ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

شاید یک روز یه گلابی از درخت بیفته ،ومنتظر من باشه .شایدم یه پرنده منتظر باشه ،دنیاست دیگه ،میخوام بنویسم .امروزم گذشت مثل همه روزهای دیگه ،

در سکوت ،شب از راه فرارسید و چادرشو روسر شهر کشید .ستاره ها شروع کردن به چشمک زدن ومن رفتم برای خودم یه چایی ریختم ونوش کردم .امشب در سکوته ،

هیچ خاطره خاصی الان تو ذهنم نیست بنویسم .خواستم دنبال کتاب بینوایانم بگردم و بخونمش ،اخه اصلا نخوندمش .فقط فیلمشو دیدم .کتابشو دارم ولی خیلی قدیمیه .پیداش نکردم .میخواستم برای خودم سرگرمی پیدا کنم .ولی خوب نشد ‌.داشتم به قصه تولد یک دختر فکر میکردم .مثلا توی یه روز سرد برفی یه زنی که اسمش میتونه میترا باشه وتوی خونه نشسته یه پولیور صورتی پاستیلی تنشه و یه سارافون به همون رنگ زیر پوشیده و شکمش بزرگه ویه بچه داره تو شکمش وول میخوره .و بعد تو همون تنهایی درد کمر وشکم میاد سراغش و کم کم دردش زیاد میشه و بعد میبرنش یه بیمارستان ،اون بیمارستان قبولش نمیکنند و میفرستنش یه بیمارستان دیگه .توی راه ترافیکه و راننده با عجله اونها رو به بیمارستان میرسونه و اون بچه میون اون همه درد وجیغ مادرش بدنیا میاد ‌.مادرش اون رو در اغوش میگیره و چقدر بچه شو دوست داره .وشاید اسم اون دختر رو بگذاره اناهیتا .شاید هم اون داستان من باشه اناهیتا که از یک مادر متولد میشه .اناهیتا باید بزرگ بشه مادرش بهش شیرمیده و داستان من هم شیر میخوره و بزرگ میشه .اناهیتا ، بزرگتر وبزرگترمیشه .باید مدرسه بره ،مادرش میترا براش کیف صورتی و مانتو وشلوار روسری میخره تا اناهیتا بره مدرسه بعد هرسال باید پایه هاشو ببره بالاتر تا یک روز از دانشگاه سردربیاره .اونوقت توی یک دانشگاه باید با یه پسری اشنا بشه و یک عشقی بینشون پیش بیاد وبعد معلوم نیست این عشق به ازدواج سرانجام پیدا کنه یانه .مثلا اون پسر میلاد باشه و یک دانشجوی شهرستانی که پول نداره ولی عاشقشه .وبعد باید یکی پیدا کنیم ،که خیلی ثروتمند باشه بعد ببینیم اناهیتا بین عشق اون پسر و ازدواج با یک ثروتمند کدوم رو انتخاب میکنه .اگه اناهیتا الهه اب ها باشه و یک الهه به مادیات و ثروت چرا باید اهمیت بده.یک الهه حتما شرایط خاصی داره .ایا الهه باید ازدواج کنه .

نمی دونم .اصلا این شرایط پاکی وتقدس و ازدواج برای اناهیتا هم تو این سرزمین وجود داره ‌.نمی دونم .شاید اصلا هیچ چیز اهمیت نداشته باشه .اصلا حوصله ندارم قصه هایی بنویسم که بخواهم پند بدهم .

تازه الان به پند ونیکی وخیروشر فکر نمیکنم .

گاهی فکر میکنم باید زندگی کنم .زندگی .

ولی واقعا زندگی این قدرها هم خوب نبود .

نه تو پاکی تقدس چیزی پیدا میشه ،نه تو گناه وعصیان هردوشون یک جوری اند .مثلا اگه اناهیتا رو وارد یک رابطه بکنم قبل از ازدواج .نه نمی خوام .براش شوهر پیدا کنم ‌.بازم نه .

شاید اناهیتا رو باید پیش خودم نگه دارم ‌.

من چقدر به خودم کمک کردم .

بهتره فعلا به چیزی فکر نکنم .وکاری به کسی نداشته باشم .بعدا حتما سوژه پیدا میکنم در موردش بنویسم .

الان هیچ علاقه به گذشته ندارم .

شاید یک روز دیگه نوشتم .

ساحل
یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳
0:22
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />