سپید .۱۴۸.ساحل
به اینه ای سپرده ای مرا
اینه یکدم درد مرا نمی داند
در پس اندیشه ایینه چیست ؟هیچ
من از این هیچ ها زیاد دیده ام
که هیچ از هیچ ها بر نمی اید
دلم از این هیچ بزرگ بسیار
گرفت اندوه مرا ایینه نمی داند
لب از گفتن ببندم یانه
یا که ایینه خواندن نمی داند
در پس ایینه مگر داستانی هست
یا که در دل ایینه عشقی پنهانی هست
کم از ایینه بگو که ایینه هیچ ندارد از خویش
تا کی دل مرا بفریبی به ایینه ای
از این همه بازی خسته و کشیده ام کنار
که راز دلم را ایینه نمی داند
ایینه اگر خالی بر گوشه لبهایی هست
در خویش مینمایاند
وگاهی دروغ میگوید
دنیای دلم را ایینه از کجا می بیند
اگر ایینه راست میگوید
چندین شعری برای من بسراید
وهزار ویکشب تازه شهرزادی
دیگر را روایت کند در
این مقال
که میگنجد هزار ان کلام
بیاید ایینه قصه های تازه
از شهر های پریهای افسانه ای
وعشق ها و جنگها سر کند
و من روای داستانم
من شهرزاد میشوم اندر این قصه
وراوی ایینه بنماید من بنویسم
اگر ایینه های جهان چیزی دارند
انگوری ،سیبی ،یا که یک شیشه عطری بیاورند
من که گلویم خشک شد از گفتن
ایینه راست میگوید یک لیوان
ابی بدهد دست من و دستمالی
برای پاک کردن اشکهایم از غم روزگار
ایینه چه داری بنما در افکار
اگر قدحی می داری خود بنوش
ومست شو
روایت کن قصه های بی سانسور
که تیغ زیادی نخورده باشد
ونه چندان بی پرده که خلقی خرده بگیرند
ومرا برانند از گفتن و نوشتن
مرا می لازم نیست
که بی می میگذرد روزگارم
نه چنانم که مست شوم
نه معتاد باده دیگرانم
نه من اندیشه دارم می بزنم
جامم بکوبم بر جام کسی
که من بی نیازم از می انگور
کجا مست شوم
هر خلقی را دلخوشی چیزیست
که می را برای دل من دلخوشی نیست
انکس میرودپی با ده وجام
که از خویش ندارد هیچ
جان خالی از عشق
وقلب خالی از مهر
با ده پناه من نیست
که پناهی جاودانی میجستم
وایینه درمان دلم نیست
ایینه نه اندوهم میکاهد
نه مرهم به زخمهایم میگذارد
نه دستی می اورد پیش
نه پا پس میگذارد و دست برمیدارد
ایینه تعریف کن
تعریف کن
شعری و قصه ای بنویس .