داستانک ۵ .ساحل
هوا گرگ ومیش بود ،وقتی پیچید توی کوچه لادن ،مردی با کاپشن توسی که بخار از دهان ودماغش بلند بود ،از کنارش رد شد .کلاهشو جوری گذاشته بود ،که شناسایی نشه .تموم درهای خونه ها بسته و فقط یک نفر ته کوچه میخواست موتورشو روشن کنه ،یه مرد میانسال بود که انگار کاسبی ،مغازه داری بود که باید سرکارش میرفت .یه دست کلید بزرگ توی جیب کاپشنش قائم کرده بود .که گاهی جیرینگ جیرینگ صدا میداد و کاپشنشو سنگین کرده بود .همین طو ر امد جلوی درب خونه ویلایی شماره ۶۵،از کی خونه رو زیر نظر داشت ومیدانست اهالی خونه رفتند مهمونی و معلوم نیست کی برگردند .با سولماز دست کج دستش تویه کاسه بود .سولماز همیشه خبرهای این خونه رو براش میبرد .اخه همشون توخط خلاف وقاچاق ودزدی ومواد ومشروب فروشی بودند .
خودش ساقی بود .
یه شهر رو مواد میداد. .
از قاچاق مشروب گرفته تا عتیقه و توعمرش کلی کار انجام داده بود .الان که اعتیادش بیشتر شده بود و به دله دزدی افتاده بود .
این خونه شصت وپنج صاحبان میلیاردری داشت .
خونه پراز جنس های عتیقه و تابلوهای گرون قیمت و جواهرات بود .
با سولماز دست به یکی کرده بود تا یک شب سرموقع بیاد دزدی .
همیشه مثل گربه از تموم دیوارها بالا میرفت .
ولی کلید خونه شصت وپنج رو کپی کرده بود و الان به راحتی در رو باز کرد و رفت داخل .
یه حیاط بزرگ و یه باغچه بزرگ و بعد خونه بود .اولین چیزی که نگاهشو جلب کرد لونه سگ بود .سگ خیلی وحشی رو توی لونه زنجیر کرده بودند .ولی سولماز بهش قرص خواب خورونده بود تا شب نتونه پارس کنه .
از اونجا رد شد .چراغهای به صف شده توحیاط روشن بودند .ویک لامپ ضعیف توی خونه روشن بود .اون هم از در خونه پیدا بود والا پرده های ضخیم پنجره کشیده شده بود .
رفت در رو باز کرد و داخل شد .یه کیسه هم اهش بود دراورد و عتیقه ها رو جمع کرد وبعد رفت صندوق رو پیدا کنه .
صندوق توی کمد دیواری جاسازی شده بود .کلید اون هم داشت و بازش کرد .همه چیز رو خالی کرد .با خودش فکر کرد هنوز وقت داره ،رفت توی اشپزخونه در یخچال رو باز کرد ،دید پر از میوه های مختلفه ،مربا ،دسر ،ژله ،کیک ،بستنی ،اصلا یخچال در حال انفجار بود .حتی چند قوطی ابجو ،ویسکی توی یخچال بود .ولی دست به ویسکی ها نزد .میوه و خوراکی برداشت ،نشست خورد .بعدش بخاطر موادی که مصرف کرده بود ،یادش رفت برای چی امده بود .یکهو توهم برش داشت که اینجا خونه خودشه .اصلا یادش نمی امد که چرا امده .وقتی شیشه مصرف میکرد دچار توهم میشد .الان هم همین طور ذهنش خالی بود .با خودش احساس کرد اینجا خونه خودشه و بلند شد لباساشو در اورد و رفت روی تختخواب گرفت خوابید . صبح بیدار شد دید که صاحبخونه کلید انداخته به در و صدای اتومبیل از تو حیاط میاد .تموم وسایل رو جمع کرد و لباساشو بر داشت و دقیقا یادش امد که امده بود دزدی ولی بدو بدو رفت توی حموم قائم شد .
پشت پرده .
صاحب خونه که امد تو اولش چیزی نفهمیدن .
اقا دزده که اسمش اصغر دزده بود وقتی اوضاع اروم شد و احساس کرد سروصدا خوابید ،یواشکی از حموم سرک کشید ببینه کسی نمیاد .
یواشکی از حموم در امد ،انگار صاحبخونه توب اتاق خواب بودند و در نیمه باز بود .از توی پذیرایی مثل گربه رد شد و رفت بیرون و ار حیاط به اون بزرگی رد شد .با خودش فکر کرد مردم چه پولهایی دارند ،چه زندگیهایی ،
ماشین شاسی بلند یک طرف پارک بود و طرف دیگه یه ماشین مازراتی .
بعد اون به بدبختیهای خودش فکر کرد ولی الان هرچی بود بیشتر اجناس قیمتی رو دزدیده بود .
شاید با پول اون عتیقه ها میتونست یه زندگی برای خودش درست کنه .در حیاط روباز کرد و رفت .
صاحبخونه هنوز توی اتاق خواب پیش همسرش خوابیده بود .دستش رو روی گردن همسرش انداخته بود و اصلا متوجه صدایی نشد .اخه اصغر دزده مثل گربه میومد ومیرفت .
توی عمرش بعد این همه گوشی دزدی وجیب بری و دزدی از خونه های مردم و این همه فروش مشروب هنوز گیر نیفتاده بود با اون که دیشب یادش رفته برای چی امده این خونه .
ولی اقا دزده که شیشه میزنه و مواد روان گردان مصرف میکنه شاید بالاخره بیفته گیر پلیس .
بالاخره برای خودش کلی عتیقه ا ز خونه خانواده شریفی برد .
با خودش فکر کرد ظ،شاید خیلی زود با مریم دختر کبری قشنگه ، ازدواج کنم .
مریم دختر قشنگی بود که از کی دل اصغر دزده رو دزدیده بود .