ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

ازاد و غزلواره .۱۹۱.ساحل

زندان قلب من عشقیست بی نهایت

کرده جدا او مرا از جهانی بی نهایت

دیوار و در کشیده این همه رنج بیهوده

از زیبایی و بهشتش چیزی نکرده کفایت

لبهای چون لعل او برده قرار و تابم

دستان گرم و پرمهر کی کرده مرا حمایت

گرچه اغوش پر مهر دارد عزیز جانی

لیکن که کرده از قلب عاشق من او غارت

من زلف چون کمندم در شبهای تیره تار

دست او ندادم ،اوهم برده ازادی دلم را به غارت

در این دلم نبوده جز پاکی و صداقت ،جز طهارت

لیکن که عشق او هم سیاه بود داده ارامشم را به باد حماقت

مهرش همه فریب بود ،عشق و بوسه هایش نصیب دیگران شد

از او چه حاصل امد نه دست ولبانش ،از او جز حسادت

لبهای او هم ماند،در حسرت یک بوسه

سرخی لبهایی برده قرار ،اورا

دستان پر زمهرش نگرفته

ان کمر را در اغوش

ان سر کجا نهاده

در سینه کدام زن

بوسه مینهد او اکنون به ان

لبانی زمانی بیگانه بود اورا

اکنون کجا شد ،ان عشق

ان همه عطش ،ان همه اشک

ان بغضها کجا ماند

رفتی هزاران ساله

برگشتن تو دیگر شد کار حضرت فیل

یاری همیشه این بود

روزی که سرنهادی بر سینه پری پیکری تو

اشکها فشاندی افتاد میان سینه

ان قطره های اشکت

اکنون کجاشد

ان لب پر زحسرت و

ان داغی و تبهای تن تو

رفت در اغوش دیگر

شبهای تنهایی سر به بالین کنار او نهادی

اکنون که بیگانه ای

رفتی سراغ یار دیگر

شبهای پر زحسرت

ان دل پر زاهت

همه شد اخر

ان بهشت بود در اغوش

اکنون کجا بگیری

ارامشی دیگر

تو رفته بودی اما

در فکر او بودی

لیکن که چاره کردی

ان همه سخن عاشقانه

همه باد هوا بود

از ان همه ستایش

نمانده کلامی .

‌...‌.‌‌.؟........................

..............................

؟...........................

برچسب‌ها: ازاد وغزلواره، ۱۹۱، ساحل
ساحل
یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳
13:28

ازاد .۱۹۰ .ساحل

ارزوی یک سیب مربا شدن

بود

که روزی در یک کاسه سفالی

بنشیند

وسط یک سفره چهار خانه

در وقت عصر

زیر یک درخت سیب

روی یک تپه سرسبز

و دخترکی دوچرخه سوار

با چهار قد کوچک گلدار

بنشیند زیر درخت

و ارزوی دخترک چهار قد گلدار به

سر

شاعر شدن بود

روزگاری

هم مثل پریزاد ه هم مثل ادم

یک نفس از اواز عشق

را بریزد به میان

شعر وغزل

و از پریزاده هزاران

غزل و شعر و قصه

بخرد

و به ستایش زیبایی

ان تپه و درخت و ان رود

بخیزد زجای

و در میان دستش گل های نرگس و یاس

بگیرد و ببوید

و بگوید به ترنم

که چه خوشبوست نرگس ویاس

و بسراید وبنویسد به قلم

که شعر وطرب هم چه زیباست

ورقصیدن برگ در ختان میان دشت

و یک کولی دایره به دست

بگذرد از انجا و بکوبد به دایره

وتنبک

دخترک دیگر کولی به دامن

چیندار برقصد و بچرخد

و دختر ک چهارقد گلی بخندد

به شعر ورقص و دایره و تنبک

همه چیز در این دشت که امده اند همگی

چه زیباست

ارزوی سیب رویایی و دختر ک شاعر

اینده

و یک کاسه مربا

و یک کولی دایره به دست و شاید یک

عصر دل انگیز نوروز

وهمه چیز مثل رویا یک روز

بشود

و دخترکی روزی شاعر بشود

و بدوزد برای کفش دوزک قصه کفش

و برای هر درخت و گل ونسرین و بابونه

نرگس ویاس و لاله و نیلوفر شعری بنویسد

که همین است

برچسب‌ها: ازاد، ۱۹۰، ساحل
ساحل
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
23:47

سپید .ساحل ‌۱۸۹.

در خیالم زمانی که کنار رود

ایستاده و به ابهای خروشان

نگاه میکردم

و همه راههایی که در کودکی پیمودم

وان شاخه هایی که از انها میوه چیده بودم

و همه تپه هایی که از انها بالا رفته بودم

وشقایقها وبابونه هایی که دیده بودم

و همه کوههایی که از ان گذشته بودم

وهمه صخره هایی که زمانی پاروی ان گذاشته بودم

و همان بچه قورباغه هایی که دیده بودم

وهمه ماهیهایی که خورده بودم .

وهمه اسفندهایی که چیده بودم

و ان نیزارهایی که کناره رود دیده بودم

وان رودبزرگ هیچ وقت نمی دانستم

شاید روزگاری همه شان چون شعر بودند

ومن شاعر همه شان

و هر کدوم هزاران بار در شعرهای سپیدم جا خوش کنند

همه اون خانه های قدیمی

همان ادمهایی که همه شان به خاطره پیوسته بودند

هم نمی دانستند

همه شان مثل شعری بودن.

واکنون همه شان

حتی فنجانهای چای و سماورها

ورشو و حتی همان طرفهای سفالی

همه شان در میان یک سپید بلند جا میشوند

روزی که همه تاکها را قلمه می زدند

وروزی که او از انجا برایم انگور چیده بود

ان زمان که داشت تمام تا کها را از شاخ برگ

اضافه جدا میکرد

که روزی خوشه هایی بریزد وبرایم درسبدی

بچیند

هیچ خبر نداشت که اکنون او هم در این شعر است

همه روزهایم

وهمه کودکی هایم

وهمه لباسهایم

وهمه دلتنگی هایم

وهمه اشک هایم

وهمه حرفهایشان

وحتی نانهایی که خوردیم

وحتی همه انگورهایی که خوردیم

وهمه برگهای انگور

همه شان را میشود دریک سپید جاداد .

و با انها سپید های بلند نوشت .

برچسب‌ها: ۱۸۹، سپید، ساحل
ساحل
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
23:8

سپید .ساحل ‌۱۸۹.دلنوشته

در خیالم زمانی که کنار رود

ایستاده و به ابهای خروشان

نگاه میکردم

و همه راههایی که در کودکی پیمودم

وان شاخه هایی که از انها میوه چیده بودم

و همه تپه هایی که از انها بالا رفته بودم

وشقایقها وبابونه هایی که دیده بودم

و همه کوههایی که از ان گذشته بودم

وهمه صخره هایی که زمانی پاروی ان گذاشته بودم

و همان بچه قورباغه هایی که دیده بودم

وهمه ماهیهایی که خورده بودم .

وهمه اسفندهایی که چیده بودم

و ان نیزارهایی که کناره رود دیده بودم

وان رودبزرگ هیچ وقت نمی دانستم

شاید روزگاری همه شان چون شعر بودند

ومن شاعر همه شان

و هر کدوم هزاران بار در شعرهای سپیدم جا خوش کنند

همه اون خانه های قدیمی

همان ادمهایی که همه شان به خاطره پیوسته بودند

هم نمی دانستند

همه شان مثل شعری بودن.

واکنون همه شان

حتی فنجانهای چای و سماورها

ورشو و حتی همان طرفهای سفالی

همه شان در میان یک سپید بلند جا میشوند

روزی که همه تاکها را قلمه می زدند

وروزی که او از انجا برایم انگور چیده بود

ان زمان که داشت تمام تا کها را از شاخ برگ

اضافه جدا میکرد

که روزی خوشه هایی بریزد وبرایم درسبدی

بچیند

هیچ خبر نداشت که اکنون او هم در این شعر است

همه روزهایم

وهمه کودکی هایم

وهمه لباسهایم

وهمه دلتنگی هایم

وهمه اشک هایم

وهمه حرفهایشان

وحتی نانهایی که خوردیم

وحتی همه انگورهایی که خوردیم

وهمه برگهای انگور

همه شان را میشود دریک سپید جاداد .

و با انها سپید های بلند نوشت .

برچسب‌ها: ۱۸۹، سپید، ساحل، دلنوشته
ساحل
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
23:8

ازاد .ساحل

مگر زمن در این میانه مانده نشانه ای

همه من اویم او مانده در من

منم که رفته ام

دگر مپرس زمن نشانه ای

به جز غم چه داد جهان

که مرا میان غمها کشاند

هر ان اشک های چشم مرا فرو نشاند

نگفت که تو ظریفی

مگر دلی ز اهن داری و به این همه غم حریفی

مهر سکوت زد برلبم

جهان گفت خموش

دگر ناله نکن زغم

برچسب‌ها: ازاد، ساحل
ساحل
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
17:30

۱۸۸.غزلواره .ساحل

در بهشت وجود ،من کسی نیست جز عشق او

حوری و غلمان کجاست ،در دل من نیست جز عشق او

ان چه گفتند از جهان فانی و باقی همه حرف بود

چه در جهان فانی و باقی باقیمانده است جز عشق او

هر چه امد در جهان در خیال و وهم وگمان

حقیقتی در عالم امکان نبودست و نیست جز عشق او

اتش عشق او گرچه سوزانده دلم را روز وشب

در همه اوقات زندگی هر چه بودست نیست جز عشق او

او از همه عالم جداست یا میان جانهاست

هر چه میخوانی بخوان نام که درجهان نامی نیست جز عشق او

برچسب‌ها: ۱۸۸، غزلواره، ساحل
ساحل
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
17:18

غزلواره .ساحل .۱۸۷.

امشب میان مجلسم مطرب نبود

ساقی ،از میخانه سالها بود ،رفته بود

میخانه متروک من خالی زمطرب وساقی

سالها بود مهمانی به بزم دیگران رفته بود

شاد بودم گرچه تنها بی می ومطرب میگذشت

خنده بی می ،رقص بی مطرب اخر کجارفته بود

لیکن دور از اینها مرا در دل نشسته غم نبود

می کجا ،مطرب کجا ،ساقی کجا ،خم کجای خمخانه بود

خم خانه ما سالها ، خالی از می گشته بود

کس در میخانه ما جانداشت ،هر کجا ی میخانه ویرانه بود

ویرانه ،نه از دیوارو نه از درش نه رنگ ورویی به خمها مانده بود

روی دیوارش کودکی نقش خری را کشیده بود

انگاه انجا به صد ذغال کودکان نقش و طرحی گشته بود

دیوار میخانه و جای ویرانه اش جای بازی کودکانه گشته بود

و نقش و نگاری با ذغالهای سیاه وخطهای کج گشته بود

تو زمی میگویی و از مطرب و شادی ورقص،شادی از این محفل رفته بود

کو مطرب و کوساقی وکو میخانه ام ،همه در کنج خیالم مانده بود

نه از چنگ صدایی بر می خاست نه نی را نوایی مانده بود

نه خمها را باده ای نه از ساقی ومطرب نشانی مانده بود

روزگاری گرچه ان خمخانه ام جای ابادی بود

دیگر بعد از این همه غم مگر نشانی از می ومستی مانده بود

یاران همه رفته بودند ومن تنها میگشتم به عالم،از اشنایی نشانی نمانده بود

برچسب‌ها: غزلواره، ۱۸۷، ساحل
ساحل
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
13:36

خاطره .ساحل

تمام صداهای ذهنم ساکت شدند ،گذشته از ذهنم به عقب رانده شد .وسکوت جای همشو گرفت .طی چند ساعت گذشته فقط یک سر رفتم بیرون و برای خودم یه بلوز خریدم و تی شرت .دم ای تی ان رفتم کار داشتم .دم ظهر بود .توی این مدت کمتر با اشناهایی روبرو شدم .مبخواستم یه سر برم خرید واسه اشپز خونه ولی فعلا صبر کردم ،برای یک روز دیگه ‌.همه ادمهای ذهنم هم به عقب رانده شدند .ناهار هم خوردم شامی .وسه شب ولی فقط عصرونه چند لقمه خوردم .دبگه فکر نکنم شام بخورم .تمام اشنایی های درونم پاک شدند .هفته پیش یه پالتو خریدم با دلارام اونم اقاهه گفت از پاساژ کوروش امدم .یه پالتو لش با یه بوت .ولی هنوز شلوار نخریدم .فکرم مونده پیش شلوارها .هنوز ست ورزشی هم نخریدم .

طی این مدت گذشته هیچ سفری نرفتم .

شاید هم اصلا به سفر فکر نمی کنم .

اون روز در مورد یک چیز سوال کردم شما فرض کن من با یه خانم به اسم مرضیه حرف زدم در مورد دوستش که یک بار رحم اجاره ای شده بود .فرض بگیر اسمش سمیرا باشه .بر فرض اینکه مثلا پولی بدست بیاره رفت رحم اجاره ای شد ولی میگفت تمام پولی که گرفته بود هزینه خوردو خوراکش وزایمانش شد وچیزی براش نموند .با این حال که دو فرزند از همسر خودش داشت و باید سزارین میشد بازهم تصمیم گرفته بود بره رحمشو اجاره بده .البته خیلی جثه ظریفی داره .ولی به نظرم به خودش خیلی اطمینان داره و حتما قدرت کافی داشته که خواسته برای مردم بچه بیاره‌‌.

اون روز پرسیدم دوستت چیکار کرد بچه مردم رو پس داد .گفت اره برد داد به پدر ومادرش .

اتفاق خاصی نیفتاده بود فقط اون روز مهمون بودم و اون من رو دعوت کرده بود .

در مورد موضوع خاصی حرف نزدیم .فقط همشون در مورد کرم ابرسان حرف میزدند .

وموضوع خاصی نبود .این هفته رو فعلا خونه ام .هنوز هم دارم این کتاب جنگ وصلح رو میخونم .به زور میخونم یعنی شاید فیلمش خوب باشه ولی اصلا جالب نیست .یعنی اندازه مثلا برباد رفته برام جذابیت نداره .تا الان که خوندم نتونستم همه رو پشت سرهم بگذارم .

گرچه میخوام تو افکارم دنبال موضوع بگردم ولی ذهنم الان چیزی نیست .حوصله گذشته های دور رو ندارم قصد داستان سرایی هم ندارم .در مورد خویشان نمی خوام بنویسم .در مورد هیچ اشنایی هم نمی خوام بنویسم .الان در قابلمه رو برداشتم بخارش خورد انگشتم انگشتام داره میسوزه .نمی دونم چرا گاهی فکر میکنم دستام نسوزه وسعی میکنم چیزهای داغ رو با دست بردارم بدون دستگیره اصلا یادم میره داغی یعنی چی .شاید باید هواسمو جمع کنم .نوشتن و شعر من رو بیشتر جذب میکنه تا اشپزی .گرچه اشپزی خیلی هنر قشنگیه که میشه یک عالمه رنگ و تنوع ایجاد کرد .

شاید اوایل اشپزی رو دوست داشتم .

یعنی درست کردن کیک وشیرینی و دسر و ژله اینها خیلی قشنگند .

ولی وقت زیادی میبرند .

الان کمتر واسش وقت میگذارم .گاهی فکر میکنم چرا باید ادم عمرشو تو اشپز خونه حروم کنه .

من لباسهای زیبارو بیشتر میپسندم .

یعنی لذت بردن از زندگی البته یکی از لذات غذا هست وتنوع ورنگ‌و طعم .ولی لذات دیگری هست ،مثل گشتن ،تفریح ،ورزش ،شنا ،نقاشی ،طبیعت ،مسافرت ،و چیزای دیگه .

شاید اولین هنرهایی که یک دختر یا زن باید بلد باشه همون اشپزیه .که خیلی وقت هم میبره اگه بخواهی غذاهای ایرانی درست کنی .

مثل فسنجان که خیلی وقت میبره .

همه غذاهای ایرانی باید جابیفتند و یا دم بکشند .

ولی خیلی از عمر زنها برای اشپزی میره .

مثلا من خانمی رو میشناسم که میگفت من از صبح که بیدار میشم فقط میرم اشپز خونه و تاظهر غذا میپزم و عصرهم تا شب شام میپزم .من که فکر کردم دیدم واقعا تمام عمرشو گذاشته بزای اشپزی .

باز افکارمو باید از این موضوع دور کنم .

شاید بیشتر افکارمو باید در گیر موضوع خاصی مثل شعر سپید یا غزل بکنم .اینجا نوشتن هدف میخواد و همین طور بی هدف نمیشه نوشت .

حتما باید موضوع پیدا کرد .باید دنبال سوژه بود و سوژه و کلمات جدید پیدا کرد حتی شعر و داستان جدید و موضوع خاصی که بشه به عنوان داستان ارائه کرد .

الان که دارم مینویسم کتابی جلوم بازه و منتظره من بخونمش یه غذای رژیمی سر گازه و در حال قل خوردنه .یک ساعت پیش چایی خوردم .شاید نباید این همه چای بنوشم .انگشتام هنوز سوزش داره و صدای قلقل قابلمه داره میاد .صدای همسایه در حال حرف زدن با زنش شنیده میشه و صدای تکون خوردن شیشه های پنجره با باد و صدای چند تا ماشین از خیابون .یکی ماشینشو گاز داد و رد شد .از خیابون صداهای مبهم میشنوم و صدای یک موسیقی ضعیف که یکی از بچه ها داره گوش میده .هوا هم ابری بود البته ابر های لایه ای کم .

هوا نسبتا سرده و این طور که هواشناسی گفته میخواد برف ببارد در جاهایی و امکان بارش در تهران هم هست .حتی صدای شومینه هم داره میاد و زن همسایه همهمه وار داره با کسی حرف میزنه نمیدونم به چه دلیل صدای اینها شنیده میشه .

هر چیه یک شب که به ساعت ده داره میرسه .

فکر کنم باید صبر کنم و فردا و پس فردا در مورد شعر سپید خوب وسبکهای دیگه فکر کنم .

برچسب‌ها: خاطره، ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳
23:25

خاطره .ساحل

چه چیزی میتونم ،بنویسم ،جز اینکه باید خودمو اروم کنم ،باکسی حرف نزنم و در مورد گذشته فعلا ننویسم.

هیچ داستانی تو ذهنم نیست بنویسم یعنی حوصله ندارم خیالبافی کنم ،فقط دوست دارم در مورد واقعیت بنویسم .شاید سالهای بعد فرصت باشه که در مورد گذشته مطلب بنویسم .در مورد اونها حرف زدن ارامشم رو بهم میزنه و درونم رو مثل اقیانوس متلاطم ومواج میکنه اعصابم رو خرد میکنه .شاید باید بلندشم برم بیرون الان مدتیه ورزش نکردم .فقط در حال کتاب خوندنم .تازه وقتی ورزش نمی کنم غذا هم نمی خورم .دیشب چی خوردم فقط سالاد .ناهار هم سالاد .غذا نمی خورم بدنم خالی میشه .شاید هم نیاز نیست زیاد غذا بخورم .از گوشت قصابیها بدم میاد .با خودم فکر میکنم اگه تنهای تنها بودم اونوقت چی میخوردم فقط میوه و سالاد و دانه ها.

شاید اصلا هیچ پرنده یا چرنده ای رو نمی خوردم .اون دمنوشم اون روز خوردم اصلا ارومم نکرده .

فکر میکردم که باید برم قرص ارمبخش بگیرم اخه سرکارهای پدرش پسر بدجوری عصبانی شد .تازه دوست ندارم در مورد. اون چیزی بنویسم .غزل هم زیاد روش کار نمیکنم چون اذیتم میکنه فعلا .

شاید سبک غزل تو زمانه الان مثل همون لباسهای قدیمی باشند وقتی شعرنو و سپید و موج نو و هایکو هست .البته غزل یک سبک کلاسیک که باید به وزن مسلط باشی .

اون هم قالبش سختتراز مثنوی چون باید تا اخر غزل قافیه رو حفظ کنی .

توی مطالب میخوندم که وقتی شاعر خیلی قوی باشه میتونه قصیده سرایی کنه یعنی به مدت طولانی بتونی قافیه رو حفظ کنی ووزن رو نگه داری .ولی درکل توی کتابخونه ها پراز کتابهای شعر .

یک عالمه هم رمان هست که هیچ کدوم رو نمی خونند .گرچه نویسندگی وشاعری هم کار اسانی نیست فقط اون هم یک عشقه که ازش پول درنمیاد .

شاید‌هرکس برای دل خودش مینویسه که زمانی که این همه تفریحات نبود کتاب سرگرمی بود ولی الان رمانهای بزرگ تبدیل به فیلم شدن و توی یکی دوساعت نمایش داده میشوند .ولی درکل نوشتن ثبت وقایع وماجراهای روز میتونه باشه که برای زمانی دراینده جالب میتونه باشه .منم شاید باید صبر کنم برای همه چیز شاید یک روز دراینده همه چیز رو بنویسم .

ولی الان اعصابشوندارم .بیشتر ادمهای اطرافم زیاد به فرهنگ وادب علاقه ندارند و شاید هرچقدر هم شعر بنویسم برای اونها ارزش نداره .مثلا اگه روزی نباشم اونها اصلا اهمیت نمیدن که من شعر نوشتم که چاپش کنند .

مثل امیلی دیکنسون که خواهرش بعد از مرگش شعرهاشو چاپ کرد .من شاید خودم شعر دوست داشتم و دارم ومیخونم .با این حال که بعضی تحصیلکرده هم هستند

.ادمهای اطرافم کی ان هیچ کس .

فعلادلارام هست وپسری .اونها هم بیشتر فیلم میبینند .پدرشون که خیلی مادی والان با اون حال که سنش بالا رفته و طی همه گذشته ورفتارهاش کلا یه جور ادمیه .یعنی

شعر وکتاب وعشقورمان وحتی فیلم هم براش مهم نیست.تنها کلمات عاشقانه که ازش شنیدم همونها بود که ضبط شده بود روی گوشی برای اکبرکه بهش میگفت عشقم .داشت خودش رو میکشت واسه اون .

خودشم همیشه میگه اصلا با من حرف نزن .ولی کلا همیشه در حال بازی کردنه .دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم .حتی نمی دونست من شعر مینویسم .بلکه به دلارام گفتم که من شعرهامو نوشتم اونم برای اینکه اگه روزی من نبودم بدونه که من شعر دارم و به عنوان میراث خانوادگی اونها رونگه داره .والا منظور خاصی هم ندارم .

مدت زیادیه بجز دلارام با هیچ کس حرف نمیزنم چون حوصله ندارم .بقیه هم کار دارند و باید به کارهاشون برسند .البته هی با خودم میخوام دنبال خیلی چیزها برم ولی اعصاب رفت وامد ندارم .فکر میکنم گوشه تنهایی برام بهتر باشه .از وقتی از اون فروشگاه لعنتی امدم بیرون دیگه هیچ کجا نرفتم .فقط گاهی چند صفحه میخونم واگه شعری باشه مینویسم .

برچسب‌ها: خاطره، ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳
14:23

سپید .۱۸۷.ساحل

می ایم

به ایه های باران

وسکوت

کوهستان .

وصدای زنجره ای

میپیچد

تکریم یک عشق

پنجره

یک شخصیت جدید

وموجودی ناشناخته

سحرامیز تر از جادو

و موجودی در سیاره ای دور

این پنجره پورتالیست

رو به جهانی

در جایی دیگر

همه چیز چون خواب وخیال است

وهیچ واقعیت

از خیال جدا نیست

وجهان جایی عجیب گشته

هرچیز که در خواب میبینی

فردا پیش رویت ایستاده

درگاه عجیبیست

زندگی

پیدانیست

که فریب است یا جادو

وحقیقت چیست

درک حقیقت

از خیال

در جهانی اسرار امیز

وهم

چه زود تبدیل به واقعیت میشود

اگر اینگونه که بود

چرا بهشت را

مجسم نکنیم

وخویشتن را

از جهانی درد وسکوت

از میان خلقی

که باعث عذابند نکشیم

وجهانی خلق کنیم

که بهتر از انست که بود

وچرا به جای بی ابی

باران نکشانیم به این فصل وبرف را

و با دست تکه های ابر بگذاریم

براسمان

وبه جای خانه کاهگلی قدیمی

در حال فروریختن

قصری نگذاریم

چرا خود را انگونه که میخواهیم

نپنداریم

و به جای کوه خشک در سینه دشتی

بی اب وعلف

کوهی بکشیم پربرف

که از سینه ان رودی جاری است

و در دامنه اش گلهای شقایق وبابونه

ولاله های وحشی روئیده

و بچه اهو ومادرش را

بکشیم پای کوه

وبه جای هر چیز بد

چرا خوبی نکشانیم

وبه جای دشمن

چرا دوست ندانیم

چرا جای ضعف

قوتهارا نکشانیم

ویاس را چرا نرانیم

این همه درد

همه را بسپاریم بادی ببرد

در جایی دوردست

وبه جای اندوه

چرا شادی نکشانیم

وقتی که همه چیز در اوهام

دارد از خیالات بیرون می اید .

چرا از معدن خیال خود دروگوهر نکشانیم

ودور کنیم هر چه بدی هست

وموجود شر را برانیم

و ظلمت را وظلم را چرا نرانیم

چر ا در میان تباهیها بمانیم

نه باید راهی جست

اری راهی جست

برچسب‌ها: سپید، ۱۸۷، ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳
23:27

سپید .۱۸۶.ساحل

تومرا اورده بودی

به دنیایی ناشناخته

ومن گریه میکردم

وتوهیچگاه گردن نمیگرفتی

اینکه بودنم

مثل شاخه گل سرخی

از ریشه هاست

میلاد

میلاد

زنبور عسلی از کندو

پرواز میکرد

ودلم چقدر بی تاب بود

همه چیز

از باران شروع شد

من قاصدک را خبر کرده بودم

وکبوتر که نامه های طبیعت را برایم

میاورد

وشب بوها

وهمه گلهای باغچه

میزبان زنبوری بودند

شاید هم زنبور در کندو شعر درست میکرد

وهمان روزها شاپرکها هم پیام داده بودند

تو هیچ گاه حرفهای قاصدک

شاپرک

زنبور

کبوتر

وگل سرخ را نمیفهمی

همان گونه که مرانفهمیدی

برچسب‌ها: سپید، ۱۸۶، ساحل
ساحل
سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳
20:15

ازاد .۱۸۵.ساحل

باید دوست داشت چیزی را

ومقصدی یافت به سمت نیک بختی

اسمان همه جا همین رنگ است

وهمه جاده ها همین رنگند

فقط شاید جایی درخت توت باشد

و کنار جاده ای درخت گردو و در دیگر جا

کاج وسرو جا خوش کرده باشد

همه ماشینها از اهنند وهمه شان قاروقار میکنند

مثل کلاغی

ودر همه باشگاهها وزنه ها ودمبلها همینند

شاید بعضی خیابانها به خانه معشوق برسند

ولی خیلی خیابانها به جاهایی میرسند

که اشنایی نیست

شاید عشقها فرق کنند و در هرزمانی متولد شوند

ولی هیچ کدام در اخر وقتی دیر بیایند

به جاهای خوب نمیرسند

این کوچه های تنگ وباریک در همه شهرهای جهان

شاید زیاد باشند

ولی من از همه انها عبور نکرده ام

شاید کوههای بلندتری در همه جهان باشد

که من انها را ندیده ام

و شالیزارها وگندمزارهای زیادی

و همه جا گسترده کشورهای پهناورتری

با مردم دیگری

ولی من هنوز از همین کوچه ها گذر میکنم

کفش هایم فرصت نکرده همه جا بپیماید

و در قلبم خالیترین جاها هم نمی دانم هستند یانه

شاید هم قلبم را در زمانی گم کرده باشم

وشاید در جایی پنهان کرده باشم

تا از اسیب در امان بماند

وقتی احساسم لگد مال میشود

شبهای تیره سیاه با صدای وزش باد

که پنجره را تکان میداد

وپرده تاب میخورد

وچقدر عادت کرده ام به بودن پرده ها وپنجره ها

و به صبح هایی که وقت سحر چشم باز میکنم

هنوز سپیده در جایی گیر کرده

برای دمیدن وقت میخواهد

وافتاب شرقی ترین جاییش

نیست

امدن و رفتن روزها مثل برق وباد

ومن در اندیشه چه روزگار راحت میرود

چه اذن بدهی چه ندهی

چه اسوده زمان میرود

ومن هرصبح به طلوع خورشید جدید نگاه میکنم

شاید هزاران پنجره زیباتر در جهان باشد

ولی من پشت این پنجره ایستاده وجهان را مینگرم

خورشید از همه هستی اشناتر

وغروبهای در گذشته که ایام هنوز مرا به این جا

نکشادنده بود

دیگر باشبها هم غریبه نیستم

در تمام گذر ایام با همه شبها اشنا شده ام

بیگانگی در جهان حل شده ونمی دانم

که پایان کجاست

راه همین است

رفتن این راه

وغمی

واینده ای موهوم

ونمی دانم چه خواهد شد

چقدر زاده شدن وبودن درد داشت

ونمی دانم که نبودن هم چه داشت

به جز یک اسمان ویک راه

چیست هیچ

شاید هم که برگردانم دلم را

و دوباره روزی نوجوانی اغاز کنم

جهان که همیشه روبه پیریست

وهمیشه پیروز روباهیست

که بیشتر حیله در استین دارد

وحقیقت چیزیست که همیشه فرقش

باشمشیر شکافته میشود

واین روزها هم تولد مردیست که میگویند

فرقش شکافت

هر کس در وصفش سخنی میگوید

کسانی می‌ستایند ش

وکسانی ار او بد میگویند

من که میدانم رییس مذهب اوست

حال هر که هر چه میگوید

درزمان اونمی دانم کجا بودم

واکنون از او فقط حرفهاییست .

وگنبد وبارگاهی

من از او چه میدانم

اوخفته سالهاست

از او بشر را ضرری نیست

بشر هر مذهب که باشد

از افکارو باور خود و ستم بالادست زیر یوق وزوراست

والا او که رییس مذهب هم بود حالا در زیر خاک است

گرچه گر بنگری بر عالم ارواح گویند که انان

که در راه خدا کشته شدند حی جاویدند

شاید دستشان هم برسد تا که دستی گیرند

ولی ظلم وستمی از جانب انان نیست

هر که هرچه میخواهد میکنند در روزگار اکنون

انها هم انجایند

ان ها میگفتند که شیعه کشت

من نمی دانم شیعه کیست

حتی مذهب مردم هم همه بازی وفریب است

چه میدانند از روزگار گذشته

که سنی هم زورش برسد همین اکنون میکشد .ازشیعه به اسانی

عراق ویمن و سوریه را هم بنگر

که سراسر سالهاست گرفتار بمب و تفنگ وخون است

نمی دانم که بشر چرا در جنگ است

زور انها هم میرسید مارا میکشتند

باور انها هم همین است

بیهوده میزنی سنگ برسینه

من که نمی دانم هیچ

فقط میروم این راه را

کار دارم وفکرم در گیراست

ونمی دانم چه در انتظارم روز گار واپسین است

گرچه در درون چون شاهانم

ولی در ظاهر چه

واز این کوچه های کج ومعوج

میگذرم که نمی دانم اخرش چه خواهد شد

من اکنون در گیرم

نه ولی بی خیالم

خسته ام از خود ازاری از باور های دیگران

ورفتارهای غلط

اما که نه دیگر گریه نمی کنم

اخر این زندگی مگر به کجا میرسد

چه بخواهم چه نه

روزگاری هم مانند همان مردی که فرقش شکافت

من هم رهسپار دنیایی نا اشنایم

گفتند که او خریده در وادی السلام زمینی

برای شیعه خود

شاید هم روزگاری که طی شد و رسید اخر

هم خریده باشد برای من جایی در جوار خود

شاید او اشناتر باشد از مردم روزگار خودم

شاید هم مهربانتر از بابا

شاید هم مهربانتر از مادر

هنوز به عالم ارواح سفری نکرده ام

ونمی دانم

ولی جهان هم همین گونه بی دروپیکر نیست

وبشر بی روح چیست

وهمان چیزی که نمیبینیش

ایا جز پوست واستخوانی نیست

اگر جان نباشد مگر بشری برپاست

ان مرد که با اسب میامد روزگاری به جنگ

هم او در عالم ارواح است

کس نمی دانم پشت این پرده های توری و حریر و ساتن و مخمل چ پنجره های اهن وفولاد جهان چیست

وایا همگان برابرند

یا که نه

در همین کشور از روزگار اغاز بی رهبر و بی پادشاه مگر روزگاری گذشته

هر کسی را مقامیست

هر چیست باز هم نمی دانم نمی دانم

....

برچسب‌ها: ازاد، ۱۸۵، ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳
16:55

خاطره

حوصله نداشتم ،بنویسم ،گرفتم خوابیدم الانم خوابم نمیاد .دلم نمی خواست اینارو بنویسم ولی کلا دیگه تحمل ندارم .وقتی ساکت نشستم تو کل سالها از همه چیز سو استفاده کردند همشون .از این اوضاع سو استفاده کردند همین این هم مادرم ،هم خانواده خودش .

حالا نمی خوام فعلا برم وسط ماجرا ولی همون سالی رو‌باید به یاد بیارم که مادرم امد دنبالم ومن رو به زور برد .من گفتم نمیام وکار دارم و باید به کارهام برسم دقیقا میدونستم مادرم دروغ میگه اون مثل یک شیطان دروغگو سو استفاده گر وارد شد و میخواست من رو فریب بده و گفت این یارو چیه مگه چی داره ،خودش که ادم نیست ،مال ومنال هم که نداره .نه قیافه خوبی داره نه خانواده درست وحسابی طلاقتو میگیرم میدمت پسر هجده ساله بیا بریم خونه .میدونستم داره فیلم بازی میکنه تموم پله ها رو دویدم گفتم نمیام .ولی اون تهدیدم کرد ومن رو با خودش برد .تموم کارم رو هم جمع کردم مجبورم کرد همه چیز روجمع کنم .بعد از مدتی که رفتم خونه اونها شروع کرد به غر زدن و هی سرکوفت زدن و هی الکی تهمت بار کردن .من خواستم برم سالن یه مدت کار کنم .با زن برادرم دوتایی یک مدت کوتاهی کار کردیم .خودش به من گفت برادرت ناهار دعوت کرده وقتی رفتم خونه برادرم ناهار خوردم برگشتم خونه مادرم شروع کرد چر ت بارم کردن تو‌رفته بودی ولگردی معلوم نیست کجا بودی بهش گفتم خودت گفتی برادرت ناهار دعوتت کرده م هم شاهده که من اونجا بودم .بعد هم رفتم سالن .ولی هر بار که میومدم خونه میدیدم تا من رفتم بیرون گوشی رو دست میگیره وزنگ میزنه به این ومعلوم نیست باهم چه حرفهایی میزنند وکلا داشته فیلم بازی میکرده .به مادرم گفته بود بهت پول میدم برو برای دخترت جادو بگیر و مادرم گفت پدر سگ به من گفته برو برای دخترت جادو بگیر پول هم میخواذ بهم بده .من جوابی ندادم .ولی خانم م گفت که اینها پول روگرفتند و رفتن پیش جادوگر یک مقدار پول رو دادن به اون بقیه شم خودشون برداشتند کل اون مدت هیچ غذایی خونه نخوردم .یکماه تموم گرسنه موندم تا چیزی به خوردم ندهند .ولی هی بهم میگفت برو تقاضای طلاق بده .یک روز سحر به زور من رو فرستاد دادسرا و من تقاضای طلاق دادم ولی وقتی برگشتم معلوم نبود اثر همون جادو بود یا چیزی به پدر م داده بودند که الکی به بهونه های الکی دعوا راه انداخت و یک قابلمه پنجاه نفره رو به طرفم پرت کرد وبعد مثل ادمی که شیطان تو جلدش رفته بهم حمله کرد و داشت خفه میکرد .من حرکتی نکردم چون میخواستم خونم بیفته گردنشون خدا از شون انتقام بگیره .چون اونها کار خاصی برام نکرده بودند و باعث شده بودند وارد زندگی ادم نالایقی بشم که اسیب ببینم واون دائم اذیتم میکرد .

فقط اون روز به زور از زیر دستش دراوردنم و دوباره توحیاط بهم حمله کرد و دوباره خفه ام کرد دوباره پرتم کردن زیر زمین اون روز کل گلو تا روی سینه ام سیاه شد مدتها بیمار شدم و شبها تا ده سال گریه میکردم .همون موقع مجبور شدم دوباره برگردم به یک زندگی که هیچ امنیتی توش نبود هنوز نمی دونستم که یارو شیشه میزنه ولی همیشه من رو تهدید به قتل میکرد و دایم بهم حرفهای زشت میزد و می خواست با حرفهاش من رو به کارهای خلاف عفت وادار کنه . دائم جلوی بچه هام بهم حرفهای زشت و زننده‌وفحش های ناجور زیر ناف میداد به مادرم میکفت فاحشه ومیگفت تمام اقوامت فاحشه هستند .دائم در گیری ایجاد میکرد و کتک میزد .الانم دوباره به همون مراحل رسیده چون اهدافشون تامین نشده .هرچیه مادر من هم یه ادم فروشه که من دوستش ندارم ولی توی این سالها مجبور بودم باهاش حرف بزنم .اون هیچ وقت مادر من نبوده و دائم فیلم بازی کرده .تازه اگه میگذاشت من جدا میشدم شرایط فرق داشت .ولی فکر کن تواین شرایطی که برام درست کرده بودند من طی چندین سال گذشته هیچ امنیت جانی نداشتم .ولی برای اونها هبچ اهمیتی نداشت ‌.اون روز بچه خواهرم میگفت مادرجون بچه هاشو مثل گوشت قربونی کرده‌و هرکی امده گفته ور دارید ببرید در حالیکه اون پسر ده سالشه این چیزها رو میفهمه که اگه ادم کسی رو نداشته باشه مردم هم همه خوب نیستند .و الان این همه امار قتل وجنایت بالاست وقتی مردی شیشه مصرف میکنه و کارهای خلاف عفت انجام میده و فقط میخواذ با پرخاش و دادوبیداد و زورگویی زندگی کنه .وقتی باهاش اروم رفتار میکنی وحشی میشه وقتی که میبینهدکسی ازت حمایت نمیکنه بدتر پررو میشه .وقتی که مادرت بهت خیانت میکنه از بقیه چه توقعی .تو رو به چند ر غاز میفروشه .اصلا این ادم کیه یه ادم یه لا قبا بدبخت .یه ادم که نه پول کافی داره نه ابرو فقط میخواد مارو بکشه یا بفروشه .هزار جور چرت بارمون میکنه کسی که خودش به مردها محتاجه برای روابط نمی تونه خودشو نگه داره برای ما چه ارزشی قائله .بعد واسه یه همچین موجودی .فکر کن مثل پارسال که معلوم نبود. بینشون چه اتفاقی افتا ده بود که زنگ زده بود گریه میکرد و باهم بدجور دعواشون شده بود ‌اصلا معلوم نیست پشت پرده چه کارهایی کرده بودن. که به جون هم افتاده بودند .الان باهاشون زیاد در ارتباط نیستم .ولی اینم به خودش اجازه همه جور کثافت کاری میده .مگه سه سال پیش نبود با چیزی کوبید سرم رو شکست و من رو راهی پزشک قانونی و دادسرا کرد و همون روز نشیته بود روی گلوم داشت خفه ام میکرد .از شیشه کشبده بود وتوهم زده بود و میخواست من رو بکشه .

الان سه ساله اکبررو اورده ور دلش نگه داشته .همون چند سال پیش رو نمیگی چرا معلوم شده بود مردها رو جمع میکنه توی مسافر خونه ها و باهاش‌ون کارهای خلاف میکنه و مواد مصرف میکنه وماشینمون رو برده بودن. چون این قدر مواد زده بود که دیگه حالیش نبود .فکر کن خود کسی که ماشین رو برده بود گفت این شبها با مردها لواط میکرده .ولی باز با کمال پررویی. طلبکار هم هست .زبونشم درازه .کسی نیست حالشو سر جاش بیاره .باید میگذاشتم همون موقع که میخواستن بکشنش میکشتنش از شرش خلاص میشدم .الان هم دست بچه من رو با اسبد سوزوندن از کجا معلوم خودش کسی رو نفرستاده با خواهراش دست به یکی کرده و پول داده یکی بره اسید بریزه در حالیکه توی این شهر میلیونها ادم دارن. میرن پارک چرا کسی رو پسرش اسید نمیریزه .

مگه همین نبود ده دفعه من رو تهدید کرد و از خونه تا فروشگاه دواند وگفت دارم پسرتو میکشم بیا اینجا .ده دفعه این راه رو دویدم .

نمی دونم ولی از این ادم عوضی هر کاری برمیاد چون خودش بهم گفته بود قتل برادرت هم کار ما بوده .یعنی همشون دست به دست دادند تا پسره رو بکشند و کلا براش پاپوش درست کردند .اینها همشون حرومزاده هستند .مگه برای من این همه نقشه نکشیدند اصلا اینها چه ارزشی برای انسانیت یا خدا قائلند .اینها یک مشت حرومزاده اند که از همه جچر خیانت و کثافت کار ی سر درمیارن از زنا با خواهراشون تا با هرکی .

چون اگه خودشون این کارها رو نمیکردن این همه برای من بازی در نمی اوردند .

راست هم میگن دارن میگن مردم ایران تو قلبشون همون زرتشتی هستن. .

اینها ادم میکشند ادم میفروشند از داعش هم بدترند فقط هر هر مبکنند بعد شیشه میزنند بعد همه جور خلافی میکند بعد هم با خشونت و زور میخوان بگن ما ادم خوبیم .

توی کتاب کلئوپاترا هم نوشته که اون باید با برادرش ازدواج میکرد و برادرش رو زندان انداخت وبعد کشتش تا باهاش ازدوج نکنه و حکومت رو هم انتقال نداد واون هم میگه فرعون زرتشتی بود ‌خود یارو هم میگفت اینها باید برن با خواهراشون زنا کنند و اونها ببیند یعنی اهل فرقه خاصی هستن. .

راست هم میگه .

بعد اون پسره میگه دین دروغه بعد میگه من زرتشتیم .

اگه دین دروغه زرتشت هم دروغه .تازه همه دینها سروته یه کرباسن .تازه دینها قبل خشونت بیشتر دارند تازه بعد میگن اعراب با ایرانیها فلان کردن همه رو کشتند .معلومه که توی جنگ ادم میکشند .خودش داره میگه خسرو جنگ رو شروع کرد به اعراب توهین کرد اونها هم حمله کردن .تازه اصلا پیامبر بدبخت زنده نبود موقع حمله اعراب حضرت علی روهم که از خلافت عزل کرده بودن و اصلا وقتی بهش خلافت نداده زنش رو کشته بودن چرا باید میومد واسه عمر میجنگید .

تازه توی جنگ کشت وکشتاز هست .الان مردیکه دیوانه مثل روانیهاست .اصلا زرتشت کیه .باور کن اصلا بهش هیچ فرشته ای نازل نشده .

تازه کی حوصله شو داره .اصلا مگه از دین چی گیر ادم میاد جز بدبختی .

الان اینها تو ظاهر مسلمانند ولی همشون وحشی و بی شعورند انسانیت ندارند دائم دروغ میگن .فقط انسان رو زجر میدند.اصلا

دین تو باطنشون وجود نداره تازه انسانیت هم ندارند .فقط یک مشت حیوان وحشی اند همین .

دروغگو پست فطرت .همین .بعد عمر ادم رو به بازی میگیرند .

زن براشون ارزشی نداره اصلا کسی که همجنس گراست با همجنس بازه زن میخوا چیکار تو اگه مرد باشی اول باید از در عقب خودت محافظت کن تو وقتی خودت میری کارتون خواب ولگرد ایدزی میبری باهاش لواط میکنی چه کاره منی .

تو خودت نیازمند شوهری چطور میتونی شوهر من باشی .من نیازی به ادم کثیف ندارم .بعد تازه زبونشم دراز بشه .

برچسب‌ها: خاطره ‌
ساحل
شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳
6:12

خاطره .ساحل

امشب و دیشب وهمه شبها

تو بدترین موجودی بود که ممکن بود سرراهم قرار بگیره .

از تو بدتر کسی نبود .همیشه احساس میکنم یه جنی چیزی هستی یا نمی دونم چی هر چی بودی بد موجودی بودی .نمی دونم چرا مادر م که دوست دارم فحشش بدم ،چرا وچرا با خواهر تو رفت وامد داشت .توی زندگیم مطمئنم اگه با یک سگ زندگی میکردم این همه رنج نمی کشیدم .اگه فقط جای اینکه مادرم تورو به زندگیم بیاره برام یه سگ کوچولو پشمالو میخرید و تا اخر عمرم هیچ موجودی از جنس تو نزدیک نمیشد مطمئنم روزگارم خیلی بهتر گذشته بود ‌.واقعیتها خیلی بد هستند تلخ و نیش دار .گزنده مسموم ومزه زهر مار میدهند .

تموم گذشته رو ازارم دادی وهنوز هم ادم نشدی .

مادر من وقتی تو رو اورد به هیچ چیز فکر نکرد از جمله اینده من .مطمینم اصلا نمیدونست اینده چیه .انگار همه چیز بازی بود .وقتی به جای اینکه من رو بفرسته خرید عروسی خودش بلند شد باهات امد بازار خرید وقتی امد پرده بدوزه واسه خونه ،واصلا چرا باید برای خرید عروسی به جای من اون میرفت .

باید از اول میفهمیدم که همه چیز بازی بود و معلوم نبود این وسط چه کارهایی صورت گرفته .هیچ چیز براش مهم نبود شاید اث

صلا هیچ وقت مادرم نبود .شاید بهم دروغ گفته بودند شاید پدرم قبلا با زن دیگه ای ازدواج کرده و طلاقش داده و بعد با اون ازدواج کرده بود شایدهم من اصلا بچه شون نبودم ،شاید هم دولت بعضی بچه ها رو از پدرومادرشون میخره و خانواده ما شاید دولت بود .نمیدونم .چون اون از اولین روزهایی که پامو گذاشتم بیرون دیگه هیچ چیز براش مهم نبود .گاهی فکر میکنم اونم حتما چیزی میخورد تچ زندگیش این قدر بی خیال بود .

این از اول هم نیومده بود زندگی کنه ،بلکه امده بود همه چیز رو خراب کنه وقتی هرروز بهونه میگرفت و تامیتونست اذیت میکرد و من فقط یه دختر نوجوان بودم که فکر میکردم شاید در اینده درست میشه ولی من اشتباه کرده بودم .

هیچ‌چیز درست نشد فقط من مجبور شدم تحمل کنم بی نهایت .

مادرش روز های اول بهم گفت که بچه من این قدر شکم پرسته که امکان داره بخاطر شکمش خود فروشی کنه و پدرش بهم گفت این پسر شیرین عقله باورم شده بود که تو عقل درست وحسابی نداری ولی نمی دونستم روانی و دیوانه هم هستی و هم کثیف وخبیث هم هستی .

وقتی بهم گفته بود که با دوستانش همجنس بازی میکرده و تمام دوستانش رو جمع میکرده توی یه خونه اجاره ای و باهمشون بوده و بعد با پسر بچه همسایه لواط میکرده ولی فکر نکردم امکان داره همین الان هم باز این کار رو بکنه .در حالیکه همیشه با من بدبود وازم متنفر درحالیکه تا یک مرد میبنهدنیشش تا بناگو ش وامیشد و یا مثل اون زمانی که مهرداد رو از خیابون اورد گفت دوستمه و چطور قربون صدقه هم میرفتن. وبهم عزیزم وجونم میگفتند و حتی خرج خریدهای زن اون رو هم میپرداخت .اصلا به چه دلیل .

تازه تو‌کل عمرش فقط داشت به من وخانواده ام فحش میداد به چه دلیل باید قربون صدبه نرخر مردم میرفت با خودم میگفتم اینها نزدیکه باهم بروند کلیسا وعقد کنن. چنان جونم و دلم میکنند ولی هنوز نمی تونستم به چیزی فراتر فکر کنم .

یک شیشه ای روانی که همیشه مغز ادم رو تو فشار قرار میده و باز وحشی بازی و دیوانه بازیش امده سرش چون حتما با ز به همون مرزها رسیده .

وقتی اولین بار چاقو کشید افتاد دنبالم تا من رو بکشه به دلیل یک حرف و زنگ زد به همون مادرم ،خودش و دخترش خندیدند .

این چاقو دستش بوذ وبهش میگفت ،من دارم دخترتو میکشم بیا ورش دار ببر واونها میخندیدند و بعد زنگ زده بودند ومیپرسیدند هنوز نکشتت ‌وبهش هیچی نگفتند .بار بعدی برده بود بغل پنجره پرتم کنه پایین و بهم میگفت به خانواده ات میگم خودکشی کردی .چندین بار هم خواسته چاقو بزنه ولی من فرار کردم .ولی همه کار خلافی میکنه موادشو میزنه مشروبشو میخوره میره همجنس بازیشو میکنه و بعد میاد مواقع دیگه شروع میکنه به نفرین کردن و اوردن اسم مقدسات .

نمی دونم مقدسات چه مقدساتی هستند که هر موقع به نفع ذیگران شد میکشند وسط .موقع زنا با مادرزن زنا با زنها موقع همجنس بازی و لواط و موقع مشروب خوردن و عرق خوردن مقدسات کدوم قبرستونی هستند .یارو یاد ناموس نمی افته ‌ولی همینکه منافعش به خطر می افته حضرت فاطمه زهرا و علی مرتضی وقران و پیغمبر میکشن. وسط .موقعی که دارند عمر ادم رو حروم میکنند اصلا خدایی وجود نداره موقع دزدی هم خدا نیست موقع لذات ومنافعشون خدا نیست ولی همین که زر زر میکنند وشروع میکنندبه دعوا کردن یا خدا ومقدسات میافتند و مثل پیرزنهای هفتصد ساله دست میگذارند رو قران .

برو گم شو بابا .

واقعا از دین چه میخواهند اینان .وقتی چاقو میکشی یا وقتی مشت میزنی یا توهین میکنی یا هزار تا کاردیگه خدا کدوم قبرستونی مرده .اصلا خداچرا نمیاد وتورو نمیکشه .

چرا خدا نمیاد تورو ببره جهنم ازشرت خلاص شم .

چرا خدا نمیاد کجاست پس .

بکذار خدابیاد بهش بگم جرت بده .

اصلا دیگه اعصاب ندارم با یه دیوانه سروکله بزنم .

قبلا تموم اشکهام‌ رو ریختم و تموم گریه هام تموم شدند .

الان دیگه نمی تونم فعلا بنویسم شاید بعدا بنویسم .

برچسب‌ها: خاطره، ساحل
ساحل
شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳
2:39

غزلواره .۱۸۴‌ساحل

من بکوشم تا بپوشم عیب تورا

توبکوشی تاکنی رسوا دل ما

من که لب بسته زغم سربه زیر

توهمانی که کنی برسردار سرما

من نگویم زغمت انچه کردی با دل ما

تو برده برسر بازار تا بری ابروی دل ما

من نکردم هرگز تو را ستمی ،ستم

از جانب تو بود وبس ،اکنون توشدی دشمن ما

برچسب‌ها: غزلواره، ۱۸۴، ساحل
ساحل
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳
16:59

غزلواره .۱۸۳.ساحل

رهی معیری

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

اینم من نوشتم برای رهی معیری.

من مشتری نیستم دکان تورا

بیهوده زده بر سر این بازار ها

بازار مکر توهرگز داغی نمیرد،گرچه چون من نشود

لیکن که تورا صد اهو فتاده در دامها

گرفتارم میشوی یانه ،فرقی نیست

من دگر زده ام اتش بر دکان ویران بازارها

عشق تورا تکیه کردن رسم عاقلها نیست

دائم زاری در عشق توهم نیست این عشق را درمانها

چشم بربندی از هر خلقی ،به که چشم بسته

وارد شوی در کار این مردم و سودای بازار ها

تو را درسر غم نان بود و سودای بازارها

من که دل داشتم فتادم بیهوده و لایعقل در دامها

برچسب‌ها: غزلواره، ۱۸۳، ساحل
ساحل
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳
14:1

ازاد .۱۸۱.ساحل .ازاد

روزگاری که مرا بود چه سهل واسان دادی به فنا

امدنت چون سیل نوح برد صبر و ارام مرا

دشمن جانی ،بیرون زجان منی ،اخر در این کنار ها چه میکنی

نه چشم دیدن من داری ،نه دست یاری پیش می اری

میزنی تیغ جفا را تو کیستی از کجا امده ای نمی شناسم توررا

کاش اشنایی نبود با تو از اول که تورا نیست دین خدا

دلت سنگ ،سنگ ،ان سینه پر نیرنگ بر از خانه من بیرون

مرا دیگر نیست طاقت این همه افسون و نیرنگ

جادو به زیر استین ،هزار نیرنگ در سر امده بودی

رفتن تو هم شد کابوسی ،ماندنت هم جز تبر نیست بر ناموسی

از نام من مپرس ،مگر من نام دارم ،از خانه برون شو بیرون

حرفی از عشق مزن بامن برو بیرون بیرون

از دل من چه میدانی که توراست صدگونه افسون

فسونها خوانی ،تو سلطان نیرنگی نیستی در عشق

عشق تو را نمی دانم ،گرد تو نمیگردد جانم

اه از توکه سلطان فسونهایی ،هر لحظه در پی جنونهایی

در خانه عشق تو چیزی نیست ،تو دشمن جانهایی

مرگ هم دیگر نکند این همه بدیهای تورا درمان

اتش دگر نسوزاند جرم تورا

امده بودی تا اتش بزنی و بروی

اندوه دل من در برابر نیرنگ های تو چه دارد جز تنهایی

تو که ازمن جدایی بروبروبیرون

دل رادر اتش دنیا کردی کباب

سیلراه افتاده هزار باره از مجرای دوچشم

همه کار تو رفته کل ارض وسما

خون راه افتاده از ظلم تومهر تورا حاشا

دیگر دوجهان را جانیست


برچسب‌ها: ازاد، ساحل، ۱۸۱
ساحل
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳
13:9

ازاد .۱۸۰.ساحل

موشها طناب دار را جویده بودند

وانها مرا دار کرده بودند به زندگی

بودنم جز دردهای بیشمار

ویک اندوه عمیق

وقطره های درشت اشک

شاید منتظر مانده بودند

ولی طناب جویده

گرچه انها برایم زندگی نمی خواستند

با چشمانی که گاهی اشک و لبهایی گاهی لبخند

پشت پرچین های زندگی

دشتی ازشقایق را میدیدم .

و دانه های اسپند خوشه ها

کوههای بلند

ومزارع ومراتع

زندگی

وتولد من

وتمام رسومات و خواسته هاشان

سیگارها

وکبریت ها

وفندکها

شاید برای اتش زدن برگهای زرد بود

نیمچه نفسی و نیمچه خوشی هایی

که گهگاهی از دیدن یک روباه

یا پریدن یک کبوتر سپید

ولبخندی از خندیدن یک برگ به روی درخت

وشاپرکی سپید یا سرخ یا زرد

برگ گلی در میان باغچه

ومورچه ای وملخی

وزنبوری و قاصدکی وکلاغی سیاه

در میان همهمه یک شهر شلوغ

ودود اگزوزهاو صدای غژغژ

غرغر ،همه غلغل مشاغل و

همه همهمه ای یک هجم عظیم

وصدای باد

در میان این همه فشار اعصاب وروان

وصدای صنعت و دود وکارخانه

ویک سیل جمعیت در حال عبور

صدای کلاغی هم اینجا وصل میکرد

مرا به طبیعت

در میان صنعت دود وسیگار برگ وتوتون

وتنباکو و دایره های چرخان دود

خوب بود که از قهوه خانه وکارخانه و خیابان دورم

زندگی صنعتی امروزی من با شاپرکی سپید

پیوند میخورد به یک باغ و درخت ویک شاخه گل

وسعت یک شهر عجیب

دوری من از طبیعت که مرا این همه افسرد .

و قصه ویاد روزگاری که پشت پرچین و پشت دیوار کوتاه مرتعی از علف تازه و

یک دشت شقایق

باید به یاد بیاورم

شاید که تداعی کنم از طبیعت

در میان دیوار وسکوت وتنهایی من

ذهنم دوباره برود زمان کودکیم

برچسب‌ها: ازاد، ۱۸۰، ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳
18:13

دلنوشته .ساحل

به هر حال این زندگیست

یکی با قید ویکی لاقید

تکیه کردن بهش

لباسو‌رنگی میکنه

چندین شب یلداست

وچندین نوروز

گرچه بابا نوئل نداریم

لیکن شاید مرغکی

پیدا بشه واسمون تخم مرغ

هدیه بده که رنگیش کنیم .شایدم

یه گاوی پیدا بشه که شیرمون بده‌

وگربه هایی که دم‌تکون میدن

وساعتهای تیک تاکی

برای نشون دادن تحویل سال

یه صدای توپی هم هست

وسازودهلی

بعدشم همه اش حرفه

هر سال مثل برق

فروردینش به اسفندش میرسه

وهرنوروز و هر تولد

این حرفه

صد سال به این سالها

الهی صد ساله شی

ولی همون ها که ارزوی عمر بلند

میکنند شاید روزهایی ار عمرمون

رو تلخ کرده باشند

بیخود به رنجهای جهان چسبیدیم

کاش یک راهی بود برای گریختن از رنج

ازاد زندگی کردن

ولی همونها یک عالمه حدومرز گذاشتن

گاهی سر وکله افسردگی ویاس پیدا میشه

در این سلولها ی انفرادی جهان

که هر کس رو به اتاقی محدود کرده

جهان اطراف تبدیل به توهم شده

وهر کس یک چیزی دستشه به نام گوشی

انسانهای واقعی بیرونند

و عکس وفیلم وگوشی و تبلت و اینترنت

مثل یک هیولا در حال بلعیدن وقت‌و انرژی .

خستگی مثل خوره

این دیوارها

و بعد تنهایی

روز بعدهایی که به چه سرعت

تبدیل به ماه میشوند

ومن در این زندان محصور

درمیان دیوار فکر ازادی ام

از تمام احساسهای ازار دهنده

.....

برچسب‌ها: دلنوشته، ساحل
ساحل
چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳
17:46

ازاد .ساحل .ازاد ،ازاد ،ازاد ‌۱۷۹.

رفیق

کمی به تنهایی عادت کرده ام

مثل زمانی که گفتند تیمم کن

وقتی قحطی دوست پیدا شد

به دشمنان خو کرده ام

جایی که اب بود

گرچه تیمم باطل شد

اما که زخمی بردل است

که با وضو باعث دردسر میشد

نماز می خواند جانم نیمه شب ها

کجا پیدا کنم خدا را

گویی که قحطی خداشد

رو به کدام قبله کنم

عمری به ایین محمد

گفتیم لا اله الا هو

یک کس نه هر کس اکنون

چه دارد گفتگو

از کفر نمی دانم

ایمان نمی دانم

انچه میگویند اینان نمی دانم

شام وسحر با خود میگویم این خدا کیست

بهر چه باید روکرد سوی کعبه

بیت الحرام

بیت الحرام

کافر نی ام

کافر نی ام .

من بت نمی پرستم

نه سوی هیچ کس سر نمی گذارم

اهوی جان خود را

بنده نگردم هیچ وقت

سر به سوی هیچ عاشق

یا که فارغ

ایین قلب من چیست

او کیست اوکیست

پنهان زدیده ها ست و

از خلقی کشیده نقاب رخ

لب بسته از گفتن

رفته کجا ز عالم

بیرون از این کیهان

او کجاست که خلقی سر سوی اسمانند

خلق دگر به گرد اتش و خاک گردند

انجا که اوست پنهان چرا زماست

و از ما دارد توقع

از چهره خود نقاب برنمی گیرد

وقتی که ظلم ظالم جان را به درد اورد

چرا دست پیش نمی ارد دستی را نمیکشاند

سمت اسمانها

چرا در رنج این جهان فانی

بنده را زاین همه جور نمی رهاند

اگر که او خدای محمد است وعلی

بر همه عالمیان میکند سروری

هر چه که نامش باشد

همان که افریدگار جهانیان است

گفتند که سلطنت عرش به دست اوست

گفتند که او ز افریده های این جهانی بیرونست

پس چرا این همه بازی می ارد

درد ورنج بیشمار میارد

در این جهان بی درو پیکر

اخر مگر میشود

لبم ،لبم که هو میکند نیمه شب هیاهو میکند

رخم ،رخم رو به قبله و هو میکند

موی من است و دست ان نگار

موی نگار است که مرا میکشد

اگر که من ادمم

از جانب هو امدم

به من بگوید چرا دائما در غمم

افریده چرا هستی دوعالم

از فریدون وجم

در ملک دارا منم

اخر چرا دائما گرفتار غمم

شبها چه ناله ها که نکردم

نام او را هزاران باره خواندم

به هر در که گفت رفتم

به هرسو که کشید پا نهادم

کو پس یاریم

اکنون که گویی از اقلیم جهان

به جهانی دیگرم

از همه خلق عالم

بیرونم

نه دگر نیازمندم

نه زار ونالانم

نه بنده بندگانم

نه زیر دست کسانم

از همه افسران

از همه مهتران

تاج و افسر منم

اما که او نهاده پا زهستی بیرون

منم گوشه خلوت وتنهایی ام

گفته اند رب شدن

دارد فنون

اما که نیستم کنون درپی جنون

تابی توانی هست کنون

مگر از بندگی پانهم بیرون

شوم این بندگی را خلاص

یکسره رب شوم

از همه ملک هستی

بیرون شوم

این تن تنهای پر زغم

از همه هستی بکشم بیرون

ولی نه هنوز

وقتی که رسید وقت رفتنم

این جسم خاکی ام بکش از هستی بیرون

مگذار یک تار موی من

بماند در جهان

که نالیدم همه عمر از دست خاکیان

یک قطره اشک من نریزد برجهان

یک قطره خون من نرود در زمین

از این هستی بکش

جایی که خودی

من دگر خسته ام

من جانم و خاک جایم نبود

وقت رفتنم

دگر مگذار در عالم خاکی نشان

نالم از این جهان گریم از این جهان

یکسره غم شده کار این قلب من

برچسب‌ها: ازاد، ساحل، ۱۷۹
ساحل
سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳
23:45

غزلواره .۱۷۸.ساحل

اتش غمها باز میبرد مرا در قصه ها

تا بیابم درمان خودرا از غصه ها

گذشته مثل رودی پر اب گذشت از دره ها

رفت در جریان و تنگه ها از میان کوهها

حسرت روزهایی که گذشت از بهر چیست

این نوجوانی وجوانی زببایی و بی همتا

عمری که رفت شد زدست اخر چه غم

هر چه رفت ،باز نمیگردد دگر به زندگیها

من شدم چون فرشته پاک از هر چه الایش

اکنون که فرصت هست وزندگی زندگی کن تا انتها

لب بند از حسرت واه و اشک وفسوس

این عمر گنجینه هر ادمی وقت است گنج گنجینه ها

زندگی ،عمر ،عشق ،در کجاهای جهان باز میاید

باز یاب این زمان مانده را از عمر ای زیبا

شب که امد از سیاهیها ناله مکن ،

چون روز سپید روشن امد از افتاب زیبا

گریان مشو نالان مشو بی هدف دیگر مگرد

راهی بیاب به سوی هدف در این جهان پر ادعا

ده روزه عمری داده این دنیایی دون با این همه غم

اخر چه دارد انتظار ،از این ادم تنهای تنهای بی پنا

اه واه واه واه واه واه واه واه واه

گله کردن از یاران نباشد سودمند ساکت شو از این مدعا

او رفته انکس که رفته و دیگر نیست بازگشت

انچه مانده از جهان هست ونیست را بگیر با دعا

برچسب‌ها: غزلواره، ۱۷۸، ساحل
ساحل
دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳
18:26

جاسوسی موساد .ساحل .

دلم میخواست در مورد یکی بنویسم ،ولی حوصله ندارم .در مورد یک نفر جاسوسی که میمیره و بعد اونو با بدلش عوض میکنند .طرف مبتلا به یک بیماری خاص میشه چون جاسوس هم هست جاشو با بدلش عوض میکنند ولی همسرش متوجه نمیشه .البته شاید خانواده مرد در جریان باشند .شخص مورد نظر مدت بیماریشو یواشکی تو خونه اقوام خودش میگذرونه ومیمیرد و به جای کس دیگه توی قبرستان چالش میکنند و همسر خواهر طرف اصلی رو به یک جای دور یا یک کشور خارجی میفرستند‌.مثلا اگه اسم این جاسوس مورد نظر طاهرناظمی باشه یک شخصی به نام کمیل قاسمی رو جاش می گذارند وطاهر ناظمی رو جای ناصر حکیمی چال می کنند .درست هم فرد مزبور رو میبرند بهشت زهرا دفن میکنند و همسرش نمیبینه که کی رو دفن کردند .از ابتدا برای جاسوس طاهر که از طرف فکر کن موساد یا سیا تو ایران جاسوسی میکنه براش کولونی درست میکنند وهمیشه مراقب هستند .طاهر ناظمی در یک ارگان نظامی خدمت میکرده که باعث کشته شدن رییس اون ارگان میشه وکلی اموال دولتی به سرقت میره ‌.وکلی اطلاعات به موساد مخابره میکرده .سپس این اقای قاسمی جایگزین ناظمی میشه و همسر متوجه نمیشه .ولی باید فکر کنم بهش شاید این زمینه جاسوسی وکلونی سازی هم خوب باشه که حفظش کنم .ولی الان حوصله ندارم .اگه خواستم بهش فکر میکنم ومینویسم .

برچسب‌ها: جاسوسی موساد، ساحل
ساحل
دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳
16:6

روزگاری در گذشته ‌ساحل

اره ،اونوقت که اون هی دار قالی میزد و نخ ابریشم وچله ابریشم تنها کسی که تو محل قالی میبافت زن همسایه بود که اهل قم بود و خودشون یه زمانی استاد کار قالی بودند نمی دونم چرا همه دخترهای همسایه دوست داشتند قالی بافی یاد بگیرند ،در حالیکه مادرم بهم یاد داده بود و بعد هم بافت تبریز رو از برادرم یادگرفتم که چطور با قلاب بافت به دار قالی بزنی .البته بافت فرش ابریشم در امد زا بود برای بقیه در حالیکه بافت لباس با کاموا چندان در امدی نداشت.مثلا زمستونها مادر مینشست و با کاموا ودومیل برای برادار انم لباس میبافت ولی هیچ وقت سعی نمیکرد به من بافت با دومیل یاد بده .البته برای سن من بافت دومیل خیلی سخت بود .اون هم فقط میگفت برو کنار تو یاد نمیگیری بدردت نمی خوره .

دختر همسایه مدتی امد و بافت فرش رو یاد گرفت و بعد با خواهرش فرش زدند وبافتند در حالیکه اصلا اهل جنوب بودند .نمی دونم چرا اهل جنوب به قالی بافی علاقمند شده بودند .بیشتر کسانی که فرش میبافتند اهل تبریز بودند یا ترک یا قمی .که قم خودش یه نوع فرش و بافت فارسی بافت داره .

بعد هم یه زن کرد امد از مادرم بافت فرش خرسک یاد گرفت .مادر رفت واسه اون فرش دار زد و بعد نقشه خوانی و بافت خرسک بهش یاد داد .

زن هرروز نقشه شو میاورد تا مادر بهش یاد بده چطوری فرششو نقشه کنه .زن پس از مدتی فرششو بافت و خیلی هم قشنگ شد .واقعا چقدر بدم میومد از قالی بافتن با خودم فکر میکردم اینها برای چی میخواهد فرش بافتن یاد بگیرند .

فرش بافتن کار خیلی سختی بود .مثلا فکر کن باید برای فرش ابریشم که خیلی ریز بافت بود فکر کن برای دو زرع باید یه فرش ابریشم که یک ونیم متر عرض و دومتر طول داشت میبافتی .هر رج هزار و پونصد گره میزدی و روی هم روزی برای اینکه بتونی یه دوزرع رو توی یکسال تموم کنی روزی ده رج میبافتی که دوهزار خانه طول میشد .

بعد که نقشه میکردی باید یکی چاله ها رو پر میکرد و بعد هم باید پود زیر و بعد پود رو میدادی و تمام فرش رو با سانتی متر میبافتی که فرش ابریشم خیلی حساس بود و باید به همون متراژی که میگفت در میومد .یعنی دوهزار سانتی متر طول و هزار وپانصد سانتی متر عرض .

بعد فکر کن نباید هر ده رج از یک سانتی متر بیشتر میشد و عرض هم باید مواظب میشدی یک وقت لبه ها رو محکم نکشی عرض فرش جمع شه .تازه باید مواظب نقشه میشدی .

بعد زنهای همسایه همگی دوست داشتن. فرش ببافند البته فرش خرسک خیلی راحت بود در مقابل ابریشم یا مرینوس .

ولی الان دیگه بافنده پیدا نمیشه .همه اونها ی که میبافتند هنرهای دیگه ای در پیش گرفتند مثلا یکی از دخترهای همسایه خیاط حرفه ای شده و مزون زده .بقیه هم همگی رفتند و نمی دونم چه کارهایی میکنند .مادر هم بازنشسته شده و از حق بازنشستگی استفاده میکنه ولی گاهی یه چیزی میبافه .

این اخری یه بافت گل ومرغی خرسک بود وقبلی هم دیدم یه جاجیم بافته بود .هنوز هم حوصله اش میگیره گاهی چیزی ببافه .

همیشه با خودم فکر میکردم چرا مادرم لباس بافتن رو یادم نمیده .

البته الان از نقشه لباس توی مجله ها راحت میشه لباس بافت ولی احساسی که بافت لباس به ادم میده رو دوست ندارم .

قبلتر ها شاید گاهی یه قالبچه ابریشم کوچک برای سرگرمی داشتم که اون هم فکر کن موقع حاملگی دخترم دگتر بهم گفت حق قالی بافتن و خیاطی نداری .

دکترم فقط بهم میگفت بخور وبخواب ومواظب بچه ات باش .سر حاملگی پسرم هم یه قالیچه داشتم که اونو بافتم ودر اخرها اصلا احساس خوبی بهش نداشتم .احساس میکردم امکان داره بمیرم .دچار افسردگی شده بودم و از قالی بدم میومد ولی با بچه تو شکمم مینشستم روی دار .بعد که فرش تموم شد پولشو دادم طلا خریدم .البته قبلی ها رو هم داده بودم واسه طلا .

دیگه بعد از بدنیا امدن پسرم فرش نبافتم .

رفتم دنبال کلاسهای دیگه .

خیلی وقته که دیگه دست با قالیچه نزدم .

واقعا احساسی که میده رو دوست نداشتم .همیشه فکر کردم کاری بکنم که بیرون از خونه باشه افسردگیمو کمتر میکنه .با این حال که خواهر وسطیه هم قالی بافی بلد بود اون هم نبافت و الان هم دنبال دانشگاه و درسه .

الان حسی که یک کتاب خوندن میده باز هم قابل تحملتر از حس فرش بافتنه و حس لباس بافتن هم دوست نداشتم .شاید نویسندگی یا یه کار دیگه خیلی احساس بهتری باشه مثلا همون پخش که توی فروشگاه بود که باید با مردم سروکله میزدی .این حس موندن و تنهایی و انزوا ومرگ که فرش بافی بهم میداد رو دوست نداشتم .

الان تو پیج کسی دیدم که نوشته دوست داره بره فرش بافی یاد بگیره .شاید برای اون احساس تازه بهش بده.البته تو فرهنگسرا قبلا یه کارگاه فرش بافی بوذ که اون هم گمونم جمع شده .تو این محله معمولا کسی فرش نمی بافه .یک عده دارند کار میکنند مثلا عمه بچه ها خودش یه فروشگاه کوچک رو اداره میکنه یا اون یکی تازگیها کار پیدا کرده میره سرکار .

حالا باز بعدا مینویسم .

برچسب‌ها: روزگاری در گذشته
ساحل
یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
21:21

روزگاری در گذشته .ساحل

وقتی که دوازده سالم بود ،هنوز زندگی برام اونقدر ارزش نداشت ومرگ هم معنی ومفهومی برام نداشت .زیاد نمی خندیدم گریه هم نمی کردم ،اون موقعها که مادر بزرگ بیمار شده و بیمارستان بود .مادرم وقت نداشت دعوامون کنه وقت نداشت غز بزنه و همه اش میرفت پیش مادر بزرگ تو بیمارستان .

یادمه وقتهایی بود که حسابی از مادرم کتک خورده بودم ‌.مثلا وقتی یک روز توی حیاط با بچه ها تخمه خورده و پوستش رو ریخته بودیم خونه همسایه وخندیده بودیم .مادرم تنها کسی که کتکش زد من بودم ،در حالیکه برادرانم هم همراه من تخمه خورده و توخونه همسایه ریخته بودند .چنان با دسته جارو کوبید سرم که نگو تا میتونست کتکم زد .وقتهای دیگه هم فقط غرمیزد و یا بیشترش بیرون بود دنبال خرید و کارهای دیگه .بیشتر مواقع من مراقب بچه ها بودم .اون روزها همه اش دنبال کارهای مادربزرگم بود که سکته کرده و توی بیمارستان بستری شده بود .هیچ برداشتی از اینکه امکان داره مادربزرگ بمیره نداشتیم .وقتی هم خبر اوردن که فوت شده چیزی به نام غم توی وجودم زیاد وجود نداشت ‌.تنها چیزی که یادمه چادرش بود که گلهای ابی داشت و من تصمیم گرفت با چادر مادربزرگم نماز بخونم .

یک عالمه زن جمع شدن دورهم وتوی اتاق دورهم نشستند یادمه قرار بود برای برادرکوچولوم که خیلی هم خوشگل بود تولد بگیریم درست همون موقع که تمام خونه رو کاغذ رنگی و بادکنک زده بودیم ،این اتفاق افتاد و مانتونستیم تولد برادرم رو برگزار کنیم ‌.هیچ وقت فکر نمی کردم که اون که کوچکترین برادرم و خیلی هم بچه زیبایی بود خیلی زود فوت کنه .اونوقت همه زنها جمع شدند و قران میخوندند و براش عزا داری میکردند .اون سال زمستون خیلی سرد بود و همه اش برف وبوران بود و تمام درها رو هم باز گذاشته بودند .مادرم یه قالیچه زده بود که قرار بود جفت بافته بشه ‌.که نقشه اون رو از فکر کنم مارال همسر حیدر گرفته بود یا نه یادم نیست .اونوقتها مارال و دخترش زیاد میومدند خونمون .مادرم یه قالیچه کوچولو زده بود که با نخ پشم بافته میشد و نقشه یک گوزن بود که دوتا نیم ترنج پایین و بالا قرار میگرفت .اولین کارهایی که یادم داده بود بافتن وپر کردن چاله های قالیچه ، بود ،ازش همه چیز رو خیلی سریع یاد گرفتم حتی اون قالیچه رو هم اون این قدر این ور اون ور مشغول بود که دومیشو با همون نقشه که فقط پایین ترنج داشت وباید تکثیر میشد و باید دوتا گوزن بافته میشد من انجام دادم .اون مشغول کارهای دیگه بود .ولی یادم میاد مادربزرگ امد یک‌روز پیشم نشست و چند گره به اون دار زد وگفت اینها یا دگاری میمونه .ولی اون شب که فوت شده بود نمب دونستم که وقتی مادربزرگ فوت شده نباید قالی بافت .در حالیکه هیچ وقت قالی بافتن رو دوست نداشتم همون شب چون بچه بودم رفته بودم رو دارقالی چاله پر کنم .مادر مادرم بهم گفت بیا پایین از دار قالی زشته .کسی که مادربزرگش فوت میکنه تا چهل روز کار نمیکنه .اون شب یادمه همه رفته بودند روستای مادربزرگ یا نمی دونم دایی پدرم ختم بگیرند یا چکاربکنند چندین روز تنها موندیم ‌.از وقتی که یادم میومد از بچگی وقتی سه ساله هم بودم مادرم قالی داشت .فرش های ابریشم میبافت .البته دیر دیر .گاهی وقتها یکی دوسالی قالی رو دار میموند .اون همیشه فارسی بافت میزد واستاد کار قالی براش فرش ابریشم میاورد تا ببافه بعضی وقتها هم برای همسایه ها خیاطی میکرد .بچه که بودم تو همون سه سالگی دامن پشمی چهار خونه پلیسه قرمز رنگی که برام دوخته بود و پیراهن کلوش جلو دکمه خور زمان سه سالگی که برام دوخته بود یادم میاد .بعد ها هم قالی بافتن رو دونه دونه گره زدن رو یادم داد .بعدتر یادم می ومد که یه قالیچه خودش زد اونم چون بلد بود قالی رو به دار بکشه میتونست فرشهای پشمی رو دار بزنه .یه قالبچه از نخهای اضافه زد اونم قرار شد من از روی یک نقشه کوبلن نگاه کنم و بافم اونم تو سن ده سالگی .از. روی کوبلن نگاه میکردم یه دختر بود که داشت به اسبش غذا میداد یه دامن جین تنش بود و دستش رو گرفته بود زیر دهان اسب تا علف بخوره من از روی کوبلن بدون نقشه تا کمر و دهان اسب رو بافتم .ولی مدتی بعد که گذشت نمی دونم چرا مادرم پشیمون شد و اجازه نداد از اون ببافم و برامون یه قالبچه ابریشم از استاد کار اورد که از نقشه ببافیم .

اون موقعها خودشم گاهی می بافت .

من هیچ وقت قالی بافتن رو دوست نداشتم .فقط دوست داشتم کتاب بخونم ودرس بخونم .دوست هم داشتم برم باربچه ه

بعدا مینویسم .

ساحل
یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
20:15

روزگار قدیم .۶ .ساحل

بعد از نوشتن متن گرفتم خوابیدم ،تا حالم بهترشه .بعداز بیدار شدن از استرس و عذاب درونم کاسته شد .واقعا خیلی حرفها اصلا ارزش گفتن ندارندو از اون بدتر در مورد بعضی ادمها نه باید فکر کرد نه باید باهاشون زندگی کرد و نه باید حرف زد .فقط یک زمان توی گذشته رهاشون کرد ورفت برای همیشه ودیگه هیچ وقت برنگشت .

رها کردن خیلی بهتر از رنج بردن و رنج دادن .

یک عالمه زندگی خوب وجود داره که شاید بخشی از اون زندگیها زیبا وخوب باشه .شاید هم مجبورنیستم فعلا قصه بنویسم .مجبور هم نیستم به کسی فکر کنم .توی زندگیم زمانهای بوده که وقتی خوابم برده وبیدار شدم ،احساس کردم کلی زمان گذشته .بعضی وقتها هم بوده که چند سال پیشها احساس کردم دارم میمیرم و حالم بد شده و بعد از هوش رفتم وبعد به خودم امدم دیدم زنده ام .حداقل چند بار این اتفاق برام افتاده .الانم همون حس رو داشتم وقتی خوابم برد وبیدار شدم دیگه اون احساس قبل رو نداشتم ولی میدونم که باید روی ذهنم کار کنم .بیخود خودمو اذیت نکنم اینها همینند که هستند و اصلا بهشون نباید کار داشته باشم .فقط برای خودم باید باشم و فکر کنم زندکی همین جوریه یا اینکه یه راه دیگه پیدا کنم .البته فکر نکردن بهش هم مدتی ذهنم رو اروم میکنه .

برچسب‌ها: روزگار قدیم، ۶، ساحل
ساحل
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
23:5

روزگار قدیم.۵.ساحل

اخ مردم .دلم نمی خواد به هیچ چی فکر کنم ،وقتی بهش فکر میکنم حالم خراب میشه .خودمم خیلی چیزها رو نمیدونم یکیش اینه که چطوری دوام اوردم .وای .اوه

وای خدا .خیلی روزهای بدی رو پشت سرگذاشتم ،این قدر بد که نگو ‌.

ولی فعلا نباید به بقیه اش فکر کنم ،چون حالمو بدتر میکنه ،فعلا بهش فکر نمیکنم تا ذهنم اروم شه .چون درونم مثل یه کوره شده انگار از دلم دود میاد بیرون .

خیلی خسته ام و برای خودم متاسفم که این همه اذیت شدم ولی کار بیشتری نمی تونستم برای خودم بکنم جز اینکه باهاشون حرف نزنم .و فاصله هامو بیشتر کنم .قبلا زورمو زده بودم برای جدایی که کلا حذفشون کنم ولی اون موقع هم شرایطی به حالت مرگ برام ایجاد کردند و بعد ترهم .

فکر کنم باز هم نباید باهاش حرف بزنمو کلا دیگه اعصاب وروان سروکله زدن با روانیها رو ندارم .

ولی اینها بیشتر شبیه مجرمها بودند .

اصلا حوصله ندارم بیشتر توضیح بدم که اعصابم داغونتر میشه .برای داستان روزگار قدیم هم شاید یه فکری کردم.

ساحل
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
15:11

روزگار قدیم ۵.ساحل

به این موضوعات که فکر کردم مخم سوت کشید ،حالم خراب شد .گرچه حرف زدن در موردش مشکلی رو حل نمی کنه و اوضاع من رو بهتر نمیکنه ولی بازیهای که پیاده کردن روان ادم رو درگیر وداغون میکنه .مثل اون روز که خودش سر خود رفته بود از داماد عموم جنس گرفته بود .عموم فقط یه دونه دختر داره اونم تازه شوهر داده بود .میگفتن پسر ه و پدرش کار خونه دارند و کارشون پخش قند و مواد غذایی .اونم تازه عروسی گرفته وکلا عموم با دامادش رو در بایستی داره و نباید این کاری میکرد که شخصیت مارو خرد کنه .ولی این رفت ازاون جنس گرفت و بعد پولشو به موقع پرداخت نکرد .اون هم پیغام داد و این خطشو گذاشت پیش من من بهش گفتم پولتو جور میکنم میریزم حسابتون .در اخر هم گفتم در جریان نبودم .و من دخترعمو هستم ولی اون تا میتونست به صورت پیامکی به من و خانواده ام توهین کرد .وتمام نقشه این بود که میخواست من رو خرد کنه تا ادم تازه به دوران رسیده ها بهم توهین کنند و بهم بگویند تو و خانواده ات هیچ ارزشی ندارید .

من بابت همین موضوع دیگه حاضر به گفتگوی تلفنی با فرد مزبور نشدم .ولی فکر کن مدتها پیش همون موقع که به من میگفت من پولهامو بردم دادم خواهر برادرم واقعا پول نقد رو برداشته بوده و حالا هرجا برده بوده و با جنس مردم و کلا سی میلیون جنس توی مغازه داشته با روان من بازی میکرد .انبار رو خالی کرده و به من میگفت همه سرمایه اولش تو‌انبارهاست و تماما دروغ میگفته ‌.کل چند ماه و اخرها با سی میلیون به من دروغ میگفت اینا چند میلیارده .هر چی بود داشت فیلم بازی میکرد .این قدر هم این ور واونور گند زده که اصلا دیگه هبچ کجا نمیره .

بعد از اون هم تمام اون مدت فکر کنی من چیزی خریدم نخریدم .یا فروشگاه رفتم نرفتم حتی یک وسیله برای خونه نخریدم همه اشم رفتم کمک کردم .غذا هم تمام مدت چون فروشگاه میرفتم وقت نداشتم غذا بپزم همه چیز ساده خوردیم .فکر کنی خوردیم .هیچ کاری نکردیم که بگم پولها بابت اونها رفت .هر چیه این از اول این نقشها رو داشت بازی میکرد مثل سالهای قبلش که همیشه میرفت دنبال کار و با بدهکاری برمیگشت و همیشه منفی کار میکنه تا مارو بدهکار کنه .الانم که رفت فرودگاه مدتی واسه کار دوماه نگهش داشتند بعد اخراجش کردند و بعد رفت رستوران اونجا هم از کار اخراج شد یعنی یارو کلاهبردار بود و نمی خواست پول بده ،الانم رفته جای دیگه .ولی کلی واسه من قرض درست کرده .طی مدت فروشگاه حتی یه دونه قسط هم نداده بابت وامها والان باید پرداخت کنیم که بگم قسط داده .کلا معلوم نیست چه کاری کرده .کلی هم دیوانه بازی دراورد مثل اون شب که هزار بار زنگ زد گفت بیا اینجا دارم پسرتو میکشم وبعد خودش مدتی قبل رفته بود از تره بار انگور سیاه خریده بود با کلی مخلفات که من نمی دونم چی ان واسه خودش مشروب درست کرده بود وبعد برده بود انبار قائم کرده بود .همه رو صاف کرده وبعد ریخته بود توی شیشه واقعا من نمی دونستم این چرا اینکار ها رو میکنه ،وقتی که دیوانگی هاش امد سرش درامده بودتوی خیابون میگفت این و پسرش دوتایی مشروب درست میکنند اون شب میگفت الان میرم مامور میارم بیان بگیرن و میگم مشروب مال توئه منم گفتم تو این خونه توهم زندگی میکنی .الکی چه فیلمی سرهم کرد .زنگ زده بود میگفت الو جناب سروان یادداشت کن اینجا چند شیشه مشروب هست .درحالیکه وقتی این بازیها رو دراورد من رفتم همه رو بردم قائم کردم وخواستم بدم دوست پسری ببره .البته شاید باید میرختم تو لوله ‌.تمام مقاصدش از مشروب درست کردن فیلم درست کردن بود ..وقتی من بیرون بودم امده بود مشروبعا رو پیدا نکرده بود و داشت دنبالشون میگشت .مثلا میخواست واسه من پرونده درست کنه .در حالیکه از من تست الکل بگیرن من اصلا هزار بشکه شراب قرمز و هزار تا شیشه عرق سگی و هزار بطری ویسکی باشه نمی خورم .تازه به من چه تو شراب درست کردی واسه من دم در ست کنی .

بعد اون سال دیگه شراب هم درست نکرد بعد اون همه فیلم درست کردنش .خدا میدونه چقدر واسه من فیلم درست کرده این احمق نفهم .

الان از نقش شمر بن زی لجوشن هم تازه نیست غلام شمره .حالا ۰جدیدا خفه شده حرف نمیزنه ولی یواشکی خریت هاشو میکنه .فقط میخواست ببره همه چیز رو بماله زمین بیاد و کاری کنه یک مشت ادم شیشه ای رو بندازه به جون من .مثل اون روز که توی فروشگاه تخم مرغ فروش با چشمهای دریده که انگار شیشه زده بود وحشی شده بود وارد شد و بامن بد برخورد کرد من هم داد زدم سرش پرتش کردم بیرون .

یعنی اگه یه زنی مثل خودم نبودم عمرا کسی دیگه ای میتونست دوام بیاره .فکر کن مرد ایرانی حرومزاده با من این همه زیبا بودم این همه خوش هیکلم تمام پسرهایی که من رو دیدن بهم میگند تو زیباترین زنی هستی که دیدم .بدون ابنکه عملی بکنم با این همه رنجی که بهم داده .این همه خانواده وپدر درست وحسابی داشتم .این همه قوی بودم سالم بودم با من اینکار ها روکرده .بعد با بقیه میخوا. د چی کا. کنه .

برچسب‌ها: روزگار قدیم، ۵
ساحل
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
12:53

روزگار قدیم ۴.ساحل

خوابم نمیبره ،نمی دونم چرا ،شاید دوست ندارم بخوابم ،شاید از خوابیدن خسته شدم .ولی جریانات فیلم مانند خیلی تو اطرافم وجود داشته .همین قضایای اخیر و قبلش .وقتی مثلا چندین سال پیش پامو تو این محل گذاشتم ،هوای تهرون نه گرم شده بود نه این محله کثیف بود ،یک محله ساکت و اروم بود که هیچ کثیفی واشغالی تو کوچه هاش مشاهده نمیشد ،اویل هیچ کس رو نمیشناختم ،الانم با کسی برو بیایی تواین محله ندارم ،اصلا نمی دونم بقیه چکار میکنند و تو‌چه فازی هستند ،هنوز زنهای طبقه سوم و اول رو طی چند ماه ندیدم که چه شکلی هستند و حتی با همسرانشون هم هیچ رودر رو نشدم .توی این کوچه هم جز با یک پیرزن که سرکوچه زندگی میکنه ،سلام علیک ندارم .با تمام مردم محل هیچ گفتگو وبرو بیا ندارم واز خونه زندگی کسی خبر ندارم .فقط یاد گرفتم مشغول کار وزندگی خودم باشم و حتی از بچگی هم بچه های خودم رو تا سن ده دوازده سالگی بیشتر تو‌خونه نگه داشتم واجازه ندادم با کسی تو خیابون بازی کنند و خودم هم عادت به گفتگو با زن همسایه ندارم و هیچ کدوم از همسایه ها هم خونه ام رفت وامد ندارند .

وقتهایی که تو سالهای گذشته اضافه داشتم همه رو صرف کلاسهای ورزشی یا کامپیوتر و خیاطی و کمک پرستاری و این کارا کردم .هیچ وقت برای وقتهای اضافه ام دوستی نتراشیدم و هیچ کسی رو هم خونه نیاوردم بلکه مشغول بچه های خودم بودم .البته گاهی وقتها دوست داشتم این شهر روترک میکردم به مقصد شهری دورتر .البته نه جایی که قوم وخویشم باشند بلکه جایی که اشنایی نباشه .از وقتی که دست بچه ام با اسید سوخته بدتر این احساس سراغم امده که روستا هم از اینجا بهتره و از اون روز که گوشی دخترم رو زدند بیشتر متوجه بد بودن اوضاع شدم و قبلتر هم بخاطر کارهای پدرشون .

البته فعلا نمی خوام در مورد شرایط گله کنم .ولی همیشه داره فقط بازندگی واحساس من وجوانی من بازی میکنه وهمیشه بر ضدمن کارانجام میده که فکر میکنم از اول هبچ وقت نباید وارد این زندگی میشدم ‌. حالا اوضاع بدتر میشد اگه بیشتر به حرفهاش گوش مبدادم و میرفتم به نام خودم دسته چک میگرفتم اونوقت میخواسته دست من رو بگذاره تو حنا و فرار کنه حتما میخواسته برام پرونده درست کنه و بفرستدم زندان .وقتی همه چیز رو ازبین برده یا جنسها رو فروخته و به جای خرید اجناس جدید اون رو معلوم نیست کجا واریز کرده تا من بمونم تو فشار واذیت بشوم و بع. هم بدهکاری بار اورده تا من برم زیر فشار .و بعد بخاطر کارهای غیر اخلاقیش بیشتر خواسته من رو بگذاره زیر فشار تا به اندازه کافی ازم انتقام بگیره که چرا تو یک‌خانواده بدنیا امدم که مجبور باشم با همچین ادمی مجبور به زندگی بشوم انتقام تولدم میان این ادمعا رو داره ازم میگیره و انتقام ازدواج تو‌سن پایین بخاطر فشار خانواده و الا من کاری نکردم .که کسی بگه این یا کسی داره از من انتقام میگیره ‌.من با کمال صداقت بخاطر پسرم همه چیز رو سرمایه کردم تا کار کنیم و تمام سعیم رو کردم تا بتونم کارمو درست انجام بدم .چندین بار توی فروشگاه دم عید من رو تنها تا نیمه شب رها کرد و فرار کرد و توروزهایی که هم خودش اونجا بود فقط تا لنگ ظهر زنگ میزد فحش میداد و میگفت خودت بیا وایستا .

هر چیه از اول با بقیه نقشه کشیده بودن نقد کنند و بالا بکشند تا من و بچه هام اذیت بشویم .در ضمن اصرار میکرد دسته چک بگیرم و بهش بدم تا کار کنه که در این صورت الان زندان بودم .همون اکبر میگفت فروشنده قبلی به نام همسرش چک گرفته و چندمیلیارد جنس بالا کشبده از مردم وفرار کرده و بدهکاری افتاده گردن زن وزن رو طلاق داده .دقیقا میخواست همچین نقشه ای پیاده کنه .ولی فکر کن وقتی این احمق رو فرستادیم کمپ مادرم فقط یکبار زنگ زد و گفت میره خوب میشه میاد .البته میادش برای ریدن توی زندگی من بود گاهی فکر میکنم با مادرم و بقیه دستشون تویه کاسه است و الان نمی دونم دقیقا اون پولها رو تو‌کدوم سوراخ سنبه به اسم کی واریز کرده تا از زندگی من خارج کنه و من به اشتباه فکر کردم این خر نفهم ادمه .

اونها هم کسی نیستن. که من بخوام ازشو ن کمک بگیرم .وقتی خودش زنگ میزد جیغ میزد پشت تلفن. .حالا معلوم نیست طی گذشته چقدر پول کشیده ریخته حساب مردم .کلا به ادم اسگل احمق‌ه .هر کی این روفرستادهدخودش میدونه چی فرستا ده تا اخر عمرم جزم بده .

.هر چیه همشون یک مشت حرومزاده بیشتر نیستند دوست دارم جرشون بدم ولی ساکتم .

هر چیه یک عالمه پشت سر نقشه کشیدن و همشون از همه کثافت کاری های هم خبر داشتند فقط چون من مثل اونها کثافت نیستم و تن به هیچ کدومشون ندادم و پامو گذاشتم رو لج و همین که هست مثل همشون حرومزاده نیستم هرکاری بکنم و به هر کثافتی تن بدم با محارمم زنا کنم با پسر عمه وپسر خاله بریزم روهم برم با فامیل خودش بریزم روهم و شوهر خواهرای نکبت در پیتش نمی تونستن از م سو استفاده کنند و خونه اش از اول با همونها شریکی بوده و حمال اونها بوده و خودش یک ادم نفهمه که بازیچه دست اونهاست از قصد من و بچه هامو اذیت میکند هم چون نرفتم عاشق یک مشت پفیوث بشم بیفتم دنبال اون اشغالهای که باهمه هستن. التماس کنم بهشون این بازی رو دراوردن .کلا هرچی ادم هرزه تر بی ابروتر وبی پدر مادرتر و جنده تر باشه موفقتره .بخاطر همین که من نخواستم خطابکنم خودم. واگذار کنم به اونها این بازیها رو پیاده کردن. تا من رو به ذلت بکشوند. و چندین سال من رو توفشار گذاشتند .اینها هیچ‌کدوم درست وحسابی نیستن فقط ادم نباید حرف بزنه همین .یک مشت خائن وعوضی هستن. که انتقام دیوثی خودشون رو با هدر دادن پول و مال وزندگی وناموس و اذیت کردن خودم واطرافیانم میگیرند ‌.بروند جهنم .گوربه گور شده ها .

خسته ام از دست یک مشت نفهم ‌یک روز خودم دونه دونه شونو گردن میزنم .

برچسب‌ها: روزگار قدیم، ۴ ساحل
ساحل
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
1:15

روزگار قدیم .۳.ساحل

به جای اینکه کار کنند یا به خودشون فشار وسختی بدن. میرن دنبال دزدی .

حالا دزدی شرف داره ،زنه ازقصد میره میفهمه طرف چندر غاز پول داره میره بخاطر دوزار پول با شوهر مردم میریزه روهم تا فقط پول بکشه بیرون .این قدر میره میاد و عشوه میاد تا مرده خر شه .

تا ته جیبشو خالی کنه والا اگه پول وسط نباشه اونها به هیچ کس محل سگ نمی گذارند .

بعد طرف زیباترین زن رو تو‌خونه اش گذاشته دختر مثل عروسک میمونه نچرال بیوتی به چه زیبایی ،کدبانو ،خانم ،غذا میپزه از مادر یارو بهتر خونه اش به چه شیکی طرف رفته دنبال زنهای عملی هزار دست چرخیده مردم .

خجالتم خوب چیزیه .زنه خودش میدونه این زنش هزار برابر از اون سرتره .بعد میاد با این نکبت میریزه روهم واسه دوزار پول جیبشو وماشینشه دیگه والا همون زنها رو هم بهشون نمیدادند .البته همچین ادمهایی همه جا هستند وقتی این قدر زنها راحت در دسترس هستند معلومه که چقدر زنها بی ارزش میشوند ومردها میرن دنبال کارهای دیگه ‌‌.بعد میبیند این قدر زن در دسترسه که کسی پول به فاحشه نمیده .هرکی با چند نفر رابطه داره ‌.اصلا نیازی نداره به زن خیابونی پول بده .تازه همونها هم هیچ کدوم سالم نیستند .در ضمن وقتی راحت در دسترس قرار میگیرند و ازدواج هم گران میشه و پول هم ندارند نتیجه میشه دزدی و کار خلاف عفت و هزار تا ۸لاف دیگه .میشه خفت گیری .همین هفته پیش یک اشنا رو دوباره خفت کردن .حتی راننده دیگری میگفت چاقو گذاشتن زیر گلوم ماشینمو بگیرند ..

گوشی دختر من رو تو خیابون زدن. وتوصورتش اسپری فلفل زدند که به شدت ترسیده بود .امار دله دزدی زیادمیشه معمولا هم کار موادی هاست چون دله دزدی برای تامین مواده .

بعد همین زنها با اون مردها میگردن همونها معتادشون میکنند و بعد امارمعتادها میره بالا .

هر چیه بیشتر باید فکر کنم .ولی وقتی میگه ادمها رو دارن. میکشند ویا خفت میکنند و بچه من روهم خفت کردن. روش اسید ریختن.ولی قدیم شاید مردم بیشتر کار میکردند و تمام کالاهای مورد نیاز خودشون رو خودشون تامین میکردن بعد توی روستاها پرورش گوسفند ومرغ وگاوبیشتر بود ‌.بعد الان با این اخبار مزخرف در مورد کشتن ادمها من هبچ علاقه به خوردن هبچ گوشتی ندارم .گرچه تا حالا هم به این راحتیها گوشت نمیخرم .

اصلا اعتماد نداشتم کس دیگه برام گوشت بخره .علاقه هم به گوشت برزیلی ندارم .

ولی با این اخبار فکر میکنم باید یه فکری بکنند .همه شاید نباید ساکن شهرها باشند وشهری بودن وقتی رفاه نباشه و ادم نتواند انسانیت خودش رو حفظ کنه و مرتکب اعمال خلاف بشه و مجبور به دزدی و مجبور به تن فروشی باشه تا دوقرون پول بیشتر داشته باشه که جلو مردم تظاهر به تجمل کنه در حالیکه باطنش ویران باشه هبچ‌ارزشی نداره وهمه نباید دکتر یا مهندس باشند .بلکه میتوانند در رشته های مهندسی کشاورزی و دامپروری و کشت وزرع و اشپزی تحصیل کنند واگر انسان غذا نداشته باشه هیچ کاری نمی تونه بکنه .حتی برای اخوند ونماز گزار هم تا شکمش سیر نباشه نمیره مسجد نماز بخونه .

برچسب‌ها: روزگار قدیم، ۳ ساحل
ساحل
پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳
23:4

روزگار قدیم .ساحل ۲

شاید باید بیشتر به روزگار قدیم فکر کنم ،ولی در مورد روزگار جدید چی باید بنویسم ،دارم بهتون میگم که جرم شاید دلیلش بی پولی باشه ،البته درصد بیشترش این طور هست .توی زندگیم معمولا کسی زیاد بهم کمک نکرده بیشتر راه رو تنهایی امدم و درمورد هیچ چیز از کسی کمک نگرفتم ،حتی نه که پشت دولت یا سران بخوام بد بگم ولی مردم هم همچین رفتار مناسبی نداشتند .توی گذشته هیچ وقت فقط دنبال منافع خودم نبودم .شاید فقط فکر کردم وهمیشه خواستم خودمو نجات بدم از شرایط بد .باور کنید هیچ کس کمک نمی کنه .حالا من نمیتونم سنگ کسی رو به سینه بزنم .

همیشه نمیشه واقعیت ها رو به طور کامل فهمید .در بدترین شرایط ممکن هم قرار گرفتم کسی کمکم نکرده فقط رفتم در تنهایی خودم گریه کردم و بعد هم تا صبح بیدار موندم فقط همین .یک سری ادمها هم که فقط برام مشکل درست کردند اون هم خیلی زیاد و بعضی هم باعث عذابم شدند ‌.من خودم از گذشته های دور زیاد اطلاعات ندارم و باید در مورد چیزهایی که شنیدم و تخیلم بخواهم چیزی بنویسم .

همیشه مردم از دولت شاکی هستند و فکر میکنندکه کم کاری اونها باعث بدبختی ورنجشون شده ولی من نمی دونم .

همین چندسال پیش که به من گفت بیا ماشین رو بفروشیم و یه فروشگاه بزنیم من عازم قطر هستم و تو‌وپسرت بمون تهرون پای دولت وسط بود .

من ماشینی که برای خودم خریدم اصلا یک قرون هم از اون پول نگرفته بودم به اضافه طلاهایی که اونهم باز خودم خریده بودم

نه از پول کار کرد اون .فکر کن من مثلا یک سالی یک کاری انجام دادم بابتش پول گرفتم بعد اون رو دادم طلا خریدم وبعد از چندسال قیمت طلا بالا رفت به اون ربط داره .یا خونه ای که به نام خودمه و باید همه چیزش مال من باشه برد داده رهن پولشو گرفته یا حتی ماشینی که به اسممه ومیتونستم نفروشم فروختم ریختم تو‌کار دوسال هم من رو گذاشته سرکار اخرشم نرفته قطر دوسال جلو همشهری وفامیلش گذاشتتم سرکاربا پسرم بهم هم گفته پولها رو دارم باهاش کار مبکنم برندار پای دولت وسطه ‌.بعد دوسال اذیت اخرش یک قرون نگذاشته بمونه معلوم نیست کدوم سوراخی برده قائم کرده .این کار دولته .

یا مردم چی .کسی اورده رو بچه من اسید ریخته اینم کار دولته .

نمیدونم .بقیه هم همین طور .خیلی چیزها هم خود مردم مقصرند .فکر کن شاید دیگران دوست دارند من رو ببرند جایی بندازند تو‌چاه مگه من باید باهاشون برم .یکی میخواد ادم رو معتا.د کنه و مثلا دوسته بهت تعارف مواد یا مشروب میکنه ایا تو باید مصرف کنی .باید بیشتر فکر کنم و بعد بنویسم .یکی بهم گفت این میخواست ازت انتقام بگیره و این بازی رو پیاده کرده .از چه کار من .همه بازیها و نقشه ها رو خودشون کشبده بودند و یک عالمه پرونده های کثیفتر مال خودشونه .چرا باید از من انتقام میگرفت .بخاطر بی عرضگی های خودش .یا بخاطر نفهمی هاش یا بخاطر اذیت کردناش میخواسته انتقام بگیره یا این که بخاطر نامرد بودن خودش وخانواده اش میخواسته انتقام نامردی و بی شعوری ونفهمیشو بگیره.

هر چیه کلی بازی در اورده تا به اینجا برسه .بهتره فعلا رهاش کنم .حالا به داستانهای قدیمی هم فکر میکنم ولی درمورد ادمهای کلاهبردار شاید مطلب زیاد باید نوشته شه .

حال اونهایی که این همه بازی در اوردن رو هم به موقع سر جاش میارم .این طور نیست وقتش برسه دنیا خودش انتقام میگیره نیازی نیست اصلا من اقدام بکنم .

واقعا وقتی کسی کاری بلد نیست و از روستا بدون تخصص بلند میشه میاد تو شهر نتیجه اش میشه بعضی ادمهایی مثل اینها .

مثل اون شبی که کلی بار تو ی پارکینگ خالی کردن همراه اشنایی و صبح تمام اجناس رو پونزده سال پیش دزد برده بود .وقتی صبح بیدار شد چیزی تو پارکینگ نبود .میشه زنهای خیابانی که سوار ماشین همه میشن .میشه زنی که واسه دوزار پول با همه میپره و کلا شخصیت همه زنها رو زیر سوال میبرد و باعث میشه این همه زن توی کشور حقیر بشه میشه زنی که به خاطر دوزار پول دخترشو واگذار میکنه میشه یک مشت جنایتکار .وقتی همه چیز گرون میشه

و تن فروشی هم واسه زنها ایدی نداره به جنایتهای بالاتر دست میزنند وقتی معتاد میشوند برای چند گرم شیشه همه کار میکنند .زندگی شهری بهشون کمک نمیکنه بلکه اونها رو پرت میکنه تو دام اعتیاد وکار خلاف .بعد از شیشه میزنند و بعد هزار تا اخبار وحشتناک تجاوز و قتل .

چندین میلیون نفر رو از همه شهرها جمع میکنن یکجا .بعد هرروز گوشی دزدی زیاد میشه .حتی به در کنتور اب حیاط ماهم رحم نکردند طرف از انبار قابلمه های ما روهم برد حتی تشت روحی رو .

یارو به چادر عربی کهنه من هم رحم نکرده بود معلوم نیست اون رو کی برده بود .

چادر عربی مو گذاشتم پارکینگ کار داشتم بیرون رفتم .بعد رفتم برش دارم دیدم چادرمو بردن .دزد چادرمو ،قابلمه بزرگ و سر اجاق گاز و معلوم نیست چیارو برده بود .البته میگفتند شاید کار همین بچه همسایه بود که شیشه میزد یک روز درامده بود تو خیابون به مادرش تا میخورد فحش میدادوتا میتونست به مادرش توهین میکرد ولی مادرش شیشه ای بودن بچه شو انکار میکرد ولی کلی وسایل از پارکینگ برده بودن. البته جنسهارو که قبلتر ها برده بودن. هنوز اینها اینجا نبودن .هر چیه بیشتر باید فکر کرد .

برچسب‌ها: روزگار قدیم ‌، ۲، ساحل
ساحل
پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳
22:35
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />