ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

روزگاری در گذشته .ساحل

وقتی که دوازده سالم بود ،هنوز زندگی برام اونقدر ارزش نداشت ومرگ هم معنی ومفهومی برام نداشت .زیاد نمی خندیدم گریه هم نمی کردم ،اون موقعها که مادر بزرگ بیمار شده و بیمارستان بود .مادرم وقت نداشت دعوامون کنه وقت نداشت غز بزنه و همه اش میرفت پیش مادر بزرگ تو بیمارستان .

یادمه وقتهایی بود که حسابی از مادرم کتک خورده بودم ‌.مثلا وقتی یک روز توی حیاط با بچه ها تخمه خورده و پوستش رو ریخته بودیم خونه همسایه وخندیده بودیم .مادرم تنها کسی که کتکش زد من بودم ،در حالیکه برادرانم هم همراه من تخمه خورده و توخونه همسایه ریخته بودند .چنان با دسته جارو کوبید سرم که نگو تا میتونست کتکم زد .وقتهای دیگه هم فقط غرمیزد و یا بیشترش بیرون بود دنبال خرید و کارهای دیگه .بیشتر مواقع من مراقب بچه ها بودم .اون روزها همه اش دنبال کارهای مادربزرگم بود که سکته کرده و توی بیمارستان بستری شده بود .هیچ برداشتی از اینکه امکان داره مادربزرگ بمیره نداشتیم .وقتی هم خبر اوردن که فوت شده چیزی به نام غم توی وجودم زیاد وجود نداشت ‌.تنها چیزی که یادمه چادرش بود که گلهای ابی داشت و من تصمیم گرفت با چادر مادربزرگم نماز بخونم .

یک عالمه زن جمع شدن دورهم وتوی اتاق دورهم نشستند یادمه قرار بود برای برادرکوچولوم که خیلی هم خوشگل بود تولد بگیریم درست همون موقع که تمام خونه رو کاغذ رنگی و بادکنک زده بودیم ،این اتفاق افتاد و مانتونستیم تولد برادرم رو برگزار کنیم ‌.هیچ وقت فکر نمی کردم که اون که کوچکترین برادرم و خیلی هم بچه زیبایی بود خیلی زود فوت کنه .اونوقت همه زنها جمع شدند و قران میخوندند و براش عزا داری میکردند .اون سال زمستون خیلی سرد بود و همه اش برف وبوران بود و تمام درها رو هم باز گذاشته بودند .مادرم یه قالیچه زده بود که قرار بود جفت بافته بشه ‌.که نقشه اون رو از فکر کنم مارال همسر حیدر گرفته بود یا نه یادم نیست .اونوقتها مارال و دخترش زیاد میومدند خونمون .مادرم یه قالیچه کوچولو زده بود که با نخ پشم بافته میشد و نقشه یک گوزن بود که دوتا نیم ترنج پایین و بالا قرار میگرفت .اولین کارهایی که یادم داده بود بافتن وپر کردن چاله های قالیچه ، بود ،ازش همه چیز رو خیلی سریع یاد گرفتم حتی اون قالیچه رو هم اون این قدر این ور اون ور مشغول بود که دومیشو با همون نقشه که فقط پایین ترنج داشت وباید تکثیر میشد و باید دوتا گوزن بافته میشد من انجام دادم .اون مشغول کارهای دیگه بود .ولی یادم میاد مادربزرگ امد یک‌روز پیشم نشست و چند گره به اون دار زد وگفت اینها یا دگاری میمونه .ولی اون شب که فوت شده بود نمب دونستم که وقتی مادربزرگ فوت شده نباید قالی بافت .در حالیکه هیچ وقت قالی بافتن رو دوست نداشتم همون شب چون بچه بودم رفته بودم رو دارقالی چاله پر کنم .مادر مادرم بهم گفت بیا پایین از دار قالی زشته .کسی که مادربزرگش فوت میکنه تا چهل روز کار نمیکنه .اون شب یادمه همه رفته بودند روستای مادربزرگ یا نمی دونم دایی پدرم ختم بگیرند یا چکاربکنند چندین روز تنها موندیم ‌.از وقتی که یادم میومد از بچگی وقتی سه ساله هم بودم مادرم قالی داشت .فرش های ابریشم میبافت .البته دیر دیر .گاهی وقتها یکی دوسالی قالی رو دار میموند .اون همیشه فارسی بافت میزد واستاد کار قالی براش فرش ابریشم میاورد تا ببافه بعضی وقتها هم برای همسایه ها خیاطی میکرد .بچه که بودم تو همون سه سالگی دامن پشمی چهار خونه پلیسه قرمز رنگی که برام دوخته بود و پیراهن کلوش جلو دکمه خور زمان سه سالگی که برام دوخته بود یادم میاد .بعد ها هم قالی بافتن رو دونه دونه گره زدن رو یادم داد .بعدتر یادم می ومد که یه قالیچه خودش زد اونم چون بلد بود قالی رو به دار بکشه میتونست فرشهای پشمی رو دار بزنه .یه قالبچه از نخهای اضافه زد اونم قرار شد من از روی یک نقشه کوبلن نگاه کنم و بافم اونم تو سن ده سالگی .از. روی کوبلن نگاه میکردم یه دختر بود که داشت به اسبش غذا میداد یه دامن جین تنش بود و دستش رو گرفته بود زیر دهان اسب تا علف بخوره من از روی کوبلن بدون نقشه تا کمر و دهان اسب رو بافتم .ولی مدتی بعد که گذشت نمی دونم چرا مادرم پشیمون شد و اجازه نداد از اون ببافم و برامون یه قالبچه ابریشم از استاد کار اورد که از نقشه ببافیم .

اون موقعها خودشم گاهی می بافت .

من هیچ وقت قالی بافتن رو دوست نداشتم .فقط دوست داشتم کتاب بخونم ودرس بخونم .دوست هم داشتم برم باربچه ه

بعدا مینویسم .

ساحل
یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳
20:15
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />