ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

ساحل
دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳
0:8

ساحل
یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳
23:2

غزلواره .غزل .۱۵۷.ساحل

نقطه اغاز ،همان نقطه پایان است

این دایره در امکان سرگردان است

ما دراین دایره جز خیر نخواهیم

شر برود از کنار ،نیکی همرهمان است

کاشکی یک کس از اهل جهان را چشم دل بود

هر چه جز دل وجان بود همگی بربادروان است

یک نفس ازعشق کافیست تا اهل زندگی

هر چه جز عشق همگی خارج جان است

کافر وکافور بی عشق ،هر چه جز عاطفه

خارج از این دل جهانی درجنگ جهان است

ساقی ومطرب هر دو همکارند در ره شادی

ان شور که از می وموزیک اید اخرش درد جان است

من لب ساقی نبوسیده ام ،از می عشقش

جامی ننوشیده ام ،از همه عالم بجز بوسه ای چه چیز عیان است

هر چه که مستی به جامم ریخت عشق

جهانی زهر شدن ،به کام دل برسران است

هر چه به تقوا گرایید دل ،از شر گذشت

زندگی اخر چه بود که مسلمان وکافر وبت پرست روان است

روزی به اخر برسد فرصت این عیش ما

از مسلمانی ما خشک ،عیش جهان است

در پیاله ما نمی ریزد مسلمانی ما همه کافور بود

این دین من و ایین من بی عشق شتابان است

هر چه برفت از جان من و از ایمان من

باز نگشتن به تن این دین مسلمان است

هر چه بگفتم زما در گذر ،هر چه که کردیم

زما در گذر ،نقطه ایم به کس مگر گناه ما عیان است

در میان کائنات کوکو ،کوکو ،نقطه ایم یا که نه

مگر بر عالم بالا وملک نقطه ای سیاه از گناه خلق عیان است

هر چه که پوشیده بود ،گر که ننوشیده ایم

کو چرا بانگ کنی که نوش ،نوش ،مگر که می دشمن جان است

برچسب‌ها: غزلواره، غزل، ۱۵۷، ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳
9:43

شاید یک روز یه گلابی از درخت بیفته ،ومنتظر من باشه .شایدم یه پرنده منتظر باشه ،دنیاست دیگه ،میخوام بنویسم .امروزم گذشت مثل همه روزهای دیگه ،

در سکوت ،شب از راه فرارسید و چادرشو روسر شهر کشید .ستاره ها شروع کردن به چشمک زدن ومن رفتم برای خودم یه چایی ریختم ونوش کردم .امشب در سکوته ،

هیچ خاطره خاصی الان تو ذهنم نیست بنویسم .خواستم دنبال کتاب بینوایانم بگردم و بخونمش ،اخه اصلا نخوندمش .فقط فیلمشو دیدم .کتابشو دارم ولی خیلی قدیمیه .پیداش نکردم .میخواستم برای خودم سرگرمی پیدا کنم .ولی خوب نشد ‌.داشتم به قصه تولد یک دختر فکر میکردم .مثلا توی یه روز سرد برفی یه زنی که اسمش میتونه میترا باشه وتوی خونه نشسته یه پولیور صورتی پاستیلی تنشه و یه سارافون به همون رنگ زیر پوشیده و شکمش بزرگه ویه بچه داره تو شکمش وول میخوره .و بعد تو همون تنهایی درد کمر وشکم میاد سراغش و کم کم دردش زیاد میشه و بعد میبرنش یه بیمارستان ،اون بیمارستان قبولش نمیکنند و میفرستنش یه بیمارستان دیگه .توی راه ترافیکه و راننده با عجله اونها رو به بیمارستان میرسونه و اون بچه میون اون همه درد وجیغ مادرش بدنیا میاد ‌.مادرش اون رو در اغوش میگیره و چقدر بچه شو دوست داره .وشاید اسم اون دختر رو بگذاره اناهیتا .شاید هم اون داستان من باشه اناهیتا که از یک مادر متولد میشه .اناهیتا باید بزرگ بشه مادرش بهش شیرمیده و داستان من هم شیر میخوره و بزرگ میشه .اناهیتا ، بزرگتر وبزرگترمیشه .باید مدرسه بره ،مادرش میترا براش کیف صورتی و مانتو وشلوار روسری میخره تا اناهیتا بره مدرسه بعد هرسال باید پایه هاشو ببره بالاتر تا یک روز از دانشگاه سردربیاره .اونوقت توی یک دانشگاه باید با یه پسری اشنا بشه و یک عشقی بینشون پیش بیاد وبعد معلوم نیست این عشق به ازدواج سرانجام پیدا کنه یانه .مثلا اون پسر میلاد باشه و یک دانشجوی شهرستانی که پول نداره ولی عاشقشه .وبعد باید یکی پیدا کنیم ،که خیلی ثروتمند باشه بعد ببینیم اناهیتا بین عشق اون پسر و ازدواج با یک ثروتمند کدوم رو انتخاب میکنه .اگه اناهیتا الهه اب ها باشه و یک الهه به مادیات و ثروت چرا باید اهمیت بده.یک الهه حتما شرایط خاصی داره .ایا الهه باید ازدواج کنه .

نمی دونم .اصلا این شرایط پاکی وتقدس و ازدواج برای اناهیتا هم تو این سرزمین وجود داره ‌.نمی دونم .شاید اصلا هیچ چیز اهمیت نداشته باشه .اصلا حوصله ندارم قصه هایی بنویسم که بخواهم پند بدهم .

تازه الان به پند ونیکی وخیروشر فکر نمیکنم .

گاهی فکر میکنم باید زندگی کنم .زندگی .

ولی واقعا زندگی این قدرها هم خوب نبود .

نه تو پاکی تقدس چیزی پیدا میشه ،نه تو گناه وعصیان هردوشون یک جوری اند .مثلا اگه اناهیتا رو وارد یک رابطه بکنم قبل از ازدواج .نه نمی خوام .براش شوهر پیدا کنم ‌.بازم نه .

شاید اناهیتا رو باید پیش خودم نگه دارم ‌.

من چقدر به خودم کمک کردم .

بهتره فعلا به چیزی فکر نکنم .وکاری به کسی نداشته باشم .بعدا حتما سوژه پیدا میکنم در موردش بنویسم .

الان هیچ علاقه به گذشته ندارم .

شاید یک روز دیگه نوشتم .

ساحل
یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳
0:22

از صبح همه اش خونه ام ‌.کار خاصی که کردم فقط ظرف شستم .

ظرف ،ظرف ،ظرف وظرف

ان لله وملائکته یصلون علی لنبی صلوا علیه وسلمو تسلیما

هر چه امروزم به تنهایی گذشت .گوشی نداشتم .از سحر بیدارم ،ناهار چی خوردم ،یادم نمیاد ،بگذار فکر کنم ،کوکوسبزی درست کردم .اونم بازرشک وگردو .البته نمکش کم شد ،دفعه بعد باید حواسم باشه ،به اندازه کافی بهش نمک بزنم .نه فیلم دیدم ،نه جایی رفتم ،فقط یک دقیقه با دلارام حرف زدم .چند دقیقه تو افتاب قرار گرفتم ،تا نور خودم رو تامین کنم ،یعنی باید افتاب بگیرم .بعد هم فقط چند سطر کتاب خوندم و چند صفحه از کتاب فرهنگ فارسی خوندم ،اونم بعد مدتها و فقط الکی یه نگاه به دیکشنری انگلیسی انداختم .بعدشم داشتم فکر میکردم ،به همه چیز ،در مورد اینکه این اقای غ مثلا چند روزه عصبانیه وهمه اش به پروپای ادم میپیچه و سرکار دعواش شده و کلا گاهی مثل جن زده ها رفتار میکنه .گاهی فکر میکنم ،مثل جن عوض میشه .گاهی هم فکر میکنم کلا چند تا بدل داره که گاهی اون خوبه میاد و بعد یکهو میره بیرون و اون موجود بد برمیگرده خونه و شروع به پرخاش و دعوا میکنه .

الان کلا انگار یک موجود دیگه است یا انگار یک تراشه ای چیزی تو مغزش کار گذاشتن یا بهش امپول مخصوصی زدن که مثل روانیها رفتار کنه ‌البته من سعی کردم باهاش حرف نزنم .ولی کلا رومخمه .ولی الانم امدم یک‌جای خلوت و خواستم تنها باشم ،چون از غروب باز روانی بازی دراورده .نمی دونم خیلی اخلاق حال به حال و کلا موجودیه که همیشه همین رفتار ها رو داره .گاهی فکر میکنم ،،ولش کن بهتره ازش بگذرم .این اصلا ارزش نداره در موردش حرف بزنم .در مورد کارهاش ورفتارهاش باکسی حرف نمیزنم .گاهی فکر میکنم خیلی زیاد صبر دارم .شاید هر کس دیگه جای من بود تا حالا یا رفته بود یا خودکشی کرده بود ،ولی من تحمل کردم .همه چیز رو چون چاره نداشتم .الانم چاره نیست ،فقط اعصاب حرف زدن ندارم .دوست دارم باکسی حرف نزنم .

برای شام هم لوبیا پلو درست کردم .خودم دوقاشق ریختم ،اوردم تنهایی خوردم .چون اون داشت پرخاشگری میکرد ،ترجیح دادم تنهایی بخورم اونم کم ...

اوضاع فعلا یک کم افتضاح بود ،البته اوضاع های خیلی بد پشت سرگذاشتم وهمه اش رفته .یادم میاد روزی که رفتم بیمارستان پسرم رو دیدم به زور خودم رو نگه داشتم ،چون کل بدنش باندپیچی بود ،با خودم گفتم اگه من نتونم تحمل کنم ،خودش پس چی .و غش نکردم .فقط لبخند زدم که پسرم فکر کنه اوضاع خوبه واتفاق خاصی نیفتاده ‌.الان بعد از این همه مراقبت تازه کمی پوست اورده مقداری که از گردنش پیوند زده بودند .کل دستهاشو پوست پیوندی زدن و روی پوستها برش زده بودند .

چقدر ادمهای بد زیادی دورمون زندگی میکنند ،که تونستند این همه به ما اسیب بزنند .ادمهایی که این همه اسیب زدند .

ایا باید راحت زندگی کنند و به مراد دلشون برسند .یا باید تنبیه بشوند .دنیا تموم شدنیه و برای همه مرگ و نیستی و این جور اتفاقات هست .

از اول خلقت همین بوده .پسرم بهم گفت ،کلی برای همه اتفاق میفته ،این اتفاق هم افتاده و کاریش نمیشه کرد .

هر چیه گذشت وهمه چیز خواهد گذشت .

من که نمی دونم کی اینکار روکرده ولی هرکی بوده قصد داشته بکشدش .

منم اگه میفهمیدم کیه میکشتمش .

اون بااون حال که دستش رو سپر کرده کل پوست دستش نابود شده و دوباره پیوند خورده .اگه روی سرش میریخت الان معلوم نبود ،چی میشد ‌مطمئنم که کسی روکه این کار رو کرده می دونستم کیه اگه بهش حکم اعدام میدادند نمیبخشید م .

چون اون میخواسته بچه من رو بکشه .

چقدر به ما صدمه زده به اعصاب وروانمون به زندگی بچه ام ،به اعصاب دلارام ،به روان من ،چند روزی که حتی پیش دایی وخاله اش هم رفته بود کلا میترسیدم ،چون نمی دونستم کار کیه ،

هر چیه این قضیه معلوم نیست که چه کسی این کار رو کرده و فعلا هیچ‌کاری نمیشه کرد .ولی میدونم که همشون همیشه نقشه میکشند تا برام عذاب درست کنند .دقیقا قبلش انگار یک جور انتقام یا اینها قربانی یه فرقه اند مثل برادرم که قربانی شد ‌

.گاهی فکر میکنم با شیطان پرستها طرفم .گاهی فکر میکنم این یارو هم واسه یه فرقه شیطانی کار میکنه که همه پولهامون ازشون به زور میگیرند .والا دلیل نداره این همه پول نیست و نابود شه ‌.اونها جن تو جلد یارو میکنند روانی میشه ‌.اصلا معلوم نیست کی اند .هر چیه جزو فرقه های خوب نیستند .

اون روز که رفتم بنگاه معاملات کار داشتم طرف بهم میگه بابت پسرت پدرت درامد .

چه سوالی

یادمه اون اقای ر ،شوهر ز ،زنگ زده بود چند ماه پیش شایدم پارسال اخه این گوشی رو گذاشته بود رو پخش ،وبهش گفت من خونه نیستم ‌و اقای ر بهش گفت ،خانم س گفته میخوام پدر این نادریا رو دربیارم .و گفت که اون با کل محله ریخته رو هم .و خیلی ها بهش مواد شیشه فروختن و التماس میکنه براش شیشه ببرند .واقعا مثل کفتار این قدر شیشه مصرف کردن. همشون مثل روانیها شدن .البته این س و اون حرفها گاهی اسم رمز یه سازمانه .

چه میدونم ‌.اونها هم واسه یه سازمان خاصی کار میکنند که بهشون گفتند اینکارها رو بکنند تا مارو اذیت کنند شاید قضیه اسید پاشی هم کار همین دورو بریاست .

نمی دون م .چرا باید این همه فیلم بازی کنند وچرا همیشه در حال انتقام گیری واذیت کردن ماهستند .در حالیکه من تو عمرم به خانم س واقای ر کار نداشتم .وقتی مجرد بودم یه دختر دوازده ساله عمه ام بهم میگفت تورو میگیرم برای پسر بزرگم ،خاله ام میگفت میگیرم برای پسرم ‌.به عمه گفتم نه ‌.تازه پدرم گفت من تورو به هیچ کدوم نمیدم .پسرخاله های مادرم دوتاشون امدن خواستگاری اولیه رو که اصلا به من نگفتن. وردش کردند اونم تو دوازده سالگی ،پسرخاله دیگه مادرم بعدا امد اونم من نمیشناختمش ندیده بودم .اصلا قصد ازدواج نداشتم ‌.زندایی پدرم به مادرم گفته بود دختر شمارو مبخواستیم بگیریم برای پسرم .

پدرم همون موقع به مادرم گفت که به هیچ کدوم فامیل دختر نمیدم .پسر خاله و پسرعمه از من سه سال بزرگتر بودن و اصلا من سنم کم بود و موقع ازدواجم نبود به زور گفتند باید شوهر کنی .اونها سنشون کم بود واصلا خواستگاری من نیومدند فقط مادراشون گفته بودند ‌.همین چیزی نبوده ‌.خانم س واقای ر هم که خودشون با برادر وخواهر من ازدواج کردندو خواهر وبرادر من هم توی زندکی کلا ادمهای بودنذ که خیلی بهشون ازادی دادند و من توعمرم با هیچ کدوم درگیر نشدم وحتی یک کلمه به خانم س توهین نکردم .چرا باید به من کار داشته باشه ‌.من خیلی زود از خانواده امدم بیرون .درگیر مشکلات وزندگی خودم بودم .تازه باهاشون سالی یکبار دیدار به زور داشتم ‌.هیچ وقت باهاشون حرف نزدم .چرا باید بخوان پدر من رو دربیارن به چه علت .

در حالیکه پدر ومادر من هم با اونعا همیشه خوب رفتار کردن. .چه کسی باعث شده اونها همچین افکاری داشته باشن. که بخواهند به من کار داشته باشند .البته اون خانم سین چندین میلیارد پول و دارایی برادرم رو برده والان از هزار تا کار سر اورده وکسی کارش نداشته .اوندهمه پول سیرش نکرده .تازه چندین بار باعث شده از کار اخراج بشه .وهمیشه براش مشکل درست گرده و ایا. اونها میتونن مشکل درست کنن. .هر چیه یکی این کار روکرده .

چه میدونم .من هیچ وقت برای اطرافیانم درد سر درست نکردم .ولی اونها مثل اینکه همشون یک جور رفتار میکنند انگار یکی خریدتشون تا برای من درد سر درست کنند .

نمی دونم .اون اقای ر این قدر خانم ز رو جز داد تا مهریه شو بخشید و طلاق گرفت و گفته بود فقط صبر کنید ببینید چیکار تون میکنم ‌در حالیکه خودش همیشه دعوا میکرد .اذیت میکرد .خودش با دوست خانم ز رل زده و عکس و فیلم از زنها فرستاده بود .

حتی بهش گفته بود امروز سی میلیون خرج دوست زنم کردم .و چه حرفهایی به دوست ز زده بود .دوست خانم .ز.اول براش جاسوسی کرد بعد .ز.رو دور زد و با شوهرش ریخت روهم .وحتی براش پیغام میدا. د بیا بریم خرید .با صد نفر رابطه داشت ‌حتی به یکی گفته بود من با کلی زن افغانی رابطه داشتم .وخانم .ز .فهمید .

این اواخر هم بهش میگفته از خونه برو بیرون من برم دوست زنمو بیارم خونه .الان خانم ز برای جدایی چه گناهی داره که اون کاری به ما داشته باشه ‌.یا خانم .س .خودش دور زده خونه و ماشین و هرچی بوده به اضافه دویست سکه طلا رو برده .انواع بازیها رو دراورده تازه امده بوداینجا تا من رو گول بزنه تا زمین های زراعی پدرم رو به برادر م بفروشم به نسیه تا اون بالا بکشه .

واقعا اونها گمونم پول ماشینهای مارو و پول مغازه رو بالا کشیدن ‌اصلا این یارو غ با اونعا دستش تو یه کاسه است .

گمونم اونها این ادم عوضی رو چپوندن تو زندگی من و هی تواین سالها تیغش زدن. ووادارش کردن من رو اذیت کنه وکتک بزنه .الان هم بعید نیست

ساحل
شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳
0:43

نویسندگی که دوستش دارم ‌.ساحل

وای خدا

هر چیه همه چی میگذره .

نمی تونم الان در مورد کسی بنویسم .

که توضیح بدهم چی چیا شده .فعلا به شعر فکر نمی کنم تا خودش پیش بیاد .

الان مغزم فعلا ارومه ،گوشم ساکته ،دیگه صدام اذیت نمیشه .

شاید بعدا خواستم در مورد بعضی چیزها بنویسم .

دارم فکر میکنم ،به یک رمان ،یا قصه پردازی ،چون نیاز به نوشتن دارم .چون نوشته بود ،برای نوشتن رمان باید روزی سه صفحه باید بنویسید .گاهی فکر میکنم من استعداد کافی برای رمان ندارم .شاید هم باید بیشتر مطالعه میکردم که بتونم داستان های بلند بنویسم .

برای نوشتن رمان باید هی نمایشنامه ورمان بخونم ولی فعلا نرفتم خرید .

اونم تو اموزش رمان نویسی میگه هی باید بنویسی بنویسی .

چقدر باید بنویسم شاید چون رمان وزن نداره کمتر مغزمو اذیت کنه ولی اون هم به خلاقیت و مهارت نیاز داره که باید کسب کنم .

تمام رمان نویسهای دنیا بعضیشون چندان هم باهوش نبودند .مثلا همین مارگارت میچل که دوستاش به خاطر گیجی مسخزه اش میکردند .

ولی اون رمان نوشته بود .

ورمانش هم با اون حال که فکر میکرده خوب نیست ناشر از داستانش خوشش میاد وچاپ میکنه .شاید نوشتن خیلی خوب باشع جای بافتنی بافتن رو بگیره .هم سرگرمی هم هنر .

این جوری افکار ادم متوجه یه کار دیگه است اون وقت یه شاهکار خلق میکنه .ولی مثلا من جز تیرهوشان بودم از بچگی و جز استعدادهای درخشان ،چرا نتونم یه رمان بلند بنویسم .گاهی فکر میکنم من این همه مغز تند وتیز دارم و این همه خوب همه چیز رو یاد میگیرم و این همه زبان رو زود یاد میگیرم .چرا نتونم رمان بنویسم .

شاید شعر یه استعداد دیگه باشه .

ولی خوب به رمان نوشتن هم علاقه دارم .

خیلی ها رمان دوست. دارند برای اقات بیکاری ،ولی شعر چون کوتاه کوتاه تو فضای مجاز ی خوندنش راحتتره .

مثلا خود من توی همین وبلاگهای مردم بیشتر شعر رو دنبال میکنم .گاهی هم سپید دوست دارم .

یک زمانی فکر میکردم که شعر واقعی غزله و سپید شعر نیست ولی الان خودم هم تا شرایطش پیش نیاد نمی تونم سپید بنویسم اون هم قانون خودش رو داره .ولی در کل به رمان و شعر و هر کتابی علاقه دارم .

گاهی دوست دارم شعر بخونم .

ولی وقتی میرم کتابخونه بیشتر دنبال رمان های نویسنده های خوبم .

بیشتر هم دوست دارم خارجی بخونم .حتی از ریتم اروم ومعمولی فیلم ایرانی و داستان ایرانی خوشم نمیاد .فکز میکنم زندگی ایرانی خیلی ارومه .

تو کتابها البته هیجان کافی ندارن .سکس نداره .یعنی البته توی داستان یا فیلم به سکس زیاد اهمیت بدی میشه مبتذل و پورنو ‌

ولی شاید این همه سانسور تو خبلی چیزها خوب نیست .

گرچه الان من بچه یا نوجوان نیستم که دنبال ابتذال بگردم .یا بخواهم به سکس فکز کنم .واسن قدر فهمیدم که اصلا زندگی و ادمها چه کار میکنند و اصلا چی میخوان مردها از یک زن بخاطرهمین اصلا به روابط سکسی اهمیت نمیدم و ازش گذر کردم .شاید بعضی چیزها برای زندگی لازمه ولی این زندگی شرقی خیلی بدتر از زندگی غربیه .زندگی غربی همه چیز ظاهره ولی تو زندگی شرقی اصلا یک جوریه .تازه معلوم نیست لایرچه ادمهایی زندگی میکنی درحالیکه باطنشون تو ابتذال وبدبختی غرقه دارند به زور روش یه حجاب وپرده زندگی شرقی میکشند .من همون دوست دارم برم داستان خارجی بخونم .

گرچه تو اینستا و تو صفحات مجازی یه عده همه چیزشون مینویسن نویسنده های فعلی از هرچیز خاص بین انسانها برای نوشتن استفاده میکنند اونها هم ایرانی هستند که این همه چیزهای خاصی که غربیها هم ندیدم تو کتاباشون مینویسند که خیلی افتضاحه ومن دوست ندارم .البته شاید داستان خارجی سانسور بشه ولی نویسنده های بزرگ وارد خیلی چیزها نمیشن .

شاید هر کس باید کار خودشو انجام بده .منم باید خودم خودم رو اموزش بدم .

شاید با نوشتن بتونم اطلاعات بیشتر بدست بیارم .

البته اموزش رمان نویسی هم بخونم .ولی باید به خودم فشار بیارم .مادرم بافتنی میبافت ولی من دوست ندارم بافتنی ببافم .

مادرم پولیورو شالگردن و کلاه و سارافون و کت میبافت برای بچه ها .از بچگی همیشه یه میل بافتنی دستش بود .مادربزرگم با چهار میل جوراب و ژاکت و پولیور میبافت .

اون یکی مادربزرگم جاجیم وگلیم وفرش میبافت .

حتی یادمه کیسه های حمومشو خودش با دستگاه میبافت .ولی من دوست ندارم بافندگی .حتی خیاطی چون طرف خیاطی و بافندگی میرم احساس پیری میاد سراغم .احساس بد که دوستش ندارم .

ولی نوشتن شاید برای من خوب باشه .این

دلارام میگفت مادرشوهر خانم رو دوتا کتاب رمان نوشته وچاپ کرده .

بهش گفتم کتاباشو بگیر بیار ولی برام نگرفته .هر چیه من کتاب گابریل گارسیا مارکز و داستایفسکی و تولستوی و مارگارت میچل و بقیه نویسنده رو میخونم .

البته تو ایران نویسنده های زن خوبی هم هستند وحتما نویسنده های مرد خوب .

گاهی هم ایرانی میخونم .ولی شاید باید بیشتر بنویسم و بیشتر کتاب بخونم وکمتر به بدیها فکر کنم .

شاید نباید اعصابمو داغون کنم ‌.مشغول کردن ذهنم به کاری که دوست دارم فشار روانیمو کم میکنه .

برچسب‌ها: دلنوشته، نویسندگی، ساحل
ساحل
پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳
17:44

هی باید بشینم ،نمایشنامه بخونم ،برم شعر بخونم ،بعد تو ذهنم قصه پردازی کنم ،بعد این ها اعصابمو خرد کنند.گمونم عمرم از جوب پیدا کرده بودم .به نظرم ادم اصلا نباید از دواج کنه .حداقل این همه ازار روتحمل نمیکنه .

یک دیوانه پیدا میشه میاد تا میتونه بدبختت میکنه ،اخرشم زبونش درازه .

اسمش هم هست .همیشه مثل سوهان روحت .

شناسنامه بدون اسم و بدون کلمه همسر حداقل کسی نیست سوهان روحت باشه .

هر کاری میکنی میاد اعصابتو خرد میکنه .دائم فحش میده ،میره معتاد میشه بدبختی

خوشگل باشه بدبختی ،زشت باشه بدبختی ،

پولدار باشه بدبختی ،فقیر باشه بدبختی ،بی اصل ونصب باشه بدبختی ،اصیل باشه بدبختی ،گدا باشه بدبختی ،شاهزاده باشه بدبختی ،سالم باشه بدبختی ،مریض باشه بیچاره ای ،زنده باشه روزگارت سیاهه بمیره پول نداشته باشه باید ببری پول خرجش کنی چالش کنی میشی بیوه .

طلاق بگیری پدرت در میاد بمونی بیچاره میشی .

اصلا مردها به هیچ درد نمی خورند .

به نظرم یه زن کلا باید جدا باشه .

هیچ مردی هم نداشته باشه .

به هر کی هم دلخوش میکنی میبرن بلا سرش میارن .

فقط مثل مترسک جالیز میکارن تو زندگیت که همه فکر کنند یه خری هست .

بچه هم همچین مردهایی دارند فقط برای اذیته .میگذارن کع بیچاره تر کننت بشینی بزرگ کنی .اخرش هم میبرند اسید میریزن روش .یا تهدید میکنند .

اصلا مرد ایرانی که به هیچ دردی نمی خوره .

تازه پول هم داشته باشه پولشم بدرد نمی خوره چون دیوانه است .

اصلا مردایرانی زن دوست نداره .

فکر کنم،زن ایرانی باید بی خیال مردایرانی بشه .

شاید مردهای جای دیگه هم مثل اینهان

شاید اونها هم معتاد وروانی هستند دروغگو دودر باز عوضی هستند .

چه میدونم .هر چیه .

سنت پیامبر اینها به هیچ درد نمی خوره .

تازه پیامبره هو سنت درست کرده بود هرروز یه زن میگرفت .

به نظرم دلگی های مردها و بی پولی ونفهمیشون رو باید رها کرد .به نظرم یه زن فقط باید تحصیل کنه کار کنه پول داشته باشه .

فقط هم یه دکترا لازمه بعد هم ار دستشون بری یه کشور ازاد زندگی کنی .اصلا هر جا پول داشته باشی ،امنیت و رفاه داشته باشی همونجا وطن توئه .

اصلا این مردها روهم با خودت نبری .

همین جا بگذاری بمونن بکفن .

حیف یک کلمه حرف بااینا بزنی .حیف عمر ادم حروم شه .

حد اقل تو تنهایی کسی نمیاد اعصابتو خرد کنه .

ازدواج فقط یه قرار داده که درست کردن واسه حفظ نسل .

والا مردها ذکه اصلا به هیچی پایبند نیستند ،هر کار امد میکنند .فقط زنها رو اسگل فرض کردند .

دوست داشتن این وسط کشکه براشون .

اینها که کلاهبردارند ادم حسابی نیستند .من که فکر نمیکنم این اطراف ادم حسابی پیدا بشه .فکر کنم بیشتر مردها همینطوری ایند

یعنی مردهای طبقه پایین و غیر مشهور همشون خوب نیستند .طبقه بالا هم یک کم شاید نتونن.خیلی ازادانه هر کاری بکنند ولی یواشکی خدا میدونه تو چه خطی اند .

خلاصه شوهر شاید خوب باشه .

شاید هم خیلی بد .

ولی فقط باید مغز خر بخوری نفهم باشی یه خر بی شعور یا یه فاحشه باشی بتونی با مردها زندگی کنی .

زن درست وحسابی حوصله این مردها رو‌نداره .

یا یه منقل عقب افتاده ای چیزی

دقیقا هم مردها دوست دارند زنشون هیچی سرش نشه ،گیج باشه .

ولی در کل فقط باید لنگه خودشون باشی خیانتکار و عوضی تا بتونی تحملشون کنی .شیشه هم مصرف کنی .از قصد بیشترشون همسرشون رو معتاد میکنند البته دوست دختر هاشونو تا بتونن هر جا دلشون خواست بکشنند تا تو جامعه زنها رو به برده جنسی تبدیل کنند .تا زن به هر قیمتی تن زه هم خوابی بده به قیمت شیشه به قیمت مشروب ارزون .

من اصلا حوصله ندارم دیگه به اینها فک. کنم .

ساحل
پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳
15:2

تو کی هستی ؟

هیچ کس !

کاش هیچ کس بودی !

کاش هیچ وقت نبودی !

کاش هیچ وقت سرراهم قرار نمی گرفتی!

تو بدترین موجود عالمی .

خسته ام از دستت فقط دیگه اعصاب ندارم

بزنم بکشمت ،

اعصاب بعدشو ندارم .

کاش از اول مرده بودی .

هیچ وقت هیچ چیتو دوست ندارم .

همیشه باعث عذاب منی

یک موجود وحشی بی شعور ،نفعم ،بی کلاس ،روانی ،دیوانه ،دروغگو ,,همه بدیهاتو میدونم

ولی اهمیت نمیدم ،میدونم بدی میدونم بدردم نمی خوری ،میدونم ادم نیستی ،میدونم بدبخت شدم ،ولی چاره ندارم ‌فقط حرف نمیزنم .

هیچ چی نمیگم .

مطمئن باش من هم میتونستم ومیشد تا حالا کشته بودمت ،مثل سگ

اصلا چه اهمیت داره تو کی هستی ،ظرف کی هستی ،پل کی هستی ،تو ادم نیستی

هرکس هم تورو فرستاده ونگهت داشته تا الان لنگه خودته .

مثل خودت وخانواده ات ،بی بند وبار ،خیانتکار ،یکبار مصرف ،ادم فروش ،خائن ،پست فطرت ،در وغگو ،قمار باز ،مشروب خور ،عرق خور ,لا ابالی ،خواهر فلان ،مادر فلان ،ننه باجی همشون،،

همتون دنبال پول ،همتون دنبال شکم همتون دنبال مسائل جنسی ،سو استفاده جنسی براتون عادیه ‌

پایین تنه ولنگ وباز

دیگه چرا حرص بخورم .چرا ناراحت باشم .تو همینی ،به من چه

تو اینی .

من چیکار کنم .

تو هرچی هستی به درک .

تو روانی ،ساعتی .

حال به حالی

فقط بلدی اذیت کنی

خوبه دروغ بلدی

همه چیزمونو مالیدی زمین

من هیچ چیز تو نیستم .

فقط ساکتم .

چون میدونم نه تو ادمی ،نه بقیه .

چون میدونم دیگه فایده نداره

چون میدونم جنس تو وامثال تو خرابه

اصلا چه اهمیت داره توکی هستی !

هر کی میخوای باش

من فقط میدونم نمیشناسمت

میدونم که فقط تحمل کردم .

مهم نیست اسم تو چیه .

اصلا خیانت کن

خیانت کردی

خیانت میکنی .

به درک

تو لیاقتت من نبودم .

من فقط یه قربانی بودم

مثل لقمه نونی که میندازن دهن سگ .

انداختن دهن تو .

والا اگه ارزش داشتم تورو تحمل نمیکردم .

منم خانواده داشتم

بی پدرو مادر نبودم ‌

اگه پدرومادرم شخصیت وابرو داشتند من رو به تو هرجایی نمیدادن .

خودتو خانواده ات همیشه فقط فیلم بازی میکنید ،ابرو یی که میگی کشکه

من اصلا هبچ حرف تورو بارو ندارم .

واصلا من هیچ کس برام مهم نیست .

من فقط تو این زندگی بچه بزرگ کردم ‌مادر بچه هام بودم ‌.

الانم حتی نمبگذاری بچه ام راحت باشه .

همیشه شیشه مصرف میکنی .

همیشه مثل روانیهایی

با این که فهمیدم

بازم رفتی مرد رو اوردی دم خودت نگهش داشتی .

شدی ...

پسرتو رگشو زد بخاطر کارهای تو

من سالها تنها موندم .

ولی مهم نیست .

من زندگیمو میدم ‌.

من تنها میمیرم ولی تو وامثال تو ادم نیستید و لیاقت ندارید .

لعنت هم به هرکی مثل تو دیوانه ،روانی

تو فقط یک دروغگو ،جادوگر ،عوضی هستی .

تا ابد .

فقط بازندگی من و دوتا بچه بازی کردی .

اصلا خیانت برا شما معنی نداره .ازدواج معنی نداره ‌‌

شماها همه چیز رو به بازی گرفتید .اختیارات انسانی .

انسانیت دین ،پیامبر ،خدا ،امام ،مذهب ،بازیچه امثال توئه .

خدا واسه شما بازیچه است ‌.

اصلا شماها فقط یک مشت گوشت یکبار مصرف هستید که فقط برای فروش افریده شده ‌

.

خدای شما پایین تنه تونه .

توکی هستی هرکی میخوای باش .

تو یک ادم یکبار مصرف روانی هستی

که از جلد سگ در میای فردا میری تو دم خر

امروز مردی فردا زنده ‌یک ادم دروغگو .

برو بابا این قدر حرف نزن مخ منم نخور

ور ور هم نکن ‌

دیگه فیلم بازی نکن .

بسه بازی کردی .

دست از سر من وبچه هام هم بردار بگذار راحت باشیم ‌

ما نه میفهمیم شوهر چیه نه میفهمیم پدر چیه .

نمی دونیم خیانت چیه ،نه میدونیم ادم خوب کیه .

ولمون کن برو پی کارت .دیگه اعصاب جنگیدن با یک مشت خررو ندارم .

فقط دهنتو ببند ورور نکن .

برو این قدر شیشه بزن مشروب بخور تا بترکی این قدر با این زن واون زن واین مرد واون مرد باش ،تا ایدز بگیری یا سفلیس ،

این قدر زنها ومردها بازیت بدن سرت کلاه بگذارن ‌زنها پولاتو بالا بکشن .

این قدر اذیتت کنند تا عوض بازیهات دربیاد .اصلا به جهنم که تو کی هستی .

ساحل
پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳
12:39

داستانک ۵ .ساحل

هوا گرگ ومیش بود ،وقتی پیچید توی کوچه لادن ،مردی با کاپشن توسی که بخار از دهان ودماغش بلند بود ،از کنارش رد شد .کلاهشو جوری گذاشته بود ،که شناسایی نشه .تموم درهای خونه ها بسته و فقط یک نفر ته کوچه میخواست موتورشو روشن کنه ،یه مرد میانسال بود که انگار کاسبی ،مغازه داری بود که باید سرکارش میرفت .یه دست کلید بزرگ توی جیب کاپشنش قائم کرده بود .که گاهی جیرینگ جیرینگ صدا میداد و کاپشنشو سنگین کرده بود .همین طو ر امد جلوی درب خونه ویلایی شماره ۶۵،از کی خونه رو زیر نظر داشت ومیدانست اهالی خونه رفتند مهمونی و معلوم نیست کی برگردند .با سولماز دست کج دستش تویه کاسه بود .سولماز همیشه خبرهای این خونه رو براش میبرد .اخه همشون تو‌خط خلاف وقاچاق ودزدی ومواد ومشروب فروشی بودند .

خودش ساقی بود .

یه شهر رو مواد میداد. .

از قاچاق مشروب گرفته تا عتیقه و توعمرش کلی کار انجام داده بود .الان که اعتیادش بیشتر شده بود و به دله دزدی افتاده بود .

این خونه شصت وپنج صاحبان میلیاردری داشت .

خونه پراز جنس های عتیقه و تابلوهای گرون قیمت و جواهرات بود .

با سولماز دست به یکی کرده بود تا یک شب سرموقع بیاد دزدی .

همیشه مثل گربه از تموم دیوارها بالا میرفت .

ولی کلید خونه شصت وپنج رو کپی کرده بود و الان به راحتی در رو باز کرد و رفت داخل .

یه حیاط بزرگ و یه باغچه بزرگ و بعد خونه بود .اولین چیزی که نگاهشو جلب کرد لونه سگ بود ‌.سگ خیلی وحشی رو توی لونه زنجیر کرده بودند .ولی سولماز بهش قرص خواب خورونده بود تا شب نتونه پارس کنه .

از اونجا رد شد .چراغهای به صف شده توحیاط روشن بودند .ویک لامپ ضعیف توی خونه روشن بود .اون هم از در خونه پیدا بود والا پرده های ضخیم پنجره کشیده شده بود .

رفت در رو باز کرد و داخل شد .یه کیسه هم اهش بود دراورد و عتیقه ها رو جمع کرد وبعد رفت صندوق رو پیدا کنه .

صندوق توی کمد دیواری جاسازی شده بود .کلید اون هم داشت و بازش کرد .همه چیز رو خالی کرد .با خودش فکر کرد هنوز وقت داره ،رفت توی اشپزخونه در یخچال رو باز کرد ،دید پر از میوه های مختلفه ،مربا ،دسر ،ژله ،کیک ،بستنی ،اصلا یخچال در حال انفجار بود ‌.حتی چند قوطی ابجو ،ویسکی توی یخچال بود .ولی دست به ویسکی ها نزد .میوه و خوراکی برداشت ،نشست خورد .بعدش بخاطر موادی که مصرف کرده بود ،یادش رفت برای چی امده بود .یکهو توهم برش داشت که اینجا خونه خودشه .اصلا یادش نمی امد که چرا امده .وقتی شیشه مصرف میکرد دچار توهم میشد .الان هم همین طور ذهنش خالی بود .با خودش احساس کرد اینجا خونه خودشه و بلند شد لباساشو در اورد و رفت روی تختخواب گرفت خوابید ‌. صبح بیدار شد دید که صاحبخونه کلید انداخته به در و صدای اتومبیل از تو حیاط میاد .تموم وسایل رو جمع کرد و لباساشو بر داشت و دقیقا یادش امد که امده بود دزدی ولی بدو بدو رفت توی حموم قائم شد .

پشت پرده .

صاحب خونه که امد تو اولش چیزی نفهمیدن .

اقا دزده که اسمش اصغر دزده بود وقتی اوضاع اروم شد و احساس کرد سروصدا خوابید ،یواشکی از حموم سرک کشید ببینه کسی نمیاد .

یواشکی از حموم در امد ،انگار صاحبخونه توب اتاق خواب بودند و در نیمه باز بود .از توی پذیرایی مثل گربه رد شد و رفت بیرون و ار حیاط به اون بزرگی رد شد .با خودش فکر کرد مردم چه پولهایی دارند ،چه زندگیهایی ،

ماشین شاسی بلند یک طرف پارک بود و طرف دیگه یه ماشین مازراتی .

بعد اون به بدبختیهای خودش فکر کرد ولی الان هرچی بود بیشتر اجناس قیمتی رو دزدیده بود ‌.

شاید با پول اون عتیقه ها میتونست یه زندگی برای خودش درست کنه .در حیاط روباز کرد و رفت .

صاحبخونه هنوز توی اتاق خواب پیش همسرش خوابیده بود .دستش رو روی گردن همسرش انداخته بود و اصلا متوجه صدایی نشد .اخه اصغر دزده مثل گربه میومد ومیرفت .

توی عمرش بعد این همه گوشی دزدی وجیب بری و دزدی از خونه های مردم و این همه فروش مشروب هنوز گیر نیفتاده بود با اون که دیشب یادش رفته برای چی امده این خونه .

ولی اقا دزده که شیشه میزنه و مواد روان گردان مصرف میکنه شاید بالاخره بیفته گیر پلیس .

بالاخره برای خودش کلی عتیقه ا ز خونه خانواده شریفی برد .

با خودش فکر کرد ظ،شاید خیلی زود با مریم دختر کبری قشنگه ، ازدواج کنم .

مریم دختر قشنگی بود که از کی دل اصغر دزده رو دزدیده بود .

برچسب‌ها: داستانک ۵، ساحل
ساحل
چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳
10:9

غزلواره .غزل ۱۵۶.ساحل

همه لایه های غم گرفته سراسر وجودم

همچو دفتری زشعرهای عاشقانه دراواثر ندارد

منم لطیف و نازک همچون گلبرگ شقایق ،اودیو

ولی که او زمخت است منم دلبر که، خبرزدلبر ندارد

شب غم نشسته بودم کنار ه تنهایی خویش به مه خیره بودم

سخن دل به که گویم ،که سخنم در گوش سنگین پیرش ثمر ندارد

به پای جان کجا روم من ،که پای ،دل ندارد

که او نه از عشق خبر دارد ،نه دروجود اومحبت ذره ای اثر ندارد

چه جانها فشاندیم در این راه هستی که بقا بماند

که او رفتنی بود ،برفت و جان فشاندن به رهش ثمر ندارد

همچو درخت بی میوه بجز سایه وبرگ وچوبش

که به روی شاخه به جز از برگ چوبش سمر ندارد

همه روزه دل شکسته به رهی نشسته بودم

که او نگذشت از ان ره ،نشستن به راهش که او گذر ندارد

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، غزلواره
ساحل
سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳
23:50

سپید .نیمایی .۱۵۵.ساحل

تن ابی دریاهاست

چه تماشاگه خوبیست دریاها

که منظر عشق وصفاهاست

مرغ دریایی زیرک پی ماهیهاست

طفل دلم کودکست هنوز در رویاهاست

از حالت ان چشم مستت پیداست

که دلداده ای دل در کف دستت بنهاده ای

در پی دوست اماکه مدام از جانب دوست

هزاران عشوه هایت ،چه ملایم ،چه لطیف

پی عشقی گم گشته خودرا میجویی

گه در میان ستارگان گه برروی زمین

گاه در دریایی گاهی در خشکی

گاهی پی کاهی ،علفی برای اسب رویایی

گهی از طفل دلت در عذابی که در عین سادگی

گشته بازیچه

اشناها همه بیگانه شدند و رفتند

بیگانه ها دیگر کجا رفتند

در دلت اشوب به پاست

ان همه عشقی که دادی همه بر باد هواست

بیگانگی عشق دوری زدوست

برروی زمین چه میجویی

همه بیگانه صفت پی معشوق هوایی

که نیستش نه تمثیل ونه جسم و رویایی

همه در اغوش گرفته رویای خویش

انچه تو میخواهی شاید گشته نیست

یک چهره از او در عالم هستی نیست

پنهان شده رویای تو در میان اوهام

در میان اوهام تن و جان را چه میجویی

که جز خیالی در میانه اوهام نیست

کاش در چرخ فلک میگشتی پی جاهی

یا مقامی یا منصب و پول ونصب و

انچه میجویی گویی نیست

گفتم به عالم هستی انچه بود

گفت هیچ نیست

هوا هست و دل در قفس سینه اسیر

چشم تری و احساسی ناب

شعری هست وکلامی و قصه ای

طولانی از غصه ایام که کرده دلهای زیادی پریشان

نشستی به زانوی غم چرا برخیز وبیا

دوری چرا ؟این همه دوری چرا ؟

مشعل عشقت گشته خاموش

با سخن عقل گو سخن بسیار

این دل بازیچه هر بیگانه و اشنا نیست

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، نیمایی
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
22:34

غزلواره .۱۵۴.غزل .ساحل.قطعه .

ساقی از مطرب مجلس پرسید

تا به کی به شعرو طرب منگول

دائم به غزلخوانی و پایکوبی ورقص

دل و جان را به لهو و لعب کردی و سرود مشغول

لب نی زن به نواختن اهنگی

دست دف زن به زدن دف و سنج مسول

در میانه غزلت همیشه غمگینی

گاهی زطرب گاهی به غم ملول

این همه اهنگ نواختی و خواندی

این بساط طرب را تا به کی هستی مشمول

کی ترک کنی این همه لهو ولعب

عمری از تو گذشت وکی کردی یادان یار مقبول

دین را فکنده پا گذاشتی،در دایره رقاصی وغنا

من گرفتار ،تو به نی نوازی ومن به می مسول

نی ومی تا به کجاها برساند مارا

کی افتادن اهنگ و طرب از سرماقبول .

بی دف طی نشود روزگار ماسر

هرروزه در پی اهنگی وزنگی مشمول

این همه اهنگ زدی و چرخیدی

مثل عروسک خیمه شب بازی در پرده به رقاصی دلمشغول

من که این کوزه به کناری خواهم افکند .

باده ومی را نیست سزا جز در لول

عمری بگذشت سجاده به کناری افکندیم

دائم به غزلخوانی و هوسرانی شنگول

نه جزیی از کتاب حق خواندیم

نه ایاتی نه کتابی همه چیز شده وقف غول

نه از خداوند خبری داریم و نه زفقر وغنا

عمری پانها دیم در معرکه مطرب با دف ونی شنگول

نه راز دل دانه شکافتیم ونه اتم نه کوانتوم

بی خبر از هیچ و غرق در عالم بیخودی وصول

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۵۴
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
8:7

غزلواره .ساحل .غزل ۱۵۳

پرده شب که رفت و روز دمید

نوبت نورافشانی خورشید رسید

۱

جان هم چوخورشید از راه رسید

دل همچون افتابی در سما تن تپید

۲

بذر خورشید کاشته بودند در بستر دل

چون سحر امد صد خورشید در دل دمید

۳

همه جا نور افشانی شد و سبزی امد پدید

خاک خشک در انتظار بارانی تپید

۴

رنج که بساط شادی را چیده بود

رفت و در گذر ایام بخت شادمانی رسید

۵

هر چه که گفتیم سخت است و سخت

شاید که زمانی هم بخت اسانی رسید

۶

شاید از مغرب ومشرق بیاید ابر

برای زمین خشک، از اسمان بارانی رسید

۷

در تکاپو بود همه عمر جان و دل و تن

انقدر جست وجست اخر به کجاها رسید

۸

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۵۳
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
7:38

دلنوشته ‌.ساحل

زندگی منشوریست در حرکت دوار

اری ،اری

زندگی کو

هیچ کی زندگی نمیکنه ،هر کی یک جوری میگذرونه .

اخ ،اخ ،اخ

این زندگی که زندگی نیست

شبیه یه کوفته برنجی شده

هر چی کوفت میکنی نمیشه نمیکنی نمیشه .

میخوای زندگی کنی نمیگذارن میخوای بمیری نمیگذارن .میخوای دربری نمیگذارن

هر چی میخوای بکنی نمیشه .

میخوای خوش بگذرونی نمیشه میخوای نگذرونی نمیشه .

خلاصه زندگی هم یک جور کوفت بود .

ولله

بع جون جدم زندگی هرروز یه بازی داره .

جد بیچاره من از زندگی چی گیرش امد که گیر من بیاد .

صبح تا شب کار کرد اخرشم تشریفشو برد .

چه میدونم بایه دنیایی کشککی طرفیم نه معلومه کشکه نه معلومه دوغه .

یارو خواننده هم میگه کشکم ،کشکم .

خودش میدونه همه چی کشکه حتی خوانندگی ،دانندگی ،رانندگی ،مانندگی ،خلاصه هر کی یک جور گیره .هر کی هم تو دلش غم خودشو داره .

برچسب‌ها: دلنوشته ‌ساحل
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
0:15

شاه لیر.

شاه لیر میخواست کشور رو بین دختراش تقسیم کنه .فقط به خاطر چرب زبونی دوتا دختراش سهمشون رو داد .ولی کسی که سهمش رونداد کوردلیا بود .

چون براش چرب زبونی نکرد .ولی وقت مهربونی واقعی وعمل رسید همون دختر که چیزی نگفت بهش رسیدگی کرد .

دامادش هم فاسق بود با تمام دختراش رابطه داشت .اخرش یادم نیست شاه لیر دختراش چی شدند ‌.شاید باید دوباره چکیده شو بخونم .

برچسب‌ها: شاه لیر
ساحل
یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳
0:29

خاطره .ساحل

چه چیزی رو دوست دارم ،بنویسم .

امروز از مهر ماهه بیست وچند روز از پاییز گذشته .

همه اش خونه بودم .امروز و بیست رو ز و قبلش .

هیچ کجا نرفتم .الان داشتم نمایشنامه هملت رو میخوندم .البته گزیده شو از اینترنت .

وقتی یه دختر بچه بودم فیلم شاه لیر رو از شکسپیر دیدم .

یادم میاد تاجر ونیزی وهملت روهم دیدم ‌.

تاجر ونیزی رو که نمایشش رو تلویزیون به صورت تله تئاتر پخش میکرد .

گمونم تواین روزگار تله تئاتر هم از مد افتاده .

الان یا سینمایی یا سریال منم که فعلا اصلا حوصله ندارم نگاه کنم .

خواستم هملت رو از اینترنت ببینم اونم حوصله نداشتم چند ماه پیش .

یعنی نمی تونم بشینم فیلم ببینم .

اعصابم نمی کشه ‌اون روز یه تلویزیون دیدن مریضم کرد .فکر کنم دیگه نباید نگاش کنم .

کلا به سیاهیش عادت کردم .

دلم نمی دونم چی میخواد .

گاهی دلم یه دشت باز میخواد .

حوصله فضای مجازی هم ندارم .گاهی فکر میکنم چقدر زندگی توی یک منطقه دور از شهر خوبه .

اگه میشد حتما از تهرون میرفتم .یکجای خوش اب وهوا .

دلم هنوز هم نمی دونم چی میخواد یکجور سرگردونم ولی دیگه به هیچ چیز اهمیت نمیدم .چون خسته شدم دیگه اعصاب هیچ کس روندارم .

نه باکسی حرف میزنم ،نه حوصله دارم درد دل کنم نه اعصاب دارم دعوا کنم .

اعصاب فیلم دیدن هم ندارم .

فعلا باشگاه هم نرفتم ,ولی فکر کنم باید برم دنبال کارهام .

این زندگی نیست من دارم .

کاش میشد رفت یکجای بهتر.

فعلا که داستان شکسپیر رو خوندم فکر میکنم اصلا داستان به چه درد میخوره .

ولی شاید سرگرم کننده و هیجان انگیز باشه .مثلا نا خیلی قصه ها و گذشته مردم رو ذز قصه ها میفهمیم .

ولی الان مغزم قصه نمیخواد باید فرصت بهش بدم .شاید الان ورزش برام بهتر باشه .

برچسب‌ها: ساحل ‌خاطره
ساحل
یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳
0:21

داستانک ۴ .۳ .ساحل

اونشب کرمعلی منتظر موند ،تا صبح شه .چون زمان براش دیر میگذشت .تا صبح هزار دفعه چرخید ،هزار بار بلند شد اب خورد .

ولی خوابش نبرد .تازه طرفهای صبح خوابش برد ‌.صبح دیرتر بیدار شد ساعت نه .

سریع اماده شد و یه تاکسی گرفت طرف خونه گلنسا .

وقتی رسید ده وبیست دقیقه بود .رفت بغل درخت ایستاد بلکه دخترک سروکله اش پیدا شه .تازه دید ماشین سرهنگ داره از در بیرون میاد .

سرهنگ صداقت ماشین رو اورد بیرون کلب موسی از سرهنگ خدا حافظی کرد و در رو بست .

کرمعلی پشت درخت جوری قائم شد که کلب موسی و سرهنگ نبینش و بعد دربسته شد و سرهنگ هم رفت .

نیم ساعت بعد گلنسا پیداش شد .

باهم یه تاکسی گرفتند تا چند دور بزنند و تئاتری رفتند و بعد هم رفتند یه رستوران ناهار خوردند .

کرمعلی گفت ،خوب بیا با من بریم ما که قرار بود ازدواج کنیم ‌.

خوب بابات اول پیدامون نمی کنه .

وقتی پیدامون کرد دیگه دیر شده کاری ازش برنمیاد .

ولی گلنسا دوست نداشت همچین زندگی داشته باشه ،اینکه فرار کنه جلو همه خودشو خراب کنه برای پسری که معلوم نیست باهاش چه اینده ای داره .

شاید همین کرمعلی بعد از مدتی ولش میکرد و میرفت دنبال زندگیش .

اون که نمی تونست همچین سرنوشتی رو بپذیره که مثل فراری ها زندگی کنه .

گفت ،نه کرمعلی .من این زندگی رو دوست ندارم .

بهتره فعلا تو بری .

باهم سوار تاکسی شدند و گلنسا رو نزدیک خونه پیاده کردند .

کرمعلی ،من شاید فردا برم روستا اخه پدرم کار زیاد داره ،دست تنهاست .

تو هم مواظب خودت باش .

و گلنسا برگشت خونه .

رفت تو اتاقش ولباساشو عوض کرد خسته بود .چند ساعتی گرفت خوابید .موقع عصر صدای پدرش رو شنید که داشت با بتول صحبت میکرد .

بتول ،چشمی گفت ورفت اشپزخونه .

گلنسا هم از جاش پاشد .لباسشو تنش کرد و پله ها رو امد پایین و به پدرش سلام کرد .

رفت روی مبل نشست .

پدرش هم همونجا نشسته بود ‌. پدرش گفت به نظرم بهتره بری دنبال درس خوندن .

این جوری وقتات رو صرف یه کاری میکنی .بهتره زبان انگلیسی هم یاد بگیری .

اخه امکان داره سفرهایی به کشورهای خارجی داشته باشیم .

من که چندین سال ساکن امریکا بود م .

تو هم بهتره برای اینده ات هدف داشته باشی .

اگه خونه بمونی دچار افسردگی میشی .

عمه مینا هم کمکت میکنه .

اگه کارهای خیاطی و خرید داشتی از عمه ات کمک بگیر .

گلنسا فقط گوش میکرد .ودر اخر گفت چشم پدر .

اسم پدر گلنسا جهانگیر بود ‌جهانگیر صداقت .

اصلا راجع به اینکه در خارج دوباره ازدواج کرده یا نه به گلنسا چیزی نگفته بود .

گلنسا پاشد رفت حیاط تا هوا بخوره وفکر کنه .

درس خوندن هم براش اسون نبود ولی شاید براش بهتر بود .

الان با ید فکر اینده اش میبود ‌.

بعد از چند سال که گلنسا توی دانشگاه درس خوند و زبان انگلیسی رو فرا گرفت .درست دختر دیگه ای بود .توی دانشگاه هم درس خونده بود وهم با ادمهای جدید اشنا شده بود ‌.البته هر از گاهی کرمعلی امده بود دم در برای دیدن .

ولی دیگه هیچ جذابیتی برای ازدواج نداشت .دیدشون تغییر کرده بود.

کرمعلی یک پسرروستایی بود که لباسهای خیلی ساده میپوشید ساده حرف میزد و نمی تونست ابراز عشق کنه ‌

فقط همه چیزش توی قلبش بود .شاید دوست داشت ‌ولی هنوز زن نگرفته بود .ولی دیگه اهمیت نمیداد که ازدواجش با کرمعلی بهم خورده .

چون اهداف بالاتری داشت .

جهانگیر خان یکی از روزها کرمعلی رو نزدیک خونه دید وبراش ترمز زد وفهمید که همیشه با گلنسا دیدار داشته ،به زور سوار ماشینش کرد ،بردش وباهاش صحبت کرد بهش گفت من خرج عروسیتومیدم .برو با سروناز دوست گلنسا ازدواج کن دیگه هم دیدن دختر من نیا .

یک چک نوشت و بهش داد .

بهت گفتم فقط دست از سر دختر من بردار .اون دیگه به درد تو نمی خوره ‌.

تو یه دختر روستایی میخوای برات زیاد بچه بیاره تو کارهای خونه و کشاورزی ودامداری کمکت کنه ‌.پدر تو فقط یک‌دونه پسر داره وتوهم نمی تونی ترکش کنی .

کرمعلی ،بله من روستا وکشاورزی دوست دارم ‌ولی دختر شما روهم دوست دارم .

جهانگیر ،ولی دختر من بدردت نمی خوره ‌.من نمی تونم بگذارم ،دخترم بیاد با تو روستا زندگی کنه.پدر تو هم نمیگذاره تو بیای پیش دختر من .

بهتره چک رو قبول کنی و برای همیشه بکشی بیرون ‌‌

مبلغ چک زیاد بود با اون پول کرمعلی هم میتونست عروسی بگیره و هم خونه توشهر بخره .

باخودش فکر کرد .بابای گلنسا که اجازه ازدواج نمیده بهتره چک رو بگیرم برم با همون سروناز عروسی کنم .

من که پول عروسی هم ندارم .چک رو گرفت و گفت ،باشه جناب سرهنگ من میرم و دیگه با دختر شما ملاقات نمیکنم .و رفت .

سرهنگ ،خیالش راحت شد و رفت سرکارش .

فقط این وسط گلنسا فعلا فکر تحصیلات خودش بود ‌.هنوز توی دانشگاه یا اطراف کسی ازش خواستگاری نکرده بود ‌

.همه کارش شده بود درس خوندن و درس خوندن .

در اخر فقط یه دکترا گرفت اونم دکترای تخصص اطفال .

زبان انگلیسیشو هم یاد گرفت .

از این به بعد همه چیز فرق میکرد .یه مطب گرفت ومشغول کار شد و توی یه بیمارستان هم ساعاتی از روز مشغول کار بود .

در همون بیمارستان دکتر پیمان صالحی که همکارش بود .خواستگاری کرد .

و با پیمان نامزد شد .و فهمید که مادرش قبل از رفتن پدرش ازایران طلاق گرفته و رفته بود . مادرش ازدواج کرده بود و الان دوتا بچه از شوهر جدیدش داشت و یه زندگی اعیونی داشت .

بدون اینکه حتی یکبار دنبال کلنسا بگردد.

خاله های گلنسا هم همگی تهرون ساکن قیطریه و الهیه و اقدسیه بودند ‌

ولی همگی اون رو رها کرده بودند تا تو روستا پیش خانواده مرادعلی وسکینه بمونه .

تموم این سالها مادرش ساکن بهترین مناطق تهرون بود و با یک تاجر فرش ازدواج کرده بود .چقدر دنیا افتضاح بود ‌.

حتی یکبار دیدنش نیومده بودند و اصلا سراغی ازش نکرفته بودند .همه این سالها اون میون روستاییها زندگی کرده بود .

واقعا شاید دلش نخواست که فعلا مادرش رو ببینه ،شاید یک روز مادرش سراغی ازش بگیره .

پدرش جهانگیر تو این مدت با یک زن سی ساله به نام مهناز ازدواج کرده بود .

پدرش هم از وقتی ازدواج کرده بود ،کمتر به گلنسا کار داشت ‌.

برچسب‌ها: داستانک ۴، ۳، ساحل
ساحل
شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳
0:48

داستانک ۴.قسمت ۲

سرهنگ یک خونه ویلایی در محله بالای تهرون داشت .برای رسیدگی به درختها وگلهاش کلب موسی رو استخدام کرده بود .کلب موسی یه پیرمرد هفتاد ساله قد بلند ولاغر بود که از شهرستان امده ودنبال کار بود .سرهنگ صداقت وقتی فهمید به باغبانی وارده اون رو به عنوان باغبان استخدام کرد .الانم صبح بود وکلب موسی داشت درختها رو اب یاری میکرد.

گلنسا هم صبح کله سحر از خواب پاشده و از پشت پنجره حیاط رونگاه میکرد .

پدرش برای رسیدگی به کارهاش رفته بود .

بتول خانم هم همسرکلب موسی توی اشپز خونه صبحانه اماده میکرد .

یک گلدان گل هم از باغچه چیده وروی میز گذاشته بود .

از مادر وخاله های واقعی گلنسا خبری نبود .

هنوز هم نسبت به سرهنگ صداقت حس بیگانگی داشت .

کمی ترس و میترسید بپرسه پس مادرم کجاست پدر ؟

تواون روزها سرو کله کرمعلی پیدا شد .

امده بود گلنسا رو ببینه و راضیش کنه که باهاش ازدواج کنه .

در روزد و کلب موسی در رو باز کرد و گفت ،من کرمعلی هستم .فامیل اقای صداقت

سرهنگ که خانه نبود

کلب موسی بهش گفت صبر کنه تا به گلنسا بگه ‌

گلنسا گفت بیارش داخل .

وقتی امد .کلاهشو از سرش برداشت گذاشت رومیز

در مورد خانواده مراد علی و سکینه صحبت کردندوگفت ،ادرستو از سکینه گرفتم .مرادعلی نمیخواست من بیام تهرون .

گلنسا بعد از مدتی که یکی از اشناهاشو دیده بود تو دلش خوشحال شد ولی میدونست پدرش بفهمه باهاشون دعوا میکنه .

در مورد روستا و دوستای گلنسا صحبت کردند وبهش گفت معصومه ازدواج کرده و با یه پسربه نام صادق تو روستای نزدیک عروسی کرده .بهش گفت که چقدر عروسی خوبی براش گرفتند و چندین طبق لباس و جواهر براش اوردن و چقدر معصومه تو لباس عروس قشنگ شده بود .

در مورد بقیه دخترا هم گفت که اونها رو تو عروسی معصومه دیده که تو جهاز برون بهش کمک میکردند .

کرمعلی ،میگم گلنسا بیا باهم ازدواج کنیم

چرا بی خیال من شدی .

من تورو دوست دارم هنوز هم دلم میخواد مادر بچه های من تو باشی .

گلنسا ،پدرم بهم اجازه نمیده .

کرمعلی ،خوب تو مقاومت کن .

گلنسا ،نمی تونم

الان نمی تونم

کرمعلی ،خوب بیا با من بریم یه جای دور باهم زندگی کنیم .

گلنسا ،نه من نمی تونم

کرمعلی ،چرا ،

گلنسا ،بهتره فعلا در مورد این قضیه حرف نزنیم .

پدرم بفهمه تورو میکشه که مبخوای بامن فرار کنی .اون میاد پیدات میکنه با یک گلوله تورو میکشه .خودت که میبینی چقدر جدی وخشنه .من هم تا جا داره کتک میزنه .شایدم نزنه .ولی خیلی ساکت ومرموز وعبوسه ‌

دوست نداره من با تو ازدواج کنم .

کرمعلی ،حالا یه راهی پیدا میکنم .

کرمعلی ،من عاشقتم دوستت دارم ‌‌.تو قلب منی .

گلنسا بتول رو صدا کرد .

بتول خانم ،لطفا چای ومیوه بیار .

بتول که اسباب پذیرایی رو اماده کرد به بتول خانم گفت ،بتول لطفا به پدرم نگو که کرمعلی امده بود اینجا .

بتول گفت ،چشم خانم .

لطفا به کلب موسی هم بگید در مورد کرمعلی چیزی نگه .

چشم خانم .

بتول خانم رفت .

کرمعلی میوه ها رو خورد .

دوست نداشت از اونجا بره .

چه خونه بزرگ و زیبایی هم داشتند .

خونه پر از وسایل دکوری گرون قیمت و دکوراسیونی که هیچ وقت تو عمرش تو روستا ندیده بود .

چقدر گلنسا قیافه شیک پیدا کرده بود تازه داشت شبیه یه دخترشهری میشد .

گونه های سرخش و پوست زبرخشنش نرم و سفیدتر شده بود .

به خودش میرسید .ارایش میکرد .

خیلی قیافه اش عوض شده بود .

گلنسا کرمعلی بهتره زودتر از اینجا بری چون پدرم دوست نداره اینجا تورو ببینه .اگه بیاد ببینه من تورو خونه راه دادم ناراحت میشه .

کرمعلی کفت ،گلنسا فردا اینها رو بپیچون بیا بریم این دور ورا بگردیم .

من چند روز تهرون تو مسافرخونه میمونم .

بیا حداقل چند بار هم رو تو خیابون ببینیم بعد من برم .

گلنسا ،باشه .

کرمعلی فردا ساعت ده میام همینجا نزدیک خونه .بغل درخت چنار کوچه وای میستم

توهم بیا همونجا .

گلنسا ،باشه حالا سریع برو تا پدرم نیومده .

صدای لاستیک ماشین امد مثل اینکه سرهنگ داشت ماشینشو توی حیاط پارک میکرد.

کرمعلی ،همیشه یادت باشه من دوستت داشتم ‌

گلنسا سریعتر برو پدرم توی حیاطه ،تو از در کوچیکه پشتی برو .از همون ته حیاط .

کرمعلی خدا حافظی کرد و رفت .

گلنسا نگاه کرد دید کلاه کرمعلی جامونده ،

سریع برش داشت برد اتاقش قائم کرد تا پدرش نفهمه مهمون داشتند .

میوه ها و استکانها رو هم برداشت برد اشپز خونه ،داد دست بتول بشوره و بهش تاکید کرد چیزی از دهنت در بره من میدونم وتو .

و سریع رفت تو اتاقش .

برچسب‌ها: داستانک ۴، قسمت ۲، ساحل
ساحل
جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
13:12

داستانک ۴ .ساحل .

زنگ تلفن به صدا در امد .سکینه گوشی رو برداشت .

الو ،

الو

همسر سکینه ،مراد علی پشت تلفن بود .

سلام سکینه خوبی .

سکینه .بله خوبم

چی شده .

مراد علی ،چیزی نیست زن

سرهنگ صداقت برگشتند و امروز تشریف میارند منزل ما .

ناهار درست کن .

به گلنسا هم بگو جایی نره .امده ببینتش .

سکینه که خیلی ناراحت شده بود .

باخودش گفت ،چقدر بد شد این سرهنگه برگشته .

ولی چاره ای نبود .به گلنسا گفت دختر بلند شو خونه رو تمیز کن ،حیاط روهم اب وجارو کن .ناهار هم باید چلومرغ بپزیم ..مهمون داریم .

سبزی ها و ظرفها رو هم ببر سر چاه بشور ..دونه کفتر ها ومرغها رو بریز .

اغل گوسفندها رو هم جارو کن .

هر روز با یه جاروی بزرگ باید یه اغل دوهزار متری رو جارو میکرد .همیشه هزار تا گوسفند اونجا میخوابیدند .

زاغه و انبار و خونه ،انبار گندم و خونه پخت نون و همه جا باید هرروز تمیز میشد .

تموم حیاط رو باید اب میپاشید و بعد جارو میکرد .

ننه سکینه بهش خمیر نون درست کردن رو یاد داده بود .

بعضی روزها که وقت اضافه میاورد ،میرفت پیش مریم و سروناز ومعصومه دخترای همسایه بازی میکردند .

ولی اون روز مهم‌ون داشتند و باید ازش پذیرایی میکردند .

ظهر که ناهار اماده شد و دوغ و سالاد شیرازی و چلو ومرغ رو گذاشتند سفره و سرهنگ هم امد سر سفره برای اولین بار موقع پذیرایی بعد سالها گلنسا رو دید .

مراد علی به گلنسا گفت دختر بیا سلام بده به اقای سرهنگ ولی خصلت دهاتی و خجالتی بودن گلنسا باعث شد سرخ بشه و روسری بزرگشو بگیره جلو لبش و به سرهنگ با صدای اروم سلام کنه ..

مرداعلی گفت ،خجالت نکش دخترم اقا سرهنگ عموی توئه .

دوست قدیمی من .

گلنسا از اتاق خارج شد و رفت اشپز خونه که یک اتاق جدا ته حیاط بود .

اونجا ناهارشو با سکینه خوردن. .از بچگی کارش بزرگ کردن بچه های سکینه بود هرسال یه بچه اورده بود والان هشت تا بچه قدو نیم قد داشت به اضافه گلنسا این چند سال اخیر هم دیگه محبور شده بود دیگه بچه نیاره .

صبح تا شب گلنسا باید مواظب خواهر برادراش میبو د خونه جارو میکرد لباس هشت بچه و لباس خودش و پدرو مادرش رو میشست .

مادرش هم کلی کار داشت .

سرهنگ به مراد علی سر ناهار گفت

میخوام گلنسا رو ببرم با خودم .

با خودش گفت ،چقدر بدشد که بچه من رو یک دهاتی بزرگ کرده این قدر بی سروزبون و

خجالتی و اقعا ناراحت بود .

موقع انقلاب فقط یه دختر چند ماه ه بغلش بود که نمی تونست باخودش ببره .

چون باید ازایران میرفت .

اون موقع مراد علی امده بود تهرون کار کنه و زنش مونده بود روستا پیش پدرو مادر مراد علی .

مراد علی راننده زن سرهنگ بود.

وقتی زنش از ش جدا شد و بچه شو ول کرد رفت وبعد میخواست انقلاب شه مجبور شد اون هم از ایران بره و دختر بچه رو سپرد به مراد علی و ازش خواست ازش مراقبت کنه ‌.بهش پول هم داد وازش خواست که مراقبش باشه خرج تحصیلش رو بده ‌

.

الان دخترش هفده ساله بود و نه مدرسه درست وحسابی فرستاده بودن نه براش خوب لباس خریده بودند از اونطرف با یه پسر روستایی به اسم کرمعلی نامزد کرده بودند .

سرهنگ وقتی کرمعلی رو دید جا خورد .

به مراد علی گفت که میخواد دختر رو ببره .

نامزدی هم کنسله و به کرمعلی گفت که بی خیال دختر من شو ‌برات زن بهتری پیدا میکنم .

وقتی گلنسا فهمید که تو این سالها خونه راننده پدرش بزرگ شده ،شوکه شد .ولی تو تموم این سالها مثل یک روستایی زندگی کرده بود .

البته زندگی روستایی براش سلامتی و زرنگی از نوع اینکه میتونست همیشه قوی باشه و به همه کارها رسیدگی کنه و گونه های سرخ و اعصاب اروم همراه اورده بود .

پدرش اون رو باخودش به تهرون اورد و به عمه اش سپرد تا بهش طرز لباس پوشیدن به سبک شهری و یه مدت بفرستدش واسه کلاس ها ی مختلف و براش معلم گرفت تا تحصیل کنه .

الان که اوضاع اروم شده و برگشته بود

البته دختر هم علاقه چندانی به کرمعلی نداشت و طبق توصیه مرادعلی و زنش سکینه که مثلا میخواستند سریع خوشبخت شه و تو خونه نمونه تا ترشیده بشه و مردم ده براش حرف درست نکنند وخاله خان باجی های دهات بهش نگن ،گلنسا ترشیده شده وهمیشه دعا کنند که خدا سفید بختت کنه .یا خواستگار نداری موندی دست بابات یا ننه اش غز نزنه که موندی خونه ترشیدی

فقط بخاطر حرفهاو نصیحتهای سکینه به کرم علی جواب مثبت داده بود .

الان که از ده امده بود بیرون باید یه زندگی جدید رو یاد میگرفت ‌

.ولی هنوز با پدرش که بعد سالها دیده بود صمیمی نشده بود که ازش سوال بپرسه .

توی یک گیجی خاصی بود خجالت ،بیگانگی ،ترس ،غربت ،وشوک تموم سالها فکر میکرد سکینه مادرشه اسیه خالشه و مرادعلی و خانواده اش خانواده پدریشن .

ولی نگو بچه مراد علی تو همون سال از بیماری فوت کرده بود و گلنسا رو بهش داده بودن تا ازش نگهداری کنه .

هر چی بود ،تموم سوالهاش رو معلوم نبود کی باید ازسرهنگ بپرسه .

دقیقا یه دختر روستایی رفت خونه عمه اش و بعد از مدتی با لباسهای شیک که از بهترین بوتیکهای تهرون خریداری شده بود رفت دیدن پدرش .

ولی هنوز لهجه روستایی خودش رو داشت و شاید برای خیلی چیزها باید خیلی زمان میگذشت .

برچسب‌ها: داستانک ۴، ساحل
ساحل
جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
1:50

اسامی امام زمان رو مینویسم .

م ح م د مهدی اباصالح ،فارس الحجاز ،قائم المنتظر ،منصور ،عبدالله ،محمود ،احمد ،ابوالقاسم ،بقیه الله ،صاحب الزمان ،حجت ،

ولی عصر .

اینها نامهای معروفش هست .

روزی که برادرم محمد از دنیا رفت رفتم بغل محراب امام زمان گریه کردم .بهش گفتم برادر وپدر من رو هم ببر پیش خودت نگهدار .

ولی منم انگار کلی مشکلات رو گذاشتم پشت سر تا به الان رسیدم ‌انگارراز کلی مرحله عبور کردم .

یک عده رو از دست دادم .

نمی دونم الان هیچی نمی دونم .ولی فکر میکنم نباید اصلا باهیچ کس حرف بزنم ‌

چند روزه که روی دست پسرم اسید پاشیدن

کلا به هیچ کس دیگه اعتماد ندارم .هفته پیش با اسپری فلفل پاشیدن صورت دخترم گوشی اپل صد میلیونیشو دزدیدن .خودشم ترسوندن ‌اونم تو خیابون شلوغ .پسرم رو داییش برده بود شهرستان همه اش میترسیدم انگار حتی به برادر خودم مشکوکم .

وقتی پسرم بیمارستان بود به نگهبان سپردم کسی رو راه نده پیشش وقتی تنهاست .

ولی فکر کن الان که حالش خوب شده بلند شده هر جا دلش خواست میره ‌.

ولی دیگه دوست ندارم باکسی حرف بزنم در مورد بچه ام .در مورد هیچی حتی به باباش مشکوکم نمیدونم اسید پاشی کار کیه .

گاهی فکر میکنم کار باباشه حتی قم بود میترسیدم یه بلایی سرش بیارن .

نمی دونم کار کدومشونه ‌.ولی فکر کن همینها برادرم رو فروختن .

معلوم نیست کدومشون باعث شد اون از دنیا رفت .

برای خودم این همه درد سر درست کردند .

به نظرم این مملکت اصلا با اسلام نیست ‌‌.هیچ کس هم دوست نداره امام زمانی در کار باشه ‌همشون دروغ میگند حتی همه مذهبیها .

اگه بفهمند امام زمان کجاست میرن لوش میدن مثل مردم کوفه .

مثل مسلم بن عقیلش میکنند یا مثل حسین بن علی .

مردم فقط فکر شکم و زیر شکم و پول ومنافعند .دولت هم فکر حکومت خودشه ‌اخوند هم فکر منافع خودشه ‌برای امام زمان کسی کارنمیکنه .تازه خودشون هم میگند امام زمان ولی اصلا باور ندارند .تو درون خودشون میگن اصلا حسن عسگری پس ر نداشت ‌هرچیه هر کی فکر کیف خودشه .ولی بیشتر مذهب برای بدست اوردن قدرت و تسلط روی مردمه .

یعنی هیچ کس پیرو مذهب نیست .

همه بنده شکم و کیف وپول وماشین و خونه و منافعند .

تو زمان حسین بن علی هم مردم حسین رو به پول فروختند .

الان هم مردم بچه خودشون رو میفروشند چه برسه به امام زمان .

یارو شیشه ای معتاد از کلی خلاف سر درمیاره .

امام زمان رو میخواد چیکار ‌.

ساحل
پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳
0:39

دلنوشته .ساحل

ه

میخواستم داستانمو بنویسم نوشتم ولی یک حس خاص عجیبی به داستانم پیدا کردم .

یک هو اون حس بهم دست داد مجبور ،شدم پاکش کنم .

توزندگیم این طوریم ‌.یک احساسهای عجیب میاد سراغم .

حتی نسبت به ادمها .

اصلا علاقه ندارم باهیچ کس تلفنی حرف بزنم .

یک زمانی یه بار مریض شدم وتوی اون حالت تب ولرز همه اش یه اسم رو صدا میکردم .محمد .

هی صداش میکردم .یکبار توی خواب یه مرد رو توی مرقد امام خمینی دیدم انگار سالها منتظر من بود .توی خواب پاشد امد پیشم .یکبار دیگه همون ادم رو تو بیداری دیدم اونم یعنی مهمون داشتم .

یه مرد چهار شونه با پوست سبزه قدبلند که لباس مشکی پوشیده بود .

یک در نور انگار باز شده بود و اون ادم اونجا ایستاده بود ‌.من اون رو تو بیداریدیدم .

همون روز تب ولرز گرفتم ومریض شدم .

همه اش فکر میکردم اون ادم کیه که اسمش محمد وکجاست وبا من چیکار داره .

اصلا واقعا توی اتاق خوابم بود .

ولی از کجا امده بود ‌.اونموقع من مشکلات خیلی زیاد دیگه ای هم داشتم ولی با خودم فکر میکردم باید این محمد رو پیدا کنم .یعنی کیه کجاست و با من چیکار داره .

با یک اقایی که اسمش محمد بود حرف زدم فقط حرف و ازش شماره گرفتم

ولی وقتی خواستم باهاش حرف بزنم حالم ازصداش بهم میخورد .یعنی از صداش متنفر بودم .این قدر بدم میومد ازش که حد نداشت ‌.

من بهش گفتم یکی که اسمش محمد

نمی دونم کجاست .

هی اون ادم هم چندین سال دنبال من بود .

یعنی سالها میخواست باهام حرف بزنه ولی من اصلابهش محل نمی گذاشتم .

هی ازم میخواست باهام ملاقات کنه ولی من قبول نمیکردم .احساس کردم چقدر از این بدم میاد حتما این اون محمده نیست .

بهش گفتم ببخشید من دوست ندارم باشما حرف بزنم .اون مدتها دیکه زنگ نزد .

ولی همه اش فکر میکردم این محمد کی بودو با من چیکا. داشت .

ولی اون اقا مدتها همیشه سر راه من میایستاد وفقط من رونگاه میکرد .

همیشه وقتی میخواستم بیام بر خلاف جهت من میومد که من رو ببینه .

همیشه .

چندین بار بهم گفت که عاشق منه .

ولی من اصلا ازش به عنوان عشق یاد نمیکردم .یعنی همه اش تو فکر این بودم که اون کسی که اسمش محمده و توی خواب وبیداری دیدم کیه ‌شاید هم دنبال یه پل بودم باهاش ارتباط بگیرم .

چند بار خواستم ببینم کیه ولی نفهمیدم .

فقط میدونم جمکران میرفتم .حتی یکبار میخواستم خودکشی کنم ولی از خونه خارج شدم و رفتم تو یک امامزاده نزدیک اونجا نماز خوندم و نزدیک امامزاده نشستم وتموم مشکلاتم رو به امامزاده گفتم احساس کردم یک انرژی خاص شروع کرد از مغزم خارج شدن وبعد رفتم تو صحن نشستم نماز خوندم وخوابم برد .وقتی بیدار شدم احساس کردم دیگه هیچ مشکلی وجود نداره .

وقتی برگشتم خونه از تمام مشکلات خالی بودم .

یادمه هر سری با کلی ناراحتی ومشکل رفتم جمکران نماز خوندم و وقتی برگشتم انگار هیچ مشکلی نه تو روحم وجود داره نه تو جسمم .

ولی میدونم دیدن اون ادم خیلی برای من هم مشکل ذرست کرد مثل مرگ کلی ادم .

برای بهتر شدن همه اوضاع .

پدرم مرد برادرم مرد .

کلی ادم ذیگه مردن بعد فهمیدم چرا سیاه پوشیده بود وبعد دیدن اون بود که مرگ ومیرها شروع شده بود .

بیخود برادرم محمد مرد .

اصلا توزندگیم نمی تونم با هرکسی حرف بزنم نمی تونم با هیچ‌کس همین طوری رابطه داشته باشم احساس میکنم نمی تونم طرف رو تحمل کنم .

بعضی وقتها یک جور حالت بد بهم دست میده مثل کمبود اکسیژن و حالت تهوع .

اون محمد که همیشه سرراهم وای میستاد تا من رو فقط ببینه هم رفت .

ولی خیلی مشروب میخورد گمونم الکلی شده بود ‌.من هیچ وقت دوست نداشتم به دیدنش برم .هبچ‌وقت نتونستم باهاش باشم .

ولی اون فقط میخواست من رو ببینه حتی تا حالا بخاطر من ازدواج نکرده بود ‌خودش البته میگفت تموم سالها بخاطر تو ازدواج نکردم چون عاشقتم .ولی نمی تونستم باور کنم .ولی بهم گفت که هیچ زن دیگه رو دوست نداره .

ولی اون محمدی که توی در نور دیده بودم نمی دونم کی بود فقط میدونم اسم امام زمان محمد ‌ولی من نمی دونم اون فقط یه جلوه بود یا یک روح بود ‌یا نمی دونم .ولی

چند سری خواستم برم ببینم کجاست ولی نمی دونستم کجاست .

فقط میدونستم نباید دنبالش بگردم یا بخوام کمکش کنم ‌چون برادرم محمد مرده بود .فکر کردم اگه کسی با من کار داشته باشه خودش پیداش میشد .

تازه من شاید نباید باهیچ کس درموردش حرف میزدم ‌اصلا نمی دونم چرا برادرم محمد کشته شد ‌

.شاید واسش مشکل درست کردن تاحذف فیزیکیش کنند .نمی دونم ولی من مجبور م .

درضمن من خودم تو زندگیم از امام زمان بیشتر نیاز به کمک داشتم چون اون مرد بود و هر جا باشه گلیمیش رو از اب میکشه بیرون .

ولی اینها به من دسترسی دارند وتامیتوانند برام مشکل درست میکنند .

اون غایبه اصلا نیومده اگر روزی بیاد هم من جلوشو نگرفتم .اصلا اونی که من دیدم نمی دونم کیه ولی دیگه دنبال اسم محمد نگشتم .

فقط یکبار خواب دیدم با پسر خواهرم محمد رفتیم مسجد پیغمبر نماز میخونم .پسر خواهرم محمد همراه منه .

الان از کیه حتی خواب هم نمی بینم .

ولی دوست دارم بنویسم .فعلا قصه ای نیومد

برچسب‌ها: دلنوشته، ساحل
ساحل
چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳
22:18

سپید .ازاد .نیمایی .۱۵۱.ساحل

من یک نگاه ،من اخرین اراده زمین‌

خاک این مامن ومسکن افرینش من

چشم امید زمین بربشر ایستاده بر خاک

ستودنیست گرچه وجود وزندگی

انسان ،گره از مشکل ما گرچه نگشود

لیکن که مارا به غمهای گونه گون فرسود

دست براوردیم از خاک تا که کاری بکنیم

بی دلیل ایا امده بودیم وبودنمان

ایه ای اندوه ویک موسیقی غمگین

چند روز وجود در این پناهگاه

وهمه رفتنی بودیم یک به یک

ساده از عشق گذشتیم وتنهایی

نصیب دل شیدا بود که از همنوع

جز اشک وگوشه تنهایی خویش

شب های دراز در تاریکی شبهای یلدا

به زاری روزگار غم خویش نشستیم

گفتیم که شاید به اخر میرسد

بسیار عمرها به سر امده بود لیکن

که از جهان جز فرسودگی و تنهایی

یک غم عمیق ویک خستگی چیزی

پیدا نبود ،انگاه که این قاب خالی

های خسته تهی میشدند از جوهر وجود

چه بیگانه بازندگی دهان باز خاک

میبلعید ،حسرت یک زندگی و شکوه

شادی عمیق ولب ها ی خندان

همیشه همراه میرفت تا معراج بگیرد

نه لبی خندان از ماندن و نه لبی خندان

از رفتن ،حسرت دیدار دوباره میماند برجان

یک نگاه ساده هم دیگر پیدا نبود

وقتی که بشر این عمر را صرف

میکرد همیشه برای عبث وهیچ

ولاشه عشقهای قدیمی همه افتاده

بود ،نازنین دلبری پیدا نبود

گرچه قند در حسرت لب هایی چند

ولی دیگر فرصتی برای باقی

قضایا نبود ،نه سمرقند و تاشکند

اه وقتی که به پایان برسد وقت

چه فرق دارد مصر وچین و فرنگ

در حسرت اب میسوخت خاک

که در او میخواست بروید گیاه

بشر از درون به کجا می اندیشید

وبه کجا میرسید که اخرین خانه او

هم پیدا بود ،این همه ظلم وستم

اخر چرا بود ،در گوشه چشمی

باران بهاری چون رگبار پیدا بود

ودلی که دیگر از همه عالم جدا بود

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر، ۱۵۱
ساحل
چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳
0:9

داستانک .۳.ساحل

افتاب بالا امده بود و از پشت پنجره واز میون پرده حریر میله های نورشو به چهره من میکشید .انگار دوست نداشت من بیشتر بخوابم .شب دیروقت خوابیده بودم .مهمون داشتم دوست شوهرم پژمان وهمسرش گیتی مهمون ما بودند ‌.

ولی همسرش دائم فقط دوست داشت بهم تیکه بندازه .پژمان هم خیلی دوست داشت هی من رو با حرفهاش اذیت کنه .

یعنی به جای اینکه یه رابطه دوستی باشه مثل جنگ روانی بود .گیتی که فقط دنبال این بود یه ایرادی از چیزی در بیاره و. پژمان هم مثل اینکه فقط دوست داشت یه چیزی از گذشته ما دربیاره و بهش انتقاد کنه .

من ولی از درون خیلی حرص میخوردم وبه روی خودم نمی اوردم .

دیشب بالاخره گذشت و اونها رفتند .شب ظرفها رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و اشپز خونه وکف سرامیک رو طی کشیدم .

غذاهای اضافه رو ریختم تو ظرف در دار وتوی یخچال گذاشتم .

خلاصه خسته دست و رومو شستم و بعد هم دندون مسواک کردم .پرده های جلوی تراس رو کشیدم .

رفتم استراحت کنم .

تا صبح راحت خوابیدم و افتاب بیدارم کرد .

صبحونه خوردم و همراه رامین سرکار رفتیم .

این شرکتی که داریم توش کار میکنیم شراکتی .یعنی پدرم با رامین شریک شدند واین شرکت رو اداره میکنند .

بیشتر سهم شرکت مال پدر منه .

بخاطر همین همکاری پدرم با رامین من با رامین اشنا شدم .

پدرم یک روز رامین رو دعوت کرد خونه برای صرف شام و از اون به بعد اشنایی ما شروع شد .

اولین بار که دیدمش اصلا ازش خوشم نیومد .

یعنی قیافه اش اصلا به نظرم خوب نبود ‌

.قد متوسط و چهره ای که زیاد هم جذاب نبود .

من همیشه توی خیالم دوست داشتم با یک مرد حداقل یک مترو نود ازدواج کنم .

که قیافه خیلی خوبی داشته باشه ‌.تحصیلکرده و متشخص باشه .

هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز با رامین با اون قیافه اش ازدواج کنم .

اولین بار فقط به سلام و علیک و گفتگو پدرم و پختن غذا و کباب روی باربیکیو گذشت .

از اون به بعد هر هفته جمعه ها من وپدرم و رامین باهم میگذروندیم .

یعنی پیک نیک بیرون ،رستوران .

وقتی لیسانس مدیریت بازرگانی گرفتم ،پدرم بهم گفت که میتونم تو شرکت اونها مشغول به کار شم ‌

واز اون به بعد دیدار من با رامین بیشتر شد .

بالاخره باید باهاش خرید میرفتم چون پدرم کار زیادی داشت و باید جلسه و سفر کار میرفت و بیشتر خریدهامو با رامین میرفتم .

راستش کس دیگه رو دوست داشتم حتی با سیامک قرار ازدواج حتی تعداد بچه هامون انتخاب کرده بودیم ‌

یعنی مدتی بود که باهاش حرف میزدم .

وازم خواسته بود باهاش ازدواج کنم .هیچ وقت فکر نمی کردم که با رامین ازدواج کنم .

سیامک یه بوتیک لباس فروشی توی جمهوری داشت که شلوار جین میفروخت ‌

بوتیک مال خودش بود ‌.

نمی دونم چرا ازش خوشم امد اخه خوش هیکل و خوش قیافه بود ‌.

گمونم پدرم فهمید که من با سیامک حرف میزنم .وقتهایی که داشتم باهاش حرف میزدم شنیده بود .

شاید هم دختر عمه ام به عمه ام گفته بود و عمه به پدرم خبر داده بود که من با سیامک قرار ازدواج گذاشتم .

پدرم هم شاید به همین دلیل رامین رو فرستاد تا بی خیال سیامک شم ‌

.

پدر بهم گفت رامین سی درصد شرکت مال رامینه و اون از نظر مالی خیلی بهتر از سیامک بود .

یه ماشین میلیاردی داشت .

ماشینی که سوار میشد هفت میلیارد قیمتش بود .

همیشه میتونست بریز بپاش کنه و اینکه در سطح ما بود .ولی سیامک تنها یه بوتیک داشت و یه ماشین معمولی .

پدرو مادرش ادمهای خوبی بودند دیپلم داشت در حالیکه رامین مهندس بود.

اون سیامک رو هیچ وقت نمی تونست بپذیره یعنی خیلی باهام حرف زد .

واین قدر من رو با رامین هرجا فرستاد تا رامین عاشقم شد و ازم خواستگاری کرد .

نمی دونم چرا حرفهای پدرم وشرایط زندگی و استدلالهاش من رو وادار کرد ازدواج با رامین رو بپذیرم ‌.

الان رفاه کافی دارم ‌البده اگه رامین هم نبود من خونه پدرم در رفاه کامل بودم .

پدرم به اندازه کافی دارایی داشت .

ولی خوب شد .الانم هرروز باهم میریم شرکت .بعضی وقتها باهم دعوامون میشه .

این دوستش پژمان و همسرش وچند تا دوست دیگه اش همیشه با ما رفت وامد دارند .

قرار ه چند روز دیگه بریم خونشون ،اخه مارو شام دعوت کردند .

‌رامین امد ومن اماده ام .

رامین .مریم بیا پایین من دم درم .

مریم .الان میام .

منم الان دم درم ‌

در ماشین رو باز کردم و سوار شدم .

سلام .

سلام ‌.

چه خبر

سلامتی

خبری نیست .

رامین .ماشین رو روشن کرد و به طرف خونه پژمان وگیتی حرکت کرد .

خونشون پارکینگ طبقاتی داره و توی یه برج زندگی میکنند .

دست پختش خیلی خوب نبود ‌البته بدم نبود ‌

.

ولی نگاهاش ورفتاراش شدیدا مشکوک بود .

خیلی با رامین صمیمیه حتی بهش دست داد و باهاش خیلی شوخی میکنه و اینکه اصلا حریم قائل نیست .

حتی بازوشو گرفت وبهش لبخند زد .

ویک جوری شک برانگیز رفتار میکنه .

البته من زیاد اهمیت ندادم و ترجیح دادم فکر کنم که این خصلتشه که باهمه راحته .

اون اصلا حدومرز نمیشناسه .

شام که بد نبود .بعدشامم دسر و چای وقهوه بالاخره صرف شد ‌

.

اخرشب خدا حافظی کردیم برگشتیم خونه .

رامین برام اب میوه اورد ومن خوردم .

صبح نمی تونستم از خواب بیدار شم .

چند وقتیه خیلی خوابم سنگین شده .

یک مدت به همین منوال گذشت .یعنی رامین خیلی مهربون شده بود شبها همیشه فکر چای و اب میوه وغذای من بود .

ولی اصلا دلیل ابن همه پرخوابی رو نمی دونستم .

چندین ماه گذشت یه شب از اب میوه نخوردم ‌.نصف شب با سروصدا از خواب بیدار شدم .

دیدم رامین توی اتاق خواب نیست ،خواستم برم بیرون از اتاق بغلی دیدم صدای اه وناله زن میاد .

رامین ویه زن بهم پیچیده بودن ،زنه خیلی داشت خوش میگذروند صدای جیغش و هی میگفت وای .اخ .

وقتی وارد اتاق شدم و چراغ رو روشن کردم کسی که زیر نور لامپ دیدم بدن سفید ولخت گیتی بود .

شوکه شدم .

نمب دونستم چیکار کنم .

شروع کردم به زدن رامین .

بعد هم یه سیلی کوبیدم در گوش گیتی واز اتاق بیرون امدم .

توی این چند ماه رامین شبها به من قرص خواب میخوروند و گیتی رو میاورد خونه .

اخرش فهمیدم که فقط به خاطر پول پدرم با من ازدواج کرده ‌بخاطر شرکت ‌

.خوب شرایط خانوادگی ما و اینکه پدرم متشخص و پولدار و ما خانواده متشخصی بودیم با من ازدواج کرده بود .وکلا عاشقانه هاش همش فقط یه فیلمنامه بوده ‌

اگه این ازدواج دوام پیدا میکرد معلوم نبود چه بلایی سرمن بیاد .

اون سالها باگیتی رابطه داشته .

بالاخره من جدا شدم وهمه چیز تموم شد ولی دیگه بعد از اون ماجرا عاطفه ای که به سیامک هم داشتم فراموش کردم ‌چون من اون رو انتخاب نکرده بودم ‌.سیامک با یه دختر دیگه ازدواج کرده والان یه دختر یکساله داشت .

پدرم بعد اون ماجرا سهم رامین رو هم خرید و شراکتشون هم تموم شد .منم تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم .

الان فعلا دارم درس میخونم و میخوام تا دکترا درس بخونم .

پدرم گفت فعلا بهتره درس بخونی و از محیط کار فاصله بگیری .

برای شرکت فعلا کس دیگه ای استخدام کرده .

نمی دونم در اینده بخوام ازدواج کنم یانه ولی فعلا دوست دارم ادامه تحصیل بدم .

این ‌جوری بهتره برام .

برچسب‌ها: داستانک ‌، ۳ ساحل
ساحل
سه شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۳
0:11

دلنوشته .ساحل

باید قصه زندگی بنویسم .

قصه زندگی ادمهایی که زندگی میکنند یانه .

شاید یک عالمه قصه باشه که بشه هرروز نوشت .

شایدم باید خودم برم دنبال قصه ها ،داستانها رو بسازم .

ادمهایی که خودم میخوام رو خلق کنم .

این طوری شاید خیلی بهتره که خلق اثر بشه .نه فقط برداشت های خودم رو از زندگی مردم بنویسم .

باید یک ادم خیالی پیدا کنم که بتونم همه رنجها و دردها و خیالات رو توی زندگیش پیاده کنم ،که با یه اسم خیالی ،اونوقت کسی هم ناراحت نشه .

هی خواستم به ادمهای اطرافم فکر کنم ببینم چیزی پیدا میشه ولی فعلا حوصله قصه سازی از اونها رو ندارم .

شاید اونها مشکلات خودشون رو دارند ولی زندگیها شون فعلا برام قابل قصه کردن نیست .شاید در اینده دور همشونو وارد داستانهام کردم و بهشون شخصیت داستانی دادم .

چیزی که الان فهمیدم اینه که داستانهای رئال فعلا طرفدار بیشتر از تخیلی داره .

بخاطرهمینه که بیشتر رمانهایی که توش تخیلی نیست و از زندگی ادمهابرداشت شده

بهترین رمانهای جهانند .

مثل بر باد رفته که مارگارت میچل از زندگی مادربزرگش و خودش وبقیه برداشت کرده .حتی ویکتور هوگو هم بینوایان رو از ادمهای اطرافش الهام گرفته .

حتی شاید مادام بواری و بقیه داستانها هم از زندگی واقعی برداشتهایی هستند که نویسنده بهشون تخیل و بال وپر داده .

یعنی یه قصه کلی داره و بقیه اش ساختن نویسنده است .

دارم بهش فکر میکنم .

فعلا شاید شعر به ذهنم فشار میاره باید وزنهامو عوض کنم .باید به مغزم استراحت بدم .

شعر ها واقعا این مدت روی صدام وگلوم و مغزم وگوشم اثر گذاشتن باعث شدن گوشم و مغزم اذیت شه .

حتی بعضی وقتها صدام رو میگیرند .

نمی دونم چرا این طوریه کلا رو صدام اثر مخرب داره .در حالیکه من شعر هارو فقط مینویسم اونم بداهه .

بدون کار کردن .

بدون خوندن .بعدش میخونم .ولی مغزم هم صدای پیچ ومهره گرفته انگار باید پیچ ومهره هاشو سفت کنم .

ولی این زندگی هم حس خیلی خوشایندی بهم نداده شاید کلا زندگی وادمها بهم صدمه زدن .فعلا دارم فکر میکنم .

برچسب‌ها: دلنوشته ‌ساحل
ساحل
دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳
14:41

۱۵۳.غزلواره .قابل اضافه کردن و ترمیم ‌.ساحل

کاش بازهم تو اون کوچه پیدا شی

برای دیدار دوباره غرق تمنا شی

به پای عشقمون دل و دین رو ببازی

از اون عاشقهای سمج مثل فرهاد شیدا شی

تموم کوچه های رویاها به احترام عشق

گل وگلدون، مثل اسمونهای رویا شی

بازم موقع دیدارمون بارون تندی بگیره

تموم تنت خیس شه ، خیس ورویایی مثل دریا شی

وقتی عشقت تو یادمه ،دیگه دنیا ی برگا

رو خیالی نیست ،توی خیابون خیس بامن تنها شی

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، غزلواره
ساحل
دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳
14:23

۱۵۰.سپید .ساحل

غرق رویاها میشی اما

حقیقت چیز دیگه است

میون این دنیا که هرروز

یه بازی داره تو استین

یه روز تیم این وری

فردا اونوری

بین باختن وبردن

میدونی کی برنده است

شاید این شعر هم شبیه

صدای یک پرنده است

میون شاخه های یک

درخت نشسته

پرنده بالاشو بسته

نشسته اواز میخونه

میون جنگل وباغچه

هزارون گل نشسته

توی جنگل ببین کی سلطانه

که زانوی غم نشسته

نه ان مرغی شو که پرت بکنند

نه ان اهو که گرگ وکفتار

برای خوردنش زخمش بزنند

نه ان گرگی شو که درنده است

میون جنگلها و دشتها دنبال بره است

به دندون میکشه میش وبزرو

نمیره از رو حمله میکنه به گله

به هرشب هزارون میش کشته داره

ولی بیش از یه دونه میش سهمی نداره

نه اون شیری شو که سلطان جنگل

نه اون موشی که ترسوتر از اون نیست

که جاش توی سوراخ موشه

غذاش همیشه توی اشغال

و میون سطل زباله است

نه ترسو باش و نه مثل گرگی

بیا اینجا تو ادم شو نه اینجا

جنگل نه دره نه کوه وبیابون

نیومدی برای دریدن

نه دزدیدن نه بردن

نه کفتاری که از دام مرده

غذا سازی

نه اون روباه پیری که با فریب

وحیله در پی مرغی میون زاغه

که اون مرد چوپون با چماقش

میکوبه سر روباه وشغال وکفتار

نصیب گرگ بیابون اگه امدسراغ گله

چند تاچند تا گلوله تفنگه

که قانون جنگل وحیوونها هم اسون نیست

اگه مرغی عاقبت یا خوراک روباه وشغالی

یا میون دیس کنا ر جعفریها و لیموها

خوابیدی منتظر مهمون بیادش

نه اون کبک وخروسی

نه روباه پیری

نه اون گرگی که خورد چند تا میش رو

عجب نه اسونه ادم بودن

نه اسونه قانون جنگل

عجب سخته قوانین بشر بودن

ولی ادم شو شاید

روزی رهیدی

شاید هم این همه ستم را دیگر ندیدی

برچسب‌ها: ۱۵۰، سپید، ساحل
ساحل
یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳
21:24

شعر .غزلواره .ساحل ۱۵۲‌

چه کس کلام را تبدیل به غزل کرد

غنچه لبهای تورا طعم عسل کرد

از عشق در جهان شورو غلغل افکند

میان عاشقان تورا ضرب المثل کرد

میان اصل وبدل دوری افکند

مس وجود را به طلای ناب بدل کرد

برچسب‌ها: ۱۵۲، غزلواره، شعر، ساحل
ساحل
یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳
16:19

داستانک ۲ .یا خاطره مردمی .ساحل

سلام .

سلام بفرمایید خانم .

امدم موهامو رنگ و مش کنم .

می خواستم ببینم هزینه اش چقدر میشه .

ارایشگر ،یک وپونصد

مشتری ..هاشور ابروهم دارم .

اقا کریم رو که میشناسید .

براتون برای شما کار انجام داده .

ارایشگر .بله ایشون گفتند دخترعموم قراره بیاد ارایشگاه شما ،کارشو انجام بدید هزینه هاشو من پرداخت میکنم .

مشتر ی ،میشه یک کم بیشتر به اقا کریم بگید .

مثلا یک وپونصد رو بگید دوو پونصد .

ارایشگر ،باشه .

اسمتون رو می تونم بدونم خانم .

مشتری بله .

اسم من انیس .

بله .

انیس ,,واسم شمارو من چی صدابزنم .

میخوام مشتری شم .

اسم من نسرین .

باشه میشه کارتتونو بدید .من فردا چه ساعتی بیام .

کارت رومیز بغل اون اینه .

ساعت دوازده و نیم اینجا باشید .

من با تتو کارم هماهنگ کنم .تتو هم برای فردا میخواهید .

انیس ،نه فعلا اول لایت و رنگم انجام بدید .

ابرو و اپیلاسیونم دارم .

تتو بمونه برای هفته بعد .

نسرین باشه .

اخرشب بود .نسرین بعد اینکه مشتریها رو راه انداخت سالنشو بست و امد خونه .البته

چون ماه رمضون بود مشتری برای ارایشگاه کمتر میومد .

کله سحر پاشد و اماده شد رفت سالنشو باز کرد وچند تا مشتری راه انداخت .

ناهید دختر همسایه هم هر از چند گاهی میومد اونجا مینشست .

ساعت دوارده و نیم که شد انیس امد .

یه زن چادری قد کوتاه و لاغر اندام و

و خیلی خیلی معمولی بدون ارایش .

با یه تتوی قدیمی خیلی سیاه پررنگ که خیلی زشت بود .

تقریبا میشه گفت یه تتوی چندش اور .

واقعا چقدر تتو چیز زشتیه .

هر چی بود نسرین با اقا کریم تماس گرفت وهزینه ها رو اعلام کرد .

سلام اقا کریم .هزینه رنگ موی دختر عموتون دو وپونصد میشه .هزینه ابرو و مش هم دو وپونصد .برای تتو هم بعدا پرداخت کنید .سلام خانم بله من همه هزینه ها رو پرداختمیکنم .فقط شما کار خوببهشون ارایئه کنید .

نسرین بله .چشم .

خدا نگهدار .

انیس که داشت قند تو دلش اب میشد هم هزینه کارهاش پرداخت میشد و هم یه پولی تو جیبش میرفت .

بعد از شروع کردن به کار شروع کرد به قصه بافی و تعریف کردن سرکذشت .

بله نسرین خانم من باهمسرم فرار کردم .

نسرین ا چه عجیب چرا .

انیس ،برای اینکه شوهرم یه زن دیگه داشت .شوهر من جواد اقا اراکیه .میدونی چهار تا زن داره .

از اون طرف من رو بهش نمی دادند .

من رو ورداشت و فرار کرد .

نسرین خوب .

بله ،چند تا هوو دارم ‌

شوهرم همه مونو ول کرده .

نسرین چرا .

انیس رفته اراک یه زن دیگه گرفته همونجا مونده .

منم با دوتا بچه موندم .هزینه های زندگیمو پسر عموم کریم میده .

نسرین .خدا خیرش بده .

خوبه کمکت میکنه .

انیس ،بله .این اقا کریم خیلی مهربونه .

نسرین شما انیس خانم گفتید شیرازی هستید .

ولی کریم اقا لرستانی .

اصلا شیرازی با لرستانی چه پسرعمو دختر عمویی .

انیس .به کسی نگید راستشو بخوای پسر عموم نیست دوست پسرمه .

نسرین .وا

بعد هزینه های شما.رو پرداخت میکنه .

انیس بله .

فقط شما مواظب باشید لایت موهام خراب نشه .

نسرین نگران نباشید من کارمو خوب بلدم .

انیس .بله میگفتم این کریم اقا یه همسر زیبا داره .

ولی با منم دوسته و بهم کمک مالی میکنه

میدونید بچه ام مریض بود اونشب امد من و بچه مو برد بیمارستان .

جواد اقا که من و هوومو ول کرده رفته .نه هزینه میده نه میاد خونه ‌‌هر جا یه زن میگیره یه مدتی باهاشه بعد ولش میکنه ‌.الانم رفته سراغ یکی دیگه ‌من موندم و دوتا بچه .

نسرین ‌به نظرمن کار درستی نیست که هزینه هاتو از اون بگیری .

بهتره بری خودت کار کنی .

اره نسرین گفتم بهت واقعا زن زیبایی داره .ولی نمی دونم چرا بامنه .هزینه هامم میده .

نسرین نمی دونم .خوبه باز یکی هواتو داره با دوتا بچه .

بیا موهاتو بشورم . باید پودر دکلره رو از موهات بشورم .

بعدشم باید رنگساژ کنیم .

امشب که کارتت تموم شد رفتی خونه .

چند روز موهاتو با شامپو نشور .

برای تتو هم بگو از نرگس خانم وقت بگیرم .

انیس من تتوی خیلی خوب میخوام .

من زنگ میزنم بهش مواد خوب استفاده کنه .

بعد کار انیس زنگ زد به نرگس ‌.نرگس خانم یه مشتری تتو داشتم مواد عالی میخواد .

نرگس ،خیالتو راحت باشد موادی من درجه یکیس .هیچ که کاری من انجام نمیدید ‌کارم درجه یکیس نسرین جون .

یکشنبه هفته دیگه بهش وقت بدید .

ساعت پنج ونیم .

قیمتشم بگید .

اونم برای شما دو تومان میشد .

باشه نرگس جون .زنگ میزنم بهش میگم .

یکشنبه میبینمت .

فعلا خدا نگهدار .

اخر شب شده بود .نسرین سالنو بست ورفت خونه .

ساحل
شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳
20:35

۱۵۱.غزلواره .ساحل .غزل

امشب غم تو زندانی قلب من است

،🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

ان شب لب تو بر دل من بوسه زد و رفت

خیال و خواب تو دور خانه من پرسه زدو رفت

امد خیال دل من در حرمت گشت پاک

لب من بر درب طلای حرمت بوسه زد ورفت

امدم تا پاک شوم از هر چه تباهیست وشر

گرد حرمت گشتم وگشتم عاقبت پاهای من خسته شدورفت

گفتم که شفاعتی بکن از دل من ،از دل من

کجاست شفاعتت ،کو سپرم ،سپرم شکسته شد و رفت

یک سپری بده به من که دیگر این همه نیاید بلا

تو ان روح بزرگ و پاکی ،از کرمت دست دشمنم بسته شد ورفت

گرچه من به تن دورم از حرمت ای جان دلم

گرفتار مرز هاست پای دلم ،ولی دلم زدوریت شکسته شد ورفت

بیا تو وصله پینه کن دلم را از این همه شکستگی

که این دلم از این همه جورو‌ستم خسته شد ورفت

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۵۱
ساحل
شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳
15:23

سپید .۱۴۸.ساحل

به اینه ای سپرده ای مرا

اینه یکدم درد مرا نمی داند

در پس اندیشه ایینه چیست ؟هیچ

من از این هیچ ها زیاد دیده ام

که هیچ از هیچ ها بر نمی اید

دلم از این هیچ بزرگ بسیار

گرفت اندوه مرا ایینه نمی داند

لب از گفتن ببندم یانه

یا که ایینه خواندن نمی داند

در پس ایینه مگر داستانی هست

یا که در دل ایینه عشقی پنهانی هست

کم از ایینه بگو که ایینه هیچ ندارد از خویش

تا کی دل مرا بفریبی به ایینه ای

از این همه بازی خسته و کشیده ام کنار

که راز دلم را ایینه نمی داند

ایینه اگر خالی بر گوشه لبهایی هست

در خویش مینمایاند

وگاهی دروغ میگوید

دنیای دلم را ایینه از کجا می بیند

اگر ایینه راست میگوید

چندین شعری برای من بسراید

وهزار ویکشب تازه شهرزادی

دیگر را روایت کند در

این مقال

که میگنجد هزار ان کلام

بیاید ایینه قصه های تازه

از شهر های پریهای افسانه ای

وعشق ها و جنگها سر کند

و من روای داستانم

من شهرزاد میشوم اندر این قصه

وراوی ایینه بنماید من بنویسم

اگر ایینه های جهان چیزی دارند

انگوری ،سیبی ،یا که یک شیشه عطری بیاورند

من که گلویم خشک شد از گفتن

ایینه راست میگوید یک لیوان

ابی بدهد دست من و دستمالی

برای پاک کردن اشکهایم از غم روزگار

ایینه چه داری بنما در افکار

اگر قدحی می داری خود بنوش

ومست شو

روایت کن قصه های بی سانسور

که تیغ زیادی نخورده باشد

ونه چندان بی پرده که خلقی خرده بگیرند

ومرا برانند از گفتن و نوشتن

مرا می لازم نیست

که بی می میگذرد روزگارم

نه چنانم که مست شوم

نه معتاد باده دیگرانم

نه من اندیشه دارم می بزنم

جامم بکوبم بر جام کسی

که من بی نیازم از می انگور

کجا مست شوم

هر خلقی را دلخوشی چیزیست

که می را برای دل من دلخوشی نیست

انکس میرودپی با ده وجام

که از خویش ندارد هیچ

جان خالی از عشق

وقلب خالی از مهر

با ده پناه من نیست

که پناهی جاودانی میجستم

وایینه درمان دلم نیست

ایینه نه اندوهم میکاهد

نه مرهم به زخمهایم میگذارد

نه دستی می اورد پیش

نه پا پس میگذارد و دست برمیدارد

ایینه تعریف کن

تعریف کن

شعری و قصه ای بنویس .

برچسب‌ها: ۱۴۸، ساحل، سپید
ساحل
شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳
14:48
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />