دلنوشته .ساحل
باید قصه زندگی بنویسم .
قصه زندگی ادمهایی که زندگی میکنند یانه .
شاید یک عالمه قصه باشه که بشه هرروز نوشت .
شایدم باید خودم برم دنبال قصه ها ،داستانها رو بسازم .
ادمهایی که خودم میخوام رو خلق کنم .
این طوری شاید خیلی بهتره که خلق اثر بشه .نه فقط برداشت های خودم رو از زندگی مردم بنویسم .
باید یک ادم خیالی پیدا کنم که بتونم همه رنجها و دردها و خیالات رو توی زندگیش پیاده کنم ،که با یه اسم خیالی ،اونوقت کسی هم ناراحت نشه .
هی خواستم به ادمهای اطرافم فکر کنم ببینم چیزی پیدا میشه ولی فعلا حوصله قصه سازی از اونها رو ندارم .
شاید اونها مشکلات خودشون رو دارند ولی زندگیها شون فعلا برام قابل قصه کردن نیست .شاید در اینده دور همشونو وارد داستانهام کردم و بهشون شخصیت داستانی دادم .
چیزی که الان فهمیدم اینه که داستانهای رئال فعلا طرفدار بیشتر از تخیلی داره .
بخاطرهمینه که بیشتر رمانهایی که توش تخیلی نیست و از زندگی ادمهابرداشت شده
بهترین رمانهای جهانند .
مثل بر باد رفته که مارگارت میچل از زندگی مادربزرگش و خودش وبقیه برداشت کرده .حتی ویکتور هوگو هم بینوایان رو از ادمهای اطرافش الهام گرفته .
حتی شاید مادام بواری و بقیه داستانها هم از زندگی واقعی برداشتهایی هستند که نویسنده بهشون تخیل و بال وپر داده .
یعنی یه قصه کلی داره و بقیه اش ساختن نویسنده است .
دارم بهش فکر میکنم .
فعلا شاید شعر به ذهنم فشار میاره باید وزنهامو عوض کنم .باید به مغزم استراحت بدم .
شعر ها واقعا این مدت روی صدام وگلوم و مغزم وگوشم اثر گذاشتن باعث شدن گوشم و مغزم اذیت شه .
حتی بعضی وقتها صدام رو میگیرند .
نمی دونم چرا این طوریه کلا رو صدام اثر مخرب داره .در حالیکه من شعر هارو فقط مینویسم اونم بداهه .
بدون کار کردن .
بدون خوندن .بعدش میخونم .ولی مغزم هم صدای پیچ ومهره گرفته انگار باید پیچ ومهره هاشو سفت کنم .
ولی این زندگی هم حس خیلی خوشایندی بهم نداده شاید کلا زندگی وادمها بهم صدمه زدن .فعلا دارم فکر میکنم .