۱۵۱.غزلواره .ساحل .غزل
امشب غم تو زندانی قلب من است
،🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
ان شب لب تو بر دل من بوسه زد و رفت
خیال و خواب تو دور خانه من پرسه زدو رفت
امد خیال دل من در حرمت گشت پاک
لب من بر درب طلای حرمت بوسه زد ورفت
امدم تا پاک شوم از هر چه تباهیست وشر
گرد حرمت گشتم وگشتم عاقبت پاهای من خسته شدورفت
گفتم که شفاعتی بکن از دل من ،از دل من
کجاست شفاعتت ،کو سپرم ،سپرم شکسته شد و رفت
یک سپری بده به من که دیگر این همه نیاید بلا
تو ان روح بزرگ و پاکی ،از کرمت دست دشمنم بسته شد ورفت
گرچه من به تن دورم از حرمت ای جان دلم
گرفتار مرز هاست پای دلم ،ولی دلم زدوریت شکسته شد ورفت
بیا تو وصله پینه کن دلم را از این همه شکستگی
که این دلم از این همه جوروستم خسته شد ورفت
ساحل
شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳
15:23