ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

خاطره

اخر شبی نوشتن شده سرگرمی وتفریح من .

دیشب شب خیلی خوبی بود .

چون برای اقای م تولد گرفتیم .اونم با دلارام عزیز و بقیه رفتیم یه رستوران تو منطقه چیتگر .

گفتن بریم جای خلوت بشینیم ولی خواستم برم موسیقی زنده گوش بدم .

همه جور موسیقی میخوند از لیلا فروهر کرفته تا علیرضا طلیسچی و بقیه .

من که خیلی اهنگ های خاص گوش میدم .

یعنی کلا یکی از سرگرمیهام گوش دادن اهنگ بوده .

ولی الان اصلا حوصله هیچ اهنگی رو ندارم .

یعنی کلا علاقمو به هر اهنگی از دست دادم .

اونم خیلی کم امکان داره گوشمو روشن کنم و اهنگ ترکیه ای گوش کنم .

اصلا حوصله هیچ صدایی روندارم .

اونم شاید تاتلیس یا ماهسون بجز اون نداشتم .

البته اونم امکانش کمه .

البته کارم خیلی زیاده وقت ندارم از اونطرف هر از مدتی یه چیزی به سرم میزنه تا سرگرمی جدید برای خودم درست کنم .

تا زندگیم برام خیلی خسته کننده و کسالت اور نباشه .

بعضی وقتها میخواستم زبان فرانسه یاد بگیرم ‌.

با خودم گفتم چقدر عمرمو حروم میکنم بگذار یه چیزی یاد بگیرم .

اونم یه مدتی گوش دادم فایل صوتی .

چه میدونم .

الان که سرگرمی زیاد دارم ولی عاشق زبان فرانسه ام خیلی قشنگه .دوست دارمش حداقل .

البته کارایی وجهانی بودن زبان انگلیسی خیلی بیشتره و بین المللی البته

برای اونم خیلی وقت پیشها کوشش کردم .

ولی شاید بتونم یا نه

چه میدونم .

فعلا که دلارام داره کلاس انگلیسی میره وقراره مدرک بین المللی بگیره .

فعلا که شرایط رفتن به خارج فراهم نیست

منم زیاد دلیل نمی دیدم شاید برم .

البته انگلیسی که چیزی نیست .

من که فعلا انگلیسی به کارم نمی امد

فعلا دارم نقاشی چهارمم رو میکشم .

نقاشی کلبه جنگلیم خیلی عالی شد خودم دوستش دارم .

اگه نقاشی چهارمم تموم شه حتما سبک امپرسیونیسم رو فرا میگیرم .

یه کتاب هم گرفتم که در مورد شعر و نویسندگی هست خیلی عالیه .

میخواستم کتاب انتخاب کنم دودل بودم از الکساندر دوما وردارم یا اینو با خودم گفتم

انشاللع دفعه بعد رمان بر میدارم .

رمان قبلی که خوندم مادام بواری بود ‌‌‌.

یه رمان فرانسوی در مورد خانم بواری که با یه دکتر ازدواج میکنه تو سنین پایین و بعد میبینه تو زندگیش عشق نیست و همسرش ادم سرد و بی احساسیه .

وشاید زیاد بهش اهمیت نمیداده و شور واحساس کافی نداشته تا غرایض بواری رو راضی کنه واون دچار افسردگی میشه وبا اولین کسی که سر راهش قرار میگیره که نقشه کشیده بوده بیاد باهاش دوست شه دوست میشه و رابطه برقرار میکنه و بعد

که بواری عاشقش میشه ومی خواد باهاش فرار کنه تو همو ن شرایط رها میکنه ومیره

واون بعد از مدتی بیماری وشوک بخاطر ترک معشوقش

باز با فرد جدید اشنا و وارد رابطه میشه .هیچ کدوم رو شوهرش نمی فهمه و در اخر بخاطر فقر وبدهی مجبور میشه از معشوق اولش که دوباره برگشته بود به شهر تقاضای پول میکنه تا بدهیشو بده واون بهش میگه چنین پولی نداره .

مادام بواری به وسایل خونه رودولف نگاه میکنه و میگه ادمی که پول نداره این همه وسایل گران قیمت جمع نمیکنه دورش و بعد برمیگرده وخودشو میکشه .

واقعا مجبور میشه تو سن جوانی خودکشی کنه .

واقعا اون مرد یعنی ردلف کارش همین بود از راه بدر کردن زنها .

بعد یه زن رو با عشق دروغینش و بازی فریب میده واز احساسش سو استفاده میکنه .

و وقتی بهش اعتماد میکنه ترکش میکنه و درست زمانی که بهش نیاز مالی پیدا میکنه دست رد زه سینه اش میزنه .

هر چیه این داستانم تموم شد بردم پسش دادم .

من که سرگرمی پیدا میکنم واسه خودم .

یک جوری میگذرونم که نیاز نباشه با کسی حرف بزنم و نیاز به کسی نداشته باشم .

این ماهم ماه خیلی شلوغیه کار زیاد دارم .

شایدم باز هم شروع کردم به یادگیری یه چیزی خاص

خوب چقدر میشه اهنگ گوش داد تازه یاد گیری یه زبان جدید یه سرگرمی خوبیه

این طوری احساس بهتری دارم .

اخه صدای هیچ خواننده ای تو ایران دوست ندارم .

اصلا دیگه اهنگ دوست ندارم .

دلم خیلی ازادی بیشتری میخواذ مثلا مسافرت به یه کشور جدید .

شاید خیلی چیزها

اصلا دوست ندارم مرزها رو

البته مرزها باید باشند چون مردم کشورهای دیگه مارو حتما دوست نخواهند داشت .

همه ی قدرتها همیشه سعی در نگه. اشتن مرزها دارند .

میگفتن که مرزها رو سیاستمدارها وجود اوردند برای بوجود اوردن کشور و داشتن قدرت .

ولی وقتی تعصب و نژاد پرستی در جاهای دیگه وجود داره .

مثلا توی اینترنت خوندم که ترکیه ای ها اصلا از ایرانیها خوششون نمیاد .

المانیها نژاد پرستن

یا یک ایرانی همیشه در خارج از کشورش یه اجنبی و بیگانه است .

ولی هرچیه طی هزاران سال اینها تو مغز مردم رفته و کاریش نمیشه کرد

چون مردم در گذشته در صلح زندگی نکرد ن و سیاستمدارها همیشه کارشون گسترش قدرت و مرز و گسترش دارایی کشور بوده وهر چیزی که نداشتن با حمله بدست می اوردند .

زمانی که بین المللی نبود و سازمان مللی نبود .

الانم حتی سازمان ملل هم زورش به کشورهای بزرگ و قوی نمیرسه مثلا نمی تونه جلوی پوتین یا رییس جمهور امریکا. کاری کنه .

وهوچنین جنگ بر قراره وپوتین تو نست به اکراین حمله کنه .

والان اسراییل داره غزه رو میکوبه .

البته من باید زندگیم. بکنم و پاسدار ونیرو برای حفظ وامنیت تو مرزها زیاد هست .

چه میدونم .بهتره افکارمو جمع کنم دور خودم وببینم چه باید کرد تا خودم بهتر ز

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۲
1:42

قصه عشق نافرجام .سپید ‌.شعز .ساحل

صدایت گرم وگیرا بود بی نهایت

دوچشمانت مثال اهنربا

می ربود از من احساس مرا

دلم میگفت از عشق بر نمیگردم

ولی افسوس دوران عاشقی طی شد

چه تفاخرها می کردم به تو

چه زیبایی بی نهایتی حس میکردم در خودم

پیش خودم داشتم وسواسها

تا که هر کس نگردد همرهم

به خود گفتم ای دل صبر کن

عشق او تورا میبرد بر اسمانها

خودم را سوار بر احساس عشق کردم

ولی نمی دانستم ابریست عشق تو

چو ن که روزی باران ببارد

من میفتم مانند باران

در خیابانها وکوچه ها سیلا ب گشتم

اخر مسیر سیلاب کجاست

هم مسیر فاضلاب یا رودها

خیال عاشقی سردر گمم کرده بود

اهداف زندگی را از سرم گم کرده بود

نمی دانستم اینده چیست چه باید کرد

به خودگفتم که این احساس مستی میدهد

می پرستت میکند معشوقه چشمان مستت میکند

چشم به اینده نداشت چشمان من

خماری عشق مرا برده بود در دریای می

نمی دانستم در زندگی باید هدف داشت

همه بوسیدن و بوییدن و عاشقانه بودن

همه جام می وباده خوردن مست کردن

الکل عشق مستت میکند فارغ از هستت میکند

میبرد از یاد اینده را میبینی همیشه همین لحظه را

گفتم چه عشقی چه شوری چه بازی قشنگی

چه زیبایم بی همتایم مثالم نیست در اسمانها

روزی که تمام شد عشق او از زندگی

نگاهی به خودم کردم ببینم چه دارم

چه در پیمانه ودر چنته دارم

ازاین عمر گرانی که شد نصیبم

که وقت وعشق خود.را صرف اتینا کرده ام من

کس به زیبایی تنها نانی نمی دهد

من چه در سفره وانبانه وخانه دارم

از ان عشق اتشین ومستی او

چه مانده برای شبهای تنهایی من

اگر نانی نباشد چه کس میدهد روزی من

کسی پشت سرم نیست دستم جز در دست خودم نیست

از ان قصه های او جز باد در دست من نیست

گفته هایش باد هوا بود باد بردش تا مکانی

من سوار ابر احساس وباران در کوچه های زمستانی

به سردی گراییده بود احساس نابش

همه یخ بسته و قندیل بسته بود زبانش

دو پاهایش زسم بود رفت در طویله

فقط زبانی داشت بهر ستودن

نه نانی داشت نه خانی داشت نه خانمانی

نه سفره نه انگیزه نه کار وکاردانی

نه خاندانی نه تباری و ایل و دارو نداری

همه کشک بود ومشک احساس او که از دوغش می تراوید

می ریخت دوغ احساسش زمشکش بعد از دروغش

همه زندگی را برده بود ان دوغ ومشکش

نگاهی کردم به کشک ومشکش

زدم مشکش پاره کردم دوغش ریختم

رفتم پی کار و بار خود به جایی

که ارم به دستانم خانمانی

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲
16:49

رویاها .ساحل .غزل .سپید

چه رویاها بود مرا از بودنت

غرق شادی میشدم از امدنت

کلام گنگ میشد وقتی تو می امدی

سلام اولین کلام بود لحظه ی رسیدنت

میگفتم که عشق را تمامی نثارت میکنم

چه عشقی داشتم درکنار بودنت

چشم من از شوق دیدار نمی خفت

در خوشی ولذت بودیم لحظه ی پیوستنت

این تنم چون می گلگون وچون اتشم

میسوخت برای لحظه های بوسیدنت

من در این میان زار میگشتم گاهی

لیک غمهای دلم میرفت وقت گفتنت

چه ها داشتیم پنهانی از همه در عشق ومستی

خوش بود دل من دقایق از عشق گقتنت

شنبه هایم به جمعه های بی غم میپیوست

من همه فکر م توبودی تو فکریک زن خوشبخت

من زتو دل نکندم هیچ گاه ای عشق

لیک تو بودی سخت گریان دم دل کندنت

برچسب‌ها: ساحل، شعر، غزل، سپید
ساحل
شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲
16:27

بااجازه تو ن دوستان این شعر قبل. تا هفتادو پنج درصد وزن داره .

وبروزن مفاعیلن هست .

وهموزن این خرقه که مندارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی سروده شده .

در ضمن من اصلا قرار نیست کلاسیک یا نو بنویسم ،به سبک خودم مینویسم .

البته همشون وزن و اهنگ خاص خودش رو. داره .

واختیارشاعری دارم .

در ضمن گاهی فقط دارم احساسم رو مینویسم و اصلا که گفته باید همیشه قافیه درست باشع ‌‌‌‌‌

دوست دارم شعر هایی با اهنگ و موسیقی وبدون کلمات تکراری وقافیه هم بنویسم

که کلاوزن داشته باشه و قافیه وردیف نداشته باشه .

من اصلا کلمات تکراری دوست ندارم.

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۲
23:24

بااجازه تو ن دوستان این شعر قبل. تا هفتادو پنج درصد وزن داره .

وبروزن مفاعیلن هست .

وهموزن این خرقه که مندارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی سروده شده .

در ضمن من اصلا قرار نیست کلاسیک یا نو بنویسم ،به سبک خودم مینویسم .

البته همشون وزن و اهنگ خاص خودش رو. داره .

واختیارشاعری دارم .

در ضمن گاهی فقط دارم احساسم رو مینویسم و اصلا که گفته باید همیشه قافیه درست باشع ‌‌‌‌‌

دوست دارم شعر هایی با اهنگ و موسیقی وبدون کلمات تکراری وقافیه هم بنویسم

که کلاوزن داشته باشه و قافیه وردیف

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۲
23:23

خیال تو .غزل .سپید .ساحل

خیال تو یک روزمثل باران به چمنزار زد ورفت

رویای تو یک شب به خواب من امدو رفت

دل من در طلبت از بستر صبر بیرون شد امدنت مثل رنگین کمان به شهر کمانه زد ورفت

چشم من وز پی دیدارتو خواب نداشت

چشمان تو اما در خواب شد و رفت

وز حسرت دیدار تو ای دوست خون شد دل من

دریغا که دل تو در پی دیدار که بی تاب شد ورفت

گفتم چو نسیم پیچم بر موی ورویت

روی تو بیگانه صفت ا زما روی پیچید و رفت

شب به شب از دوری تو دل من ناله ها کرد

اما که لب بیگانه ی تو یک لب دیگر بوسید و رفت

از مستی دیدار تو وعشق بیهوش شدم

چون که هوشیار شدم جلوه ی تواوهامی شد ورفت

چو شمع سوختم دم نزدم در اتش غم چونکه تمام شد

شعله ی من پروانه ی تو از بر من پرزد ورفت

برچسب‌ها: ساحل، سپید، غزل
ساحل
جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۲
8:11

یک روز خاص.روایت شعر گونه .سپید راوی ساحل‌

امشبم یک شب دیگر سرمیشود

میرود روی شبها ی دگر

پنجمین شنبه از هفته

از روزها ی بهمن است .

این روز یک روز دیگر است

ماه بهمن به سر میشود چند روز دگر

برج دلو است و میریزد باران وبرف برسر این زمین

کاش که بدانی این فصل بهاری دیگراست

من عاشقم بر سرماو برف ویخ

می بوسم اسمان ابریش

یک دم نمی دهم بهصد ساعت از فصل دیگرش

بهمن ماه عشق است

ماه میلاد ماه من است

رفته بودم این روز را پی ورزش

چنان بود پر زبانو باشگاهش

هر کسی دمبل به دست یک کسی هالتر میزد

مربی هم اون وسط دور دور میزد

من که زدم اسمیت سینه

یک دونه دو دونه نه ده تا دونه

چهار ستی با پروانه زدم

هی بالا کشیدم زدم اب و نفس کشیدم

امروزم گذشت توکلاس خودم

اخر ورزشم از باشگاه بیرون زدم بیرون زدم

یواش یواش امدم به خونمون رسیدم

یه پیشی تپل پشمالو دیدم

مبگفت پیشی دوست من میشی

من بیام در خونتون غذا میدی به من یانه

گفتم پیشی جون اره که میدم

تو بیا در خونمون میو میوکن واسه من

هرروزی واست استیک وهمبرگر میدم

فیله میدم بخوای هم شیر نون میدم

بیا در خونمون پیشی من بشو

هر دم وهرساعت بده واسه من دم تکون

ای پیشی مهربون مهمون کوچمون بشین سر کوچمون فراری بده موشها رو

بیا دنبال من هر جامیرم پیشی مهربون خودم بشو

پیشی هی سرشو دادش تکون

شایدم گفتش باشه میام توی کوچتون

امدم من رسیدم در خونمون

امدم بالا نشستم توی خونمون

یه چند تا تخم مرغ اب پزی نوش کردم

به خودم گفتم عزیزم نوش جون

پاشدم رفتم در مارکتمون نشستم اونجا

تا غروب وشب شدو امدم باز خونمون

الانم اینجام کنج اتاق خونمون

دلارام جون من گرفته تولد واسه مجی جون

ولی من نیستم دعوت کرده دوستاش رودعوت دلی جون

گفته مامان وبابا رو جدا دعوت میکنم توی خونمون

حالا باید کادو بدیم به موجی جون

دلی جونم خیلی میگیره سخت .

داره واسواس توی همه کاراش

خیلی میده به قروفرش اهمیت

خودشو ازار میده باهمه کاراش

دختر ناز منه ولی توی اخلاقاش

خیلی شبیه یه مادره

ولی بازم منم که باید بهش بگم عزیز قلب من .

خودتو ازار نده زندگی کن

خودتو رنج نده

هی حرص نخور بی خیال خیلی چیزا باش میگذره

باید مواظبش باشم هواشونو داشته باشم

حالا ببینم چی میشه بعد ا مینویسم

الان که دیگه دیره باید بخوابم

باید یه پد بردارم با یه کمی میسلا ر

این صورتمو پاک بکنم

بعدش باید کمی تونر بپاشم به صورتم

بعدش یک کمی کرم یا روغن بزنم به صورتک

دندونام مونده بشورم

بعدم بگیرم بخوابم .

ببینم تا فردا چی میشه

خدا بزرگه شاید فرداها بهتربشه

به امید اون خدا میگذره روزگارمون

به امید اون خدا غم رو راه ندیم به قلبمون

الهی

ساحل
جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۲
1:12

پری دریایی کوچک.سپید .ساحل

دگر دیراست برای عاشقی

برای عاشق ماندن و از عشق گفتن

زمانی دخترکی بودم

میان خرمن گندمزار گیسویم

میشکفت هردم هزاران گل صحرایی

کجا بودی بیخبر از زلف وگیسویم

نوازشهایت ،بوسه هایت ان عشقهای

اتشینت سهم من نبود از زندگی

لبهای تو از اغاز بوسه میزد بررخ بیگانگان .

بیگانه بامن بیگانه بود سرانگشتانت با سر زلفم

نه قد رعنا دیدی از ما نه رنگین کمانی از احساسهایم .

چه بیگانه غریبه با نگاهم

من از عاشق شدن نمی ترسیدم زمانی که عشق

را نمیشناختم که چه رسواییها به بار ارد

ولی نه تو هم اهل عاشقی از زلف وگیسو نبودی

نفس هایت به داغی اتشفشان نمی دانم گوش های کدام نا محرمی را داغ میکرد

ولی سردی و بیگانگی هایش تا ابد مال من بود

دگر دیراست برای اغازی دوباره برای تولد

گرفتن و عشق ورزی ها

دلم خون است از تو از او از هرکسی که امد یا نیامد

دگربیگانه هستم یک غریبه نا اشنایم با مردان سرزمینی که دوستش دارم

بجز از خاک واب و قدری هوا و مقداری دلتنگی

بجز علفهای هرزی که میبینم در باغچه ها

وگلهای وحشی صحرایی ودیداری شاید گاهی

انهم سالی یاچند سالی سهم من نیست

من از دریا و صحرا ودشت حتی از ان گلها که میشکفند در دامن کوه سهم دارم

ولی از تو نه بیگانه ام رفته از مردم دور گشته

شبیه نور و رویا شبیه یک منظومه در دوردستها

مهجور و رفته ام من از همه

زمانی دختری بودم که گه گاهی شاید لبخندی شادی اندکی مهمان لبهایم بود

ولی اکنون همه لبخندهایم هم رفته

شبم خالیست از رویای بودن تو

منم ماننده خدایان اساطیری

یکه وتنها همه خدایان باستان مرده اند

منم تنها تنهایی تنها

به دنبال خدایی که نشانی هم ندارم از او

منم اندک احساسی و لبهایی که شعر میخوانند

ودستانی که دوست دارند گلها را میان گلدانها بکارند

نه گیتاری که بنوازم گاهی که شاید بخوانماوازی

مانند بلبلی بی ساز دهان بسته وخاموشم دراین کنج مهجوری

پناهم به جز خدا و ابر وباران و سقفم اسمان و زمین هم خانه ام

نه پنداری که مسافری بیگانه از یک ستاره یا سیاره مادر زیک کهکشان دیگر

شاید هم فقط تولد یافته جسمانی به زور و خواهش یک مادر بیگانه از سیاره هستم

نمی دانم چرا در میان بیگانگان از روح وجسمم تولد یافته ام

و عمری زهر هجر و بیگانگی با مردمی ناجور میزنند برقلب من زخمی

کماکان این درد ادامه دارد تا روز پایان

میدانم که تا ابد نخواهم داشت هیچ اشنایی

مانند یک بیگانه از کشوری دور اینجا

گویی زبانم زبان دیگریست

دگر دیراست برای عاشقی جانم

دگر برای غمهای عشق تاب وتحمل نیست .

الهه ی عشق کشیده از عشق بیرون

به ساحل نشسته کشتی احساس لنگرها

دگر میل رفتن به دریاهای طوفانی و گشتن

میان امواج سهمگین اقیانوس و مردن در عشق مرده

ان پری دریایی زیبای کوچولو که گهگاهی

به ساحل میامد و فکرش دیدن شاهزاده

رویاها بود بی خیال عاشقی گشته

اوهم دیگر عاقل گشته وخود را نمی سپارد

دست هیچ شاهزاده تا اورا برد در قعر خوشبختی

خودش میداند که خوشبختی را باید اول در دستان خود جوید

بسازد دنیای خویش را

میداند که هیچ شاهزاده خوش کامی به بار نارد

اری اری برای خیلی چیزها دیراست

ولی شاید بشود نفس کشید ولبخندی زد

به دنیایی که همیشه تازیانه به دست

در حال کوبیدن شلاق بر پشت مردم است

هیچ کس نمی داند اخر کدامین انسان خوش است

بگذار فردا خواهم فهمید

وشاید هم بعد بنویسم که چه خواهد شد

اکنون دیرست

شب از نیمه گذشته و ساعت دویی است

که هیچ کس بیدار نیست

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۲
4:2

تنهاکاری که فعلا میتونم بکنم حرف نزدن .

فقط سکوت سکوت

وبی محلی به اونهاست .

حداقل با حرف نزدن و درگیر نشدن با ادمهای روانی ادم هم روانش سالمتر میمونه هم اسیب بدنی نمی خوره .

هر چی بیشتر فکر کنم یا بگم اونها چکار کردن بدتر ذهنم بهم میریزه اعصابم خرد تر میشه .بهترین کار فاصله گرفتن وجدایی وسکوت هستش .

شاید نشه عالی زندگی کردو خوب

ولی با همچین ادمهایی فقط میشه نفس کشید و مرگ رو تو زندگی تجربه کرد .

دلم خیلی وقته میخوادهمه چیزو جدا کنم

ولی همه کار وزندگی رو اون پسره قاطی کرد گذاشت اونجا

درضمن هر کاری خواستم بکنم هی تهدیدم کردن

ول شون کن همیشه احساس میکنم اگه تو پروزشگاه بزرگ میشدم اوضاع بهتری داشتم .

حداقل اختیارم دست خودم بود .هر موقع دلم خواست جدا شم یا زندگی کنم یا چه کاره باشم .

داشتن این ادمها باعث شده همه چیز رو به زور و فشار بهم تحمیل کنندبا تهدید به قتل با خفه کردن با تهمت زدن و ازار روانی .

چون اونها با اینن

چون همه جوره باهمن چون باهم همه کاری کردن .

در کل همشون موجودات وحشتناکین

فقط با کشتن تهدید به قتل

هیچ اختیاری وجود نداره که من بگم تو زندگیم اشتباه کردم یا نه

چون همه چیزشون زوریه

من فقط به تنهایی خودم پناه بردم واینکه باهاشون حرف نزنم .

به جای اینکه ازادی واقعی داشته باشم

یه ازادی کاذب دروغین دارم .

به جای یه زندگی واقعی داشته باشم میون یک مشت ادم قلابی با نقش های دروغین افتادم .

که اصلابخواهی فکرکنی هستن در حقیقت مثل حباب میترکن ومحو میشن .

یعنی کلا یک مشت دروغ هستند که اویزون زندگی من شدن .

از یک طرف واقعی نیستن ووجود ندارن وکاذبن ازیک طرف هم تهدید میکنند و ازار روانی میرسونن بعد غیب میشن

کلا مثل اجنه میمونن همشون

انگار تسخیرشده شیطانن

امدن تا نگذارن زندگی کنم وروی اسایش رو ببینم و من رو به بد راهه و کج راهه بکشونن

دوست دارم یه سوزن بگیرم دستم همه حبابها را بترکونم و تلویزیون رو خاموش کنم واصلا از دیوار درش بیارم بندازمش اشغالی

هیچ فیلمی نگاه نکنم تا تموم این ادم قلابیهای نقش باز از زندگیم محو ونابود شن

هیچ کدوم مثل یک انسان رفتارنکردن

ولشون کن ار تلویزیون متنفرم

یعنی حالم ازش بهم میخوره

دقیقا نقش این اشغال قلابی ها رو توی فیلمها پیدا کردم ولی دقیقا نمیدونم به‌چه علتی این همه ادم قلابی ونکبت جمع

کردن دورم .

ساحل
دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲
16:52

به نام خدا

هیچ حال وحوصله ندارم .

​​​​​​یعنی دوست ندارم با هیچ احدی حرف بزنم .

گوشیم مشکل داره تایپ نمی کنه .قرار شده گوشی بگیرم .

این گوشی هم قرضیه .

باطریش خراب شده .

این روزا کلاسکوت کردم با هیچکس حرف نمیزنم .

اونروز زنگ زدن شامدعوتم کردن نرفتم .

دلارام با داداشیش رفت .

اینم انگار انتن ها وماهواره اش از جای دیگه کوک میشه

بهش گفتم تو اصلا شخصیت نداری ‌‌

من که گفتم نمیرم شروع کرد به فحش دادن به من مثل همیشه

اکبر جونش دوروز رفته بود مسافرت جنی شده بود .

مثل روانیها رفتارکرد .

بهش گفتم مادر خودم دعوت کرده نمیرم تو چرا عصبانی میشی فحش میدی .

شروع کرد به توهین وفحاشی

مثل ادمی که میترسه .

شخصیت نداره وهمه زندگیشوبا همه شریکع

به حدی دوروزه فحاشی بد رفتاری کرد

به من گفت بگذار بروچرا طلاق نمیگیری بری

بگذار برو گم شو خونه مادرت

طلاق بگیر .

به من هزار جور برچسب تهمت وچرت وپرت چسبوند .

به همه ی همشهریهای پدرم فحشداد وگفت همشون خرابن دختراشون طلاقین

بهم کفت من رو میده با ماشین زیر کنن من هم گفتم بیجا میکنی

من مثل تو هزاران کثافت کاری ندارم از مرگ بت سم .

اگه بمیرم خدا وخودم هستم .تو باید از مرگ بترسی

به قدری پرش میکنن

رفتم مارکت بهم فحش داد وجلو مشتریها شروع به فحاشی کرد

یه مشتری پرسید شما چی هم هستید گفتم هیچی .

چند روز اکبر نبود مثل دیوانه ها بود

انگار معتاد همجنس بازیه این قدر که کرمهاش

روانشو میریزن بهم هرروز باید شوهر داشته باشه .

تازه اکبرهم تنهایی سیرش نمیکنه

بعضی روزها باید با کسای دیگه بره

بد جور معتاد همجنس بازی و شیشه است .

چرت و چرند نموند سرهم نکنه بارم نکنه

ولی من شام اونها هم نرفتم چون همین اشغال گوه رو اونعا پیدا کردن چپوندن زندگی من تا الان به زور نگهش داشتن حتی ازش باج گرفتن تا نگهش دارن .

دستشون باهاش تو یه کاسه است که هم ازشون میترسه هم بهشون با ج میده .

والا چه دلیلی داره طرف اونهاحرف بزنه .

همش الکی حرف میزنه بهم میگه طلاق بگیر برو

ولی دروغ میگه چون همونها روهزار بار به جونم انداخته

حتی بهم گفته که مرگ داداشم تقصیر اینها بوده

گفتم تو مگه نمی گفتی مگه ندیدی داداشتو کشتیم طلاق بگیری اون یکی خانواده تو میکشیم

چند سال من رو نگه داشتی به زور واذیت

الان هم همین جور من طلاق نمیگبرم

اصلا معلوم نشد چطوری برادرم رو کشتن

البته بعدش میگه نه همین جور بگذاربرو یعنی بدون طلاق

دقیقا همون سالی که گذاشتم رفتم رفت بهشون پول داد برام جادو بگیرن

شاید هم شیشه کشیدن اون طور بلا سرم اوردن

اینها اصلا ادم نیستن هیچ کدوم همشون یک مشت عوضین

همه اش فیلمشه

خود پفیوثش همه اش داره فیلم بازی میکنع .

دقیقا یک سری میگفت من پاس میدم به اونها اونها پاس میدن به من

کلا دیوانه است

من اگه میتونستم جدا شم حتما جدا میشدم

ولی این دیوانه فقط داره فیلم بازی میکنع واونها هم میدونن این بی عرضه اشغالع

دارن ازش سو استفاده میکنن

خودش معلوم نیست چه غلطایی کرده پیش اونها الان مجبورش کردن من رو ‌‌‌‌‌‌پاس بده به اونها

والاسری قبل مگه برادرم رو نکشید اینجا وبعد هم خودش شروع کرد به فحشدادن

این اشغال هیچ چیز شخصی خانوادگی نداره .

این رو اونها چپوندن

تو این مدت که فهمیدن این رفته کمپ شیشه مصرف میکنع

پسر خاله هام هی پی ام دادن تو اینستا منم پیجمو حذف کردم .

از قصد پیجمو حذف کردم فامیلا پیدام نکنن .

حتی اگع بتونم از ابنجامیرم جایی دیگه پیدام نکنن .

برا چی بخوام باهاشون رفت وامد کنم .

اگه مادرم میخواست من شوهرداشته باشم میکذاشت جدا شم برم شوهر کنم .به زور این حیون رو نگه نمیداشت

خودش باج بگیره ازش بعد گند کاراشون ر بیاد

اصلازه اونها. ربط نداره من چه کار میکنم

خودش از هزار تا کثافت کاریسر دراورده زبونشم درازع

برو پی کارت بابا

من پیش تو پیغمبرم

اندازه تو گوهکاری ندارم

چند ساله نشستم گوشه خونه اشپزی کردم به بچه و خونهام رسیدم تو. شب تا صبح چندین سال داشتیتو مسافر خونه ها با دزدا و معتاد کارتن خوابهای ولگرد همجنس بازی میکردی

تو کی فهمیدی پسر داری کی مدرسه اش رفتی

کی فهمبدی دختر داری

همه کاراشون من کردم من بهشون رسیدم من رفتم وخودشون کاراشون کردن .تو همه شبها ول تو خیابونعا بودی .منم تنها بودم

فقط امده بودی بیچاره ام کنی

الان اگه خانواده من پشت من بودن من مینشستم واسه توی اشغال غذا میپختم

تو بری راحتتر همجنس بازی کن ی حیوان

خانواده من پشتم بودن سرتو میبریدن اشغال

جای گوسفند

یکباردست رو م بلندمیکردی دستتو میشکستن

من میدونم که تو یه اشغالی

میدونم خانواده ام قلابی ان .

همه چیز رو میدونم اصلا ازدواجی وجود نداره

تو یه جنس قلابیهستی چون اگه ادم حسابی تو زندگیم بود هیچ حیوون دیگه ای تو زندگیم جا نمیشد .اگه مرد درست .حسابی بودی

یک مشت قاچاق فروش نمی تونستن هرروز بیان سرراهمبگن عاشق منن

حداقل پنجاه درصد پسرهای محله بهم گفتن من رودوست دارن

پسرهای خیلی خوشگل تحصیلکرده بهم گفتن عاشقمن

​​​​​​ من اگه میخواستم باکسی باشم ادم قحط نیست

برم با پیر پاتالها ونکبتها و کونیها بریزم روهم .

من مثل تو کثیف نبودم

من به هرکسی نگاه نمیکنم

من پول نداشتم اره طلامو فروختم

من پول نداشتم رفتم دنبال کار ولی دنبال خلاف نرفتم

تنها موندم تنها خوابیدم ولی اشغالهارو جمع نکردم دورم .

رنج کشیذم ولی نرفتم معتاد شم .

کتک خوردم ولی ولگرذ نشدم توهین کردن ولی نرفتم فاحشه بشم .

تنهایی رنج بی پولی همه بدبختیها رو تنهاییکشبدم

مادرم هیچ وقت هبچ کاری برام نکردحتی نفهمید

تو چهار سال شب از خونه بیرونم کردی پسرها به زورمیخواستن ببرمن خونشون ولی نرفتم .

پسرهای هجده ساله جوان خوشگل نه نکبتها

بدبخت

هر چقدرپول هم میخواستم بهم میدادن ولی من بخاطر پول طرف کسی نرفتم

خودم طلامو فروختم .رفتم هرسری دنبال خرید طلا وسکه خریدم فروختم

هیچ وقت هم بی پول نشدم .با اون حال که تو میخواستی من رو به همه بفروشی

بعد تو کی هستی

اون شب پسره میگفت میکشمت

باز هم وقتی نیست روانی میشی

چون شیشه میزنی حالیت نیست

یادت رفته رفتی کمپ دفعه دیگه میبرم میندازم کمپ دولتی

یکسال دوسال بمونی جونت در بیاد

من رو تهدید به این میکنی که باماشین زیرم میکنن

چون شام نرفتم خونه مادرم .

غلط میکنی

عرضه داری من رو بکش .

من هم اگه بتونم حتما تورو میکشم

من اشتباه کردم

باید قبلتر ها که همیشه ول بودی شیشه میگذاشتم تو ماشینت

اون وقت به من ربط نداشت

بایدلوت میدادم سرت میرفت بالای دار

واقعا تحمل کردم همه بدیهاتو ولی میدونم که نه زنده ات یک قرون میارزه نه مرده ات هزار تومان

حیف قبر حیف ختم حیف من بیام سر خاک گوهی مثل تو .

ساحل
دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲
1:11

راهی به تو.سپید .غزل .شعر .ساحل

ان راه که جویم راهی به تو باشد

هرچه که گویم سخنی به تو باشد

هر نام که خوانم نام توباشد

هر که را جویم ان تو باشد

خلقی در اتش در خاک تو را جویند

ملت دیگر در بارگه افلاک تو را پویند

مردمی در مستی دنبال تو باشند

جمعی دیگر در عالم هوشیاری دنبال تو باشند

یک عده ی دیگر سر برسجاده گذارند

گروهی سر را سوی اسمانها ارند

کسی را در مهر وتسبیح در پی تو باشد

فردی دیگر را مهر وتسبیح بهرام و زهره باشد

قرنها در میخانه ها را بستی

خود در خم خانه ها بنشستی

هر چه پیمانه بود این همه سال بشکستی

گفتی که کس دیگر نکند مستی

هیچ کس نداند تو کجاها بنشستی

در مکه ویثرب جویند تو را ملتی

هر که تو را جوید به دین خویش

هر زبانی هر دینی گویندنام تو بیش

برچسب‌ها: ساحل، سپید، غزل، شعر
ساحل
شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲
17:16

بدلها .سپید .شعر .ساحل .

یک شهر باران خورده ی خیس

جفت چشمان شبنم خورده ی خیس

من وباران وچتری نم خورده ی خیس

لبانی گویای راز وکسانی که می گویند هیس

صدای شرشر باران به ناودان

گنجشککانی در سرما لرزان وخیس

کمی مهلت بده جانا به من از زندگی

هر چه میخواهم از زندگی میگویند نیس

لاله هایی پژ مرده از غم حتی زیر باران

نمی دانم لاله ها را در دل غم کیس

بریدم از همه یافتم تنهایی را

گوشه نشینی و عزلت را هم گویند نیس

ترک یاران کرده ام ای همنشینان

عمریست میگویند به عالم محبت هم نیس

برفلک میگذشت ابری گفتم سخن با او بگویم

ولی نه شاید اوهم در غم های من شریک نیس

به هر که رو میکنم پشت میکند برمن

نمی دانم به دستش خنجری هست یا نیس

نه یاروهمدمی نه عاشقی نه مبتلایی

کسی را در دل غم هیچ کس دیگر نیس

به جای انگبین به شکر کرده ام خو

خدایا همان را هم می گویند نیس

بدلها فراوان گشته اند در جهان

هیچ کس اصل، همه میگویند نیس

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه بیستم بهمن ۱۴۰۲
7:14

لیلای تو من نیستم

در پی لیلایی همچو مجنون

اینجا بهر چه میگردی

لیلای تومن نیستم

اینجا به اشتباه میگردی

من الفم تو نون

تورا گرچه گرفته عشق وجنون

انجا که منم لیلا نتواند قدم زد

انچه که گویم شیرین نتواند دم زد

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۲
21:16

بیستون .غزل .ساحل

ای که دل من به تو خوکرده

تورا از جهان جستجو کرده

دوست دار و مبتلا به تو

از همه گلها تورا بوکرده

دار وندار جهان را کرده رها

از همه عالم فقط به تو روکرده

میل وتمنای دل من همه تو

جهان را در پی تو زیروروکرده

مشهور جهان گشته چون شمع درعشق

همچون پروانه به شمعی سوکرده

جز عشق تو در سرمن نیست

همچوفرهاد دل درپی تو هوای کو کرده

میگویند بیستون را عشق کنده

دل من هم هوای کندن کو کرده

قسم به عشق زلف کمند تورا دیده

و دل من خانه در گیسو کرده

برچسب‌ها: ساحل، غزل
ساحل
پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۲
21:9

شاید داستان نوشتن زیاد سخت نباشه .

شاید بشه داستانها رو بوجود اورد .

حتی توزندگی واقعی

یک زندگی بسازی شبیه جم تی وی واسه یارو

بره کیف کنه .

با هر کس یک جور باید رفتار شه .

و همه مثل هم نیستند .

با بعضیها باید مهربون بود .

ولی با بعضی ادمها نه .

بعضی وقتها بابد سکوت کرد .بعضی وقتها باید حرف زد .

بعضی وقتها باید داد زد .

بعضی وقتها نباید داد زد .

وقتی دیگه دیدی داد فایده نداره

وقتی دیدی طرفت زبون حالیش نیست .

یکجور دیگه باید باهاش رفتار شه .

هیچ ادمی از نظر خلقی صد در صد شبیه کس دیگه نیست .

هر ادمی تو یه محیط و اداب ورسوم وخانواده بزرگ شده .

یکی خانواده اش ادمن

یه عده هم ولنگار و بی سر پان و بی خانواده .

یکی خدایی پیامبری مثلا حالیشه تازه همون هم ادم درست وحسابی نیست

وای به کسی که دین نداره .

از نظر اخلاقی وقتی کسی از کسی بالای سرش حساب نبره دیگه نمیشه گفت چه کارها میتونه بکنه .

یعنی هیچقانون وهیچ زنی نمی تونه اون ادم رو مقید کنه .

اصلا اگه انسانیت اخلاق ودین نباشه هیچ جور نمیشه مردم رو وادار کرد که خوب رفتار کنند .

اونو قت یه عده میان وضد خیلی چیزها حرف میزنند .

مثلا ادم اگه قراره بمیره و اخرتی در کار نباشه اصلا چه دلیل داره به کسی مقید باشه .

یا اصلا گناه یا خطا چه معنی داره .

البته شاید قانونی به نام انسانیت وجود داشته باشه

ولی نودونه در صدمذهب و همه ترسها مال زنهاست

یعنی در باطن مردها به هیچچیز مقید نیستند .

فقط مارو گول میزنن همین ‌.

بیشتر ادمهای دغل باز هر کاری میکنند .

هر چیه با همه ادمها نمیشه مثل هم رفتارکرد

مهر بونی همجواب گو نیست .

جنگیدن هم با بعضی درست نیست .

دوستی هم درست نیست .

محبت هم درست نیست .

خیلی چیزها هست که دوست ندارم توضیح بدم .

ولی بعضیها لیاقت ندارن باهاشون درست رفتار شه .

الان چندین ساله تو جامعه جنگ خارجی نیست .

از طرف اعراب هبچ حمله ای صورت نگرفته

صدامی در کار نیست ومرزها مثلا ارامه

بعد میان توی همین اینستا واسه جنگ قادسیه هزار وچهارصد سال پیش واسه علی بن ابی طالب و حسین و محمد و سعد ابی وقاص فحش مینویسند

بعد میگن اونها حمله کردن گردن ملت ایران رو زدن مردم رو کشتن .

زبون مردم پارس رو بریدن .

خوب الان که علی بن ابی طالب نیست

تو مرز جنگ نیست

تو چرا همیشه در جنگی

چرا تو دادسرایی

چرا خانواده تو تهدید به قتل میکنی

چرا معتادی

چرا ولگردی

چرا پول نداری

چرا اسایش نداری

چرا زنتو تهدید به قتل میکنی

چرا قمار میکنی

چرا همبشه مثل خر زندگی میکنی

میبنی تو باید همیشه مرزهات به خطر بیفته

تو بایدهمیشه جنگ باشه بری جنگ یا بکشنت یا بکشی

حالا کهجنگ نیست میخوای زنتو بکشی پسرتو بکشی

تو خوی وحشی غیر انسانی داری

بدون شیشه والکل نمی تونی زندگی کنی

تو همیشه باید بالاسرت شمشیر باشه

تو باید مرزت ناامن بشه

باید تهدیدت کنن جوانتوبفرستی جنگ خودت بری جنگ بمیری

تو همیشه به اسکندر وصدام وچنگیز خان نیاز داری .

اونها مقصر نبودن

تو هیچ وقت نمیتونی کشورتو درست کنی

ولی میتونی یه زن رو بکشی تهدید به مرگشکنی

میتونی اذیتش کنی

ولی زورت به چنگیزها واسکندر وعلی بن ابی طالبها نمیرسه

تقصیر عربها نبود هزار وچهار ثد سال پیش

تقصیرتویه

تو نیاز زه جنگ وناامنی داری

تو ادم کشی وحشی هستی

باید مرزت تهدید بشه

چرا یک زن روتهدید میکنی

راست میگی بروجنگ

یه جنگ جهانی بساز برو

خوش امدی

به نامنی و جنگ

رفتی همه جای جهانجنک.راه انداختی

مرز ناامن دلت میخواد .

من بهت هدیه میکنم .

بروجنگ جهانی سوم

ساحل
چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲
1:13

یک روز خاص

الان ساعت بیست وسه وسی ودو دقیقه از روز شنبه ای از ماه بهمن هست .

دوازده بهمن تولدم بود ,دلارام برام تولد گرفت من بودم و دلارام یه کادویی و کیکی برام گرفته بود .

از ش متشکرم .

یه کیک بنفش و یاسی با پروانه های بنفش ویاسی و برام لباس گرفته بود .

تولدم هیچ کار خاصی نکردم ,اصلا هیچ جشنی دوست ندارم .

این روزها هوا خیلی سرد شده دوروز که اصلا نرفتم مارکت چون دونفر اونجا بودن .

منم موندم خونه .

همچنان مشغول باشگاه و نقاشی هستم و در حال تموم کردن سومین بوم وشروع بوم جدیدم هستم ,

اگه این بوم جدید که برای دلارام میکشم تموم شه میخوام یه رشته جدید کار کنم یعنی برم نقاشی امپرسیونیسم و بعدش هم تکسچر .

فعلا دارم یک منظره جنگلی با کلبه رو میکشم .

وای خدا

قلم موی جدید باید بگیرم ولی مدتهاست هیچ کجا نرفتم .

همه اش اینجام .

امروز ناهار مرغ گذاشتم بعد رفتم باشگاه یه برنامه تمرینی جدید گرفتم .

همه برنامه هام چهار ستی هست .

چهار ست ده تایی .

اولین روز تمرینم باید پا بزنم .اسکاتها فرق میکنه .با دستگاههای جور واجور .

امروز تمرین دست بود .

وسرشانه .بگذار بگم که با چی شروع کردم با اسکای .

بعد هم رفتم سراغ تمرین بیشتر تمرین با کراس اور بود .کراس اور های این ماهم خیلی سخته .

هیپ تراست هالتر داشتم با برنامه سوپر ست تمرینی .سوپر هیپ تراست با کیک بک بود با کراس دقیقا اسمش یادم نیست .

یک تمرینات سختی دارم وقتی تموم میشن باید استراحت کنم .

خیلی دوست داشتم کلاس رقص هم ثبت نام کنم اونم برای شادی خودم وتنوع دادن به زندگیم .مربی فقط رقص های عربی وفارسی بلده .

البته بخاطر سختی تمرینات بدنسازی و اینکه دوست ندارم زیاد تو خیابون تردد کنم

اصلا دوست ندارم هی این راه رو برم .

از اونطرف همین بدنسازی خودش سنگینه

یادمه چند سال پیش تمرینات رقص عربی میرفتم هم بدنسازی

کلا رقص خیلی انرژی میخواست .

واینکه تمرینات یادت بمونه .

البته بستگی به خود ادم داره .

خود رقص به این راحتیها هم نیست وقتی بخواهی به صورت حرفه ای کار کنی و با ریتم جور در بیاد باید موسیقی روهم بدونی

اونم باید وقت بگذاری

البته برای تنوع شاید خوب باشه و اینکه ادم یه سرگرمی برای خودش درست کنه که به خیلی چیزا فکر نکنه .

ولی من کلا الان کلی کار دورم هست .

البته بهش فکر میکنم ولی مثلا مد نظرم فقط رقص ایرانی نیست

البته دوست داشتم رقص روسی .اسپانیایی و سالسا و لاتین یاد بگیرم

اونم اصلا دیگه برام مهم نیست یعنی تو گذشته دوست داشتم .

الان این قدر کارم زیاده که وقت ندارم .

البته شاید باید به خودم کمی شادی هدیه بدم و کارهایی که قلبا بهشون علاقمندم رو انجام بدم برای خودم بهتر باشه .

و اصلا فکر هیچ احدی رو نکنم.

کی به کیه

منم و خودم کسی نیست بهم بگه چیکار کن نکن .

بچه که نیستم .

البته دلارام هم گفت اگه دوست داری چرا کلاس رقص نمیری .

شایدرقص از افسردگی و احساس غم دورم کنع .

چه میدونم .

بعداز ظهرهم رفتم مارکت تا شب .

تو این روزا باهیچ کس گفتگو نمی کنم و سعی میکنم با هیچ کس حرف نزنم .

رابطه های خیلی محدود و گفتگویی که وجود نداره .

بعضی وقتها میرم مارکت فقط کنترل میکنم

ببینم چی هست نیست بعضی وقتها بهشون میگم چی بخرن .

و چی کار کنند تو این مدت بیشتز اون اکبر اقا و اقاش دوتایی بودن ومن غروبا می رفتم .

چه میدونم .

اون بابای بچه ها که خودش از بچه پنج ساله بدتره یکی باید مراقب کاراش باشه تا گند بالا نیاره

چون همیشه یه گندی درست میکنه

ولش میکنی میبینی همه چیزو خراب کرده .

همیشه غر میزنه همیشه زیر لب فحش میده

و کلا اعصاب نداره .

ولش کن ارزش گفتن نداره .

هرچیه همینه که هست .

هر چی هم بهشون بگی بازم همونن

فعلا که داره میگذره .

سعی میکنم باهاش حرف نزنم چون اعصابدرگیری با اونها رو ندارم .

مجبورم سکوت کنم چون همیشه بهم اسیب زدن و این قدر اذیت شدم مجبور شدم حرف نزنم .

مجبورم ساکت بمونم چون چاره ندارم .

مجبورم خودم رو مشغول کنم .

وکلا بی خیال همه باشم .

هرچیه همیشه باید خدارو شکر کرد .

چاره چیه .

اینم شانس منه یه ادم اسگول معتاد روانی افتاده گیرم

همیشه اعصابم.رو خرد کنه شاید اینم بخت منه

ولی چاره داشتم بهتر زندگی کنم

ایا میشد بهتر باشه

نه .

توی گذشته همه چیز داغونتر بوده .

من فقط همیشه مجبورم حرف نزنم همین .

وقتی میدونم ارزش نداره نباید در موردش حرف بزنم .

نباید حرف بزنم .

من دارم با خودم زندگی میکنم.

ولش کن ولش کن ولش کن

حالا الان خوابم میاد .

بعدا به همه چیز فکر میکنم .

شاید اینجا مناسب نیست هر چیزی نوشته بشه

تازه هر کی باید مشکلات خودش رو به تنها یی حل کنه .

شاید چیزی باشه باید توی یکجای خصوصینوشته بشه نه اینجا

شاید اشتباه باشه

البته کسایی که من رو میشناسن وبلاگ شخصی ندارن

من با اسم واقعیم نمی نویسم

و البته امکان داره یه عده خاص که خیلی کمند بدونن من کی ام

ولی تا جایی که میدونم کسانی که میشناسم وبلاگ ندارند .

ساحل
یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۲
1:41

بوسه بر بال جبریل بزن !سپید .شعر نو .🌹

یک روز به دیدارت خواهم امد

برای تو دسته گل نرگسی خواهم اورد

قفس هزار ساله ی عشق را خواهم شکست

برای تو یک سبد از قلب بلوری خواهم اورد

نفسم را گره زده بود به نفست

زانفاس قدسی عشق برای تو نفسی خواهم اورد

به جبریل گفته بودم تا بیاورد سلام عشق را

روز ی زمیکال برای تو پری خواهم اورد

رسالت عشق روزی رسد به اخر

برای تو روزی از وصال عشق خبری خواهم اورد

من وباری تعالی جدا نیستیم از هم

از خداوند روزی برای تو سلامی خواهم اورد

مرا به بوسه عشق چه نیاز است

روزی از بال جبریل برای تو بوسه ای خواهم اورد

من وجبریل به یک خانه نشستیم

گفت جبریل هر ان چه بخواهی خواهم اورد

به اسمان ابری سلام کن به برف به امید

من از اسمانها برایت سلامی خواهم اورد

بیا باهم ببوسیم اسمان را اب را خاک را

من هم روزی برای دنیا سلامی خواهم اورد

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲
16:23

بهشت در اردیبهشت .غزل .شعر .سپید .ساحل

زدیبا پوشیده دشت پیرهن

زاطلس گلگون به تن کرده کو ه دامن

مراد دل همین است

دیدن رنگ رنگ دره ودشت

در گشتن فصل بهارو گلگشت

در موسم گل هزاران خیال است

یکیشان دیدن یاران خیال است

موسم گل من ویارم به گلگشت

پروانه ای برشانه ام نشست

من ودیدار دانه های خفته ی خاک

فصل بهار میرویند به روی خاک

گلی که زنده گشته میان دره وکوه

گل کوهی گل کوهی دلم را برده از دست

مرا با گلهای وحشی کوه خویشی هست

به بوی گلهای وحشی شویم مست

موسم گل به می چه حاجت است

نوای چه چه بلبل میان دره ودشت

به به چه دلخوشی ازعالم هست

صدای قمری و صدای بلبلی مست

به دنبال جفت میخواندی مست

یار یکدیگرند بلبل وگل

در این فصل منم مهمان گل وبلبل

بیا اردیبهشت نشانت میدهم من بهشت

که جای جای ایرانم بهشت است اردیبهشت

شقایق ها ونسرین ها ولاله ها

نیلوفرها وبنفشه ها وپروانه ها

نشانی از بهشت اخراست

با این همه زیبایی در اردیبهشت

دگر کس نپرسد بهشت در اخر هست

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر سپید
ساحل
پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۲
23:47

پرده.غزل .ساحل

روزی که زاین پرده به در ایم

به قیمت جان هم مگر اینجا به سرایم

اسوده شوم زین جهان هست ونیست

خندان لب ومست سوی جهان دیگر ایم

هر چه از بیش وکم دیدم در جهان فانی

همه غم بود ونیستی کاش زنیستی به درایم

زندگی شاه وگدایان همگی غم بود

کاش که من به شاهی جهانی دیگر ایم

همه دلبستگی هایش چند روزه بود

از این همه دربدری چون ایل به در ایم

لب نگشودم تا گله کنم از جهان

می نویسم لیک روزی که رفتم دیگر مگر اینجا درایم

چوسی مرغ پربگشایم از قاف

سدر نشین در جنتی الماوی برحیدر ایم

گنه نیست مرا زین جهان فانی

گداخت جان من در اتش دنیا بیگنه به برایم

کس ندارد خبر از اسرار الهی

کاش روزی به اسرار الهی به درایم

نفسی نیست مهلت تازه کنم نفسی

نفس زنان وخسته از جهان به جهان دیگر ایم

چوپرسند چه دیدی در عالم خاکی

چه گویم ندانم هیچ ندیدم بی هنر ایم

هنر عشق ورزیدن نیست کار خلق

تهیدست از عشق خلق جهان به جهان دیگر ایم

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۲
14:4

هزار گنجشک را دیدم

پرنده ای ابی میانشان

از این شاخه به ان شاخه میپریدند

روزی از بهار از چند سال پیش

پرنده ابی فکر میکرد گنجشک است .

نمی دانم مرغ کدام قفس بود که فرار کرده بود ,

شده بود یکی از گنجشکها

بال خود را نمیدید که با گنجشکها فرق دارد ,شاید تا اخر عمرش در دسته گنجشکهابماند ،

خودش هم نمی داند کیست ،

چه برسد به گنجشکها

میان گنجشکها خیلی معلوم بود.چون رنگش ابی بود .

دوبار شاید سه بار دیدمش .

برایم جالب بود .

ساحل
سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲
19:5

حقیقت.ادبی .ساحل .سپید

به دنبال کدام حقیقتی

به دنبال کدام عشق

در پی کدام زندگی

واقعیت چیز دیگریست

همیشه واقعیت چیز دیگریست

هیچ وقت از جسمت بیرون نیامده ای

تا بتوانی همه چیز را بکاوی

در اسمانهای خارج از سیاره به پرواز در نیامده ای

هیچگاه همه جای زمین را کنکاش نکرده ای

و در یک ان همه جا نبوده ای بدانی

چه کس هست چه کس نیست

وهیچ وقت دنیای بعدرا هم ندیده ای

هیچ گاه به هیچ سیاره همسایه سفر نکرده ای

در این زمین گیر افتاده ای

همه چیز را ندیده ای ونمی دانی

هیچ چیز را نمیشود رد کرد یا قبول کرد

همیشه واقعیتها دیده نمی شوند

گاهی عمر ها کفاف نمی دهد

گاه امکان نیست به همه جای هستی سفر کنی

وهمه جار ا دنبال خدا بگردی

یا روی زمین دنبال کسی بگردی

وقتی جسم وزمان ومکان تورا محدود کرده

وحتی مذهب محدودتر

وحتی نمی دانی واقعیت چیست

انگاه که مردم از بدبختی ناله میکنند

می گویند خدا کجاست

چرا کمک نمیکند

و در بیشتر زمانها همه مذهبی ها در درون کافرند

هیچ کس نمی داند خدا کجاست

هیچ کس نمی داند اخرت کجاست

بعد دنیا رو محدودتر وکوچکتر میکنند

بعد همه چیز حرام میشود

رها کن

فقط دوست دارم زندگی کنم

واهمیت ندهم واقعیت چیست

وقتی همه دروغ میگویند وخیانت میکنند

دوست دارم کار ی انجام بدهم که راضی باشم

تا انسان پاک و درستکار خالی ریایی باشم

ولی باعث عذاب دیگران باشم

میخواهم خودرا از رنجهای همیشگی برهانم

برچسب‌ها: ساحل، سپید، ادبی
ساحل
سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲
17:37

لذات جهانی.سپید .ادبی روایی .ساحل

هرکسی را پیشه ایست

لیک هیچ کس مشغول کار خویش نیست

عاشقان در های عشق را بسته اند

عارفان از جهان هست ونیست رخت بر بسته اند

عالمان درگاه او از دوعالم چشم فروبسته اند

ربنا و ربناها ی مردمی دیگر رسد کجا

علمهای پیشین از جهان رفته اند

چشمهای مردم این جهانی گشته است

دلها به هر چه هست پشت کرده اند

کس نیست تا بداند راز غیب

علام الغیوب را از چشم مردم پنهان کرده اند

هر چه نام است ننگ است وبیش نیست

این جهان تنگ است و بیش نیست

مردمی که دنبال کمها رفته اند

بیش ها را رها کرده چشم بر بیش بسته اند

خالی از لطف وصفاست

گرنباشد روح عشق

مردمان به همین چند قلم لذات جهانی دل بسته اند

خورد وخوراک و پوش و دام

نیست هر چیزی که بالاتر است از جنس روح واحساس قابل لمس

انگاه به همین دیده ها خو کرده اند

هیچ کس نمی داند چیست پس ان اینه ها

گویی چشمان مردم به روی اینه ها بسته اند

برچسب‌ها: ساحل، سپید، ادبی روایی
ساحل
دوشنبه نهم بهمن ۱۴۰۲
16:33

قاف وقافیه ها

زندگی چیست ؟

این سوالیست که میپرسم از ذهن خویش ؟

امده ام چه کنم ؟

اینجا کجاست ؟

چه کس اورده برایم این همه انبوه غم ؟

چرا زاده شدم میان خلقی که نمی فهمند مرا ؟

میخواستم برود انبوه اندوه !

نباشد هیچ گرهی میان ابرو !

نفسی اسودگی میخواستم

کنج خلوتی

هیچ کس نباشد مزاحم اسودگی ام

رنج کجا پیدا کرد مرا ؟

چه کس نشانی مرا داد به رنج ؟

تنهایی کی پیدا کرد مرا ؟

می رود عمر بازهمنیست اسودگی ام ؟

شب به شب از خود میپسرم که چه کس اورد دراین محنتگاهم ؟

چه کسی دشمن بود با خوشبختی ؟

چه کسی گفت که چنین باید بگذرد روزگارم ؟

به همه ی اندوهها خندیدم !

به صورت بدبختی کوبیدم سیلی سختی ؟

اینه درد را اینه بیچارگی را زدم بامشت شکستم

به صورت هر که دشمنی کرد سیلی کوبیدم

هر چه رنج امد

امروز وفردا همه را به دیوار کوبیدم

زیر پا گذاشتم هر چه ناسزا بود

خود را از رنج بالا کشیدم

ماند زیر پایم هر که دشمن جانم بود

دیگر هیچ اهریمن ندیدم

سیلاب بلا امد لیک نرسید تا زانو

درد امد اندوه امد ولی رفت زیر پا

لگدی کوبیدم به هر در بسته

با پتک و اهنگشودم

تب کردم در تب سوختم .

اتش درونم را با اب درمان نمودم

اب را خاک را هر چه بود گرد اوردم

نترسیدم از تنهایی نترسیدم از رنج

رفت هر چه بود رفت هر چه بود

بی اعتنا به کمها

سر براوردم از بالای رنجها

بی اعتنا بودم در زندگی به رنگها

تا رسیدم به سی مرغ وقاف

به دنبال عنقا در پی قاف

سربراوردم میان قافیه ها

پی خضر رفتم پی اب حیات

اکنون اینجام میان قافیه ها

برچسب‌ها: ساحل
ساحل
شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۲
18:56

ای عشق.غزل .ساحل

ای عشق همه بهانه از تو

ای عشق همه فسانه از تو

شعر وغزل وترانه از تو

ساحل و دریا وکرانه از تو

شام وسحر ناله عاشقانه از تو

سودای دل و می وپیاله از تو

نوش و نیش وزبانه از تو

دوش وسحر وشبانه از تو

مه ومهر وستاره ازتو

که وکوه وسیاره از تو

ای عشق ای عشق

بقیه تو فردا مینویسم

حالا این اینجا باشه

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲
3:45

لاف عشق

تو از عشق میگفتی ‌ویک روز تورا باد برد

ان همه شور احساس دیروز تورا باد برد

آن همه تمجید ها را مفت کردی از اینه

دنبال قطره ای اب بودی تورا گردباد برد

خندان لب ومست آمدی وبا آن همه کبر وناز

یک شب میان زندگی تورا خاطر ناشاد برد

شب به شب سرمیزدی به بوستان ،یک روز

در گرماگرم تابستان گل تورا مرداد برد

عشق هم گرانمایه بود اما که لاف بود گفت تو

میان جان وریشه ام یک خاطر آزاد برد

حرف مفت بود و تعریف های تو بود از اینه

خرج‌ گندم وخرمن زمن بود و کاههای تورا باد برد

بی شیله و بی حیله بودن عار نیست

دل سپردندبه هر بی سروپایی وزندگی‌ها راباد برد

لب از گفتن عشق واحساس باز ایستاد

تو‌بودی نیرنگ وعار گویی انسانیت را از تو باد برد

چون کنم تکیه به چون تویی سر فتنه ای

انقدر فتنه کردی در زندگی تا امیدم را باد برد

مرا به صلاح تو‌امید نیست دست بدار ازمن

مهررا بر تو بخشیدم تا جانم را آزاد برد

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر
ساحل
یکشنبه یکم بهمن ۱۴۰۲
6:48

نیمه شب.ادبی .سپید

چقدر فرصت هست ،

برای گفتن ونوشتن

چقدر احساس تلمبار شده

وننوشته ام

اسوده نیستم از زندگی

ولی در غم عمیق هم غوطه نمی خورم

احساس‌هایم مثل طنابی مرا میکشند

به سوی نوشتن و به سوی شعر

اینجا دفتر احساس من است

که گشودمش

نمی دانم چقدر فرصت هست

در میان کلمات شناورم

باید پیدا کنم کلمه هایی مه احساسم

را میان وزن و قافیه وشاید آهنگ

بیان کنند

فرصت چقدر است

برای نوشتن دهها هزار بیت

باید کشف کنم

مثل یه کاشف

نوشیدن چای و خوردن یک سیب

هیچ‌لذتی نمی دهد

خوردن هیچ غذایی لذت ندارد

من دوست دارم شعر بنویسم

دوست دارم شعر بخوانم

دوست دارم کتاب بخوانم

ودوست دارم موسیقی گوش بدهم

دوست دارم برقصم

با همه آهنگ ها وهمه فرهنگها

دوست دارم تمام رقص های جهان را بلد باشم

و‌بتوانم خویش را وادار به شادی کنم

ورقص مرا به پرواز درمی آورد

شکوه زندگی و احساسی جدید

که می‌توانم دستان و بدنم را به هرسو بکشانم

واحساس کنم تمام جهان در دستان من قرار دارد

با پرتاب دستانم به آسمان

ابرها را دانه دانه بچینم

وبعد آنها را وادار به رعد کنم

با رقصم طوفانها برانکیزانم

تا ابرها رابیاورند

باران را با دستانم از آسمان به زمین بکشانم

و زمین را ‌آسمان را باور کنم

با برق دستانم ابرها را وادار به بارش کنم

‌وپا بکوبم به زمین بگویم اینجا ملک من است

من حکمران این سرزمینم

من حاکمم به همه چیز

و این رعدها و باران‌ها و‌زمینها مال من است

بچرخم و همه چیز را سرجایش قرار دهم

و به همه چیز بگویم من فر مانروای توهستم

‌وسر جایت بنشین

هرروز وهرروز

موسیقی مرا زنده می‌کند در حالیکه در غمی عمیق هستم

بارقص خود را از ورطه این همه دره غم بکشانم

و‌دستانم را که همه جا دست دارد

و من میرقصم تا شادی را دوباره پیدا کنم

‌روحم را وادار میکنم تا زندگی کند

وقتی همگان حمله میبرند به همه چیز

به احساسم به قلبم به درونم

و به داشته هایم

اینجا طلسمی برانکیزم که دستهای اهریمنی را

کوتاه کنم

دستانی را که مسبب همه عموهایم هستند

کوتاه کنم

اینجا من هزاران نگهبان میخواهم

در برابر چنین دشمنانی

که همیشه غمگین میخواهند مرا

تا همیشه مرا در یاس فروببرند

وهمیشه مرا از زندگی عقب نگه دارند

برایم اندوه بسازند

و خودشان مشکل هستند

‌آنها را باید طلسم کنم باید ببندم دستانشان را

باید ببندم افکار شان را

باید آنها را با زنجیر به جایی ببندم

تا دیگر نزدیک نشوند

من دنبال زندگی میکردم

دنبال شادی میکردم

‌وهیچ گاه نمی خواهم خودم را دچار مصیبت کنم

و هرروز غمهای بیشتری برای خودم ایجاد کنم .

باز خواهم نوشت در فرصت مناسب

اکنون نیمه شبیست

‌وباید فکرکنم و بخوابم .

برچسب‌ها: ساحل، سپید ‌ادبی
ساحل
یکشنبه یکم بهمن ۱۴۰۲
1:31
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />