روزگاری در گذشته ساحل
اره ،اونوقت که اون هی دار قالی میزد و نخ ابریشم وچله ابریشم تنها کسی که تو محل قالی میبافت زن همسایه بود که اهل قم بود و خودشون یه زمانی استاد کار قالی بودند نمی دونم چرا همه دخترهای همسایه دوست داشتند قالی بافی یاد بگیرند ،در حالیکه مادرم بهم یاد داده بود و بعد هم بافت تبریز رو از برادرم یادگرفتم که چطور با قلاب بافت به دار قالی بزنی .البته بافت فرش ابریشم در امد زا بود برای بقیه در حالیکه بافت لباس با کاموا چندان در امدی نداشت.مثلا زمستونها مادر مینشست و با کاموا ودومیل برای برادار انم لباس میبافت ولی هیچ وقت سعی نمیکرد به من بافت با دومیل یاد بده .البته برای سن من بافت دومیل خیلی سخت بود .اون هم فقط میگفت برو کنار تو یاد نمیگیری بدردت نمی خوره .
دختر همسایه مدتی امد و بافت فرش رو یاد گرفت و بعد با خواهرش فرش زدند وبافتند در حالیکه اصلا اهل جنوب بودند .نمی دونم چرا اهل جنوب به قالی بافی علاقمند شده بودند .بیشتر کسانی که فرش میبافتند اهل تبریز بودند یا ترک یا قمی .که قم خودش یه نوع فرش و بافت فارسی بافت داره .
بعد هم یه زن کرد امد از مادرم بافت فرش خرسک یاد گرفت .مادر رفت واسه اون فرش دار زد و بعد نقشه خوانی و بافت خرسک بهش یاد داد .
زن هرروز نقشه شو میاورد تا مادر بهش یاد بده چطوری فرششو نقشه کنه .زن پس از مدتی فرششو بافت و خیلی هم قشنگ شد .واقعا چقدر بدم میومد از قالی بافتن با خودم فکر میکردم اینها برای چی میخواهد فرش بافتن یاد بگیرند .
فرش بافتن کار خیلی سختی بود .مثلا فکر کن باید برای فرش ابریشم که خیلی ریز بافت بود فکر کن برای دو زرع باید یه فرش ابریشم که یک ونیم متر عرض و دومتر طول داشت میبافتی .هر رج هزار و پونصد گره میزدی و روی هم روزی برای اینکه بتونی یه دوزرع رو توی یکسال تموم کنی روزی ده رج میبافتی که دوهزار خانه طول میشد .
بعد که نقشه میکردی باید یکی چاله ها رو پر میکرد و بعد هم باید پود زیر و بعد پود رو میدادی و تمام فرش رو با سانتی متر میبافتی که فرش ابریشم خیلی حساس بود و باید به همون متراژی که میگفت در میومد .یعنی دوهزار سانتی متر طول و هزار وپانصد سانتی متر عرض .
بعد فکر کن نباید هر ده رج از یک سانتی متر بیشتر میشد و عرض هم باید مواظب میشدی یک وقت لبه ها رو محکم نکشی عرض فرش جمع شه .تازه باید مواظب نقشه میشدی .
بعد زنهای همسایه همگی دوست داشتن. فرش ببافند البته فرش خرسک خیلی راحت بود در مقابل ابریشم یا مرینوس .
ولی الان دیگه بافنده پیدا نمیشه .همه اونها ی که میبافتند هنرهای دیگه ای در پیش گرفتند مثلا یکی از دخترهای همسایه خیاط حرفه ای شده و مزون زده .بقیه هم همگی رفتند و نمی دونم چه کارهایی میکنند .مادر هم بازنشسته شده و از حق بازنشستگی استفاده میکنه ولی گاهی یه چیزی میبافه .
این اخری یه بافت گل ومرغی خرسک بود وقبلی هم دیدم یه جاجیم بافته بود .هنوز هم حوصله اش میگیره گاهی چیزی ببافه .
همیشه با خودم فکر میکردم چرا مادرم لباس بافتن رو یادم نمیده .
البته الان از نقشه لباس توی مجله ها راحت میشه لباس بافت ولی احساسی که بافت لباس به ادم میده رو دوست ندارم .
قبلتر ها شاید گاهی یه قالبچه ابریشم کوچک برای سرگرمی داشتم که اون هم فکر کن موقع حاملگی دخترم دگتر بهم گفت حق قالی بافتن و خیاطی نداری .
دکترم فقط بهم میگفت بخور وبخواب ومواظب بچه ات باش .سر حاملگی پسرم هم یه قالیچه داشتم که اونو بافتم ودر اخرها اصلا احساس خوبی بهش نداشتم .احساس میکردم امکان داره بمیرم .دچار افسردگی شده بودم و از قالی بدم میومد ولی با بچه تو شکمم مینشستم روی دار .بعد که فرش تموم شد پولشو دادم طلا خریدم .البته قبلی ها رو هم داده بودم واسه طلا .
دیگه بعد از بدنیا امدن پسرم فرش نبافتم .
رفتم دنبال کلاسهای دیگه .
خیلی وقته که دیگه دست با قالیچه نزدم .
واقعا احساسی که میده رو دوست نداشتم .همیشه فکر کردم کاری بکنم که بیرون از خونه باشه افسردگیمو کمتر میکنه .با این حال که خواهر وسطیه هم قالی بافی بلد بود اون هم نبافت و الان هم دنبال دانشگاه و درسه .
الان حسی که یک کتاب خوندن میده باز هم قابل تحملتر از حس فرش بافتنه و حس لباس بافتن هم دوست نداشتم .شاید نویسندگی یا یه کار دیگه خیلی احساس بهتری باشه مثلا همون پخش که توی فروشگاه بود که باید با مردم سروکله میزدی .این حس موندن و تنهایی و انزوا ومرگ که فرش بافی بهم میداد رو دوست نداشتم .
الان تو پیج کسی دیدم که نوشته دوست داره بره فرش بافی یاد بگیره .شاید برای اون احساس تازه بهش بده.البته تو فرهنگسرا قبلا یه کارگاه فرش بافی بوذ که اون هم گمونم جمع شده .تو این محله معمولا کسی فرش نمی بافه .یک عده دارند کار میکنند مثلا عمه بچه ها خودش یه فروشگاه کوچک رو اداره میکنه یا اون یکی تازگیها کار پیدا کرده میره سرکار .
حالا باز بعدا مینویسم .