ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

نیست مهلت دیداریار

شده غیبت کبری تماشای یار

غیبت‌کبری نیامد بهسر

مانده به پرده همان شاه پسر

روز تماشا کی فرا‌میرسد

کی به سر می‌رسد

فراق

کی خسرو وکیقباد کی بودن

این شاه کیان کی میرسد

وعده دیدار ما گذشت

ما که ندیدیم دیدار شاه

همان گشتیم دلخوش به دیدارماه

ماه مرا یارشد

چون قمر بود به گرد زمین

چرخنده به دور ماشد

من ماه شدم

ماه بنده

او شده گردم چرخنده

ماه کجا من کجا

ماه همه خاک بود

گوهر من افلاک شد

​​​​​​​

ساحل
دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲
15:8

فریب .سپید ‌.ساحل

برو دیگه حرفی نزن

بگذار تنها بمونم

فقط رفتن تو فاجعه نبود

فاجعه ورود تو بود به زندگیم

مثل بمب اتم واسه هیروشیما

بعد تو من موندم و ویرانه ها

حالا با این همه ویرانی چه کنم

فاجعه وقتی بود که نبودی کنار من

وقتی دلم یه شونه میخواست واسه گریه هام

تنم یک تن تبدار میخواست

تو سرد مثل تکه های یخ تو قطب جنوب

اغوش تو برای من جا نداشت

تنت مال دیگرون بود

من بیگانه بودم با تن ‌جونت

دور از وجودت

ویک روز نکردی روی خوش نشون

مثل دیوونه ها آتیش زدی به قلب و دل وجون

عشق نبودی مثل سیلی ویرونه آوردی واسه من

شبهامو خالی کردی رفت دنبال دیگرون

من تنها من بی کس موندم و یه شهر عشق خالی

یک عالمه حس و عشق و عاطفه پوشالی

گول خوردم‌ازت ندونستم همه کارات یه نقشه بود

واسه به ویرونه کشوندن عشق و تن ووجود من

به بیراهه بردی همه وجودمو

‌توی کوچه های بی کسی رهام کردی به روزی

ساده بودم یه آدم احساسی

تو یه مکار یه حیله گر یه روباه

من رومیخواستی که باشم شکارت واسه یه وعده شامی

ویه عشق دایمی نمی خواستی

تو‌فریبی تو‌ریایی دیگه باور ندارم

رفتن تو دیگه فاجعه نیست

راحتم از همه دروغات و حرفهای خالی

............

برای بعد

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲
14:16

نفس.سپید ‌.شعر

از این دل خسته چه میخواهی

از یک تن زخمی چه میدانی

روحم زخم خورده از روزگار

دلم شکسته ربی مهری روزگار

پاک کردم اشک را با گوشه آستین

دستمال عشق را باد برده

گویی که خوشبختی سالهاست مرا از یاد برده

لبخند مرا عمریست دزدیدند

شادی هم نام و نشان مرا از یاد برده

گل بوستان عشق من شکفت وپژمرد شام و هر سحر

نیامدی ریشه گل عشق هم خشکید

دیر شد عشق دیر شد همه چیز

دیگر نام مرا از یاد برده

به سوی یار ی دگر رو کرده ام

یار قدیم مرا از یاد برده

شبنم ترانه عشق میخواند

اما که گویی مرا که دید شعر خود را از یاد برده

نفس نسیم قطع شد سحر گاه

بگویید بوزد به بوستان که گل در گرما ‌پژمرد

جان به لب رسید زغمهای ایام

به جانان بگویید مگر مرا از یاد برده

یک نفس جان بده به تنم که بی جان نشوم

در غم زمانه و غم ایام

دل به دهم که کس نیست همدل

دور مانده خلایق از جان تنم

میان قلعه عشق الهی است جای من

دست مردم نرسد هرگز به پیراهنم

دور ز خلایق نفس و جسم و تنم

دور زبازیهای زمانه جسم وتنم

باد برد هر چه که بود به سرزمین دیگری

چه خوب که غم هم برود از جان وتنم

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲
23:7

دشمنی

اگر عشق این است که تو با دلم کردی

من عشقی نمی خواهم نمی خواهم

اگر مهر این است تو با دلم کردی

من مهری نمی خواهم نمی خواهم

اگر یاری این بود که تو با دلم کردی

من یاری نمی خواهم نمی ‌خواهم

اگر وفاداری همین است که تو با دلم کردی

من از تو وفاداری نمی خواهم نمی خواهم

اگر دشمنی همین بود تو با دلم کردی

عزیز من من دشمن نمی خواهم نمی خواهم

رو رو از بر م بیرون با هر که خواهی رو

هر جا که خواهی شو من دیگر یاری نمی خواهم نمی خواهم

ساحل
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲
14:2

به نام خدا

قصه های قبل را رها کن .

یک قصه تازه شروع کن !

چقدر سخته زندگی

چقدر سخته ماندن

ورفتن چقدر راحته خلاص شدن

ولی به کدامین سو

فرار از واقعیتها

حرف نزدن

نگفتن

اه اه اه اه

چقدر درد وغمها در دنیا ارزان هستند و چقدر شادیها گرانتر

شاید هم قیمت برابر داشته باشند !

نمی دانم میخواهم بروم و بدانم قیمت غم وشادی چقدر است .

شاید هم فقط با چند کلمه هم بتوان شادی و غم آفرید و فقط قیمتشان کلمات باشند و‌زبانی که میچرخه .

کلمات چیستند ؟

ایا قبل از آفرینش انسان کلمات وجود داشتند ؟

چرا کلمات وحرفها این قدر نقش دارند در زندگی ؟

در حالیکه زندگی واقعی با خون و پوست و سلول و روح ‌جان و دست پا پسر است !

یک تخمک ‌ویک اسپرم زندگی را در رحم‌ها بوجود می آورد ؟

حالا نقش کلمات چیست ؟

شعر ها داستان‌ها ،افسانه ها ،غزلها ،قصیده ها ،سپید ها ؟

محبت وعشق

باید غم وشادی راهم به حال خودش رها کنم وبروم به سویی

کجا بروم ؟

نمی دانم ؟

چه میخواهم از زندگی وحیات ؟

به کجا خواهم رفت ؟

در این زندگی چه چیز نصیبم شده ؟

این حیاتی که الان دارم اصلا زندگی نیست

مثل یه خیاله

خیال و دروغ انکار زندگی نیست

انگار چندین زندگی قبلی داشتم که این زندگی پیش اونها هیچی نیست ؟

مثل یه مستاجرم تو این زندگی

این حیات نیست

این مرگ بود که بعد از یه زندگی نصیبم شده .

این ادمها واقعی نیستند

بیشترشون شبیه فرشته های عذاب و نگهبانان در جهنم هستند ؟

مطمینم زندگی واقعی این شکلی نیست !

همیشه وقتی تو بدترین شرایط قرار گرفتم دلم میخواست یه درس باز بشه مثل یه پورتال تا از اونجا فرار کنم و وارد زندگی بعدی خودم بشم .

وقصه این زندگی تموم شه ،بدون یه پایان واقعی ومرگ

فقط بایه پورتال و ورود به یه دنیای جدید

لازم نبود بمیرم تا تموم شه .

فقط نیاز به یه درهست برای فرار

وهمین

ساحل
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲
12:55

به نام خدا

یه حس عجیب دارم .

حالم نه خوبه نه بد فقط یه احساس عجیب دارم .

ودلم میخواد یه داستان بنویسم ولی هنوز ننوشتم و دلم میخواد شعر بنویسم ولی ننوشتم .این روزها یه جوریم

فعلا برای یه مدت اینستا رو حذف کردم و کلا خیلی وقته تلویزیون رو از زندگیم حذف کردم ،اصلا هیچ مشکلی از نبودشون ندارم .هیچ اتفاق خاصی نیفتاده .

یه زمانی یادمه ماهواره داشتم مینشستم فیلم فارسی وان نکاه میکردم ،تو زندگیم هیچ وقت فیلم هندی دوست نداشتم .و کمتر نکاه کردم .این قدر کم که نگو فیلم ترک هم دوست ندارم .

یه زمانی هم احساس عجیب که داشتم این بود که نمی تونستم فیلم ببینم .اصلا دلم نمی خواست وقتم صرف فیلم بشه .

ولی حداقل مدت کوتاهی چند تا فیلم از فارسی وان دیدم .اونم خیلی زود ماهواره سوخت و دیکه نخریدم .

یعنی فکر کردم بچه ها نباید ماهواره نکاه کنن و خودم هم به جای اینکه وقتمو صرف دیدن ماهواره کنم بهتره برم ورزش کنم

به جای اینکه بشینم هیکل مدلهای فشن تی وی رو نگاه کنم خودم برم ورزش کنم .

البته ورزش کردم هفته ای سه روز .

چند سال گرچه من چاق نبودم .ولی بعد یه مدت ورزش ‌عادت کردن بهش دیدم چقدر ورزش خوبه و چقدر دوستش دارم .

بعدش الانم فکر میکنم باید مدتی فاصله بگیرم

داشتم‌در مورد ماتریکس مطلب میخوندم اینکه برای خروج از ماتریکس باید تلویزیون و رسانه هاو شبکه های مجازی روحذف کنی .

الان خوبم فکر میکنم مدتی دور شم بهتره

باید فکر کنم باید تو دنیای واقعی زندگی کنم .نیازی نیست زیاد فیلم ببینم

الان مدتهاست فیلم نمیبینم به ندیدنش عادت کردم .

میخوام تو دنیای واقعی برای خودم زندگی کنم افکار واحساسمو در کیر نکنم

حوصله ندارم کلا از نور صفحه تلویزیون بدم میاد ازش زده شدم .انگار حالمو بدمیکنه .

البته چند روزی برای فاصله از اینستا یه حس هایی داشتم بعدش خواب زیاد آمده سراغم ولی اونم میگذره

گمونم هرچیزی بعد یه مدتی آدم رو معتاد میکنه به خودش

‌منم کلا دوست ندارم به چیزی عادت بکنم .

دوست دارم آزاد زندگی کنم هر چی بود بود نبود نبود .

از تلویزیون چی گیر آدم میاد دنبال کردن سریالها چی داره

هیچی

فقط آدم رو از زندگی دور میکنه .

الان حالم خوبه

خیلی خوب هیچیم نیست بیشتر وقتمو صرف کار خونه یا مارکت میکنم .

البته جای مارکت رو تغییر دادیم چندین وقته همه ا

ش مارکت بودم یکماه تموم که باید دوتا مارکت رو اداره میکردیم من مجبور بودم صبح تا شب مشغول کار باشم .

الان که اون مارکت قبلی رو خالی کردیم بازهم کار دارم البته کمتر در ضمن بایذ براشون غذا بپزم هرروز ظهر وشب در ضمن باید برم کمک بعضی وقتها برای آوردن بار که می‌رن من باید برم .اگه بانک برن من باید جاشون وایستم و اگه کار داشته باشند باز من باید برم

هر چیه البته بیشتر بعد از ظهر ها میرم تا شب

فعلا معلوم نیست تا کی برم اونجا

ولی باید فعلا هواسم باشه .

من اصلا دارم کار میکنم و دیگه برای خیلی چیزا فعلا وقت ندارم

حالا ببینم چی میشه

ولی خوبه

اوضاع بهتر میشه

باز هم باید برم ورزش کنم .این ماه رو به خاطر کار زیاد نشد ثبت نام کنم ولی احساس بدی دارم باید ورزش کنم .در ضمن بایذ بیشتر فکر کنم .

همیشه خودم به خودم کمک کردم همیشه دلسوز خودم بودم و یار خودم هم خودمم .

در ضمن یه احساس‌های که این مدت آمده سراغم

بعد آز این همه سال زندگی و چیدن خیلی احساس‌ها وگذشته و اطلاعات بغل هم و شنیدن بعضی چیزه ا ورفتارها

یه حسی آمده سراغم که احساس میکنم که اون زن که فکر میکردم مادرمه

امکان داره مادر واقعیم نباشه امکان داره که من بچه اون نباشم

کلا چند وقت داشتم فکر میکردم به تمام کارهاش وهمه کذشته وهمه حرفه‌اش وتقشه هاشون

دیدم یه چیزی رو ازم قایم کردن

ولی صددر صد مطمین نیستم .

این قدر به گذشته و زمان بچگیم رجوع کردم ببینم چیزی یادم میاد یانه ولی یادم نیومد

هیچ زنی یادم نیومد که مادرم باشه

ولی رفتارهای مشکوک مادرم از گذشته وتمام زمانه‌ای که یادم میاد این حس رو در من ایجاد کرده که اون مادرم نیست

اسم هیچ زنی هم نیومده توزندگی پدرم .

ولی احساس میکنم حتی تو گذشته پدر بزرگ مادربزرگم از من پنهان کردن پدرم ومادرم هم نگفتن

ولی دلیل تنفر مادرم و رفتارهاش که از بچگی با من بد بود از چند سالگی که یادم میاد هیچ محبت خاص مادرانه ای نداشته و همیشه برعلیه من عمل کرده

ولی نمی تونم بفهمم اگه اون مادرم نبود با این همه دشمنی که داشت حتما بهم میکفت

ولی پارسال رو چی ؟

با این یارو معلوم نیست چه کارا کردن که دعواشون شده بود

به من هم ربطی نداشت بهش پیام. داده بود تو نامردترین آدم دنیایی

دروغگوترینشون

بعدش هم وقتی زنگ زدم روز مادر تبریک بگم بدون اینکه من چیزی بهش بگم به من گفت تو مادر نداری !

در حالیکه من هیچ مشکلی باهاش نداشتم

به من گفتن که هرروز مادرم میومده با این یارو میرفته بیرون

و ملاقاتهایی پنهانی زیادی داشتن

اینکه این همه با من بد حرف میزنه همیشه ازم عقده داره

حتی دوست نداره یه قرون از مال پدرم بهم برسه

اینکه این همه الکی دوست داره باهام بد حرف بزنه

و بیشتر سال رو ازم بی خبره اینکه بعد مرگ پدرم باهام خیلی بدشده

اینکه اصلا برا ش مهم نبوده زندگیم سلامتیم وجودم

اینکه به جای اینکه به من زنگ بزنه به اون زنگ میزنه

به جای اینکه حالمو بپرسه بیشتر سال ازم بی خبره

و اصلا نود درصد از م خبر نداره

اینکه این همه برام مشکل درست کرده

‌همه ی اینها داره بهم میکه که امکانش هست که اون مادرم نباشه
ولی فقط حدس منه

هنوز شاید چیز دیگری باشه

اون هم بهم گفت هنوز خیلی چیزها هست که تو ازش بیخبری ؟

چه کسی به اونها گفته که این یارو با اون مادر کذایی من باهم قرار ملاقات پنهانی میگذاشتن که همسایه ها خبر دار شدن ‌دیدن

چه می دونم .همه ا ش شبیه دروغ میمونه ولی این دوتا آدم بی نهایت من وبچه هامو اذیت کردن حالا بهش فکر میکنم

که چرا این وسط زندگی من و جوانیم و بقیه رو قربانی کردن واسه خود احمقشون

واین وسط چقدر من رو اذیت کردن

ولی من نمی دونم چرا همین طور دارم در موردش فک. میکنم

غصه هم نمی خورم اصلا برام مهم نیستن انگار وجود ندارن

اصلا اونها کی آن

‌لعنت به جفتشون

ساحل
دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲
3:8

به نام خدا

دلم در زد تا در و واکنی

نیومدی و دیگه از کنار ت پر زد

رفت ‌نشست شاخه درختی که چند کلاغ لونه داشتن

تو نامهربونی تو نامهربونی قدر دلم رو نمی دونی

ویه عمری آتیش به دلم نشوندی

‌هی آتیش سوزوندی دل رو پروندی

رفت و همنشین کلاغها ی تو‌ی باغ شد

دل رفت سرزمین پریها یار پریهای توی باغ شد

شب ها پری آمد نشست و قصه هاشو گفت واسه قلبم

دل دیدکه تنهاست بی گس و رسواست

همنشین کلاغ وپریچه های پرنده توی باغ شد

تو گفتی وگوشت از کجا خریدی

عزیز قلبم از قبرستون

پری که گوشت نداره

منم رفتم از قبرستون گوشت خریدم

دیگه با من حرفی نزن از آدمیت

ادمی کجا بود تنش کجا بود

روحش کجا بود

دشمن جان بود

لب پریها واشد به خنده

اما ببین که چشمای من رو گریون کرده

پری قصه میگفت

منم میشنیدم

قصه عشق نگو تو بامن

من برای تو دارم قصه پریها

قصه ابرو بارون دریا

قصه موج وقصه ساحل

یه ساحل تنها کنار موجها

یه مرد پیر ماهیگیر وقایق

‌یه عالمه پولک ماهی با گوش ماهی

دیگه چی میگی من بوی دریا

من یه اقیانوس پری دریایی دارم هزاران

توی تن من میریزه بارون

کنار ساحل شن های دریا

واون ور دریا درخت های بزرگ

پرنده دارم من صدهزار تا

عشق کجاست عشق من بارونه دریاست

دلم تنگه ماهی های دریاست

پری من پری دریاها

ساحل
چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲
21:53

فراموش میکنم تورا

وغم را

فراموش میکنم نام تورا

واز یاد میبرم تلخی های روز گار را

همه ی کلماتت را

می روم می‌روم

دیگر بر نمیکردم

به دنیایی که تو برایم ساختی

انباشتی قلبم را از غم

نمیشنوم صدایت را

میروم به سوی آغازی جدید

شاید گذشته را با پاک کن پاک کردم .

ساحل
سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲
19:25

16/5

به نام خدا

امروز شونزده مرداد ماه

این چند روزه که گذشته سرم شلوغ بود وکار زیاد داشتم .

خیلی تنم خسته است .فعلا دارم استراحت میکنم .

باید کلی انرژی جذب کنم برای ادامه زندگیم .

باید به خودم‌انرژی بدم و قدرت بدم و برای خیلی چیزها بی خیالی طی کنم و بی خیال غمها بشم .

باید خوابم رو کم کنم .

باید با بدن ‌وروحم خودم حرف بزنم و اون‌رو متقاعد کنم که نباید غصه بخوره و به چیزهای بیهوده فکر نکنم .

بایذ براش برنامه‌بگذارم باید باهاش حرف بزنم باید به خودم کمک کنم .

تنها کسی که میتونه به من کمک کنه خودمم .

باید زندگی رو دوباره شروع کنم به خودم و کارهام رسیدگی کنم به ورزشی ادامه بدم .باید کارهایی که دوست. دارم رو انجام بدم .

بقیه رو رها کنم .

زندگی همینه

ساحل
دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲
12:46

9/5

به نام خدا

یه حالی دارم .چند روزه فکر م مشغوله .درگیری ذهنی زیادی دارم .

گذشته و حال واینده

دارم خاطراتمو توی ذهنم مرور میکنم میخوام به چیزای جدیدی دست پیدا کنم ،‌چیزهایی جدیدی بفهمم از گذشته !

امروز هم که در حال گذره به آینده دسترسی نیست فعلا !

این روزا کار زیاد داشتم هرروز باید برم مارکت البته امروز کارم توی خونه بود .

بازم کارهست .

تواین چند وقت تنها جایی که رفتم اونشب رفتم واسه نذری مادرم

اخه حلیم داشت تا صبح نخوابیدم دم صبح خوابم برد .

مهمون داشتن البته نه زیاد حلیم رو پخش کردن .

ساعت نه نشده ما تهران بودیم مستقیم رفتم مارکت تا شب .

روز عاشورا رو تنها بودم پسر جونی رفته بود دسته ‌هییت

منم موندم خونه تا فردا صبحش ،

امروزم کله سحر پاشدم اولش اون قهوه فوری که اون اقا آورده بود واسه تبلیغ رو خوردم تا بدونم چه مزه آیه

ومثل چای کیسه ای بود ،یه فنجون خوردم خوب بود ،البته من تو این سالها باید قهوه مصرف کنم .

خیلیذخوبه قهوه نسکافه ،کاپوچینو .

باید خوابمو کم کنم سطح انرژیمو بالا ببرم .

باید زندگی کنم زندگی کردن هم به این راحتیها نیست .

تو تموم سال‌های گذشته دیدم که همشون میخوان زندگیمواز بین ببرن یا باعث شن افسردگی بگیرم .

همیشه دوست خودم ،خودم بودم ،حتی فامیل خودم ،خودم بودم

یه زمانی یاد گرفتم که جز خودم کسی رو ندارم .

تو بدترین لحظه های زندگیم هیچ کس رو نداشتم .

وقتی گریه میکردم هم باید توی تنهایی هام گریه میکردم .

حتی توی زندگیم یه شونه نداشتم سر ی که نبود حتی شونه ای هم نبود که سرمو بگذارم روش گریه کنم حتی دستی هم نبود دستمال بده واسه اشکام .

توی مراسم ختم برادر بیست وچهار ساله ام تموم انرژی پاهامو از دست دادم از شدت ناراحتی ولی سرپا نمی تونستم وایستم ولی هیچ کس نبود که بهش تکیه کنم راه برم .

یارویی که این همه سال اسمشو چپونده توی شناسنامه من

تو ختم برادرم هم دستم رو نگرفت رفت دست مادرمو گرفت

من دورم خالی از آدم بود .

وقتی هم از شدت غم بیهوش شدم کسی که در آغوش گرفت من رو عموی کوچکم بود .

اون هم اونجا بود .

ولی قبل وبعد از اون دیدم که کسی نیست

همه ی آدم‌هام مثل ماکتن

قلابین

همشون

ساحل
دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲
12:1
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />