ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

غزلواره .ساحل .غزل ۱۵۳

پرده شب که رفت و روز دمید

نوبت نورافشانی خورشید رسید

۱

جان هم چوخورشید از راه رسید

دل همچون افتابی در سما تن تپید

۲

بذر خورشید کاشته بودند در بستر دل

چون سحر امد صد خورشید در دل دمید

۳

همه جا نور افشانی شد و سبزی امد پدید

خاک خشک در انتظار بارانی تپید

۴

رنج که بساط شادی را چیده بود

رفت و در گذر ایام بخت شادمانی رسید

۵

هر چه که گفتیم سخت است و سخت

شاید که زمانی هم بخت اسانی رسید

۶

شاید از مغرب ومشرق بیاید ابر

برای زمین خشک، از اسمان بارانی رسید

۷

در تکاپو بود همه عمر جان و دل و تن

انقدر جست وجست اخر به کجاها رسید

۸

برچسب‌ها: ساحل، غزل، شعر، ۱۵۳
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
7:38
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />