ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شمع وپروانه.ساحل .شعر .غزل ،🌠

گل امدوشمع امدو پروانه نیامد

ازشمع بپرسید چرا پروانه نیامد

این امدو ان امدو همگان امدند

از دوست بپرسید چرا ان یگانه نیامد

لب امد و دندان ودهان امدورخ

اما که سخنهای گرانبار و گرانمایه نیامد

مهر امدو ماه امد و ارض وسما هم

اما که چه حیف از همه عالم یار یکدانه نیامد

تا دشمن راه دراز است کنید رهایش

از دوست بنالید که از او چه امد

نالید وبگرید و زنید بر سروصورت

که از هردوجهان ان خورشید وش ماه نشان به در خانه نیامد

لب گزید به دندان حیرت که چه ها گفت

جز حرف وسخن از ماهوشی این سویه نیامد

ویرانه نکن ملک دلی را که به عمری کردی اباد

عمریست کار او چنین است وچنان است از او جز ویرانه نیامد

دگر به گرد خورشید چه میگردید

که یار من در این منظومه نیامد

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل
ساحل
پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲
17:25

کدخدا وکرخر

خر من از کرگی دم نداشت

پا داشت طفلی ولی سم نداشت

گدا خدا خریدار کر خرم بود

حیوونی کرخرم میلی به او نداشت

کر خره میگفت کد خدا بده

من رو نفروش به کدخدای این ده

میمونم بار میکشم‌شب وروز

کار میکنم برات اندازه هزار خر

من رو بفروشی فردا هزار تن گندم بارم میکنه

جلوی مردم ده خوارم میکنه

هی با چوب وشلاق میزنه به پشتم

هی پا وسمم رو زخم وذیلی میکنه

بگو به اون کد خدا خرم دم نداشت

پا داشت ‌ و سم نداشت

کر خرم بیچاره صبح تا به شب اشک بارید

منم دلم اجازه نداد خرمو بدم کد خدا

خر سفید و زیبامو بستم توی طویله

تا یک‌روزی خر کامل بشه ببندمش به گاری

کد خدا از دست من خیلی کلافه است

باور نمی کنه حرفامو خرم دم نداره

فکر میکنه که کلاه سرش میگذارم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲
15:18

جانانه

خسته ام خسته از جهان پیر ومفلوک

که به جز درد و غم ندارد هیچ

کاروان دل می‌رود از این جهان

چه میماند بجز خاکی که خانه مواران وکرمهاست

چه خلیده جان من را صد هزاران بار بیهوده

برای هیچ پوچی چه زندگی ها را داده بر باد

زندگی چه دارد دنیا چه دارد هیچ

پایان پذیرد زندگی روزی اخرش هیچ

حورو غلمانش چند روزه بود

عاشقانش چند روزه بود

لب گرچه سخن کرد از غمها

ولی گوش جهان کی شنوا بود‌

به حوریها دل ندادیم وبه غلمان ها

که دل ما هرگز این جهانی نبود

مرگ در کمین ما چند قدم دورتر

ولی هرگز تنها نبودیم در سختیها

به حوری و به غلمان دل ندادیم ما

که قلب ما گرفتار لذتها نبوده

یار اولین ما خدا بوده

یار آخرین همان بوده

دل ندادیم به شب وروزش

دل ندادیم به ماه ‌خورشیدش

جان ما این‌جهانی نیست

تن ما هرگز ماندنی نیست

ارزوی بوسه برلبی برجان ما نیست ‌

که بوسیدیم خاک استان جانان را

ره ورسم عاشقی را نمی دانیم

که در راه عشق اصلی ما جان دادیم

مرده ایم از دنیای فانی

ما را نیابد کس در این جهان باقی

کس نمی داند کجا هستم

غایبم از عالم من نیستم

‌باقی در من اوست

که جاناناست

دل من دنبال دنیا نیست

ارزوی عشق در سینه من نیست

گفتند رویارون از عالم خاکی

گفتند بیرون سوار ماه افلاکی

گفتند رهاکن مهررا

بیا بیرون از این افلاک

بیا تا جایی که جان بینی

دوست را درمان بینی

هو هو هو هو هو

ها

دل دل دل

دیگر مرا غم نیست در دل

یاری نخواهم از کسی هرگز

چو او یار من باشد

چو او جانان من باشد

چه حاجت یاران دنیایی

وما که سر دادیم در راه او

ما که جان دادیم در راه جانانه او

با این جهان خاکی کاری داریم مگر دیگر

با مردمان کاری داریم مگر دیگر

ماییم وجانی که جان جهان است

بی نیاز از خلق رو به جانان است

با که درد دل گوییم که محرم راز است

دیگر نزد طبیب آییم بهر چه یاران که او درمان است

شفای خود ز او خواهیم که او داند همه دردم

دوای در د من باشد حبیب من

یار من او یاریگر م اوباشد

هی هی هی هی هی

ها هو ها هو

هوهوهوهوهوهوهو

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲
14:43

شاید نباید اهمیت بدهم به خیلی چیزها

شاید نباید حرص بخورم .

هی چرا باید تو ضیح بدهم به خودم .ایا اینکه مردی عاشق یک زن باشه اون زن باید زیباترین زن باشه .

چیزهایی که فهمیدم اینه که نه .

ایاباید پولدار ترین باشه بازهم نه

اصلا نیاز نبست کسی عاشق من باشه .

الان من به دختر بچه نیستم .هفده سالم نیست .من مادر دوتا بچه هستم .که به نویسندگی علاقه داره .

الان اصلا به هیچ کس اهمیت نمی دهم .از درون روزگار سخت ومحکمم کرده .دیگه برام اهمیت نداره بقیه فکز کنن من بسیار زیبا هستم .

اصلا دنبال مقایسه نیستم حتی حسودی هیچ کس رو هم نمیکنم .

الان که سالهاست دارم ورزش میکنم و توی مارکت هم چند ساله میرم فهمیدم که برای ادامه زندگی و زندگی بهتر باید پول داشت .

باید راه ورفتار با مردم رو یاد گرفت .

تو کاری که من الان دارم انجام میدم گاهی فقط باید اخلاق خوب داشت .باید روش های معامله رو آموخت .

باید یادگرفت چطوری پول در آورد چطوری مشتری رو راه انداخت .حتی اگه مشتری بداخلاقی کنه هم مجبوری تحمل کنی .

حتی نمی تونی کاری کنی که بقیه بفهمن یک مشتری بخاطر هزار تو مان گرانتر بودن کالا عصبانیه .

مجبوری .

مجبوری صدات در نیاد تا جلوی کاسبها و مشتریها اسمت بد در نره .

اصلا اینجا که من رو فرستادن کسی به زیباییت کاری نداره .

اگه یک حوری هم باشی مثل یک فروشنده باهات رفتار میشه .مجبوری از درون مثل آهن باشی و از ظاهر مثل موم .

تو زندگی باید یاد بگیری که چطور زندگی کنی .

چقدر باید از اول زندگیت روش‌های خوب زندگی رو یاد بگیری .

اینجا باید هواست جمع باشه .

پول که نداشته باشی نمی تونی راحت زندگی کنی .

برای پول حلال باید کار کنی .

اگه یه آدم پولدار بالا سرت نیست باید خودت راه پول دراوردن رو بلد باشی .

اصلا از مردهای احمق عاشق یا قاشق چندین سال پیش هیچ خبری نیست .

همون احمق های بدرد نخورد که مثل روباه مکار چندین سال پی ش وقتی فروشگاه مجسمه داشتیم میومد ن و هی میگفتن عاشقن

اون احمق‌ها دیگه نیستن .

اصلا نمی ببینمشون .

البته بازهم این میگفت بیا فروشگاه و اون گربه نره و روباه مکار پیدا میشدن .چندین بار باهاشون دعوام شد .

الان خیلی گذشته

دارم فکر میکنم به چه علت مثلا اونها میخواستن من رو ازبین ببرن

یا فقط میخواستن اذیتم کنن .

از پدرم پول زیادی نمونده بود یا حداقل من میدونم اموال پدرم یه اموال معمولی بوده .با مرگ من سهم بیشتری بهشون نمی رسیده .

شاید مادرم و این یارو باهم تصمیم گرفتن من رو ازبین ببرن .

چون من میخواستم طلاق بگیرم .واونها نمیکذاشتن جدا شم .شاید نمی تونستن بگذارن جدا شم تصمیم گرفتن من رو حذف کنن تا دیگه منی نباشه

شاید هم کسی ازشون خواسته بوده .

کلی اتفاقات افتاده

اینکه واقعا دیگه تمام روابط ازبین رفته و بعد اون قضایا کلا رفت وامدها قطع شده .

ولی مهم نیست من تمام سعیم رو میکنم رفت وامد نکنم

دلیل اینکه احساس کردم دختر مادرم نباشم که من رو بزرگ کرده اینه که

اون روز که داشت صحبت میکرد گفت من دوتا دختر دارم .

در حالیکه اون مثلا سه دختر داره .

بعدش هم اینه که هیچ عاطفه ای نداره

بعد با این اقا دستش یکیه و اصلا هیچ وقت هیچ کجا چیزی به نام عاطفه نداشته .

شاید زمان بچگیم به من میگفت تو دختر ما نیستی و ما تورو پیدا کردیم

فکر میکردم شوخی میکنه ولی بعدها والان میبینم که چقدر حتی نسبت به بچه های من عقده داره .

روز مادر پریسال هم بهم کفت تو مادر نداری .

بعد عقد دلارام زنگ زد وبا بدترین حالت ممکن بامن حرف زد در حالیکه

من باهاش مشکلی نداشتم .

نمی دونم نمی دونم دقیقا شاید دخترش نباشم

شاید یک چیزهایی هست که من نمی دونم

ولی فعلا ولش کن .

ولی چطور ممکنه اون بگه من دوتا دختر دارم

در حالیکه ما سه تاییم

چطور ممکنه این قدر رفتاراش با من و بقیه این همه تناقض داشته باشه

ولی در کل بهش فکر نمی کنم .

چطور ممکنه این همه من رو آزار بدن بعد اون بی خیال باشه

چطور ممکنه بقیه ماجراها که نمی خوام در موردش فکر کنم .

مگه میشه شایذ من اشتباه میکنم

شاید .ولی من تمام سعیم رو میکنم که نزدیک اونها نشم .

الان تنها فکر ی که باید بکنم اینه که به کارهام برسم و نقاشی کنم ورزش کنم .کتاب بخونم و اصلا به بقیه فکر نکنم .

باید بگم که اولین تابلو رنگ رو غنم تمام شد و دومیشو شروع کردم .

اولی خیلی زیبا شد ،

دومی هم تازه شروع کردم

شاید هی ادامه بدم نقاشی رو برام خیلی بهتر باشه که فکر کنم که کسای دیگه چه کار کردن .

دلم میخواد حداقل به آرامش روان برسم با نقاشی .

و اینکه بعضی احساساتم تخلیه شه

و وقتم رو صرف یه کار مفید بکنم .

دلارام هم بهم سفارش کرده نقاشی رو ادامه بدم و موفق بشم و نقاشیهامو به نمایش بگذارم .این طور یه کار و سرگرمی بسیار زیبایی دارم .

در آینده حتما موفق تر خواهم بود .

رفتم در مورد نقاشها ی مطرح مطالعه میکنم و دارم اشعار سعدی رو میخونم تا بهم کمک کنه .

شاید شعر هم کمکم کنه حتما شعرهای عالی بگم که بدرد کسی بخوره چاپشون میکنم .

شاید در آینده ولی برای آین موضوع باید خیلی مطالعه کنم تا بتونم غزلهای سطح بالا و سپیدهای عالی بنویسم که بدرد چاپ کردن بخوره .

دیشب داشتم فکر میکردم به چاپ اشعار

حتما باید چند ین پله برم بالاتر خیلی بالاتر شاید باید هزار پله رو طی کنم .

باید ارتقا بدم خودمو .به هیچ کس هم فکر نکنم

دوست ندارم کسی مزاحم بشه .

ساحل
یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲
0:43

اصلا نباید به هیچ کس فکر کنم .

اه ولی نمی دونم درسته نوشتن خیلی چیزها .

اینکه واقعا تو سرمن چی میگذره و تو سر اونها چی ؟

ولی واقعیتها همونها هستن که خودم برداشت کردم .

شاید الان اعصاب نداشته باشم .ولی باید یک روز بنویسمشون .

در مورد چیزهایی هم خودم شک داشتم ولی اتفاقات آینده آش همه چیز رو روشن کرد .

بقیه آشم روشن میشه .

واضحتر وروشنتر .

شاید آینده همه چیز رو بهتر بهم نشون بده .

به چه جاهایی به اصرار فرستادنم

مثل همون سرخاک که یکی پیداش شده و شروع به هتاکی کرده

اونم الکی

من حداقل از اون زن پنج متر فاصله داشتم

شاید زنه دیوانه بود شایدم یادش داده بودن .

الکی بهم کفت تو خوردی به بچه من .

بهم فحش داد و خواست من روبزنه .

نمی دونم چرا فکر کرد میتونه من رو بزنه .

در حالیکه حداقل بیست سانتی متر از من کوتاهتر بود شاید پیش خودش واخلاق خودش فکر کرد خیلی زرنگه .

وفکر کردچون میتونه فحش بده حتما هم میتونه من رو بزنه .

فقط به یک دلیل الکی یادمه کسی که من روفرستاد اونجا و اصرار کرد برم همین یارو بود .

چه مردمی .

یااون روز که من رو فرستاد دنبال طلب ش از یه زنه

اون هم شروع به هتاکی کرد

از قصد این جور ادمها رو پیدا میکرد من رو میفرستاد پیششون .

نمی دونم اونها چی مصرف میکنن این قدر هار میشن

اصلا نمی فهمن که نمی تونن از پس هر کی بربیان

شروع میکنن به پرخاش بعد هم حمله میکنن

البته خودشم گفت اون زن کارش قاچاق زنها به خارج بود .

الان کار دارم بعدا مینویسم .

ساحل
شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲
21:52

تو برو به همون زنهای عملی که خودت درستشون کردی برس ,

برو واسه همون زنهایی که واسه زیباتر کردنشون مایع گذاشتی برس ,

تو برو باهمون ادمهای قلابی و فیکی باش خودت درستشون کردی ,

برو به همونهابرس ,

برو به دروغات دغلات برس ,

برو به زنهایی برس که پابه پای کصافت کاریهات میان باهات مواد میزنن اونهای که پایه مشروبتن

اونهایی که تو همه جور لجنتر ذز خودتن

من میرم ,دنیایی که تو ساختی مال خودت و امثال خودت

یادم نرفتع چقدر تو این شهر بی سروته ونکبتی برام فیلم بازی کردی ,چقدر دیگر.ن رو به جونم انداختی

همه رو خریدی تا باهام بد باشن ,

همه چقدر باهام بد رفتاری کردن ,

همه رو دشمن کردی

هر جا رفتم جلوتر رفتی همه کارامو خراب کردی ,

هی اصرار کردن برم سر خاک وقتی رفتم

یک زن بیخودی به هم گیر داد دا میتونست فحشم داد الکی .یه بهونه واهی دراورد .تا فحش بارونم کنه ,

تا بهم فحش ناموسی بده ,

رفتی همه رو به جونم انداختی .هیچ وقت نگذاشتی اب خوش از کلو پایین بره ,

تمام روابطم باهمع ادمها رو خراب کردی .در حالیکه خودت هیچ جای زندکی من نبودی ,

یک ادم شیشه ای روانی رو که اخلاق نداره

به همه جور کثافت کاری دست میزنع

اصلاانسانیت سرش نمیشه گذاشتی و به زور نگهش داشتی .

و تامیتونستی کاری کردی من رو بزنن .کاری کردی همیشه زندگیم در خطر باشه ,

خلاصه تو با همه کارهایی که کردی اگه یکییکی حساب کنم دقیقاخود شیطانی .

همیشه بر علیه منی

منم خسته ام به توربطی نداره من چه شکلیم به تو ربط نداره من کجام .

هر فکری هم که بکنی به من مربوطنیست ,.

من خسته ام میخوام بقیه عمرم مال خودم باشم تنها باشم .

دیگه اعصاب ندارم خری مثل تو روان من رو به بازی بگیره

با یک مشت الدنگ ..

ساحل
شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲
17:31

بیراهه

سیب هایی که تو دادی همه کرمو بود

ان همه کار که کردی همه بی پایه بود

وان راه که تورفتی میرسید به ته دوزخ

ان بناکه نهاده بودی ویرانه بود

وان همه ادعای کبر وتکبر ونازوتنعم

همگی خالی و کذب وبی مایه بود

ان وعده ها که دادی قبل خرمن

موقع برداشت محصول همگی پوشالی و بی کاره بود

دورغهایت را باد برد به میان دشت لوت

​​​​​داماد شب عروسی عور و بی بند وباره بود

قربانی دادی برای جبران گناهان کبیره

اما که حیف قبول قربانی تو لا مایه بود .

حیف از عمر که پای تو هدر شد

عشق چیزی هدر در مقام تو وبی سایه بود

دلیل تو برای بودنت هیچ معلوم نیست

هیچ نفهمیدی و افتاب وماه برایت لایه بود

کار محکم نکردی هیچ یکبار در عمر چند روزه

همه عمر تو صرف خراف و لاف و کار بی پایه بود .

صد هزار سخن گفتی و هزار داد و هوار و الان

همه گفته های عمرت همگی یاوه بود

بر در ودیوار نکوب خویشتن را به کولی صفتی

کولی وشی و بار نام سنگین و ادعا همگی بیراهه بود

با تو به هیچ کجا نمیرسد نه خضر نه اسکندر

نه موسی نه عیسی اخر راه تو در درکه بود

هیچ درکم نشد بهر چه امدی و امدنت از کجا ست

رفتن تو هم معلومم نشد به کجا میروی راه توکج راهه بود

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲
9:45

دیروز خیلی حالم بدشد وقتی در مورد کارهای اون حرف میزنم بدتر حالم خراب میشه .

این قدر بد که نگو از درون حالتم خراب خراب میشه .

ولی همیشه تصمیم گرفتم اصلا فکر کنم وجود نداره .

چون خیلی خسته ام دیگه هیچ طاقت وتابی ندارم .

وقتی فکر کنم چه کارهایی کرده اونوقت به مغزم فشار میاد قلبم شروع میکنه به بی نظم تپیدن روحم درد میگیره .

تمام روحم .اون مرخرفترین و بیخودترین آدمیه که میشناسم .

ولی مهم نیست .

یک زمانی تصمیم گرفتیم جداشیم .ولی نگذاشتن و خودش هم قبول کرد که جدا زندگی کنه ولی نمی دونستم که قراره این همه مارو اذیت کنه وبهمون آسیب بزنه .

هیچ وقت رفتارش با من انسانی نبوده وکاری نکرده که فکر کنم اون انسانه .

برای چی از اینکه یک روز به طلاق رسیدم ناراحت باشم .

من فقط پشیمونم ازاینکه لای همچین ادمهایی بدنیا امدم و وارد دنیای کسانی شدم که روحا بامن خیلی فاصله داشتن .

چون شناخت نداشتم .چون تو سنین کم بهم گفتن مجبوری ازدواج کنی .

یعنی اصلا چاره ای جز ورود ‌تحمل نداشتم .

گاهی خیلی دلم برای خودم سوخت که مجبور شدم تمام بدی‌های اون رو تحمل کنم .

اینکه اون اصلا با من ازدواج سوری کرده و کلا با نقشه آمده .اینکه همیشه من رو تحت فشار روانی قرار داده ‌‌همیشه با کتک دعوا و فحش و اینکه چون من یک دختر بچه بودم وارد زندگیش شدم از سن کم من و بی پناهی من سواستفاده کرده .

شاید من اول تجربه نداشتم به خاطر سن پایینم .به خاطر ابنکه کسی پشتیبانم نبود .

اون همه جوره از خوبی من و نادونی من سواستفاده کرد .حتی خانواده آش هم سواستفاده کردن .

اون به اندازه کافی آسیب زده بود ‌زمانی باید حذف میشد ‌کسانی که بهش کمک کردن تا بمونه و همچنان من رو تحت فشار روانی وجسمی ومالی قرار بده خود خانواده ام بوده اند ،

که الان همدستشن .

خواهر بزرگش و مادرم و کسان خودم ازش باج گرفتن تا به نفعش بازی کنن حرف بزنن .

ولی دیگه مهم نیست چون وقتی من مجبور شدم کسی مثل این رو تحمل کنم چه نیازی به اونها دارم .

من تمام سعیم رو میکنم تا باهاش حرف نزنم .

فکر میکنم اصلا شوهر ندارم مرده وجود نداره .

اینکه ار اول آمده بوده بیچاره ام‌کنه معلوم نیست همین ادمهای محله یا کسی یا همون کسان خودم که همیشه دارن از ش باج میگیرن یا اون خواهرش کهدهمیشه به من میکه بهش بدهکاره پولاشو میگیرن میخورن .

میره همه کثافت کاریهاشو میکنه .

موادشو میکشه مردارو جمع میکرده توی مسافر خونه ها باهاشون همجنس بازی میکرده مواد میزده .مشروب میخورده .کار یک رو ز دوروزه نیست .

حتی اون اکبر رو‌ور داشته آورده چپونده ور دلش .هفته ای دوبار هم‌جیم‌میشه میره دنبال یللی تللی

در کل هیچی من که نیست .

باز هم زبونش درازه بازهم پررو بازهم طلبکاره

نمیدونم از جون ما چی میخواد .

وقتی به گذشته فکر میکنم میخوام دق کنم بمیرم .

ولی چه میشه کرد .

سرنوشت گوهی منه

تقصیر منم هست باید میرفتم دادسرا باید میرفتم دنبالش تو‌همه شرایط

غیر متعارف باید تحویل ‌پلیسش میدادم وقتی زد وقتی کوبید وقتی شکست باید شکایت میکردم میکشیدمش دادسرا

باید جلو فامیلش ابروشو میبردم .بایذ میدادم این قدر بزننش که خون بالا بیاره .

وقتی پولهارو به باد داد باید حسابشو میرسیدم باید روزگار شو سیاه میکردم .

ولی من اشتباه کردم تحمل کردم الان وقتی در مورد کاراش بنویسم یا حرف بزنم حالم به شدت خراب میشه ،مثل آدم مریض .

الان همیشه سردرد میکیرم .تحمل ندارم .

تموم گریه هامو تنهایی کردم .

باید میزدم خودمو به سلیطه گری یا جدا میشدم به طور کامل .

من اشتباه کردم .باعث شدم خودم تنها بمونم آسیب بمونم .الان اعصابم داغون باشه .

من به خودم ظلم کردم .

خودم

وخودم

اشتباه کردم .اینها یک مشت کفتار گرسنه آدم فروش بودن .

همین من الان با هیچ کس در ارتباط نیستم .

ساحل
پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲
11:45

من دلم انجیر میخواست

انجیرهای سیاه

از همان درخت کودکی

یادت باشد که چه کردی

ارزوهایم را به باد دادی

غمهایم‌را هزار برابر کردی

ومن دوباره سر برآوردم از زیر آوارها

تمام زمان و زندگی را به هدر دادی

تو جز ویرانه کردن کاری بلد نبودی

آن انجیرها هم‌از یادم‌رفت

حتی شام خوردن از یادم‌رفت

حتی دلیل آرامش را نفهمیدم

در این زندگی برایم هیچ نگذاشتن بماند

مهم نیست

نیازی نیست من از تو انتقام بگیرم

زمان خود ش همه را به سوی نابودی میبرد

مر گ دیر یازود فرامیرسد .

من نه میبخشم نه انتقام میگیرم

زمان ودنیا خودش به اندازه کافی کار برای انتقام دارد

دنیایی که همیشه در حال ویرانه شدن است

اوارهایی که فرود می اید

شهرهایت ویران می‌شود

چرا باید فکر انتقام‌باشم .تو یک معتاد شده ای که همیشه با خودت و دیگران درگیری .

دایم دروغ میگویی همه چیز را به باد میدهی .

سگی تورا تکه پاره کرد وگوشت تنت را پاره کرد .

از دامادت کتک خوردی .به خاطر حرف‌هایت پسرت میخواست تو را بکشد .

از کار اخراج شدی .

ومشروب میخوری .

عاشق پیرمرد ی شده ای یک پیرمرد که نه نان دارد نه دندان نه پول نه زیبایی

دماغش به بزرگی یک هویج است .نه آراسته نه خوشبو نه خوش هیکل

یک پیرمرد

پیرمردی که هیچ چیز زیبایی ندارد .ولی همان هم از تو خوش اخلاقتر است .

همیشه همه چیز را به باد میدهی وبعد توجیه میکنی .

دروغهایت تمامی ندارد .حتی همان پیرمرد عشقت راهم رها میکنی ‌وبا مردهای دیگر میروی .

تمام سالها فقط فیلم بازی کرده ای و دروغ گفته ای همین .

وقتی میخواستند تو را کمپ ببرند مثل گرگ زوزه میکشیدی

حتی آن شب هم زوزه کشیدی

همان شب هم که خواستن. ببرندت صداهایی غیر انسانی و وحشتناک سر دادی

که من فکر کردم با موجودی غیراز انسان طرفم .

گمانم تمام عمرت قمارکرده ای .

به خاطر با ختهایت همیشه بدهکار ومقروضی .

دیده ام که چقدر خوب نقش بازی میکردی

چقدر راحت مشروب میخوری ‌

به چه راحتی ویسکی ها و ودکا رو میخوری

الکل برایت خیلی عادیست

انشب هم وقتی احساس کردم مردی و چشمانت از حرکت ایستاد فکر کردم مرده ای

نگو آنقدر مشروب خورده ای که باعث شده این طوری بشوی .

بعد که به خودت آمدی واستفراغ کردی رنگ شراب میان استفراغ بود که بازهم دروغ کفتی .

بعد در خانه نماز میخواندی .چقدر مارا اذیت کرده ای .

تو‌هیچ چیز نیستی

وچقدر مارا اذیت کرده ای .

تمام دارو ندارت را خرج مشروب و مواد شیشه و یک مشت معتاد کرده ای .بعد همیشه مارا آزار داده ای .

من همیشه تنها بوده ام .

تو آن روز هم دیدم مثل عاشق ومعشوق جلوی آن پسر فروشنده ایستاده بودی و دست روی سینه ا ش گذاشته بودی و او با چه مهربانی نگاهت میکرد .وقتی مرا دید هشدار داد .در نزدیکترین حالت .

تو عاشق مردهای همجنس خودت هستی .تو یک جنس قلابی هستی .

تو جز دشمنی با ما کاری نکرده ای .

ولی بالاخره یک‌روز خواهی مرد .

یادم نمی رود چه کارها با ما کرده ای و چقدر دروغ به ما چسبانده ای .

شایذ دلم نمی خواهد بیشتر از این بگویم .

ولی تو هم یک‌روز تمام خواهی شد .چندین بار به خاطر مصرف شیشه تا حد مرگ رفته ای .

یادم نرفته آن روز را که با آن پیرمرد به نام محسن قرار گذاشتی رفتی میدان اعدام سالم رفتی

دولا ودرب وداغون برگشتی مثل تکه پاره شده ها

چند روز حالت خراب شد نزدیک بود بمیری معلوم نبود با او چه کارها کرده ای .

چه خورده‌ای چه موادی مصرف کرده ای که احساس کردم مردی .

بعد دوباره خوابیدی چند روز بعد هم مثل روانی‌ها پاشدی و شروع به فحش دادن به من کردی .توی ماشین این قدر فحشم دادی و چرت و پرت بارم کردی که نتوانم رانندگی کنم .

ماشینها رو فروختی و پولهایش رو معلوم نیست چه کار کردی .

مطمین باش دنیا هم به این راحتیها نیست .جهان خودش انتقام می‌گیرد .

ولی اگر بگویم الهی پایت بشکند آنوقت خودم باید زیر تو لگن بگیرم .اگر بگویم الهی بمیری باید هر هفته بیایم سر گورت و به خانواده ات شام وناهار تو را بدهم .بایذ برایت قبر بخرم .

اگر دوست داشته باشم زنده بمانی روزگارم سیاه است واگر بخواهم بمیری دوست ندارم کسانت بیایند شام مرگ تو راربخورند حوصله ندارم بیوه احمقی مثل تو باشم .

در ضمن تو بمیری هم آن قدر آزارم داده ای که دیگر محال است زن مردی بشوم .

زنده بمانی هم باز من بیچاره ام .

فقط لعنت به آن خواهر لجن تو که توی اشغال رو آورد در خونه پدر من

همیشه فکر میکنم اگر میمردم خیلی بهتر ازاین بود که پا به خانه ی آدمی مثل تو بگذارم .

ولی مهم نیست .

ولی من خیلی پوست کلفت بودم که جلوی تو و امثال تو دوام آوردم .

اگر کس دیگر جای من بود حتما خودکشی میکرد.

یا میرفت تیمارستان .

تو یک لجنی .یک گرگ نما

من هم اشتباه کردم دوام آوردم .

تو کسی نیستی که من ببخشم یانه

این را فهمیده ام که تو وامثال تو بدرد نوکری من هم نمی خورند .

چون نوکر من برای من کار می‌کند نه برای دیگران .

حتی خر من هم نیستی چون خر را میبندد به میخ طویله نمی رود با هر که

خرم را می بستم نمیرفت هرجا هر کاری بکند .

تو هیچ کس من نبودی .

برای خودم متاسفم .

ولی تمام سعیم را کردم تا ازشر تو خلاص شوم ولی نگذاشتن نشد وهمیشه مرا تهدید کردید به قتل اذیت آزار

حتی نمی دانم چه بازیهای پشت پرده کردید .قتل

تجاوز اذیت آزار .

پول رشوه

همه کارهای خلاف

بعد چیزی شدنی همیشه میگویی فاطمه زهرا

گمان نکنم فاطمه زهرا شماها را آدم حساب کند یا محل سگ به حرفهای تو بگذارد یا نفرین های تورا اجابت کند .

خدا هم به حرف‌ها و‌نفرین های تو محل نمیگذارد .

توی روانی دیوانه به پسر من نفرین میکنی .

در حالیکه همین پسر رانداشتم پدر من در می آوردید

همین پسرنبود تو خیلی بدتر بودی از ترس اینه که نمی تونی اذیت کنی .

این نبود تو یادم هست چه چیزهایی میگفتی .

خواهرانت دهاتی ات چه می‌کردند و میگفتند .اگر پسر نداشتم جلوی گرگهایی مثل تو دوام نمی آوردم .

ان وقت همان را چماق میکردی میکوفتی برسرم

میگفتی اجاقت کور است نگه از پشت کوه آمده ای .از لای یک مشت دهاتی

جایی که پسرنداشته باشند میگویند اجاق کور

انو‌وقت همان هم میشد مشت دیگر بکوبی سر من

ان وقت اکنون با مصرف شیشه و اخلاق سکی تو و خشونت تو که به اندازه یک قاتل خطرناکی

چه کس جلوی تو دوام می آورد .

ان وقت هزار زخم زبان میزدی .

تو پیشرفته نیستی با کلاس نیستی تو فقط یک آدم کثیف هستی

که از زنان متنفر است چون همجنسباز ‌همجنسگراست و خصوصیت زنانه دارد از زیبایی های من متنفری .

چون من بدرد تو نمی خورم .چون تو اشغالی ولیخودت را آویزان زندگی من کردی .وماندی چون چاره نداشتم .

تو خوب نبودی

من خوب بودم

من زیادی خوب بودم .بیشتر از اندازه سر تو زیبا بودم .

و همین باعث شد آزارم دهی .

تو وخانواده ات از من و بچه هایم متنفر هستید .

چون من زیباترین و خوش تیپ ترین پسر رو دارم من یک دختر بسیار زیبا دارم .

خودم هم زیباترین هستم .

تو وخانواده ات از من و بچه هایم متنفرید .

تو همیشه میخواستی مارا اذیت کنی و در فشار نگه داری مبادا

از لای این فامیل در ودهاتی ات برویم بیرون

تا توسط اونها کنترلمون کنی .

تو از قصد همه چیز رو به باد میدهی چون میدانی که از اینجا برویم بیرون از حیطه همشهری های تو خارج میشویم آنگاه دیگر دسترس نیستیم

تو فقط داشتی اذیت میکردی همیشه هم با اذیت مارا نگه داشتی .

من پوست کلفت بودم شاید هم‌از جان گذشته دوام آوردم شاید هم مجبور بودم .

ولی توهم روزی خواهی مرد .

من ناراحت نیستم همجنس بازی

من ناراحت نیستم که تو هیچ کس مانیستی ناراحت نیستم مشروب میخوری شیشه میکشی بد اخلاقی

لیاقت تو این زندگی سگی است .تو نباید آدم بشوی همیشه باید مثل سک زندگی کنی .

من نیاز ندارم تو آدم بشوی همین طور سگ وگرگ بمان .مرا بدر

‌فحش بده

اصلا تو آدم نیستی .مهم نیست

گرگها نیاز به بخشش ندارند .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲
8:3

در پناه دیوار .سپید ‌.ساحل

به نام خداوند

این زمستان این زمستان هم می‌رود

این زمستان سرد استخوان سوز بی رحم

که رحمی ندارد به برگ‌های خشک‌زرد وشاخه های خشک درخت

با وزش ها میریزد برگ‌های خشک وبی جان را زیر پا

برفهای سرد سرد دستهای خشک وسرد

پاهای لرزان از سرمای سرد

میرود می‌رود

غمهای درخت آن درخت تنهای کوچه ها

درخت بی برگ زمستانی

گریه های دختر ان‌پیرمرد

از فصل سرد

میرود

ان زن بی رحم تر از زمستان بیرنگ تر زیخ

ان صداهای ناهنجار

ان همه بی اعتنایی های او‌

می رود

می رود

گرچه کودکی در این کوچه ها

دنبال یک گربه میدود

گرچه یک دختر تنها به کنج خلوت میخزد

گرچه به لبهایش مهر خموشی مینهد

عمر تنهایی هم‌روزی به سر می‌شود

دیگر اعتراض و التماس

میماند بی جواب

نمی داند که نیست هیچ کس یاریگرش

دست در دست خودش مینهد

زیر بار غم زیر این ستم

نام خود را دخترک میگذارد مرد ،مرد

گویی که مردان مرده اند در زمستان سرد ستم

زن نباید که باشد مرد ،مرد

وقتی که تنهایی باید سر آرد

روزگار

بی هیچ یار

هیچ دستی نیست جز دست ستم

گلهای خشکیده در فصل سرد

زیر بار این همه برف

بابایی نیست که دیگر نان دهد

دخترک جز به دیوار ها کجا پناه برد

دیوار تنهایی و غم

همان که در پناهش اشک ریزد بیش وکم

هیچ کس نمی داند که دیوار دلدارش کجاست

اغوش دیوار سرد می‌شود پناه دخترک

اری در کوچه های تنگ تنگ

که هیچ ماشین نمی گذرد

جایی دران نیست هیچ کس

کودکی هم می‌رود

سوی مدرسه

اخرش مردی می‌شود

ان پسرک

ان همه اندوه و غم آن همه سرمای فصل سرد

هر چهبوده می‌رود می‌رود

شبهای تاریک وسرد که یخ میبندد آب حوض

ان همه تاریکی و ظلمت می‌رود می‌رود

عمر غم یک روز آخر می‌شود می‌شود

🌹🌹🌹🌹

برچسب‌ها: ساحل، سپید ‌ساحل
ساحل
دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲
5:48

هیچ وهیچ وهیچ

هیچ وهیچ وهیچ وهیچ وهیچ

از نظام عشق حاصل نشد هیچ

پیچ ‌پیج و پیچ وپیچ وپیچ

راه عشق راهی پربلا وپیچ در پیچ

نام هیچ عاشق نبوده هیچ هیچ

‌چه پیچانده عشق جان عاشقان در بلای هیچ هیچ

هر که رفته در راه عشق باز نا گشته از این راه پیچ در پیچ

راه بی بازگشت بود ه را بلاهای هیچ

اسم این عشقها را چه بگذاریم که از آن نیست حاصل جز هیچ

اشکهای عاشقان چکید بر سنگها شدگلهای رنگ‌رنگ نامش هیچ هیچ

دل شده شیدا در این راه پیچید دل در عشق اما نیامد هیچ

راه نشد هموار عاشق شد هزاران پیچ پیچ

هیچ کس را تمایل نیست این بلاهای عاشقی

میبینی که دیگر هیچ کس نیست فرهاد

مرده عاشق از جهان فانی و اسمش بقا

مانده از عشقش به گلستان و بوستان ها صفا

بوی گل می‌دهد ،دل عاشقان

هدیه دادند به هم گلهای زیبا عاشقان

گرچه از عشق نامد حاصل هیج

مانده گلها ی تری در بوستان جز هیچ

من نه فکر نام بودم نه ننگ

نلگیدم روزی در جهان

می روم این رههای پر پیچ وخم نمی ترسم من از غمهای جهان

نه عاشق نه فارغ نه مرد جنگی ام

هزارن رستم م دراین تنم

میروم ره را مثل سر داران جنگی ای خدا

کس نمی داند که من کی ام

من کی ام کاووس تو

همچوبختک افتاده ای برجهانم ای هیچ هیچ

طوطی تویی طاووس من

همچو مرغی می‌زنی لاف گزاف ،حرف‌هایی پوشالی وهیچ وهیچ

خدایا باز میماند در آخر زما در راه پیچ پیچ جهان اخرش هیج هیچ

عاشق گلهای زیبا بوده ام

عاشق آسمان و دریا بوده ام

از این عالم به این تنگی که هیچ نیست

چه شد نصیبم از این هیچ هیچ

غم نمی یابد ره ز غمهای جهان در دلم هیچ هیچ

به چه ارزد جهان که اخرش فانی است

غم از بودن ونبودن نمی خورم من هیچ هیچ

می روم این راه را من نمی ترسم زراه پیچ در پیچ

آخر قصه ندانم که چیست؟چیست

؟🌹🌹🌹🌹

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲
10:15

تقدیر نیست .ساحل .غزل .شعزچ

خدا

تقدیر نشد از باغ تو انگور مرا

قسمت نیست از شمع تو نور مرا

یک‌ شهر را مهمان کنی در بزم

در خور نیست از بزم تو سور مرا

‌برهمگان راه هموار کنی واسودگی

از راه تو نیست همجواری کرده ای دور مرا

شادی مردم طلبی و لبخند فروشی

مراد تو‌نیست شادی وشور مرا

فاصله ها را حفظ باید کرد توکرده ای

از هر دوجهان رانده و مهجور مرا

لذات جهان را برای خود میطلبی

دشمن جانی و نیستی سنگ صبور مرا

همنشین بد زخود رانده ام و دیگر هیچ

نخواهم که شود باعث‌رنج‌و‌دلشور مرا

کافرم به عشق اهریمنی تو واحساس تو

حاشا که‌کنی یاری و کرده ای رنجور مرا

هم‌نفسی با تو نیست آرزوی دل من

دانم که دهی بر باد فنا زندگی از تو‌دور مرا

تیغ‌ها در آستین پنهان کرده ای ،لبخند برلب

‌بزنی رگ زندگی چراغ پی سوز ونور مرا

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲
9:10

گم کرده ام

خدا

ای عاشقان ای عاشقان من خانه را گم کرده ام

نیمه شب به میخانه زدم چند پیمانه و رفتم زهوش

مانده ام در کوچه ها راه پس دانم نه راه پیش

عاقلان گویند من دیوانه ام عالمان گویند من جاهلم

هم راه خانه را هم راه میخانه را گم کرده ام

گفتم روم بتخانه ای تا بگیرم نشان‌راه را

امانمی دانم ره بتخانه را بتخانه را گم کرده ام

گفتم روم مسجدی تا ز دینداران بپرسم نشان راه را

دینداران بویید ن دهانم گفتند که خورده ای مسکری

راهی ندادند مسجدم راندند مرا ترسیدم دهندم

دست شارعی رفتم میان شهر راه را گم کرده ام

گفتند بگیر خط دلدار را تا بداند حال را

هم خط و هم موبایل را دیشب میان کوچه ها گم کرده ام

نمی اید کنون در خیالم خط دلدار و خانه

گیج ومبهوتم کنون هر چه بوده در خیال را گم کرده ام

خواستم بگیرم تا کسی تا روم پیش پلیس

دوستان دوش در میخانه هنگام مستی زده اند جیب مرا

هم پول تاکسی و اسنپ تپسی میان مدهوشی

سارقان زده اند از جیب من حتی کارت بانکی و مدارک را گم کرده ام

شنیدم کسی میگفت بزن افیون و شو‌ار غم خلاص

هنگام مستی دوش هم تریاک وهم شیره را گم کرده ام

ساحل
جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲
15:33

شطرنج.سپید ‌ساحل

خوب شد که در این بازی شطرنج

نیستم بازیچه دست مردم

ویران شده دیوار قلعه

فوج سربازهای کشته که میکشند

بیرون از صفحه شطرنج

فیل و اسب نرسید ند به آخر

شاه مرده و هیچ شاه زنده نیست

ومن بیرون از این صفحه بودم

وزیر هم به تنهایی کاری ازش برنمی اید

نه سیاه بودم نه سفید

برای خودم زندگی میکردم

من نباختم

چون نه بازیچه بودم نه بازیگر نه مهره شطرنج

.حالا اینها باشه شایذ روزی چیز بهتری از بازیهای دنیایی نوشتم

یادم بمونه .

برچسب‌ها: ساحل، ادبی سپید
ساحل
پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲
16:46

ظلمی کنی در کار او

هست شدم از هست او

بالا شدم از پست او

پیدا شدم از پنهان او

انگه انکار او انکار او

یاری کند یاری کند

از من نگهداری کند نگهداری کند

هر کس که خواهد تیغم زند

او تیرش زند تیرش زند‌

گفتند که اونیست در جهان

پس من از کجا پیدا شدم

کی به زیر فلک شبها هو کنی های کنی

به زیر فلک کی ناله ی مستانه کنی

کی گریه های شبانه کنی

کی رفته ای دنبال او

تو او خودش رسوا کند

پر ده بردارد از رخش

تو‌اورا پیدا کنی

کی ها کشیدی کی هو کشیدی

کی ناله مستانه زدی

تا او خودش پیدا کند

شب تا به صبح صبح تابه شب

خورده ای از آب ونان

بوده ای همیشه فکر نان

کی بوده ای دنبال جان

تا جانانه را پیدا کنی

کی کرده ای نامش صدا

تا از اونیامده ندا

کی مجنون شدی

اوشده لیلای تو

کی عاشق او‌بوده ای

تا چرخ وفلک از هفت آسمان

اورا پیدا کنی پیدا کنی

اندوه تو بوده تنت

ناز ونوازش وزنت

خانه خواستی و سرا

پول ومال ومنال

از ما پسر تو خواسته ای

دختران زیبا خواسته ای

همسران حوری وش و فاطمه خصال خواسته ای

بودی به دنبال جنان

یا دنبال آب ونان

‌از اخرت جنت می خواهی

از دنیا زنان

یا دنبال نانی و یا هوس

کی گفته ای که هو کجاست

جانم جانانم کجاست

اجر گذاشتی روی هم

بودی دنبال ساختمان

از دنیا خواستی غذا

ملک ومال ومنال

ار اخرت تو خواسته ای درخت و شیر وشراب

یا همسران باکره همان زنان حوری وش

کی گفته ای خدا کجاست

تو او خودش رسوا کند

پرده بردارد زرخ

کی گفته ای یا هومدد

با که بوده ای دنبال الاهومدد

نه نامش خوانده ای

نه جانش خواسته ای

حالا کنی انکار او

ظلمی کنی در کاراو

او‌دیگر چرا بنده آرد

انسانی دگر زنده آرد

خود برو فکر ی بکن

تا خودت پیدا کنی

گر او نبود ببین که خودت از کجا پیدا شدی

پیدا شدی از هست او

انگه کنی انکار او

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲
14:45

نفسم .سپید .ساحل

من و موج وساحل

من واب ودریا

می نویسم به یک نی

به روی شنهای ساحل

که ندهم تار مویت

به هزار صندوق جواهر

نکنم نظر من به مردان هستی

تا که هستم

چشم بسته به روی همگان من

عشق تویی و معشوق تو

به یک قدم هم نخواهم جدا شوی تو

زبرم نرو تو‌به یک سفر دوروزه

همگان روند و آیند

توبمان کنارم نفسم تو باشی

همگان مسافر

لب من گویا به عشق ساقی

همین بک لبخند زجهانم کافی

همه زندگی را داده ام به تو من

ولی عمری شده ای زندگانی برای دل من

همه جفا کار همگان ستمگر

جفانکن تو بامن که توهم نداری مهربانتر از من

نه کس که خواهد به این جهان زمن تو را بیشتر

همه دارو ندارم همه جوانی داده ام به پایت

دو‌دست تو را که کوچک بود گرفته ام به دستم

به تو‌اموختم من را ه رفتن ره و رسم زندگی را

همه را رها کردم به خاطر تو

نشستم به پایت که رسیدی اکنون به نوجوانی

تو برای من همچون علی اکبر

همه دارو ندارم به فدای تو

ندارد دنیا پیش روی تو قابل

ولی افسوس که تو ندانی هیچ گاه قدر مادر

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲
1:14

تو‌هبچ کس نیستی .

تو‌وجود نداری .

از کسی که نیست نمی‌شود انتقام گرفت .

من نادیده میگیرم همه چیز را .

شارژ باطری ندارم .شاید فردا نوشتم .شاید پس فردا

ولی باز خواهم نوشت .

ساحل
دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲
0:45

یه شعر کوچولو شاید خواستم بقیه شو بعدا بنویسم

روزی تورا میان خلق پیدا میکنم

انگه تورا دیوانه وشیدامیکنم

وانگه که عاشق شدی

عشق تو را حاشا میکنم

ور بگویی فارغی از عشق من

میان عاشقان تورا بدنام ورسوا میکنم ,

​​​​​​

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲
16:5

رویای شیرین.ساحل .سپید .غزل .

رویای شیرین من هیچ تعبیر نشد

سقف آسمان شکافت و تعمیر نشد

به دیرنشستیم در این شهر زبیم

هیچ خاک‌ صومعه زاهریمن دامنگیر نشد

گشتیم به شهر دیوانگان

وهیچ دیوانه در این شهر زنجیر نشد

بی سروسامانی ما را پایان نبود

گفتیم از نظم و هیچ نظمی در این تدبیر نشد

گفتند که حق می اید و باطل می‌رود

هیچ باطل نرفت و هیچ حقی دستگیر نشد

فرشته چه خبر دارد از غم دنیای دون

آدمی بود و گناه وغم بین این دو هیچ تغییر نشد

صاف بود ضمیر من از گناه وعیب

زیبایی صورت و سیرت نزدتو‌باعث‌توفیر نشد

خورشید و ماه هر یک به کاری مشغولند

خورشیدم و این برای ماه تحقیر نشد

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، غزل
ساحل
یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲
10:38

تلخ وشیرین

من غم یاری ندارم

در عشق گرفتاری ندارم

زدم خود را به ان راه

خبر از هیچ جایی ندارم

کشیدم خود را از این گرداب بیرون

دل حسرت کش پر سوزوگدازی ندارم

گفتم که میروم این راه تا اخر

برای برگشتن به غمها دلیلی ندارم

دگر زغم چرا گویم سخن من

من بی غم در این قلبم دگر غمی ندارم

گریه ام از بی کسیها نیست

صحیح این است که غمخواری ندارم

گزیدم گوشه لب را وزدم برپشت دستم

دگر از میان مردمان یاری ندارم

به سوی لامکان ها ‌‌‌‌‌میروم من اسیر ناکجا اباد

در این عالم دگر جایی ندارم

پریدم از بام عالم یک شبی من

همان دم هم به عرش اعلی رسیدم

قصه کوچیدن لیلا زعالم

قصه مرگ مجنون و مرگ فرهاد

دگر از شیرینان عالم مگو بامن

که از هردوعالم قصه ای جز تلخی ندارم

همه تلخیها گرچه پایان پذیرد

منم که از شیرینی جهان شیرینی ندارم

همه کام دلم تلخ شد باز

ولی من رو به تلخیهایی ندارم

نه ترش و نه شیرین دوای درد ها بود

به جز تلخی در این جا دارویی ندارم

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲
16:51

به نام خداوند

امروز یه روز دیگه بود .

یه روز جدید همین .

پسر جونی رفته سفر من موندم کارهای اقای پسر رو‌هم من باید انجام بدم .

از صبح بیشتر مشغول کارهام بودم .

نباید حرف بزنم باهیچ کس .

کارم زیاد بود ،

ناهارم از بیرون گرفتیم .اصلا حوصله حرف زدن با هیچ کس ندارم .

دوست ندارم با هیچ کس حرف بزنم بیشتر دوست دارم سکوت کنم .

همه رو فراموش کردم .خودمو وقف کارهام کردم .

باهیچ کس تماس تلفنی ندارم باهیچ کس گفتگو نمی کنم .خونه هیچ کس هم نمیرم .

نودونه درصد به کارهام میرسم .بیشتر وقت باید آشپزی کنم فعلا باید غذا بپزم البته بعضی روزا حوصله آشپزی ندارم .

هرروز برای کارگر هم باید غذا بپزم شام وناهار بعضی روزا اونم وقتی خسته ام نمیپزم .

بیشتر بعدازظهرها تا ساعت هشت نه تومارکتم .

صبح تا ظهر هم از خواب پاشم بعد ناهار بپزم دم‌ظهر میرم باشگاه

دیگه روزهای نقاشی فقط میرم نقاشی .

چون اگه برم باشگاه بعد برم کلاس نقاشی خیلی خسته میشم .

تصمیم گرفتم که روزهای باشگاه جدا باشه .

الان یه کتاب دارم بخونم .از کیه خریده بودمش .ایلیاد .

فعلا یه نگاهی بهش انداختم .

فکر کنم باید یه‌کتاب جدید بگیرم بخونم .

از هیچ کس خبر ندارم .تصمیم گرفتم به هیچ کار نداشته باشم .

کسی نیست باهاش حرف بزنم .

گاهی یه زنگی به دلارام میزنم حالشو میپرسم .

سعی میکنم با پسر جونی حرف نزنم .

تمام سعیمو میکنم باهیچ کس حرف نزنم و بیشتر با بله وخیر جواب بدم .

تمام روابط نابود شده و ازبین رفته .

حداقل اینجوری اعصابم آروم‌تره .

همیشه سعی میکنم خیلی کم غذا بخورم شاید تو زندگیم خیلی وقته که هیچ وقت غذایی نمی خورم که معده ام پرشع .

نودو نه درصد مواقع اگه خودم باشم سعی میکنم خیلی کم غذا بخورم .

بیشتر مواقع خونه رو زیاد گرم نمیکنم همیشه خونه سرده

شبها موقع خواب هم هیچ وقت جای گرم و نرم ندارم .

توی سفت ترین جا میخوابم .

کمترین غذا رو میخورم برای خودم .همیشه غذای بیشتر مال اونهاست .

چون من نمی خوام چاق شم یه انرژی زیادی تو بدنم بوجود بیارم یا باعث‌بیماری بشه .

تصمیم گرفتم خیلی وقته که تمام احساس‌های خودم رو کنترل کنم .

همشونو ،وهیچ وقت نیازمند کسی نباشم .

چون بقیه بهم فهموندن که هیچی من نیستن و من هم سعی کردم هیچ وقت روشون حساب نکنم .

برای ابد

خیلی تو انزوا رفتم ولی به جاش الان کار دارم ورزش میکنم و دارم روی هنر کار میکنم .این خیلی بهتره .

توی زندگیم هیچ وقت جای خالی هیچ دوستی رو پیدا نکردم .

شاید برای بعضی چیزها جای خالی بود ولی یه زمانی فهمیدم که نه

اشتباه کردم .

الان برای هیچ کس جانیست .

دیگه به هیچ کس فکر نمی کنم .خودمو راحت کردم .حوصله ادمهایی رو ندارم که با اعصاب وروانم بازی کنند اذیتم کنند .

یک زمانی خیلی خسته شدم .الانم که فقط دارم کار میکنم .

به هیچ کس فکر نکردن خیلی خوبه .

شاید شعر گفتنم خوب باشه .

ولی چه شعری

من که صنعت ادبی کار نمیکنم .

واصلا با خودم دارم فکر میکنم .

به شعر هم فکر میکنم .

ولی فقط احساسم که داری آهنگ یا وزنی هست مینویسم که نمیشه گفت غزل هست یا سپید .

اصلا خودم نمی دونم کدومشو .شاید بیشتر سپید باشه

غزل واره چند تا بیشتر ننوشتم یعنی اصلا کار نکردم

فقط وقتی حوصله ام سر رفته یا اعصابم خرده گوشی رو برداشتم‌تایپ کردم همین .

چه میدونم شعر گفتنم خیلی خوبه

ولش کن حالا بعدا به شعر فکر میکنم .الان چشمام خسته است داره خوابم میاد باید بخوابم .

ساحل
پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲
23:29

انارها وانگورها ساحل .سپید

کوچه باغهای کودکیم کجا رفتند

اه انارها اه انارها

انگورها انگورها چرا رفتند

برگهای مو تاکستان عشق احساس

یاقوتی های عشقم

یاقوت شدند

شکستند دیوارهای قدیمی فرو ریختند

ادمهای قدیمی هم با خاطرات رفتند

دستهای پینه بسته با غبانها هم به گذشته پیوستند

شاخه های قدیمی تاک شکستند

و از نو شاخه ها و برگ‌ها و انگورها رستند

خاک شد هر چه در گذشته ها بودند

نوجوانی آغاز کردند درختان دوباره انگورها رستند

غمهای باغبان نماند

از باغبان‌ها ی گذشته هم تن و جان نماند

چه پاها که رفتند در خاطرات زمان‌ها

چه پینه ها بستند تا باغها رستند

باغبان رستگار شد به خداوند پیوست

یادگار آن کهن ماند و دیوارها و‌قلمه های تاک

چه دست‌ها و قلب ها واحساسها که در گور رفتند

چشم ها گریه میخواهند بلبلان باغ هم هزارن بار آمدند ورفتند

انهاسراغ باغبان را از شاخه ها گرفتند اما نشانی از باغبان نیافتند

اه که چه زود گذراست دنیام مردمش چه زود رفتند

انارهای سرخ انارهای آبدار

اه انارهای سرخ انارهای آبدار

وخبر باغبان از باغ گرفتند

ومیوه چینی هم دگر نیست

چندین انار در شاخه های زمستانی ماندند

واه اه اه اه اه اه اه اه

دل که رفت و پژمرد

چشم که ز غمها آب ها افشاند

گذر زمانه میبرد ادمها

چه رسد به انار ها و انگور ها که ابند

حتی دیوارهای محکم باغ ها هم شکستند

چه رسد به شاخه های خشکیده باغها

انارها انارها انارها قصه ندارند زباغها

انگورها انگور ها انگور ها غصه ندارند از باغبان‌ها

دنیا پر شد وخالی شد همیشه از ادمها

وای وای وای وای دل‌ها دل‌ها دل‌ها

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲
16:8

کوچه ی بن بست

تویی که میگذری از کوچه ی ما

راه نیست از این کوچه ی بن بست

بسته بخت مرا این کوچه ی بن بست

پاک کردم از دفتر اوراق دلم نام تورا

کس نیست که همراه من شود

محکومم به تنهایی ابد

محکومم به تنهایی ابد

نیست هیچ کس همراز دلم

باز نمیشود اقبال من

تویی که زدی تیغ جفا

راندی به گوشه ی تنهایی مرا

غم نمی خورم از نبود تو

نیستی تا به ابد یار دلم

کوچه بن بست بسته بخت مرا

باید که پر بگشایم از این بن بست

از کوچه ما مگذر که راه نیست

من به امید تو ننشسته ام

منتظر نیستم .

میسازم بدون تو هم دنیای خودم

از نبود تو فکر نکنی دچار مشکلم

پاک کردم نام تو را از اوراق دلم

کوچه ی بن بست

کوچه ی بن بست

ساحل
سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲
13:25

می دونی دوست دارم چیکار کنم .دوست دارم خونه رو بفروشم بعدا برم یه جایی جدید خونه بگیرم که ادرسشو هیچ کس نداشته باشه .برای همیشه شماره تلفن هم با خونه فروخته بشه و تلفن همراهم رو هم عوض کنم بعدش اسم و فامیلم عوض کنم ،

کاش. اینها هم کمکم میکردن .

شاید بتونم اینکار میکنم و لی تا این پل رو دارن بازم همیشه مندرو اذیت میکنن و توسط اون بهم فشار میارن .

چیزی که فهمیدم اینه که مادرم و برادرام و این و همشون دستشون تو یه کاسه است .

مثل اون سال

من به هیچ کس کمک نمیکنم به کسی که میخواد باعث آزارم شه کمک نمیکنم .

اون روز یادم نرفته چی شد

این واسه خودش اون اکبر آورده که پشت تلفن بهش میگفت عشقم

عشقش اون پیرمرده است بعد رفته زندگی اون هارو خراب کردی یعنی اقای الف و خانم سین که اون روز معلوم نیست خونشون داشته چه غلطی میکرده که فتنه راه افتاده که منجر به چاقو کشی واخرش طلاق شده .

طبق آخرین روایات که من سراغ دارم خانم سین کارش تلکه کردن و اخاذی از مردهاست .

بهم گفتن که مردها رو به دام میکشه و چندین زن باهم یه گروه اخاذی تشکیل دادن برای دزدیدن اموال مردهای معتاد و بی سروپا

وقتی ازشون فیلم گرفتن ار اونها اخاذی میکنن

ودقیقا همین چند وقت پیش بهم گفتن که ماشین یه شخصی رو دزدیده بوده .

واین چون خودش اصلا صاحب هیچی نیست و با اونها همه چیزش شریکه و زندگی اونها رو داغون کرده با اون اقای الف

و خانم مادر من یه نقشه تازه کشیده که هی اون اقای الف رو میکشید اینجا

وقتی خودش همجنس بازی میکنه واصلا براش مهم نیست که من چیکار میکنم .

اون اقای الف اون شب تا صبح مواد کشید صبح هم بعد رفتن این آمده بود خودشو لخت کرده بود وتنشو نشون میداد سری پیش هم جلوی من کارهایی نمی دونم اسمشو چی بکذارم کرد

و قتی جبهه من رو دیدن اون هم اصلا از من دفاع نکرد بلکه به من فحش داد و بهم برچسب زد z

و تمام چند سال کذشته هم معلومه چه کارا کرده

دقیقا میخواستن من هم وارد لجن زار خودشون کنن

چون خودش بازیچه دست اونهاست .

معلومه هی چرا ازش پول میخواستن وچرا گذاشتن تحت فشار وتمام پارسال اون همه پول معلوم نیست کجا رفت .

شاید مقصر فقط این نباشه

اونها هم شریکن واقعا اگه اونها درست بودن این همه پشت این در نمی آمدن .

هرچیه ولش کن فعلا ولی اوضاع خیلی خرابه

نمی دونم چی بگم

اون که معشوقه خودش اکبر رو داره و هرروز هرجا دلش بخواد میره .

اصلا ارزش حرف زدن نداره کاراش .

اون روز خانم ک بهم کفت چرا اون پیرمرد نمی ندازی بیرون چراربراش غذا میپزی

وشاید نگهش داشتم تا خواهراش معشوقه برادرشون ببینن

یادم نرفته که اون روز چه فحش هایی به من داد خواهرش

بهم کفت تو معتادش کردی تو دروغ میکی نقشه کشیدی از این حرف‌ها

ودوست دارم بیاد معشوقه برادرش رو ببینه

تازه همین پیرمرده از این عاقلتره حداقل اندازه این روانی نیست .

همه آش من رو تهدید میکنه یک روز میگذاره میره

یک روز دیگه یک فیلم دیگه

اون روز بهم کفت میگذارم میرم خودت تنهابمونی کار کنی

کفتم برو

خوش آمدی به سلامت

یادم میاد اون روزها که میومد شناسنامه شو میگرفت و دعوا میکرد و من رو تهدید میکرد و اذیت میکرد که وقتی میره بهش کار نداشته باشیم برای همیشه خدا حافظی میکرد و چند روزی غیبش میزد ولی بعد دوباره پیداش میشد .واخرش معلوم شد که یک مشت معتاد رو جمع میکرد تو مسافرخونه دورش باهاشون شیشه میکشیده و این قدر مواد زده بود که کلا حالش خراب شده بود و قدرت راه رفتن نداشته

تمام گذشته کارش همین بوده

بعد این پسره جمعش کرد آوردش الانم اکبر جونش پیششه

منم شدم آشپز باشی باید غذاشو بپزم

عیبی نداره میگذره ولی اگه اینا ادمن گمونم یه اشتباهی شده

ولی مهم نیست من دارم برای خودم زندگی میکنم

مگه چه اهمیتی داره اون چه کار میکنه

ولی اینکه مادرم و برادرام با این دستشون تو یه کاسه است خیلی بدتره ،

کاش میشد فرار کنم ،دیگه دلم نمی خواد نه ریخت اونها رو ببینم نه دوست دارم این رو تحمل کنم .

کاش تو گذشته بیشتر عاقل بودم .

کاش یه راه فراری میگذاشتم یه جایی که دیگه اون مادر م واون برادرهام نیان

یکجایی که دیکه اینم نباشه

دیکه هیج کدومشون رو نمی خوام ببینم .

دیگه دلم نمیسوزه واسه هیچ کس .

کاش میشد

کاش راهای بیشتری داشتم

کاش تو گذشته از کشور فرار کرده بودم .

کاش یه کاری کرده بودم که مجبور میشدم پناهندگانی بگیرم

ولی وقتی ادمهای دورت این قدر عوضین جای دیگه چی

اونجا هم ا. این بدترن

ولشون کن با اونها دیگه رفت وامد نمیکنم .با اینم حرف نمیزنم

مگه با این زندگی کردم

ولش کن

اصلا چه اهمیتی داره اون چه کار میکنه

ساحل
یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲
22:57

ای پروردگار جان

امروزم یه روز دیگه از آذر ماهه .

هوا ابریه و سرد .دیشب بیرون بد جوری سرد بود .عصری یه سر رفتم مارکت .

چند تا مشتری راه انداختم .مشتری عمده نداشتم .بیشتر خرده خرید میکردن .

اینجا که آمدیم مشتریانمون جنسای دیگه میخوان .بازار برنج اینجا خوب نیست .شاید یک هفته هم یک کیسه برنج نفروشیم .

در حالیکه اون طرف تو‌اون مغازه شاید بعضی وقتها مشتری تنی برنج داشتیم .واسه رستوران یا شهرستان .طرف چند تن برنج میخرید میفرستاد شهرستان .البته سود عمده خیلی کمه .

بعضی وقتها بعضی برنج‌ها مثل پاکستانی ‌هندی خیلی سود کمی داره .مثلا برای هرتن برنج هندی تو‌عمده خیلی سود کنی پونصد هزاره گاهی از اینم کمتره مثلا یه تن میفروشید دویست هزار سود .

بعضی کالاها اصلا سودش خیلی کمه ولی مجبوری برای مشتری جنس تهیه کنی .چون چاره نداری .باید مشتری جذب کنی .

این طرف که برنج خریدار نداره .

ماهم زیاد دورو بر برنج نمی کردیم .

دلم نمی خواد. مارکت رو رها کنم چون باید مواظب باشم .

تمام این سالها باید بیشتر از اینها هواسم رو جمع میکردم .

شب خیلی سرد بود موقع برگشت رفتم روغن بزرگ بخرم برای نقاشی البته‌بیشتر وسایل رو از شهر کتاب خریدم .نقاشیمو شروع کردم .

الان نصفش کشیده شده دارم یه منظره نقاشی میکنم جنگل ورودخونه و کوه .فعلا این رو شروع کردم و باید ادامه بدم .

اون جلسه از یکی از دخترا روغن بزرگ قرض گرفتم .ولی الان باید تهیه کنم .

جلسه پیشش هم از مون امتحان نقاشی گرفتن .

اون روز دیر رفتم اخه رفتم مارکت یه مشتری عمده بود. مجبور شدم وایستم راه بندازمش بعد دیر رفتم دیدم امتحان میگیرن اونم باید یه چشم ‌ابروی طبیعی نقاشی میکردیم من که با مداد کار میکردم اون یکبها سیاه قلم .برای من سخت نبود سریع کشیدم و دادم به استاد و بعدش امدم .

این جلسه هم کار کردم .فعلا باید نقاشی رو ادامه بدم .

حداقل سرگرمی خوبیه هم‌ارامش میده از وقتی رفتم سر نقاشی کلا دیگه دوست ندارم برقصم .اون شب عروسی دختر. عموم بود اصلا دوست نداشتم برقصم .با اون حال که توی باشگاه کلاس حرکات ریتمیک هست ولی فعلا هیچ علاقه در من ایجاد نشد که برم .چون احساسی که نقاشی بهم میده خیلی بهتره .

رقص اون احساس رو در من ایجاد نمیکنه درضمن برای حرکات بدنی دارم ورز ش میکنم نیازی ندارم فعلا کلاس رقص برم .

شاید حرکات بدنسازی خیلی با رقص فرق میکنه .خیلی سنگینه

اونم من که وزنه های سنگین تر از حد بتوان میزنم .

این قدر وزنه سنگین میگذارم که در حد توانم به عضلاتم فشار بیاد .چون وزنه های سبکتر از قدرتم بهم کمک نمیکنه .

مربی های قبلی گفتند که باید در حدی وزنه بندازی یا دمبل وهالتر برداری که احساس فشار کنی .یعنی سبک تز از توان زدن وزنه باعث رشد نمیشه .

البته الان چند روز استراحت میکنم وبعدش باز شروع میکنم .

هر چیه امروزم روز قشنگیه .

یه لقمه کوچیک صبحونه خوردم ظرفهارو شستم و اشپزخونه تمیز کردم .هنوز ناهار نکذاشتم .

شاید بخوام ماکارونی درست کنم .

میخواستم یه سر برم بیرون ولی جور نشد .

حوصله ام سر رفته بود خواستم بنویسم .تصمبم‌گرفتم فعلا باهیچ کس حرف نزنم .

یه مدت مدید سکوت میکنم ‌باهیچ کس حرف نمیزنم میخوام فعلا در انزوا باشم و فقط ورز ش کنم و نقاشی بکشم و غذا بپزم و مارکت برم .

خودم میخوام برای خودم کار کنم .و پولامو خرج خودم میکنم .

اون‌روز که. داشتم میرفتم ارایشگاه توی راه کلی حرص خوردم

یادم آمد چه کارایی کردم .

همیشه درست زمانی که من نیاز به پول دارم این یارو پول نداره .

در حالیکه صبح ده میلیون تو‌کارت بود

اون هیچ وقت از دلش نمیاد برای من و خونه پول خرج کنه

برای هیچ چیز من

اون روز من پول داشتم اگه همیشه خودم فکر خودم نباشم اون هیچی مانیست

همیشه دیدم تو سختیها بدترین آدمه واز همه دشمنتر

چون آدم حسود و بدجنسی

پیش خودش فکر کرده بود که اگه پولهارو بده بع کس دیکه و به من بگه پول ندارم من نمی تونم برم ارایشگاه موهامو درست کنم یا ارایش کنم

فکر میکرد تمام پولهارو خرج هایلایت و مش کردم و لباس خریدم

بخاطر همین کارت رو داد به اکبر تا ببره پولهارو بده به رامین

بعد به من گفت پول ندارم

مثل عروسی دلارام

ولی من از لجم رفتم ارایشگاه و موهامو درست کردم

و ارایش هم کردم

تا بهش بگم که تو یه موجود ب ی شعور و نفهمی

من همیشه تو بدترین شرایط طلاهامووپسزاندازهامو دادم به اونها تا سرمایه کنن حتی ماشینی که خودم خریده بودم رو دادم به اونها تا سرمایه کنن

خودم دارم کار میکنم

‌ماشینی که به اسمم بود پارسال سه تا ماشین به اسمم بود به اضافه طلاها و پولهای پی اندازه

به اضافه کرایه خونه ای که مال منه دادم اونها بریزن مارکت سرمایه بشه

ولی اون فقط داره بازی میکنه و همیشه تو‌بدتذین شرایط قرار میده من رو

ودرست درلخظاتی که به پول احتیاج دارم بهم میگه نیست

و دقیقا طی همه سال‌های گذشته داشته برام فیلم بازی میکرده

بهش گفتم که تو ماموریت بدبخت کردن من بوده

‌خودش هم قبلا بدترین شرایط رو ایجاد کرده و‌دراخربهم گفته من هیچ کاره ام

همیشه مثل یه آجیر ومزدور و برده رفتار میکنه

و همیشه همه چیز رو به باد میده

وطی سال‌های گذشته کارش همین بود دور زدن ما

الانم وظیفه آش باز هم ارایه خدمت نیست باکه معلوم نیست برای کی کار میکنه

ودقیقا از یه عده میترسه وهمیشه به این‌ واون و حتی خواهر ‌برادرهاش باج میده‌

سال گذشته هم به کس وکار من باج داده

دقیقا خودش گفت که بهش

ن پول دادم

که طرف تو‌نباشند

نمی دونم ولی واقعا هم اونها کلا کشیدن کنار وهیچ‌ رفت ‌آمدی نیست

البته من نیازی بهشون ندارم وفکر میکنم برام فرقی ندارن باشن یا نباشن

اونها همیشه تو شرایط سخت پشت من رو خالی کردن و حتی تو عروسی دلارام هم بعضی نیومدن اونها هم که آمدن اصلا خوشحال که نبودن تازه به اصرار آمدن

والا اصلا نمی آمدن

گمونم باید جای اونها سیاهی لشگر می آوردم .

ساحل
یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲
13:37

بودن یانبودن

مسئله بودن یا نبودن نیست

بابت بودن تا وان گرانی دادیم

برگزیدن زندگی از نیست

غمهای جهان را گران خریدیم از نیست

نبودن نبودن نبودن بابت بودن

چه دردها را گران به جان خریدیم

غمها از پای درمان آوردند

بابت بودن

بودن چه گران بود که مرگ را خریدیم

ودرد ها را خریدیم تنهایی

نیستی وهمه غمهای جهان

حتی غمهای گران پدرانمان را به دوش کشیدیم

غمهای گران مادرانمان را به جان خریدیم

از جهان به جز غم چه دیدیدیم

یا به تنهایی سپری میکنیم

عاقبت هم به تنهایی در گوری سرد می خوابیم

گودال قتلگاه ماست جهان که بودن را برگزیدیم

در جهان هزاران کربلا برپاشد

فقط غم حسین را گفتیم شنیدیم

برای بودن در جهان سرهای بریده دادیم

جان‌ها همانند که بودند و ما در تنها زادیم

جهان را جان اداره می‌کند

چه می گویید زقصه تنها

که ما بابت تن چه غمها کشیدیم

میل جهان نداشتم من

پس به چه امید در این قتلگاه عشق وازادی زادیم

دل به امید چه کس وارد جهان شد

جان به چه امید به تن روی آورد

جان همان است که بود

تن تن تن که چه بسیار زادند

تن هم گران نمی خرند در این جهان فانی

که تن جانیست که حتی قیمتش ارزان‌تر از آهن ها

دلم به چه خوش کند در این جهان فانی

که تن می‌رود و جان می ماند در جهان باقی

دل به کس نمی دهم هرگز

که اینجا به زیر پا می اندازند

دل من فرش نیست

دل من فرش نیست

وزیر پای کسی نمی نهم دگر دلم را

عهد کرده بودم که هرگز دل ندهم به هیچ کس

مسئله ای نیست بودن یا نبودن را

چه بودن چه نبودن

خدا می داند درون دلم را

من هستم از همه عالم باقی

چه خورشید و چه دریا و چه جنگل فروپاشد روزی

من باقی ام به جان‌ها

ساحل
جمعه سوم آذر ۱۴۰۲
20:34

۳/۹/۱۴۰۲

به نام پروردگار

امروز یه روز جمعه است .

از آذر امروز سومین روزشه و من دیشب خیلی حالم بدشد این قادرید که نگو دیشب بد جور سردرد حالت تهوع و درد آمده بود سراغم .

وچه افتضاحی شد ولی دیگه نمی گم .دیشب یه مجلس عروسی دعوت بودم .

صبحشم تا ظهر مارکت بعد از ظهر هم رفتم سالن زیبایی تا موهامو جمع کنم .شینیون کار خیلی دیر کرد و همه آش گوشیم زنگ میخورد .

واز اولش تصمیم گرفته بودن اعصابمو خرد کنن چون هی زنگ میزدن چرت و پرت میگفتن و بهم استرس وارد میکردن از اون طرف شینیون کار تو ترافیک گیر کرده بود یا نمی دونم چه خبر بود قرار بود پنج بیاد شش آمد .و همین باعث شد بدتر اونها برن رو اعصابم .البته اخرشم خانم شینیون کار رسید .البته خواستم دیگه کرلی کنم موهامو برم دیر شده بود .ولی تو دقایق آخر سررسید .

این قدر دیر شده بود که دیگه پولهارو دوباره نشمردم .چون هی زنگ میزدن داد میزدن پشت تلفن یارو کلا روانیه انگار عروس فرار میکنه .تالار تا ساعت یازده دوازده بود .البته مسیرش دورتر از تهران بود .اونم سریع رسیدیم .کارم تموم شد یه ماشین گرفتم تا در خونه رسیدم لباسامو عوض کردم و لباس مهمونی رو برداشتم و سریع رفتیم تو راه حالم خیلی بدشد نفهمیدم از چی بود از دادهای پشت تلفن یا دیروز مارکت زیادی سر د بود شاید هم جفتش مریضم کرد آخر شب با حالت بیمار رسیدم خونه تمام لباسهارو کثیف کردم چون نتونستم تو ماشین جلوی تهوعمو بگیرم .رفتم زیر دوش یک ساعت همه چیزمو شستم دوبار با پودر امروزم همشون دوباره انداختم ماشین بشوره .بعضی وقتها این حالت میاد سراغم تنها چیزی که خوبم میکنه بالا آوردن هر چی خوردمه با سردرد شروع میشه و تهوع تموم .توی این چند ساله هزار بار این طور شدم .نمی فهمم چرا .

توی یک مطلب نوشته بود از انرژی .

شایدم اعصابمه

هر چیه درد هم تموم شد .ولی گلی که گذاشته بود لای موهام پیچید به موهام بدجوری اذیت شدم چون حالم این قدر بد بود که نتونستم موهامو باز کنم مجبور شدم تو همون حالت برم زیر دوش .

وای چقدر بد .هر چیه مثلا عروسی رفتم برگشتنی هم بیمار برگشتم از دماغم آمد بیرون اصلا نفهمیدم شینیون موهام چه شکلی شده یا ارایش صورتم چطور شده البته فکر کنم کارش خوب باشه .کار رنگ اون یکی خانمه که خیلی خوبه چون حرفه ای کار میکنه و اصلا خیلی فرق داره کار رنگش البته واسه هایلایت ومش خیلی گرون میگیره .

ولی باز هم بهتر از این دورو بریاست .مشتری هم زیاد داشت .

امروزم کلا تا ظهر خوابیدم بعدشم کلی بهم ریختی بود جمع کردم .

لباسهارو شستم و تصمیم گرفتم ناهار نپزم ‌استراحت کنم .

برای خودمم چیزی نپختم فقط یک کم فرنی درست کردم عصرانه خوردم .همین .چون گفت رستوران سوپ نداره امروز .

خواست سوپ آماده بیاره منم دوست ندارم .

ولش کن ،حال معده ام بده نباید غذا بخورم اذیت شم .

ساحل
جمعه سوم آذر ۱۴۰۲
18:26
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />