ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

غزلواره .۱۵۴.غزل .ساحل.قطعه .

ساقی از مطرب مجلس پرسید

تا به کی به شعرو طرب منگول

دائم به غزلخوانی و پایکوبی ورقص

دل و جان را به لهو و لعب کردی و سرود مشغول

لب نی زن به نواختن اهنگی

دست دف زن به زدن دف و سنج مسول

در میانه غزلت همیشه غمگینی

گاهی زطرب گاهی به غم ملول

این همه اهنگ نواختی و خواندی

این بساط طرب را تا به کی هستی مشمول

کی ترک کنی این همه لهو ولعب

عمری از تو گذشت وکی کردی یادان یار مقبول

دین را فکنده پا گذاشتی،در دایره رقاصی وغنا

من گرفتار ،تو به نی نوازی ومن به می مسول

نی ومی تا به کجاها برساند مارا

کی افتادن اهنگ و طرب از سرماقبول .

بی دف طی نشود روزگار ماسر

هرروزه در پی اهنگی وزنگی مشمول

این همه اهنگ زدی و چرخیدی

مثل عروسک خیمه شب بازی در پرده به رقاصی دلمشغول

من که این کوزه به کناری خواهم افکند .

باده ومی را نیست سزا جز در لول

عمری بگذشت سجاده به کناری افکندیم

دائم به غزلخوانی و هوسرانی شنگول

نه جزیی از کتاب حق خواندیم

نه ایاتی نه کتابی همه چیز شده وقف غول

نه از خداوند خبری داریم و نه زفقر وغنا

عمری پانها دیم در معرکه مطرب با دف ونی شنگول

نه راز دل دانه شکافتیم ونه اتم نه کوانتوم

بی خبر از هیچ و غرق در عالم بیخودی وصول

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۵۴
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
8:7
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />