ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

سیمرغ وقاف .ساحل .شعر .سپید

یاریگرم ابراست

همراه من باران

افتاب پنجه هایش

میبرد سوی اسمان

غنچه های نشکفته زیر باران

شبنم عشق نشسته

روی برگ یاسها

قلقلک خنده برلب اسمان

شور گرمی احساسی تازه

قاصدک خبر اورده

عشق همین اطراف

می پلکد نیمه شبها در خیابان

کبوتر نیمه شب میپرد

ابر میکشد یک پرده نازک روی شهر

قاصدک شعریست

قاصدک شوریست

قاصدک خندان میگذشت

از اسمان گفت

همه چیز درست میشود

البرز کوه که نشسته بالای

این شهر ،تابلوی زیبای

این کوه هم قسمتی از داستان

من احساس را عشق را یافته ام

در کوه و دشت حتی در سینه سنگ کوه

همه اسمان عشق است دریا عشق

قلب سنگین این البرز کوه منبع والهام عشق است

ان ستاره نیمه شبها دیده میشود

در صورت فلکی دب اکبر

یا ان خوشه پروین هفت ستاره

یا ان بانوی به زنجیر اسمان

چیزی در این عالم نیست

که منبع و الهام عشق نباشد

همه هستی پر از شور خداست

در دل هرذره ای عشق ونور خداست

هر جلوه ای در طبیعت منبع و منظور خداست

خالی زعشق ان کس است که نبیند

عشق را در دل ذره ها

یک کهکشان عشق یک کهکشان دل

همراه این عالم در وجود هستی

چیست انچیز که نیست از خدا

عشق هم همان خداست که در دل ذره هاست

کوه قاف یا البرز کوه یا سیمرغ وعنقا

چه فرقی میکند

اینجا لانه عنقاست اینجا همان قاف است

همان قاف عشق واحساس

از چه میگویی سخن

من هیچ نمی دانم ،هیچ نمی دانم

ساکتم گوشه تنهایی خود

سرگرم سیمرغ عشقم در قله قاف درونم

قاف کجاست همینجا قاف من است و من سیمرغم

میخواهی باورکن میخواهی نگن

همین است که من میگویم .

نقطه واخر این ماجرا .

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، سیمرغ وقاف
ساحل
یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳
13:21
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />