشق را مینویسم .ساحل شعر .غزل .

من کتاب عشق را مینویسم بارها

در دست من است این کارها

نم نمک که بار ان میزند بر کوه ودشت

اوایی که میپیچد در میان دشت از سارها

رود را میپیچانم میان دشت ودره

سراسر پر میکنم از اب چشمه سارها

دست دردست نسیم مینهم من

می کوچانم اهوها را به کوهسارها

به غنچه گلهای نشکفته دستی میکشم

گندم وجو میرویانم در میان کشتزارها

پرستو لانه میسازد هنگام بهار

می اورم من دانه ها را به علفزارها

خرگوش میدود در میان بوته ها

من برایش می رویانم غذا درچمنزارها

یک موی من پیچید در زلف او

بوی خوش عنبر ومشک می اید بارها

قصه عشق مرا کس نخواهد دانست

هرکسی حیران شده ازعشق دلدارها

برچسب‌ها: ساحل ‌شعر، غزل
ساحل
دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳
23:12

خدای عاشقان .ساحل .شعر .غزل

خواهم که گه می دستش دهم

گهی زلف پیچان بر وی بپیچم

گهی نالان و زارش کنم دور از خود

بار دیگر بوسه بر چشمش دهم

پیاله را لبالب پرکنم بر سروگوشش دهم

نوازشها کنم گاهی و گاهی بپیچانم

خواهم که عاشق را درعشق مجنون

گهی در سجاده اورا خواهم

کشانم اورا منزل به منزل

از این دشت به ان دشت برانم

گهی اهو فرستم در کمندش

یکبار دیگر در بندش کنم

فسونها خوانم و افسانه ها دارم

در میان عشق دوست دارم گریانش کنم

به ابی در اندازم خروشان گهی من

روزگاری هم اورا از بند غم دنیا خلاصش کنم

گهی اورا می، دهم گهی در اغوشش کشم

روز دیگر گرفتار بلاهایش کنم

میکشم عاشق را خانه به خانه

گریان ونالان که شد ازعشق اخر نجاتش میدهم

من ارباب عشقم انچه میخواهم کنم

باعاشقانم کارهست، دوست دارم که مجنونش کنم

انچه من میکنم در رمل واسطرلاب نیست

عشق را خدای عاشقان میدهد ،اخر نجاتش میدهم .

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل
ساحل
دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳
22:38

من از فلک چه دیده ام .ساحل .شعر

من از فلک چه دیده ام

که زندگی را گزیده ام

را ه ازل را دویده ام

یک روز به این

جهان رسیده ام

کسی به من نگفت که عاقبت غم است

که این چنین به وجود حیات تنیده ام

ندانم من ان که انها گویند سخن از اغاز

اگر کسی گفته من نشنیده ام

گفتم به خود چنین کنم ،چنان کنم شود روزگار بهتری

،لیک از کار جهان انگشت حیرت ،گزیده ام

هر دم که امد غمی ،گفتم پایان پذیردم

او رفت و باز هم دگر باره رسید بهتر ندیده ام

هر که دارد امید به روزگار خوش در این جهان

درختهای بیشمار کهن از ریشه کنده دیده ام

به هر که زندگی داشت در این جهان

یکی ،یکی گلهای پژمرده وبریده دیده ام

به من بگو که این جهان کی دارد انجام خوشی

سرانجام هر خوشی ،هزار غم دید ه ام

به ان شهی که میکرد افتخار به قدرتش

افتاده از سرش تاج شهنشهی دیده ام

نگو که دل خوش کنم به این گردش فلک

چندین ساله ساکن و صاحب چرخ وفلک گردیده ام

عاقبت که من روم چه ماند از من به جا

همین هوا و زمین و زمان ودور فلک دیده ام

چون تمام شود کار من در این جهان

سپرده ایست دست من باز پس دهم

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳
13:28

شعر .ساحل.پیکر محبوب

موسی طور، گمشده در سینا

ره نمی یابم من، به طور سینا

اتش طور دارم میان شعله ها در سینه

کجا یابم نشانی من ره نمیابم چرا به سینا

گرچه چون خلیل در این بیابان

میگردم به دور کعبه میخوانم خدا را

دنیا هر دم میکند قربانی ارزوهایم را

ولی نیست در این اطراف از قوچ قربانها

من زدل جدا گشتم ،محب و اهل خدا گشتم

ولی کونشانی از مقصد و مقصود انسانها

رفتم این راه را چون هاجر پی ابی

چشمه میخواستم وابی بهر کودک جانها

لب تشنه میگردیم در این عالم بیخبر از جانها

کو عالمی کو پیغمبری کو نشانی از نجاتگر انسانها

می رویم و می خوانیم و میدانیم که حیرانیم

سر گردانیم تا زندگی داریم تا تنی داریم کو معبود انسانها

کو عاشق وکومعشوق کو پیکر ان محبوب

کو ان لب شیرین سخن تا که گوید راز دهر به انسانها

برچسب‌ها: ساحل، شعر
ساحل
پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
20:14

عشق من .ساحل .شعر .ادبی

این عشق من است و اتش معشوقه من

همچو پروانه که میگردد به گرد شمع

تا کی بکنم درد فراق را تحمل

معشوق من که پنهان شده در جمع سخن

اب است واتش است بهم ،سخن است

اجزای شعر من و عشق من و اتش جانکاه دلم

معشوق نشسته در میان سخنم در جان وتنم

به کجا شکوه برم که او در جان من است

برچسب‌ها: ساحل‌، شعر، ادبی
ساحل
پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
19:57

یاران همه رفتند .ساحل .غزل .شعر .

یاران همه رفتند وما،مانده به جا

در این دل تنها از او غمها مانده به جا

لایتناهی است این ره که میرویم

اخر خدا ،عاقبت این میرسد به کجا

به هر در میزنیم به هر سومی رویم .

تا که بیابیم برای این دردها ی خویش دوا

پزشکی نیست مرهمی نیست دل را خدا

طبیبان برای دلهاوجانها ندارند هیچ مداوا

کرم از تو داریم امید وچشم دوخته به اسمان

مگر جز تو طبیبی هست برای جانها ای خدا

اشک دوچشم است وجانم که فواره میکند

غم را وهمیشه نیست در این دنیا جز تو خدا

دوای درد منی ،در جان منی ،ایمان منی

هرچه غم هست در جان وزخم در دل کن تو مداوا

حبیبی و طبیبی و بلا نگیرد کسی را که سپر

باشد و نگهدار او فرشته و لطف خدا

نگهبان من و دین و دلدار من و کرمش شامل شده دائما مراقب ونگهدار من است وشما

جز او چه طلبیم از هر دوجهان و هست

که جز او نیست در دوعالم نگهدار وشفیع ما

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
19:24

ساحل .شعر

چه کنداین دل من زار وپریشان نشود

فرسوده نشود گریان و پشیمان نشود

این عشق دگر باره در این دل ننشیند

مستی زسر نگیرد اسیر حرمان نشود

سود ندارد این عاشقی کشته دگر باره ندهد

عشق از این مسیر نمی گذرد عشق درد بی درمان نشود

برچسب‌ها: ساحل، شعر
ساحل
پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳
15:56

ساحل .شعر .سپید

به من میگفت دهقان دنیا

کاش دهقان فلک تخم تو را نمی کشت

همه قرنها دهقان دنیا بر مزرع جان من

تخم ها ی بسیار همی کشت

بر مزرع گندم هزاران هزاران خوشه میرست

جو و ارزن و برنج و میوه برمیداشت

نان دهقان هم ازجان من برمیداشت

همه نانش و خورش از جان من برمیداشت

انگه میگفت کاش دهقان فلک تورا نمیکشت

انگه ان سیب دنیایی را باغبان فلک از مزرع دنیا چیدو برداشت

نمی دانست دهقان دنیا که نان از جان من میخورد

در مزرع احساس من این همه سالیان گندم و جو میکاشت

حال که من امدم گفت که مرا بیهوده میکشت

نماند از

دهقان نشانی

چید اورا زودتر

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۳
16:14

من را چه میخواهی .ساحلذ.غزل .شعر .قطعه

من از کیانم تو از کیانی

من از کدامم تو از کجایی

من ان نگویم که تو گویی

من ان نجویم که توجویی

من از حبیبم تو از کدامی

من ان نخواهم که تو خواهی

من جام باده تو چه خواهی

من جانم و تو از من تن نخواهی

من روانم تو ساکن کجایی

من مقیم کوهم تومیان دشتی

من تنها تو با دیگران نشستی

من را غمی هست تو خندان هستی

من را دلی هست تو بیدل هستی

من که گذشتم از هرچه ،هستی

تو را میان این خلق چیست نشستی

دو چشم من را گریان همی خواهی

برچسب‌ها: ساحل، قطعه، غزل، شعر
ساحل
یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳
9:31

خیابان ارم .ساحل .غزل

تو که در کنج لبهایت هزاران دانه شکر داشتی

هزار هزار بیت و غزل در سینه ودرسرداشتی

من بیهده میخوردم غم واندوه گذشته را

تو در نهان خانه ات هزاران مطرب و رامشگر داشتی

من به دنبال بیت بیت شعرها ی خویش گشته ام

لیک تو در نهاد وجان خود هزاران دیوان تصنیف و خنیاگر داشتی

من به اهنگ ساده ای دل خوش کرده بودم

تو بودی که صد هزار مطرب ورقاصه و ترانه به سر داشتی

من به دیدن یک برکه اب و چند درخت شادبودم

تو بودی که دایما به جنات عدن وجنات نعیم گذر داشتی

من میگذشتم اسوده و راحت بی خیال وبی محابا

تو از خیابان های ارم با حور و غلمان و ملازم گذر داشتی

هم من ساده چه‌دل خوش بودم به یک نوشیدنی ساده

این تو بودی که همنشین ساقی وجام در کنار کوثر داشتی

من به یک پیراهن پاره و زرد دنیایی و خانه گل قانع

لیک تو در جنت الماوی جنب هزار حور عین ازطلا قصر وفر،داشتی

که میگوید که من گنهکارم ،ساقی و صاحب جنت عیب پوش

کو گناه من در این دنیا ببین چه تلخ روزگارانی به سر داشتی .

ان می و اب عنب را هم از ما خرده مگیر ساقی جنت

که ان هم در مجاز بود و در کنارمگر جز اب نهر بر داشتی

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، غزل
ساحل
یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳
8:50

ماموریت .ادبی .ساحل .سپید

وقتیکه بادهای پاییز میان شاخه های

در ختان حیاط میپیچید

و عشق مثل برگهای زرد پیچک حیاط

میریخت

متولد میشدم

ترنم بهار را به لب داشتم

در مشت هایم پر از شکوفه های بهاری.

همیشه در من کسی میگریست

و یک غربت که در من زاده شده بود

سایه های دیوار ساعتها را نمایان میساخت

وگنجشکهای چاق در میان انبوه

اهن ها لانه ساخته بودند

زمستان داشت پولیورش را میبافت

پیرزن اشنا همیشه

چای میخواست

همیشه فنجانها میشکست

همیشه

فنجانهای سبز رابه یاد دارم

کنار هم چیده میشدند

ویک سماور ورشو

همیشه قل میزد

پرده هایی قدیمی که

گوزنها انجا میچریدند

ویک حیاط

سه سگ همیشه وق میزدند

واستخوان میکشیدند به دندان

دیوارها کوتاه بود

ودرها قفل نمی خواست

دزدی انجا نبود

میان چاه اب دلوی بود

انجا انجا

وان دورتر ها

دورتر ها ودورتر ها

باغچه نبود

باغی بود

وانطرفتر رودی

میان رود

رودی هم دورتر

ولی بعد دیگر هیچ نبود

باز دوباره شبها سوی سوی ستاره بود

چقدر همه چیز غریب مینمود

وقتی تاریکی شب وسط

زمستان فرامیرسید

بیگانگی همه جارا میگرفت

هیچ‌اشنایی جز خورشید نبود

شاید پیشتر ها اشناها رفته بودن

هر چیز بود

همه چیز میگذشت

میگذشت وتمام میشد

اشناها هم یک روز تمام شدن

و بیگانه ها ماندند

بیگانه ترین ادمها

در تمام گذشته چیزی نمانده

گذشته مثل کوزه سفالی خالی

گوشه ای افتاده واب ندارد

من چون فرشته ای

واو همیشه میخواست

مرا نابود کند

چون دیوی

گر چه شب چنبر زده بر خیال

من وتاریکی همه جارا گرفته .

ولی حقیقت مثل یک نور

در میان تاریکیها پیداست .

کوچکترین قصه ام

وبزرگترینشان

همه را مینویسم .

برای روز مبادا

برای انکه کسی بداند

برای اینکه یک روز

من هم مثل همه اشناها

خواهم رفت

وازمن جز کلمات نخواهد ماند

مانند پدرم که یک روز خالی شد

از روح

روح پدرم کشور را ترک کرد

مامورتش تمام شد ورفت به انجا

که امده بود .

ومن هم وقتی ماموریتم در این

سرزمین به پایان برسد

روزی خواهم رفت

نمی دانم ان روز کی خواهد بود

ولی روزی ماموریت من هم مثل

پدرم تمام خواهد شد

من هم روزی میروم .

هیچ کس ماندنینیست

مثل همه پیچکها

برچسب‌ها: ساحل، ادبی، سپید، دلنوشته
ساحل
یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳
1:26

شعر ارزو از ویکتور هوگو .نویسنده فرانسوی .ساحل

×

اشعار و متن های زیبا

متن هایی که با آرامش را برای شما به ارمغان می آوردند...

متن زیبا - آرزو - ویکتور هوگو

I wish you...

First of all, how I wish you love
and while loving, also be loved
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد.
and then, if it’s not like this,
be brief in forgetting
And after you’ve forgotten,
don’t keep anything

و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،

و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی
I wish then that it wasn’t like this
but if it is,
you could be a person
without desperation
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید. اما اگر پیش آمد ،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
I wish also that you have friends
Even bad and inconsequence ones,
They should be strong
and loyal to you.
and at least you have one
in whom you could trust
without doubting
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی.
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست و برخی دوستدار.
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد
I wish you have enemies.
Not many or not too little
Just in the right number.
so that you will have to question
Your own certainties,
and truths as well
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی.
نه کم و نه زیاد ، درست به اندازه.
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند تا که زیاده به خود مغرور نشوی

دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

I wish you were useful

But not irreplaceable
And in your bad moments,
When you don’t have anything else
This usefulness is enough
To keep you standing
آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری.

تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.
So equally,
I wish you to be tolerant
Not with those that make little mistakes
Because that is easy,
But with those that make a lot of mistakes
For this will be of no remedy.
And make good use of this tolerance,
To set example for others.
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند.

چون این کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ

و جبران ناپذیر میکنند.

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
I wish that being young,
You don’t mature too quickly
And once you’re mature,
Don’t insist in getting younger.
And when you’re old,
Don’t make despair
Because each age
Has its pain and pleasure.
And these are necessary
To have them influence amongst us.
امیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل ،

رسیده نشوی. و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی .

و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد .

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
By the way
I wish that you were sad
At least once a day
And in this day, I want you to discover
That to love everyday is good,
To laugh often is boring
And to laugh constantly is an illness.
در ضمن برایت آرزو میکنم که حداقل یکبار در روز ناراحت شوی،

و در این روز از تو میخواهم تا بفهمى دوست داشتن

هر روز چه خوب است و خنده مدام ملال آور است و یک بیمارى.
I wish that you discover
With a maximum urgency
That above and inspite of everything,
There are people around you
Who are depressed,
Unhappy and are treated unjustly.
امیدوارم هر چه سریعتر بفهمى که على رغم همه اینها ،

در اطراف تو کسانى هستند که افسرده و

غمگین اند و با آنها منصفانه رفتار نمیشود.
I wish that you caress a cat,
You feed a bird
And listen to its chirp as well,
As it sings triumphantly
Its early morning song.
Because in this way,
You will feel good for nothing.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی

و به آواز یک سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.

چراکه به این طریق به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت .
And then I wish you
sowing a seed
Even if it is very little.
And you have to accompany it
In its growth.
So you will discover
How many lives a tree is made of.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی، هر چند خرد بوده باشد ،

و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
I wish as well that you have money
Because it is needed to be practical.
And at least once a year,
Put some of these money infront of you
And say “This is mine only”:
So it is very clear
Who owns who.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی" این مال من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است. "
Also,
I wish the demise
of any of your love ones,
And if some of them die,
You could cry without lament
And without feeling guilty.
همچنین مرگ یکی از عزیزانت را برایت آرزو میکنم،

که اگر یکی از آنها از این دنیا رفت بتوانى بدون احساس گناه گریه کنى.
Finally,
I wish for you that being a man,
You had a good woman
And being a woman,
To have a good man.
Tomorrow and the day after.
And once they are exhaust,
They smile and speak about love
To start again
و در پایان اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی.

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید ،

یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید.
If all these things would happen to you,
Then,
I don’t have any other wish for you
Anymore
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی‌ندارم برایت آرزو کنم
ساحل
جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳
17:0
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />