باید دوست داشت چیزی را
ومقصدی یافت به سمت نیک بختی
اسمان همه جا همین رنگ است
وهمه جاده ها همین رنگند
فقط شاید جایی درخت توت باشد
و کنار جاده ای درخت گردو و در دیگر جا
کاج وسرو جا خوش کرده باشد
همه ماشینها از اهنند وهمه شان قاروقار میکنند
مثل کلاغی
ودر همه باشگاهها وزنه ها ودمبلها همینند
شاید بعضی خیابانها به خانه معشوق برسند
ولی خیلی خیابانها به جاهایی میرسند
که اشنایی نیست
شاید عشقها فرق کنند و در هرزمانی متولد شوند
ولی هیچ کدام در اخر وقتی دیر بیایند
به جاهای خوب نمیرسند
این کوچه های تنگ وباریک در همه شهرهای جهان
شاید زیاد باشند
ولی من از همه انها عبور نکرده ام
شاید کوههای بلندتری در همه جهان باشد
که من انها را ندیده ام
و شالیزارها وگندمزارهای زیادی
و همه جا گسترده کشورهای پهناورتری
با مردم دیگری
ولی من هنوز از همین کوچه ها گذر میکنم
کفش هایم فرصت نکرده همه جا بپیماید
و در قلبم خالیترین جاها هم نمی دانم هستند یانه
شاید هم قلبم را در زمانی گم کرده باشم
وشاید در جایی پنهان کرده باشم
تا از اسیب در امان بماند
وقتی احساسم لگد مال میشود
شبهای تیره سیاه با صدای وزش باد
که پنجره را تکان میداد
وپرده تاب میخورد
وچقدر عادت کرده ام به بودن پرده ها وپنجره ها
و به صبح هایی که وقت سحر چشم باز میکنم
هنوز سپیده در جایی گیر کرده
برای دمیدن وقت میخواهد
وافتاب شرقی ترین جاییش
نیست
امدن و رفتن روزها مثل برق وباد
ومن در اندیشه چه روزگار راحت میرود
چه اذن بدهی چه ندهی
چه اسوده زمان میرود
ومن هرصبح به طلوع خورشید جدید نگاه میکنم
شاید هزاران پنجره زیباتر در جهان باشد
ولی من پشت این پنجره ایستاده وجهان را مینگرم
خورشید از همه هستی اشناتر
وغروبهای در گذشته که ایام هنوز مرا به این جا
نکشادنده بود
دیگر باشبها هم غریبه نیستم
در تمام گذر ایام با همه شبها اشنا شده ام
بیگانگی در جهان حل شده ونمی دانم
که پایان کجاست
راه همین است
رفتن این راه
وغمی
واینده ای موهوم
ونمی دانم چه خواهد شد
چقدر زاده شدن وبودن درد داشت
ونمی دانم که نبودن هم چه داشت
به جز یک اسمان ویک راه
چیست هیچ
شاید هم که برگردانم دلم را
و دوباره روزی نوجوانی اغاز کنم
جهان که همیشه روبه پیریست
وهمیشه پیروز روباهیست
که بیشتر حیله در استین دارد
وحقیقت چیزیست که همیشه فرقش
باشمشیر شکافته میشود
واین روزها هم تولد مردیست که میگویند
فرقش شکافت
هر کس در وصفش سخنی میگوید
کسانی میستایند ش
وکسانی ار او بد میگویند
من که میدانم رییس مذهب اوست
حال هر که هر چه میگوید
درزمان اونمی دانم کجا بودم
واکنون از او فقط حرفهاییست .
وگنبد وبارگاهی
من از او چه میدانم
اوخفته سالهاست
از او بشر را ضرری نیست
بشر هر مذهب که باشد
از افکارو باور خود و ستم بالادست زیر یوق وزوراست
والا او که رییس مذهب هم بود حالا در زیر خاک است
گرچه گر بنگری بر عالم ارواح گویند که انان
که در راه خدا کشته شدند حی جاویدند
شاید دستشان هم برسد تا که دستی گیرند
ولی ظلم وستمی از جانب انان نیست
هر که هرچه میخواهد میکنند در روزگار اکنون
انها هم انجایند
ان ها میگفتند که شیعه کشت
من نمی دانم شیعه کیست
حتی مذهب مردم هم همه بازی وفریب است
چه میدانند از روزگار گذشته
که سنی هم زورش برسد همین اکنون میکشد .ازشیعه به اسانی
عراق ویمن و سوریه را هم بنگر
که سراسر سالهاست گرفتار بمب و تفنگ وخون است
نمی دانم که بشر چرا در جنگ است
زور انها هم میرسید مارا میکشتند
باور انها هم همین است
بیهوده میزنی سنگ برسینه
من که نمی دانم هیچ
فقط میروم این راه را
کار دارم وفکرم در گیراست
ونمی دانم چه در انتظارم روز گار واپسین است
گرچه در درون چون شاهانم
ولی در ظاهر چه
واز این کوچه های کج ومعوج
میگذرم که نمی دانم اخرش چه خواهد شد
من اکنون در گیرم
نه ولی بی خیالم
خسته ام از خود ازاری از باور های دیگران
ورفتارهای غلط
اما که نه دیگر گریه نمی کنم
اخر این زندگی مگر به کجا میرسد
چه بخواهم چه نه
روزگاری هم مانند همان مردی که فرقش شکافت
من هم رهسپار دنیایی نا اشنایم
گفتند که او خریده در وادی السلام زمینی
برای شیعه خود
شاید هم روزگاری که طی شد و رسید اخر
هم خریده باشد برای من جایی در جوار خود
شاید او اشناتر باشد از مردم روزگار خودم
شاید هم مهربانتر از بابا
شاید هم مهربانتر از مادر
هنوز به عالم ارواح سفری نکرده ام
ونمی دانم
ولی جهان هم همین گونه بی دروپیکر نیست
وبشر بی روح چیست
وهمان چیزی که نمیبینیش
ایا جز پوست واستخوانی نیست
اگر جان نباشد مگر بشری برپاست
ان مرد که با اسب میامد روزگاری به جنگ
هم او در عالم ارواح است
کس نمی دانم پشت این پرده های توری و حریر و ساتن و مخمل چ پنجره های اهن وفولاد جهان چیست
وایا همگان برابرند
یا که نه
در همین کشور از روزگار اغاز بی رهبر و بی پادشاه مگر روزگاری گذشته
هر کسی را مقامیست
هر چیست باز هم نمی دانم نمی دانم
....