ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

نیمه شب.ادبی .سپید

چقدر فرصت هست ،

برای گفتن ونوشتن

چقدر احساس تلمبار شده

وننوشته ام

اسوده نیستم از زندگی

ولی در غم عمیق هم غوطه نمی خورم

احساس‌هایم مثل طنابی مرا میکشند

به سوی نوشتن و به سوی شعر

اینجا دفتر احساس من است

که گشودمش

نمی دانم چقدر فرصت هست

در میان کلمات شناورم

باید پیدا کنم کلمه هایی مه احساسم

را میان وزن و قافیه وشاید آهنگ

بیان کنند

فرصت چقدر است

برای نوشتن دهها هزار بیت

باید کشف کنم

مثل یه کاشف

نوشیدن چای و خوردن یک سیب

هیچ‌لذتی نمی دهد

خوردن هیچ غذایی لذت ندارد

من دوست دارم شعر بنویسم

دوست دارم شعر بخوانم

دوست دارم کتاب بخوانم

ودوست دارم موسیقی گوش بدهم

دوست دارم برقصم

با همه آهنگ ها وهمه فرهنگها

دوست دارم تمام رقص های جهان را بلد باشم

و‌بتوانم خویش را وادار به شادی کنم

ورقص مرا به پرواز درمی آورد

شکوه زندگی و احساسی جدید

که می‌توانم دستان و بدنم را به هرسو بکشانم

واحساس کنم تمام جهان در دستان من قرار دارد

با پرتاب دستانم به آسمان

ابرها را دانه دانه بچینم

وبعد آنها را وادار به رعد کنم

با رقصم طوفانها برانکیزانم

تا ابرها رابیاورند

باران را با دستانم از آسمان به زمین بکشانم

و زمین را ‌آسمان را باور کنم

با برق دستانم ابرها را وادار به بارش کنم

‌وپا بکوبم به زمین بگویم اینجا ملک من است

من حکمران این سرزمینم

من حاکمم به همه چیز

و این رعدها و باران‌ها و‌زمینها مال من است

بچرخم و همه چیز را سرجایش قرار دهم

و به همه چیز بگویم من فر مانروای توهستم

‌وسر جایت بنشین

هرروز وهرروز

موسیقی مرا زنده می‌کند در حالیکه در غمی عمیق هستم

بارقص خود را از ورطه این همه دره غم بکشانم

و‌دستانم را که همه جا دست دارد

و من میرقصم تا شادی را دوباره پیدا کنم

‌روحم را وادار میکنم تا زندگی کند

وقتی همگان حمله میبرند به همه چیز

به احساسم به قلبم به درونم

و به داشته هایم

اینجا طلسمی برانکیزم که دستهای اهریمنی را

کوتاه کنم

دستانی را که مسبب همه عموهایم هستند

کوتاه کنم

اینجا من هزاران نگهبان میخواهم

در برابر چنین دشمنانی

که همیشه غمگین میخواهند مرا

تا همیشه مرا در یاس فروببرند

وهمیشه مرا از زندگی عقب نگه دارند

برایم اندوه بسازند

و خودشان مشکل هستند

‌آنها را باید طلسم کنم باید ببندم دستانشان را

باید ببندم افکار شان را

باید آنها را با زنجیر به جایی ببندم

تا دیگر نزدیک نشوند

من دنبال زندگی میکردم

دنبال شادی میکردم

‌وهیچ گاه نمی خواهم خودم را دچار مصیبت کنم

و هرروز غمهای بیشتری برای خودم ایجاد کنم .

باز خواهم نوشت در فرصت مناسب

اکنون نیمه شبیست

‌وباید فکرکنم و بخوابم .

برچسب‌ها: ساحل، سپید ‌ادبی
ساحل
یکشنبه یکم بهمن ۱۴۰۲
1:31
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />