در ته این حنجره از عشق تو فقط یک اه مانده
در میان این قلب من از خاطرات عشق تصویر یک ماه مانده
دلم در تپش هی به دنبال ماه میگردد
از عشق لحظه هایی ویک بی پایان راه مانده
رسیدن معنا ندارد اینجا همه راهست وبس
میروی راه عشق را از خاطرات عشق فقط اه مانده
⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐
گفتا گره وا میکنم از کارتو
عمری برفت از او و گره انداخته در کارما
۱
گره میرند مدام او میدهد در کارما
تا وامیکنم یک گره او میزند صدگره در کارما
۲
اندیشه اش ،اندیشه اش خط میکشد اومدام
هی راه میبندد او از راه ما
۳
من میروم این راه را تا ببینم ماه را
ماهی ندیده عاقبت ماهی فتاده در قلاب ما
۴
نه ماه را میدهد نه راهی میدهد
هر دم میکند برراه ما چاه ما
۵
ابی بخواهیم از چاه او یا از او بخواهیم
هردم می افکند سنگی جدید در چاه ما
۶
تا ابی نباشد در چاه وکار ما
از اوبخواهیم شبنمی میکند طوفان ما
۷
ور روی در پیش او
ازبیخ وبن بر میکند ریشه را
۸
گر بگریزی از اوچنان روی سوی چین یا یونان
بستیزد و بگیرد و ببندد راه ما
۹
اوکیست ،اوکیست دشمن است یا دوست
وربگویم یا ر من تویی دشمن شود با ما
۱۰
گبر است یا بت پرست من خود ندانم کیست او
گر بگویم دشمنی ،بازهم سازد حیله ای در دوستی ما
۱۱
کیست او خود ندانم دشمن است یا دوست او
هر طریقی میکندگه چاهی میکند در راه ما
۱۲
هیچ نمی دانم زاو من گریزم به کجا
دیگر تا ابد نیابد یک نشان از تارگیسوی ما
۱۳
گه بندد پیمان دوستی ،گه کند چاه دشمنی
این کیست ،راهی او نشانم میدهد از چاه ما
۱۴
نمی دانم که قصدش چیست کنده باز چاه
یا مقصودش اینست که نشان دهد راه ما
۱۵
نامش نمی دانم چیست ،مسکنش را نمی دانم کجاست
خود گفته عاشق است ودوست ما
۱۶
لیکن دائما میکند تهدید جان گه میکند گور
گه زندگی را میدهد نشان در راه ما
۱۷
گفته است زندگیها از من است
خویشاوندم من با همه دوستم باشما
۱۸
من در اندیشه نمی دانم کیست او
به هر دین سرمیزنم تا پیدا کنم راه ما
۱۹
حیرانم در این میان دشمن ندانم من ازدوست
خود خدا هم باشد او باز هم نمی دانم چیست منظور او باما
۲۰
هر دم دلم را میزند زخمی دگر گه با نیش گه بانوش
یک دم میگیرد به دست جام باده گه گیلاس هوا
۲۱
گه سنگی می اندازده به راه اندازه کوه طور
گه میگوید بیا به سوی قاف وگه میکشد سوی سینا
۲۲
خود نمی دانم که گه با محمد است گه با موسی
من ندانم او یا. کیست یا عیسی یا یارما
۲۳
گه میگوید مهدی کجاست بقیه الله مانده کجا
گه میکشد مارا سوی خضر مبگوید بیا سوی بقا
۲۴
گه میگوید برو ان نجف ان کربلا ان حسین
خود نمی دانم کدامین روم کجاست راه ما
۲۵
اندیشه اش اخر که چیست در کدامین ظرف است
در کدامین کوست در کدامین کوه دارد بقا
۲۶
من نمی دانم ز فردوسی سیمرغ میخواهد وقاف
از حافظ غزل از سعدی غزل از پروین قصیده ها
۲۷
گه به سوی کعبه می اید مقام گه سوی اسمعیل
گه میبرد نام اسحق میگوید قصه اسراییل به ما
۲۸
گه جنگ است در جهان گه میاید طوفان
مدتی ارام است وخاموش به انگشتی میگرداند جهان ما
۲۹
قدر قدرت است به هر ظرفی رود
گه برای مهدی صاحب زمان گه دنبال علی اعلی
۳۰
خود نمی دانم کجا گه زندگی گه مرگ می ارد
ولی با این همه بلا می خواهد زنده ما
۳۱
قصد اوکشتن نبود از بردن و اوردن من
هی هر دم قصه تازه ای می گذارد پیش پا
۳۲
خود نمی دانم کجاست در پرده اسرار کجا
در بالاست یا درزمین کجاست ان عرش خدا
۳۳
من کی ام مسلمانم از عرشم یا که فرشم
قدسی ام قدوسی ام افلاکی ام یا از خاکیا
۳۴
او میکشد میبرد او مبخنداند و میگریاند
نمی دانم که او عاقبت چه میخواهد زما
۳۵