خاطره
اخر شبی نوشتن شده سرگرمی وتفریح من .
دیشب شب خیلی خوبی بود .
چون برای اقای م تولد گرفتیم .اونم با دلارام عزیز و بقیه رفتیم یه رستوران تو منطقه چیتگر .
گفتن بریم جای خلوت بشینیم ولی خواستم برم موسیقی زنده گوش بدم .
همه جور موسیقی میخوند از لیلا فروهر کرفته تا علیرضا طلیسچی و بقیه .
من که خیلی اهنگ های خاص گوش میدم .
یعنی کلا یکی از سرگرمیهام گوش دادن اهنگ بوده .
ولی الان اصلا حوصله هیچ اهنگی رو ندارم .
یعنی کلا علاقمو به هر اهنگی از دست دادم .
اونم خیلی کم امکان داره گوشمو روشن کنم و اهنگ ترکیه ای گوش کنم .
اصلا حوصله هیچ صدایی روندارم .
اونم شاید تاتلیس یا ماهسون بجز اون نداشتم .
البته اونم امکانش کمه .
البته کارم خیلی زیاده وقت ندارم از اونطرف هر از مدتی یه چیزی به سرم میزنه تا سرگرمی جدید برای خودم درست کنم .
تا زندگیم برام خیلی خسته کننده و کسالت اور نباشه .
بعضی وقتها میخواستم زبان فرانسه یاد بگیرم .
با خودم گفتم چقدر عمرمو حروم میکنم بگذار یه چیزی یاد بگیرم .
اونم یه مدتی گوش دادم فایل صوتی .
چه میدونم .
الان که سرگرمی زیاد دارم ولی عاشق زبان فرانسه ام خیلی قشنگه .دوست دارمش حداقل .
البته کارایی وجهانی بودن زبان انگلیسی خیلی بیشتره و بین المللی البته
برای اونم خیلی وقت پیشها کوشش کردم .
ولی شاید بتونم یا نه
چه میدونم .
فعلا که دلارام داره کلاس انگلیسی میره وقراره مدرک بین المللی بگیره .
فعلا که شرایط رفتن به خارج فراهم نیست
منم زیاد دلیل نمی دیدم شاید برم .
البته انگلیسی که چیزی نیست .
من که فعلا انگلیسی به کارم نمی امد
فعلا دارم نقاشی چهارمم رو میکشم .
نقاشی کلبه جنگلیم خیلی عالی شد خودم دوستش دارم .
اگه نقاشی چهارمم تموم شه حتما سبک امپرسیونیسم رو فرا میگیرم .
یه کتاب هم گرفتم که در مورد شعر و نویسندگی هست خیلی عالیه .
میخواستم کتاب انتخاب کنم دودل بودم از الکساندر دوما وردارم یا اینو با خودم گفتم
انشاللع دفعه بعد رمان بر میدارم .
رمان قبلی که خوندم مادام بواری بود .
یه رمان فرانسوی در مورد خانم بواری که با یه دکتر ازدواج میکنه تو سنین پایین و بعد میبینه تو زندگیش عشق نیست و همسرش ادم سرد و بی احساسیه .
وشاید زیاد بهش اهمیت نمیداده و شور واحساس کافی نداشته تا غرایض بواری رو راضی کنه واون دچار افسردگی میشه وبا اولین کسی که سر راهش قرار میگیره که نقشه کشیده بوده بیاد باهاش دوست شه دوست میشه و رابطه برقرار میکنه و بعد
که بواری عاشقش میشه ومی خواد باهاش فرار کنه تو همو ن شرایط رها میکنه ومیره
واون بعد از مدتی بیماری وشوک بخاطر ترک معشوقش
باز با فرد جدید اشنا و وارد رابطه میشه .هیچ کدوم رو شوهرش نمی فهمه و در اخر بخاطر فقر وبدهی مجبور میشه از معشوق اولش که دوباره برگشته بود به شهر تقاضای پول میکنه تا بدهیشو بده واون بهش میگه چنین پولی نداره .
مادام بواری به وسایل خونه رودولف نگاه میکنه و میگه ادمی که پول نداره این همه وسایل گران قیمت جمع نمیکنه دورش و بعد برمیگرده وخودشو میکشه .
واقعا مجبور میشه تو سن جوانی خودکشی کنه .
واقعا اون مرد یعنی ردلف کارش همین بود از راه بدر کردن زنها .
بعد یه زن رو با عشق دروغینش و بازی فریب میده واز احساسش سو استفاده میکنه .
و وقتی بهش اعتماد میکنه ترکش میکنه و درست زمانی که بهش نیاز مالی پیدا میکنه دست رد زه سینه اش میزنه .
هر چیه این داستانم تموم شد بردم پسش دادم .
من که سرگرمی پیدا میکنم واسه خودم .
یک جوری میگذرونم که نیاز نباشه با کسی حرف بزنم و نیاز به کسی نداشته باشم .
این ماهم ماه خیلی شلوغیه کار زیاد دارم .
شایدم باز هم شروع کردم به یادگیری یه چیزی خاص
خوب چقدر میشه اهنگ گوش داد تازه یاد گیری یه زبان جدید یه سرگرمی خوبیه
این طوری احساس بهتری دارم .
اخه صدای هیچ خواننده ای تو ایران دوست ندارم .
اصلا دیگه اهنگ دوست ندارم .
دلم خیلی ازادی بیشتری میخواذ مثلا مسافرت به یه کشور جدید .
شاید خیلی چیزها
اصلا دوست ندارم مرزها رو
البته مرزها باید باشند چون مردم کشورهای دیگه مارو حتما دوست نخواهند داشت .
همه ی قدرتها همیشه سعی در نگه. اشتن مرزها دارند .
میگفتن که مرزها رو سیاستمدارها وجود اوردند برای بوجود اوردن کشور و داشتن قدرت .
ولی وقتی تعصب و نژاد پرستی در جاهای دیگه وجود داره .
مثلا توی اینترنت خوندم که ترکیه ای ها اصلا از ایرانیها خوششون نمیاد .
المانیها نژاد پرستن
یا یک ایرانی همیشه در خارج از کشورش یه اجنبی و بیگانه است .
ولی هرچیه طی هزاران سال اینها تو مغز مردم رفته و کاریش نمیشه کرد
چون مردم در گذشته در صلح زندگی نکرد ن و سیاستمدارها همیشه کارشون گسترش قدرت و مرز و گسترش دارایی کشور بوده وهر چیزی که نداشتن با حمله بدست می اوردند .
زمانی که بین المللی نبود و سازمان مللی نبود .
الانم حتی سازمان ملل هم زورش به کشورهای بزرگ و قوی نمیرسه مثلا نمی تونه جلوی پوتین یا رییس جمهور امریکا. کاری کنه .
وهوچنین جنگ بر قراره وپوتین تو نست به اکراین حمله کنه .
والان اسراییل داره غزه رو میکوبه .
البته من باید زندگیم. بکنم و پاسدار ونیرو برای حفظ وامنیت تو مرزها زیاد هست .
چه میدونم .بهتره افکارمو جمع کنم دور خودم وببینم چه باید کرد تا خودم بهتر ز