ساحل .ادبیات .خاطره .دلنوشته .

شعر وادبیات ومتون ادبی

روزگار قدیم.۵.ساحل

اخ مردم .دلم نمی خواد به هیچ چی فکر کنم ،وقتی بهش فکر میکنم حالم خراب میشه .خودمم خیلی چیزها رو نمیدونم یکیش اینه که چطوری دوام اوردم .وای .اوه

وای خدا .خیلی روزهای بدی رو پشت سرگذاشتم ،این قدر بد که نگو ‌.

ولی فعلا نباید به بقیه اش فکر کنم ،چون حالمو بدتر میکنه ،فعلا بهش فکر نمیکنم تا ذهنم اروم شه .چون درونم مثل یه کوره شده انگار از دلم دود میاد بیرون .

خیلی خسته ام و برای خودم متاسفم که این همه اذیت شدم ولی کار بیشتری نمی تونستم برای خودم بکنم جز اینکه باهاشون حرف نزنم .و فاصله هامو بیشتر کنم .قبلا زورمو زده بودم برای جدایی که کلا حذفشون کنم ولی اون موقع هم شرایطی به حالت مرگ برام ایجاد کردند و بعد ترهم .

فکر کنم باز هم نباید باهاش حرف بزنمو کلا دیگه اعصاب وروان سروکله زدن با روانیها رو ندارم .

ولی اینها بیشتر شبیه مجرمها بودند .

اصلا حوصله ندارم بیشتر توضیح بدم که اعصابم داغونتر میشه .برای داستان روزگار قدیم هم شاید یه فکری کردم.

ساحل
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳
15:11
<-BlogAndPostTitle-> " /> " /> " /> " /> " /> " />