ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شعر ۱۴۰.نیمایی .سپید .غزلواره .ساحل

عزیزم گل ،عزیزم گل ،عزیزم گل

تو خود قدر خود ندانی چه هستی که هستی

اگر رنگین ،رنگین ،هستی یا با هزار ان نشستی

اگر قمری کنار تو به صبح دارد ترانه

تو کی دانی قدر خود ،که یوسف گشته ای در زمانه

نه فاعلاتن ،فاعلاتن فاعلاتن را شناسی همچو گل

همیشه سرخود ،سرخوش به مستی

اگر نسرین یا نسترن یا نرگسی تو

به رنگ وروی خود ای گل چه اگهی

همچو بنفشه دمیدی میان باغ وگلشن

کجا تو ای بنفشه اگهی از حال باغبان گیتی

همه شب به لبخندی کنی لالا بربستر گل

همه صبح چشم واکنی تو در میان گلشن هستی

تو روشن ترتو زیباتر تو رویایی تر از رویا

تو را دیدن تورا بوییدن وبردن بردل ارزویی

تو را طراوت چون بهار است وشبنم ولاله

کجا دانی اگر برگی فتد از تو یا که گلبرگی از اوافتد

چه حال دارد دل صاحب گلهای تر هستی

به مستی میکشی می ،هردم به ساغر لاله

چرا قدر خود نمی دانی که باغبان پرورده تو را چون جانی

کجا باقی بوده ازتو‌بی باغبان ای گل گلشن

چه خون دل خورده به دی واسفند و فروردین

نخفتن به شبها سحر خیزی پی گلها

همه روزروشن به دست کرده اشیانه گل گلشن

تو را دل نیست ،ای گل زیبای هستی تا بدانی

چه خون افشانده این صاحب گل از چشمی

که دانه ای از تو افتاده در گلشن

شدی اکنون چنین پرورده و زیبا به گلشن

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، نیمایی
ساحل
دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳
7:0
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />