31/1
به نامخدا
امروز دلم نمی خواد از هیچ چیز بد وناراحت کننده بنویسم .
امروز هوا خیلی خوبه آفتابی ولی شاید همگاهی من بارون دوست دارم .
البته برای بدنم نور آفتاب همخیلی خوبه که گاهی برم زیر آفتاب و نورو گرماشواحساس کنم .تا سردی که زمستون به تنمدادهاز تنم خارج بشه .سه ماه تمومزمستون بود سرد و گاهی بارونی چند روزی همبرف بارید .
هوا دچار خیلی تغییرات بود فصل گذشته و گاهی سرماش استخوان سوز میشد هرچیه فصل سرد گذشت وبهاران با بلبلهاش وقمریهاش و کفترهای چاهیش فرا رسید .
البته تواین مدت من پروانه هارومشاهدهنکردم.شاید چون اصلا بیرون نرفتم .تواین مدت حتی یه پارک سرنزدم ببینم پارک محله چه شکلی شده .موندم تو چهار دیواری .
خیلی محدود شدم .
امسال حتی یه سیزده بدر همنرفتیم شامشو جوجه کباب کردیم خوردیم .
مهمون داشتم شب دوازدهم فروردین بهاره ومامانشو حدیثه ومامانشو وباباشون .
جوجه کبابهارو خوردیم و دسر و تنقلات واونها همبازیهایی کردن بازی برچسب بازی
بهشون کلی خندیدم .توی برچسبها حتی عنبر نسارا همنوشته بودن .
میخواستیمبه اون عمو بابی بخندیم و به سرش برچسب توالت فرنگی بزنیم ول ی نشد حیف شد
تا حدس بزنه .اولش به عمو بابی اسمزنعموشو چسبوندیم تا حدس بزنه کلی بهش خندیدیم.خیلی آدم دلقکیه همیشه دلقک بازی درمیاره ما بهش میخندیم .
برای اقای غ عنبر نصارا چسبوندن کلی خندیدیم
هرچیه برا همه چسبوندن ولی من برچسب بازی نمی کنم اصلا وارد بازی نمیشم .
چون برچسب دوست ندارم .
من اصلا دوست ندارم بازی کنم :
بجز من همه بازی کردن اخرش همرسیدن به ادا بازی حدس زدن اونم من واردش نشدم 🤎❤️
اصلا من اون همه کار کردم آشپزی کردم سوپ وسالاد وژله درست کردم
من نمی خوام بازی کنم کارهایی که به من مربوط بود رو سعی کردم درست وخوب انجام بدم .
هرچی بوداونم تموم شد عمو بابی بقیه حدیثه وبهاره رفتن خونه هاشون .
فرداشم موندم خونه .
پروانه ها رو ندیدم .
الانم مشغول کارهای خودمم البته باید یک کم فکر کنم
باید بیشتر فکر کنم
همه آش با خودم میگم وقتی این عمو بابی میاد نباید باهاش حرف بزنم نباید به حرفهاش بخندم
ولی اون همیشه ادا در میاره
وخیلی هم خودشو به آدم نزدیک میکنه .البته اون شوهر زهراست
اصلا خوشگل که نیست خیلی هم زشته
تازه من اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم .
هر چی باشه اون شوهر عمه بچه های منه
ولی همیشه سعی میکنم حریمم حفظ کنم .
همیشه به خودم میگم باید باهمه جدی برخورد کنم ،مخصوصا با بچه های خودم توی زندگیم هیچ وقت با بچه هام شوخی نمیکنم .
اصلا هم سعی نمیکنم دوستشون باشم فقط سعی میکنم مادرشون باشم مراقب سلامتیشون و غذا و لباسشون
.اگه با بچه هام شوخی میکردم الان اصلا جایگاهی بینشون نداشتم .
اصلا همیشه باید جای خودم رو بهدعنوان مادر حفظ کنم .
مادر دوتا بچه که الان کمی بزرگترن ولی تا ابد بچه های منن
ومن همیشه از دور هممراقبشون هستم .
همیشه از بچگی سعی کردممادر خوبی باشم سعیمو کردم
ولی شاید گاهی هم خیلی وسواس به خرجدادم برای همه چیزشون .
الان دخترم یه ادموسواسی در مورد لباس وظاهر وحتی خونه و زندگیش
ولی در عوض همه کارهاشو درست انجام میده
پسرم هم به ظاهرش اهمیت زیادی میده و به غذاش اهمیت میده ولی در مورد خونه اونها اصلا مسیولیت ندارن
ومن شاید همه کارها رو خودمانجام دادم
البته الان سعی میکنم که کارهای پسرم رو به خودش محول کنم سعی میکنم بهشون یاد بدم بهتر زندگی کنند .
به دخترمشیوه آشپزی صحیح رو یاد بدم یا اینکه بهش یاد بدم مراقب خودش زیباییش وسلامتیش باشه ویاد بگیره که خودش مهمتر و باید همیشه زندگیشو و سلامتی وزیباییشوحفظ کنه .
وهیچ چیز نه پول نه خونه نه ماشین نه مال دنیا نه شوهر هیچ کس عزیزتر از خودش نیست .
واگه خودش مراقب خودش نباشه پشیمون میشه .
حتی پسرم هم باید خیلی چیزها رو یاد بگیره .
شاید من همتو گذشته باید بیشتر مراقب خودم میشدم .
بعد خیلی چیزهای دیگ
البته دخترمادماجتماعی ومهربونیه وپسرم هم خیلی مهربونه
اونها بچه های خوبین
همه بچه ها خوبن ،اگه بدی هم دارن از ماست یا از اجتماع
وهیچ بچه ای بد بدنیا نمیاد اجتماع وخانواده مقصر همه بدیهای بچه هاست .
توزندگیمفهمیدمکه نباید از بچه خودم ایراد بگیرم چون اگه بد باشن من بدتربیتشون کردم .
تقصیر منه .
شاید همه پدر مادرها نقص هایی دارن یا به علت خیلی مشکلات نتونستن با بچه هاشون خوب رفتار کنن یا نتونستن خوب تربیت کنن .
هر چیه فعلا بقیه شو ولش کنن .
هر چیه امروز هوا خوبه آفتاب میتابه و اسمون ابی ابی
ومن هم خوبم خوب خوب خوب
خدا هم هست
زمین میچرخه وافتاب میچرخه وهستی وچرخ گردون میچرخه
و عمر همه طبیعت از عمر ادمها بیشتر
خدا وند
خدا وند خداوند
خداوندهیچ وقت نفهمیدمکجاست
من اینجا بودم ولی خدا کجا بود
نمی دونم شاید یکروز تمام مسایل حل بشه
ولی وقتی که همه چیز تموم بشه ولی چه اهمیتی داره خدا کجاست
فعلا من اینجام وعمر دارم وباید زندگی کنم .