ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

بدلها .سپید .شعر .ساحل .

یک شهر باران خورده ی خیس

جفت چشمان شبنم خورده ی خیس

من وباران وچتری نم خورده ی خیس

لبانی گویای راز وکسانی که می گویند هیس

صدای شرشر باران به ناودان

گنجشککانی در سرما لرزان وخیس

کمی مهلت بده جانا به من از زندگی

هر چه میخواهم از زندگی میگویند نیس

لاله هایی پژ مرده از غم حتی زیر باران

نمی دانم لاله ها را در دل غم کیس

بریدم از همه یافتم تنهایی را

گوشه نشینی و عزلت را هم گویند نیس

ترک یاران کرده ام ای همنشینان

عمریست میگویند به عالم محبت هم نیس

برفلک میگذشت ابری گفتم سخن با او بگویم

ولی نه شاید اوهم در غم های من شریک نیس

به هر که رو میکنم پشت میکند برمن

نمی دانم به دستش خنجری هست یا نیس

نه یاروهمدمی نه عاشقی نه مبتلایی

کسی را در دل غم هیچ کس دیگر نیس

به جای انگبین به شکر کرده ام خو

خدایا همان را هم می گویند نیس

بدلها فراوان گشته اند در جهان

هیچ کس اصل، همه میگویند نیس

برچسب‌ها: ساحل، سپید، شعر
ساحل
جمعه بیستم بهمن ۱۴۰۲
7:14
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />