ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

۱۳۵.غزلواره ساحل ترانه

موندم چرا این طوری شد

کاسه من چرا باز چپه شد

یه قورتی مونده بود ته کاسه دلم

الکل ریختش روی میز چپه شد

همین یه ذره مونده بود ته کاسه ای خدا

مستی نکنم بار دگر عشق دل من هم چپه شد

هر چی که گفتن نگو هی گفتم وگفتم اخرش

هر چی بود ریخت ازظرف کاسه هم شکسته شد

یک دم ندارم من کسی رو ،نه رفیق باده نه گرمابه

تنهاست دل من مثل خدا هی میزنه داد

دلم دل فرشته شد

داد میزنم به اسمون حرف میزنم به اون خدا

گفتم بگیری تو دست ما ببینی دست عزیزم

راست وچپه شد

این گرفتن تو مارو کشت این زندگی دادنت

بوسیدنت این عاشقی کردنت دایم داد مارو دراورد و چپه شد

راستی یا که چپ هرچی میخوای باشی باش

از روزی که چشم واکردم به دنیات دنیام پرتله شد

گریه نکردم واسه همه غمام گفتم تمومی دارن همشون

دست شما درد نکنه اقای خدا این همه داری هوای مرا همه چی چپه شد

کار دلم یکسره شد تا بگیری دست مرا تا بکشی به اسمون

تا اون روزای اخرین نمی دونم خدای من نصیب من بله شد

یا نعله شد

عجب خدایی

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر۱۳۵
ساحل
جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳
21:26

۱۳۴.غزلواره .شعر ساحل

گریه امونم نمیده ،خسته ام از خستگیا

موندم از موندگیا ،گریه میکنم برای بچگیا

یه قصه تازه کجاست ،دل بی غصه کجاست

چشمام خیس خیسه ،نشستم یاد بچگیا

شب شده باز تنهاست دلم ،غم امد سراغ دلم

دنیا چرا این جوری شد ،تنگه دلم یاد بچگیا

ازاین دلم این دنیا چی میخواد چرا هی غم داره باز

از چشمام ودلم همیشه چی میخواد رفته سراغ بچگیا

کم بگو از این وان قصه میسازی واسه من

قصه تکراری غم قصه دنیای ستم دل بچگیا

گریه نکن ،غصه نخور ،دنیا همینه یک روز خوشی

فرداش غمه ،همه دنیایی ما هرجاش ظلم خنده مال بچگیا

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۳۴غزلواره
ساحل
جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳
21:6

۱۳۳.غزل .شعر .ساحل

عشق یک حور مرا کرده دلخور

سخت بود گفتنم ازعشق وشور

خنده سخت میخندید به همه غم مضحک من

گریه می نالید ومیپیچید در غمی مجبور

روزگار عشق هم روزگار جوانی بود

ورنه در پیری که بشر گشته گرفتار کهولت صدجور

مستی و رندی ومعشوقه خواهی

گرفتاری جوانی ونادانی یک عشق کور

چه کس میداند که چه کس به پیری میرسد یانه

وچه کس دوست دارد پیر بشود باغم جور وناجور

معشوق جوانی که دل صد بار گرفتار غم عشقش بود

نطلبیدیم ونبوسیدیم وزجامش نخوردیم می انگور

انگه که پیری ز راه افتان خیزان از راه دراز برسد

کو بنیه وکوتوان وکو معشوق نوجوان وکوشور

از راه دراز عشق وسفر عشق داستان بسیار است

لیکن که هیچ قصه ومجازی نکند دهان شیرین یا شور

معرکه بود این زندگی یا داشتند پرده یک تئاتر

میکردند اجرا من رسیدم زره ندانستم متولد شده ام در پرده جهان مزبور

از داود وعشقش وصدایش هزاران قصه هاست

شاید که من هم امده بودم برای خواندن چند صفحه زبور

گویی که جهان را صد پرده نمایش روی هم است

هریکی را که فرشته میکشد بالا میافتد پرده دیگر در دور

سایه ووهم ودروغ همه چیزیست که بیشتر هست

دنیای عجیبیست این دنیا گرچه جاییش سبزاست وپرنور

دوست داشتن گرچه در دنیای سیاه وخالی زیباست

لیکن عشق ومحبت را قدیست به اندازه کوه طور

معجزه لب یک ساقی این بود به یکی بوسه رایگان

مرده شفا میداد و صد پیررا به یکی بوسه میکرد چون حور

انچه عشق میدانست از مرحله عقل ومنطق بیرون است

کس را نیست دیگر جز عشق معجزه عیسوی وموسوی وکوه طور

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۳۳
ساحل
پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳
1:37

۱.رمان .فروشنده دوره گرد .۱.ساحل

فروشنده دوره گرد .

کفش های مرددوره گرد پرشده بود از اب بارون

گاری دستیشو هول داد .ولی دید کفشاش تو پاش سنگینی میکنه .

کفشاشو دراورد ابشو خالی کرد و دوباره پا کرد .

سالها بود کارش دمپایی فروشی تو ی کوچه وخیابونها بود .

بارون شرشر میریخت و همه جا خیس خیس از بارون بود .

مغازه دارها روی وسایلهاشونو رو دم در پلاستیک کشیده بودند و از روی پلاستیک هم اب شره میکرد .

جواد اقا دمپایی فروش با مغازه دارها دوست بود و هر از چندی جلوی یک مغاز ه گاریشو پارک میکرد و باهاشون خوش وبش میکرد .

اینبار رفت جلو در مغازه اکبر اقا بقال

توی اون سرماو بارون یک چای داغ خیلی میچسبید .

تعداد رفت وامدها تو خیابون موقع بارون خیلی کم بود .

خیابون خلوت وفروش اون راسته تو روزهای بارونی کمتر بود .

جواد اقا رفت داخل مغازه و بعد از سلام و احوالپرسی از اکبر اقا ازش

یک لیوان یک بار مصرف پراز چای و یک پاکت تی بگ چای گرفت ونشست روی صندلی

در مورد کسب وکار وهمه چیز شروع به گفتگو با اکبر اقا کرد .

اکبر اقا هم گفت ،خدارو شکر کارم خوبه .

جواد اقا قند گذاشت دهنش و چاییشو مثل پیرمرد ها هورت بالا کشید .

از اون پیرمردهایی بود که خیلی با سروصدا چیزی میخورد .

واقعا غذا خوردن و چای خوردنش اعصاب یک زن رو خرد میکرد .

جواد اقا سالهایی بود که با همسرش کبری خانم ساکن کوچه اقاقیا بودن و توی حیاط هم دوتا گربه داشتند .

دوتا دختر شون ازدواج کرده بودند .

اکرم وزینت ،دودختر جواد اقا و کبری خانم ،مدتها بود که ازدواج کرده بودند .

اکرم همسر یک فرش فروش بود که وضعیت مالی نسبتا خوبی داشت .

وگاهی هم سری به جواد اقا میزدند .

زینت هم با یک معلم ازدواج کرده و ساکن شهر اصفهان شده بود .

زینت صاحب دو بچه به نام سامان و مریم بود و اکرم یک پسر به نام ارمان داشت .

دختر زینت مریم یه دختر تپلی با موهای سیاه پرپشت بود که کبری خانم تابستونها هرروز موهاشو شونه میکرد و براش میبافت .

اونسال تابستون مریم و سامان به مادرشون اصرار کردند که اونها رو بفرستند پیش جواد اقا وکبری خانم تا تابستونو پیش خانواده مادری سپری کنند .

بالاخره با اصرار زیاد پدر ومادر بچه ها رو سوار اتوبوس از اصفهان به شهر تبریز فرستادند .

ادامه در پست بعدی .

ساحل
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳
16:9

شعر ۱۳۲غزل .ترانه .شعر ساحل

امروز از اون روزای خیلی خوبه

از اون روزایی که خونه خندونه

فندق وپسته توی ظرفش غزلخونه

کشمش ونخودچی سروکول هم میجنبونه

قر تو کمر یارو هی بالاو پایین میجنبونه

شهر شعرم توشادی چراغونه

میون این غزلها چندتا پری مهمونه

شیرینی از ظرف اجیل میپرسه

برادر جون امشب توی خونه کی مهمونه

ظرف اجیل بشکن ،بشکن بالا میندازه

میگه نمیدونم ولی ظرفم پراز بادوم و پسته خندونه

گلاب پاش نقره پراز گلاب اصل کاشونه

میون طاقچه چراغ لاله ها چراغونه

اینه خندونه میپرسه از شمعدون خونه

چه خوشحالی ظرف شیرینی واجیل واسه کدوم مهمونه

توی حوض حیاط خونه ،دوتا ماهی قرمز

بالا وپایین میپرن ومیگن انگار امروز بهار مهمونه

توی باغچه گلهای رز ویاس رو شاخه ها

شادوخندونن باغچه و اطرافش پراز گل وگلدونه

سه تا بلبل روی شاخه درختی میخونن

شاد وغزلخون درخت میپرسه امشب عیدنوروزه یا حنابندونه

شایدم جشن حنابندون رویا جونه

چراغون حیاط ولی هیچکی نمی دونه کی مهمونه

زری از پری میپرسه مهمونا کی میان

امروز چه روز جشنی مهمونی عروسی رویا جونه

کباب کوبیده وبرگ مرغ وفسنجون و ته چین وپلو

چند تا اشپز ته حیاط کنار دیگ مرغ وپلو وفسنجونه

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۳۲
ساحل
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۳
0:46

۱۳۱.غزلواره .غزل .ساحل .بازنگری

امشبی بیمار بودم از غم بیمارم

به دست وتن به کل اعضا درد دارم

پیچیده بود دردی در سرم

غمی خوابیده چون ماری به گنجی امشبم

دلم صد چاک ،غمم بامن همراه

چه بیماریست این از دلست اینگونه گرفتارم

این عالم نمی دانم دروغ است یا راست

هرچه هست میدهداز مصیبتهاش هربارم

به هرراهی مینهم پا تا اسوده گردد جانم از غمها

لعنت به این دنیا و مردم بدکارش که هردم میدهد ازارم

امید به صلاحی نیست خلق جهان را عاقبت

بازیچه دست شیطان است دنیا ومردم بازارم

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۳۱
ساحل
دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳
7:45

شعر ۱۴۰.نیمایی .سپید .غزلواره .ساحل

عزیزم گل ،عزیزم گل ،عزیزم گل

تو خود قدر خود ندانی چه هستی که هستی

اگر رنگین ،رنگین ،هستی یا با هزار ان نشستی

اگر قمری کنار تو به صبح دارد ترانه

تو کی دانی قدر خود ،که یوسف گشته ای در زمانه

نه فاعلاتن ،فاعلاتن فاعلاتن را شناسی همچو گل

همیشه سرخود ،سرخوش به مستی

اگر نسرین یا نسترن یا نرگسی تو

به رنگ وروی خود ای گل چه اگهی

همچو بنفشه دمیدی میان باغ وگلشن

کجا تو ای بنفشه اگهی از حال باغبان گیتی

همه شب به لبخندی کنی لالا بربستر گل

همه صبح چشم واکنی تو در میان گلشن هستی

تو روشن ترتو زیباتر تو رویایی تر از رویا

تو را دیدن تورا بوییدن وبردن بردل ارزویی

تو را طراوت چون بهار است وشبنم ولاله

کجا دانی اگر برگی فتد از تو یا که گلبرگی از اوافتد

چه حال دارد دل صاحب گلهای تر هستی

به مستی میکشی می ،هردم به ساغر لاله

چرا قدر خود نمی دانی که باغبان پرورده تو را چون جانی

کجا باقی بوده ازتو‌بی باغبان ای گل گلشن

چه خون دل خورده به دی واسفند و فروردین

نخفتن به شبها سحر خیزی پی گلها

همه روزروشن به دست کرده اشیانه گل گلشن

تو را دل نیست ،ای گل زیبای هستی تا بدانی

چه خون افشانده این صاحب گل از چشمی

که دانه ای از تو افتاده در گلشن

شدی اکنون چنین پرورده و زیبا به گلشن

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، نیمایی
ساحل
دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳
7:0

۱۳۰.غزل .ساحل

یک قوطی کبریت از عشق در ته پستوی قلبم مانده ایا

چندین بیت از غزل عاشقانه در ته اشعاردلم مانده ایا

همچون تکه پاره های کشتی شکسته روی اب دریا

دگر ازان کشتی رویایی شبهای زیبای دریایی ام مانده ایا

باز هم شب شد و دل من در اشوب باز نمی دانم چه سر دارد دنیا

ادامه دارد

برچسب‌ها: ۱۳۰، غزل، ساحل
ساحل
سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳
20:16

غزل .۱۲۹.ساحل

زمین رنج ،اسمان رنج،دل پر از رنج ،کوجای دنج

همه جا را کاویدیم وکندیم ،اخر کواین گنج

به هر هفت روز هفته همه کار وهمه کارو رنج

گویی که نیست ارامش وخوشی دراین سرای سپنج

سه پنج روزی بگشتیم وبخوردیم سه پنجی پی رنج

به پنجه پیل را حریفیم لیکن از گرد گردون بردیم بسی رنج

به ساقی دل خوش نمیباید بود که در کاسه نمیدانی

شوکران ریخته که ساقی همدست بوده با دشمنی پنج

که کاشکی دشمنت یکی بودی ان هم دور تر از هر افعی بیابان

نه پنج وشش تا صدهزار دست در دست هم کردی رسانیدی رنج

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۲۹
ساحل
جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳
9:41

سپید .دلنوشته .ساحل ۱۳۰

تمام درد های زمین در عصر اکواریوس

کیست زمین

چیست جهان

در پی رشد وتکمیل

بشر متولد و پرورش یافته سیستم

سولار

یک منظومه در اعماق تاریکی

جهان مادی

امیخته به جهان ماورا

وهمه ماورا تا اخر هستی

تولد یک اتم وهسته

اینجا پرورشگاه و زایشگاه

جایی برای بوجود امدن موجود

خاکی

به نام انسان

که هر لحظه در حال نابودی

خویش ودیگران است

میگوید زندگی میکنم

زندگی میبخشم‌

ولی در حال کشتن خویش ودیگران است

زاده شدن بیش از حد

فزونی نوع انسان

کمک نکرد تا او

موجود بهتر شود

فقط در حال جنگ ونزاع با خویشتن

و دنیای اطراف

بدون صلح

زمان اورا به سوی نیستی میبرد

چه بخواهد چه نه

ولی خودش درهمین چند سال

چه شتابی دارد

انگاه که موجود خاکی ازدیاد شد

اکنون همه در حال وول خوردن

درهمند

خوب وبد

نیک سرشت و بدسرشت

هیچ چیز انسان را به تکامل نمیرساند

انسان تکمیل نیست

پر از نقص

گناه وعیب فنی

مثل ماشینی

چقدر سخت است زندگی

میان گرگهای گرسنه درنده

چقدر سخت است

هنوز بوی لاشه انسانیت

می اید

بوی گندیدگی انسان

در قرن حاضر

بوی استفراغ

بوی لجن و زباله

انسان ماشین تولید زباله

تولید مرگ

تولید بدبختی

انگاه به خویش میبالد

وقتی از اسپرمی بدبو

ویک تخمک به

مقیاس سرسوزنی

متولد میشود

وچقدر نایاب هست

تولد و چقدر هم زیاد

وچقدر انسان رنج میکشد

هفت سیاره تمام زندگی را

تحمیل میکنند

وخانواده و انسانهای

غیر شرافتمند وانسانهای

که پوچند

انگاه رنج واندوه را تحمیل میکنند

وانگاه انسان بیچاره چقدر ضعیف میشود

محافظین ما کجایند

محافظین کیهانی

ارتش میان ستاره ای

ارتش کهکشانی

اندرو مدا

سپهسالار همه کهکشان راه شیری

اگنون از من و کودکانم

حمایت نمیکند

لطف کن دکمه مارو فعال کن

اینجا گرگهای گرسنه اند

دست ها وپنجه ها یی که اسیب میزنند

من اینجا ارتش ندارم

سیاره مرگ

سیاره حمله

گرگی در حال دریدن

چه کسی از ما حمایت میکند

وسعت یک کهکشان ایا حامی ندارد

و من ایا گارد ندارم

یا اینجا باید مورد حمله قرار بگیریم

این سیاره خاکی ومردمش

جای مناسبی نیستند

قابل اعتماد نیستند

وتکامل نیافته اند .

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، ۱۳۰
ساحل
دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳
19:24

۱۲۸.ساحل ‌غزل .قصیده

در ته این حنجره از عشق تو فقط یک اه مانده

در میان این قلب من از خاطرات عشق تصویر یک ماه مانده

دلم در تپش هی به دنبال ماه میگردد

از عشق لحظه هایی ویک بی پایان راه مانده

رسیدن معنا ندارد اینجا همه راهست وبس

میروی راه عشق را از خاطرات عشق فقط اه مانده

⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐

گفتا گره وا میکنم از کارتو

عمری برفت از او و گره انداخته در کارما

۱

گره میرند مدام او میدهد در کارما

تا وامیکنم یک گره او میزند صدگره در کارما

۲

اندیشه اش ،اندیشه اش خط میکشد اومدام

هی راه میبندد او از راه ما

۳

من میروم این راه را تا ببینم ماه را

ماهی ندیده عاقبت ماهی فتاده در قلاب ما

۴

نه ماه را میدهد نه راهی میدهد

هر دم میکند برراه ما چاه ما

۵

ابی بخواهیم از چاه او یا از او بخواهیم

هردم می افکند سنگی جدید در چاه ما

۶

تا ابی نباشد در چاه وکار ما

از اوبخواهیم شبنمی میکند طوفان ما

۷

ور روی در پیش او

ازبیخ وبن بر میکند ریشه را

۸

گر بگریزی از اوچنان روی سوی چین یا یونان

بستیزد و بگیرد و ببندد راه ما

۹

اوکیست ،اوکیست دشمن است یا دوست

وربگویم یا ر من تویی دشمن شود با ما

۱۰

گبر است یا بت پرست من خود ندانم کیست او

گر بگویم دشمنی ،بازهم سازد حیله ای در دوستی ما

۱۱

کیست او خود ندانم دشمن است یا دوست او

هر طریقی میکندگه چاهی میکند در راه ما

۱۲

هیچ نمی دانم زاو من گریزم به کجا

دیگر تا ابد نیابد یک نشان از تارگیسوی ما

۱۳

گه بندد پیمان دوستی ،گه کند چاه دشمنی

این کیست ،راهی او نشانم میدهد از چاه ما

۱۴

نمی دانم که قصدش چیست کنده باز چاه

یا مقصودش اینست که نشان دهد راه ما

۱۵

نامش نمی دانم چیست ،مسکنش را نمی دانم کجاست

خود گفته عاشق است ودوست ما

۱۶

لیکن دائما میکند تهدید جان گه میکند گور

گه زندگی را میدهد نشان در راه ما

۱۷

گفته است زندگیها از من است

خویشاوندم من با همه دوستم باشما

۱۸

من در اندیشه نمی دانم کیست او

به هر دین سرمیزنم تا پیدا کنم راه ما

۱۹

حیرانم در این میان دشمن ندانم من ازدوست

خود خدا هم باشد او باز هم نمی دانم چیست منظور او باما

۲۰

هر دم دلم را میزند زخمی دگر گه با نیش گه بانوش

یک دم میگیرد به دست جام باده گه گیلاس هوا

۲۱

گه سنگی می اندازده به راه اندازه کوه طور

گه میگوید بیا به سوی قاف وگه میکشد سوی سینا

۲۲

خود نمی دانم که گه با محمد است گه با موسی

من ندانم او یا. کیست یا عیسی یا یارما

۲۳

گه میگوید مهدی کجاست بقیه الله مانده کجا

گه میکشد مارا سوی خضر مبگوید بیا سوی بقا

۲۴

گه میگوید برو ان نجف ان کربلا ان حسین

خود نمی دانم کدامین روم کجاست راه ما

۲۵

اندیشه اش اخر که چیست در کدامین ظرف است

در کدامین کوست در کدامین کوه دارد بقا

۲۶

من نمی دانم ز فردوسی سیمرغ میخواهد وقاف

از حافظ غزل از سعدی غزل از پروین قصیده ها

۲۷

گه به سوی کعبه می اید مقام گه سوی اسمعیل

گه میبرد نام اسحق میگوید قصه اسراییل به ما

۲۸

گه جنگ است در جهان گه میاید طوفان

مدتی ارام است وخاموش به انگشتی میگرداند جهان ما

۲۹

قدر قدرت است به هر ظرفی رود

گه برای مهدی صاحب زمان گه دنبال علی اعلی

۳۰

خود نمی دانم کجا گه زندگی گه مرگ می ارد

ولی با این همه بلا می خواهد زنده ما

۳۱

قصد اوکشتن نبود از بردن و اوردن من

هی هر دم قصه تازه ای می گذارد پیش پا

۳۲

خود نمی دانم کجاست در پرده اسرار کجا

در بالاست یا درزمین کجاست ان عرش خدا

۳۳

من کی ام مسلمانم از عرشم یا که فرشم

قدسی ام قدوسی ام افلاکی ام یا از خاکیا

۳۴

او میکشد میبرد او مبخنداند و میگریاند

نمی دانم که او عاقبت چه میخواهد زما

۳۵

برچسب‌ها: ۱۲۸، قصیده، غزل، شعر
ساحل
شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳
17:23

۱۵۷.سپید .ساحل

پیوسته در انتظار تولد یک فصلم

یک فصل جدید از زندگی

چیزی که خستگی در ان نباشد

شبی نو

پشت درخت

ان طرفتر از برگ گل یاس

دخترکی با دامن صورتی

دست نوازش میکشد

برسر گربه ای

راز یک کلاله گل

گقتگوی پروانه وگل

چمن اندیشه پر است

از شبنم باران شب پیش

کفش دوزک نشسته کفش

شاپرکی میدوزد

که به جشن میلاد پاییز دعوت است

مهر اولین بچه پاییز

در میان برگهای درخت در تقلاست

برای زرد کردن و ریختن برگ

باد لانه گنجشکی را از شاخه پاییز

بهم میریزد دانه دانه خاشاک وخس

پایین میریز د

مورچه گندم میکشد ارام

سوی سوراخی زیر درخت

و دوباره پیشکشی از بلبل مور را

ران ملخیست

لانه مخملی گل در اندیشه پاییز

فردا که پاییز بیاید دیگر خبر از مخمل و

کاکل و گلبرگ نیست

شاخه های تیغ دار گل سرخ

به تنهایی خویش در فصل پاییز میاندیشند

باغچه بی پروا منتظر ریزش برگهای زرد است

وقت خواب شاخه های درخت و شاخه های گل سرخ است

نسترن از شاخه درخت میپرسد

چیست غلغله دیگری در باغچه است

وقت سرمای دیگری در راه است

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر۱۵۷
ساحل
شنبه سوم شهریور ۱۴۰۳
13:49

۱۲۷.غزل .ساحل

دستم به دامنت ای عشق کجایی

مسکن گزینی تو به دلهای شیدایی

تا کی در اندیشه کشتن مایی

که مرگ منم نکند ای عشق تورا دوایی

مستی نکنی می نخوری ای عشق

تا کی نکنی در ره عشق خطر دل شیدایی

گویی همه از عشق وجنون همه شب بی خوابی

نم نم کند باران عشق چشم شهلایی

لالا کند ان کودک عشقم به اغوش مادر

یاری نکند عشق ان عاشق رسوایی

تا ننهی پا در ره خانه لیلی های جهان

کی ایدت در مهر وکابینت ماه وشی لیلایی

لیلا طلبی دل را همه شب میدانم بی لیلایی

از لیلا هم هیچ نامد ان قیس را جز شیدایی

قیس را جز همسخنی با مه وپروین و ناهیدوفلک

نبود هرگز در مدت ان عشق هم سخن و هم رایی

ای مونس شبهای شیدایی پروین ومه و اکبر وجوزا

جز انجم و چرخ وفلک وناهید ومهر که گیرد دست عاشق بی پروایی

تا در عشق طی نکنی راه بلا و رسوایی

معشوقه نیاید هرگزبه تماشا نبینی جز مهر ومه وناهیدنورانی .

ساقی نریخته هنوز در ابگینه الکل و مشروب

خالیست ،خالیست هنوز قدح وتشنه ی اب عنب سقایی

ان روح وروان که مرا بود در گذر ایام چه ها دید

سخت است ،گذر از این زمانه پر اشوب و بلایی

بگذار همه را بگذر از همگان دیگر نیست

دل را طاقت که کند جور وجفاهای زمانه ومردم پر جفایی

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۲۷
ساحل
جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳
14:21

۱۲۴.غزل .شعر .ساحل

در اسمان احساس خود نقش یک دل میکشم

بر زمین رویایی عشقم نقشه یک ساحل میکشم

از ساحلم تا اسمان ان خدا نقشه ابرو رنگین کمان

در سرزمین شعر خود برهرچه جز خوبیهاست نقش باطل میکشم

ساحلم من بر کرانه عشق دریای ابد

تا بیکرانه تا ابد بر عشق از عاطفه نقشه ساحل میکشم

برچسب‌ها: ۱۲۴، غزل، شعر، ساحل
ساحل
جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳
12:2
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />