غزلواره .ساحل .۱۸۷.
امشب میان مجلسم مطرب نبود
ساقی ،از میخانه سالها بود ،رفته بود
میخانه متروک من خالی زمطرب وساقی
سالها بود مهمانی به بزم دیگران رفته بود
شاد بودم گرچه تنها بی می ومطرب میگذشت
خنده بی می ،رقص بی مطرب اخر کجارفته بود
لیکن دور از اینها مرا در دل نشسته غم نبود
می کجا ،مطرب کجا ،ساقی کجا ،خم کجای خمخانه بود
خم خانه ما سالها ، خالی از می گشته بود
کس در میخانه ما جانداشت ،هر کجا ی میخانه ویرانه بود
ویرانه ،نه از دیوارو نه از درش نه رنگ ورویی به خمها مانده بود
روی دیوارش کودکی نقش خری را کشیده بود
انگاه انجا به صد ذغال کودکان نقش و طرحی گشته بود
دیوار میخانه و جای ویرانه اش جای بازی کودکانه گشته بود
و نقش و نگاری با ذغالهای سیاه وخطهای کج گشته بود
تو زمی میگویی و از مطرب و شادی ورقص،شادی از این محفل رفته بود
کو مطرب و کوساقی وکو میخانه ام ،همه در کنج خیالم مانده بود
نه از چنگ صدایی بر می خاست نه نی را نوایی مانده بود
نه خمها را باده ای نه از ساقی ومطرب نشانی مانده بود
روزگاری گرچه ان خمخانه ام جای ابادی بود
دیگر بعد از این همه غم مگر نشانی از می ومستی مانده بود
یاران همه رفته بودند ومن تنها میگشتم به عالم،از اشنایی نشانی نمانده بود