ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

دلنوشته .ساحل

ه

میخواستم داستانمو بنویسم نوشتم ولی یک حس خاص عجیبی به داستانم پیدا کردم .

یک هو اون حس بهم دست داد مجبور ،شدم پاکش کنم .

توزندگیم این طوریم ‌.یک احساسهای عجیب میاد سراغم .

حتی نسبت به ادمها .

اصلا علاقه ندارم باهیچ کس تلفنی حرف بزنم .

یک زمانی یه بار مریض شدم وتوی اون حالت تب ولرز همه اش یه اسم رو صدا میکردم .محمد .

هی صداش میکردم .یکبار توی خواب یه مرد رو توی مرقد امام خمینی دیدم انگار سالها منتظر من بود .توی خواب پاشد امد پیشم .یکبار دیگه همون ادم رو تو بیداری دیدم اونم یعنی مهمون داشتم .

یه مرد چهار شونه با پوست سبزه قدبلند که لباس مشکی پوشیده بود .

یک در نور انگار باز شده بود و اون ادم اونجا ایستاده بود ‌.من اون رو تو بیداریدیدم .

همون روز تب ولرز گرفتم ومریض شدم .

همه اش فکر میکردم اون ادم کیه که اسمش محمد وکجاست وبا من چیکار داره .

اصلا واقعا توی اتاق خوابم بود .

ولی از کجا امده بود ‌.اونموقع من مشکلات خیلی زیاد دیگه ای هم داشتم ولی با خودم فکر میکردم باید این محمد رو پیدا کنم .یعنی کیه کجاست و با من چیکار داره .

با یک اقایی که اسمش محمد بود حرف زدم فقط حرف و ازش شماره گرفتم

ولی وقتی خواستم باهاش حرف بزنم حالم ازصداش بهم میخورد .یعنی از صداش متنفر بودم .این قدر بدم میومد ازش که حد نداشت ‌.

من بهش گفتم یکی که اسمش محمد

نمی دونم کجاست .

هی اون ادم هم چندین سال دنبال من بود .

یعنی سالها میخواست باهام حرف بزنه ولی من اصلابهش محل نمی گذاشتم .

هی ازم میخواست باهام ملاقات کنه ولی من قبول نمیکردم .احساس کردم چقدر از این بدم میاد حتما این اون محمده نیست .

بهش گفتم ببخشید من دوست ندارم باشما حرف بزنم .اون مدتها دیکه زنگ نزد .

ولی همه اش فکر میکردم این محمد کی بودو با من چیکا. داشت .

ولی اون اقا مدتها همیشه سر راه من میایستاد وفقط من رونگاه میکرد .

همیشه وقتی میخواستم بیام بر خلاف جهت من میومد که من رو ببینه .

همیشه .

چندین بار بهم گفت که عاشق منه .

ولی من اصلا ازش به عنوان عشق یاد نمیکردم .یعنی همه اش تو فکر این بودم که اون کسی که اسمش محمده و توی خواب وبیداری دیدم کیه ‌شاید هم دنبال یه پل بودم باهاش ارتباط بگیرم .

چند بار خواستم ببینم کیه ولی نفهمیدم .

فقط میدونم جمکران میرفتم .حتی یکبار میخواستم خودکشی کنم ولی از خونه خارج شدم و رفتم تو یک امامزاده نزدیک اونجا نماز خوندم و نزدیک امامزاده نشستم وتموم مشکلاتم رو به امامزاده گفتم احساس کردم یک انرژی خاص شروع کرد از مغزم خارج شدن وبعد رفتم تو صحن نشستم نماز خوندم وخوابم برد .وقتی بیدار شدم احساس کردم دیگه هیچ مشکلی وجود نداره .

وقتی برگشتم خونه از تمام مشکلات خالی بودم .

یادمه هر سری با کلی ناراحتی ومشکل رفتم جمکران نماز خوندم و وقتی برگشتم انگار هیچ مشکلی نه تو روحم وجود داره نه تو جسمم .

ولی میدونم دیدن اون ادم خیلی برای من هم مشکل ذرست کرد مثل مرگ کلی ادم .

برای بهتر شدن همه اوضاع .

پدرم مرد برادرم مرد .

کلی ادم ذیگه مردن بعد فهمیدم چرا سیاه پوشیده بود وبعد دیدن اون بود که مرگ ومیرها شروع شده بود .

بیخود برادرم محمد مرد .

اصلا توزندگیم نمی تونم با هرکسی حرف بزنم نمی تونم با هیچ‌کس همین طوری رابطه داشته باشم احساس میکنم نمی تونم طرف رو تحمل کنم .

بعضی وقتها یک جور حالت بد بهم دست میده مثل کمبود اکسیژن و حالت تهوع .

اون محمد که همیشه سرراهم وای میستاد تا من رو فقط ببینه هم رفت .

ولی خیلی مشروب میخورد گمونم الکلی شده بود ‌.من هیچ وقت دوست نداشتم به دیدنش برم .هبچ‌وقت نتونستم باهاش باشم .

ولی اون فقط میخواست من رو ببینه حتی تا حالا بخاطر من ازدواج نکرده بود ‌خودش البته میگفت تموم سالها بخاطر تو ازدواج نکردم چون عاشقتم .ولی نمی تونستم باور کنم .ولی بهم گفت که هیچ زن دیگه رو دوست نداره .

ولی اون محمدی که توی در نور دیده بودم نمی دونم کی بود فقط میدونم اسم امام زمان محمد ‌ولی من نمی دونم اون فقط یه جلوه بود یا یک روح بود ‌یا نمی دونم .ولی

چند سری خواستم برم ببینم کجاست ولی نمی دونستم کجاست .

فقط میدونستم نباید دنبالش بگردم یا بخوام کمکش کنم ‌چون برادرم محمد مرده بود .فکر کردم اگه کسی با من کار داشته باشه خودش پیداش میشد .

تازه من شاید نباید باهیچ کس درموردش حرف میزدم ‌اصلا نمی دونم چرا برادرم محمد کشته شد ‌

.شاید واسش مشکل درست کردن تاحذف فیزیکیش کنند .نمی دونم ولی من مجبور م .

درضمن من خودم تو زندگیم از امام زمان بیشتر نیاز به کمک داشتم چون اون مرد بود و هر جا باشه گلیمیش رو از اب میکشه بیرون .

ولی اینها به من دسترسی دارند وتامیتوانند برام مشکل درست میکنند .

اون غایبه اصلا نیومده اگر روزی بیاد هم من جلوشو نگرفتم .اصلا اونی که من دیدم نمی دونم کیه ولی دیگه دنبال اسم محمد نگشتم .

فقط یکبار خواب دیدم با پسر خواهرم محمد رفتیم مسجد پیغمبر نماز میخونم .پسر خواهرم محمد همراه منه .

الان از کیه حتی خواب هم نمی بینم .

ولی دوست دارم بنویسم .فعلا قصه ای نیومد

برچسب‌ها: دلنوشته، ساحل
ساحل
چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳
22:18
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />