سپید .نیمایی .۱۵۵.ساحل
تن ابی دریاهاست
چه تماشاگه خوبیست دریاها
که منظر عشق وصفاهاست
مرغ دریایی زیرک پی ماهیهاست
طفل دلم کودکست هنوز در رویاهاست
از حالت ان چشم مستت پیداست
که دلداده ای دل در کف دستت بنهاده ای
در پی دوست اماکه مدام از جانب دوست
هزاران عشوه هایت ،چه ملایم ،چه لطیف
پی عشقی گم گشته خودرا میجویی
گه در میان ستارگان گه برروی زمین
گاه در دریایی گاهی در خشکی
گاهی پی کاهی ،علفی برای اسب رویایی
گهی از طفل دلت در عذابی که در عین سادگی
گشته بازیچه
اشناها همه بیگانه شدند و رفتند
بیگانه ها دیگر کجا رفتند
در دلت اشوب به پاست
ان همه عشقی که دادی همه بر باد هواست
بیگانگی عشق دوری زدوست
برروی زمین چه میجویی
همه بیگانه صفت پی معشوق هوایی
که نیستش نه تمثیل ونه جسم و رویایی
همه در اغوش گرفته رویای خویش
انچه تو میخواهی شاید گشته نیست
یک چهره از او در عالم هستی نیست
پنهان شده رویای تو در میان اوهام
در میان اوهام تن و جان را چه میجویی
که جز خیالی در میانه اوهام نیست
کاش در چرخ فلک میگشتی پی جاهی
یا مقامی یا منصب و پول ونصب و
انچه میجویی گویی نیست
گفتم به عالم هستی انچه بود
گفت هیچ نیست
هوا هست و دل در قفس سینه اسیر
چشم تری و احساسی ناب
شعری هست وکلامی و قصه ای
طولانی از غصه ایام که کرده دلهای زیادی پریشان
نشستی به زانوی غم چرا برخیز وبیا
دوری چرا ؟این همه دوری چرا ؟
مشعل عشقت گشته خاموش
با سخن عقل گو سخن بسیار
این دل بازیچه هر بیگانه و اشنا نیست