غزلواره .ساحل .غزل ۱۵۳
پرده شب که رفت و روز دمید
نوبت نورافشانی خورشید رسید
۱
جان هم چوخورشید از راه رسید
دل همچون افتابی در سما تن تپید
۲
بذر خورشید کاشته بودند در بستر دل
چون سحر امد صد خورشید در دل دمید
۳
همه جا نور افشانی شد و سبزی امد پدید
خاک خشک در انتظار بارانی تپید
۴
رنج که بساط شادی را چیده بود
رفت و در گذر ایام بخت شادمانی رسید
۵
هر چه که گفتیم سخت است و سخت
شاید که زمانی هم بخت اسانی رسید
۶
شاید از مغرب ومشرق بیاید ابر
برای زمین خشک، از اسمان بارانی رسید
۷
در تکاپو بود همه عمر جان و دل و تن
انقدر جست وجست اخر به کجاها رسید
۸
ساحل
دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳
7:38