ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

داستانک ۴.قسمت ۲

سرهنگ یک خونه ویلایی در محله بالای تهرون داشت .برای رسیدگی به درختها وگلهاش کلب موسی رو استخدام کرده بود .کلب موسی یه پیرمرد هفتاد ساله قد بلند ولاغر بود که از شهرستان امده ودنبال کار بود .سرهنگ صداقت وقتی فهمید به باغبانی وارده اون رو به عنوان باغبان استخدام کرد .الانم صبح بود وکلب موسی داشت درختها رو اب یاری میکرد.

گلنسا هم صبح کله سحر از خواب پاشده و از پشت پنجره حیاط رونگاه میکرد .

پدرش برای رسیدگی به کارهاش رفته بود .

بتول خانم هم همسرکلب موسی توی اشپز خونه صبحانه اماده میکرد .

یک گلدان گل هم از باغچه چیده وروی میز گذاشته بود .

از مادر وخاله های واقعی گلنسا خبری نبود .

هنوز هم نسبت به سرهنگ صداقت حس بیگانگی داشت .

کمی ترس و میترسید بپرسه پس مادرم کجاست پدر ؟

تواون روزها سرو کله کرمعلی پیدا شد .

امده بود گلنسا رو ببینه و راضیش کنه که باهاش ازدواج کنه .

در روزد و کلب موسی در رو باز کرد و گفت ،من کرمعلی هستم .فامیل اقای صداقت

سرهنگ که خانه نبود

کلب موسی بهش گفت صبر کنه تا به گلنسا بگه ‌

گلنسا گفت بیارش داخل .

وقتی امد .کلاهشو از سرش برداشت گذاشت رومیز

در مورد خانواده مراد علی و سکینه صحبت کردندوگفت ،ادرستو از سکینه گرفتم .مرادعلی نمیخواست من بیام تهرون .

گلنسا بعد از مدتی که یکی از اشناهاشو دیده بود تو دلش خوشحال شد ولی میدونست پدرش بفهمه باهاشون دعوا میکنه .

در مورد روستا و دوستای گلنسا صحبت کردند وبهش گفت معصومه ازدواج کرده و با یه پسربه نام صادق تو روستای نزدیک عروسی کرده .بهش گفت که چقدر عروسی خوبی براش گرفتند و چندین طبق لباس و جواهر براش اوردن و چقدر معصومه تو لباس عروس قشنگ شده بود .

در مورد بقیه دخترا هم گفت که اونها رو تو عروسی معصومه دیده که تو جهاز برون بهش کمک میکردند .

کرمعلی ،میگم گلنسا بیا باهم ازدواج کنیم

چرا بی خیال من شدی .

من تورو دوست دارم هنوز هم دلم میخواد مادر بچه های من تو باشی .

گلنسا ،پدرم بهم اجازه نمیده .

کرمعلی ،خوب تو مقاومت کن .

گلنسا ،نمی تونم

الان نمی تونم

کرمعلی ،خوب بیا با من بریم یه جای دور باهم زندگی کنیم .

گلنسا ،نه من نمی تونم

کرمعلی ،چرا ،

گلنسا ،بهتره فعلا در مورد این قضیه حرف نزنیم .

پدرم بفهمه تورو میکشه که مبخوای بامن فرار کنی .اون میاد پیدات میکنه با یک گلوله تورو میکشه .خودت که میبینی چقدر جدی وخشنه .من هم تا جا داره کتک میزنه .شایدم نزنه .ولی خیلی ساکت ومرموز وعبوسه ‌

دوست نداره من با تو ازدواج کنم .

کرمعلی ،حالا یه راهی پیدا میکنم .

کرمعلی ،من عاشقتم دوستت دارم ‌‌.تو قلب منی .

گلنسا بتول رو صدا کرد .

بتول خانم ،لطفا چای ومیوه بیار .

بتول که اسباب پذیرایی رو اماده کرد به بتول خانم گفت ،بتول لطفا به پدرم نگو که کرمعلی امده بود اینجا .

بتول گفت ،چشم خانم .

لطفا به کلب موسی هم بگید در مورد کرمعلی چیزی نگه .

چشم خانم .

بتول خانم رفت .

کرمعلی میوه ها رو خورد .

دوست نداشت از اونجا بره .

چه خونه بزرگ و زیبایی هم داشتند .

خونه پر از وسایل دکوری گرون قیمت و دکوراسیونی که هیچ وقت تو عمرش تو روستا ندیده بود .

چقدر گلنسا قیافه شیک پیدا کرده بود تازه داشت شبیه یه دخترشهری میشد .

گونه های سرخش و پوست زبرخشنش نرم و سفیدتر شده بود .

به خودش میرسید .ارایش میکرد .

خیلی قیافه اش عوض شده بود .

گلنسا کرمعلی بهتره زودتر از اینجا بری چون پدرم دوست نداره اینجا تورو ببینه .اگه بیاد ببینه من تورو خونه راه دادم ناراحت میشه .

کرمعلی کفت ،گلنسا فردا اینها رو بپیچون بیا بریم این دور ورا بگردیم .

من چند روز تهرون تو مسافرخونه میمونم .

بیا حداقل چند بار هم رو تو خیابون ببینیم بعد من برم .

گلنسا ،باشه .

کرمعلی فردا ساعت ده میام همینجا نزدیک خونه .بغل درخت چنار کوچه وای میستم

توهم بیا همونجا .

گلنسا ،باشه حالا سریع برو تا پدرم نیومده .

صدای لاستیک ماشین امد مثل اینکه سرهنگ داشت ماشینشو توی حیاط پارک میکرد.

کرمعلی ،همیشه یادت باشه من دوستت داشتم ‌

گلنسا سریعتر برو پدرم توی حیاطه ،تو از در کوچیکه پشتی برو .از همون ته حیاط .

کرمعلی خدا حافظی کرد و رفت .

گلنسا نگاه کرد دید کلاه کرمعلی جامونده ،

سریع برش داشت برد اتاقش قائم کرد تا پدرش نفهمه مهمون داشتند .

میوه ها و استکانها رو هم برداشت برد اشپز خونه ،داد دست بتول بشوره و بهش تاکید کرد چیزی از دهنت در بره من میدونم وتو .

و سریع رفت تو اتاقش .

برچسب‌ها: داستانک ۴، قسمت ۲، ساحل
ساحل
جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
13:12
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />