ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

معشوقه شیطان ۴.داستان کوتاه .ساحل

به نام خدا

از دوستانی که برام کامنت میگذارن متشکرم .

تصمیم گرفتم تا وقت دارم بجای پرسه زدن تو اینترنت فعلا یک کم از داستانم رو بنویسم .

مرجان اون‌روز بعد از صحبت با مهتاب خیلی تو‌خودش فرورفت بعد از چند ساعت دوباره مهتاب بهش زنگ زد وگفت که فعلا به ولی چیزی نگه ،چون اون هنوز دقیق نمی دونه اون خانم مسن کی بوده و چرا همراه ولی به مرکز خرید رفتن و اینکه اگه ولی بفهمه حتما انکار میکنه یا یه چیزی میگه که مرجان قانع بشه .

ولی واقعا رفتارهای ولی توی خونه مشکوک بود که چرا همیشه دنبال بهانه هایی برای پرخاش و دعوا بود و اصلا تمایل به روابط زناشویی نداشت وهیچ عشق یا علاقه خاصی یا محبت کلامی نثار مرجان نمیکرد .

مرجان فکر مبکرد خوب شاید اخلاق ولی این طوره .ولی مهتاب کلا از مرجان خواست که صبر کنه وچیزی به ولی نگه و منتظر باشه .

باز هم‌بازی ادامه پیدا کرد .

اونهابا هم‌یعنی مهتاب ومرجان و رابعه قرار ملاقاتهایی طی هفته داشتن و گاهی سینما یا کافی شاپ میرفتن

یک روز مهتاب مرجان رو‌به‌خونه آش دعوت کرد و‌اورو به برادرش محسن معرفی کرد .

محسن هنوز مجرد بود و بیست وهشت ساله به نظر میرسید

اولین بار بود که مرجان برادر مهتاب رومیدید اونها رو‌باهم‌تنها گذاشت ورفت‌ که برای اونها عصرانه وچایی بیاره این بار برخلاف همیشه رابعه حضور نداشت .

محسن با مرجان تنها موندن و همین جور دنبال کلمات میگشتن تا باهم‌گفتگو کنند .

ولی اونها توی اولین دیدار زیاد جمله پیدا نمیکردند .بیشتر به سکوت میگذشت مرجان هم‌سعی میکرد زیاد حرف نزنه .

توی حیاط زیر درخت روی صندلی ها نشسته بودند و اون داشت به پرنده ها نکاه میکرد ،

چند تا بلبل خرما روی درخت‌های حیاط لونه داشتند که گهگاهی میخوندند .کلاغهای زیادی هم روی اون درخت های حیاط لونه داشتند واقعا مرجان هم دوست داشت زودتر یه خونه بگیره که حیاط بزرگ و باغچه داشته باشه .واقعا زندگی آپارتمانی اصلا قشنگ نبود .

مهتاب بعد از آوردن سینی چای و عصرانه کنار مرجان نشست

وگفت :فعلا مدتی محسن با من زندگی میکنه ،پدرم فرستادش تهرون تا اینجا کار کنه .

مرجان هم لبخندی زد وگفت :چه خوب دیگه تو تنها نمیتونی برادرت پیشته

مهتاب :بله

فعلا چایی تونو بخورید وعصرونه میل کنید بعد ش باهم بریم یه دور تو خیابون‌های تهرون بزنیم .

بعد از عصرانه همشون رفتن بیرون موقع برگشتن هم مرجان رو رسوندن در خونشون .

از فردا پچ پچ ها ونظر دادن های مهتاب شروع شد و همه آش میخواست کمکش کنه

ولی واقعا مرجان نمی دونست باید چه کرد کلا این وسط گیج مونده بود .

باید اول دلیل ومدرکی پیدا میکرد تا برعلیه شوهرش حرفی بزنه .همین طور الکی نمی تونست برچسب بزنه یا محکوم کنه

در حالیکه مشکل هم داشت .

قرارشد بود یکی از لباسهای ولی رو ببره واسه دعا نویسه تا روش دعا بنویسن .

در اولین فرصت پیراهن ولی رو برای دعا نویس برد و قرار شد هرموقع دعا حاضر شد بهش زنگ بزنه و بره اونو بگیره .

بعداز گرفتن دعا واقعا شوهرش انگار آروم شده بود و زیاد دعوا نمیکرد ولی کلا گیج بود و همون طور احساسش رو از دست داده بود در حالیکه از اول هم تمایل زیادی به اون نداشت حالا هم کلا همه چیز تموم شده بود فقط دیگه دعوایی نبود .

باید میفهمید چه اتفاقاتی داره میفته .

مهتاب بهش گفت که محسن تو تهرون دوستانی داره که میتونن مراقب ولی باشن ‌ببینن کجاها میره

مرجان هم تصمیم گرفت توی گوشی شوهرش شنود بگذاره و توی خونه دوربین مخفی کار گذاشت .

بعد از مدتی شاهد تماس های شوهرش با مردها و‌زنهای زیادی بود

انگار همسرش با زن‌های مسن زیادی در ارتباط بود و حتی عاشق یکیشون بوده .

ولی موضوع جالب این بود که دوربین چیزهای عجیبی از همسرش ضبط کرده بود

اینکه شوهرش بجز اینکه همون زن‌های مسن رو به خونه میاورد بلکه

در مواردی با شیطان گفتگو میکرد

در گفتگو باشیطان بهش سلام کرد

سلام برشیطان بزرگ

و اعمالی رو انجام داد تا شیطان باها ش شروع به گفت‌گو کنه .

توی فیلم ضبط شده شیطان بهش میگفت که کارهاشو درست انجام نداده و مرجان تن به روابط نامشروع نداده

شیطان به ولی گفت که تو واقعا یک موجود بی عرضه واحمق وبدرد نخوری و به زودی تنبیه خواهی شد

و قصد وماموریت ازازدواج با مرجان این بوده که مرجان رو به آغوش شیطان راهنمایی کنه و اون یعنی ولی با اذیت و آزار و فشار روانی باید کاری میکرد که مرجان از زندگی زناشویی دلزده بشه

و باعث تنفر مرجان از ولی بشه و مرجان به همسرش خیانت کنه و با مردان دیگه رابطه برقرار کنه تا شیطان هم شریک بشه و این‌وسط شیطان عاشق واقعی مرجان بوده و در اصل کلا ازدواج ولی با مرجان بدستور شیطان انجام شده .

شیطان هر دستوری میداد ولی تو کل این سالها اطا ها کرده بود .

واقعا مرجان روی سرش شاخ در آورد که همسرش یه شیطان پرسته و بد شیاطین در ارتباطه و مرجان رو به شیطان فروخته

شیطان حتی دلش نمی خواست مرجان از ولی طلاق بگیره تا با کس دیگه ای ازدواج کنه چون خودش شریک از دواج اون بود .شیطان سیلی محکمی به گوش ولی کوبوند به طرزی که اون از هوش رفت

وبهش گوشزد‌کرد که از دستورات اطاعت نکنه و بخواد با مرجان خوب رفتار کنه حتما ازش قربانی خواهد کرفت

چقدر وحشتناک بود فیلمی که مرجان از همسرش کرفته بود چطور میتونست به ولی بگه که تو چقدر موجود پستی هستی که من رو به شیطان فروختی و سوری از دواج کردی تا من رو بدبخت کنی .

ولی نمیدونست چکار کنه .چندین روز از خونه رفت پیش مهتاب موند

وقتی با ولی در مورد طلاق گفتگو کرد اون حاضر به جدایی نبود و تهدیدش کرد که اونو به قتل خواهد رسوند .

حالا باید چکار میکرد

فعلا باید فکر مبکرد ولی برای بقای خودش باید باز تو همون زندگی افتضاح ‌داغونش میموند

حتما شیطان هم نقشه های جدیدی داشت که براش اجرا کنه .

ساحل
جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲
16:31
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />