ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

31/1

به نام‌خدا

امروز دلم نمی خواد از هیچ چیز بد وناراحت کننده بنویسم .

امروز هوا خیلی خوبه آفتابی ولی شاید هم‌گاهی من بارون دوست دارم .

البته برای بدنم نور آفتاب هم‌خیلی خوبه که گاهی برم زیر آفتاب و نورو گرماشو‌احساس کنم .تا سردی که زمستون به تنم‌داده‌از تنم خارج بشه .سه ماه تموم‌زمستون بود سرد و گاهی بارونی چند روزی هم‌برف بارید .

هوا دچار خیلی تغییرات بود فصل گذشته و گاهی سرماش استخوان سوز می‌شد هرچیه فصل سرد گذشت و‌بهاران با بلبل‌هاش وقمریهاش و کفترهای چاهیش فرا رسید .

البته تو‌این مدت من پروانه هارو‌مشاهده‌نکردم‌.شاید چون اصلا بیرون نرفتم .تواین مدت حتی یه پارک سرنزدم ببینم پارک محله چه شکلی شده .موندم تو چهار دیواری .

خیلی محدود شدم .

امسال حتی یه سیزده بدر هم‌نرفتیم شامشو جوجه کباب کردیم خوردیم .

مهمون داشتم شب دوازدهم فروردین بهاره ومامانشو حدیثه ومامانشو وباباشون .

جوجه کبابهارو خوردیم و دسر و تنقلات ‌واونها هم‌بازیهایی کردن بازی برچسب بازی

بهشون کلی خندیدم .توی برچسب‌ها حتی عنبر نسارا هم‌نوشته بودن .

میخواستیم‌به اون عمو بابی بخندیم و به سرش برچسب توالت فرنگی بزنیم ول ی نشد حیف شد

تا حدس بزنه .اولش به عمو بابی اسم‌زن‌عموشو چسبوندیم تا حدس بزنه کلی بهش خندیدیم‌.خیلی آدم دلقکیه همیشه دلقک بازی درمیاره ما بهش میخندیم .

برای اقای غ عنبر نصارا چسبوندن کلی خندیدیم

هرچیه برا همه چسبوندن ولی من برچسب بازی نمی کنم اصلا وارد بازی نمیشم .

چون برچسب دوست ندارم .

من اصلا دوست ندارم بازی کنم :

بجز من همه بازی کردن اخرش هم‌رسیدن به ادا بازی حدس زدن اونم من واردش نشدم 🤎❤️

اصلا من اون همه کار کردم آشپزی کردم سوپ وسالاد وژله درست کردم

من نمی خوام بازی کنم کارهایی که به من مربوط بود رو سعی کردم درست وخوب انجام بدم .

هرچی بوداونم تموم شد عمو بابی بقیه ‌حدیثه وبهاره رفتن خونه هاشون .

فرداشم‌ موندم خونه .

پروانه ها رو ندیدم .

الانم مشغول کارهای خودمم البته باید یک کم فکر کنم

باید بیشتر فکر کنم

همه آش با خودم میگم وقتی این عمو بابی میاد نباید باهاش حرف بزنم نباید به حرفه‌اش بخندم

ولی اون همیشه ادا در میاره

وخیلی هم خودشو به آدم نزدیک میکنه .البته اون شوهر زهراست

اصلا خوشگل که نیست خیلی هم زشته

تازه من اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم .

هر چی باشه اون شوهر عمه بچه های منه

ولی همیشه سعی میکنم حریمم حفظ کنم .

همیشه به خودم میگم باید باهمه جدی برخورد کنم ،مخصوصا با بچه های خودم توی زندگیم هیچ وقت با بچه هام شوخی نمیکنم .

اصلا هم سعی نمیکنم دوستشون باشم فقط سعی میکنم مادرشون باشم مراقب سلامتیشون و غذا و لباسشون

.اگه با بچه هام شوخی میکردم الان اصلا جایگاهی بینشون نداشتم .

اصلا همیشه باید جای خودم رو بهدعنوان مادر حفظ کنم .

مادر دوتا بچه که الان کمی بزرگ‌ترن ولی تا ابد بچه های منن

ومن همیشه از دور هم‌مراقبشون هستم .

همیشه از بچگی سعی کردم‌مادر خوبی باشم سعیمو کردم

ولی شاید گاهی هم خیلی وسواس به خرج‌دادم برای همه چیزشون .

الان دخترم یه ادم‌وسواسی در مورد لباس وظاهر وحتی خونه و زندگیش

ولی در عوض همه کارهاشو درست انجام میده

پسرم هم به ظاهرش اهمیت زیادی میده و به غذاش اهمیت میده ولی در مورد خونه اونها اصلا مسیولیت ندارن

ومن شاید همه کارها رو خودم‌انجام دادم

البته الان سعی میکنم که کارهای پسرم رو به خودش محول کنم سعی میکنم بهشون یاد بدم بهتر زندگی کنند .

به دخترم‌شیوه آشپزی صحیح رو یاد بدم یا اینکه بهش یاد بدم مراقب خودش زیباییش وسلامتیش باشه و‌یاد بگیره که خودش مهمتر و باید همیشه زندگیشو و سلامتی وزیباییشوحفظ کنه .

وهیچ چیز نه پول نه خونه نه ماشین نه مال دنیا نه شوهر هیچ کس عزیزتر از خودش نیست .

واگه خودش مراقب خودش نباشه پشیمون میشه .

حتی پسرم هم باید خیلی چیزها رو یاد بگیره .

شاید من هم‌تو گذشته باید بیشتر مراقب خودم میشدم .

بعد خیلی چیزهای دیگ

البته دخترم‌ادم‌اجتماعی ومهربونیه ‌وپسرم هم خیلی مهربونه

اونها بچه های خوبین

همه بچه ها خوبن ،اگه بدی هم دارن از ماست یا از اجتماع

وهیچ بچه ای بد بدنیا نمیاد اجتماع وخانواده مقصر همه بدی‌های بچه هاست .

تو‌زندگیم‌فهمیدم‌که نباید از بچه خودم ایراد بگیرم چون اگه بد باشن من بدتربیتشون کردم .

تقصیر منه .

شاید همه پدر مادرها نقص هایی دارن یا به علت خیلی مشکلات نتونستن با بچه هاشون خوب رفتار کنن یا نتونستن خوب تربیت کنن .

هر چیه فعلا بقیه شو ولش کنن .

هر چیه امروز هوا خوبه آفتاب میتابه و اسمون ابی ابی

ومن هم خوبم خوب خوب خوب

خدا هم هست

زمین میچرخه وافتاب میچرخه وهستی وچرخ گردون میچرخه

و عمر همه طبیعت از عمر ادمها بیشتر

خدا وند

خدا وند خداوند

خداوندهیچ وقت نفهمیدم‌کجاست

من اینجا بودم ولی خدا کجا بود

نمی دونم شاید یک‌روز تمام مسایل حل بشه

ولی وقتی که همه چیز تموم بشه ولی چه اهمیتی داره خدا کجاست

فعلا من اینجام وعمر دارم وباید زندگی کنم .

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲
17:25

30/1

به نام خدا

دیشب دلارام آمده بود اینجا رفتم مارکت بعد هم رفتیم مغازه رحیم دوست مجتبی دلارام یک سری وسایل لازم داشت ازش خرید منم یه چیزایی ور داشتم البته هی میگم از اون رحیم چیزی نخرم ها ولی دیگه ور داشتم یهذدونه کلیپس کوچولو یه کش مو مشکی شاین یه دونه رژ مایع شاین یه دونه روغن مو یه دونه ماسک بینی چند تا ماسک همین

دلارام من رو رسوند دم مارکت وخودش رفت خونشون .

صبح هم‌بیدار شدم برادرم زنگ زد گفت داره میاد آمد تازه رفت .

تواین چند روزه کمی مریض احوال بودم الان بهترم .

یک چند تا آهنگ گوش دادم تنها کارهایی که برای تنوع دادن به زندگیم میکنم دیدن و گو ش دادن به آهنگ یا خوندن مطالب جدید توی اینترنت یا دیدن اینستاگرامه اونم اینترنتم تموم شده وای فای نمی دونم چرا فیلتر شکن رو باز نمیکنه یا وای فای بین لمللی تموم شده و وای فای داخلی مونده ولی من که این ماه از وای فای استفاده نکردم تموم شه

حوصله نداشتم برم اینترنت بگیرم البته فعلا اینستا چیزی برای دیدن نداره باید یه سرگرمی جدید واسه خودم پیدا کنم .

واقعا خیلی بده آدم عمرشو حروم کنه توداینستا و اینترنت باشه

یک‌ عالمه چیز جدید هست کارهست که باید انجام بدم .

تو این مدت تودانزوای کامل به سر بردم و کمتر هم با کسی تماس داشتم .

با هیچ کس در ارتباط نیستم و از کسی خبر ندارم ،

خودم باید راههای بهتر زندگی رو پیدا کنم و کلا از همگان باید ببرم

این ماه رو هم باید یه فکری به حالش بکنم

حالا ببینم چی میشه

.

ساحل
چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲
16:58

به نام خدا

امروزم حال ندارم اصلا کلا مریض طورم

یک جوریم خسته ام از همه چی ولی باید زندگی کنم

تمام سال‌های گذشته رو خودمو سرپا نگه داشتم خودم خودم رودوست ‌داشتم وبه خودم امید دادم .

تو سال‌های گذشته که گاهی غمگین میشدم پسرم سعی میکرد من رو بخندونه

دخترم هم گاهی بهم امید میداد گواهی ناراحتم میکرد

الان البته نمی خوام زیاد بنویسم

نمی خوام چیزی بنویسم اضافه .

گاهی این قدر عصبانی میشم اونوقت حقیقت رو مینویسم

وفتی آرومم شاید زیاد به حقیقت نیاز ندارم .حقایق زندگی واقعا سخته تلخه ولی هست .

چه پنهان کنی چه نکنی ؟

الان اونها یعنی اون اکبر و اون اقای غ واون محمدی باهم رفتن پیک نیک

همه آش میگم باید براش دردسر درست کنم

بعدش فکر میکنم اصلا ارزش نداره بخوام برم دنبال کاراش

ولی وقتی با اونها دوباره مواد بزنه بیاد میاد روزگار مارو سیاه میکنه

اصلا شیشه شوخی نیست

روی هرکس یک جور جواب میده

اون سری برادرم آمد اینجا گفت اونهایی که شیشه میزنن مواد رو تنها نمیزنن هر وعده یک چیز میکشن

بعضی افراد به چندین نوع ماده مخدر معتادند

اون محمدی که قیافه آش تابلو معتادهذ

اون اکبر هم که مفنگی تازه عروسش از خونه بیرونش کرده .

بعد این اوردتس شده سوگلی ناصرالدین شاه

تازه بهش حقوق هم میده .

هی بااون روانی‌ها میره مواد میزنه میادجنی بازی درمیاره

بعد به دروغ میگه اصلا اونها معتاد نیستند .

خودشم قبلا هر شب میرفت تاصبح مواد میزد میومد میگرفت میخوابید تا ظهر بعد بیدار می‌شد دیوانه می‌شد مثل سگ هار وحشی پاچه میگرفت .

چشماشم پر خون می‌شد همیشه فکر کنم وقتی حشیش میزده پرخون میشده

بعد فکر کن مشروبات الکلی هم میخورده بعد هی فکر میکردیم پولها چی میشه واین چرا این همه کم میاره نگو خودش هرروز یک چیزی میزنه یک عالمه آدم ولگرد معتاد هم جمع میکنه دورش پول خوردو خوراک ومواد اونها رو هم میده.

بعد من میبردم طلا میفروختم واسه بدهکاری این نگو پولهارو میگرفته ومیرفته دنبال عیاشی

الانم با اون دوتا رفته دنبال الواتی و مشروب خوری ومواد زدن وهزار تا گوهکاری

ولی فکر کنم باید برم ازش شکایت کنم

شاید هم باید براش مشکل درست کنم

نمیدونم ولی اون این همه سال من رو عذاب داده

مجبورم کرده تنها بمونم

بعد خودش رفته دنبال عیاشی

تازه پولهاشم خرج معتاد و ولگرد ها کرده باهاشون لواط هم کرده وهزار تا کار دیگه

نمیدونم خیلی اقبالم بلنده تازه طلبکار هم هست خانواده شم طلبکارن

هیچ کی نیست طلب اینها رو بده

فعلا ببینم چی میشه

​​​​​​​

ساحل
شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲
16:42

24/1

به نام خدا

الان اصلا حالم خوش نیست ازصبح حالم خوب نبود .

چند روزه احساس گرمای شدید میکنم توتنم .بدنم کوبیده شده

احساس خوبی ندارم .

نمیخوام حرف بزنم ولی اعصاب ندارم گاهی شروع میکنم به غرزدن

ولی فایده نداره حرف زدن هم‌هیچ کمکی نمیکنه که بهتر شم .الان اصلا دوست هم‌ندارم‌بخوابم‌از همه چیز بدم میاد .🍱مخصوصا این مبلها دلم میخواد زودتر عوضشون کنم .دیگه اعصاب اینها رو ندارم .دلم میخواد پرده ها رو عوض کنم

نمی دونم باید چه کرد دیشب کلی اعصابم‌خرد بود تا خوابم برد

شاید افکاری که توی ذهنم بود خوب نبود ولی ایندادمها هم‌خوب نیستن

البته هیچی نیستن

بیخود از دستشون حرص میخورم

ومن مجبور شدم تحمل کنم همه چیزو تنهایی رو تحمل کنم هر چیز یک عالمه حرف نا خوشایندو

خیلی اتفاقات بدی افتاده که ننوشتم شایدهم‌به کسی نگفتم

ولی چه اهمیتی داره همه چیز مثل پازل پیش میره اصلا کی میدونست قراره خیلی چیزا روبشه

الان که بهش میگی گردن نمیگیره ‌ولی کارهاش همه چیزو ثابت میکنه شاهد عینی دیده همه چیزو اونم تو این سنش

ولی اصلا قبول نمیکنه حتی احساس میکنم که پسرم خیلی چیزهای بیشتر میدونه وبه من نمیگه

چون بهم گفته بود ک میخواد به ماشین چی پی از اس ببنده تا بفهمه باباش کجاها میره

وامکان داره از کارهای باباش سر دراورده ودلیل فروش ماشین بخاطر کارهای اون بوده ونمی خواد به من بگه

چون سر ماشین باهاش دعوا کرد

تازه خیلی چیزهای دیگه

ومثل تمام اتفاقات پارسال پریسال وهمه سال‌های گذشته

دلیل خیلی رفتارها مشخص میشه بالاخره یک روزی

واینکه چرا وقتی این دوتا یعنی این اقای مثلا غ واون اقای ر م

تو همون عید رفته بودن خونه سمیه مواد بکشن

بعد اقای م سر رسیده بود و درگیری شدید اتفاق افتاده بود تا حدی که اقای م میخواست بره سمیه رو بکشه به چه دلیل

این دوتا اونجا بودن

مواد میزدن

سمیه معتاد شیشه وحشیش شدهذ

واین‌هم معتاده شیشه وحشیش بود

بخاطر چه علتی درگیری پیش امده بود که اقای م میخواست خانم سمیه روبکشه

چرابه‌من گفت دیگه قم نیایید

سمیه دویست تاسکه باخودش برد دارو نداره پسر رو هم برد

این از تمام کارهاش خبر داشت

ومعلوم نیست چیشد

وخیلی چیزهای دیگه

تمام کثافت کاری های اقای ر هم روشد

مثل داشتن هر جور رابطه باهرکسی

الان هر اتفاقی افتاده ولی باز میگه من نبودم

خیلی جالبه هنوز یک عالمه حرف هست

تمام اتفاقات سالهای گذشته

تمام کارهاش

اصلا شاید ارزش گفتن هم‌نداشته باشه

سمیه گم‌شده رفته

منم خیلی وقته که اصلا خونه کسی نمیرم حتی تماس تلفنی ندارم باهیچ کس

نودو نه در صد خودمو مشغول کردم باکارهام

خواهرام هم خودشونو مشغول کارهاشون کردن

الانم فکر میکنم از اول زندگیم باید مشغول کارو تحصیل میبودم

همین

واصلا حوصله ناله کردن ندارم

دلم نمی خواد هیچ مردی از مردان این سرزمین تو زندگیم‌باشن

ازشون بیزارم

چندین سالم بیشترشو تنهایی گذروندم بقیه شم میتونم

من نیازی بهشون ندارم

نمی خوام شون

‌اونها بدن دروغگو بازندگیم‌بازی کردن

من نمی خوامشون همشون مال بقیه

من خودم رو دارم خدا رو دارم بقیه عمرمو رو میتونم سر کنم اصلا نباشن بمیرن نیان نخوان به درک

برن خیانت کنن

به جهنم اونها لیاقت ندارن

ولشون کن این اقای غ هم‌رها کن بره جهنم

برام مهم نیست

نباید بهش فکر کنم

حتی برادرام‌بهم گفتن ولش کن

خواهرم گفت باهاش حرف نزن

منم خیلی وقته سعی میکنم حتی حرف هم نزنم

همشون میگن رها کن

رها کن حرف نزن

اون جاسوس خبر گزاریه

هرکیه

واون هیچی ما نیست

ولش کن همه رو رها کن

منم رها میکنم

ادمهارو فراموش میکنم

ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲
19:34

24/1

به نام خدا

الان اصلا حالم خوش نیست ازصبح حالم خوب نبود .

چند روزه احساس گرمای شدید میکنم توتنم .بدنم کوبیده شده

احساس خوبی ندارم .

نمیخوام حرف بزنم ولی اعصاب ندارم گاهی شروع میکنم به غرزدن

ولی فایده نداره حرف زدن هم‌هیچ کمکی نمیکنه که بهتر شم .الان اصلا دوست هم‌ندارم‌بخوابم‌از همه چیز بدم میاد .🍱مخصوصا این مبلها دلم میخواد زودتر عوضشون کنم .دیگه اعصاب اینها رو ندارم .دلم میخواد پرده ها رو عوض کنم

نمی دونم باید چه کرد دیشب کلی اعصابم‌خرد بود تا خوابم برد

شاید افکاری که توی ذهنم بود خوب نبود ولی ایندادمها هم‌خوب نیستن

البته هیچی نیستن

بیخود از دستشون حرص میخورم

ومن مجبور شدم تحمل کنم همه چیزو تنهایی رو تحمل کنم هر چیز یک عالمه حرف نا خوشایندو

خیلی اتفاقات بدی افتاده که ننوشتم شایدهم‌به کسی نگفتم

ولی چه اهمیتی داره همه چیز مثل پازل پیش میره اصلا کی میدونست قراره خیلی چیزا روبشه

الان که بهش میگی گردن نمیگیره ‌ولی کارهاش همه چیزو ثابت میکنه شاهد عینی دیده همه چیزو اونم تو این سنش

ولی اصلا قبول نمیکنه حتی احساس میکنم که پسرم خیلی چیزهای بیشتر میدونه وبه من نمیگه

چون بهم گفته بود ک میخواد به ماشین چی پی از اس ببنده تا بفهمه باباش کجاها میره

وامکان داره از کارهای باباش سر دراورده ودلیل فروش ماشین بخاطر کارهای اون بوده ونمی خواد به من بگه

چون سر ماشین باهاش دعوا کرد

تازه خیلی چیزهای دیگه

ومثل تمام اتفاقات پارسال پریسال وهمه سال‌های گذشته

دلیل خیلی رفتارها مشخص میشه بالاخره یک روزی

واینکه چرا وقتی این دوتا یعنی این اقای مثلا غ واون اقای ر م

تو همون عید رفته بودن خونه سمیه مواد بکشن

بعد اقای م سر رسیده بود و درگیری شدید اتفاق افتاده بود تا حدی که اقای م میخواست بره سمیه رو بکشه به چه دلیل

این دوتا اونجا بودن

مواد میزدن

سمیه معتاد شیشه وحشیش شدهذ

واین‌هم معتاده شیشه وحشیش بود

بخاطر چه علتی درگیری پیش امده بود که اقای م میخواست خانم سمیه روبکشه

چرابه‌من گفت دیگه قم نیایید

سمیه دویست تاسکه باخودش برد دارو نداره پسر رو هم برد

این از تمام کارهاش خبر داشت

ومعلوم نیست چیشد

وخیلی چیزهای دیگه

تمام کثافت کاری های اقای ر هم روشد

مثل داشتن هر جور رابطه باهرکسی

الان هر اتفاقی افتاده ولی باز میگه من نبودم

خیلی جالبه هنوز یک عالمه حرف هست

تمام اتفاقات سالهای گذشته

تمام کارهاش

اصلا شاید ارزش گفتن هم‌نداشته باشه

سمیه گم‌شده رفته

منم خیلی وقته که اصلا خونه کسی نمیرم حتی تماس تلفنی ندارم باهیچ کس

نودو نه در صد خودمو مشغول کردم باکارهام

خواهرام هم خودشونو مشغول کارهاشون کردن

الانم فکر میکنم از اول زندگیم باید مشغول کارو تحصیل میبودم

همین

واصلا حوصله ناله کردن ندارم

دلم نمی خواد هیچ مردی از مردان این سرزمین تو زندگیم‌باشن

ازشون بیزارم

چندین سالم بیشترشو تنهایی گذروندم بقیه شم میتونم

من نیازی بهشون ندارم

نمی خوام شون

‌اونها بدن دروغگو بازندگیم‌بازی کردن

من نمی خوامشون همشون مال بقیه

من خودم رو دارم خدا رو دارم بقیه عمرمو رو میتونم سر کنم اصلا نباشن بمیرن نیان نخوان به درک

برن خیانت کنن

به جهنم اونها لیاقت ندارن

ولشون کن این اقای غ هم‌رها کن بره جهنم

برام مهم نیست

نباید بهش فکر کنم

حتی برادرام‌بهم گفتن ولش کن

خواهرم گفت باهاش حرف نزن

منم خیلی وقته سعی میکنم حتی حرف هم نزنم

همشون میگن رها کن

رها کن حرف نزن

اون جاسوس خبر گزاریه

هرکیه

واون هیچی ما نیست

ولش کن همه رو رها کن

منم رها میکنم

ادمهارو فراموش میکنم

ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲
19:21

۲۳/۱

چقدراعصابم خرد

چقدرباروانم بازی کردند چقدر حوصله ندارم .

ولی باز هم‌باید بشینم نگاه کنم موقعی که اعصابم رو خرد کنن اونهم بااین‌گذشته ک من دارم

واقعا موجود خطرناکی میشم

من واقعا آز کمتر چیزی میترسم .چیزهایی که زنها رو‌میترسونه

در من وجود نداره ،

حداقل ترسوسک ومارکولک وجن ودزد نمیترسم

حتی ازرمرگ نمیترسم

‌بعد اونوقت کاری میکنن که واقعا بخواهم دفاع کنم

واقعا حرص من رو دربیارن معلوم نیست چه بلایی سرشون بیارم

واقعا دیگه حوصله ندارم بخواهم آروم باشم

تازه با این‌کارهاشون

یادمه همون اوایل هم بهم گفت کهدهمجنس بازی میکردهد

جمعیت دوستاشو جمع میکرده و باهم همجنس بازی میکردن در حالیکه بامن نامزد بوده

تو‌دوران نامزدی هم بجز اذیت کردندمن کاری نکرد فکر کن از همون اول داشته خیانت میکرده

‌بعد من فکر میکردم نمی کنه بهم گفتن که توی این سالها همه آش کارش همین بوده

همون دزد ماشین هم بهم گفت تا صبح داشته همین کارها رو میکرده الانم کهد روشده با اکبر هم بوده

خودشو زده به اون راه

واز اکب ر وخودش میخواد یک‌موجود پاک بسازهذ

بعد فکر کن من از اول بهش گفتم طلاقم بده به زور مندرو نگه داشته تنها ولم‌ کرده وهرشب رفته دنبال همجنس بازی ومواد کشیدن

بعد نفرین هم میکنه منتظره خدا بیاد به من کار داشته باشه

برو گم شو بابا

خدا اگهدامدنی بود باید میومد پدر تورو در میاورد احمق بی شعور

تاز ه زبونش درازه منتظره باز بره مواد بزنه تا به اون مرحله قبل برسه که دیوانه بشه بعد من رو ازاون اقدس حرومزاده بترسون کهداخ اخ اقدس میاد

یک بار دیگه اون اقدس حرومزداه پیداش بشه زنگ میزنم پلیس بیاد ببرتش

کثافت گوه

‌فکر کردهدشهر هرتهذ

حالا فعلا بماند کهدچیکارادکردن

نمی دونم چرا من این قدر بدبختم واسه چکهای این الاغ بردم ماشین فروختم طلافروختم

بعد این اشغال رفت اکبر آورده دم‌دستش راحت‌تر باهم همجنس بازی کنن

منم اینجا عمرمو از سطل اشغال پیدا کردم

ادم پدرو مادرش دشمنش باشن روز کارش میشه مثل من

البته نود در صد مادرم بااین یارو سروسر داشته

حتی نمی تونه همدردی کنه و همیشه مثل دشمنه باهام

خودم نصف شب ساعت سه صبح دیدم داره تماس تصویری میگیره بااین وقتی گوشی رو جواب دادم قطع کرد هیچی نگفت

ترسید میتونست بگه اشتباهی گرفتم کاملا بیدار بود معلوم نبود میخواست نصف شب بهش چی بگه

هر چیه اونها و اون خواهرش اقدس پخ ازراین باج میگرفتن باهمدیگه هزار تا گوه خوردن

اون سمیه اشغال بی همه چیزهم معلوم نیست چه گوهی خورد فرستادنش بره

گم شه

این هم که همیشه سنگ سمیه رو بهدسینه میزد

هرروز هم باهم درتماس بودن

تازه معلوم نیست سمیه از گوهکاری اینها فیلم گرفته الان این واون رضای گوه فیلم دارن باور کن پیش سمیه میترسن ببره پخش کنه بهش باج میدن

این که میگفت سمیه اشغال واسه این عنترها زن جور میکرده

همون طور شده کهدالان طلاقش دادن فرستادنش جهنم

هر چیه خیلی چیزها هست

ادم به بعضی ها هرچقدر خیانت کنه کمشونه

پدر سگهای نفهم

حتی بادمجون هم ازذاینها بهتره حداقل نرفته با یک مشت ایدزی ولگرد معتاد حرومزاده بخوابه

سگ هم پاکتره آدم باز مواظب سگش میشه

ساحل
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲
2:19

معشوقه شیطان ۵

به نام خدا

مرجان از کارهای همسرش به شدت بهت زده بود ونمی دونست باید چه کار کنه .

هیچ راهی به نظرش نمیرسید .با خودش فکر میکرد که چقدر همسرش تو زندگی زناشویی نفرت وبداخلاقی به خرج داده

وهیچ وقت همسر نبوده براش بلکه همیشه مثل اینه دق اون رو اذیت کرده .هیچ مهربانی در کار نبوده .

اصلا اون فقط یه مامور بوده از طرف شیطان .

واقعا چقدر مرجان ساده بوده که نمی تونسته طی سالها بفهمه که این آدم یعنی ولی فقط داره براش فیلم بازی میکنه .توی ظاهر نقش یه آدم ساده و بی شیله پیله ولی توباطن هر کار آمده کرده .

واقعا عجیب بود براش .

وای من نمیشناختم .

من نمی دونستم .

این چیزی بود که توی ذهنش بود .من چقدر ساده ام

واون چقدر نقش بازی کرده :

حالا با مهتاب گفتگو میکرد اینکه چرا ولی به پیرزنها علاقه داشت و چرا مهربونی و محبت و حتی رابطه شو با اونها برقرار کرده و ادامه داده بود .

زنهای مسن چه برتری نسبت به مرجان داشتن .

پیرزنهای زشت وبدترکیب حتی پیرزنهای خوشگل هم نبودن .همه فقیر و بیچاره واقعا

مهتاب بهش گفت :عزیزم مرجان من یه روانشناس میشناسم که باید با اون گفتگو کنیم

اون دوست‌منه اسمش خانم دکتر مینو رضوانی و توی هفت تیر مطب داره اگه دوست داری بریم باهاش ملاقات کنیم .

حتما اون میدونه چرا همسر زن زیبایی مثل تو باید به طرف ادمهای پیر و بدترکیب کشیده بشه

اصلا حتما دلیلی داره .

اونها به دیدن دکتر مینو رفتن اون با مهتاب دوست چندین ساله بود .

یه دکتر با قد متوسط و کمی اضافه وزن داشت

‌ازش سوال کردن در مورد همسر مرجان

واون گفت که دلیل اینکه همسر مرجان اون رو رها کرده و به طرف پیرزنها کشیده شده و با ادمهای بدترکیب رابطه جنسی داره

اون دچار اختلال جنسی جرونتوفیلیاست و هم بخاطر اینکه خودش زیبا نیست و از درون خودش اعتماد به نفس نداره از مرجان بدش میاد به خاطر زیباییش

و کلا مشکلات جنسی داره که به طرف ادمهای پیر ومریض و فقیر و ژنده پوش کشیده میشه

شاید هم بخاطر بد بودن خودش کثیفی و زشتی رو انتخاب کرده

نمیدونم

حالا باید بیشتر گفتگو کنیم .

همسر اون آدم نرمالی نیست و هم اخلاق وعاطفه نداره

‌حالا باید یه درگیری پیش بیاد و امکان داره بیشتر به بقیه قصه فکر کنم

که باید آدامه بدم یانه

وشاید هم دلم بخواد یکی رو تو قصه ام بکشم

ولی دقیقا نمی دونم مرجان رو بکشم یا ولی رو

به دعوا راه بندازیم ولی رو بکشیم

یا یه ماشین پیدا کنیم توی خیابون زیرش کنه وبگیم شیطان از بی عرضگی وبی لیاقتی ولی در ماموریت خودش اون رو کشت

شاید هم‌بگیم‌شیطان آمد ولی رو با خوش برد به سرزمین شیاطین

شاید هم شیطان مرجان رو با خودش برده یا حداقل دنبال عزراییل بگردیم تا یکیشونو‌ببره

هر چیه نمبدونم ولش کن

از اول هم دلم نمی خواست این داستان رو بنویسم

اصلا نمیشه اینجا زنهارو بد نشون داد

همیشه شوهرها خیانت میکنن

نمی تونستم دامن افراد قصه کوتاهامو آلوده کنم

اونم تو محیطی که همه چیز سانسوره

اصلا همه همیشه حق رو به مردها میدن

حتی اگر بدترین مرد دنیا باشه

فعلا بگذار همین جا باشه

میرم فکر میکنم

فکر میکنم بعد میفهمم چه بابد کرد

البته عزراییل خیلی وقته مرجان رو باخودش برده

ساحل
شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲
16:11

معشوقه شیطان ۴.داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

از دوستانی که برام کامنت میگذارن متشکرم .

تصمیم گرفتم تا وقت دارم بجای پرسه زدن تو اینترنت فعلا یک کم از داستانم رو بنویسم .

مرجان اون‌روز بعد از صحبت با مهتاب خیلی تو‌خودش فرورفت بعد از چند ساعت دوباره مهتاب بهش زنگ زد وگفت که فعلا به ولی چیزی نگه ،چون اون هنوز دقیق نمی دونه اون خانم مسن کی بوده و چرا همراه ولی به مرکز خرید رفتن و اینکه اگه ولی بفهمه حتما انکار میکنه یا یه چیزی میگه که مرجان قانع بشه .

ولی واقعا رفتارهای ولی توی خونه مشکوک بود که چرا همیشه دنبال بهانه هایی برای پرخاش و دعوا بود و اصلا تمایل به روابط زناشویی نداشت وهیچ عشق یا علاقه خاصی یا محبت کلامی نثار مرجان نمیکرد .

مرجان فکر مبکرد خوب شاید اخلاق ولی این طوره .ولی مهتاب کلا از مرجان خواست که صبر کنه وچیزی به ولی نگه و منتظر باشه .

باز هم‌بازی ادامه پیدا کرد .

اونهابا هم‌یعنی مهتاب ومرجان و رابعه قرار ملاقاتهایی طی هفته داشتن و گاهی سینما یا کافی شاپ میرفتن

یک روز مهتاب مرجان رو‌به‌خونه آش دعوت کرد و‌اورو به برادرش محسن معرفی کرد .

محسن هنوز مجرد بود و بیست وهشت ساله به نظر میرسید

اولین بار بود که مرجان برادر مهتاب رومیدید اونها رو‌باهم‌تنها گذاشت ورفت‌ که برای اونها عصرانه وچایی بیاره این بار برخلاف همیشه رابعه حضور نداشت .

محسن با مرجان تنها موندن و همین جور دنبال کلمات میگشتن تا باهم‌گفتگو کنند .

ولی اونها توی اولین دیدار زیاد جمله پیدا نمیکردند .بیشتر به سکوت میگذشت مرجان هم‌سعی میکرد زیاد حرف نزنه .

توی حیاط زیر درخت روی صندلی ها نشسته بودند و اون داشت به پرنده ها نکاه میکرد ،

چند تا بلبل خرما روی درخت‌های حیاط لونه داشتند که گهگاهی میخوندند .کلاغهای زیادی هم روی اون درخت های حیاط لونه داشتند واقعا مرجان هم دوست داشت زودتر یه خونه بگیره که حیاط بزرگ و باغچه داشته باشه .واقعا زندگی آپارتمانی اصلا قشنگ نبود .

مهتاب بعد از آوردن سینی چای و عصرانه کنار مرجان نشست

وگفت :فعلا مدتی محسن با من زندگی میکنه ،پدرم فرستادش تهرون تا اینجا کار کنه .

مرجان هم لبخندی زد وگفت :چه خوب دیگه تو تنها نمیتونی برادرت پیشته

مهتاب :بله

فعلا چایی تونو بخورید وعصرونه میل کنید بعد ش باهم بریم یه دور تو خیابون‌های تهرون بزنیم .

بعد از عصرانه همشون رفتن بیرون موقع برگشتن هم مرجان رو رسوندن در خونشون .

از فردا پچ پچ ها ونظر دادن های مهتاب شروع شد و همه آش میخواست کمکش کنه

ولی واقعا مرجان نمی دونست باید چه کرد کلا این وسط گیج مونده بود .

باید اول دلیل ومدرکی پیدا میکرد تا برعلیه شوهرش حرفی بزنه .همین طور الکی نمی تونست برچسب بزنه یا محکوم کنه

در حالیکه مشکل هم داشت .

قرارشد بود یکی از لباسهای ولی رو ببره واسه دعا نویسه تا روش دعا بنویسن .

در اولین فرصت پیراهن ولی رو برای دعا نویس برد و قرار شد هرموقع دعا حاضر شد بهش زنگ بزنه و بره اونو بگیره .

بعداز گرفتن دعا واقعا شوهرش انگار آروم شده بود و زیاد دعوا نمیکرد ولی کلا گیج بود و همون طور احساسش رو از دست داده بود در حالیکه از اول هم تمایل زیادی به اون نداشت حالا هم کلا همه چیز تموم شده بود فقط دیگه دعوایی نبود .

باید میفهمید چه اتفاقاتی داره میفته .

مهتاب بهش گفت که محسن تو تهرون دوستانی داره که میتونن مراقب ولی باشن ‌ببینن کجاها میره

مرجان هم تصمیم گرفت توی گوشی شوهرش شنود بگذاره و توی خونه دوربین مخفی کار گذاشت .

بعد از مدتی شاهد تماس های شوهرش با مردها و‌زنهای زیادی بود

انگار همسرش با زن‌های مسن زیادی در ارتباط بود و حتی عاشق یکیشون بوده .

ولی موضوع جالب این بود که دوربین چیزهای عجیبی از همسرش ضبط کرده بود

اینکه شوهرش بجز اینکه همون زن‌های مسن رو به خونه میاورد بلکه

در مواردی با شیطان گفتگو میکرد

در گفتگو باشیطان بهش سلام کرد

سلام برشیطان بزرگ

و اعمالی رو انجام داد تا شیطان باها ش شروع به گفت‌گو کنه .

توی فیلم ضبط شده شیطان بهش میگفت که کارهاشو درست انجام نداده و مرجان تن به روابط نامشروع نداده

شیطان به ولی گفت که تو واقعا یک موجود بی عرضه واحمق وبدرد نخوری و به زودی تنبیه خواهی شد

و قصد وماموریت ازازدواج با مرجان این بوده که مرجان رو به آغوش شیطان راهنمایی کنه و اون یعنی ولی با اذیت و آزار و فشار روانی باید کاری میکرد که مرجان از زندگی زناشویی دلزده بشه

و باعث تنفر مرجان از ولی بشه و مرجان به همسرش خیانت کنه و با مردان دیگه رابطه برقرار کنه تا شیطان هم شریک بشه و این‌وسط شیطان عاشق واقعی مرجان بوده و در اصل کلا ازدواج ولی با مرجان بدستور شیطان انجام شده .

شیطان هر دستوری میداد ولی تو کل این سالها اطا ها کرده بود .

واقعا مرجان روی سرش شاخ در آورد که همسرش یه شیطان پرسته و بد شیاطین در ارتباطه و مرجان رو به شیطان فروخته

شیطان حتی دلش نمی خواست مرجان از ولی طلاق بگیره تا با کس دیگه ای ازدواج کنه چون خودش شریک از دواج اون بود .شیطان سیلی محکمی به گوش ولی کوبوند به طرزی که اون از هوش رفت

وبهش گوشزد‌کرد که از دستورات اطاعت نکنه و بخواد با مرجان خوب رفتار کنه حتما ازش قربانی خواهد کرفت

چقدر وحشتناک بود فیلمی که مرجان از همسرش کرفته بود چطور میتونست به ولی بگه که تو چقدر موجود پستی هستی که من رو به شیطان فروختی و سوری از دواج کردی تا من رو بدبخت کنی .

ولی نمیدونست چکار کنه .چندین روز از خونه رفت پیش مهتاب موند

وقتی با ولی در مورد طلاق گفتگو کرد اون حاضر به جدایی نبود و تهدیدش کرد که اونو به قتل خواهد رسوند .

حالا باید چکار میکرد

فعلا باید فکر مبکرد ولی برای بقای خودش باید باز تو همون زندگی افتضاح ‌داغونش میموند

حتما شیطان هم نقشه های جدیدی داشت که براش اجرا کنه .

ساحل
جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲
16:31

معشوقه شیطان ۳.ساحل داستان کوتاه

به نام خدا

کله. سحر مرجان از خواب بیدار شد ورفت وضوگرفت .

سجاده وچادر نمازشو برداشت ورفت توی پذیرایی نماز بخونه .

بعداز نیت وتکبیر الاحرام

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین

ایاک نعبد وایاک‌ نستعین

اهدنا لصراط المستقیم صراط الذین آنعمت علیهم

غیر المغضوب علیهم والضالین

وبقیه نماز

نمازشو تموم کرد وشروع کرد به خوندن قرآن شوهرش از خواب پاشد و غرغر کرد به تو‌هم میگن‌زن بلند میشی برقهارو روشن میکنی خوابم میاد

زن که‌نمازشو‌بلند نمیخونه .

مرجان :چرا وقتی نامحرم باشه بلند نمیخونه مگه تو‌نامحرمی

شوهرش:من خوابم میاد تو نمی گذاری بخوابم

زن نیستی که زلزله ای

خسته شدم‌از کارات

برو بگیر بخواب کی گفته پاشی قرآن بخونی

مرجان قران رو‌اهسته خوند بعدشم رفت تو‌رختخواب

صبح میخواست بره دیدن مهتاب و رابعه

ساعت نه صبح پاشد صبحونشو خورد رفت خونه مهتاب

مهتاب و‌رابعه بهش گفتن باهم برن خرید

زنگ زد به همسرش وگفت پول بریزه کارتش تا با اونها خرید کنه

وهمسرش پول رو واریز کرد توی کارت و یک مقدار خرت ‌وپرت ولباس خریدن و توی راه مهتاب گفت

راستی مرجان جون تو تو زندگیت مشکل داشتی میخوای ببرمت پیش یه رمال تا بهت دعا و طلسم بده مشکلت حل شه .

مرجان : نه مهتاب جون من اصلا به این چیزا اعتقاد ندارم

مهتاب :حالا یک بار امتحان کن شاید مشکلات حل شد

‌مرجان :نه بابا

مهتاب :چرا حالا سه تایی بریم پیش رمال من وقت گرفتم

بعد پاشو گذاشت رو گاز ماشین و رفتن سمت خونه رمال

رمال توی یه کوچه پی کوچه توی پایین شهر خونه داشت

خونه آش که وارد شدن احساس خفگی وگرفتکی گلو به مرجان دست داد واحساس کرد اونجا پراز انرژی های منفی وازار دهنده است وهوا برای نفس کشیدن وجود نداره .

رمال یه آدم کثیف وزشت بود .

نشسته بود پشت میز وداشت برای یه عده جادو وجنبل مینوشت

تو‌درو‌دیوار هم چیزی نبود که حاکی از این باشه که اونجا خونه یه جادوگره .بلکه فقط یک سری دعا بچشم‌میخورد

مهتاب گفت :سلام اقای موسوی ایشون دوستم مرجان جونه

اورد که براش دعا بنویسین تا مشکلاتش حل بشه .

رابعه رفت روی یه صندلی نشست مرجان هک‌نزدیک دعا نویس نشست .مهتاب هم‌کنارش .

موسوی :خوب دخترم مشکلت چیه ؟

مرجان :سلام

موسوی :علیکم السلام مشکلت رو بگو عزیزم

‌مرجان :ولله اقا سید من با شوهرم خیلی مشکل دارم .

همسرم دایما بداخلاقی وپرخاش میکنه واصلا با من نمیسازه دایما بهانه جویی میکنه تا با من دعوا کنه گاهی هم دست بزن داره خسیس هم هست .

کلا دوست نداره برای خونه پول خرج کنه کلا مسایل مالی مشکوک داره .

اقای موسوی :اسم همسرت چیه ؟

:ولی

اسم مادرش :ملک

بله

الان سرکتاب باز میکنم میفهمم که شوهرت چرا این طوریه

شوهرت زیر سرش بلند شده و کلا شلوارش دوتا شده

جای دیگه با کسای دیگه رابطه داره

وچون بهت خیانت میکنه دچار عذاب وجدانه و هم بخاطر اینکه قلبش جای دیگه است هم بخاطر خیانتاش باهات این طور رفتار میکنه .

مرجان :وا شوهر من خیلی آدم ساده ای اصلا اصول عشق ورزی رو بلد نیست خیلی بدبخت وبی کلاس همین دهاتی رو هم البته به زور گیرش آوردم زنش شدم تازه منم بهش نمیدادن

بعد این دهاتی بدبخت یه زن دیگه داره

موسوی :حالا نگفتم زن دیگه داره شاید هم باکسانی روابط آزاد داره .

حالا چرا تو‌رفتی زن یه دهاتی بدبخت شدی

مرجان :خوب من خیلی بدبختم

پدر که بالا سرم نبود مادرم هم یه زن فقیر بدبخت بودکه خرج مارو نداشت بده .

تازه تو اون دهات که ما بودیم کسی من رونمیشناخت بیاد بگیره .

مونده بودم لای کوه نه برویی نه بیایی

این هم تا آمد خواستگاری سریع جواب بله دادم تا از اون دهات بیام بیرون

مهتاب :خاک توسرت خوب میرفتی درس میخوندی میرفتی دانشگاه ازاون دهات بیرون میومدی این هم راه حل بود پیدا کردی

رفتی زن سه اسگل دهاتی شدی تازه همون هم بهت محل نمیگذاره

‌مرجان :اخه من مغز درس خوندن داشتم

دلت خوشه ها مادرم دایما کتکم میزد دعوام میکرد تا درس بخونم نمره بگیرم

ولی من از درس فراری وبیزار بودم .دیپلم رو هم به زور گرفتم .

چه برسه به دانشگاه دلت خوشه ها .

مهتاب پس حقته حالا باید بکشی

موسوی :حالا ولش کن من یه دعا بهتون میدم با یه چیزی که باید بخوردش بدی

حل کن تو آب میوه بده بخوره رام میشه .

دعا رو هم بگذار تو بالش زیر سرش تا دیگه زیر سرش بلند نشه

مرجان باشه

موسوی یه لباسی پیراهنی هم ازش برام بیار روش جادو بنویسم .

مرجان :چشم

رابعه :راستی اقا سید یه دعا هم برا من بنویس بختم بازشه سی سالم شده هنوز شوهر پیدا نکردم .

سید :باشه

مهتاب :مرجان که شوهر کرده چه گلی به سرش زده حالا تو دنبال شوهر میکردی

رابعه :حالا شاید یه شوهر خوب گیر من بیاد

مهتاب :من نمیدونم

من میرم توماشین بیایید

هوای اینجا داره خفه ام میکنه

با اجازه اقاسید

شماره کارتتونوبدید من حق الزحمه شمارم واریز میکنم

مرجان :نه عزیزم خودم حساب میکنم

مهتاب :نه حالا اینبار من میدم دفعه بعد خودت حساب کن

بعد از تموم شدن کارهاشون برگشتن خونه .مرجان هم‌دم در خونشون پیاده کردن و رفتن .

مرجان شب از اون ماده ریخت تو اب میوه شوهرش و دعارو گذاشت تو بالشش

بعد از چند وقت زنگ زد به مهتاب

مهتاب جون سلام عزیزم خوبی

:سلام چطوری

چه خبر ؟

مرجان سلامتی خبری نیست

مهتاب :چیشد شوهرت خوب شد احوالش

مرجان :خوب که شد الان خیلی اروم‌شده نمیدونی همه آش داره کارهای خونه رومیکنه

اشپزخونه تمیز میکنه زمین دستمال میکشه

حتی دیگه لباس زیرمم خودم نمیشورم خودش میره با صابون تمیز میشوره یعنی شده کد بانو

منتها یک چیز دیگه شده

مهتاب :خوب چیشده

مرجان :شوهرم کلا دیگه نمی تونه باهام رابطه برقرار کنه کلا از رجولیت افتاده

شبها پشتشو میکنه بهم میخوابه

نمیدونم این چی بود یارو داد بدم بخوردش شاید کافوری چیزی بود یارو رو کلا انداخته

مهتاب :وا

مرجان :اره بخدا راست میگم

‌مهتاب :ولش کن بابا به درک بگذار بیفته میخوای چیکارش کنی

اون که اخلاق نداشت

اعصاب هم‌نداره

راستی بهت نگفتم شوهر تو با یه پیرزنه تو‌مرکز خرید دیدم کلی براش وسایل خریده بود بار ماشین کرد پیرزنه رو جلو سوار کرده بود انگار خیلی باهاش خوشحال بود .

در ضمن چندین بار دیدمش باهمون پیرزن

مرجان :وا یعنی چی مگه میشه

شاید مادرش بوده

مهتاب :نه بابا من مادرشوهرتم دیدم اون نبود

تازه دنبالشون هم رفتم اول نخواستم بهت بگم

مرجان خاک برسرم

یعنی چی :

مهتاب حالا از من گفتن بود

اون اصلا از اول بهت وفادار نبوده

فعلا من برم دنبال کارهام بعدا زنگ میزنم میام دنبالت باهم بریم کافی شاپ

روزت بخیر مرجان جون

روز بخیر ‌خدانگهدار

مرجان :وا یعنی چی

مگه میشه این چه حرفیه اخه

توی فکر فرورفت

بقیه شو بعد مینویسم

ساحل
جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲
11:24

معشوقه شیطان ۲

به نام خدا

میخوام‌بقیه داستان مرجان رو بنویسم .دوست دارم بنویسم

شاید این طوری احساس بهتری نسبت به زندگی پیدا کنم و یک سری انرژی های آزار دهنده دهنده رو تخلیه کنم و به خودم کمک کنم ،

مرجان شاید دختر خیلی خوبی بود ولی با رفتارهای بد شوهرش نمی تونست به اندازه کافی خوب و مهربون بمونه .

اون یه دختر خیلی آروم ومهربون و معتقدی بود ولی با این همه زندگی بد باز هم میتونست خوب بمونه .

نمی دونم شاید باید یک شیطان ویک مرجان پیدا کنیم تا تمام بدی‌های اطرافیان و همه کمبودها رو بندازیم گردن شیطان و بگیم تمام بدی‌ها از شیطانه

‌حالا این مرجان یه دوست به نام مهتاب داره که هر از چند وقتی میره دیدنش .

مهتاب هنوز مجرد وازدواج نکرده پدرو مادرش شهرستان و خودش برای ادامه تحصیل امده تهران .

وضع مالی پدرش خیلی خوبه و براش تهرون خونه گرفته و مرجان ومهتاب همیشه هم دیگرو ملاقات می‌کنند .

بیشتر وقتهایی که تعطیل هست رو کنار هم میگذرونن و یه دوست دیگه به نام رابعه دارن که همیشه باهاشون و دوستی‌شون به صورت سه ضلع همبشه درارتباطه واین مثلث هیچ وقت ازبین نمیره و هرجا بخوان برن باهمن

وقتی اونها از اختلافات مرجان خبر دارشدن

میخوان کمکش کنن

ولی چه کمکی شاید اوضاع رو بدتر کنن

‌مرجان بعد از برگشتن از پیش مهتاب خیلی خسته بود وشام در ست نکرد رفت توی رختخوابش وگرفت خوابید وهمین نداشتن شام یک بهانه برای غرغر های همسرش ولی هست

وقتی از سرکار برگشت دیدنه شامی هستی نه چایی برق‌های خونه خاموش

ولی یک بچه شهرستانی که توی یک خانواده روستایی بزرگ شده که وقتی مرد از سرکار میاد باید چای داغ وغذای داغ آماده باشه .

در حالیکه مرجان فعلا به خاطر ناراحتیهاش حوصله پخت و پز نداره و کلا علاقه وانگیزشو برای آشپزی از دست داده .

همین شد که با عصبانیت وارد اتاق خواب شد وبا پرخاش لامپ رو روشن کرد و دنبال حوله بود که بره حموم و از قصد چند تا وسایل خونه رو‌پرت کرد تا صدا کنه و مرجان از خواب بیدارشه

اون هم بیدار شد و با چهره درهم ‌عصبانی ولی روبروشد .

اون داشت زیر لب غرغر میکرد ومرجان رو فحش میداد ولی مرجان خودش رو زد به اون راه و اصلا به غرولند و چهره درهم ولی اعتنا نکرد

وگفت برو دوتا تخم مرغ بنداز بخور من خسته ام امشب شام نپختم .

همین باعث عصبانیت بیشتر ولی شد و اون شروع به فحش دادن بلندتر کرد .وبعد در حموم رو کوبید رفت تا دوش بگیره .

مرجان تو‌درون خودش خیلی عصبانی شد ولی ترجیح داد فعلا با ولی در گیر نشه و بگیره بخوابه

وباخودش فکر کرد به موقعش حساب این ولی روخواهم رسید

.

فعلا بگیرم بخوابم خستگیم دربره اینم یه کوفتی بخوره بکفه تا فردا پدر این رو من در میارم

زیر لب من وجدوابا من رو فحش میده بخاطر چای شکم کوفتش

صبح تا شب باید شکم این او پرکنم

فعلا بخوابم فردا بهش فکر میکنم

لامپ اتاق رو خاموش کرد وگرفت خوابید .

ساحل
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
22:7

معشوقه شیطان ۲.ساحل .داستان کوتاه

به نام خدا

میخوام‌بقیه داستان مرجان رو بنویسم .دوست دارم بنویسم

شاید این طوری احساس بهتری نسبت به زندگی پیدا کنم و یک سری انرژی های آزار دهنده دهنده رو تخلیه کنم و به خودم کمک کنم ،

مرجان شاید دختر خیلی خوبی بود ولی با رفتارهای بد شوهرش نمی تونست به اندازه کافی خوب و مهربون بمونه .

اون یه دختر خیلی آروم ومهربون و معتقدی بود ولی با این همه زندگی بد باز هم میتونست خوب بمونه .

نمی دونم شاید باید یک شیطان ویک مرجان پیدا کنیم تا تمام بدی‌های اطرافیان و همه کمبودها رو بندازیم گردن شیطان و بگیم تمام بدی‌ها از شیطانه

‌حالا این مرجان یه دوست به نام مهتاب داره که هر از چند وقتی میره دیدنش .

مهتاب هنوز مجرد وازدواج نکرده پدرو مادرش شهرستان و خودش برای ادامه تحصیل امده تهران .

وضع مالی پدرش خیلی خوبه و براش تهرون خونه گرفته و مرجان ومهتاب همیشه هم دیگرو ملاقات می‌کنند .

بیشتر وقتهایی که تعطیل هست رو کنار هم میگذرونن و یه دوست دیگه به نام رابعه دارن که همیشه باهاشون و دوستی‌شون به صورت سه ضلع همبشه درارتباطه واین مثلث هیچ وقت ازبین نمیره و هرجا بخوان برن باهمن

وقتی اونها از اختلافات مرجان خبر دارشدن

میخوان کمکش کنن

ولی چه کمکی شاید اوضاع رو بدتر کنن

‌مرجان بعد از برگشتن از پیش مهتاب خیلی خسته بود وشام در ست نکرد رفت توی رختخوابش وگرفت خوابید وهمین نداشتن شام یک بهانه برای غرغر های همسرش ولی هست

وقتی از سرکار برگشت دیدنه شامی هستی نه چایی برق‌های خونه خاموش

ولی یک بچه شهرستانی که توی یک خانواده روستایی بزرگ شده که وقتی مرد از سرکار میاد باید چای داغ وغذای داغ آماده باشه .

در حالیکه مرجان فعلا به خاطر ناراحتیهاش حوصله پخت و پز نداره و کلا علاقه وانگیزشو برای آشپزی از دست داده .

همین شد که با عصبانیت وارد اتاق خواب شد وبا پرخاش لامپ رو روشن کرد و دنبال حوله بود که بره حموم و از قصد چند تا وسایل خونه رو‌پرت کرد تا صدا کنه و مرجان از خواب بیدارشه

اون هم بیدار شد و با چهره درهم ‌عصبانی ولی روبروشد .

اون داشت زیر لب غرغر میکرد ومرجان رو فحش میداد ولی مرجان خودش رو زد به اون راه و اصلا به غرولند و چهره درهم ولی اعتنا نکرد

وگفت برو دوتا تخم مرغ بنداز بخور من خسته ام امشب شام نپختم .

همین باعث عصبانیت بیشتر ولی شد و اون شروع به فحش دادن بلندتر کرد .وبعد در حموم رو کوبید رفت تا دوش بگیره .

مرجان تو‌درون خودش خیلی عصبانی شد ولی ترجیح داد فعلا با ولی در گیر نشه و بگیره بخوابه

وباخودش فکر کرد به موقعش حساب این ولی روخواهم رسید

.

فعلا بگیرم بخوابم خستگیم دربره اینم یه کوفتی بخوره بکفه تا فردا پدر این رو من در میارم

زیر لب من وجدوابا من رو فحش میده بخاطر چای شکم کوفتش

صبح تا شب باید شکم این او پرکنم

فعلا بخوابم فردا بهش فکر میکنم

لامپ اتاق رو خاموش کرد وگرفت خوابید .

ساحل
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
22:3

معشوقه شیطان ۱۷/۱۱۴۰۲.ساحل .داستان کوتاه

به نام خدا

هوای بهاری دل انگیز بود .توی پارک کنار گلهای رز رنگین نشسته بود .یه گل رز خوشبو هم چیده بود و داشت با گلبرگهای بازی میکرد .

مردم هم مشغول رفت وامد و گفتگو توی پارک بودن .مامور پارک چند شاخه رز درشت و صورتی براش چیده دوسته کرد و داد دست ش

.به پارکبان لبخندی زد و تشکر کرد و گلها رو گرفت و بعد از نیم ساعت نشستن توی پارک با خودش فکر کرد باید برگرده خونه .

اون دعوای شدیدی با همسرش کرده بود و تمام ظرفها رو شکسته و بعد خونه رو ترک کرده بود .اسمش مرجان بود بیست سالش بود و مدتی بود که با همسرش ازدواج کرده بود

.

اولش فکر میکرد آگه همسر خوب ومهربونی باشه و همسرش رو راضی نگه داره تمام مشکلات حل میشه و همسرش آدم خوبی خواهد شد .ولی بعداز گذشت مدتها و سازگاری مرجان وسکوت باز همسرش یک آدم بداخلاق عنق و بد رفتار از آب درآمده بود .

نه توی کلماتش عشقی وجود داشت نه توی رفتار ش محبتی دایما کارش پرخاش و دعوا بود و همه آش دنبال بهانه جویی برای پرخاش و دعوا بود .

مرجان نمی فهمید چرا اون همه آش دعوا میکنه و فقط دنباله یه بهانه برای اذیت وازار اونه .

پیش خودش فکر میکرد شاید مدتی بگذره همه چی خوب میشه

ولی مدتها گذشته بود و بالاخره فهمیده بود که اون مرد مرد زندگی وازدواج نیست و کلا آدم بد اخلاقیه و هیچ محبتی نسبت به مرجان نداره .

هیچ وقت نمی خواست علتش رو بفهمه ‌وهیچ وقت نمی تونست بفهمه تمام رفتارها و کج خلقی های اون آدم از کجا نشات میگیره .

مدتها گذشته بود و اوضاع خوب نبود .الانم رفته بود توی پارک تا قدم بزنه حالش بهتر بشه و فکر کنه به همه چیز .

اون پیش خودش فکر میکرد اگه نتونه زندگی کنه باید جدا شه

.باید این زندگی که توش آرامش نیست رو پایان داد .

مدتی فکر کرد تو‌درونش دچار یک عالمه مشکل بود

اون هم بعد از مدتی سازش و آرامش مجبور شد پرخاش کنه دعوا کنه جیغ بزنه و هرچی جلو دستش میاد موقعی که همسرش قصد دعوا و کتک کاری داره سمت شوهرش پرتاب کنه که توی یکی از این دعواها سر همسرش شکست .

خون فوران کرد و همسرش بعداز کشمکش به پزشک مراجعه کرد و سرش بخیه خورد .

ولی اقا ولی قصد طلاق دادن مرجان رو نداشت

ولی و مرجان چهار سال بود ازدواج کرده بودن و هنوز بچه ای نداشتن .

مرجان عصبی و بداخلاق شده بود و گاهی هم گریه میکرد

گاهی هم‌با همسرش قهر مبکرد و مدتها باهاش حرف نمیزد یعنی دیگه توان نداشت

ودیگه نمی تونست یه آدم بد اخلاق که دست بزن هم داره تحمل کنه

یه مدتی فکر کرد و فعلا باید نتیجه میگرفت .

هیچ وقت پیش خودش فکر نمیکرد باید بره دنبال همسرش تا بفهمه همسرش چه کارهایی میکنه کجاها میره و با کیا ارتباط. داره که همیشه بدخلق وعصبیه و دلیل آزار و اذیت ها رو پیدا نمیکرد

در درون خودش فکر میکرد فقط باید جدا شه .همین

دنبال علتها نبود .

وهنوز هیچی نمی دونست فقط میدونست مشکل داره

دقیقا نمی دونست چرا مشکل داره ؟

اگه از اول سازگار نبود و همیشه اطلاعت نمیکرد و گاهی هم برخلاف میل همسرش کاری که خودش دوست داشت رو انجام میداد همون اوایل میفهمید که همسرش اصلا آدم‌ خوبی نیست

دلیل اینکه اوایل اوضاع آروم بود چون مرجان به هرچیزی که همسرش میگفت گوش میداد و هیچ کاری برخلاف میل اون انجام نمی‌داد همین .

مرجان فکر مبکرد باید خوب باشه ولی نمی دونست تا چه حد باید خوب باشه و تا چه حد باید از خواسته های خودش عقب نشینی کنه به نفع همسرش

و توی همه ی دعوا دنبال علت نبود فقط میگذاشت دعواها اتفاق بیفتن و پیش برن وهمین طوری زندگی ش کم کم از هم‌پاشید .

ساحل
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
19:11

۱۶/۱/۱۴۰۲

به نام پروردگار

والان که حوصله دارم بنویسم

ولی از چی نمیدونم شاید تو‌درون خودم یک عالمه ناراحتی داشته باشم .

شاید باید به دوران گذشته مراجعه کنم .

شاید باید بیشتر فکر کنم به شاید هم فقط باید بی خیال باشم وبقیه رو ول کنم .

وفقط برای خودم زندگی کنم و دور اونها یه خط قرمز بکشم ولی باید همیشه یادم باشه چه کارهایی باهام کردن و چه بلاهایی سرم آوردن و با نفهمی و بد بودنشون چقدر بهم آسیب زدن که همیشه تو ذهنم بمونه که بهشون نزدیک نشم .

اونها همون ادمهای قبلن همین با همون افکار و همون احساس‌ها وهمون فیزیک چیز جدیدی نیستن

باز فقط نقش بازی میکنن هرموقع به نفعشون بشه خوب ومهربون میشن ضررشان بشه بد ونامهربون

‌اونها منطقی وخوب نیستن فقط یک مشت آدم بدبخت و احمقن همین

که من به خاطر شرایطم مجبور شدم

همین

من هیچ چیز رو فراموش نمیکنم سعی میکنم فراموش نکنم

حداقل باید بفهمی که نباید تو لونه افعی انگشت کنی

یادت باشه با کیا طرفی

وچقدر بعضی ها خوب نقش بازی میکنن

من یه آدم ساده هستم که نیازی به نقش بازی کردن ندارم

هیچ وقت هم نیاز ندارم خودم رو جور دیگری جز آنچه هستم نشون بدم

چون اصلا نیازی ندارم که بهتر از آنچه هست نشون بدم

من حتی زیبایی رو فرامو ش کردم تو این زندگی حتی عشق رو

وهمه احساس‌هایی انسانیم رو‌نادیده گرفتم

فقط مجبور م به همه چیز

مجبورم مثل خدا باشم مجبورم

چون چاره ندارم

اونها خیلی بدن بی نهایت بد بی نهایت بد ونفرت انگیز ولی من مجبورم سکوت کنم

‌باید آروم باشن چون هرکاری میکنن هیچی نمیگم

وقتی مجبوری صدات درنیاد وقتی خودت رو‌کشتی تا توی این زندگی دفن بشی

چی هست بگن کو زندگی

این زندگی وتولد برام از هزار تا مرگ بدتر بوده .

چرا باید دلم میخواست فرزندبیشتر داشته باشم در حالیکه خودم ناراضیم‌از اطرافیانم

چرا باید تعداد افراد بدبخت رو زیاد میکردم

تازه همین دوتا که دارم هم به زور بدنیا آوردم

تو سال‌های گذشته اون دوتا هم مثل من آزار واسیب دیدن و همونها شدن اهرم فشار واذیت وازار من

به نظرم همه ادمها نباید زیاد بچه بیارن

نباید همین طور الکی بچه بدنیا آورد

وقتی جامعه نمی تونه نیازهای افراد رو برآورده کنه

وفتی اخلاق نیست وقتی هیچی نیست

وقتی رفاه نیست پول نیست

وقتی خونه نیست ماشین نیست

وقتی نون نیست وقتی همه چیز گرونه

وقتی بداخلاقی وقتی نمیتونی آدم باشی وقتی عیاشی

وقتی معتادی وقتی هوسرانی وقتی انسان آزاده و خوبی نیستی

وقتی مشروب میخوری وقتی مواد میکشی و قتی هزار آن ایراد داری

وقتی با همسرت ناسازگاری وقتی اصلا همسر نمی خوای فقط یکی رو آوردی تا دوتا بچه بگذاری دامنش تا بدبختش کنی تا یک عمر فقط بچه تورو بزرگ کنه و تو بری دنبال کارها و هواهای خودت

وقتی نمی تونی تن به کار بدی سخت کار کنی تا هزینه های بچه هارو تامین کنی

وقتی مسیول نیستی

چرا باید بچه بیاری نیاز نیست نسل همه ادمها ادامه پیدا کنه

تو‌پادشاه هفت کشور نیستی که کشورت بی ولیعهد بمونه

اگه فرزند دار نشی ممالکت و داراییت بی صاحب نمیمونه

تو ازدواج میکنی برای ارضای غرایضت

خوب ولی دیگه همین جوری بچه نیار

از این به بعد اگه یک دختر روبدبخت کردی وبه خاک سیاه نشوندی عیبی نداره ولی نسل بدبخت درست نکن

خواهش میکنم فکر کن

تو چی داری بی صاحب بمونه اصلا دوست نداری نمی تونی همجنسگرایی یا هر عیب داری حوصله خانواده نداری زن نگیر

کسی بهت کار نداره

اصلا کسی واست حرف در نمیاره

تازه در بیاره به درک

برو گم شو‌ادم شو

برو دنبال خودت اصلا برو دنبال هر چی دوست داری

الان اعصاب ندارم بیشتر بنویسم

ساحل
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
0:40

۱۶/۱/۱۴۰۲

به نام پروردگار

والان که حوصله دارم بنویسم

ولی از چی نمیدونم شاید تو‌درون خودم یک عالمه ناراحتی داشته باشم .

شاید باید به دوران گذشته مراجعه کنم .

شاید باید بیشتر فکر کنم به شاید هم فقط باید بی خیال باشم وبقیه رو ول کنم .

وفقط برای خودم زندگی کنم و دور اونها یه خط قرمز بکشم ولی باید همیشه یادم باشه چه کارهایی باهام کردن و چه بلاهایی سرم آوردن و با نفهمی و بد بودنشون چقدر بهم آسیب زدن که همیشه تو ذهنم بمونه که بهشون نزدیک نشم .

اونها همون ادمهای قبلن همین با همون افکار و همون احساس‌ها وهمون فیزیک چیز جدیدی نیستن

باز فقط نقش بازی میکنن هرموقع به نفعشون بشه خوب ومهربون میشن ضررشان بشه بد ونامهربون

‌اونها منطقی وخوب نیستن فقط یک مشت آدم بدبخت و احمقن همین

که من به خاطر شرایطم مجبور شدم

همین

من هیچ چیز رو فراموش نمیکنم سعی میکنم فراموش نکنم

حداقل باید بفهمی که نباید تو لونه افعی انگشت کنی

یادت باشه با کیا طرفی

وچقدر بعضی ها خوب نقش بازی میکنن

من یه آدم ساده هستم که نیازی به نقش بازی کردن ندارم

هیچ وقت هم نیاز ندارم خودم رو جور دیگری جز آنچه هستم نشون بدم

چون اصلا نیازی ندارم که بهتر از آنچه هست نشون بدم

من حتی زیبایی رو فرامو ش کردم تو این زندگی حتی عشق رو

وهمه احساس‌هایی انسانیم رو‌نادیده گرفتم

فقط مجبور م به همه چیز

مجبورم مثل خدا باشم مجبورم

چون چاره ندارم

اونها خیلی بدن بی نهایت بد بی نهایت بد ونفرت انگیز ولی من مجبورم سکوت کنم

‌باید آروم باشن چون هرکاری میکنن هیچی نمیگم

وقتی مجبوری صدات درنیاد وقتی خودت رو‌کشتی تا توی این زندگی دفن بشی

چی هست بگن کو زندگی

این زندگی وتولد برام از هزار تا مرگ بدتر بوده .

چرا باید دلم میخواست فرزندبیشتر داشته باشم در حالیکه خودم ناراضیم‌از اطرافیانم

چرا باید تعداد افراد بدبخت رو زیاد میکردم

تازه همین دوتا که دارم هم به زور بدنیا آوردم

تو سال‌های گذشته اون دوتا هم مثل من آزار واسیب دیدن و همونها شدن اهرم فشار واذیت وازار من

به نظرم همه ادمها نباید زیاد بچه بیارن

نباید همین طور الکی بچه بدنیا آورد

وقتی جامعه نمی تونه نیازهای افراد رو برآورده کنه

وفتی اخلاق نیست وقتی هیچی نیست

وقتی رفاه نیست پول نیست

وقتی خونه نیست ماشین نیست

وقتی نون نیست وقتی همه چیز گرونه

وقتی بداخلاقی وقتی نمیتونی آدم باشی وقتی عیاشی

وقتی معتادی وقتی هوسرانی وقتی انسان آزاده و خوبی نیستی

وقتی مشروب میخوری وقتی مواد میکشی و قتی هزار آن ایراد داری

وقتی با همسرت ناسازگاری وقتی اصلا همسر نمی خوای فقط یکی رو آوردی تا دوتا بچه بگذاری دامنش تا بدبختش کنی تا یک عمر فقط بچه تورو بزرگ کنه و تو بری دنبال کارها و هواهای خودت

وقتی نمی تونی تن به کار بدی سخت کار کنی تا هزینه های بچه هارو تامین کنی

وقتی مسیول نیستی

چرا باید بچه بیاری نیاز نیست نسل همه ادمها ادامه پیدا کنه

تو‌پادشاه هفت کشور نیستی که کشورت بی ولیعهد بمونه

اگه فرزند دار نشی ممالکت و داراییت بی صاحب نمیمونه

تو ازدواج میکنی برای ارضای غرایضت

خوب ولی دیگه همین جوری بچه نیار

از این به بعد اگه یک دختر روبدبخت کردی وبه خاک سیاه نشوندی عیبی نداره ولی نسل بدبخت درست نکن

خواهش میکنم فکر کن

تو چی داری بی صاحب بمونه اصلا دوست نداری نمی تونی همجنسگرایی یا هر عیب داری حوصله خانواده نداری زن نگیر

کسی بهت کار نداره

اصلا کسی واست حرف در نمیاره

تازه در بیاره به درک

برو گم شو‌ادم شو

برو دنبال خودت اصلا برو دنبال هر چی دوست داری

الان اعصاب ندارم بیشتر بنویسم

ساحل
پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
0:36

۱۶/۱/۱۴۰۲

به نام خدا

امروز شانزدهم فروردین یکهزار و چهارصدودوشمسی

منم وتنبوروشورم

امروزو تنهایی تنها سرکردم حتی از خونه بیرون نرفتم حالم اصلا خوب نیست .

بدنم یه حال عجیبی داره امروز فقط تلفنی با دلارام گفتگو کردم .

اونم خونه بود .

قرار بود برم چیزایی بخرم ولی نرفتم گمونم یه روز دیگه برم .

راستی ماه رمضونه

ولی من حالم خوش نیست

گمونم چند روز باید صبر کنم یه فکری به حال خودم وروزگارم بکنم

یکماه از عید گذشته ولی یعنی نیم ماه هنوز خرید نرفتم قراره برم ولی نرفتم .حتی یه دونه شال هم نخریدم .

امسال عید خیلی سرد بود نیاز به لباس بهاره نبود عیدی دلارام هم با همون کتک شلوار مشکی قبلیم بردم .

برای مهمونی که کلا دوتا مهمونی رفتم با لباسهای گذشته من که بچه نیستم اصلا فعلا درگیر لباس نیستم .

هیچ کجا دوست ندارم برم .هیچ شهری رو دوست ندارم حتی سفر دوست ندارم الان هیچی دوست ندارم .

گاهی بهذروزگارم مبخندم گاهی هم دلم میخواد گریه کنم ولی نمی کنم .

مجبورم بی خیال باشم ،خودمو بزنم به بی خیالی گور بابای دنیا

گور بابای ادمهای بد

گور بابای هرچی آدم عوضیه آدم لاشی

گور بابای دروغگوها دزدها بدها

گور بابای همه همجنسگراها دگر جنس گراها گور بابای هرچی گی ولزه

دلم میخواد هیچ کس کارم نداشته باشه

گور بابای عشق وعاطفه واحساس

مجبورم مجبورم مجبور به همه چیز

چاره نیست باید سکوت کرد حرف نزد

گاهی باید مرد تا آزشر زندگی خلاص شد

گاهی هم باید زندگی کرد و به هیچ کس کار نداشت

اصلا از هرچی حرفه حالم بهم میخوره

هیچ کجای دنیارو دوست ندارم

حتی به ایران فکر نمیکنم الان اصلا به تهران فکر نمی کنم

اصلا نمی خوام به نیویورک یا لندن یا استکهلم یا برن یا برلین یا توکیو یا رم فکر کنم

دوست ندارم زیبایی های جهان رو

مگه سهم من از همه دنیا فقط خیال نیست

یک کنج تنهایی وخلوت که اونهم همیشه بهم میزنند

گور بابای همه کشورها

اصلا دنیا کجاست زمین کجاست این سیاره کجاست

شاید این سیاره هم جزوی از خیال باشه

از این سیاره چی گیرم آمده هیچی

گاهی فکر میکنم یه توپ پینگ پونگه که میتونم باهاش تو فضای لایتنهاهس بازی کنم همین

این جهان اندازه توپ هم نیست

بعد باید برای داشتن یا نداشتن یا واسه یه قطعه طلا یا تیکه زمین یا بودن چیزی حرص بخورم

دنیا چیزی نیست

ساحل
چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲
23:22

15/1/1402

به نام خدا

امروز پانزدهم فروردین چهارصدودو

باز نوشتم از اولین شب عید تا الان هیچی ننوشتم .جای دوری هم نرفتم ،چند وقته همه آش خونه بودم .

امسال عید رو تو انزوای بیشتری گذروندم اصلا اعصاب نداشتم برم مسافرت موندم تنها

به همه تلفنی عید رو تبریک گفتم .با خانواده خودم ومادرم تلفنی گفتگو کردم .

بعضی رو زها رفتم مارکت حتی سیزده بدر هم تو‌مارکت بودم .

روز سیزده هم خونه موندم .

ولی اصلا ناراحت نیستم .برام مهم نیست سفر نرفتم دیدن مادرم نرفتم بعد عید برادرهام ندیدم .

تو این چن وقت یک عالمه مشکل رو تنهایی پشت سرگذاشتم‌بقیه عمرم هم بلدم چطوری بگذرونم .

همه فشارها و آزارها رو زد کردم روزهای تلخ رو تنهایی گذروندم پس بقیه شم تنهایی بلدم

من خوب بلدم همه چیزو یاد میگیرم اینکه باید از روز اول زندگیم روی هیچ احدی حساب باز نمیکردم بهتر بود

وبه هیچ احدی تکیه نمیکردم الان اوضاع خیلی بهتری داشتم .

به نظرم آدم مستقل باشه خیلی بهتره خودش میدون چیکار کنه تا منتظر باشه ببینه یه آدم دیگه خارج از خودت وکسی که کسهای دیگه تر بیتش کردن و در درون معلوم نیست چه آدمیه و اولش باظاهرسازی آمده و معلوم نیست چه چیزهایی درون خودش قایم کرده و در خلوت خودش دنبال چه چیزیه و هزاران آدم دیده و کلی کارا کرده که ما خبر نداریم ومعلوم نیست بقیه چی تو ذهنش فرو کردن و ایا انسان مستقل وخوبی هست یا یه موجودی که کسی پشت نقاب اون قایم شده که در اسرع وقت باعث رنج تو بشه برای تو ایا زندگی خوبی فراهم خواهد کرد یا تمام عمر تورو گرفتار رنج روح عظیم و رنج روان ورنحداعصاب وحتی به خطر انداختن جان وزندگی تو خواهد شد یانه

ومنجی هر آدم باید تو‌درون خودش باشه و پند واندرز دهنده هررفردی باید از درون خودش باشه هیچ کس خارج از خودکامشان به انسان کمک نخواهد کرد

هرکس باید منجی زندگی خودش و فرزندانش باشه .

شایذ همه تمام دوران منتظر منجی میگردن و منتظرن که منجی اخرالزمانی پیدا بشه ولی اول منجی باید در درون خود انسان ظهور کنه .

من باید منجی خودم باشم نجات بخش خودم یاری دهنده خودم

وشاید روزی منجی نجات دهنده جهان پیدابشه

ولی فعلا نجاتگر من خودم هستم من جز خودم منجی نمیشناسم

ساحل
سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲
16:21

1/1/1402

اره داشتم مینوشتم خسته شدم تمومش کردم .

ولی فکر نمیکردم داستان‌های زندگیم به اینجاها برسه

وبتونم از ش یک‌عالمه قصه در بیارم که یه عالمه غصه توش باشه

حتی یاد گرفتم بخندم به تموم غصه هام

به بدبختیام به‌گریه‌هام

به همه چیز

فهمیدم همشون فقط نقش بازی میکنن‌وادمهای دورو برم بیشتر فیلم بازی کردن

هیچ کدوم حقیقی نیستن

یادمه چندین بار اون بهم گفته بود که مادرم دشمن منه

ولی چرا

من نباید باهاش حرف بزنم

بیشتر افکار منفی رو‌اطرافیانم‌با حرفاشون‌بهم‌القا میکنن

و‌نودو نه درصد نمی تونستم بفهمم که چرا باید اونها هم بدبینی رو نودو نه در صد بهم‌القا کنن

بخاطر منافع خودشون و به خاطر هواهای خودشون در حالیکه خودشون مشغول هوسبازی های خودشونن میخوان از من یه قدیس درو غین بسازن که گوشه نشین و عزلت گزین شده در حالیکه

خودشون مشغول رابطه با این واون هستن

بعد به زور و‌بادروغ و‌بدبین کردن من من رو تنها نگهدارن

و بعد هر موقع که به ضررشون‌شد شروع کنن به کوبیدن شخصیت من و برچسب زدن به من هرموقع منافعشان به خیر بیفته حتما از من گوشه نشین یک‌ادم کثیف بسازن بادحرفهاشون

البته اونها خیلی دروغ میگن واصلا خوب نیستن

فقط دروغگو هستن

شاید جداشدن من باعث‌میشده منافع و هوسهاشون به خطر بیفته یا استقلال داشتن من براشون خوب نبوده

هرچیه همیشه آزارها تهمت‌ها و القاها و حرف‌هاشون یادم نرفته

‌اونها هیچ وقت به نفع من کاری نمیکنن

باید یادم‌بیاد‌که چه گذشته ای داشتم‌

من نمی تونم گذشته رو‌تکرار کنم

شاید هوسها هم‌خوب نباشندوبهشون‌نباید محل گذاشت

ولی خود همونهای که مارو از هوسها و خواسته هامون دور میکنن و‌لذتها رو‌حرام‌میکنن خودشون مشغول بدترین حرام‌ها ولذت بردن از ممنوعه هایی خیلی بدتر هستن

البته‌توی این‌زمونه هیچ کس هیچی آدم نیست

هیچ مردی هم‌واسه ادم‌کس وکار نیست

کلا یک جور همه چیز مزخرفه و هیچ کس پشتیبان کسی نیست مگر منافعش تامین بشه

مثلا همون همسر که این همه بزرگش میگنن اگه منافعش تامین نشه حتما بدترین دشمن میشه

البته هیچ اهمیت نداره

الان ولی فعلا احساسم در حال تخلیه شدن هستش

با نوشتن شاید‌حالم خوب بشه

بهترین کار جدایی فاصله ندیدن نرفتن از ادمهایی که باعث عصبانیت وناراحتی ادم‌میشن

حرف نزدن‌رفت وامد نکردن‌و‌فاصله گرفتن دوری جدایی و برای همیشه ترک کردن

همین

من عمر نوح‌ندارم وصبر ایوب وهمه هم‌همین‌ طورن بهتره کسانی که باعث‌اسیب وعذابن رابطه و رفت وامدشون رو قطع کنن و برایرهمیشه نزدیک نشن

ساحل
سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲
1:51

29/12/1401

به نام خدا

امروز آخرین روز سال هزار وچهارصدویک

بدترین سال عمرم حساب میشه بعداز تولدم

حتی بعد از مرگ پدر وبرادرم هم چنین سال بدی نداشتم .

مزخرفترین‌سال زندگیم به سر میاد امشب

تلویزیون مدتهاست سوخت وازشرش خلاص شدم لعنت بهش

مدتهاست ریخت اون تلویزیونی‌های احمق رو ندیدم خیلی خوب شده همشونم از ایران تشریف بردن

معلوم نیست چه اتفاقاتی قرار بیفته که همشون دونه دونه زدن به چاک

ومعلوم نیست چی در پیشه بیشتر بازیگرها تشریف بردن

خدارو شکر

من امسال نمیبینم سال تحویل رو‌

خواستم‌بنویسم‌تو‌این ساعات آخرسال

پسرم نیست پدرش نیست و دخترم خونشه

ومن امشبم تنهام

خیلی هم خوبه تنهایی

با اون اقا امسال بد جوری عذاب کشیدم و بدچیزایی فهمیدم

فقط برای خودم‌زندگی میکنم چه کسی باشه چه نباشه

امروز غروب هم‌مارکت بودم برگشتم خونه هفت سین‌هک‌نچیدم واصلا برام مهم نیست که هفت سیم نگذاشتم

از همه سنت هایی که باعث شدن این همه آزار ببینم متنفرم

هر سنتی که میخوادباشه از همه ازدواج‌ها از همه عشق ها متنفرم

از اون لیلا حالم بهم میخوره دوست دارم استفراغ کنم روی داستان‌های عشقی

هر چی آدم احمق وگیج‌تو‌دنیان‌دنبال عشقن

واقعا لای این ادمها اشتباه ترین کار عشق وازدواجد

مردم الان اصلا عاشق نیستن بلکه بیشتر همشون کلاهبرداران و‌هوسباز

و لای همچین موجودات مزخرفی که همه تنوع طلبن‌ یکی دنبال عشق باشه واقعا یک خر واقعیه

تعدد‌زوجات پنهانی و داشتن دوست های جنس مخالف چندین نفره کلا ضد عشقه و آدم که دنبال هوا وهوسهاشه عاشق نیست

اصلا که باید فرقی بین نیاز جنسی وعشق قایل شدشاید

البته شاید خریدن ادمها ست که باعث بقای نسلشون شده

والا اگه آدم احمق نباشه یا خودشو به نفهمی نزنه نمیتونه دوام بیاره

هر چیه‌مهم نیست

ولی دقیقا الان میفهمم که عشق هیچی نبست

و فکر میکنم که پول چیز بهتری باید از عشق باشه

حتی پول از ازدواج بهتره

به نظرم‌کار خیلی بهتر باید باشه

چون وقتهای اضافه رو‌پر میکنه‌ وحتی بدنیا آمدن کار اشتباهی باید باشه دقیقا

و‌اصلا بدنیا آمدن اشتباه

بعد دولت میخواد با پول کاری کنه مردم بچه بیارن

مثلا بهشون وام میده یا ماشین

ولی کارهای دولت هم ضد ونقیضه و کلا در حال بازی کردن با افکار واحساس مردمه

هرچیه نمیخوام به دولت کار داشته باشم وکلا میخوام ذهنم وقلبم از همگان آزاد باشه

دلم میخواد رشته تعلقاتم‌ رو ببرم پاره کنم وفرار کنم

حتی شده با مرگ از شر این ادمهای خلاص شم

حتی شده گاهی دلم میخوان خودم رو بندازم زیر ماشینی چیزی

گاهی وقتها دلم می خواد چشمانم ببندم از خیابون رد شم وهمه چیز تموم ش ه دیگه دلم نمی خواد ریخت این احمق رو ببینم

دلم‌نمیخواد مادر نفرت انگیزمودببینم

تا آخر عمرم دلم نمی خواد ریخت اون اقدس ول اشغال هرزه رو ببینم

و‌اصلا حوصله اون رو ندارم

دیگه دلم نمی خواد ریخت هیچ هنرمند وبازیگر روببینم دوست دارم چندین تلویزیون رو بزنم خوردش کنم

هرچیه یعنی اندازه چند جنگ جهانی قتل مغازه همراهمه

و باز هم نمیشه دنیا آروم باشه

البته آروم هم نیست

باز هم معلوم نبست چه خواهد شد ولی شاید خیلی هاوقتشون تموم بشه از دنیا برن گم شن

مثلا شب عیده

این قدر درونم آشوبه

که نگو‌شاید‌چند روز دیگه آروم شم

ساحل
سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲
0:45
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />