ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

غزلواره .غزل .۱۵۷.ساحل

نقطه اغاز ،همان نقطه پایان است

این دایره در امکان سرگردان است

ما دراین دایره جز خیر نخواهیم

شر برود از کنار ،نیکی همرهمان است

کاشکی یک کس از اهل جهان را چشم دل بود

هر چه جز دل وجان بود همگی بربادروان است

یک نفس ازعشق کافیست تا اهل زندگی

هر چه جز عشق همگی خارج جان است

کافر وکافور بی عشق ،هر چه جز عاطفه

خارج از این دل جهانی درجنگ جهان است

ساقی ومطرب هر دو همکارند در ره شادی

ان شور که از می وموزیک اید اخرش درد جان است

من لب ساقی نبوسیده ام ،از می عشقش

جامی ننوشیده ام ،از همه عالم بجز بوسه ای چه چیز عیان است

هر چه که مستی به جامم ریخت عشق

جهانی زهر شدن ،به کام دل برسران است

هر چه به تقوا گرایید دل ،از شر گذشت

زندگی اخر چه بود که مسلمان وکافر وبت پرست روان است

روزی به اخر برسد فرصت این عیش ما

از مسلمانی ما خشک ،عیش جهان است

در پیاله ما نمی ریزد مسلمانی ما همه کافور بود

این دین من و ایین من بی عشق شتابان است

هر چه برفت از جان من و از ایمان من

باز نگشتن به تن این دین مسلمان است

هر چه بگفتم زما در گذر ،هر چه که کردیم

زما در گذر ،نقطه ایم به کس مگر گناه ما عیان است

در میان کائنات کوکو ،کوکو ،نقطه ایم یا که نه

مگر بر عالم بالا وملک نقطه ای سیاه از گناه خلق عیان است

هر چه که پوشیده بود ،گر که ننوشیده ایم

کو چرا بانگ کنی که نوش ،نوش ،مگر که می دشمن جان است

برچسب‌ها: غزلواره، غزل، ۱۵۷، ساحل
ساحل
یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳
9:43
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />