ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

غزلواره .غزل ۱۵۶.ساحل

همه لایه های غم گرفته سراسر وجودم

همچو دفتری زشعرهای عاشقانه دراواثر ندارد

منم لطیف و نازک همچون گلبرگ شقایق ،اودیو

ولی که او زمخت است منم دلبر که، خبرزدلبر ندارد

شب غم نشسته بودم کنار ه تنهایی خویش به مه خیره بودم

سخن دل به که گویم ،که سخنم در گوش سنگین پیرش ثمر ندارد

به پای جان کجا روم من ،که پای ،دل ندارد

که او نه از عشق خبر دارد ،نه دروجود اومحبت ذره ای اثر ندارد

چه جانها فشاندیم در این راه هستی که بقا بماند

که او رفتنی بود ،برفت و جان فشاندن به رهش ثمر ندارد

همچو درخت بی میوه بجز سایه وبرگ وچوبش

که به روی شاخه به جز از برگ چوبش سمر ندارد

همه روزه دل شکسته به رهی نشسته بودم

که او نگذشت از ان ره ،نشستن به راهش که او گذر ندارد

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، غزلواره
ساحل
سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳
23:50
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />