ازاد .ساحل .ازاد ،ازاد ،ازاد ۱۷۹.
رفیق
کمی به تنهایی عادت کرده ام
مثل زمانی که گفتند تیمم کن
وقتی قحطی دوست پیدا شد
به دشمنان خو کرده ام
جایی که اب بود
گرچه تیمم باطل شد
اما که زخمی بردل است
که با وضو باعث دردسر میشد
نماز می خواند جانم نیمه شب ها
کجا پیدا کنم خدا را
گویی که قحطی خداشد
رو به کدام قبله کنم
عمری به ایین محمد
گفتیم لا اله الا هو
یک کس نه هر کس اکنون
چه دارد گفتگو
از کفر نمی دانم
ایمان نمی دانم
انچه میگویند اینان نمی دانم
شام وسحر با خود میگویم این خدا کیست
بهر چه باید روکرد سوی کعبه
بیت الحرام
بیت الحرام
کافر نی ام
کافر نی ام .
من بت نمی پرستم
نه سوی هیچ کس سر نمی گذارم
اهوی جان خود را
بنده نگردم هیچ وقت
سر به سوی هیچ عاشق
یا که فارغ
ایین قلب من چیست
او کیست اوکیست
پنهان زدیده ها ست و
از خلقی کشیده نقاب رخ
لب بسته از گفتن
رفته کجا ز عالم
بیرون از این کیهان
او کجاست که خلقی سر سوی اسمانند
خلق دگر به گرد اتش و خاک گردند
انجا که اوست پنهان چرا زماست
و از ما دارد توقع
از چهره خود نقاب برنمی گیرد
وقتی که ظلم ظالم جان را به درد اورد
چرا دست پیش نمی ارد دستی را نمیکشاند
سمت اسمانها
چرا در رنج این جهان فانی
بنده را زاین همه جور نمی رهاند
اگر که او خدای محمد است وعلی
بر همه عالمیان میکند سروری
هر چه که نامش باشد
همان که افریدگار جهانیان است
گفتند که سلطنت عرش به دست اوست
گفتند که او ز افریده های این جهانی بیرونست
پس چرا این همه بازی می ارد
درد ورنج بیشمار میارد
در این جهان بی درو پیکر
اخر مگر میشود
لبم ،لبم که هو میکند نیمه شب هیاهو میکند
رخم ،رخم رو به قبله و هو میکند
موی من است و دست ان نگار
موی نگار است که مرا میکشد
اگر که من ادمم
از جانب هو امدم
به من بگوید چرا دائما در غمم
افریده چرا هستی دوعالم
از فریدون وجم
در ملک دارا منم
اخر چرا دائما گرفتار غمم
شبها چه ناله ها که نکردم
نام او را هزاران باره خواندم
به هر در که گفت رفتم
به هرسو که کشید پا نهادم
کو پس یاریم
اکنون که گویی از اقلیم جهان
به جهانی دیگرم
از همه خلق عالم
بیرونم
نه دگر نیازمندم
نه زار ونالانم
نه بنده بندگانم
نه زیر دست کسانم
از همه افسران
از همه مهتران
تاج و افسر منم
اما که او نهاده پا زهستی بیرون
منم گوشه خلوت وتنهایی ام
گفته اند رب شدن
دارد فنون
اما که نیستم کنون درپی جنون
تابی توانی هست کنون
مگر از بندگی پانهم بیرون
شوم این بندگی را خلاص
یکسره رب شوم
از همه ملک هستی
بیرون شوم
این تن تنهای پر زغم
از همه هستی بکشم بیرون
ولی نه هنوز
وقتی که رسید وقت رفتنم
این جسم خاکی ام بکش از هستی بیرون
مگذار یک تار موی من
بماند در جهان
که نالیدم همه عمر از دست خاکیان
یک قطره اشک من نریزد برجهان
یک قطره خون من نرود در زمین
از این هستی بکش
جایی که خودی
من دگر خسته ام
من جانم و خاک جایم نبود
وقت رفتنم
دگر مگذار در عالم خاکی نشان
نالم از این جهان گریم از این جهان
یکسره غم شده کار این قلب من