داستانک ۴ .ساحل .
زنگ تلفن به صدا در امد .سکینه گوشی رو برداشت .
الو ،
الو
همسر سکینه ،مراد علی پشت تلفن بود .
سلام سکینه خوبی .
سکینه .بله خوبم
چی شده .
مراد علی ،چیزی نیست زن
سرهنگ صداقت برگشتند و امروز تشریف میارند منزل ما .
ناهار درست کن .
به گلنسا هم بگو جایی نره .امده ببینتش .
سکینه که خیلی ناراحت شده بود .
باخودش گفت ،چقدر بد شد این سرهنگه برگشته .
ولی چاره ای نبود .به گلنسا گفت دختر بلند شو خونه رو تمیز کن ،حیاط روهم اب وجارو کن .ناهار هم باید چلومرغ بپزیم ..مهمون داریم .
سبزی ها و ظرفها رو هم ببر سر چاه بشور ..دونه کفتر ها ومرغها رو بریز .
اغل گوسفندها رو هم جارو کن .
هر روز با یه جاروی بزرگ باید یه اغل دوهزار متری رو جارو میکرد .همیشه هزار تا گوسفند اونجا میخوابیدند .
زاغه و انبار و خونه ،انبار گندم و خونه پخت نون و همه جا باید هرروز تمیز میشد .
تموم حیاط رو باید اب میپاشید و بعد جارو میکرد .
ننه سکینه بهش خمیر نون درست کردن رو یاد داده بود .
بعضی روزها که وقت اضافه میاورد ،میرفت پیش مریم و سروناز ومعصومه دخترای همسایه بازی میکردند .
ولی اون روز مهمون داشتند و باید ازش پذیرایی میکردند .
ظهر که ناهار اماده شد و دوغ و سالاد شیرازی و چلو ومرغ رو گذاشتند سفره و سرهنگ هم امد سر سفره برای اولین بار موقع پذیرایی بعد سالها گلنسا رو دید .
مراد علی به گلنسا گفت دختر بیا سلام بده به اقای سرهنگ ولی خصلت دهاتی و خجالتی بودن گلنسا باعث شد سرخ بشه و روسری بزرگشو بگیره جلو لبش و به سرهنگ با صدای اروم سلام کنه ..
مرداعلی گفت ،خجالت نکش دخترم اقا سرهنگ عموی توئه .
دوست قدیمی من .
گلنسا از اتاق خارج شد و رفت اشپز خونه که یک اتاق جدا ته حیاط بود .
اونجا ناهارشو با سکینه خوردن. .از بچگی کارش بزرگ کردن بچه های سکینه بود هرسال یه بچه اورده بود والان هشت تا بچه قدو نیم قد داشت به اضافه گلنسا این چند سال اخیر هم دیگه محبور شده بود دیگه بچه نیاره .
صبح تا شب گلنسا باید مواظب خواهر برادراش میبو د خونه جارو میکرد لباس هشت بچه و لباس خودش و پدرو مادرش رو میشست .
مادرش هم کلی کار داشت .
سرهنگ به مراد علی سر ناهار گفت
میخوام گلنسا رو ببرم با خودم .
با خودش گفت ،چقدر بدشد که بچه من رو یک دهاتی بزرگ کرده این قدر بی سروزبون و
خجالتی و اقعا ناراحت بود .
موقع انقلاب فقط یه دختر چند ماه ه بغلش بود که نمی تونست باخودش ببره .
چون باید ازایران میرفت .
اون موقع مراد علی امده بود تهرون کار کنه و زنش مونده بود روستا پیش پدرو مادر مراد علی .
مراد علی راننده زن سرهنگ بود.
وقتی زنش از ش جدا شد و بچه شو ول کرد رفت وبعد میخواست انقلاب شه مجبور شد اون هم از ایران بره و دختر بچه رو سپرد به مراد علی و ازش خواست ازش مراقبت کنه .بهش پول هم داد وازش خواست که مراقبش باشه خرج تحصیلش رو بده
.
الان دخترش هفده ساله بود و نه مدرسه درست وحسابی فرستاده بودن نه براش خوب لباس خریده بودند از اونطرف با یه پسر روستایی به اسم کرمعلی نامزد کرده بودند .
سرهنگ وقتی کرمعلی رو دید جا خورد .
به مراد علی گفت که میخواد دختر رو ببره .
نامزدی هم کنسله و به کرمعلی گفت که بی خیال دختر من شو برات زن بهتری پیدا میکنم .
وقتی گلنسا فهمید که تو این سالها خونه راننده پدرش بزرگ شده ،شوکه شد .ولی تو تموم این سالها مثل یک روستایی زندگی کرده بود .
البته زندگی روستایی براش سلامتی و زرنگی از نوع اینکه میتونست همیشه قوی باشه و به همه کارها رسیدگی کنه و گونه های سرخ و اعصاب اروم همراه اورده بود .
پدرش اون رو باخودش به تهرون اورد و به عمه اش سپرد تا بهش طرز لباس پوشیدن به سبک شهری و یه مدت بفرستدش واسه کلاس ها ی مختلف و براش معلم گرفت تا تحصیل کنه .
الان که اوضاع اروم شده و برگشته بود
البته دختر هم علاقه چندانی به کرمعلی نداشت و طبق توصیه مرادعلی و زنش سکینه که مثلا میخواستند سریع خوشبخت شه و تو خونه نمونه تا ترشیده بشه و مردم ده براش حرف درست نکنند وخاله خان باجی های دهات بهش نگن ،گلنسا ترشیده شده وهمیشه دعا کنند که خدا سفید بختت کنه .یا خواستگار نداری موندی دست بابات یا ننه اش غز نزنه که موندی خونه ترشیدی
فقط بخاطر حرفهاو نصیحتهای سکینه به کرم علی جواب مثبت داده بود .
الان که از ده امده بود بیرون باید یه زندگی جدید رو یاد میگرفت
.ولی هنوز با پدرش که بعد سالها دیده بود صمیمی نشده بود که ازش سوال بپرسه .
توی یک گیجی خاصی بود خجالت ،بیگانگی ،ترس ،غربت ،وشوک تموم سالها فکر میکرد سکینه مادرشه اسیه خالشه و مرادعلی و خانواده اش خانواده پدریشن .
ولی نگو بچه مراد علی تو همون سال از بیماری فوت کرده بود و گلنسا رو بهش داده بودن تا ازش نگهداری کنه .
هر چی بود ،تموم سوالهاش رو معلوم نبود کی باید ازسرهنگ بپرسه .
دقیقا یه دختر روستایی رفت خونه عمه اش و بعد از مدتی با لباسهای شیک که از بهترین بوتیکهای تهرون خریداری شده بود رفت دیدن پدرش .
ولی هنوز لهجه روستایی خودش رو داشت و شاید برای خیلی چیزها باید خیلی زمان میگذشت .