ازاد و غزلواره .۱۹۱.ساحل
زندان قلب من عشقیست بی نهایت
کرده جدا او مرا از جهانی بی نهایت
دیوار و در کشیده این همه رنج بیهوده
از زیبایی و بهشتش چیزی نکرده کفایت
لبهای چون لعل او برده قرار و تابم
دستان گرم و پرمهر کی کرده مرا حمایت
گرچه اغوش پر مهر دارد عزیز جانی
لیکن که کرده از قلب عاشق من او غارت
من زلف چون کمندم در شبهای تیره تار
دست او ندادم ،اوهم برده ازادی دلم را به غارت
در این دلم نبوده جز پاکی و صداقت ،جز طهارت
لیکن که عشق او هم سیاه بود داده ارامشم را به باد حماقت
مهرش همه فریب بود ،عشق و بوسه هایش نصیب دیگران شد
از او چه حاصل امد نه دست ولبانش ،از او جز حسادت
لبهای او هم ماند،در حسرت یک بوسه
سرخی لبهایی برده قرار ،اورا
دستان پر زمهرش نگرفته
ان کمر را در اغوش
ان سر کجا نهاده
در سینه کدام زن
بوسه مینهد او اکنون به ان
لبانی زمانی بیگانه بود اورا
اکنون کجا شد ،ان عشق
ان همه عطش ،ان همه اشک
ان بغضها کجا ماند
رفتی هزاران ساله
برگشتن تو دیگر شد کار حضرت فیل
یاری همیشه این بود
روزی که سرنهادی بر سینه پری پیکری تو
اشکها فشاندی افتاد میان سینه
ان قطره های اشکت
اکنون کجاشد
ان لب پر زحسرت و
ان داغی و تبهای تن تو
رفت در اغوش دیگر
شبهای تنهایی سر به بالین کنار او نهادی
اکنون که بیگانه ای
رفتی سراغ یار دیگر
شبهای پر زحسرت
ان دل پر زاهت
همه شد اخر
ان بهشت بود در اغوش
اکنون کجا بگیری
ارامشی دیگر
تو رفته بودی اما
در فکر او بودی
لیکن که چاره کردی
ان همه سخن عاشقانه
همه باد هوا بود
از ان همه ستایش
نمانده کلامی .
.....؟........................
..............................
؟...........................