ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

خیال تو .غزل .سپید .ساحل

خیال تو یک روزمثل باران به چمنزار زد ورفت

رویای تو یک شب به خواب من امدو رفت

دل من در طلبت از بستر صبر بیرون شد امدنت مثل رنگین کمان به شهر کمانه زد ورفت

چشم من وز پی دیدارتو خواب نداشت

چشمان تو اما در خواب شد و رفت

وز حسرت دیدار تو ای دوست خون شد دل من

دریغا که دل تو در پی دیدار که بی تاب شد ورفت

گفتم چو نسیم پیچم بر موی ورویت

روی تو بیگانه صفت ا زما روی پیچید و رفت

شب به شب از دوری تو دل من ناله ها کرد

اما که لب بیگانه ی تو یک لب دیگر بوسید و رفت

از مستی دیدار تو وعشق بیهوش شدم

چون که هوشیار شدم جلوه ی تواوهامی شد ورفت

چو شمع سوختم دم نزدم در اتش غم چونکه تمام شد

شعله ی من پروانه ی تو از بر من پرزد ورفت

برچسب‌ها: ساحل، سپید، غزل
ساحل
جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۲
8:11
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />