به نام خدا
یه حس عجیب دارم .
حالم نه خوبه نه بد فقط یه احساس عجیب دارم .
ودلم میخواد یه داستان بنویسم ولی هنوز ننوشتم و دلم میخواد شعر بنویسم ولی ننوشتم .این روزها یه جوریم
فعلا برای یه مدت اینستا رو حذف کردم و کلا خیلی وقته تلویزیون رو از زندگیم حذف کردم ،اصلا هیچ مشکلی از نبودشون ندارم .هیچ اتفاق خاصی نیفتاده .
یه زمانی یادمه ماهواره داشتم مینشستم فیلم فارسی وان نکاه میکردم ،تو زندگیم هیچ وقت فیلم هندی دوست نداشتم .و کمتر نکاه کردم .این قدر کم که نگو فیلم ترک هم دوست ندارم .
یه زمانی هم احساس عجیب که داشتم این بود که نمی تونستم فیلم ببینم .اصلا دلم نمی خواست وقتم صرف فیلم بشه .
ولی حداقل مدت کوتاهی چند تا فیلم از فارسی وان دیدم .اونم خیلی زود ماهواره سوخت و دیکه نخریدم .
یعنی فکر کردم بچه ها نباید ماهواره نکاه کنن و خودم هم به جای اینکه وقتمو صرف دیدن ماهواره کنم بهتره برم ورزش کنم
به جای اینکه بشینم هیکل مدلهای فشن تی وی رو نگاه کنم خودم برم ورزش کنم .
البته ورزش کردم هفته ای سه روز .
چند سال گرچه من چاق نبودم .ولی بعد یه مدت ورزش عادت کردن بهش دیدم چقدر ورزش خوبه و چقدر دوستش دارم .
بعدش الانم فکر میکنم باید مدتی فاصله بگیرم
داشتمدر مورد ماتریکس مطلب میخوندم اینکه برای خروج از ماتریکس باید تلویزیون و رسانه هاو شبکه های مجازی روحذف کنی .
الان خوبم فکر میکنم مدتی دور شم بهتره
باید فکر کنم باید تو دنیای واقعی زندگی کنم .نیازی نیست زیاد فیلم ببینم
الان مدتهاست فیلم نمیبینم به ندیدنش عادت کردم .
میخوام تو دنیای واقعی برای خودم زندگی کنم افکار واحساسمو در کیر نکنم
حوصله ندارم کلا از نور صفحه تلویزیون بدم میاد ازش زده شدم .انگار حالمو بدمیکنه .
البته چند روزی برای فاصله از اینستا یه حس هایی داشتم بعدش خواب زیاد آمده سراغم ولی اونم میگذره
گمونم هرچیزی بعد یه مدتی آدم رو معتاد میکنه به خودش
منم کلا دوست ندارم به چیزی عادت بکنم .
دوست دارم آزاد زندگی کنم هر چی بود بود نبود نبود .
از تلویزیون چی گیر آدم میاد دنبال کردن سریالها چی داره
هیچی
فقط آدم رو از زندگی دور میکنه .
الان حالم خوبه
خیلی خوب هیچیم نیست بیشتر وقتمو صرف کار خونه یا مارکت میکنم .
البته جای مارکت رو تغییر دادیم چندین وقته همه ا
ش مارکت بودم یکماه تموم که باید دوتا مارکت رو اداره میکردیم من مجبور بودم صبح تا شب مشغول کار باشم .
الان که اون مارکت قبلی رو خالی کردیم بازهم کار دارم البته کمتر در ضمن بایذ براشون غذا بپزم هرروز ظهر وشب در ضمن باید برم کمک بعضی وقتها برای آوردن بار که میرن من باید برم .اگه بانک برن من باید جاشون وایستم و اگه کار داشته باشند باز من باید برم
هر چیه البته بیشتر بعد از ظهر ها میرم تا شب
فعلا معلوم نیست تا کی برم اونجا
ولی باید فعلا هواسم باشه .
من اصلا دارم کار میکنم و دیگه برای خیلی چیزا فعلا وقت ندارم
حالا ببینم چی میشه
ولی خوبه
اوضاع بهتر میشه
باز هم باید برم ورزش کنم .این ماه رو به خاطر کار زیاد نشد ثبت نام کنم ولی احساس بدی دارم باید ورزش کنم .در ضمن بایذ بیشتر فکر کنم .
همیشه خودم به خودم کمک کردم همیشه دلسوز خودم بودم و یار خودم هم خودمم .
در ضمن یه احساسهای که این مدت آمده سراغم
بعد آز این همه سال زندگی و چیدن خیلی احساسها وگذشته و اطلاعات بغل هم و شنیدن بعضی چیزه ا ورفتارها
یه حسی آمده سراغم که احساس میکنم که اون زن که فکر میکردم مادرمه
امکان داره مادر واقعیم نباشه امکان داره که من بچه اون نباشم
کلا چند وقت داشتم فکر میکردم به تمام کارهاش وهمه کذشته وهمه حرفهاش وتقشه هاشون
دیدم یه چیزی رو ازم قایم کردن
ولی صددر صد مطمین نیستم .
این قدر به گذشته و زمان بچگیم رجوع کردم ببینم چیزی یادم میاد یانه ولی یادم نیومد
هیچ زنی یادم نیومد که مادرم باشه
ولی رفتارهای مشکوک مادرم از گذشته وتمام زمانهای که یادم میاد این حس رو در من ایجاد کرده که اون مادرم نیست
اسم هیچ زنی هم نیومده توزندگی پدرم .
ولی احساس میکنم حتی تو گذشته پدر بزرگ مادربزرگم از من پنهان کردن پدرم ومادرم هم نگفتن
ولی دلیل تنفر مادرم و رفتارهاش که از بچگی با من بد بود از چند سالگی که یادم میاد هیچ محبت خاص مادرانه ای نداشته و همیشه برعلیه من عمل کرده
ولی نمی تونم بفهمم اگه اون مادرم نبود با این همه دشمنی که داشت حتما بهم میکفت
ولی پارسال رو چی ؟
با این یارو معلوم نیست چه کارا کردن که دعواشون شده بود
به من هم ربطی نداشت بهش پیام. داده بود تو نامردترین آدم دنیایی
دروغگوترینشون
بعدش هم وقتی زنگ زدم روز مادر تبریک بگم بدون اینکه من چیزی بهش بگم به من گفت تو مادر نداری !
در حالیکه من هیچ مشکلی باهاش نداشتم
به من گفتن که هرروز مادرم میومده با این یارو میرفته بیرون
و ملاقاتهایی پنهانی زیادی داشتن
اینکه این همه با من بد حرف میزنه همیشه ازم عقده داره
حتی دوست نداره یه قرون از مال پدرم بهم برسه
اینکه این همه الکی دوست داره باهام بد حرف بزنه
و بیشتر سال رو ازم بی خبره اینکه بعد مرگ پدرم باهام خیلی بدشده
اینکه اصلا برا ش مهم نبوده زندگیم سلامتیم وجودم
اینکه به جای اینکه به من زنگ بزنه به اون زنگ میزنه
به جای اینکه حالمو بپرسه بیشتر سال ازم بی خبره
و اصلا نود درصد از م خبر نداره
اینکه این همه برام مشکل درست کرده
همه ی اینها داره بهم میکه که امکانش هست که اون مادرم نباشه
ولی فقط حدس منه
هنوز شاید چیز دیگری باشه
اون هم بهم گفت هنوز خیلی چیزها هست که تو ازش بیخبری ؟
چه کسی به اونها گفته که این یارو با اون مادر کذایی من باهم قرار ملاقات پنهانی میگذاشتن که همسایه ها خبر دار شدن دیدن
چه می دونم .همه ا ش شبیه دروغ میمونه ولی این دوتا آدم بی نهایت من وبچه هامو اذیت کردن حالا بهش فکر میکنم
که چرا این وسط زندگی من و جوانیم و بقیه رو قربانی کردن واسه خود احمقشون
واین وسط چقدر من رو اذیت کردن
ولی من نمی دونم چرا همین طور دارم در موردش فک. میکنم
غصه هم نمی خورم اصلا برام مهم نیستن انگار وجود ندارن
اصلا اونها کی آن
لعنت به جفتشون